انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
داستان سیاوش
سیاوش و سودابه: پارت دوم
با بازگشت سیاوش، چندی نگذشت که شاه نزد سودابه آمد و حال فرزندش را از وی جویا شد و او نیز زبان به ستایش گشوده، شاه را بر آن واداشت که سیاوش را به عقد یکی از دختران خویش درآورد و بدین سبب او را برای گزینش یکی از آنان باری دیگر به شبستان بفرستد.
کاووس که خود نیز این اندیشه را میپسندید سیاوش را فراخواند و داستان را با او بازگفت اما جوان نگون بخت که میتوانست یک بار دیگر نشانه های مکر سودابه را ببیند، سر به زیر انداخت و گفت هرآنکه شاه بپسنند، او نیز خواهد پذیرفت و نمیخواهد با گزینش خود سودابه را برنجاند اما کاووس که در بی خبری به سر میبرد، او را آرام ساخت و بر خواست خویش پای فشرد تا آنکه سرانجام سیاوش چاره ای جز فرمانبرداری ندید.
اینچنین او دیگربار پای بر شبستان شاه نهاد تا سودابه دختران خود و دیگر دختران شاه را یک به یک به وی بنمایاند حال آنکه در دل آرزویی دیگر داشت و سرانجام چون سکوت و بی میلی سیاوش را دید، زبان به سخن گشود و آن را بازگفت.
او آنچه خود در دل داشت و میپسندید را به خواسته های سیاوش نسبت داد؛ که به خوبی میداند با وجود زیبایی همچون او، هیچیک از دختران شاه سیاوش را فریفته ی خود نخواهند کرد، که او با خوشحالی یکی از دختران خویش را به سیاوش خواهد داد و در نهان خود را نیز به وی خواهد سپرد.
و آنگاه که سخنانش را به پایان رساند بی آنکه پاسخی دریافت کند، دست بر گردن سیاوش نهاد و بوسه ای از لبانش گرفت.
در این هنگام عرق شرم از چهره ی سیاوش فروریخت اما بیمناک از واکنش سودابه و دشمنی اش با او، همه ی تلاش خویش را به کار گرفت تا به نرمی پاسخ دهد؛ او گفت سودابه چنان که خود گفته، تنها شایسته ی شاه است و بس و اگر خواست او چنین است، سیاوش با دخترش ازدواج خواهد کرد و راز وی را پنهان خواهد نمود هرچند به شرط آنکه زان پس تنها همچون مادر و فرزند باشند.
اینچنین او از شبستان بیرون رفت و سودابه نیز شاه را از تصمیم سیاوش برای ازدواج با دخترش آگاه ساخت اما از درون، همچنان در آتش عشق سیاوش میسوخت پس پی در پی برایش نامه ها نوشته، او را به نزد خویش فراخواند و با چشمان اشکبار داغ دل با وی بازگفت:
آنچه با تو در میان گذاشتم به سبب عشق شدید و مهر سرشاری است که به تو دارم؛ عشقی گلوگیر که جانم را به لب رسانیده و به جایی رسیده است که مپرس. اگر بر من رحم آوری و به فریادم برسی هرآنچه دارم به تو میبخشم و با گیسوان خود جای پایت را میروبم و مردمک چشم و نهانخانه دلم را فرش قدمت میسازم.
اما پاکدامنی سیاوش فراتر از آن بود که سودابه حتی گمانش را میبرد؛ او که به هیچ روی نمیخواست به پدر خیانت کند و یا حتی شرافت سودابه را لکه دار سازد، همچو سرو استوار ایستاد اما عشقی که حال بیشتر به هوس میمانست، چنان چشمان سودابه را کور و گوش هایش را کر کرده بود که هیچ یک از سخنان سیاوش بر وی اثری نداشت و هنگامی که اشک هایش را بی ثمر یافت، زبان به تهدید گشود که اگر سیاوش ازآن او نباشد، دشمنش خواهد بود و اجازه نخواهد داد دشمنی که از راز وی آگاه است، زنده بماند.
پس جامه های خود را درید و خروشی برآورد که بزودی همگان از جمله کاووس را به شبستان کشاند.
ادامه دارد...
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
سیاوش و سودابه: پارت دوم
با بازگشت سیاوش، چندی نگذشت که شاه نزد سودابه آمد و حال فرزندش را از وی جویا شد و او نیز زبان به ستایش گشوده، شاه را بر آن واداشت که سیاوش را به عقد یکی از دختران خویش درآورد و بدین سبب او را برای گزینش یکی از آنان باری دیگر به شبستان بفرستد.
کاووس که خود نیز این اندیشه را میپسندید سیاوش را فراخواند و داستان را با او بازگفت اما جوان نگون بخت که میتوانست یک بار دیگر نشانه های مکر سودابه را ببیند، سر به زیر انداخت و گفت هرآنکه شاه بپسنند، او نیز خواهد پذیرفت و نمیخواهد با گزینش خود سودابه را برنجاند اما کاووس که در بی خبری به سر میبرد، او را آرام ساخت و بر خواست خویش پای فشرد تا آنکه سرانجام سیاوش چاره ای جز فرمانبرداری ندید.
اینچنین او دیگربار پای بر شبستان شاه نهاد تا سودابه دختران خود و دیگر دختران شاه را یک به یک به وی بنمایاند حال آنکه در دل آرزویی دیگر داشت و سرانجام چون سکوت و بی میلی سیاوش را دید، زبان به سخن گشود و آن را بازگفت.
او آنچه خود در دل داشت و میپسندید را به خواسته های سیاوش نسبت داد؛ که به خوبی میداند با وجود زیبایی همچون او، هیچیک از دختران شاه سیاوش را فریفته ی خود نخواهند کرد، که او با خوشحالی یکی از دختران خویش را به سیاوش خواهد داد و در نهان خود را نیز به وی خواهد سپرد.
و آنگاه که سخنانش را به پایان رساند بی آنکه پاسخی دریافت کند، دست بر گردن سیاوش نهاد و بوسه ای از لبانش گرفت.
در این هنگام عرق شرم از چهره ی سیاوش فروریخت اما بیمناک از واکنش سودابه و دشمنی اش با او، همه ی تلاش خویش را به کار گرفت تا به نرمی پاسخ دهد؛ او گفت سودابه چنان که خود گفته، تنها شایسته ی شاه است و بس و اگر خواست او چنین است، سیاوش با دخترش ازدواج خواهد کرد و راز وی را پنهان خواهد نمود هرچند به شرط آنکه زان پس تنها همچون مادر و فرزند باشند.
اینچنین او از شبستان بیرون رفت و سودابه نیز شاه را از تصمیم سیاوش برای ازدواج با دخترش آگاه ساخت اما از درون، همچنان در آتش عشق سیاوش میسوخت پس پی در پی برایش نامه ها نوشته، او را به نزد خویش فراخواند و با چشمان اشکبار داغ دل با وی بازگفت:
آنچه با تو در میان گذاشتم به سبب عشق شدید و مهر سرشاری است که به تو دارم؛ عشقی گلوگیر که جانم را به لب رسانیده و به جایی رسیده است که مپرس. اگر بر من رحم آوری و به فریادم برسی هرآنچه دارم به تو میبخشم و با گیسوان خود جای پایت را میروبم و مردمک چشم و نهانخانه دلم را فرش قدمت میسازم.
اما پاکدامنی سیاوش فراتر از آن بود که سودابه حتی گمانش را میبرد؛ او که به هیچ روی نمیخواست به پدر خیانت کند و یا حتی شرافت سودابه را لکه دار سازد، همچو سرو استوار ایستاد اما عشقی که حال بیشتر به هوس میمانست، چنان چشمان سودابه را کور و گوش هایش را کر کرده بود که هیچ یک از سخنان سیاوش بر وی اثری نداشت و هنگامی که اشک هایش را بی ثمر یافت، زبان به تهدید گشود که اگر سیاوش ازآن او نباشد، دشمنش خواهد بود و اجازه نخواهد داد دشمنی که از راز وی آگاه است، زنده بماند.
پس جامه های خود را درید و خروشی برآورد که بزودی همگان از جمله کاووس را به شبستان کشاند.
ادامه دارد...
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
❤4
در باور مردمان جنوب ایران، جنی به نام «دُرَنج» یا «دُروج» وجود دارد که با انسانها دشمنی دیرینه دارد. او در بیابانها و یا نقاط دورافتاده زندگی میکند و غذایش گوشت حیوانات، کودکان و انسانهای نیکوکار است. از آنها به دو شکل یاد شده است: یکی پیرزنی کوتوله و مکار با موهای بلند و اندامی وحشتناک و دیگری مردی با ریش بلند و ژولیده، ابروهای کلفت و بینی پهن.
«درنجها» بسیار وحشتناک هستند و توانایی آن را دارند که خود را شبیه به هر چیزی درآورند و مردمآزار و ستمگر هستند. برخی باور دارند که این موجودات، حیوانات آدمنما هستند که در کوهها زندگی میکنند. «درنجها»، دختربچههای کوچک را میدزدند و از آنها مراقبت میکنند تا بزرگ شوند و بهعنوان جفت از آنها استفاده نمایند.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#اساطیر
🆔@RAM_HSU
«درنجها» بسیار وحشتناک هستند و توانایی آن را دارند که خود را شبیه به هر چیزی درآورند و مردمآزار و ستمگر هستند. برخی باور دارند که این موجودات، حیوانات آدمنما هستند که در کوهها زندگی میکنند. «درنجها»، دختربچههای کوچک را میدزدند و از آنها مراقبت میکنند تا بزرگ شوند و بهعنوان جفت از آنها استفاده نمایند.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#اساطیر
🆔@RAM_HSU
😱3
#معرفی_کتاب
پیرامون شهر خدا بر علیه مشرکان (به لاتین: De Civitate Dei contra paganos) که به اختصار شهر خدا نامیده می شود ، کتابی در حوزه فلسفه مسیحی از آگوستین است که در اوایل قرن پنجم میلادی نوشته شد. کمتر کتابی تاکنون آمدهاست که مانند این کتاب در تحولات و تبدلات بعدی مغرب زمین مؤثر بودهباشد. این کتاب را حسین توفیقی به فارسی ترجمه کردهاست.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
پیرامون شهر خدا بر علیه مشرکان (به لاتین: De Civitate Dei contra paganos) که به اختصار شهر خدا نامیده می شود ، کتابی در حوزه فلسفه مسیحی از آگوستین است که در اوایل قرن پنجم میلادی نوشته شد. کمتر کتابی تاکنون آمدهاست که مانند این کتاب در تحولات و تبدلات بعدی مغرب زمین مؤثر بودهباشد. این کتاب را حسین توفیقی به فارسی ترجمه کردهاست.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
👌3
💠 ذکر معارف
▫️ ️سالروز شهادت امام نهم محمد بن علی الجواد (علیه و علی آبائه الاطیبین و ابنائه الانجبین آلاف التحیة و الثناء) است، به پیشگاه وجود مبارك ولی عصر تسلیت عرض می كنیم و از ذات اقدس الهی مسئلت می كنیم كه همه ما را مشمول عنایت آن ذات مقدس قرار بدهد.
▫️ وقتی وجود مبارك #امام_جواد به دنیا آمده است، وجود مبارك امام رضا (سلام الله علیهما) خیلی به این نوزاد علاقمند بود؛ آن طوری كه مسعودی نقل می كند: «كَانَ طُولُ لَیلَتِهِ ینَاغِیهِ فِی مَهْدِهِ»؛ در بسیاری از شب ها وجود مبارك امام رضا (سلام الله علیه) تا سحر كنار این گهواره #ذكر_خواب می گفت، مناجات می كرد، مناغات می كرد و با او گفتگو می كرد. بعد به امام رضا (سلام الله علیه) عرض كردند شایسته نیست که پدری همچون شما #كنار_گهواره كودك #ذكر_خواب بگویید تا كودك بخوابد، فرمود:
نه من ذكر خواب میگویم و نه او به خواب می رود، من دارم #معارف_الهی را به او منتقل می كنم، با علم او را عزیز می كنم، ما ذكر خواب نمی گوییم!
#شهادت_امام_جواد_علیه_السلام
#آیت_الله_العظمی_جوادی_آملی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
▫️ ️سالروز شهادت امام نهم محمد بن علی الجواد (علیه و علی آبائه الاطیبین و ابنائه الانجبین آلاف التحیة و الثناء) است، به پیشگاه وجود مبارك ولی عصر تسلیت عرض می كنیم و از ذات اقدس الهی مسئلت می كنیم كه همه ما را مشمول عنایت آن ذات مقدس قرار بدهد.
▫️ وقتی وجود مبارك #امام_جواد به دنیا آمده است، وجود مبارك امام رضا (سلام الله علیهما) خیلی به این نوزاد علاقمند بود؛ آن طوری كه مسعودی نقل می كند: «كَانَ طُولُ لَیلَتِهِ ینَاغِیهِ فِی مَهْدِهِ»؛ در بسیاری از شب ها وجود مبارك امام رضا (سلام الله علیه) تا سحر كنار این گهواره #ذكر_خواب می گفت، مناجات می كرد، مناغات می كرد و با او گفتگو می كرد. بعد به امام رضا (سلام الله علیه) عرض كردند شایسته نیست که پدری همچون شما #كنار_گهواره كودك #ذكر_خواب بگویید تا كودك بخوابد، فرمود:
نه من ذكر خواب میگویم و نه او به خواب می رود، من دارم #معارف_الهی را به او منتقل می كنم، با علم او را عزیز می كنم، ما ذكر خواب نمی گوییم!
#شهادت_امام_جواد_علیه_السلام
#آیت_الله_العظمی_جوادی_آملی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤2
درویشی مجرّد به گوشهی صحرایی نشسته بود. یکی از پادشاهان بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغِ مُلک ، قناعت است، سر بر نیاورد و التفاتی نکرد.
سلطان از آنجا که سَطوَتِ [ ابهت و قدرت ] سلطنت است ، بههم بر آمد [ ناراحت شد ] و گفت: این طایفهی خرقه پوشان امثالِ حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند.
وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای درویش ! پادشاهِ وقت بر تو بگذشت چرا سر بر نیاوردی و شرایط ادب به تقدیم نرسانیدی ؟
گفت: مَلِک را بگوی که توقعِ خدمت از کسی دار که توقعِ نعمت از تو دارد. دیگر بِدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیتند نه رعیت از بهرِ طاعتِ ملوک.
مَلِک را گفتارِ درویش استوار آمد، گفت: چیزی از من بخواه.
گفت:میخواهم که دیگر زحمتِ من ندهی.
گفت: مرا پندی بده.
گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین نعمت و مُلْکْ میرود دست به دست
#سعدی_شیرازی
#گلستان
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
سلطان از آنجا که سَطوَتِ [ ابهت و قدرت ] سلطنت است ، بههم بر آمد [ ناراحت شد ] و گفت: این طایفهی خرقه پوشان امثالِ حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند.
وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای درویش ! پادشاهِ وقت بر تو بگذشت چرا سر بر نیاوردی و شرایط ادب به تقدیم نرسانیدی ؟
گفت: مَلِک را بگوی که توقعِ خدمت از کسی دار که توقعِ نعمت از تو دارد. دیگر بِدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیتند نه رعیت از بهرِ طاعتِ ملوک.
مَلِک را گفتارِ درویش استوار آمد، گفت: چیزی از من بخواه.
گفت:میخواهم که دیگر زحمتِ من ندهی.
گفت: مرا پندی بده.
گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین نعمت و مُلْکْ میرود دست به دست
#سعدی_شیرازی
#گلستان
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤5
ایمان حقیقی آدمی و اعتقاد او به حضرت حق را در دردهای صعبالعلاج و عیش سخت بهتر میتوان یافت تا در راحتی و سهل طلبی
اقامه نماز جماعت در یکی از مساجد مخروب غزه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
اقامه نماز جماعت در یکی از مساجد مخروب غزه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
🔥4
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
داستان سیاوش
سیاوش و سودابه: پارت سوم
هنگامی که شاه جویای حال سودابه شد، او ناله سر داد و شیون برآورد که سیاوش با او چنین کرده است؛ پس از آنکه به وی دست درازی کرد و خواست به بسترش راه یابد اما چون خواستش از سوی سودابه برآورده نشد، بر او خشم آورد.
کاووس پس از شنیدن این سخنان اندیشناک شد و فرمان داد جز سودابه و سیاوش همگان از شبستان بیرون روند. آنگاه به نوبت سخنان آندو را شنید و چون نمیدانست کدامین یک درست میگویند، چاره ای دیگر جست.
پس سیاوش را پیش کشید و دستان او را بویید اما بویی نشنید که نشان دهد او سودابه را لمس کرده است، که سودابه همواره آغشته از عطریات بود و رایحه ی می و مشک و گلاب بود که از سر تا پایش را دربرمیگرفت.
چون کاووس اینگونه دید، دانست که سیاوش بی گناه است و خواست همانجا سودابه را بکشد اما دلایلی همچون فرزندانشان، و یاد پرستاری از وی در زمان اسارتش و همچنین بیم از شوریدن هاماوران همگی دست در دست هم دادند تا کاووس از گناه سودابه بگذرد و از سیاوش بخواهد این راز را با خود به گور برد.
اما این بخشش برای سودابه کافی نبود و پس از آنکه چنین خوار گشت در پی چاره ای جدید برآمد تا کین خویش را از سیاوش بازجوید و دگربار نزد کاووس عزیز گردد.
پس از زنی بدکاره که کودکی در شکم داشت یاری جست و از او خواست فرزندش را بیفکند تا با نشان دادن آن به کاووس چنین وانماید که فرزندی که خود او در شکم داشت به خاطر سیاوش کشته شده است.
آن زن در برابر دریافت سیم و زری فراوان، با سودابه همداستان گشت و دارویی نوشید که موجب شد با گذشت پاسی از شب، دو کودک از شکمش فرو افتند.
سودابه شادمان از این ماجرا فرمان داد کودکان را در تشتی زرین بنهند و آنگاه به گریه و زاری و شیون پرداخت و به کنیزکان خود نیز چنین فرمان داد تا جایی که کاووس از خواب برخاست و سراسیمه به خوابگاه سودابه شتافت که با جامه هایی خونین به دو کودک مرده در تشت مینگریست و او را بابت نپذیرفتن سخنان پیشینش سرزنش مینمود.
شاه اما به سبب تردید خویش اخترشناسان را پیش خواند و از آنان خواست راز دو کودک را آشکار نمایند و آنان نیز سرانجام او را آگاه ساختند که آندو نه از نسل شاه و نه از سودابه نیستند و با هوشیاری خویش نشان زن را بازجستند.
به فرمان کاووس، زن بدکاره را یافتند تا به هر شکل ممکن به اقرار نماید اما سودابه او را جادوگر و همچنین اخترشناسان را دروغگو خواند و چنین گفت که آنان به سبب هواخواهی از سیاوش و بیمشان از رستم است که چنین گفته اند و به کاووس فشار آورد که هرچه زودتر سیاوش را به سزای کارش برساند وگرنه این داوری را به جهان دیگر خواهد سپرد. آنگاه چنان گریست و از دیدگانش اشک ریخت که دل کاووس به حالش سوخت و در گریستن با وی همراه گشت.
روز آتی، شاه همه ی بزرگان را پیش خواند و پس از بازگفتن داستان برایشان، از آنان خواست دیدگاه خود را در این باره به زبان آورند تا سرانجام چاره ای برای این گره کور یافت شود.
و پیشنهاد آنان چنین بود: آزمون آتش.
ادامه دارد...
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
سیاوش و سودابه: پارت سوم
هنگامی که شاه جویای حال سودابه شد، او ناله سر داد و شیون برآورد که سیاوش با او چنین کرده است؛ پس از آنکه به وی دست درازی کرد و خواست به بسترش راه یابد اما چون خواستش از سوی سودابه برآورده نشد، بر او خشم آورد.
کاووس پس از شنیدن این سخنان اندیشناک شد و فرمان داد جز سودابه و سیاوش همگان از شبستان بیرون روند. آنگاه به نوبت سخنان آندو را شنید و چون نمیدانست کدامین یک درست میگویند، چاره ای دیگر جست.
پس سیاوش را پیش کشید و دستان او را بویید اما بویی نشنید که نشان دهد او سودابه را لمس کرده است، که سودابه همواره آغشته از عطریات بود و رایحه ی می و مشک و گلاب بود که از سر تا پایش را دربرمیگرفت.
چون کاووس اینگونه دید، دانست که سیاوش بی گناه است و خواست همانجا سودابه را بکشد اما دلایلی همچون فرزندانشان، و یاد پرستاری از وی در زمان اسارتش و همچنین بیم از شوریدن هاماوران همگی دست در دست هم دادند تا کاووس از گناه سودابه بگذرد و از سیاوش بخواهد این راز را با خود به گور برد.
اما این بخشش برای سودابه کافی نبود و پس از آنکه چنین خوار گشت در پی چاره ای جدید برآمد تا کین خویش را از سیاوش بازجوید و دگربار نزد کاووس عزیز گردد.
پس از زنی بدکاره که کودکی در شکم داشت یاری جست و از او خواست فرزندش را بیفکند تا با نشان دادن آن به کاووس چنین وانماید که فرزندی که خود او در شکم داشت به خاطر سیاوش کشته شده است.
آن زن در برابر دریافت سیم و زری فراوان، با سودابه همداستان گشت و دارویی نوشید که موجب شد با گذشت پاسی از شب، دو کودک از شکمش فرو افتند.
سودابه شادمان از این ماجرا فرمان داد کودکان را در تشتی زرین بنهند و آنگاه به گریه و زاری و شیون پرداخت و به کنیزکان خود نیز چنین فرمان داد تا جایی که کاووس از خواب برخاست و سراسیمه به خوابگاه سودابه شتافت که با جامه هایی خونین به دو کودک مرده در تشت مینگریست و او را بابت نپذیرفتن سخنان پیشینش سرزنش مینمود.
شاه اما به سبب تردید خویش اخترشناسان را پیش خواند و از آنان خواست راز دو کودک را آشکار نمایند و آنان نیز سرانجام او را آگاه ساختند که آندو نه از نسل شاه و نه از سودابه نیستند و با هوشیاری خویش نشان زن را بازجستند.
به فرمان کاووس، زن بدکاره را یافتند تا به هر شکل ممکن به اقرار نماید اما سودابه او را جادوگر و همچنین اخترشناسان را دروغگو خواند و چنین گفت که آنان به سبب هواخواهی از سیاوش و بیمشان از رستم است که چنین گفته اند و به کاووس فشار آورد که هرچه زودتر سیاوش را به سزای کارش برساند وگرنه این داوری را به جهان دیگر خواهد سپرد. آنگاه چنان گریست و از دیدگانش اشک ریخت که دل کاووس به حالش سوخت و در گریستن با وی همراه گشت.
روز آتی، شاه همه ی بزرگان را پیش خواند و پس از بازگفتن داستان برایشان، از آنان خواست دیدگاه خود را در این باره به زبان آورند تا سرانجام چاره ای برای این گره کور یافت شود.
و پیشنهاد آنان چنین بود: آزمون آتش.
ادامه دارد...
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
🔥4
تابلوی نقاشی "باکوس" (Bacchus)
اثر "کاراواجو"(Caravaggio) نقاش مشهور ایتالیایی قرن هفدهم دورهی باروک که آن را در سال 1596 و با تکنیک رنگ و روغن روی بوم خلق کرده است و هماکنون در "گالری اوفیتزی" از موزههای هنر در فلورانس ایتالیا نگهداری میشود. "باکوس" همان "خدای شراب" میباشد و با نام "دیونیسوس" نیز شناخته میشود. باکوسِ جوان، عضلانی و خوشاندام است، او با حالتی کلاسیک تکیه داده و ردای سست خود را چنگ زده، درحالی که انگور و برگ درخت انگور بر روی موهای خود دارد.
#نقاشی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
اثر "کاراواجو"(Caravaggio) نقاش مشهور ایتالیایی قرن هفدهم دورهی باروک که آن را در سال 1596 و با تکنیک رنگ و روغن روی بوم خلق کرده است و هماکنون در "گالری اوفیتزی" از موزههای هنر در فلورانس ایتالیا نگهداری میشود. "باکوس" همان "خدای شراب" میباشد و با نام "دیونیسوس" نیز شناخته میشود. باکوسِ جوان، عضلانی و خوشاندام است، او با حالتی کلاسیک تکیه داده و ردای سست خود را چنگ زده، درحالی که انگور و برگ درخت انگور بر روی موهای خود دارد.
#نقاشی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#ادیان_گردی
🔺️ نقش رستم
🔸️ #نقش_رستم، یادگار بزرگترین امپراطوری دنیا از سه دوره ایلامیان، هخامنشیان و ساسانیان.چهار مقبره صخرهای از شاهان هخامنشی داریوش اول، خشایارشا، اردشیر اول و داریوش دوم در دل کوه. همچنین بنای کعبه زرتشت که دقیقا روبروی آرامگاه داریوش دوم است، در مورد کاربرد این بنا تفسیرهای زیادی موجود است که هیچکدام قطعیت ندارند.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
🔺️ نقش رستم
🔸️ #نقش_رستم، یادگار بزرگترین امپراطوری دنیا از سه دوره ایلامیان، هخامنشیان و ساسانیان.چهار مقبره صخرهای از شاهان هخامنشی داریوش اول، خشایارشا، اردشیر اول و داریوش دوم در دل کوه. همچنین بنای کعبه زرتشت که دقیقا روبروی آرامگاه داریوش دوم است، در مورد کاربرد این بنا تفسیرهای زیادی موجود است که هیچکدام قطعیت ندارند.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
😍3
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
⭕️انجمن علمی ادیان و عرفان برگزار میکند. ❇️کارگاه آموزشی برنامهریزی آزمون کارشناسی ارشد ارائه دهنده: علی شبانی زمان : دوشنبه ۱۴۰۳/۳/۲۱ ساعت ۱۲ الی ۱۳ مکان : کلاس ۳۷۳ دانشکده الهیات #انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان 🆔@RAM_HSU
⭕️یادآوری کارآگاه آموزشی برنامهریزی آزمون کارشناسی ارشد
مکان : کلاس ۳۷۳ دانشکده الهیات
زمان: دوشنبه ۱۴۰۳/۳/۲۱ ساعت ۱۲ الی ۱۳
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
مکان : کلاس ۳۷۳ دانشکده الهیات
زمان: دوشنبه ۱۴۰۳/۳/۲۱ ساعت ۱۲ الی ۱۳
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
هو
یا مرتضی علی
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
یا سلطان الاولیا سیدنا الامام علی بن موسی الرضا سلام الله علیه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
یا مرتضی علی
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
یا سلطان الاولیا سیدنا الامام علی بن موسی الرضا سلام الله علیه
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤5
انجمن علمی ادیان و عرفان دانشگاه حکیم سبزواری
Photo
داستان سیاوش
سیاوش و سودابه: پارت چهارم
سیاوش و سودابه میبایست از درون آتش گذر میکردند تا آنکه بی گناه بود بی گزند ماند و گنهکار توسط شعله های آتش رسوا گردد.
پس کاووس هردوی آنان را نزد خود فراخواند تا نظر آنان را نیز بداند اما پیش از آنکه سیاوش سخنی بگوید، سودابه زبان گشود و گفت او با نشان دادن کودکان بیگناهی خود را آشکار کرده و اکنون این سیاوش است که باید با گذر از میان آتش، پاکی خود را نشان دهد. و سیاوش نیز که به بی گناهی خویش ایمان داشت برای پاک کردن نام و شرافتش، این آزمون را پذیرفت.
چنین شد که به فرمان شاه دو کوه از هیزم پدید آورده، در میانشان شکافی باریک جای دادند و هیزم ها را با نفت به آتش کشیدند تا شعله های غول آسا سرتاسر دشت را فراگیرند.
در این هنگام سیاوش با کلاهخود زرین و جامه هایی سپید، سوار بر شبرنگ (اسب سیاه رنگ سیاوش) از راه رسید و در پیش روی پدر خود را به خاک انداخت.
کاووس با دیدن او شرمگین، و اشک از چشمانش جاری شد اما سیاوش به او دلداری داد و آنگاه به تاخت، روی به سوی جنگ آتش نهاد.
در این زمان خروشی عظیم از مردم به پا ساخت، برخی او را دعا میکردند و برخی کاووس را دشنام میدادند و کمی آن سو تر، سودابه از ایوان خویش به زبانه های آتش در دشت مینگریست و در دل مرگ سیاوش را آرزو میکرد.
با ناپدید شدن سیاوش در میان آتش، همگان خون گریستند و با نفس های حبش شده در سینه به آن سوی مینگریستند تا بیرون جستن سیاوش را ببینند و چنین نیز شد؛
او سرانجام در میان فریاد شادی جمعیت، بی آنکه حتی گزندی به جامه یا اسبش وارد شده باشد، از میان آتش گذشت و پس از ستایش پرورگار، سرافراز نزد پدر آمد.
کاووس با دیدن او از اسبش پایین پریده، در آغوشش گرفت و بابت تردیدش از او پوزش خواست و همچنین جشنی چندین روزه به افتخارش ترتیب داد اما در این میان سودابه سهمی در این شادی نداشت چرا که با پایان یافتن جشن، نوبت به مجازات او رسیده بود.
کاووس در حالی که بر تخت زرین خویش نشسته بود و گرزی گاوسر در دست داشت، سودابه را پیش خواند و پس از بازشمردن گناهان و نکوهش او، به دژخیمان فرمان داد وی را به دار بیاویزند اما با این همه خود همچنان مهر سودابه را در دل داشت و چون سیاوش رنگ رخساره ی شاه را دید و ناله ی فرزندان سودابه را شنید، از کاووس خواهش کرد سودابه را به او ببخشد و شاه نیز شگفت زده از بزرگواری سیاوش، فرمان خویش را پس گرفت و سودابه را به جایگاه سابقش بازگرداند.
زان پس آرامش دیگربار به دربار ایران بازگشت و روزگاری چنین سپری شد اما جوانمردی سیاوش هرگز نتوانسته بود سرشت بد سودابه را تغییر دهد و او پس از نزدیک شدن دوباره به شاه، باری دیگر بدگویی های خویش از سیاوش را از سر گرفت. با این حال پیش از آنکه بتواند کاری کند، سیاوش با چالشی نو که اینبار در تورانزمین ریشه داشت، روبرو گشت.
پایان بخش نخست.
منابع:
شاهنامه ی فردوسی
تاریخ ثعالبی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
سیاوش و سودابه: پارت چهارم
سیاوش و سودابه میبایست از درون آتش گذر میکردند تا آنکه بی گناه بود بی گزند ماند و گنهکار توسط شعله های آتش رسوا گردد.
پس کاووس هردوی آنان را نزد خود فراخواند تا نظر آنان را نیز بداند اما پیش از آنکه سیاوش سخنی بگوید، سودابه زبان گشود و گفت او با نشان دادن کودکان بیگناهی خود را آشکار کرده و اکنون این سیاوش است که باید با گذر از میان آتش، پاکی خود را نشان دهد. و سیاوش نیز که به بی گناهی خویش ایمان داشت برای پاک کردن نام و شرافتش، این آزمون را پذیرفت.
چنین شد که به فرمان شاه دو کوه از هیزم پدید آورده، در میانشان شکافی باریک جای دادند و هیزم ها را با نفت به آتش کشیدند تا شعله های غول آسا سرتاسر دشت را فراگیرند.
در این هنگام سیاوش با کلاهخود زرین و جامه هایی سپید، سوار بر شبرنگ (اسب سیاه رنگ سیاوش) از راه رسید و در پیش روی پدر خود را به خاک انداخت.
کاووس با دیدن او شرمگین، و اشک از چشمانش جاری شد اما سیاوش به او دلداری داد و آنگاه به تاخت، روی به سوی جنگ آتش نهاد.
در این زمان خروشی عظیم از مردم به پا ساخت، برخی او را دعا میکردند و برخی کاووس را دشنام میدادند و کمی آن سو تر، سودابه از ایوان خویش به زبانه های آتش در دشت مینگریست و در دل مرگ سیاوش را آرزو میکرد.
با ناپدید شدن سیاوش در میان آتش، همگان خون گریستند و با نفس های حبش شده در سینه به آن سوی مینگریستند تا بیرون جستن سیاوش را ببینند و چنین نیز شد؛
او سرانجام در میان فریاد شادی جمعیت، بی آنکه حتی گزندی به جامه یا اسبش وارد شده باشد، از میان آتش گذشت و پس از ستایش پرورگار، سرافراز نزد پدر آمد.
کاووس با دیدن او از اسبش پایین پریده، در آغوشش گرفت و بابت تردیدش از او پوزش خواست و همچنین جشنی چندین روزه به افتخارش ترتیب داد اما در این میان سودابه سهمی در این شادی نداشت چرا که با پایان یافتن جشن، نوبت به مجازات او رسیده بود.
کاووس در حالی که بر تخت زرین خویش نشسته بود و گرزی گاوسر در دست داشت، سودابه را پیش خواند و پس از بازشمردن گناهان و نکوهش او، به دژخیمان فرمان داد وی را به دار بیاویزند اما با این همه خود همچنان مهر سودابه را در دل داشت و چون سیاوش رنگ رخساره ی شاه را دید و ناله ی فرزندان سودابه را شنید، از کاووس خواهش کرد سودابه را به او ببخشد و شاه نیز شگفت زده از بزرگواری سیاوش، فرمان خویش را پس گرفت و سودابه را به جایگاه سابقش بازگرداند.
زان پس آرامش دیگربار به دربار ایران بازگشت و روزگاری چنین سپری شد اما جوانمردی سیاوش هرگز نتوانسته بود سرشت بد سودابه را تغییر دهد و او پس از نزدیک شدن دوباره به شاه، باری دیگر بدگویی های خویش از سیاوش را از سر گرفت. با این حال پیش از آنکه بتواند کاری کند، سیاوش با چالشی نو که اینبار در تورانزمین ریشه داشت، روبرو گشت.
پایان بخش نخست.
منابع:
شاهنامه ی فردوسی
تاریخ ثعالبی
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
#سوگنامه_سیاوش
🆔@RAM_HSU
❤5
#گزارش_تصویری
⭕️کارگاه آموزشی برنامهریزی آزمون کارشناسی ارشد
نسخه پاورپوینت این کارگاه به زودی در کانال قرار خواهد گرفت.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
⭕️کارگاه آموزشی برنامهریزی آزمون کارشناسی ارشد
نسخه پاورپوینت این کارگاه به زودی در کانال قرار خواهد گرفت.
#انجمن_علمی_ادیان_و_عرفان
🆔@RAM_HSU
❤7