B5U1: The Little Mice
Beth was a very resourceful and conservative mouse. She knew that winter was coming and that there would soon be a dearth of food. So she decided to make gathering food for winter her primary job. Gathering food was a grueling and mundane activity, but Beth made a deliberate effort because she knew that it was important. She allotted herself a few hours every day to collect beans. By winter, she had collected a massive pile and hide them in a cache.
Beth had a sister named Mary. Mary lacked ambition. She had fanciful ideas about how she would survive winter. She thought that food would just come to her and that she could work at her own convenience. She opted to spend the days playing and dancing, instead of gathering beans. When the final hours of autumn elapsed, Mary had only a paltry amount of food stored away.
Mary realized that her food supply was too small to last through winter. She visited her sister. Mary said, “Beth, lamina dire situation. I didn’t gather enough food for winter. Will you let me share your beans? Please have some empathy for your sister!”
Beth thought for a moment. Then she replied, “Mary, I am truly sorry for you. But I will not give you any of my beans. Instead, I will let you have my empty bag. You can still work hard and gather enough food for the winter. It will be tedious, but you will learn the value of hard work.”
Beth’s words appalled Mary. Mary cried with outrage, “There is too much work! I won’t have any time to dance or play!”
Beth said, “It is crucial that you gather enough food. You must have sustenance before you have fun. Go now, and rectify your situation.”
Mary griped some more, but she knew that her sister was right. She took the bag and went to work gathering her own beans for the winter.
Beth was a very resourceful and conservative mouse. She knew that winter was coming and that there would soon be a dearth of food. So she decided to make gathering food for winter her primary job. Gathering food was a grueling and mundane activity, but Beth made a deliberate effort because she knew that it was important. She allotted herself a few hours every day to collect beans. By winter, she had collected a massive pile and hide them in a cache.
Beth had a sister named Mary. Mary lacked ambition. She had fanciful ideas about how she would survive winter. She thought that food would just come to her and that she could work at her own convenience. She opted to spend the days playing and dancing, instead of gathering beans. When the final hours of autumn elapsed, Mary had only a paltry amount of food stored away.
Mary realized that her food supply was too small to last through winter. She visited her sister. Mary said, “Beth, lamina dire situation. I didn’t gather enough food for winter. Will you let me share your beans? Please have some empathy for your sister!”
Beth thought for a moment. Then she replied, “Mary, I am truly sorry for you. But I will not give you any of my beans. Instead, I will let you have my empty bag. You can still work hard and gather enough food for the winter. It will be tedious, but you will learn the value of hard work.”
Beth’s words appalled Mary. Mary cried with outrage, “There is too much work! I won’t have any time to dance or play!”
Beth said, “It is crucial that you gather enough food. You must have sustenance before you have fun. Go now, and rectify your situation.”
Mary griped some more, but she knew that her sister was right. She took the bag and went to work gathering her own beans for the winter.
بت موشی بسیار زیرک و محتاط بود. او میدانست که زمستان در راه است و به زودی کمبود غذا پیش میآید. بنابراین، تصمیم گرفت که جمعآوری غذا برای زمستان را به کار اصلی خود تبدیل کند. جمعآوری غذا کار طاقتفرسا و خستهکنندهای بود، اما بت با جدیت به آن پرداخت، زیرا میدانست که بسیار مهم است.
او هر روز چند ساعت برای جمعآوری لوبیا اختصاص میداد. تا زمستان، او مقدار زیادی لوبیا جمعآوری کرده بود و آنها را در یک مخفیگاه پنهان کرده بود.
بت خواهری به نام مری داشت. مری فاقد انگیزه بود. او ایدههای خیالپردازانهای درباره نحوه گذراندن زمستان داشت. او فکر میکرد که غذا خود به خود به دستش میرسد و میتواند هر وقت دلش خواست کار کند.
او ترجیح داد روزهای خود را به بازی و رقص بگذراند، به جای اینکه لوبیا جمع کند. وقتی آخرین ساعات پاییز گذشت، مری فقط مقدار کمی غذا ذخیره کرده بود.
مری متوجه شد که ذخیره غذایش برای گذراندن زمستان خیلی کم است. او به سراغ خواهرش رفت. مری گفت: «بت، من در شرایط سختی قرار دارم. من غذای کافی برای زمستان جمعآوری نکردم. آیا اجازه میدهی که از لوبیای تو استفاده کنم؟ لطفا به خواهرت رحم کن!»
بت لحظهای فکر کرد. سپس پاسخ داد: «مری، من واقعا برایت متاسفم. اما من هیچ کدام از لوبیاهایم را به تو نمیدهم. در عوض، کیسه خالیام را به تو میدهم. تو هنوز هم میتوانی سخت کار کنی و غذای کافی برای زمستان جمعآوری کنی. این کار خستهکننده خواهد بود، اما ارزش کار سخت را یاد خواهی گرفت.
کلمات بت، مری را شوکه کرد. مری با عصبانیت گریه کرد و گفت: «کار زیادی هست! من هیچ وقت برای رقصیدن یا بازی کردن نخواهم داشت!»
بت گفت: «جمعآوری غذای کافی بسیار مهم است. باید قبل از تفریح، نیازهای اساسیات را برطرف کنی. برو و وضعیتت را اصلاح کن.»
مری کمی بیشتر غر زد، اما میدانست که خواهرش درست میگوید. او کیسه را برداشت و برای جمعآوری لوبیای خودش برای زمستان به کار مشغول شد.
او هر روز چند ساعت برای جمعآوری لوبیا اختصاص میداد. تا زمستان، او مقدار زیادی لوبیا جمعآوری کرده بود و آنها را در یک مخفیگاه پنهان کرده بود.
بت خواهری به نام مری داشت. مری فاقد انگیزه بود. او ایدههای خیالپردازانهای درباره نحوه گذراندن زمستان داشت. او فکر میکرد که غذا خود به خود به دستش میرسد و میتواند هر وقت دلش خواست کار کند.
او ترجیح داد روزهای خود را به بازی و رقص بگذراند، به جای اینکه لوبیا جمع کند. وقتی آخرین ساعات پاییز گذشت، مری فقط مقدار کمی غذا ذخیره کرده بود.
مری متوجه شد که ذخیره غذایش برای گذراندن زمستان خیلی کم است. او به سراغ خواهرش رفت. مری گفت: «بت، من در شرایط سختی قرار دارم. من غذای کافی برای زمستان جمعآوری نکردم. آیا اجازه میدهی که از لوبیای تو استفاده کنم؟ لطفا به خواهرت رحم کن!»
بت لحظهای فکر کرد. سپس پاسخ داد: «مری، من واقعا برایت متاسفم. اما من هیچ کدام از لوبیاهایم را به تو نمیدهم. در عوض، کیسه خالیام را به تو میدهم. تو هنوز هم میتوانی سخت کار کنی و غذای کافی برای زمستان جمعآوری کنی. این کار خستهکننده خواهد بود، اما ارزش کار سخت را یاد خواهی گرفت.
کلمات بت، مری را شوکه کرد. مری با عصبانیت گریه کرد و گفت: «کار زیادی هست! من هیچ وقت برای رقصیدن یا بازی کردن نخواهم داشت!»
بت گفت: «جمعآوری غذای کافی بسیار مهم است. باید قبل از تفریح، نیازهای اساسیات را برطرف کنی. برو و وضعیتت را اصلاح کن.»
مری کمی بیشتر غر زد، اما میدانست که خواهرش درست میگوید. او کیسه را برداشت و برای جمعآوری لوبیای خودش برای زمستان به کار مشغول شد.
Forwarded from خبرهای فوری مهم 🔖
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 استوری محسن چاووشی برای شهدای راه وطن
✅ @Khabar_Fouri
✅ @Khabar_Fouri
👍1