افسردگی
طبق معمول هر روز پروندههای «انتقال خون اورژانس» رو مرور میکنم. بیمار با تشخیص ترومای ناشی از شلیک گلوله بستری شده. برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر وقتی به پرونده الکترونیکی مراجعه میکنم، این نوشته ظاهر میشه: بیمار درگذشته، آیا میخواهید به جستجو ادامه بدهید؟ با دیدن این متن همیشه حال بدی بهم دست میده. انتظار دارم مرد جوانی باشه که در یک درگیری مسلحانه دچار حادثه شده. از دیدن سنش متعجب میشم، ۷۷. مگه تو این سن و سال هم کسی با اسلحه سر و کار پیدا میکنه؟ چند خط بعد در توضیحات میبینم که بیمار به قصد خودکشی به خودش شلیک کرده و همراهی نداشته…. با خودم میگم چطور میشه وقتی که ادم قسمت اعظم زندگی رو چه خوب و چه بد طی کرده، توان ادامه دادن اون سالهای آخر رو از دست میده؟ شاید تنها زندگی میکرده، شاید هیچکس رو نداشته یا کسی بهش سر نمیزده، شاید افسردگی داشته، شاید این ادم همسایه من بوده، یکی از همونهایی که وقتی از راه دور میدیدمش راهم رو کج میکردم که مجبور به سلام و احوالپرسی نباشم، شاید قوم و خویشی که بهم زنگ زده و جواب تلفنش رو ندادم، شاید غریبهای که لبخندی رو ازش دریغ کردم و دهها شاید دیگر…
هفته اول ماه اکتبر به «آگاهی رسانی در مورد بیماریهای روحی و روانی» اختصاص داره. در اطراف ما و حتی خیلی نزدیک به ما افرادی زندگی میکنند که با مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند. شناسایی بموقع علایم و مداخله پزشکی میتونه از حوادث اسفبار جلوگیری کنه.
ژینوس صارمیان
#بهداشت_روان #افسردگی #خودکشی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
طبق معمول هر روز پروندههای «انتقال خون اورژانس» رو مرور میکنم. بیمار با تشخیص ترومای ناشی از شلیک گلوله بستری شده. برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر وقتی به پرونده الکترونیکی مراجعه میکنم، این نوشته ظاهر میشه: بیمار درگذشته، آیا میخواهید به جستجو ادامه بدهید؟ با دیدن این متن همیشه حال بدی بهم دست میده. انتظار دارم مرد جوانی باشه که در یک درگیری مسلحانه دچار حادثه شده. از دیدن سنش متعجب میشم، ۷۷. مگه تو این سن و سال هم کسی با اسلحه سر و کار پیدا میکنه؟ چند خط بعد در توضیحات میبینم که بیمار به قصد خودکشی به خودش شلیک کرده و همراهی نداشته…. با خودم میگم چطور میشه وقتی که ادم قسمت اعظم زندگی رو چه خوب و چه بد طی کرده، توان ادامه دادن اون سالهای آخر رو از دست میده؟ شاید تنها زندگی میکرده، شاید هیچکس رو نداشته یا کسی بهش سر نمیزده، شاید افسردگی داشته، شاید این ادم همسایه من بوده، یکی از همونهایی که وقتی از راه دور میدیدمش راهم رو کج میکردم که مجبور به سلام و احوالپرسی نباشم، شاید قوم و خویشی که بهم زنگ زده و جواب تلفنش رو ندادم، شاید غریبهای که لبخندی رو ازش دریغ کردم و دهها شاید دیگر…
هفته اول ماه اکتبر به «آگاهی رسانی در مورد بیماریهای روحی و روانی» اختصاص داره. در اطراف ما و حتی خیلی نزدیک به ما افرادی زندگی میکنند که با مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند. شناسایی بموقع علایم و مداخله پزشکی میتونه از حوادث اسفبار جلوگیری کنه.
ژینوس صارمیان
#بهداشت_روان #افسردگی #خودکشی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍447
زن تحقیر شده
دیشب فیلم «زن تحقیر شده»، ماجرای زندگی «بتی برادریک» رو دیدم. فیلم در مورد داستان واقعی زنیه از یک خانواده متعصب کاتولیک که معتقدند جای زن فقط در خانه و نقش او حمایت از همسر و پرورش فرزندانه. او در ۱۷ سالگی با «جان» که دانشجوی پزشکیه و سخت عاشق او شده بود آشنا میشه و چهار سال بعد ازدواج میکنند. جان بعد از اخذ مدرک پزشکی تصمیم میگیره وکالت بخونه. بتی در تمام این مدت همزمان کار و از چهار فرزندشون مراقبت میکرده، بالاخره درس جان تموم و او تبدیل به یک وکیل موفق با درآمد خیلی بالا و سرپرست کانون وکلای شهرشون میشه. در این موقع جان یک دختر ۱۹ ساله به اسم لیندا که نه میتونسته تایپ کنه و نه هیچگونه آشنایی با امور وکالت داشته رو استخدام میکنه. بتی به این کار اعتراض میکنه و از جان میخواد که اخراجش کنه. جان درخواست جدایی میکنه و از خونه میره و مشکلات از اینجا شروع میشه. بتی که حس میکرده خیلی تحقیر شده رفتارهای نامناسبی نشون میده، …. بالاخره وقتی جان و لیندا با هم ازدواج میکنن، در سال ۱۹۸۹ بتی یک شب با استفاده از کلیدی که ازدختر بزرگش گرفته بود، به خونهشون میره و هر دو رو به قتل میرسونه. بتی میگه اول قصد داشتم برم جلوی چشم اونها خودم رو بکشم ولی بعد نظرم عوض شد…. بتی در سن ۷۷ سالگی هنوز در زندانه.
فیلم از بتی چهره یک زن عصبی و نامتعادل رو ترسیم میکنه. ولی وقتی مصاحبه واقعی اپرا وینفری با بتی رو دیدم، عمق غم، خشم و حس حقارتی که این زن متحمل شده بود رو درک کردم. اینکه همسرش بعد از تغییر موقعیتش او رو «زن چاق بیسواد احمق» خطاب میکرد،….
امروز هم دیدن پستهایی مربوط به نمونههای وطنی سلبریتیها باعث شد بیشتر به فکر برم.
واقعیت اینه که ازدواج یک پیوند آسمانی نیست، بلکه قراردادیه کاملا زمینی و مادی. همونطور که در یک معامله هر یک از طرفین حق دارند اگر انتظارات و خواستههاشون برآورده نشد و یا دیل بهتری پیدا کردند، معامله رو فسخ کنند، در ازدواج هم طرفین دارای چنین حقوقی هستند. عمر قدردانی آدمها هم متاسفانه کوتاهه و خیلی زود فراموش میکنند چه فرد یا افرادی در رسیدن اونها به موقعیت خاص سهیم بودند. تنها کاری که میشه برای جلوگیری از فروپاشی روحی و روانی و افسردگی ناشی از بهم خوردن یک رابطه انجام داد، اینه که هیچوقت سعی نکنیم نقش پلکان ترقی برای طرف مقابل رو ایفا کنیم، تا اگر او خواست رابطه رو فسخ کنه، بازنده مطلق این قرارداد نباشیم.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
دیشب فیلم «زن تحقیر شده»، ماجرای زندگی «بتی برادریک» رو دیدم. فیلم در مورد داستان واقعی زنیه از یک خانواده متعصب کاتولیک که معتقدند جای زن فقط در خانه و نقش او حمایت از همسر و پرورش فرزندانه. او در ۱۷ سالگی با «جان» که دانشجوی پزشکیه و سخت عاشق او شده بود آشنا میشه و چهار سال بعد ازدواج میکنند. جان بعد از اخذ مدرک پزشکی تصمیم میگیره وکالت بخونه. بتی در تمام این مدت همزمان کار و از چهار فرزندشون مراقبت میکرده، بالاخره درس جان تموم و او تبدیل به یک وکیل موفق با درآمد خیلی بالا و سرپرست کانون وکلای شهرشون میشه. در این موقع جان یک دختر ۱۹ ساله به اسم لیندا که نه میتونسته تایپ کنه و نه هیچگونه آشنایی با امور وکالت داشته رو استخدام میکنه. بتی به این کار اعتراض میکنه و از جان میخواد که اخراجش کنه. جان درخواست جدایی میکنه و از خونه میره و مشکلات از اینجا شروع میشه. بتی که حس میکرده خیلی تحقیر شده رفتارهای نامناسبی نشون میده، …. بالاخره وقتی جان و لیندا با هم ازدواج میکنن، در سال ۱۹۸۹ بتی یک شب با استفاده از کلیدی که ازدختر بزرگش گرفته بود، به خونهشون میره و هر دو رو به قتل میرسونه. بتی میگه اول قصد داشتم برم جلوی چشم اونها خودم رو بکشم ولی بعد نظرم عوض شد…. بتی در سن ۷۷ سالگی هنوز در زندانه.
فیلم از بتی چهره یک زن عصبی و نامتعادل رو ترسیم میکنه. ولی وقتی مصاحبه واقعی اپرا وینفری با بتی رو دیدم، عمق غم، خشم و حس حقارتی که این زن متحمل شده بود رو درک کردم. اینکه همسرش بعد از تغییر موقعیتش او رو «زن چاق بیسواد احمق» خطاب میکرد،….
امروز هم دیدن پستهایی مربوط به نمونههای وطنی سلبریتیها باعث شد بیشتر به فکر برم.
واقعیت اینه که ازدواج یک پیوند آسمانی نیست، بلکه قراردادیه کاملا زمینی و مادی. همونطور که در یک معامله هر یک از طرفین حق دارند اگر انتظارات و خواستههاشون برآورده نشد و یا دیل بهتری پیدا کردند، معامله رو فسخ کنند، در ازدواج هم طرفین دارای چنین حقوقی هستند. عمر قدردانی آدمها هم متاسفانه کوتاهه و خیلی زود فراموش میکنند چه فرد یا افرادی در رسیدن اونها به موقعیت خاص سهیم بودند. تنها کاری که میشه برای جلوگیری از فروپاشی روحی و روانی و افسردگی ناشی از بهم خوردن یک رابطه انجام داد، اینه که هیچوقت سعی نکنیم نقش پلکان ترقی برای طرف مقابل رو ایفا کنیم، تا اگر او خواست رابطه رو فسخ کنه، بازنده مطلق این قرارداد نباشیم.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍609👎12
Forwarded from عکس نگار
نسل سوخته
«دنیس» در حالیکه سینی پر از کاپکیکی تو دستشه بسرعت از کنارم رد میشه. میپرسم: کجا با این عجله؟ با خنده شیطنتآمیزی میگه: امروز تو مرکز بزرگسالان «توماس» سربسرم گذاشت و با هم کمی بگو بخند کردیم، حالا «دیوید» ناراحت شده. چشمکی میزنه و ادامه میده، اخه دیوید خودش رو یه جورایی دوست پسر من حساب میکنه. من هم این کاپکیکها رو درست کردم که از دلش در بیارم. لبخند میزنم و غبطه میخورم. غبطه به حال دنیس که در این سن و سال هنوز دل و دماغ دلبری کردن داره، به توماس که حال و حوصله لاس زدن با زنها، و به دیوید که انگیزه برای حسادت….
مثل خیلیهای دیگه این روزها «کیک محبوب من» رو دیدم. فیلم در عین زیبایی و جسارت تحسین برانگیز در تابوشکنی، بسیار غمانگیز بود. این فیلم داستان نسلی بود که در عنفوان جوانی گرفتار بایدها و نبایدها شد، بدون عشق ازدواج کرد، طعم جنگ رو با گوشت و پوست خود چشید و فرزندانش را با شیرخشک و پوشک کوپنی، با صدای آژیر قرمز و زیر موشک باران پرورش داد تا به محض اینکه بال و پر گرفتند، ترکش کنند. نسلی که برای نوههایش قصه نگفت. نسلی که کاسه کوزه همه کاستیها و نارضایتیها بر سرش میشکنه، نسلی که محکوم به تنها زیستن شد، بدون عشق زندگی کرد و بدون عشق هم میمیره. نسلی که سازندگان فیلم حتی یک شب خوش رو به او روا ندارند.
ژینوس صارمیان
#کیک_محبوب_من
https://t.iss.one/Jsaremianmd
«دنیس» در حالیکه سینی پر از کاپکیکی تو دستشه بسرعت از کنارم رد میشه. میپرسم: کجا با این عجله؟ با خنده شیطنتآمیزی میگه: امروز تو مرکز بزرگسالان «توماس» سربسرم گذاشت و با هم کمی بگو بخند کردیم، حالا «دیوید» ناراحت شده. چشمکی میزنه و ادامه میده، اخه دیوید خودش رو یه جورایی دوست پسر من حساب میکنه. من هم این کاپکیکها رو درست کردم که از دلش در بیارم. لبخند میزنم و غبطه میخورم. غبطه به حال دنیس که در این سن و سال هنوز دل و دماغ دلبری کردن داره، به توماس که حال و حوصله لاس زدن با زنها، و به دیوید که انگیزه برای حسادت….
مثل خیلیهای دیگه این روزها «کیک محبوب من» رو دیدم. فیلم در عین زیبایی و جسارت تحسین برانگیز در تابوشکنی، بسیار غمانگیز بود. این فیلم داستان نسلی بود که در عنفوان جوانی گرفتار بایدها و نبایدها شد، بدون عشق ازدواج کرد، طعم جنگ رو با گوشت و پوست خود چشید و فرزندانش را با شیرخشک و پوشک کوپنی، با صدای آژیر قرمز و زیر موشک باران پرورش داد تا به محض اینکه بال و پر گرفتند، ترکش کنند. نسلی که برای نوههایش قصه نگفت. نسلی که کاسه کوزه همه کاستیها و نارضایتیها بر سرش میشکنه، نسلی که محکوم به تنها زیستن شد، بدون عشق زندگی کرد و بدون عشق هم میمیره. نسلی که سازندگان فیلم حتی یک شب خوش رو به او روا ندارند.
ژینوس صارمیان
#کیک_محبوب_من
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍451👎3
Forwarded from عکس نگار
سالمندانی که زندگی کردند
(خطر لو رفتن داستان)
در دوران کودکی داستان کوتاهی از «ماکسیم گورکی» خواندم به نام «بچههایی که یخ نزدند». داستان درباره دو کودک گدا به نامهای «میشکا» و «کاتکا» است که در شب کریسمس و در سرمای شدید، متوجه میشوند که کمی بیشتر از همیشه سکه جمع کردهاند. تصمیم میگیرند دور از چشم صاحبکار به کافهای بروند و جشن بگیرند. در پایان داستان، گورکی مینویسد چرا باید میگفتم که این بچهها از سرما یخ زدند و مردند؟ بگذاریم آنها هم مانند بقیه مردم از شب کریسمس لذت ببرند… و شاید همین پایان متفاوت باعث شده که این داستان به این خوبی در ذهن من باقی بماند.
شاید فیلم «کیک محبوب من» را دیده باشید. فیلم شروع بسیار زیبایی دارد. «مهین» زنی بیوه است که فرزندانش مهاجرت کردهاند و پس از مرگ همسرش، با مرد دیگری نبوده است. حس تنهایی مهین به خوبی به بیننده منتقل میشود و رفتارهای عصیانگرانهاش را قابل باور میکند. او به طور ناگهانی تصمیم میگیرد برای شروع یک رابطه پیشقدم شود. «فرامرز» را به خانه دعوت میکند، با هم شراب مینوشند، میرقصند و حتی دوش میگیرند… تا همین جا فیلم از بسیاری از خط قرمزها عبور کرده است. در جامعهای که حتی رابطه یک زن و مرد جوان هم هنوز جای سوال دارد، جسارت و تابوشکنی شخصیت مهین قابل تحسین است. ای کاش کارگردانان داستان را در همین نقطه پایان میدادند و اجازه میدادند مهین و فرامرز هم شبی متفاوت و به دور از عرفهای رایج را تجربه کنند؛ حتی اگر ممکن بود فردا مهین از کارش پشیمان شود، همسایه فضول از حضور فرامرز مطلع شود، یا اصلاً فرامرز دزد از آب دربیاید. شاید اگر به جای تدفین نمادین و مرگ آرزوها، با مهینی شاد و سنتشکن مواجه میشدیم، فیلم تاثیر بیشتری به جای میگذاشت و این پیام را داشت که قهرمانان لزوماً نباید جوان و نیرومند باشند؛ گاهی حتی یک زن مسن و تنها هم میتواند قهرمان باشد.
ژینوس صارمیان
#کیک_محبوب_من
https://t.iss.one/Jsaremianmd
(خطر لو رفتن داستان)
در دوران کودکی داستان کوتاهی از «ماکسیم گورکی» خواندم به نام «بچههایی که یخ نزدند». داستان درباره دو کودک گدا به نامهای «میشکا» و «کاتکا» است که در شب کریسمس و در سرمای شدید، متوجه میشوند که کمی بیشتر از همیشه سکه جمع کردهاند. تصمیم میگیرند دور از چشم صاحبکار به کافهای بروند و جشن بگیرند. در پایان داستان، گورکی مینویسد چرا باید میگفتم که این بچهها از سرما یخ زدند و مردند؟ بگذاریم آنها هم مانند بقیه مردم از شب کریسمس لذت ببرند… و شاید همین پایان متفاوت باعث شده که این داستان به این خوبی در ذهن من باقی بماند.
شاید فیلم «کیک محبوب من» را دیده باشید. فیلم شروع بسیار زیبایی دارد. «مهین» زنی بیوه است که فرزندانش مهاجرت کردهاند و پس از مرگ همسرش، با مرد دیگری نبوده است. حس تنهایی مهین به خوبی به بیننده منتقل میشود و رفتارهای عصیانگرانهاش را قابل باور میکند. او به طور ناگهانی تصمیم میگیرد برای شروع یک رابطه پیشقدم شود. «فرامرز» را به خانه دعوت میکند، با هم شراب مینوشند، میرقصند و حتی دوش میگیرند… تا همین جا فیلم از بسیاری از خط قرمزها عبور کرده است. در جامعهای که حتی رابطه یک زن و مرد جوان هم هنوز جای سوال دارد، جسارت و تابوشکنی شخصیت مهین قابل تحسین است. ای کاش کارگردانان داستان را در همین نقطه پایان میدادند و اجازه میدادند مهین و فرامرز هم شبی متفاوت و به دور از عرفهای رایج را تجربه کنند؛ حتی اگر ممکن بود فردا مهین از کارش پشیمان شود، همسایه فضول از حضور فرامرز مطلع شود، یا اصلاً فرامرز دزد از آب دربیاید. شاید اگر به جای تدفین نمادین و مرگ آرزوها، با مهینی شاد و سنتشکن مواجه میشدیم، فیلم تاثیر بیشتری به جای میگذاشت و این پیام را داشت که قهرمانان لزوماً نباید جوان و نیرومند باشند؛ گاهی حتی یک زن مسن و تنها هم میتواند قهرمان باشد.
ژینوس صارمیان
#کیک_محبوب_من
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍449👎12
Forwarded from عکس نگار
«ملکه قرمز و ملکه سفید»
شاید نام «نبرد رزها» را شنیده باشید. این جنگهای سیساله از سال ۱۴۵۵ تا ۱۴۸۵ میلادی بین دو خاندان «یورک» (با نماد رز سفید) و «لنکستر» (با نماد رز قرمز) در انگلستان رخ داد. هدف از این جنگها تنها تصاحب تاج و تخت بود و به مردم عادی ارتباطی نداشت، مگر آنهایی که به عنوان مزدور در آن شرکت میکردند. در یکی از این نبردها حدود ۲۸۰۰۰ نفر کشته شدند. این جنگها سرانجام با تدبیر دو زن به پایان رسید.
«مارگارت بوفور» یکی از نجیبزادگان آن دوران بود که در سن دوازدهسالگی با «ادموند تودور» (برادر ناتنی پادشاه هنری ششم از خاندان لنکستر) ازدواج کرد. ادموند زمانی که مارگارت باردار بود، درگذشت و او در سن سیزدهسالگی پسرش «هنری تودور» را به دنیا آورد. پس از آن، مارگارت دو بار دیگر ازدواج کرد و هر دو همسر جدیدش از حامیان خاندان یورک بودند. مارگارت همچون ضربالمثل «دوستانت را نزدیک نگهدار و دشمنانت را نزدیکتر»، همیشه در دربار یورکها حضور داشت.
«الیزابت وودویل» نیز همسر پادشاه پیشین و زن برادر «ریچارد سوم» بود. او به دلیل مسائلی که در متن دیگری خواهم نوشت، نسبت به پادشاه دشمنی داشت.
این دو زن با یکدیگر تبانی کردند و تصمیم گرفتند به این جنگها و خونریزیها خاتمه دهند. نخستین توطئه نظامی آنها شکست خورد، اما در جنگ بعدی، همسر مارگارت به شاه خیانت کرد و پس از کشته شدن ریچارد سوم، پسر مارگارت یعنی هنری تودور با عنوان «هنری هفتم» به پادشاهی رسید. پس از آن، هنری با «الیزابت یورک» (دختر الیزابت وودویل) ازدواج کرد و بدین ترتیب دو خاندان با یکدیگر ترکیب شدند. به این شکل، جنگ رزها پایان یافت و دوره سلطنت خاندان تودور آغاز شد. مشهورترین حکمرانان این خاندان «هنری هشتم» و دخترش «ملکه الیزابت» بودند. نشان جدید خاندان تودور نیز گل رز با گلبرگهای قرمز و سفید بود.
سیاست را به زنان بسپارید. زنان زایندهاند و میدانند از زمان بسته شدن یک نطفه تا به ثمر رسیدن یک انسان چه رنجهایی متحمل شدهاند. آنها بغرنجترین اختلافات را با یک تدبیر ساده حل میکنند و در انتها یک نشان زیبا هم تقدیمتان میکنند.
پ.ن: الیزابت یورک، همسر هنری هفتم، برای همه شما آشناست؛ او همان تصویر «بیبی دل» روی کارتهای بازی ورق است.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
شاید نام «نبرد رزها» را شنیده باشید. این جنگهای سیساله از سال ۱۴۵۵ تا ۱۴۸۵ میلادی بین دو خاندان «یورک» (با نماد رز سفید) و «لنکستر» (با نماد رز قرمز) در انگلستان رخ داد. هدف از این جنگها تنها تصاحب تاج و تخت بود و به مردم عادی ارتباطی نداشت، مگر آنهایی که به عنوان مزدور در آن شرکت میکردند. در یکی از این نبردها حدود ۲۸۰۰۰ نفر کشته شدند. این جنگها سرانجام با تدبیر دو زن به پایان رسید.
«مارگارت بوفور» یکی از نجیبزادگان آن دوران بود که در سن دوازدهسالگی با «ادموند تودور» (برادر ناتنی پادشاه هنری ششم از خاندان لنکستر) ازدواج کرد. ادموند زمانی که مارگارت باردار بود، درگذشت و او در سن سیزدهسالگی پسرش «هنری تودور» را به دنیا آورد. پس از آن، مارگارت دو بار دیگر ازدواج کرد و هر دو همسر جدیدش از حامیان خاندان یورک بودند. مارگارت همچون ضربالمثل «دوستانت را نزدیک نگهدار و دشمنانت را نزدیکتر»، همیشه در دربار یورکها حضور داشت.
«الیزابت وودویل» نیز همسر پادشاه پیشین و زن برادر «ریچارد سوم» بود. او به دلیل مسائلی که در متن دیگری خواهم نوشت، نسبت به پادشاه دشمنی داشت.
این دو زن با یکدیگر تبانی کردند و تصمیم گرفتند به این جنگها و خونریزیها خاتمه دهند. نخستین توطئه نظامی آنها شکست خورد، اما در جنگ بعدی، همسر مارگارت به شاه خیانت کرد و پس از کشته شدن ریچارد سوم، پسر مارگارت یعنی هنری تودور با عنوان «هنری هفتم» به پادشاهی رسید. پس از آن، هنری با «الیزابت یورک» (دختر الیزابت وودویل) ازدواج کرد و بدین ترتیب دو خاندان با یکدیگر ترکیب شدند. به این شکل، جنگ رزها پایان یافت و دوره سلطنت خاندان تودور آغاز شد. مشهورترین حکمرانان این خاندان «هنری هشتم» و دخترش «ملکه الیزابت» بودند. نشان جدید خاندان تودور نیز گل رز با گلبرگهای قرمز و سفید بود.
سیاست را به زنان بسپارید. زنان زایندهاند و میدانند از زمان بسته شدن یک نطفه تا به ثمر رسیدن یک انسان چه رنجهایی متحمل شدهاند. آنها بغرنجترین اختلافات را با یک تدبیر ساده حل میکنند و در انتها یک نشان زیبا هم تقدیمتان میکنند.
پ.ن: الیزابت یورک، همسر هنری هفتم، برای همه شما آشناست؛ او همان تصویر «بیبی دل» روی کارتهای بازی ورق است.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍337👎4
Forwarded from عکس نگار
توطئه باروت
(به مناسبت ۵ نوامبر)
تاریخ همیشه توسط پیروزمندان نوشته شده است؛ به همین دلیل روایت بازندگان کمتر شنیده میشود. با اینحال، شاید گروه «توطئه باروت» به رهبری «گای فاکس» محبوبترین بازندگان تاریخ باشند.
این رویداد تاریخی در انگلستان در پنجم نوامبر ۱۶۰۵ میلادی رخ داد. گروهی از کاتولیکهای انگلیسی، به رهبری گای فاکس، قصد داشتند پارلمان انگلستان را منفجر کنند تا پادشاه جیمز اول و بسیاری از مقامات دولتی را به قتل برسانند. این توطئه بهعنوان اعتراضی به سیاستهای مذهبی دولت و برخورد شدید آن با کاتولیکها طراحی شده بود. اما برنامه به دلیل بیاحتیاطی لو رفت و گای فاکس و همدستانش دستگیر و اعدام شدند.
از آن زمان، پنجم نوامبر به عنوان روزی نمادین برای یادبود شکست توطئه جشن گرفته میشود و این مناسبت به نام “شب گای فاکس” (Guy Fawkes Night) یا “شب آتشبازی” (Bonfire Night) شناخته میشود. مردم انگلستان این روز را با آتشبازی و روشن کردن آتش جشن میگیرند.
ماسک گای فاکس یک نقاب سفید با سبیل و ریش مشکی منحنیشکل است که بهصورت اغراقآمیزی طراحی شده و نمادی از چهره گای فاکس است. این ماسک در ابتدا به عنوان نمادی برای یادبود شب گای فاکس و شکست توطئه استفاده میشد، اما بعدها در شکل امروزیاش معروفتر شد. بهخصوص با فیلم و کتاب V for Vendetta، شهرت بیشتری یافت. در این داستان، شخصیتی که از نقاب گای فاکس استفاده میکند، علیه یک حکومت استبدادی مبارزه میکند.
امروزه، ماسک گای فاکس تبدیل به نمادی برای اعتراضات مدرن و مقاومت علیه ظلم و سرکوب شده است و در تظاهرات و جنبشهای اجتماعی در سراسر جهان از آن استفاده میکنند.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
(به مناسبت ۵ نوامبر)
تاریخ همیشه توسط پیروزمندان نوشته شده است؛ به همین دلیل روایت بازندگان کمتر شنیده میشود. با اینحال، شاید گروه «توطئه باروت» به رهبری «گای فاکس» محبوبترین بازندگان تاریخ باشند.
این رویداد تاریخی در انگلستان در پنجم نوامبر ۱۶۰۵ میلادی رخ داد. گروهی از کاتولیکهای انگلیسی، به رهبری گای فاکس، قصد داشتند پارلمان انگلستان را منفجر کنند تا پادشاه جیمز اول و بسیاری از مقامات دولتی را به قتل برسانند. این توطئه بهعنوان اعتراضی به سیاستهای مذهبی دولت و برخورد شدید آن با کاتولیکها طراحی شده بود. اما برنامه به دلیل بیاحتیاطی لو رفت و گای فاکس و همدستانش دستگیر و اعدام شدند.
از آن زمان، پنجم نوامبر به عنوان روزی نمادین برای یادبود شکست توطئه جشن گرفته میشود و این مناسبت به نام “شب گای فاکس” (Guy Fawkes Night) یا “شب آتشبازی” (Bonfire Night) شناخته میشود. مردم انگلستان این روز را با آتشبازی و روشن کردن آتش جشن میگیرند.
ماسک گای فاکس یک نقاب سفید با سبیل و ریش مشکی منحنیشکل است که بهصورت اغراقآمیزی طراحی شده و نمادی از چهره گای فاکس است. این ماسک در ابتدا به عنوان نمادی برای یادبود شب گای فاکس و شکست توطئه استفاده میشد، اما بعدها در شکل امروزیاش معروفتر شد. بهخصوص با فیلم و کتاب V for Vendetta، شهرت بیشتری یافت. در این داستان، شخصیتی که از نقاب گای فاکس استفاده میکند، علیه یک حکومت استبدادی مبارزه میکند.
امروزه، ماسک گای فاکس تبدیل به نمادی برای اعتراضات مدرن و مقاومت علیه ظلم و سرکوب شده است و در تظاهرات و جنبشهای اجتماعی در سراسر جهان از آن استفاده میکنند.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍299👎1
«در سوگ همکار»
یادم میآید روزی از خانم پزشک جوانی پرسیدم: آیا نمیترسی که به تنهایی به کشوری ناشناخته مهاجرت کنی؟ و او در پاسخ گفت: «این روزها ماندن ترسناکتر است.» اکنون با قتل فجیع و بیرحمانه دکتر مسعود داوودی، معنای حرفش را بیشتر درک میکنم.
وقتی حتی اگر آنقدر عاشق حرفهات باشی که سالها خدمت در منطقهای محروم را به حضور در مرکز ترجیح دهی؛ وقتی امکان مهاجرت برایت فراهم باشد و انتخاب کنی که بمانی؛ وقتی به جای پروسههای پولساز زیبایی، کاری پرخطر را برگزینی؛ و وقتی آنقدر محبوب باشی که سیلی از مردم بدرقهات کنند و باز هم جانت در امان نباشد؛ آنگاه دلیل این رفتنها را بیشتر و بهتر درک میکنی.
به عنوان پزشکی که در هر دو سیستم داخل و خارج از کشور طبابت کردهام، دو تفاوت بارز در نگرش مردم نسبت به جامعه پزشکی مشاهده میکنم. نخست، احترام بسیار زیاد مردم اینجا به پزشکان است، و دوم، پذیرش مرگ و اجتنابناپذیری آن و آگاهی از محدودیتهای درمان. در این سوی دنیا، افراد در مواجهه با توضیح علت مرگ عزیزان، دلایلی همچون عوارض دیابت، سکته قلبی، یا مشکلات ژنتیکی را میپذیرند؛ در حالی که در ایران گویی هیچکس به مرگ طبیعی نمیمیرد و همه مرگها به قصور پزشکی نسبت داده میشود.
این تفاوت بنیادی در فرهنگ، نتیجه سیستمی است که نه تنها تمام کاستیهای خود از جمله نبود امکانات بیمارستانی، کمبود کادر متخصص و کمبود دارو را بر گردن پزشکان میاندازد، بلکه با حمایت همهجانبه از شبهعلم، اعتبار علمی آنها را نیز زیر سؤال میبرد. اگر میبینید که هیچیک از تجویزکنندگان ادرار شتر و مدفوع الاغ، با وجود تداخل و تأخیری که در درمان بیماران ایجاد میکنند، تا به حال به قتل نرسیدهاند، علت را در خودتان جستوجو کنید. اگر دقیق بنگرید، دستان خود را آغشته به خون این عزیزان درمانگر خواهید یافت.
ژینوس صارمیان
#دکتر_مسعود_داوودی
#قتل_پزشک
#قتل_کادر_درمان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
یادم میآید روزی از خانم پزشک جوانی پرسیدم: آیا نمیترسی که به تنهایی به کشوری ناشناخته مهاجرت کنی؟ و او در پاسخ گفت: «این روزها ماندن ترسناکتر است.» اکنون با قتل فجیع و بیرحمانه دکتر مسعود داوودی، معنای حرفش را بیشتر درک میکنم.
وقتی حتی اگر آنقدر عاشق حرفهات باشی که سالها خدمت در منطقهای محروم را به حضور در مرکز ترجیح دهی؛ وقتی امکان مهاجرت برایت فراهم باشد و انتخاب کنی که بمانی؛ وقتی به جای پروسههای پولساز زیبایی، کاری پرخطر را برگزینی؛ و وقتی آنقدر محبوب باشی که سیلی از مردم بدرقهات کنند و باز هم جانت در امان نباشد؛ آنگاه دلیل این رفتنها را بیشتر و بهتر درک میکنی.
به عنوان پزشکی که در هر دو سیستم داخل و خارج از کشور طبابت کردهام، دو تفاوت بارز در نگرش مردم نسبت به جامعه پزشکی مشاهده میکنم. نخست، احترام بسیار زیاد مردم اینجا به پزشکان است، و دوم، پذیرش مرگ و اجتنابناپذیری آن و آگاهی از محدودیتهای درمان. در این سوی دنیا، افراد در مواجهه با توضیح علت مرگ عزیزان، دلایلی همچون عوارض دیابت، سکته قلبی، یا مشکلات ژنتیکی را میپذیرند؛ در حالی که در ایران گویی هیچکس به مرگ طبیعی نمیمیرد و همه مرگها به قصور پزشکی نسبت داده میشود.
این تفاوت بنیادی در فرهنگ، نتیجه سیستمی است که نه تنها تمام کاستیهای خود از جمله نبود امکانات بیمارستانی، کمبود کادر متخصص و کمبود دارو را بر گردن پزشکان میاندازد، بلکه با حمایت همهجانبه از شبهعلم، اعتبار علمی آنها را نیز زیر سؤال میبرد. اگر میبینید که هیچیک از تجویزکنندگان ادرار شتر و مدفوع الاغ، با وجود تداخل و تأخیری که در درمان بیماران ایجاد میکنند، تا به حال به قتل نرسیدهاند، علت را در خودتان جستوجو کنید. اگر دقیق بنگرید، دستان خود را آغشته به خون این عزیزان درمانگر خواهید یافت.
ژینوس صارمیان
#دکتر_مسعود_داوودی
#قتل_پزشک
#قتل_کادر_درمان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍573👎22
Forwarded from عکس نگار
به مناسبت ۲۵ نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان.
در ماه گذشته، شاهد دو قتل وحشیانه به دست همسران زنان قربانی بودیم. مورد اول زنی بود که به دلیل امتناع از «رابطه عاطفی» (بخوانید تجاوز جنسی در حین قهر) با ضربات کلنگ کشته شد، و در مورد دوم، یک خبرنگار توسط همسر وکیلش با دمبل و چاقو به قتل رسید. هر دو قتل از پیش برنامهریزی شده بودند و هیچکدام ناشی از جنون آنی نبودند.
همانطور که بارها گفته شده، خشونت جنسی به قشر خاصی از جامعه محدود نمیشود و هیچ زنی در هیچ جایگاه اجتماعی از وقوع آن مصون نیست. برعکس، زنانی که از جایگاه اقتصادی و اجتماعی بالاتری برخوردارند، اغلب به دلیل شرم یا ترس از قضاوت، کمتر تمایل دارند درباره تجربه خشونت خانگی صحبت کنند.
برای مثال، یک زن خبرنگار، که بهطور منطقی باید زنی تحصیلکرده، آگاه و خوشبیان باشد، قربانی چنین خشونتی شده است. اینکه همسر او قتل را ناشی از «اختلافات خانوادگی» توجیه میکند، نشاندهنده آن است که این زن پیشتر نیز تحت خشونت بوده، اما هرگز به دلیل شرم یا ترس این مسئله را مطرح نکرده است. در موارد خشونت خانگی، حتی با وجود ابراز ندامت و قولهای فرد آزارگر، شدت تعرض معمولاً در هر بار افزایش مییابد و در مواردی مانند این دو حادثه، به قتل منتهی میشود.
تا زمانی که هنوز زنی به دلیل امتناع از رابطه جنسی اجباری با کلنگ کشته میشود، زنی دیگر به بهانه «اختلافات خانوادگی» به قتل میرسد، یا زنی به دلیل نپذیرفتن ازدواج اجباری محکوم به مرگ میشود، و تا وقتی که مردان با افتخار سر بریده زنانشان را در خیابانهای شهر میچرخانند، هیچ میزان گفتوگو و آگاهیبخشی درباره خشونت علیه زنان کافی نخواهد بود.
(این اثر را برای نمایش مقاومت و اتحاد زنان در برابر خشونت خلق کردم. دست بالا، نماد درخواست پایان دادن به خشونت است و اشکال دایرهای، چرخه خشونتی را نشان میدهند که باید شکسته شود. این طرح انتزاعی، ماهیت جهانی این معضل را بازتاب میدهد و نمایانگر تمام زنانی است که امید مشترک ما برای آیندهای عاری از خشونت را به تصویر میکشند.)
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
در ماه گذشته، شاهد دو قتل وحشیانه به دست همسران زنان قربانی بودیم. مورد اول زنی بود که به دلیل امتناع از «رابطه عاطفی» (بخوانید تجاوز جنسی در حین قهر) با ضربات کلنگ کشته شد، و در مورد دوم، یک خبرنگار توسط همسر وکیلش با دمبل و چاقو به قتل رسید. هر دو قتل از پیش برنامهریزی شده بودند و هیچکدام ناشی از جنون آنی نبودند.
همانطور که بارها گفته شده، خشونت جنسی به قشر خاصی از جامعه محدود نمیشود و هیچ زنی در هیچ جایگاه اجتماعی از وقوع آن مصون نیست. برعکس، زنانی که از جایگاه اقتصادی و اجتماعی بالاتری برخوردارند، اغلب به دلیل شرم یا ترس از قضاوت، کمتر تمایل دارند درباره تجربه خشونت خانگی صحبت کنند.
برای مثال، یک زن خبرنگار، که بهطور منطقی باید زنی تحصیلکرده، آگاه و خوشبیان باشد، قربانی چنین خشونتی شده است. اینکه همسر او قتل را ناشی از «اختلافات خانوادگی» توجیه میکند، نشاندهنده آن است که این زن پیشتر نیز تحت خشونت بوده، اما هرگز به دلیل شرم یا ترس این مسئله را مطرح نکرده است. در موارد خشونت خانگی، حتی با وجود ابراز ندامت و قولهای فرد آزارگر، شدت تعرض معمولاً در هر بار افزایش مییابد و در مواردی مانند این دو حادثه، به قتل منتهی میشود.
تا زمانی که هنوز زنی به دلیل امتناع از رابطه جنسی اجباری با کلنگ کشته میشود، زنی دیگر به بهانه «اختلافات خانوادگی» به قتل میرسد، یا زنی به دلیل نپذیرفتن ازدواج اجباری محکوم به مرگ میشود، و تا وقتی که مردان با افتخار سر بریده زنانشان را در خیابانهای شهر میچرخانند، هیچ میزان گفتوگو و آگاهیبخشی درباره خشونت علیه زنان کافی نخواهد بود.
(این اثر را برای نمایش مقاومت و اتحاد زنان در برابر خشونت خلق کردم. دست بالا، نماد درخواست پایان دادن به خشونت است و اشکال دایرهای، چرخه خشونتی را نشان میدهند که باید شکسته شود. این طرح انتزاعی، ماهیت جهانی این معضل را بازتاب میدهد و نمایانگر تمام زنانی است که امید مشترک ما برای آیندهای عاری از خشونت را به تصویر میکشند.)
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍511
Forwarded from عکس نگار
«خرید انلاین»
ماجرا از اونجایی شروع شد که چند تا از دوستان رو به صرف آش رشته دعوت کردم و موقع پذیرایی فهمیدم ملاقههایی که دارم، به درد نمیخورند. یکی شون اونقدر بزرگ بود که انگار برای دیگ آش نذری ساخته شده بود، یکی دیگه که مثلاً شیک و مجلسی بود، زده و کهنه شده بود، و یکی دیگه هم بیشتر شبیه قاشق بود تا ملاقه! خلاصه، مهمونا با بزرگواری چیزی نگفتن، ولی من فردای اون روز با خودم گفتم: «اینطوری نمیشه! همین الان باید یک ملاقه خوشگل و درست و حسابی بخرم، صبر کردن تا آخر هفته امکان نداره!»
یه ملاقه نقرهای شیک از یه سایت سفارش دادم. سفارش دادن همانا و شروع پیامهای پشت سر هم همان!
اول پیام اومد که: «ممنون از خرید شما! بزودی جزئیات رو اعلام میکنیم.» چند ساعت بعد: «سفارش شما در حال بررسی است.» بعد: «خوشبختانه سفارش شما آماده شد!» تا اینجا خیالم راحت شد و گفتم: «خب، بزودی میتونیم با ملاقه جدید باقیمونده آش رو بخوریم.»
اما چند روز گذشت و از ملاقه خبری نشد! همون آش رو قاشق قاشق تو ظرف کشیدیم تا تموم شد. بعد یه پیام اومد: «آیا مایلید به جای ملاقه نقرهای، ملاقه طلایی بفرستیم؟» جواب دادم: «نه، اصلاً به بقیه قاشق و چنگالهام نمیاد!» جواب بعدی: «متأسفانه رنگ نقرهای (اوت اف استاک) تموم شده، باید صبر کنید.»
چند روز بعد، وسط یه کنفرانس کاری با صدای نوتیفیکیشن گوشیام رو در مقابل چشم غره همکاران چک کردم، دیدم نوشته: «شما از مشتریان خوششانس ما هستید! ملاقه مورد نظر شما در یکی از انبارها پیدا شده.» دوباره دو روز بعد، وسط کار و دستکش به دست، پیام اومد: «خبر خوش! ملاقه آماده ارسال به اداره پست شد.»
از اون لحظه به بعد، شب و روز پیامهایی درباره ملاقه میرسید! «بهدلیل شرایط بد آبوهوایی ارسال با تأخیر مواجه است…» دیگه بیخیال ملاقه شدم و کلاً فراموشش کردم.
تا اینکه امشب برگشتم خونه و دیدم یه پاکت پستی دارم. بازش که کردم، از دیدنش شوکه شدم. ملاقهای که تو پاکت بود، به اندازه گوشی موبایلم بود! کاملاً واضح بود که این ملاقه، حتی به محض استفاده، توی کاسه آش غرق میشه!
حالا چند ساعته دارم به خودم بد و بیراه میگم: «زن حسابی! ملاقه هم چیزی بود که آنلاین سفارش بدی؟ این همه ملاقه توی فروشگاهها بود! بعد از دو هفته صبر و رد و بدل کردن دویست تا پیام، یه ملاقه گرفتی که نه به درد میخوره، نه ارزش پس دادن داره!»
#خرید_انلاین
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
ماجرا از اونجایی شروع شد که چند تا از دوستان رو به صرف آش رشته دعوت کردم و موقع پذیرایی فهمیدم ملاقههایی که دارم، به درد نمیخورند. یکی شون اونقدر بزرگ بود که انگار برای دیگ آش نذری ساخته شده بود، یکی دیگه که مثلاً شیک و مجلسی بود، زده و کهنه شده بود، و یکی دیگه هم بیشتر شبیه قاشق بود تا ملاقه! خلاصه، مهمونا با بزرگواری چیزی نگفتن، ولی من فردای اون روز با خودم گفتم: «اینطوری نمیشه! همین الان باید یک ملاقه خوشگل و درست و حسابی بخرم، صبر کردن تا آخر هفته امکان نداره!»
یه ملاقه نقرهای شیک از یه سایت سفارش دادم. سفارش دادن همانا و شروع پیامهای پشت سر هم همان!
اول پیام اومد که: «ممنون از خرید شما! بزودی جزئیات رو اعلام میکنیم.» چند ساعت بعد: «سفارش شما در حال بررسی است.» بعد: «خوشبختانه سفارش شما آماده شد!» تا اینجا خیالم راحت شد و گفتم: «خب، بزودی میتونیم با ملاقه جدید باقیمونده آش رو بخوریم.»
اما چند روز گذشت و از ملاقه خبری نشد! همون آش رو قاشق قاشق تو ظرف کشیدیم تا تموم شد. بعد یه پیام اومد: «آیا مایلید به جای ملاقه نقرهای، ملاقه طلایی بفرستیم؟» جواب دادم: «نه، اصلاً به بقیه قاشق و چنگالهام نمیاد!» جواب بعدی: «متأسفانه رنگ نقرهای (اوت اف استاک) تموم شده، باید صبر کنید.»
چند روز بعد، وسط یه کنفرانس کاری با صدای نوتیفیکیشن گوشیام رو در مقابل چشم غره همکاران چک کردم، دیدم نوشته: «شما از مشتریان خوششانس ما هستید! ملاقه مورد نظر شما در یکی از انبارها پیدا شده.» دوباره دو روز بعد، وسط کار و دستکش به دست، پیام اومد: «خبر خوش! ملاقه آماده ارسال به اداره پست شد.»
از اون لحظه به بعد، شب و روز پیامهایی درباره ملاقه میرسید! «بهدلیل شرایط بد آبوهوایی ارسال با تأخیر مواجه است…» دیگه بیخیال ملاقه شدم و کلاً فراموشش کردم.
تا اینکه امشب برگشتم خونه و دیدم یه پاکت پستی دارم. بازش که کردم، از دیدنش شوکه شدم. ملاقهای که تو پاکت بود، به اندازه گوشی موبایلم بود! کاملاً واضح بود که این ملاقه، حتی به محض استفاده، توی کاسه آش غرق میشه!
حالا چند ساعته دارم به خودم بد و بیراه میگم: «زن حسابی! ملاقه هم چیزی بود که آنلاین سفارش بدی؟ این همه ملاقه توی فروشگاهها بود! بعد از دو هفته صبر و رد و بدل کردن دویست تا پیام، یه ملاقه گرفتی که نه به درد میخوره، نه ارزش پس دادن داره!»
#خرید_انلاین
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍513👎7
داستانهای غیر منتظره
در دورانی که تلویزیون بجز «اوشین» و «محله برو بیا» برنامه جالبی برای تماشا نداشت، گاهی یک فیلم سینمایی پخش میشد به اسم «داستانهای غیرمنتظره» که بنظر میرسید یک سریال تلویزیونی بود که سه قسمتش رو بعنوان فیلم سینمایی به ما قالب میکردند.
یکی از داستانها مربوط به کارمندی بود که به اختلاس متهم شده بود و چند بازرس از مرکز فرستاده بودند که دفتر و دستکهایش رو بررسی کنند. بازرس ها گاهگاهی با تعجب بهم نگاه میکردند و دفاتری رو بهم نشون میدادند. در پایان موقع اعلام نتیجه گفتند: «ما نه تنها هیچ اشکالی در کار شما ندیدیم بلکه از اینهمه دقت و نظم در کارتان متعجب شدیم. شما الگوی یک کارمند نمونهاید» . شب که کارمند به خونه رفت، همسرش پرسید: امروز چطور شد؟ و او هم ماجرا رو تعریف کرد. همسرش گفت: «دیدی گفتم. تو سالها کارت رو به بهترین نحوه انجام دادی و هیچوقت مورد توجه نبودی. اگر من اون نامه را نفرستاده و تو را متهم نمیکردم، هیچکس نمیفهمید تو چقدر خوبی. حالا صبر کن دارم نامه بعدی رو مینویسم در مورد اینکه تو یک رشوه کلان گرفتهای ….»
راستش از شما چه پنهان من تا همین اواخر دکتر غلامحسین ساعدی رو چندان نمیشناختم. بجز خواندن یکی دو داستان کوتاه و دیدن فیلم گاو که میدانستم فیلمنامهاش رو نوشته. بعد از ماجرای «دفع بول» اخیر کنجکاو شدم و خلاصه کل اینترنت رو زیر و رو کرده و تا جایی که در توان بود مصاحبه و داستان کوتاه و بلند و نمایشنامه از ایشان خواندم و متوجه شدم چه نویسنده و طنزپرداز حاذقی بوده. چند روز پیش که این موضوع رو به دوستم گفتم، او هم گفت: «چه جالب. اتفاقا من هم اخیرا کلی از کارهای ساعدی رو خوندم»….
شب با خودم فکر کردم در این مدت نام دکتر غلامحسین ساعدی بعد از سالها فراموشی دوباره بر سر زبانها افتاده و هرکس چه موافق و چه مخالف برای اینکه در مباحثه (شما بخوانید گیس و گیسکشی) از قافله عقب نماند، در مورد ایشان جستجو و مطلبی ازشان خوانده. یاد فیلم مزبور افتادم. ضمن اینکه اغلب اتفاق نظر داشتند که مایع مذکور از بطری آب و نه از مجرای ادرار خارج شده بود، نکند «شاشنده» هم یک دلسوخته هنر و ادبیات این سرزمین بوده و دیده حالا که نسل ما به زبان خوش حاضر نیست مطلبی طویلتر از یک توییت، یا نهایتا پست تلگرامی بخواند، تصمیم گرفته به این روش اذهان مردم را متوجه یکی از بزرگان ادبیات معاصر کند.
در ادامه فکر کردم که اگر شاشوی محترم هر از گاهی بر سر مزار یکی از مفاخر عمل تخلیه را تقلید کند، و برای جلوگیری از کاهش حساسیت با انواع اشربه و اطعمه کمی ابتکار عمل (یا بقول خارجیها creativity) در امر دفع بول و غائط به خرج دهد، ما با عده کثیری از مشاهیر هنر و ادبیات آشنا شده و کلی به دانش و معلومات مان افزوده خواهد شد و طنین چکاچک شمشیرهای برنده در فضای مجازی هم رساتر میگردد.
ژینوس صارمیان
#غلامحسین_ساعدی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
در دورانی که تلویزیون بجز «اوشین» و «محله برو بیا» برنامه جالبی برای تماشا نداشت، گاهی یک فیلم سینمایی پخش میشد به اسم «داستانهای غیرمنتظره» که بنظر میرسید یک سریال تلویزیونی بود که سه قسمتش رو بعنوان فیلم سینمایی به ما قالب میکردند.
یکی از داستانها مربوط به کارمندی بود که به اختلاس متهم شده بود و چند بازرس از مرکز فرستاده بودند که دفتر و دستکهایش رو بررسی کنند. بازرس ها گاهگاهی با تعجب بهم نگاه میکردند و دفاتری رو بهم نشون میدادند. در پایان موقع اعلام نتیجه گفتند: «ما نه تنها هیچ اشکالی در کار شما ندیدیم بلکه از اینهمه دقت و نظم در کارتان متعجب شدیم. شما الگوی یک کارمند نمونهاید» . شب که کارمند به خونه رفت، همسرش پرسید: امروز چطور شد؟ و او هم ماجرا رو تعریف کرد. همسرش گفت: «دیدی گفتم. تو سالها کارت رو به بهترین نحوه انجام دادی و هیچوقت مورد توجه نبودی. اگر من اون نامه را نفرستاده و تو را متهم نمیکردم، هیچکس نمیفهمید تو چقدر خوبی. حالا صبر کن دارم نامه بعدی رو مینویسم در مورد اینکه تو یک رشوه کلان گرفتهای ….»
راستش از شما چه پنهان من تا همین اواخر دکتر غلامحسین ساعدی رو چندان نمیشناختم. بجز خواندن یکی دو داستان کوتاه و دیدن فیلم گاو که میدانستم فیلمنامهاش رو نوشته. بعد از ماجرای «دفع بول» اخیر کنجکاو شدم و خلاصه کل اینترنت رو زیر و رو کرده و تا جایی که در توان بود مصاحبه و داستان کوتاه و بلند و نمایشنامه از ایشان خواندم و متوجه شدم چه نویسنده و طنزپرداز حاذقی بوده. چند روز پیش که این موضوع رو به دوستم گفتم، او هم گفت: «چه جالب. اتفاقا من هم اخیرا کلی از کارهای ساعدی رو خوندم»….
شب با خودم فکر کردم در این مدت نام دکتر غلامحسین ساعدی بعد از سالها فراموشی دوباره بر سر زبانها افتاده و هرکس چه موافق و چه مخالف برای اینکه در مباحثه (شما بخوانید گیس و گیسکشی) از قافله عقب نماند، در مورد ایشان جستجو و مطلبی ازشان خوانده. یاد فیلم مزبور افتادم. ضمن اینکه اغلب اتفاق نظر داشتند که مایع مذکور از بطری آب و نه از مجرای ادرار خارج شده بود، نکند «شاشنده» هم یک دلسوخته هنر و ادبیات این سرزمین بوده و دیده حالا که نسل ما به زبان خوش حاضر نیست مطلبی طویلتر از یک توییت، یا نهایتا پست تلگرامی بخواند، تصمیم گرفته به این روش اذهان مردم را متوجه یکی از بزرگان ادبیات معاصر کند.
در ادامه فکر کردم که اگر شاشوی محترم هر از گاهی بر سر مزار یکی از مفاخر عمل تخلیه را تقلید کند، و برای جلوگیری از کاهش حساسیت با انواع اشربه و اطعمه کمی ابتکار عمل (یا بقول خارجیها creativity) در امر دفع بول و غائط به خرج دهد، ما با عده کثیری از مشاهیر هنر و ادبیات آشنا شده و کلی به دانش و معلومات مان افزوده خواهد شد و طنین چکاچک شمشیرهای برنده در فضای مجازی هم رساتر میگردد.
ژینوس صارمیان
#غلامحسین_ساعدی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍340👎37
چند شب پیش، دمی مور هنگام دریافت جایزه گلدن گلوب برای بهترین بازیگر نقش اول زن گفت: «ما گاهی فکر میکنیم به اندازه کافی باهوش، زیبا، لاغر، یا موفق نیستیم و خلاصه اینکه بهطور کلی کافی نیستیم. در چنین لحظاتی، زنی به من گفت: بدان که تو هرگز کافی نخواهی بود. اما به جای تلاش برای “کافی بودن”، خطکش اندازهگیری دیگران را کنار بگذار تا ارزش واقعی خودت را درک کنی. امروز من کامل بودن خودم را جشن میگیرم.»
این صحبتها مرا به یاد تجربههایی انداخت که بسیاری از ما در زندگی با آنها مواجه شدهایم: لحظاتی که دیگران باعث میشوند احساس ناکافی بودن کنیم و ما، در واکنشی ناامیدانه، تلاش میکنیم نظرشان را تغییر دهیم. غافل از اینکه هر بار، ایراد جدیدی بر ما وارد میکنند و بدینگونه وارد چرخهای معیوب میشویم؛ چرخهی «احساس ناکافی بودن - جلب رضایت دیگران». این چرخه هرگز متوقف نمیشود و ما را به ورطهی ناامیدی میکشاند، مگر اینکه در لحظهای مناسب تصمیم بگیریم خود را از آن بیرون بکشیم.
این چرخهی معیوب میتواند در هر نوع رابطهای شکل بگیرد: زناشویی، دوستی، کاری یا حتی روابط خانوادگی، با نزدیکترین افراد مثل پدر و مادر، خواهر، برادر و فرزندان و تا زمانی که اجازه دهیم نظرات دیگران به واقعیت وجودی ما تبدیل شود، آرامش را نخواهیم یافت.
صحبتهای دمی مور به یادم آورد که من نیز سالها پیش همین مسیر را طی میکردم؛ خودم را با معیارهای دیگران میسنجیدم و همواره به دنبال کسب تأیید و رضایتشان بودم، رضایتی که هیچگاه به دست نمیآمد. تا روزی که پذیرفتم هرگز برای دیگران کافی نخواهم بود.
از آن روز تلاش کردم خودم را، با تمام کاستیهایم، دوست بدارم و بپذیرم که هر نقصی در وجودم، که بخاطر خوشایند دیگران سعی در ترمیم آن ندارم، بخشی از کمال من است و امروز من نیز کامل بودن خود را جشن میگیرم.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
این صحبتها مرا به یاد تجربههایی انداخت که بسیاری از ما در زندگی با آنها مواجه شدهایم: لحظاتی که دیگران باعث میشوند احساس ناکافی بودن کنیم و ما، در واکنشی ناامیدانه، تلاش میکنیم نظرشان را تغییر دهیم. غافل از اینکه هر بار، ایراد جدیدی بر ما وارد میکنند و بدینگونه وارد چرخهای معیوب میشویم؛ چرخهی «احساس ناکافی بودن - جلب رضایت دیگران». این چرخه هرگز متوقف نمیشود و ما را به ورطهی ناامیدی میکشاند، مگر اینکه در لحظهای مناسب تصمیم بگیریم خود را از آن بیرون بکشیم.
این چرخهی معیوب میتواند در هر نوع رابطهای شکل بگیرد: زناشویی، دوستی، کاری یا حتی روابط خانوادگی، با نزدیکترین افراد مثل پدر و مادر، خواهر، برادر و فرزندان و تا زمانی که اجازه دهیم نظرات دیگران به واقعیت وجودی ما تبدیل شود، آرامش را نخواهیم یافت.
صحبتهای دمی مور به یادم آورد که من نیز سالها پیش همین مسیر را طی میکردم؛ خودم را با معیارهای دیگران میسنجیدم و همواره به دنبال کسب تأیید و رضایتشان بودم، رضایتی که هیچگاه به دست نمیآمد. تا روزی که پذیرفتم هرگز برای دیگران کافی نخواهم بود.
از آن روز تلاش کردم خودم را، با تمام کاستیهایم، دوست بدارم و بپذیرم که هر نقصی در وجودم، که بخاطر خوشایند دیگران سعی در ترمیم آن ندارم، بخشی از کمال من است و امروز من نیز کامل بودن خود را جشن میگیرم.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍564👎2
هدیه مرگ
امشب در آخرین ساعت کاری هفته، در حالی که خستگی به اوج رسیده بود، روی میزم متوجه نمونهای شدم که برای آزمایشات تکمیلی به مرکزی دیگر فرستاده بودم و حالا جوابش برگشته بود. وقتی برگه را برداشتم و نگاه کردم، اولین چیزی که دیدم، نام خودم بود. دلم فرو ریخت. در آن لحظه، مغزم نمیتوانست منطقی فکر کند؛ اینکه من بهتازگی هیچ نمونهای برای آزمایش نفرستادهام. تنها چیزی که احساس کردم، تصور خودم در جایگاه فردی مبتلا به سرطان پیشرفته بود. وحشتی عمیق وجودم را فراگرفت، انگار این برگه میتوانست پایان داستان زندگیام باشد.
چند لحظه بعد، متوجه اشتباه خودم شدم. نام من در بخش “پزشک درخواستکننده” نوشته شده بود، نه بیمار. نفسی به سختی کشیدم و به یاد کلیپی افتادم که اخیراً در فضای مجازی دیده بودم؛ برنامهای که در آن به مهمانها کفن و اعلامیه مرگ بهعنوان هدیه داده میشد. همان لحظه با خودم فکر کردم، این دیگر چه ابتکار نفرتانگیزی است؟
در دورانی که بیشتر مردم با اضطراب و افسردگی دستوپنجه نرم میکنند، زمانی که آمار خودکشی هر روز بالاتر میرود، و در دورهای که همه در تلاشاند علائم افسردگی را بشناسند و به افراد مبتلا کمک کنند، چرا باید رسانهای رسمی به مهمانانش “مرگ و نیستی” هدیه بدهد؟ آیا در این سازمان عریض و طویل، که تعداد کارکنانش از بسیاری از رسانههای بزرگ خبری جهان بیشتر است، واقعاً روانشناس یا روانپزشکی برای نظارت بر محتوای برنامهها وجود ندارد؟
اولاً، اگر کسی قرار باشد به مرگ و نیستی و فانی بودن دنیا فکر کند، این باید تصمیم شخصی او باشد، نه تحمیلشده از یک منبع خارجی.
ثانیاً، ما که خودمان هر روز چندین بار مرگ خود یا عزیزانمان را در ذهنمان مجسم میکنیم و چشمهایمان خیس میشود، لطفاً شما دیگر ما را به یاد مرگ نیندازید.
ثالثاً، بودن یا نبودن ما چه تأثیری در روند جامعه دارد؟ با مرگ ما، نه میزان بیعدالتی کاهش پیدا میکند، نه اختلاسها متوقف میشوند، نه فرزندانمان از منابع مالی بادآورده محروم میشوند و نه خویشاوندانمان از مناصب کنار گذاشته میشوند.
ما سرمان را پایین انداختهایم و مشغول روزمرگیهایمان هستیم. مرگ و نیستی را به آنانی تقدیم کنید که قدرت و ثروت برایشان آنقدر ارزشمند است که حاضرند به خاطرش هر حقی را ناحق کنند.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
امشب در آخرین ساعت کاری هفته، در حالی که خستگی به اوج رسیده بود، روی میزم متوجه نمونهای شدم که برای آزمایشات تکمیلی به مرکزی دیگر فرستاده بودم و حالا جوابش برگشته بود. وقتی برگه را برداشتم و نگاه کردم، اولین چیزی که دیدم، نام خودم بود. دلم فرو ریخت. در آن لحظه، مغزم نمیتوانست منطقی فکر کند؛ اینکه من بهتازگی هیچ نمونهای برای آزمایش نفرستادهام. تنها چیزی که احساس کردم، تصور خودم در جایگاه فردی مبتلا به سرطان پیشرفته بود. وحشتی عمیق وجودم را فراگرفت، انگار این برگه میتوانست پایان داستان زندگیام باشد.
چند لحظه بعد، متوجه اشتباه خودم شدم. نام من در بخش “پزشک درخواستکننده” نوشته شده بود، نه بیمار. نفسی به سختی کشیدم و به یاد کلیپی افتادم که اخیراً در فضای مجازی دیده بودم؛ برنامهای که در آن به مهمانها کفن و اعلامیه مرگ بهعنوان هدیه داده میشد. همان لحظه با خودم فکر کردم، این دیگر چه ابتکار نفرتانگیزی است؟
در دورانی که بیشتر مردم با اضطراب و افسردگی دستوپنجه نرم میکنند، زمانی که آمار خودکشی هر روز بالاتر میرود، و در دورهای که همه در تلاشاند علائم افسردگی را بشناسند و به افراد مبتلا کمک کنند، چرا باید رسانهای رسمی به مهمانانش “مرگ و نیستی” هدیه بدهد؟ آیا در این سازمان عریض و طویل، که تعداد کارکنانش از بسیاری از رسانههای بزرگ خبری جهان بیشتر است، واقعاً روانشناس یا روانپزشکی برای نظارت بر محتوای برنامهها وجود ندارد؟
اولاً، اگر کسی قرار باشد به مرگ و نیستی و فانی بودن دنیا فکر کند، این باید تصمیم شخصی او باشد، نه تحمیلشده از یک منبع خارجی.
ثانیاً، ما که خودمان هر روز چندین بار مرگ خود یا عزیزانمان را در ذهنمان مجسم میکنیم و چشمهایمان خیس میشود، لطفاً شما دیگر ما را به یاد مرگ نیندازید.
ثالثاً، بودن یا نبودن ما چه تأثیری در روند جامعه دارد؟ با مرگ ما، نه میزان بیعدالتی کاهش پیدا میکند، نه اختلاسها متوقف میشوند، نه فرزندانمان از منابع مالی بادآورده محروم میشوند و نه خویشاوندانمان از مناصب کنار گذاشته میشوند.
ما سرمان را پایین انداختهایم و مشغول روزمرگیهایمان هستیم. مرگ و نیستی را به آنانی تقدیم کنید که قدرت و ثروت برایشان آنقدر ارزشمند است که حاضرند به خاطرش هر حقی را ناحق کنند.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍639👎1
«زن کشی»
هر چهار روز یک زن در کشور ما توسط یکی از مردان خانواده به قتل میرسد، و چرخه معیوب «قتل – عدم مجازات قاتل» بار دیگر تکرار میشود، درحالیکه قاتلان هر بار گستاختر و بیپرواتر میشوند.
همین چند روز پیش، دختری به دست پدرش به قتل رسید؛ درحالیکه دو سال پیش، دخترعموی او نیز قربانی خشونت خانوادگی شده و به دست عمویش جان باخته بود.
با هر قتل، پرسشهای تلخی دوباره مطرح میشوند:
• چند بار دیگر باید شاهد قتل فجیع دختران و زنان این سرزمین باشیم؟
• تا کی پدر، برادر، همسر، عمو، دایی و حتی عموزادهها خود را مالک جان و زندگی یک زن خواهند دانست؟
• چند قاتل دیگر باید پس از سپری کردن حبسی کوتاه، آزادانه به جامعه بازگردند و الگوی جدیدی برای مردان زنکش شوند؟
• چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا کار فرهنگی به نتیجه برسد؟
«تغییر» تنها اصل ثابت این جهان است.
درحالیکه روانشناسی نوین تأکید دارد که والدین مالک فرزندان خود نیستند، قوانین کشور ما همچنان با دیدگاهی کهن و قرونوسطایی، پدر را ولی دم و صاحب جان فرزندش میداند؛ تا جایی که حتی در برابر قتل او نیز پاسخگو نمیباشد.
«ندانمکاری» یعنی دست روی دست گذاشتن و هیچ اقدامی برای تغییر این قوانین نکردن، و درعینحال انتظار نتایج متفاوت داشتن.
قانون نباید میان قاتلان در قتلهای ناموسی و دیگر قاتلان تفاوت قائل شود؛ زیرا قانونی که تبعیضآمیز باشد، نمیتواند مدعی اجرای عدالت باشد.
اولین و حداقلترین اقدام در این مسیر، تصویب لایحه منع خشونت علیه زنان است—لایحهای که پس از دوازده سال تعلل، همچنان در انتظار تصویب مانده است.
ژینوس صارمیان
#زن_کشی
#قتل_ناموسی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
هر چهار روز یک زن در کشور ما توسط یکی از مردان خانواده به قتل میرسد، و چرخه معیوب «قتل – عدم مجازات قاتل» بار دیگر تکرار میشود، درحالیکه قاتلان هر بار گستاختر و بیپرواتر میشوند.
همین چند روز پیش، دختری به دست پدرش به قتل رسید؛ درحالیکه دو سال پیش، دخترعموی او نیز قربانی خشونت خانوادگی شده و به دست عمویش جان باخته بود.
با هر قتل، پرسشهای تلخی دوباره مطرح میشوند:
• چند بار دیگر باید شاهد قتل فجیع دختران و زنان این سرزمین باشیم؟
• تا کی پدر، برادر، همسر، عمو، دایی و حتی عموزادهها خود را مالک جان و زندگی یک زن خواهند دانست؟
• چند قاتل دیگر باید پس از سپری کردن حبسی کوتاه، آزادانه به جامعه بازگردند و الگوی جدیدی برای مردان زنکش شوند؟
• چند سال دیگر باید منتظر بمانیم تا کار فرهنگی به نتیجه برسد؟
«تغییر» تنها اصل ثابت این جهان است.
درحالیکه روانشناسی نوین تأکید دارد که والدین مالک فرزندان خود نیستند، قوانین کشور ما همچنان با دیدگاهی کهن و قرونوسطایی، پدر را ولی دم و صاحب جان فرزندش میداند؛ تا جایی که حتی در برابر قتل او نیز پاسخگو نمیباشد.
«ندانمکاری» یعنی دست روی دست گذاشتن و هیچ اقدامی برای تغییر این قوانین نکردن، و درعینحال انتظار نتایج متفاوت داشتن.
قانون نباید میان قاتلان در قتلهای ناموسی و دیگر قاتلان تفاوت قائل شود؛ زیرا قانونی که تبعیضآمیز باشد، نمیتواند مدعی اجرای عدالت باشد.
اولین و حداقلترین اقدام در این مسیر، تصویب لایحه منع خشونت علیه زنان است—لایحهای که پس از دوازده سال تعلل، همچنان در انتظار تصویب مانده است.
ژینوس صارمیان
#زن_کشی
#قتل_ناموسی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍390
Forwarded from عکس نگار
مورچگان
بچهها، امروز میخواهم برایتان یک قصه تعریف کنم:
مورچهای وارد یک ساعت شد و چشمش به عقربهای افتاد که تند و تند حرکت میکرد. دید که هر بار یک دور کامل میچرخد، عقربه کوچک تکانی به خودش میدهد. وقتی شصت بار میچرخد، تازه عقربه بزرگ کمی جابهجا میشود. با خودش فکر کرد: “چه سیستم ناعادلانهای! چطور ممکن است یکی اینقدر زحمت بکشد و آن دیگری فقط نظارهگر باشد و بهره ببرد؟ این انصاف نیست. باید با این بیعدالتی مبارزه کنم، باید عقربه کارگر را به حقوقش آگاه کنم!”
با این فکر جلو رفت و با صدای بلند گفت:
• “میدانی که شب و روز در حال حرکت و تلاش هستی، ولی آن یکیها خیلی کمتر از تو کار میکنند؟ آنها از تو بهرهکشی میکنند!”
اما عقربه ثانیهشمار آنقدر مشغول چرخیدن بود که فرصت گوش دادن به این حرفها را نداشت. مورچه ناامید نشد و سراغ عقربه دقیقهشمار رفت:
• “درسته که تو به اندازه آن یکی کار نمیکنی، ولی تو هم به نوبه خودت تحت ظلم هستی!”
عقربه دقیقهشمار خندید و گفت:
• “دلت خوشه! تا بوده، همین بوده. من از وضعم راضیم، لااقل جای آن یکی نیستم!”
مورچه به آخرین امیدش چنگ زد و به سراغ عقربه بزرگ رفت:
• “تو باید از خودت خجالت بکشی که اینطور از زحمت دیگران استفاده میکنی!”
عقربه بزرگ پوزخندی زد و بیاعتنا گفت:
• “برو بابا!”
اما مورچه تسلیم نشد. با خشم فریاد زد:
• “من این وضعیت را تغییر میدهم! حتی اگر به قیمت جانم تمام شود!”
و بیدرنگ خودش را میان چرخدندههای ساعت انداخت. مورچه له شد. چرخها برای چند ثانیه از حرکت ایستادند… اما بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، دوباره به کارشان ادامه دادند.
این داستان را کسی برایمان تعریف کرد که مایل نیستم نام و موقعیتش را فاش کنم.
او ادامه داد:
• “بچهها، ما شاید قادر نباشیم دنیا را تغییر دهیم، اما میتوانیم مسیر زندگیمان را طوری انتخاب کنیم که عقربه بزرگ باشیم، یا لااقل عقربه ثانیهشمار نباشیم.
نمیدانم چرا این روزها مرتب به یاد این داستان میافتم. حسی شبیه همان مورچهای دارم که در پیچوخم سیستم پیچیدهی ساعت گیر افتاده و هیچ کاری از دستش برنمیآید. مورچهای که روزی سودای تغییر در سر داشت.
دور و برم را که نگاه میکنم، مورچگان دیگری را میبینم:
• بعضی در اوج یأس و ناامیدی، به جان هم افتادهاند، یکدیگر را به همکاری با عقربه بزرگ متهم میکنند و برخی حتی دریدن همدیگر را آغاز کردهاند.
• بعضی دیگر نطقهای آتشین میخوانند و سایر مورچگان را به ازخودگذشتگی و پریدن در چرخدندهها تشویق میکنند.
• گروهی هم دور هم جمع شدهاند و بیانیه صادر میکنند.
• برخی خسته و ناامید، در گوشهای نظارهگرند…
و در این میان، عقربههای ساعت با همان نظم ناعادلانهی همیشگی، همچنان در حال حرکتند….
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
بچهها، امروز میخواهم برایتان یک قصه تعریف کنم:
مورچهای وارد یک ساعت شد و چشمش به عقربهای افتاد که تند و تند حرکت میکرد. دید که هر بار یک دور کامل میچرخد، عقربه کوچک تکانی به خودش میدهد. وقتی شصت بار میچرخد، تازه عقربه بزرگ کمی جابهجا میشود. با خودش فکر کرد: “چه سیستم ناعادلانهای! چطور ممکن است یکی اینقدر زحمت بکشد و آن دیگری فقط نظارهگر باشد و بهره ببرد؟ این انصاف نیست. باید با این بیعدالتی مبارزه کنم، باید عقربه کارگر را به حقوقش آگاه کنم!”
با این فکر جلو رفت و با صدای بلند گفت:
• “میدانی که شب و روز در حال حرکت و تلاش هستی، ولی آن یکیها خیلی کمتر از تو کار میکنند؟ آنها از تو بهرهکشی میکنند!”
اما عقربه ثانیهشمار آنقدر مشغول چرخیدن بود که فرصت گوش دادن به این حرفها را نداشت. مورچه ناامید نشد و سراغ عقربه دقیقهشمار رفت:
• “درسته که تو به اندازه آن یکی کار نمیکنی، ولی تو هم به نوبه خودت تحت ظلم هستی!”
عقربه دقیقهشمار خندید و گفت:
• “دلت خوشه! تا بوده، همین بوده. من از وضعم راضیم، لااقل جای آن یکی نیستم!”
مورچه به آخرین امیدش چنگ زد و به سراغ عقربه بزرگ رفت:
• “تو باید از خودت خجالت بکشی که اینطور از زحمت دیگران استفاده میکنی!”
عقربه بزرگ پوزخندی زد و بیاعتنا گفت:
• “برو بابا!”
اما مورچه تسلیم نشد. با خشم فریاد زد:
• “من این وضعیت را تغییر میدهم! حتی اگر به قیمت جانم تمام شود!”
و بیدرنگ خودش را میان چرخدندههای ساعت انداخت. مورچه له شد. چرخها برای چند ثانیه از حرکت ایستادند… اما بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، دوباره به کارشان ادامه دادند.
این داستان را کسی برایمان تعریف کرد که مایل نیستم نام و موقعیتش را فاش کنم.
او ادامه داد:
• “بچهها، ما شاید قادر نباشیم دنیا را تغییر دهیم، اما میتوانیم مسیر زندگیمان را طوری انتخاب کنیم که عقربه بزرگ باشیم، یا لااقل عقربه ثانیهشمار نباشیم.
نمیدانم چرا این روزها مرتب به یاد این داستان میافتم. حسی شبیه همان مورچهای دارم که در پیچوخم سیستم پیچیدهی ساعت گیر افتاده و هیچ کاری از دستش برنمیآید. مورچهای که روزی سودای تغییر در سر داشت.
دور و برم را که نگاه میکنم، مورچگان دیگری را میبینم:
• بعضی در اوج یأس و ناامیدی، به جان هم افتادهاند، یکدیگر را به همکاری با عقربه بزرگ متهم میکنند و برخی حتی دریدن همدیگر را آغاز کردهاند.
• بعضی دیگر نطقهای آتشین میخوانند و سایر مورچگان را به ازخودگذشتگی و پریدن در چرخدندهها تشویق میکنند.
• گروهی هم دور هم جمع شدهاند و بیانیه صادر میکنند.
• برخی خسته و ناامید، در گوشهای نظارهگرند…
و در این میان، عقربههای ساعت با همان نظم ناعادلانهی همیشگی، همچنان در حال حرکتند….
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍389👎8
Forwarded from عکس نگار
در سایه سرو
دیشب انیمیشن زیبای در سایه سرو را دیدم؛ روایتی شیرین و امیدبخش از وقایع تلخ روزگار. داستانی که بدون استفاده از هیچ کلامی، عمیقترین ارتباط را با بیننده برقرار میکند. لوکیشن داستان را میتوان از نشانههایی مانند فرش یا بخاری علاءالدین واژگونشده دریافت.
داستان با ناخدایی آغاز میشود که روزهایش را در کشتیای که او را به گذشتهاش پیوند میدهد، سپری میکند و در تلاش برای بازسازی آن است. اما هر حادثهای، خاطرات تلخ و وحشتناک گذشته را برایش زنده میکند و او را بهشدت عصبی میسازد، تا جایی که حتی دخترش تصمیم به ترک او میگیرد.
اما با آمدن نهنگی که در ساحل به گل نشسته است، داستان رنگ و بویی تازه میگیرد. تلاش برای نجات نهنگ، به نمادی از امید و مبارزه برای آینده تبدیل میشود. در نهایت، بریدن و گسستن اتصال با گذشته است که میتواند راهی برای رهایی و رسیدن به آزادی باشد.
از آنجا که پرداختن به حواشی اسکار، زیبایی این اثر را تحتالشعاع قرار میدهد، ترجیح میدهم به این مقوله وارد نشوم. اما دو نکته را نمیتوان نادیده گرفت:
اول اینکه مسلط نبودن به زبان انگلیسی در میان برندگان اسکار فیلمهای بینالمللی، امری کاملاً طبیعی است و در بسیاری از موارد، برندگان از مترجم استفاده میکنند.
دوم حضور شیرین سوهانی با آن چهره ملیح و زیبا، در نهایت سادگی و با پوشش انتخابی، در یک تریبون بینالمللی—آن هم در مراسمی که سلبریتیها بهعنوان ابزاری برای تبلیغ لباسها و جواهرات چندصدهزار دلاری صنعت مد حضور دارند—تصویری غرورآفرین از زن ایرانی به نمایش گذاشت.
بیایید با پرداختن به حواشی، حلاوت این جایزه را در کامشان تلخ نکنیم.
ژینوس صارمیان
#اسکار
#در_سایه_سرو
#شیرین_سوهانی
#حسین_ملایمی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
دیشب انیمیشن زیبای در سایه سرو را دیدم؛ روایتی شیرین و امیدبخش از وقایع تلخ روزگار. داستانی که بدون استفاده از هیچ کلامی، عمیقترین ارتباط را با بیننده برقرار میکند. لوکیشن داستان را میتوان از نشانههایی مانند فرش یا بخاری علاءالدین واژگونشده دریافت.
داستان با ناخدایی آغاز میشود که روزهایش را در کشتیای که او را به گذشتهاش پیوند میدهد، سپری میکند و در تلاش برای بازسازی آن است. اما هر حادثهای، خاطرات تلخ و وحشتناک گذشته را برایش زنده میکند و او را بهشدت عصبی میسازد، تا جایی که حتی دخترش تصمیم به ترک او میگیرد.
اما با آمدن نهنگی که در ساحل به گل نشسته است، داستان رنگ و بویی تازه میگیرد. تلاش برای نجات نهنگ، به نمادی از امید و مبارزه برای آینده تبدیل میشود. در نهایت، بریدن و گسستن اتصال با گذشته است که میتواند راهی برای رهایی و رسیدن به آزادی باشد.
از آنجا که پرداختن به حواشی اسکار، زیبایی این اثر را تحتالشعاع قرار میدهد، ترجیح میدهم به این مقوله وارد نشوم. اما دو نکته را نمیتوان نادیده گرفت:
اول اینکه مسلط نبودن به زبان انگلیسی در میان برندگان اسکار فیلمهای بینالمللی، امری کاملاً طبیعی است و در بسیاری از موارد، برندگان از مترجم استفاده میکنند.
دوم حضور شیرین سوهانی با آن چهره ملیح و زیبا، در نهایت سادگی و با پوشش انتخابی، در یک تریبون بینالمللی—آن هم در مراسمی که سلبریتیها بهعنوان ابزاری برای تبلیغ لباسها و جواهرات چندصدهزار دلاری صنعت مد حضور دارند—تصویری غرورآفرین از زن ایرانی به نمایش گذاشت.
بیایید با پرداختن به حواشی، حلاوت این جایزه را در کامشان تلخ نکنیم.
ژینوس صارمیان
#اسکار
#در_سایه_سرو
#شیرین_سوهانی
#حسین_ملایمی
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍540
Forwarded from عکس نگار
روز جهانی زن را به همه زنان شجاع و توانمند تبریک میگویم. امید دارم که روزی همه زنان جهان در آزادی و برابری، بدون تبعیض و خشونت، زندگی کنند. آرزو میکنم که هیچ زنی قربانی سوءاستفاده، ازدواج اجباری، کودکهمسری، قتل ناموسی یا نابرابری نشود و هر دختری حق انتخاب مسیر زندگیاش را داشته باشد. به امید جهانی که در آن صدای زنان شنیده شود و حقوقشان بیقیدوشرط محترم شمرده شود.
👍395
Forwarded from عکس نگار
نوروزتان پیروز
انگار هرچه سن بالاتر میرود، همه چیز سادهتر میشود. مثل سفره هفتسین امسالم که باوجود وسواس فراوان و جستوجوی چندین فروشگاه برای پیدا کردن سنبل، در نهایت سادهتر از هر سال چیده شد.
تحویل سال برای من پنج صبح بود. تنها کنار سفره نشستم، مبادا اولین لحظات سال نو را در خواب از دست بدهم و بقول مادربزرگم بقیه سال را در خواب بگذرانم. در همان سکوت سحرگاهی، به مهمترین آرزوهای زندگیام فکر کردم و دیدم که هیچ چیز برایم ارزشمندتر از سلامتی و فرصت دیدار دوباره عزیزانم نیست.
پس این آرزو را با شما که در این سالها همراهم بودهاید، شریک میشوم: سال نو بر شما مبارک! امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و لحظاتی ناب در کنار عزیزانتان داشته باشید. چراکه بدون سلامتی، هیچ داشتهای لذتبخش نیست، و بدون حضور عزیزان، هیچ سعادتی کامل نمیشود
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
انگار هرچه سن بالاتر میرود، همه چیز سادهتر میشود. مثل سفره هفتسین امسالم که باوجود وسواس فراوان و جستوجوی چندین فروشگاه برای پیدا کردن سنبل، در نهایت سادهتر از هر سال چیده شد.
تحویل سال برای من پنج صبح بود. تنها کنار سفره نشستم، مبادا اولین لحظات سال نو را در خواب از دست بدهم و بقول مادربزرگم بقیه سال را در خواب بگذرانم. در همان سکوت سحرگاهی، به مهمترین آرزوهای زندگیام فکر کردم و دیدم که هیچ چیز برایم ارزشمندتر از سلامتی و فرصت دیدار دوباره عزیزانم نیست.
پس این آرزو را با شما که در این سالها همراهم بودهاید، شریک میشوم: سال نو بر شما مبارک! امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و لحظاتی ناب در کنار عزیزانتان داشته باشید. چراکه بدون سلامتی، هیچ داشتهای لذتبخش نیست، و بدون حضور عزیزان، هیچ سعادتی کامل نمیشود
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍697
New Year Resolution
تصمیم سال نو
چند شب پیش با عجله برگشتم خونه که برای مهمونی پاتلاک غذایی آماده کنم. نخود و لوبیا رو از قبل خیس کرده بودم به نیت اینکه شاید آش رشته درست کنم، ولی دیدم دخترم حالش خوب نیست و داره مریض میشه.
دلم نمیاومد جشن ایرانی رو از دست بدم، ولی نمیخواستم باعث مریض شدن بقیه هم بشیم. پس با خودم گفتم بیخیالِ آش، یه سوپ ساده برای دخترم درست کردم، آب پرتقال گرفتم، و در نهایت اون جعبه شیرینیای که برای مهمونهای عیدی که سالهاست پیداشون نشده ، خریده بودم رو هم برداشتم و رفتم مهمونی.
اونجا که رسیدم دیدم خانومهای هنرمند ایرانی چه غذاهای رنگبهرنگ و خوشظاهری درست کرده و چهار نفر هم قابلمه های بزرگ آش آورده بودند! با خودم گفتم چقدر خوبه که آدم گاهی فقط بشینه و هنر دیگران رو تحسین کنه، بدون اینکه بخواد خودی نشون بده.
سالها فکر میکردم باید از هر انگشتم یه هنر بریزه تا حس موفق بودن کنم، ولی حالا میبینم که «ریلکس بودن» و «توانایی لذت بردن از کارهای سایر افراد» خودش یه مهارت مهمه؛ مهارتی که خیلیهامون، از جمله خودم، باید یاد بگیریم.
پس تصمیم امسالم اینه: هرجا که شد فقط نظارهگر باشم (شما بخونید: در صورت لزوم تنبلی کنم!) و انرژیمو برای مواردی بذارم که واقعاً لازمه.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
تصمیم سال نو
چند شب پیش با عجله برگشتم خونه که برای مهمونی پاتلاک غذایی آماده کنم. نخود و لوبیا رو از قبل خیس کرده بودم به نیت اینکه شاید آش رشته درست کنم، ولی دیدم دخترم حالش خوب نیست و داره مریض میشه.
دلم نمیاومد جشن ایرانی رو از دست بدم، ولی نمیخواستم باعث مریض شدن بقیه هم بشیم. پس با خودم گفتم بیخیالِ آش، یه سوپ ساده برای دخترم درست کردم، آب پرتقال گرفتم، و در نهایت اون جعبه شیرینیای که برای مهمونهای عیدی که سالهاست پیداشون نشده ، خریده بودم رو هم برداشتم و رفتم مهمونی.
اونجا که رسیدم دیدم خانومهای هنرمند ایرانی چه غذاهای رنگبهرنگ و خوشظاهری درست کرده و چهار نفر هم قابلمه های بزرگ آش آورده بودند! با خودم گفتم چقدر خوبه که آدم گاهی فقط بشینه و هنر دیگران رو تحسین کنه، بدون اینکه بخواد خودی نشون بده.
سالها فکر میکردم باید از هر انگشتم یه هنر بریزه تا حس موفق بودن کنم، ولی حالا میبینم که «ریلکس بودن» و «توانایی لذت بردن از کارهای سایر افراد» خودش یه مهارت مهمه؛ مهارتی که خیلیهامون، از جمله خودم، باید یاد بگیریم.
پس تصمیم امسالم اینه: هرجا که شد فقط نظارهگر باشم (شما بخونید: در صورت لزوم تنبلی کنم!) و انرژیمو برای مواردی بذارم که واقعاً لازمه.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍655👎6
پایتخت
با وجود اینکه مدتهاست فرصت نکردهام سریال و حتی یک فیلم سینمایی ببینم و آبونمان کانالها و شبکههای مختلف بلاستفاده مونده ، دیشب بالاخره آخرین قسمت سریال «پایتخت» رو دیدم. اعتراف میکنم در این روزهای سخت و در زمانی که هیچ روزنه امیدی برای بهبودی وضعیت جهان نمیبینم، تنها دلخوشیام برگشتن به خونه و دیدن اپیزود جدیدی از پایتخت بود. قطعا از حواشی سریال و انتقادهای سختی که به آن شده هم بیخبر نماندم. این مجموعه از نظر من تلفیق موفقی از «طنز» و فیلمهای ایام «کریسمس» شبکه هالمارک بود. از همانهاییکه آدمهای خوب و مهربون در شهرهای کوچک زندگی میکنند و کلیسا میرن و برعکس همه ادمهای پولدار و موفق ساکن شهرهای بزرگ و خبیثند و اعتقادی هم به معجزه کریسمس ندارند. در انتها هم زن و مردی بهم میرسند و تماشای اون با یک سرخوشی سطحی به پایان میرسه….
کلا همانطور که آدم وقتی میخواد به بچهاش بگه سیگار نکش و با رفقای ناباب حشر و نشر نکن، باید یک سرگرمی سالم و یا دوستانی مناسب رو جایگزین کنه، صرف ایراد گرفتن از پایتخت و برحذر داشتن مردم از تماشای آن بدون جایگزین کردن برنامههای مفرح راه بجایی نمیبره. پایتخت مثل سایر سریالهای کمدی هیچ ادعایی در آموزش و ارتقا سطح آگاهی مردم نداره و اصولا در فیلمهای طنز اغلب قهرمانان باهوش و تحصیلکرده نیستند (مثل شخصیت «جویی» در سریال فرندز) و با نادانی خود لحظات شادی خلق میکنند. بجز اینها رمز موفقیت پایتخت اتفاقا برخلاف ادعای مخالفانش در واقعی بودن ادمهاست. ادمهای معمولی که در شرایط غیرمعمولی قرار میگیرند. ادمهایی که با وجود اینکه گاهی بهشون انگ « شخصیت سمی» میزنیم ولی همه ما به خوبی باهاشون ارتباط برقرار میکنیم و نمونههاش رو در بین اطرافیان و دوستانمون داریم. بهمین دلیله که نه تنها موفق به خنداندن ما میشه بلکه هرجا که لازم باشه میتونه اشکمون رو هم در بیاره. کدوم یک از ما میتونه ادعا کنه که در خانوادهاش دعوایی مثل بهتاش و نقی و یا در مسافرتهای خانوادگی جر و بحث های مشابه رو تجربه نکرده؟ ولی در پایان هر اتفاقی هم که افتاده، در شرایط سخت اعضای خانواده همدیگرو رها نکردهاند. شاید بهمین دلیل باشه که از بین این همه سریال رنگ و وارنگ میشینم و پایتخت نگاه میکنم. چون دلم برای سرزمینم، خانوادهام و دیدن ادمهای معمولی بشدت تنگ شده ….
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
با وجود اینکه مدتهاست فرصت نکردهام سریال و حتی یک فیلم سینمایی ببینم و آبونمان کانالها و شبکههای مختلف بلاستفاده مونده ، دیشب بالاخره آخرین قسمت سریال «پایتخت» رو دیدم. اعتراف میکنم در این روزهای سخت و در زمانی که هیچ روزنه امیدی برای بهبودی وضعیت جهان نمیبینم، تنها دلخوشیام برگشتن به خونه و دیدن اپیزود جدیدی از پایتخت بود. قطعا از حواشی سریال و انتقادهای سختی که به آن شده هم بیخبر نماندم. این مجموعه از نظر من تلفیق موفقی از «طنز» و فیلمهای ایام «کریسمس» شبکه هالمارک بود. از همانهاییکه آدمهای خوب و مهربون در شهرهای کوچک زندگی میکنند و کلیسا میرن و برعکس همه ادمهای پولدار و موفق ساکن شهرهای بزرگ و خبیثند و اعتقادی هم به معجزه کریسمس ندارند. در انتها هم زن و مردی بهم میرسند و تماشای اون با یک سرخوشی سطحی به پایان میرسه….
کلا همانطور که آدم وقتی میخواد به بچهاش بگه سیگار نکش و با رفقای ناباب حشر و نشر نکن، باید یک سرگرمی سالم و یا دوستانی مناسب رو جایگزین کنه، صرف ایراد گرفتن از پایتخت و برحذر داشتن مردم از تماشای آن بدون جایگزین کردن برنامههای مفرح راه بجایی نمیبره. پایتخت مثل سایر سریالهای کمدی هیچ ادعایی در آموزش و ارتقا سطح آگاهی مردم نداره و اصولا در فیلمهای طنز اغلب قهرمانان باهوش و تحصیلکرده نیستند (مثل شخصیت «جویی» در سریال فرندز) و با نادانی خود لحظات شادی خلق میکنند. بجز اینها رمز موفقیت پایتخت اتفاقا برخلاف ادعای مخالفانش در واقعی بودن ادمهاست. ادمهای معمولی که در شرایط غیرمعمولی قرار میگیرند. ادمهایی که با وجود اینکه گاهی بهشون انگ « شخصیت سمی» میزنیم ولی همه ما به خوبی باهاشون ارتباط برقرار میکنیم و نمونههاش رو در بین اطرافیان و دوستانمون داریم. بهمین دلیله که نه تنها موفق به خنداندن ما میشه بلکه هرجا که لازم باشه میتونه اشکمون رو هم در بیاره. کدوم یک از ما میتونه ادعا کنه که در خانوادهاش دعوایی مثل بهتاش و نقی و یا در مسافرتهای خانوادگی جر و بحث های مشابه رو تجربه نکرده؟ ولی در پایان هر اتفاقی هم که افتاده، در شرایط سخت اعضای خانواده همدیگرو رها نکردهاند. شاید بهمین دلیل باشه که از بین این همه سریال رنگ و وارنگ میشینم و پایتخت نگاه میکنم. چون دلم برای سرزمینم، خانوادهام و دیدن ادمهای معمولی بشدت تنگ شده ….
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍585👎14
زخم
امروز در خبرها خواندم که بازپرسی که مسئول پیگیری پروندههای جنایی حلنشدهی قدیمی بود، با بررسی شجرهنامهی خانوادگی یک خواهر، توانست محل اختفای زنی را حدس بزند که بیش از ۶۰ سال پیش، در سن ۲۰ سالگی در ایالت ویسکانسین ناپدید شده بود و همه گمان میکردند به قتل رسیده است. مأموران به محل مورد نظر رفتند و «ادری» هشتاد و چند ساله را در سلامت کامل یافتند.
ادری در ۱۵ سالگی ازدواج کرده و دو فرزند داشت. او سالها مورد آزار جسمی از سوی همسرش قرار میگرفت و حتی تهدید به مرگ شده بود. آخرین کسی که ادری را دیده بود، پرستار بچههایش بود که گفته بود: «با هم نقشه کشیدیم، با قطار به شهری دیگر رفتیم و از آنجا با اتوبوس گریهاند ادامه مسیر دادیم و بعد از هم جدا شدیم و این آخرین باری بود که کسی ادری را دید.»
وقتی پلیس پس از این همه سال با ادری دربارهی ناپدید شدنش صحبت کرد، او گفت که هیچگاه از تصمیمی که گرفته پشیمان نبوده و معتقد است کار درستی انجام داده است.
بسیاری در کامنتها نگران سرنوشت فرزندان ادری بودند که در صورت زنده بودن حالا باید بیش از ۶۰ سال داشته باشند. بعضیها از خود میپرسیدند واکنش آنها نسبت به این رفتار مادرشان چه خواهد بود؟ آیا حاضرند او را ببخشند؟ برخی دیگر اما حق را به ادری میدادند، چون در آن روزها هیچگونه حمایت قانونی مؤثری برای زنان در برابر خشونت خانگی وجود نداشت و من با خودم فکر میکنم که گاهی عمق زخمها بر روح و روان آنقدر عمیق است که حتی تا لحظهی مرگ هم توان بخشیدن باقی نمیماند…
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
امروز در خبرها خواندم که بازپرسی که مسئول پیگیری پروندههای جنایی حلنشدهی قدیمی بود، با بررسی شجرهنامهی خانوادگی یک خواهر، توانست محل اختفای زنی را حدس بزند که بیش از ۶۰ سال پیش، در سن ۲۰ سالگی در ایالت ویسکانسین ناپدید شده بود و همه گمان میکردند به قتل رسیده است. مأموران به محل مورد نظر رفتند و «ادری» هشتاد و چند ساله را در سلامت کامل یافتند.
ادری در ۱۵ سالگی ازدواج کرده و دو فرزند داشت. او سالها مورد آزار جسمی از سوی همسرش قرار میگرفت و حتی تهدید به مرگ شده بود. آخرین کسی که ادری را دیده بود، پرستار بچههایش بود که گفته بود: «با هم نقشه کشیدیم، با قطار به شهری دیگر رفتیم و از آنجا با اتوبوس گریهاند ادامه مسیر دادیم و بعد از هم جدا شدیم و این آخرین باری بود که کسی ادری را دید.»
وقتی پلیس پس از این همه سال با ادری دربارهی ناپدید شدنش صحبت کرد، او گفت که هیچگاه از تصمیمی که گرفته پشیمان نبوده و معتقد است کار درستی انجام داده است.
بسیاری در کامنتها نگران سرنوشت فرزندان ادری بودند که در صورت زنده بودن حالا باید بیش از ۶۰ سال داشته باشند. بعضیها از خود میپرسیدند واکنش آنها نسبت به این رفتار مادرشان چه خواهد بود؟ آیا حاضرند او را ببخشند؟ برخی دیگر اما حق را به ادری میدادند، چون در آن روزها هیچگونه حمایت قانونی مؤثری برای زنان در برابر خشونت خانگی وجود نداشت و من با خودم فکر میکنم که گاهی عمق زخمها بر روح و روان آنقدر عمیق است که حتی تا لحظهی مرگ هم توان بخشیدن باقی نمیماند…
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
Telegram
روزهاي من
دل نوشته هاي روزهاي غربت
👍424
Forwarded from عکس نگار
مادر
همیشه «مگی» رو میدیدم که سگ بزرگش رو اطراف خونه میگردوند، تا اینکه توسط «بت» با هم آشنا و در فیسبوک مرتبط شدیم. مگی مجرد و گویا وکیل موفقی بود. چند ماه بعد هم از آپارتمان ما رفت.
نزدیکیهای کریسمس بود که عکسهای او رو با یک بچه کوچیک میدیدم. بچهای که حالا دیگه مرکز توجه و محور همه پستهاش بود.
یک روز از بت پرسیدم: «راستی مگی بچهدار شده»؟ بت گفت: اره، این پسر رو به فرزندی قبول کرده و در واقع از شرایط خیلی بدی نجات داده. داستانش مفصله، سر فرصت برات تعریف میکنم ….. البته اون فرصت هیچوقت پیش نیومد. ولی من همچنان عکسها و فیلمهای اون پسر بچه شاد، که الان حدود یک ساله است رو میدیدم. تو مهمونی شکرگزاری، بغل بابانویل، همراه خرگوش عید پاک ….
چند روز پیش به مناسبت «روز مادر» مگی عکسی از خودش در کنار مادرش که از دنیا رفته بود رو پست کرده بود و زیرش نوشته بود: دو ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند و مادرم مجبور شد به تنهایی هفت بچه که بزرگترینشون ۹ ساله و کوچکترین شون هنوز شیرخواره بود رو بزرگ کنه. او اولین نسل تحصیل کردههای کالج خانواده ما رو تحویل جامعه داد، اولین وکیل، اولین معلم، اولین مهندس، و در کل ۷ انسان مفید و مهربون. خیلیها به من میگن مادر خوبی هستم و این اصلا جای تعجب نداره، چون مادر بودن رو از «بهترین مادر» یاد گرفتم ….
فردا در خیلی از کشورها روز مادره. این روز رو به همه مادران عزیز، تبریک میگم. خصوصا به مادرانی که به تنهایی بار پرورش فرزندان رو به دوش کشیدند. مادران مجرد، مادران سرپرست خانوار، مادرانی که حتی با حضور ظاهری همسر تنها بودند، مادران درد کشیده….
عزیزان خسته نباشید، روزتان مبارک.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
همیشه «مگی» رو میدیدم که سگ بزرگش رو اطراف خونه میگردوند، تا اینکه توسط «بت» با هم آشنا و در فیسبوک مرتبط شدیم. مگی مجرد و گویا وکیل موفقی بود. چند ماه بعد هم از آپارتمان ما رفت.
نزدیکیهای کریسمس بود که عکسهای او رو با یک بچه کوچیک میدیدم. بچهای که حالا دیگه مرکز توجه و محور همه پستهاش بود.
یک روز از بت پرسیدم: «راستی مگی بچهدار شده»؟ بت گفت: اره، این پسر رو به فرزندی قبول کرده و در واقع از شرایط خیلی بدی نجات داده. داستانش مفصله، سر فرصت برات تعریف میکنم ….. البته اون فرصت هیچوقت پیش نیومد. ولی من همچنان عکسها و فیلمهای اون پسر بچه شاد، که الان حدود یک ساله است رو میدیدم. تو مهمونی شکرگزاری، بغل بابانویل، همراه خرگوش عید پاک ….
چند روز پیش به مناسبت «روز مادر» مگی عکسی از خودش در کنار مادرش که از دنیا رفته بود رو پست کرده بود و زیرش نوشته بود: دو ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند و مادرم مجبور شد به تنهایی هفت بچه که بزرگترینشون ۹ ساله و کوچکترین شون هنوز شیرخواره بود رو بزرگ کنه. او اولین نسل تحصیل کردههای کالج خانواده ما رو تحویل جامعه داد، اولین وکیل، اولین معلم، اولین مهندس، و در کل ۷ انسان مفید و مهربون. خیلیها به من میگن مادر خوبی هستم و این اصلا جای تعجب نداره، چون مادر بودن رو از «بهترین مادر» یاد گرفتم ….
فردا در خیلی از کشورها روز مادره. این روز رو به همه مادران عزیز، تبریک میگم. خصوصا به مادرانی که به تنهایی بار پرورش فرزندان رو به دوش کشیدند. مادران مجرد، مادران سرپرست خانوار، مادرانی که حتی با حضور ظاهری همسر تنها بودند، مادران درد کشیده….
عزیزان خسته نباشید، روزتان مبارک.
ژینوس صارمیان
https://t.iss.one/Jsaremianmd
👍567