انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
داستان سیاوش
سیاوش و سودابه: پارت چهارم
سیاوش و سودابه میبایست از درون آتش گذر میکردند تا آنکه بی گناه بود بی گزند ماند و گنهکار توسط شعله های آتش رسوا گردد.
پس کاووس هردوی آنان را نزد خود فراخواند تا نظر آنان را نیز بداند اما پیش از آنکه سیاوش سخنی بگوید، سودابه زبان گشود و گفت او با نشان دادن کودکان بیگناهی خود را آشکار کرده و اکنون این سیاوش است که باید با گذر از میان آتش، پاکی خود را نشان دهد. و سیاوش نیز که به بی گناهی خویش ایمان داشت برای پاک کردن نام و شرافتش، این آزمون را پذیرفت.
چنین شد که به فرمان شاه دو کوه از هیزم پدید آورده، در میانشان شکافی باریک جای دادند و هیزم ها را با نفت به آتش کشیدند تا شعله های غول آسا سرتاسر دشت را فراگیرند.
در این هنگام سیاوش با کلاهخود زرین و جامه هایی سپید، سوار بر شبرنگ (اسب سیاه رنگ سیاوش) از راه رسید و در پیش روی پدر خود را به خاک انداخت.
کاووس با دیدن او شرمگین، و اشک از چشمانش جاری شد اما سیاوش به او دلداری داد و آنگاه به تاخت، روی به سوی جنگ آتش نهاد.
در این زمان خروشی عظیم از مردم به پا ساخت، برخی او را دعا میکردند و برخی کاووس را دشنام میدادند و کمی آن سو تر، سودابه از ایوان خویش به زبانه های آتش در دشت مینگریست و در دل مرگ سیاوش را آرزو میکرد.
با ناپدید شدن سیاوش در میان آتش، همگان خون گریستند و با نفس های حبش شده در سینه به آن سوی مینگریستند تا بیرون جستن سیاوش را ببینند و چنین نیز شد؛
او سرانجام در میان فریاد شادی جمعیت، بی آنکه حتی گزندی به جامه یا اسبش وارد شده باشد، از میان آتش گذشت و پس از ستایش پرورگار، سرافراز نزد پدر آمد.
کاووس با دیدن او از اسبش پایین پریده، در آغوشش گرفت و بابت تردیدش از او پوزش خواست و همچنین جشنی چندین روزه به افتخارش ترتیب داد اما در این میان سودابه سهمی در این شادی نداشت چرا که با پایان یافتن جشن، نوبت به مجازات او رسیده بود.
کاووس در حالی که بر تخت زرین خویش نشسته بود و گرزی گاوسر در دست داشت، سودابه را پیش خواند و پس از بازشمردن گناهان و نکوهش او، به دژخیمان فرمان داد وی را به دار بیاویزند اما با این همه خود همچنان مهر سودابه را در دل داشت و چون سیاوش رنگ رخساره ی شاه را دید و ناله ی فرزندان سودابه را شنید، از کاووس خواهش کرد سودابه را به او ببخشد و شاه نیز شگفت زده از بزرگواری سیاوش، فرمان خویش را پس گرفت و سودابه را به جایگاه سابقش بازگرداند.
زان پس آرامش دیگربار به دربار ایران بازگشت و روزگاری چنین سپری شد اما جوانمردی سیاوش هرگز نتوانسته بود سرشت بد سودابه را تغییر دهد و او پس از نزدیک شدن دوباره به شاه، باری دیگر بدگویی های خویش از سیاوش را از سر گرفت. با این حال پیش از آنکه بتواند کاری کند، سیاوش با چالشی نو که اینبار در تورانزمین ریشه داشت، روبرو گشت.
پایان بخش نخست.
منابع:
شاهنامه ی فردوسی
تاریخ ثعالبی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
سیاوش و سودابه: پارت چهارم
سیاوش و سودابه میبایست از درون آتش گذر میکردند تا آنکه بی گناه بود بی گزند ماند و گنهکار توسط شعله های آتش رسوا گردد.
پس کاووس هردوی آنان را نزد خود فراخواند تا نظر آنان را نیز بداند اما پیش از آنکه سیاوش سخنی بگوید، سودابه زبان گشود و گفت او با نشان دادن کودکان بیگناهی خود را آشکار کرده و اکنون این سیاوش است که باید با گذر از میان آتش، پاکی خود را نشان دهد. و سیاوش نیز که به بی گناهی خویش ایمان داشت برای پاک کردن نام و شرافتش، این آزمون را پذیرفت.
چنین شد که به فرمان شاه دو کوه از هیزم پدید آورده، در میانشان شکافی باریک جای دادند و هیزم ها را با نفت به آتش کشیدند تا شعله های غول آسا سرتاسر دشت را فراگیرند.
در این هنگام سیاوش با کلاهخود زرین و جامه هایی سپید، سوار بر شبرنگ (اسب سیاه رنگ سیاوش) از راه رسید و در پیش روی پدر خود را به خاک انداخت.
کاووس با دیدن او شرمگین، و اشک از چشمانش جاری شد اما سیاوش به او دلداری داد و آنگاه به تاخت، روی به سوی جنگ آتش نهاد.
در این زمان خروشی عظیم از مردم به پا ساخت، برخی او را دعا میکردند و برخی کاووس را دشنام میدادند و کمی آن سو تر، سودابه از ایوان خویش به زبانه های آتش در دشت مینگریست و در دل مرگ سیاوش را آرزو میکرد.
با ناپدید شدن سیاوش در میان آتش، همگان خون گریستند و با نفس های حبش شده در سینه به آن سوی مینگریستند تا بیرون جستن سیاوش را ببینند و چنین نیز شد؛
او سرانجام در میان فریاد شادی جمعیت، بی آنکه حتی گزندی به جامه یا اسبش وارد شده باشد، از میان آتش گذشت و پس از ستایش پرورگار، سرافراز نزد پدر آمد.
کاووس با دیدن او از اسبش پایین پریده، در آغوشش گرفت و بابت تردیدش از او پوزش خواست و همچنین جشنی چندین روزه به افتخارش ترتیب داد اما در این میان سودابه سهمی در این شادی نداشت چرا که با پایان یافتن جشن، نوبت به مجازات او رسیده بود.
کاووس در حالی که بر تخت زرین خویش نشسته بود و گرزی گاوسر در دست داشت، سودابه را پیش خواند و پس از بازشمردن گناهان و نکوهش او، به دژخیمان فرمان داد وی را به دار بیاویزند اما با این همه خود همچنان مهر سودابه را در دل داشت و چون سیاوش رنگ رخساره ی شاه را دید و ناله ی فرزندان سودابه را شنید، از کاووس خواهش کرد سودابه را به او ببخشد و شاه نیز شگفت زده از بزرگواری سیاوش، فرمان خویش را پس گرفت و سودابه را به جایگاه سابقش بازگرداند.
زان پس آرامش دیگربار به دربار ایران بازگشت و روزگاری چنین سپری شد اما جوانمردی سیاوش هرگز نتوانسته بود سرشت بد سودابه را تغییر دهد و او پس از نزدیک شدن دوباره به شاه، باری دیگر بدگویی های خویش از سیاوش را از سر گرفت. با این حال پیش از آنکه بتواند کاری کند، سیاوش با چالشی نو که اینبار در تورانزمین ریشه داشت، روبرو گشت.
پایان بخش نخست.
منابع:
شاهنامه ی فردوسی
تاریخ ثعالبی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
❤5
#گزارش_تصویری
⭕️کارگاه آموزشی برنامهریزی آزمون کارشناسی ارشد
نسخه پاورپوینت این کارگاه به زودی در کانال قرار خواهد گرفت.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
⭕️کارگاه آموزشی برنامهریزی آزمون کارشناسی ارشد
نسخه پاورپوینت این کارگاه به زودی در کانال قرار خواهد گرفت.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤7
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
سعدی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#ذکر_شب
🆔@RAM_HSU
بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
سعدی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#ذکر_شب
🆔@RAM_HSU
❤4
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
براق درادبیات فارسی و اشعار شعرای پارسی، در معنای اصلی یا استعاره از اسب و مرکب تندرو یا مرکبی برای سفرهای روحانی بکار برده شدهاست
بُراق در سنت اسلامی، نام مَرکبی آسمانی است که محمد (ص) در سفر شبانهٔ خود، معراج، مسیر بین مسجدالحرام در مکه تا مسجدالاقصی را بهوسیلهٔ آن پیمود.
در جزئیات موضوع و توصیفات ظاهری آن اختلاف بسیار است. در برخی روایتها، براقْ مَرکب پیامبران دیگر بهویژه ابراهیم نیز بودهاست. همچنین گرایش به توجیه عرفانی واژه «بُراق» و «معراج» و تفسیر آن به عنوان تمثیل در برخی متون چون معراجنامه ابن سینا نیز دیده میشود.
از حدود سده چهارم میلادی به بعد، براق در هنرهای اسلامی، بهویژه درمینیاتورهای ایرانی به تصویر درآمد. مسلمانان دیوار غربی حرم مسجدالاقصی را دیوار براق نام نهادهاند.
چنانکه مولوی در غزلیات خود مینویسد:
لاجرمش عشق کشد پیشکش همچو محمد به سحرگه براق
بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق
همچنین:
چو بر براق سفر کرد در شب معراج بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی
برقی که براق بود نامش رفق روش تو کرد رامش (نظامی، لیلی و مجنون)
جانوری سپید رنگ با جثهای میان اَستَر و درازگوش
چشمهای قرمز بوده و نزدیک رانهایش دو بال داشته است
یالش پُرمو
طبری در تفسیر قرآنش آن را اسبی با گوشهای لرزان توصیف کرده و ابنسعد گوشهای او را دراز و پشت او را کشیده دانسته است. در دیگر روایات، براق صورتی چون صورت انسان داشته و مانند انسان قادر به فهم آنچهاست که میشنود. برخی سبب رنگ سفید براق را سرعت بیش از حد یا درخشندگی زیاد آن دانستهاند
ابن هشام، طبری و ابن سعد بالهایی روی پای براق توصیف میکنند که با استفاده از آنها پاهایش را به سمت جلو میبرد
متون قدیمی، براق را بدون بال دانستهاند
همچنین در برخی دیگر از باورهای مسلمانان، براق، مرکبی با سر یک زن یا فرشته و دم یک طاووس تصویر شدهاست.
در روایاتی در مجمع البیان افزون بر توصیف بالا، براق با دمی چون دم گاو و پاهایی مانند پای شتر و یالی چون یال اسب معرفی شدهاست.
به نظر میرسد که ابنبلخی نیز در فارسنامه با توجه به همین روایات، صورت براق را به صورت آدمیان توصیف نموده، با ریش و جعد و تاج بر سر نهاده و اندام چهاردستوپا و دم او مانند گاو
در صعود از بلندیها دو دستش کوتاهتر از دو پایش میشود و در موقع فرود، عکس آن روی میدهد تا سوار همواره در حالت افقی بماند
سر او چون سر اسب، گردن او چون گردن شتر، سينه او چون سينه شير، پشت او چون پشت شتر، پاهاي او چون پاهاي گاو دنبالش (دمش) چون دنبال پيل، زيني بر پشت او از يک دانه مرواريد، رکابش از ياقوت سرخ
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
بُراق در سنت اسلامی، نام مَرکبی آسمانی است که محمد (ص) در سفر شبانهٔ خود، معراج، مسیر بین مسجدالحرام در مکه تا مسجدالاقصی را بهوسیلهٔ آن پیمود.
در جزئیات موضوع و توصیفات ظاهری آن اختلاف بسیار است. در برخی روایتها، براقْ مَرکب پیامبران دیگر بهویژه ابراهیم نیز بودهاست. همچنین گرایش به توجیه عرفانی واژه «بُراق» و «معراج» و تفسیر آن به عنوان تمثیل در برخی متون چون معراجنامه ابن سینا نیز دیده میشود.
از حدود سده چهارم میلادی به بعد، براق در هنرهای اسلامی، بهویژه درمینیاتورهای ایرانی به تصویر درآمد. مسلمانان دیوار غربی حرم مسجدالاقصی را دیوار براق نام نهادهاند.
چنانکه مولوی در غزلیات خود مینویسد:
لاجرمش عشق کشد پیشکش همچو محمد به سحرگه براق
بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق
همچنین:
چو بر براق سفر کرد در شب معراج بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی
برقی که براق بود نامش رفق روش تو کرد رامش (نظامی، لیلی و مجنون)
جانوری سپید رنگ با جثهای میان اَستَر و درازگوش
چشمهای قرمز بوده و نزدیک رانهایش دو بال داشته است
یالش پُرمو
طبری در تفسیر قرآنش آن را اسبی با گوشهای لرزان توصیف کرده و ابنسعد گوشهای او را دراز و پشت او را کشیده دانسته است. در دیگر روایات، براق صورتی چون صورت انسان داشته و مانند انسان قادر به فهم آنچهاست که میشنود. برخی سبب رنگ سفید براق را سرعت بیش از حد یا درخشندگی زیاد آن دانستهاند
ابن هشام، طبری و ابن سعد بالهایی روی پای براق توصیف میکنند که با استفاده از آنها پاهایش را به سمت جلو میبرد
متون قدیمی، براق را بدون بال دانستهاند
همچنین در برخی دیگر از باورهای مسلمانان، براق، مرکبی با سر یک زن یا فرشته و دم یک طاووس تصویر شدهاست.
در روایاتی در مجمع البیان افزون بر توصیف بالا، براق با دمی چون دم گاو و پاهایی مانند پای شتر و یالی چون یال اسب معرفی شدهاست.
به نظر میرسد که ابنبلخی نیز در فارسنامه با توجه به همین روایات، صورت براق را به صورت آدمیان توصیف نموده، با ریش و جعد و تاج بر سر نهاده و اندام چهاردستوپا و دم او مانند گاو
در صعود از بلندیها دو دستش کوتاهتر از دو پایش میشود و در موقع فرود، عکس آن روی میدهد تا سوار همواره در حالت افقی بماند
سر او چون سر اسب، گردن او چون گردن شتر، سينه او چون سينه شير، پشت او چون پشت شتر، پاهاي او چون پاهاي گاو دنبالش (دمش) چون دنبال پيل، زيني بر پشت او از يک دانه مرواريد، رکابش از ياقوت سرخ
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
﷽
🔷فرق بین تجلیات اسم ظاهر و اسم باطن و اسم جامع
📜اگر تنها از صورت ظاهر منفعل شدی آن امر وارد و یا اثرِ مرتبهٔ اسم ظاهر و اخوات آن است..
اگر فقط وارد مختص به باطن بود و حکم آن در دائره روحانی عمومیت داشت در اینْ صعقه[و بیهوشی] حاصل می شود..
اگر انفعال ظاهر و باطن را فرا گرفت و فنای کامل اتفاق افتاد، در اینجا امرِ تأثیر مختص به حضرت جمع است.
📘ترجمه و شرح مصباح الانس استاد نائیجی، ج5، ص3362
👤صدرالدین قونوی قدّس اللّه سرّه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
🔷فرق بین تجلیات اسم ظاهر و اسم باطن و اسم جامع
📜اگر تنها از صورت ظاهر منفعل شدی آن امر وارد و یا اثرِ مرتبهٔ اسم ظاهر و اخوات آن است..
اگر فقط وارد مختص به باطن بود و حکم آن در دائره روحانی عمومیت داشت در اینْ صعقه[و بیهوشی] حاصل می شود..
اگر انفعال ظاهر و باطن را فرا گرفت و فنای کامل اتفاق افتاد، در اینجا امرِ تأثیر مختص به حضرت جمع است.
📘ترجمه و شرح مصباح الانس استاد نائیجی، ج5، ص3362
👤صدرالدین قونوی قدّس اللّه سرّه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
هو
یا علی مدد
مست می ملامتم نیست سر سلامتم
نیست سر سلامتم مست می ملامتم
عقل نصیحتم دهد عشق غرامتم کند
فارغ از آن نصیحتم، بندهٔ این غرامتم
هست ندیم بزم من ساقی مست عشق او
باده خورم به شادیش نیست غم ندامتم
بادهٔ صاف عاشقان دُردی درد او بود
هست دوای من همین تا که شود قیامتم
چهرهٔ زرد و اشک من هست گواه حال من
گر تو ندانی حال من نیک ببین علامتم
خرقهٔ زهد بر تنم خوش ننماید ای فقیه
جامهٔ عاشقی بود راست به قد و قامتم
بندهٔ حضرت شهم همدم نعمت اللهم
در دو جهان کجا بود خوشتر از این کرامتم
شاه نعمت الله ولی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
یا علی مدد
مست می ملامتم نیست سر سلامتم
نیست سر سلامتم مست می ملامتم
عقل نصیحتم دهد عشق غرامتم کند
فارغ از آن نصیحتم، بندهٔ این غرامتم
هست ندیم بزم من ساقی مست عشق او
باده خورم به شادیش نیست غم ندامتم
بادهٔ صاف عاشقان دُردی درد او بود
هست دوای من همین تا که شود قیامتم
چهرهٔ زرد و اشک من هست گواه حال من
گر تو ندانی حال من نیک ببین علامتم
خرقهٔ زهد بر تنم خوش ننماید ای فقیه
جامهٔ عاشقی بود راست به قد و قامتم
بندهٔ حضرت شهم همدم نعمت اللهم
در دو جهان کجا بود خوشتر از این کرامتم
شاه نعمت الله ولی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤5
بگذار تا بیمایه شهرت بیجا طلبد و مقامی در میان طالبان راه:
سروری در مجالس
و ستایش در میان دیگران
باشد که عوام و خواص هر دو بیندیشند که «این کار را من کردهام
و بگذار که به من نیاز داشته باشند
برای هرچه باید و نباید بشود.»
چنین است فکر بیمایگان
و آرزومندی و غرورشان فزونی یابد
برخی راهها به خواستهها میرسد
و برخی به نیروانا (فنا)
جویندگان راه بودا چون این را دریافتند، از ناموری خشنود نشوند
و در پی حکمت روند
☸ دمّاپادا (ترجمهی رضا علوی با عنوان ″راه حق: بودا و سرودههایش″). سورهٔ بیمایگان، فراز ۷۳-۷۵
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
سروری در مجالس
و ستایش در میان دیگران
باشد که عوام و خواص هر دو بیندیشند که «این کار را من کردهام
و بگذار که به من نیاز داشته باشند
برای هرچه باید و نباید بشود.»
چنین است فکر بیمایگان
و آرزومندی و غرورشان فزونی یابد
برخی راهها به خواستهها میرسد
و برخی به نیروانا (فنا)
جویندگان راه بودا چون این را دریافتند، از ناموری خشنود نشوند
و در پی حکمت روند
☸ دمّاپادا (ترجمهی رضا علوی با عنوان ″راه حق: بودا و سرودههایش″). سورهٔ بیمایگان، فراز ۷۳-۷۵
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤5
هو
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیرِ مویی گیردَم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم
امان یا شاه مردان سیدنا مرتضی علی سلام الله علیه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیرِ مویی گیردَم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم
امان یا شاه مردان سیدنا مرتضی علی سلام الله علیه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤6
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
داستان سیاوش
سیاوش و افراسیاب: بخش نخست
پس از رهایی سیاوش از توطئه ی سودابه، دیری نپابید که جنگی نو میان ایران و توران روی داد و افراسیاب با صد هزار تن به سوی ایرانشهر لشکر کشید.
در این هنگام سیاوش که به دنبال دوری هرچه بیشتر از سودابه بود، برای بدست گرفتن فرماندهی جنگ پا پیش نهاد و پس از بدست آوردن اجازه ی کاووس و دریافت اختیارات تام، به همراه رستم و دوازده هزار تن به سوی بلخ شتافت و نیروهای افراسیاب به فرماندهی برادرش گَرسیوَز را به آن سوی جیحون راند.
آنگاه با نامه ای چدر را از دستاورد خود و پا پس کشیدن نیروهای دشمن به سُغد آگاه ساخت و کاووس نیز در پاسخ او را تحسین نموده، سفارش کرد در کار جنگ شتاب نکند و با گذر از جیحون خود را به تنگنا نیندازد بلکه در انتظار افراسیاب بماند.
در آن سوی هنگامی که گرسیوز نزد افراسیاب رسید و او را از رخدادهای بلخ آگاه ساخت، شاه توران چنان خشمگین شد که گویی درصدد بود او را از میان به دو نیم کند اما به هر روی خشم خود را فروبرد و آرامش یافت اما شب هنگام به آشفتگی دیگری دچار گشت.
پاسی از شب گذشته بود که به ناگاه افراسیاب خروشی مهیب سر داد و تمام لشکرگاهش را هراسان ساخت. گرسیوز بلافاصله نزد برادر رسید و او را چنان دید که لرزان و ترسان بر خاک افتاده بود. پس به دلجویی از وی پرداخت و علت پریشانی اش را جویا شد.
افراسیاب اندکی درنگ نموده، سپس خواب شومش را با گرسیوز بازگفت:
چنانکه زمین پر از ماران و آسمان پر از عقابان و خاک چنان خشک که گویی هرگز بدو رخ ننموده بود آسمان، سراپرده و درفش او سرنگون شده، از خون سربازان وی جوی خون به راه افتاده و سرهایشان همگی بر نیزه های ایرانیان، او خود تک و تنها بدست سواران سیهپوش ایشان گرفتار و در آخر بدست پور کاووس از میان به دو نیم.
گرسیوز با شنیدن این سخنان در پریشانی افراسیاب سهیم گشته، به او گفت تعبیر که آن جز از خوابگزاران ساخته نیست. پس آنها را فراخواندند و تعبیر خواب را چنین یافتند:
اگر افراسیاب با سیاوش بجنگد همه ی تورانیان هلاک شوند و اگر سیاوش به دست او کشته شود نیز توران به کین او ویران گردد.
اینچنین بود که افراسیاب صلاح کار را در آن دید که از جنگ با سیاوش خودداری نموده، با وی صلح نماید تا نه او بدست سیاوش کشته شود و نه سیاوش به دست او.
پس درصدد بر آمد از ایرانیان دلجویی نماید و با این هدف، گرسیوز را با هدایا و پیشکشی هایی بی شمار به بلخ فرستاد.
طرفین به مدت یک هفته به همنشینی و گفتگو پرداختند تا اینکه سیاوش سرانجام پذیرفت در صورتی آتش بس را میپذیرد که افراسیاب به انتخاب رستم، صدتن از خویشان و نامداران توران را به عنوان گروگان تحویل دهد و تمامی شهرهای ایران را به او بازگرداند.
گرسیوز این پیام را به افراسیاب منتقل نمود و او نیز ناگزیر آن صد تن را نزد سیاوش فرستاد تا پیمان صلح میان ایشان برقرار گردد و جنگ به پایان برسد اما هنگامی که رستم برای آگاه ساختن کاووس از چند و چون ماجرا راهی دربار او شد، دری نو از دشواری ها به روی سیاوش گشوده شد.
ادامه دارد...
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
سیاوش و افراسیاب: بخش نخست
پس از رهایی سیاوش از توطئه ی سودابه، دیری نپابید که جنگی نو میان ایران و توران روی داد و افراسیاب با صد هزار تن به سوی ایرانشهر لشکر کشید.
در این هنگام سیاوش که به دنبال دوری هرچه بیشتر از سودابه بود، برای بدست گرفتن فرماندهی جنگ پا پیش نهاد و پس از بدست آوردن اجازه ی کاووس و دریافت اختیارات تام، به همراه رستم و دوازده هزار تن به سوی بلخ شتافت و نیروهای افراسیاب به فرماندهی برادرش گَرسیوَز را به آن سوی جیحون راند.
آنگاه با نامه ای چدر را از دستاورد خود و پا پس کشیدن نیروهای دشمن به سُغد آگاه ساخت و کاووس نیز در پاسخ او را تحسین نموده، سفارش کرد در کار جنگ شتاب نکند و با گذر از جیحون خود را به تنگنا نیندازد بلکه در انتظار افراسیاب بماند.
در آن سوی هنگامی که گرسیوز نزد افراسیاب رسید و او را از رخدادهای بلخ آگاه ساخت، شاه توران چنان خشمگین شد که گویی درصدد بود او را از میان به دو نیم کند اما به هر روی خشم خود را فروبرد و آرامش یافت اما شب هنگام به آشفتگی دیگری دچار گشت.
پاسی از شب گذشته بود که به ناگاه افراسیاب خروشی مهیب سر داد و تمام لشکرگاهش را هراسان ساخت. گرسیوز بلافاصله نزد برادر رسید و او را چنان دید که لرزان و ترسان بر خاک افتاده بود. پس به دلجویی از وی پرداخت و علت پریشانی اش را جویا شد.
افراسیاب اندکی درنگ نموده، سپس خواب شومش را با گرسیوز بازگفت:
چنانکه زمین پر از ماران و آسمان پر از عقابان و خاک چنان خشک که گویی هرگز بدو رخ ننموده بود آسمان، سراپرده و درفش او سرنگون شده، از خون سربازان وی جوی خون به راه افتاده و سرهایشان همگی بر نیزه های ایرانیان، او خود تک و تنها بدست سواران سیهپوش ایشان گرفتار و در آخر بدست پور کاووس از میان به دو نیم.
گرسیوز با شنیدن این سخنان در پریشانی افراسیاب سهیم گشته، به او گفت تعبیر که آن جز از خوابگزاران ساخته نیست. پس آنها را فراخواندند و تعبیر خواب را چنین یافتند:
اگر افراسیاب با سیاوش بجنگد همه ی تورانیان هلاک شوند و اگر سیاوش به دست او کشته شود نیز توران به کین او ویران گردد.
اینچنین بود که افراسیاب صلاح کار را در آن دید که از جنگ با سیاوش خودداری نموده، با وی صلح نماید تا نه او بدست سیاوش کشته شود و نه سیاوش به دست او.
پس درصدد بر آمد از ایرانیان دلجویی نماید و با این هدف، گرسیوز را با هدایا و پیشکشی هایی بی شمار به بلخ فرستاد.
طرفین به مدت یک هفته به همنشینی و گفتگو پرداختند تا اینکه سیاوش سرانجام پذیرفت در صورتی آتش بس را میپذیرد که افراسیاب به انتخاب رستم، صدتن از خویشان و نامداران توران را به عنوان گروگان تحویل دهد و تمامی شهرهای ایران را به او بازگرداند.
گرسیوز این پیام را به افراسیاب منتقل نمود و او نیز ناگزیر آن صد تن را نزد سیاوش فرستاد تا پیمان صلح میان ایشان برقرار گردد و جنگ به پایان برسد اما هنگامی که رستم برای آگاه ساختن کاووس از چند و چون ماجرا راهی دربار او شد، دری نو از دشواری ها به روی سیاوش گشوده شد.
ادامه دارد...
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤4
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
به گزارش ایسنا، این تابلوی نقاشی اثرِ "کاراواجو" که مدتها به هنرمند دیگری نسبت داده شده بود، در "موزهی پرادو" واقع در مادرید برای عموم به نمایش گذاشته شد. همانطور که میبینیم نقاشی اتمسفری تاریک را نشان میدهد و "عیسی مسیح" را با چهرهای خونین و در حالی به تصویر کشیده است که تاجی از جنسِ خار، بر سر او گذاشته شده است و پیش از آنکه مصلوب شود، توسط "پونتیوس پیلاطس"، والیِ رومی به مردم نشان داده میشود. براساس بیانیهای که توسط "موزهی پرادو" منتشر شده است، این نقاشی یکی از حدود 60 نقاشی به جای مانده از "کاراواجو" است و در نتیجه یکی از ارزشمندترین آثارش محسوب میشود. در سال 2021، یک حراجی در مادرید قصد داشت این نقاشی را به قیمت تخمینی 1500 یورو به عنوان اثری از "یوسپه د ریبرا" نقاش اسپانیایی قرن هفدهم به مزایده بگذارد اما کمی پیش از برگزاری مزایده وزارت فرهنگ، حراجی را لغو و این احتمال را مطرح کرد که این نقاشی توسط "کاراواجو" خلق شده باشد که آثارش میلیونها دلار ارزش دارند. مدتی بعد مسئولان موزهی پرادو، اعلام کردند که شواهد مستند و کافی در اختیار دارند که نشان میدهد این اثر به "کاراواجو" تعلق دارد. کاراواجو، که در فاصلهی سالهای 1571 تا 1610 زندگی میکرد، پیشگام نقاشی "سبک باروک" به نام "کیاروسکورو" یا "سایهروشن" بود که در آن نور و سایه در تضاد شدید با همدیگر به تصویر کشیده میشوند. این شاهکار هنری برای نخستینبار در قالب نمایشگاهی به نام "کاراواجوی گمشده" برای عموم مردم به نمایش گذاشته شد. کارشناسانی که تاریخچهی این نقاشی را بررسی کردهاند، بیان میکنند که این تابلو در اواسط قرن هفدهم در مجموعهی خصوصی "فلیپه چهارم" پادشاه اسپانیا نگهداری شده است و سپس در سکونتگاه پسرش یعنی "کارلوس دوم" به نمایش گذاشته شده است. این نقاشی بعدها به آکادمی سلطنتی هنرهای زیبا در "سان فرناندو" در مادرید واگذار شد و در سال 1823 به "اواریستو پرز دکاسترو"، دیپلمات اسپانیایی رسید و پس از درگذشت او، این نقاشی به نوادگانش رسید و حدود دو قرن از نظرها دور ماند تا اینکه در آوریل 2021 دوباره با نام خالق اصلیاش یعنی "کاراواجو" ظاهر شد.
#نقاشی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
#نقاشی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤4
هو
آن بت که مرا داد به هجران مالش
دل گم کردم میان خد و خالش
پرسند رفیقان من از حال دلم
آن دل که مرا نیست چه دانم حالش'
° ° °
نقل است که جریری مجلس میداشت. جوانی برخاست و گفت: دلم گم شده است، دعا کن تا بازدهد. جریری گفت: ما همه در این مصیبتیم.''
'• عینالقضاتِ شهید - تمهیدات
''• ابومحمد جُرَیری - تذکرهالاولیا
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
آن بت که مرا داد به هجران مالش
دل گم کردم میان خد و خالش
پرسند رفیقان من از حال دلم
آن دل که مرا نیست چه دانم حالش'
° ° °
نقل است که جریری مجلس میداشت. جوانی برخاست و گفت: دلم گم شده است، دعا کن تا بازدهد. جریری گفت: ما همه در این مصیبتیم.''
'• عینالقضاتِ شهید - تمهیدات
''• ابومحمد جُرَیری - تذکرهالاولیا
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
🔥2
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
"مجسمهی موسی" اثر "میکل_آنژ" و "مجسمهی بودا" در "موزهی سارنات" در بنارس هندوستان (نگاهی به تفاوت اساسی بین دو دیدگاهِ غربی و آسیایی) یکی از پدیدههای رنسانس، ظهور فردیت است که "سوبژکتیویته" را جزو بنیادیِ شخصیت هنرمند کرد. نامهای بزرگ آن روزگار مانندِ "لئوناردو_داوینچی"، "رافائل" و "میکل_آنژ" را باید از این نظرگاه بررسی کرد. این پدیده در هنر قرون وسطی وجود نداشت. هر قدر "کلیسای گوتیک" مجموعهای یکپارچه است که گویی چون فوارهای از سنگ از رویای جمعی از معماران، سنگتراشان و مجسمهسازانِ آن زمان برخواسته، به همان اندازه "هنرِ رنسانس" فردی و شخصی است و هنرمندان هر یک در پیِ آن هستند که جهانی نو بیافرینند و جهانی را به تصرفِ نبوغِ خود درآورند و ارادهی غولآسای خویش را بر امور، تحمیل کنند. تصویر خداوند، تنومند و با ریشی انبوه که در هالهای از فرشتهها و از فراز ابرها خم میشود تا به کالبد بیجان آدمی نفخهی حیات بدَمَد، خود گواه بر جهانبینیِ انسانانگارانهی زمان است. شاید اگر "مجسمهی موسی" اثر "میکل_آنژ" را با "مجسمهی بودا" در "موزهی سارنات" مقایسه کنیم، تفاوت اساسی بین دو دیدگاه غربی و آسیایی روشن شود. هر قدر موسی به صفات طبیعی آراسته است مثل طرز نشستن، تاب دادن ریش انبوه، برجستگی عضلات بازوان، نگاه تیز و هوشیار، ارادهی نافذ و عزم راسخ، پیکر بودا غایب و سَیال است انگار که پیکرش جسم نیست، بلکه کانونِ تشعشع مرموزی است که مانند چراغی نامرئی نور اثیری از خود میپاشد. اولی پیکرِ واقعی یک انسان استثنایی است با تمام جلال و هیبت و شکوهش، دیگری جوهرِ سیالِ نمودی بیبود یا گُلی اساطیری است که از درون می شِکُفد و در حین شکفتگی نیز غایب است. اثرِ "آگوست_رودن" به نام "مرد متفکر" گویای همه چیز است جز حالت تفکر، حالت خمیدهی مردی که بر چانهاش تکیه کرده است، بیشتر روشنگرِ گرفتاریهای یک انسان است تا نمودار تفکرِ صرف که در حالت بوداییان هند یا چه بسا در برخی از نقاشیهای چینی میبینیم.
"مجلهی فرهنگی هنری بخارا"، "داریوش_شایگان"، شماره 120، ص 43
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
"مجلهی فرهنگی هنری بخارا"، "داریوش_شایگان"، شماره 120، ص 43
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤2