انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی
ه گزارش روابط عمومی دانشگاه اردکان، اولین همایش ملی علوم رفتاری و اسلامی در دانشگاه اردکان با مشارکت انجمن مدیریت رفتار سازمانی ایران و انجمن مشاوره ایران برگزار گردید. 🔹هدف کلیدی این همایش تحلیل، هم اندیشی و گفتمان سازی چالشهای رفتاری در حوزه های علوم رفتاری…
ardakan.ac.ir
دانشگاه اردکان
پورتال دانشگاه اردکان
🌿🌿🌿
ومن در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی. پر از ثروت و سلامت می خواهم!
من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم.
می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم.
می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.
نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما!
دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم.
آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود!)
می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد!
آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛
تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زند گی کنی!
باشد که سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشی
#مهسا رضایی
🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿
ومن در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی. پر از ثروت و سلامت می خواهم!
من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم.
می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم.
می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.
نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما!
دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم.
آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود!)
می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد!
آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛
تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زند گی کنی!
باشد که سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشی
#مهسا رضایی
🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿
با سلام و درود ،
• در حرم امام مهربانی ها ،
نایب الزياره شما هستم . متقابلا ،
سال نو و میلاد امیرالمومنین را
به همه عزیزان
و خانواده های محترم
تبریک عرض می نمایم .
شادکام باشید .
عابدی جعفری .
• در حرم امام مهربانی ها ،
نایب الزياره شما هستم . متقابلا ،
سال نو و میلاد امیرالمومنین را
به همه عزیزان
و خانواده های محترم
تبریک عرض می نمایم .
شادکام باشید .
عابدی جعفری .
Forwarded from هومن يوسفدهي
بهار آمد و گل ها گشوده اند آغوش
زمين سيه بدر آورد و گشت مخمل پوش
به سال نو كه بود موسم تلاش و اميد
براي رونق دين و شكوه ايران كوش
زمين سيه بدر آورد و گشت مخمل پوش
به سال نو كه بود موسم تلاش و اميد
براي رونق دين و شكوه ايران كوش
Forwarded from دکتر میثم شفیعی
مراقب باشید "Yak Shaving" نکنید!
واژه "Yak Shaving" یعنی تراشیدن پشم گاومیش.
فرض کنید یکی از کارهایی که من تصمیم میگیرم امروز انجام دهم، واکس زدن ماشینم است. قبل از آن لازم است که ماشین را بشویم. ولی شلنگ آب از چند وقت پیش پاره شده است و تصمیم میگیرم ابتدا بروم و یک شلنگ نو از سوپر مارکت آن طرف رودخانه بخرم.
ولی برای آنکه به آنطرف رودخانه بروم لازم است که از ایستگاه عوارضی جاده عبور کنم و عوارض بپردازم. یادم میآید که همسایهمان کارت تخفیف عوارضی دارد و میتوانم کارت تخفیف او را قرض بگیرم.
ولی او کارت تخفیف عوارضی را به من قرض نمیدهد مگر اینکه من متکای پشمی که پسرم از آنها قرض گرفته بود را به آنها برگردانم. ولی پسرم متکا را پاره کرده است و نیاز به مقداری پشم دارم تا آن را ترمیم کنم و برگردانم. در نهایت تصمیم میگیرم به دامداری بروم و مقداری پشم گاومیش تهیه کنم.
در نهایت میبینم که روز به پایان رسیده است و من به جای اینکه ماشینم را واکس بزنم، پشم گاومیش تراشیدهام. در حالی که همان ابتدا که دیدم شلنگ آب پاره شده است میتوانستم ماشین را مثلا با سطل آب بشویم. اگرچه با کیفیت کمتر شسته میشد ولی حداقل همان موقع کار انجام و تمام میشد.
در بسیاری از شرکتها محصول نهایی هیچ وقت آماده و به بازار عرضه نمیشود چون مدیران شرکت در چرخه بیپایان کارهایی میافتند که نسبت به هدف اصلی آن محصول در اولویت پایینتری قرار دارد. در نتیجه هیچ وقت هم عرضه محصول به مشتری اتفاق نمیافتاد.
☘ @drmaysamshafiee
واژه "Yak Shaving" یعنی تراشیدن پشم گاومیش.
فرض کنید یکی از کارهایی که من تصمیم میگیرم امروز انجام دهم، واکس زدن ماشینم است. قبل از آن لازم است که ماشین را بشویم. ولی شلنگ آب از چند وقت پیش پاره شده است و تصمیم میگیرم ابتدا بروم و یک شلنگ نو از سوپر مارکت آن طرف رودخانه بخرم.
ولی برای آنکه به آنطرف رودخانه بروم لازم است که از ایستگاه عوارضی جاده عبور کنم و عوارض بپردازم. یادم میآید که همسایهمان کارت تخفیف عوارضی دارد و میتوانم کارت تخفیف او را قرض بگیرم.
ولی او کارت تخفیف عوارضی را به من قرض نمیدهد مگر اینکه من متکای پشمی که پسرم از آنها قرض گرفته بود را به آنها برگردانم. ولی پسرم متکا را پاره کرده است و نیاز به مقداری پشم دارم تا آن را ترمیم کنم و برگردانم. در نهایت تصمیم میگیرم به دامداری بروم و مقداری پشم گاومیش تهیه کنم.
در نهایت میبینم که روز به پایان رسیده است و من به جای اینکه ماشینم را واکس بزنم، پشم گاومیش تراشیدهام. در حالی که همان ابتدا که دیدم شلنگ آب پاره شده است میتوانستم ماشین را مثلا با سطل آب بشویم. اگرچه با کیفیت کمتر شسته میشد ولی حداقل همان موقع کار انجام و تمام میشد.
در بسیاری از شرکتها محصول نهایی هیچ وقت آماده و به بازار عرضه نمیشود چون مدیران شرکت در چرخه بیپایان کارهایی میافتند که نسبت به هدف اصلی آن محصول در اولویت پایینتری قرار دارد. در نتیجه هیچ وقت هم عرضه محصول به مشتری اتفاق نمیافتاد.
☘ @drmaysamshafiee
🌿🌿🌿🌿
وقتی ۱۷ ساله بودم پدر را یک احمق لعنتی می دانستنم وقتی ۲۱ ساله شدم تعجب میکردم که پیرمرد در این چهار سال چقدر چیز یاد گرفته است.
"مارک تواین "
پدرها موجودات رازآلودی هستند اغلب از احوالات درونی شان بی خبریم،
گاهی احساس می کنیم اصلاً نمی توانیم آن ها را بفهمیم، آنها هم که خودشان درست و حسابی حرف نمی زنند که بفهممیم درونشان چه خبر است.
برعکس از صبح تا شب همدم مادر بوده ایم، با او سخن گفته ایم، از سختی های کارش کاملا با خبر بوده ایم، کمبودهای عاطفی اش را خوب فهمیده ایم، آرزوها و خیالات و خواسته هایش را نیز به اندازه ی کافی شنیده ایم.
اما عدم هم صحبتی و وقت گذراندن کافی با پدر تمام این موارد را مجهول و مرموز باقی گذاشت.
نتیجه آنکه پدر را با فیلتر چشمان مادر نگرستیم. با ذهنیت مادر ذهنیات پدر را درک کردیم، آنها را خوب نفهمیدیم، گاهی اصلا نفهمیدیم و آنها هم خوب خود را برای ما شفاف و قابل فهم نکردند.
مادر به راحتی از یاس ها و ناتوانی و خستگی ها سخن می گفت، هم خود را خالی می کرد و هم کمک می کرد تا ما به درک دقیقتری از او برسیم و احوالات او را کشف کنیم، پدر اما به دلیل شرایط نمی توانست همه چیز را بگوید،او باید قوی و استوار می ماند تا قلب ما استوار بماند و پدر همچنان مخفی و راز ناگشوده باقی می ماند.
به همین دلیل عدم درک کافی از آنها در نوجوانی اغلب اسطوره های دوران کودکی خود را به سوگ نشستیم و تصویر آن قهرمانان و افتخارآفرین ها را از دیوار قلبمان پایین کشیدیم.
اما به خصوص ما پسرها هرچه بزرگتر می شویم و جدیتر وارد زندگی می شویم، وقتی مشکلات کاری و مالی و عاطفی به ما هجوم می آورند، وقتی با تهدید ها و ناامنی های جامعه دست به گریبان می شویم، در هر کدام از این بزنگاه ها رمزی از رموز پدر را باز می گشاییم، میتوانیم آنها را بیشتر بفهمیم، میتوانیم درک کنیم که معنی آن رفتارها چه بوده است، در لحظاتی که فشار زندگی یارای سخن گفتن را از ما می رباید، معنی سکوت های پدر قابل فهم می شود، در لحظات سختی که احساس تنهایی وجودمان را فرامی گیرد، دلمان میسوزد که پدر گاهی چقدر تنها بوده است.
سختی ها و دشواری های زندگی چشمان جدیدی به ما می بخشند که دوباره به پدر بازگردیم این بار او را واقعی تر ببینیم، تصویر او را دوباره نه مانند یک اسطوره ی بی عیب و نقص بلکه در قالب انسانی که با تمام ضعف ها و قوت هایش جنگید تا ستون خیمه ی زندگی ما بر زمین نیفتد، دوباره بر ستون قلب هایمان بیاویزیم و تنهایی ها و سختی هایی که تاب آورد و سکوت کرد را قدر بدانیم.
پدرم روزت مبارک
#ناصر_سبزیان_پور
#روان_درمانگر
وقتی ۱۷ ساله بودم پدر را یک احمق لعنتی می دانستنم وقتی ۲۱ ساله شدم تعجب میکردم که پیرمرد در این چهار سال چقدر چیز یاد گرفته است.
"مارک تواین "
پدرها موجودات رازآلودی هستند اغلب از احوالات درونی شان بی خبریم،
گاهی احساس می کنیم اصلاً نمی توانیم آن ها را بفهمیم، آنها هم که خودشان درست و حسابی حرف نمی زنند که بفهممیم درونشان چه خبر است.
برعکس از صبح تا شب همدم مادر بوده ایم، با او سخن گفته ایم، از سختی های کارش کاملا با خبر بوده ایم، کمبودهای عاطفی اش را خوب فهمیده ایم، آرزوها و خیالات و خواسته هایش را نیز به اندازه ی کافی شنیده ایم.
اما عدم هم صحبتی و وقت گذراندن کافی با پدر تمام این موارد را مجهول و مرموز باقی گذاشت.
نتیجه آنکه پدر را با فیلتر چشمان مادر نگرستیم. با ذهنیت مادر ذهنیات پدر را درک کردیم، آنها را خوب نفهمیدیم، گاهی اصلا نفهمیدیم و آنها هم خوب خود را برای ما شفاف و قابل فهم نکردند.
مادر به راحتی از یاس ها و ناتوانی و خستگی ها سخن می گفت، هم خود را خالی می کرد و هم کمک می کرد تا ما به درک دقیقتری از او برسیم و احوالات او را کشف کنیم، پدر اما به دلیل شرایط نمی توانست همه چیز را بگوید،او باید قوی و استوار می ماند تا قلب ما استوار بماند و پدر همچنان مخفی و راز ناگشوده باقی می ماند.
به همین دلیل عدم درک کافی از آنها در نوجوانی اغلب اسطوره های دوران کودکی خود را به سوگ نشستیم و تصویر آن قهرمانان و افتخارآفرین ها را از دیوار قلبمان پایین کشیدیم.
اما به خصوص ما پسرها هرچه بزرگتر می شویم و جدیتر وارد زندگی می شویم، وقتی مشکلات کاری و مالی و عاطفی به ما هجوم می آورند، وقتی با تهدید ها و ناامنی های جامعه دست به گریبان می شویم، در هر کدام از این بزنگاه ها رمزی از رموز پدر را باز می گشاییم، میتوانیم آنها را بیشتر بفهمیم، میتوانیم درک کنیم که معنی آن رفتارها چه بوده است، در لحظاتی که فشار زندگی یارای سخن گفتن را از ما می رباید، معنی سکوت های پدر قابل فهم می شود، در لحظات سختی که احساس تنهایی وجودمان را فرامی گیرد، دلمان میسوزد که پدر گاهی چقدر تنها بوده است.
سختی ها و دشواری های زندگی چشمان جدیدی به ما می بخشند که دوباره به پدر بازگردیم این بار او را واقعی تر ببینیم، تصویر او را دوباره نه مانند یک اسطوره ی بی عیب و نقص بلکه در قالب انسانی که با تمام ضعف ها و قوت هایش جنگید تا ستون خیمه ی زندگی ما بر زمین نیفتد، دوباره بر ستون قلب هایمان بیاویزیم و تنهایی ها و سختی هایی که تاب آورد و سکوت کرد را قدر بدانیم.
پدرم روزت مبارک
#ناصر_سبزیان_پور
#روان_درمانگر
Forwarded from بر اساس یک داستان واقعی...
آيا خانم "النكا سيميونونا" الگوي برخي مسوولين ماست؟
"النكا سيميونونا " شخصيت يكي از داستانهاي آنتون چخوف است كه هيچ راي و نظر و مستقلي از خود ندارد و بايد مدام پيرو ، تاسي كننده و تقديس گر فرد ديگري باشد.
وقتي النكا با همسر اول خود "كوكين"كه در كار نمايش است ازدواج مي كند تمام زندگي اش به بازتاب سخنان و پرستش انديشه هاي همسرش و حول و حوش تئاتر ،اصالت نمايشنامه نويسي ،تاسف از نبود فرهنگ اقبال به تئاتر توسط مردم مي تبديل مي گردد.
دست روزگار اما باعث مي شود كوكين در يك سفر كاري فوت كند و النكا را در شوك فرو ببرد و از همه عجيب تر اينكه او ديگر نظري در هيچ موردي ندارد.
ديري اما نمي گذرد كه النكا با صاحب يك انبار چوب به نام "پوستوالف " آشنا مي شود و كار به ازدواج مي انجامد و از آن پس است كه فكر و ذكر از صبح تا شام النكا به صنعت چوب ،كسادي بازار آن و دردسرهاي خريد و فروش چوب و ...متمركز مي شود. او تمام وقت و زمانش را به تقديس و توجيه اعمال همسرش اختصاص مي دهد و حتي وقتي دور و بري ها از پرهيز اين زوج خوشبخت از تفريحاتي مثل شركت در تئاتر يا كنسرت سوال مي كنند النكا با قاطعيت از پوچ و بي معني بودن چيزهايي مثل تئاتر و غير آموزنده بودن آن داد سخن مي دهد.
روزگار اما باز هم با بيمار شدن پوستوالف و مرگ او بعد از مدتي با النكاي بيچاره معامله بي رحمانه اي دارد.
تا اينكه بعد از مدتي رابطه النكا با يكي از آشنايان قديمي كه دامپزشك جواني به نام "اسميرنين" است گرم و صميمي مي شود و بعد از آن انديشه و ورد زبان النكا در همه جمع ها ،دامپزشكي،لزوم مايه كوبي دام ها ،وضع غيربهداشتي كشتارگاه ها ،شيوع سل و طاعون و...مي گردد.
او آنقدر در تقديس شغل و افكار اسميرنين پيش مي رود كه حتي موجبات شرمندگي او را در جمع همكارانش باعث مي شود.
....
به نظر مي رسد وضعيت "برخي" مشاورين، معاونين ، مسوولين روابط عمومي،مديران مياني و...در ساختارهاي اداري ما به روش النكا سيميونونا شبيه باشد؛
آنها از سازمان فلان با پست مشاور به سازمان بهمان با پست معاون و از آنجا به سازمان بعدي با پستي جديد و...مي روند و در همه اين موقعيت ها به جاي ارائه راهكار يا انتقاد موجد بهبود سيستم ،تنها به تقديس و توجيه اقدامات و برنامه هاي مقام بالادست خود مشغول مي شوند و علاقه دارند سيستم را به روش احسنت ،باريكلا براي مدير ارشد پيش ببرند.
البته حتما بايد سوي ديگر ماجرا را هم ديد ؛اينكه مديران ارشد چه كساني در اطراف خود به عنوان معاونين و مشاورين و...جمع مي كنند ،آيا اراده اي بر انتخاب افراد كاردان و صاحب علم تجربه و اصلاح اشكالاتي كه ممكن است در منويات ذهني آنان به حكم انسان بودن وجود داشته باشد را دارند يا برخي از آنها اعتماد به نفس كاذب ناشي از حضور افراد مديحه سراي بله قربان گو را در حلقه اطرافشان ترجيح مي دهند.
البته النكا سيمونونا در روش خود ويژگي بارزي دارد كه همانا ايمان و اعتقاد قلبي به اعمال و گفتارش است ،او اين اعتقاد را در انتهاي داستان با نگه داري از فرزند اسميرنين دامپزشك و مهر فداكارانه ي مادرانه اي كه نثار او مي كند اثبات مي كند و رفتار او هرگز براي سوءاستفاده يا كسب نفع شخصي نيست.
كه بايد اميدوار بود كه بازتوليد روش النكايي در چنين مسوولاني نيز صرفا براي رضاي خدا باشد.
اما رفتار النكايي و توسعه آن در كل از پاشنه هاي آشيل توسعه است چرا كه اطراف يك مدير ارشد را ،به جاي افراد صاحب انديشه و منتقدان دلسوز با افراد بله قربان گو و مديحه سرا پر مي كند و مانع از اين مي شود تا برنامه ها و طرح ها به روال علمي و كارشناسي بررسي و چكش كاري شوند.
نتيجه ي چنين رويكردي اگر شيوع يابد و در سطح كلان باعث هدر رفت سرمايه هاي ملي كشور در انجام طرح هاي ناپخته و هنوز بالغ نشده اي مي گردد كه چه بسا اهداف عالي در بدو پيدايش خود داشته اند اما به دليل عدم تغييرات و اصلاح مناسب نه تنها يار شاطري براي بهبود توسعه نمي گردند كه به بار خاطر تبديل و به هدر رفت سرمايه هاي انساني و اقتصادي منجر مي شوند .
بابك خطي
طبيب كودكان
"النكا سيميونونا " شخصيت يكي از داستانهاي آنتون چخوف است كه هيچ راي و نظر و مستقلي از خود ندارد و بايد مدام پيرو ، تاسي كننده و تقديس گر فرد ديگري باشد.
وقتي النكا با همسر اول خود "كوكين"كه در كار نمايش است ازدواج مي كند تمام زندگي اش به بازتاب سخنان و پرستش انديشه هاي همسرش و حول و حوش تئاتر ،اصالت نمايشنامه نويسي ،تاسف از نبود فرهنگ اقبال به تئاتر توسط مردم مي تبديل مي گردد.
دست روزگار اما باعث مي شود كوكين در يك سفر كاري فوت كند و النكا را در شوك فرو ببرد و از همه عجيب تر اينكه او ديگر نظري در هيچ موردي ندارد.
ديري اما نمي گذرد كه النكا با صاحب يك انبار چوب به نام "پوستوالف " آشنا مي شود و كار به ازدواج مي انجامد و از آن پس است كه فكر و ذكر از صبح تا شام النكا به صنعت چوب ،كسادي بازار آن و دردسرهاي خريد و فروش چوب و ...متمركز مي شود. او تمام وقت و زمانش را به تقديس و توجيه اعمال همسرش اختصاص مي دهد و حتي وقتي دور و بري ها از پرهيز اين زوج خوشبخت از تفريحاتي مثل شركت در تئاتر يا كنسرت سوال مي كنند النكا با قاطعيت از پوچ و بي معني بودن چيزهايي مثل تئاتر و غير آموزنده بودن آن داد سخن مي دهد.
روزگار اما باز هم با بيمار شدن پوستوالف و مرگ او بعد از مدتي با النكاي بيچاره معامله بي رحمانه اي دارد.
تا اينكه بعد از مدتي رابطه النكا با يكي از آشنايان قديمي كه دامپزشك جواني به نام "اسميرنين" است گرم و صميمي مي شود و بعد از آن انديشه و ورد زبان النكا در همه جمع ها ،دامپزشكي،لزوم مايه كوبي دام ها ،وضع غيربهداشتي كشتارگاه ها ،شيوع سل و طاعون و...مي گردد.
او آنقدر در تقديس شغل و افكار اسميرنين پيش مي رود كه حتي موجبات شرمندگي او را در جمع همكارانش باعث مي شود.
....
به نظر مي رسد وضعيت "برخي" مشاورين، معاونين ، مسوولين روابط عمومي،مديران مياني و...در ساختارهاي اداري ما به روش النكا سيميونونا شبيه باشد؛
آنها از سازمان فلان با پست مشاور به سازمان بهمان با پست معاون و از آنجا به سازمان بعدي با پستي جديد و...مي روند و در همه اين موقعيت ها به جاي ارائه راهكار يا انتقاد موجد بهبود سيستم ،تنها به تقديس و توجيه اقدامات و برنامه هاي مقام بالادست خود مشغول مي شوند و علاقه دارند سيستم را به روش احسنت ،باريكلا براي مدير ارشد پيش ببرند.
البته حتما بايد سوي ديگر ماجرا را هم ديد ؛اينكه مديران ارشد چه كساني در اطراف خود به عنوان معاونين و مشاورين و...جمع مي كنند ،آيا اراده اي بر انتخاب افراد كاردان و صاحب علم تجربه و اصلاح اشكالاتي كه ممكن است در منويات ذهني آنان به حكم انسان بودن وجود داشته باشد را دارند يا برخي از آنها اعتماد به نفس كاذب ناشي از حضور افراد مديحه سراي بله قربان گو را در حلقه اطرافشان ترجيح مي دهند.
البته النكا سيمونونا در روش خود ويژگي بارزي دارد كه همانا ايمان و اعتقاد قلبي به اعمال و گفتارش است ،او اين اعتقاد را در انتهاي داستان با نگه داري از فرزند اسميرنين دامپزشك و مهر فداكارانه ي مادرانه اي كه نثار او مي كند اثبات مي كند و رفتار او هرگز براي سوءاستفاده يا كسب نفع شخصي نيست.
كه بايد اميدوار بود كه بازتوليد روش النكايي در چنين مسوولاني نيز صرفا براي رضاي خدا باشد.
اما رفتار النكايي و توسعه آن در كل از پاشنه هاي آشيل توسعه است چرا كه اطراف يك مدير ارشد را ،به جاي افراد صاحب انديشه و منتقدان دلسوز با افراد بله قربان گو و مديحه سرا پر مي كند و مانع از اين مي شود تا برنامه ها و طرح ها به روال علمي و كارشناسي بررسي و چكش كاري شوند.
نتيجه ي چنين رويكردي اگر شيوع يابد و در سطح كلان باعث هدر رفت سرمايه هاي ملي كشور در انجام طرح هاي ناپخته و هنوز بالغ نشده اي مي گردد كه چه بسا اهداف عالي در بدو پيدايش خود داشته اند اما به دليل عدم تغييرات و اصلاح مناسب نه تنها يار شاطري براي بهبود توسعه نمي گردند كه به بار خاطر تبديل و به هدر رفت سرمايه هاي انساني و اقتصادي منجر مي شوند .
بابك خطي
طبيب كودكان
Forwarded from Renani Mohsen / محسن رنانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
رشوه حکومت به مردم ایران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم می شکند!!
@Renani_Mohsen
.
رشوه حکومت به مردم ایران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم می شکند!!
@Renani_Mohsen
.
Forwarded from کاربردِ مديريت
John_W_Creswell_Research_Design_.pdf
3.7 MB
📎 دانلود کتاب "طرح پژوهش: رویکردهای کمی، کیفی و ترکیبی"
اگر دانشجو یا پژوهشگر حوزه ی علوم انسانی، اجتماعی یا رفتاری هستید، مطالعه ی این کتاب ارزشمند و مرجع را از دست ندهید❗
@manageit
اگر دانشجو یا پژوهشگر حوزه ی علوم انسانی، اجتماعی یا رفتاری هستید، مطالعه ی این کتاب ارزشمند و مرجع را از دست ندهید❗
@manageit
Forwarded from مکتب وحی
💠چگونه یک مسیحی و یهودی شیعهء امیرالمومنین می شود؟💠
🔶 يكى از دوستان طبیب و عزيز ما، قضيۀ بسيار جالبى برای ما نقل کرد که:
روزى من از خدمت مرحوم علامه طهرانی قدس سره سؤال كردم كه: «آقا! ما در بيمارستان هاى امريكا مى ديديم كه پرستارها بسيار درصدد رفع نياز و احتياج مريض ها هستند؛ هنوز بيمار چيزى نگفته، آنها فوراً به كمك او میآیند، و هنوز تقاضاى چيزى نكرده، آن را در اختيارش قرار مى دهند و با اخلاق و روش و برخورد بسيار خوب، هميشه مريض را از خود راضى نگاه مى دارند؛ اما در اينجا با اينكه اسم خود را شيعه اميرالمؤمنين گذاشته ايم، من با چشم خود مى بينم كه بر سر بيمار فرياد مى كشند كه: «برو روى تختت بخواب!» و غيره. هرچه من به آنها مى گويم با مريض ــ كه به دليل بيمارى از خود اختيار و اراده ندارد ــ خوش رفتارى كنيد، گوش نمى دهند.»
ايشان فرمودند:
🔺شيعه اميرالمؤمنين همان مسیحی و نصرانى هستند، نه اينها كه ادعاى تشيّع دارند!🔻
🔶مرحوم والد شوخى نمى كنند! آيا شيعه اميرالمؤمنين كسى است كه برخلاف روش آن حضرت عمل كند؟! چنين شخصى شيعه نيست!
🔸يعنى در آن حالتى كه زن پرستار نصرانى با مريض بيچارۀ بى اختيارى كه دستش از همه چيز كوتاه و اخلاقش تند است با لطف و مدارا عمل می كند، مَظهرِ اسم رحمانيّت و رحيميّت پروردگار واقع شده، و درآن حال به همين مقدار خود را به توحيد و عالم وحدت و بسط نزديك كرده است.
🔸از آنجا كه لوادار و پرچم دار توحيد نيز وجود مقدّس و مبارك اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است، او بخواهد يا نخواهد در تحت لواء و ولايت اميرالمؤمنين عليه السّلام قرار گرفته است و در روز قيامت همين على مى آيد و دست او را مى گيرد.
🎙. آیة اللَه سیدمحمدمحسن حسینی طهرانی.
🗒. متن جلسات #عنوان_بصری، ص 22.
#سلوک #ولایت #شیعه
@maktabevahy_pub
🌼..🌼..🌼..🌼
🔶 يكى از دوستان طبیب و عزيز ما، قضيۀ بسيار جالبى برای ما نقل کرد که:
روزى من از خدمت مرحوم علامه طهرانی قدس سره سؤال كردم كه: «آقا! ما در بيمارستان هاى امريكا مى ديديم كه پرستارها بسيار درصدد رفع نياز و احتياج مريض ها هستند؛ هنوز بيمار چيزى نگفته، آنها فوراً به كمك او میآیند، و هنوز تقاضاى چيزى نكرده، آن را در اختيارش قرار مى دهند و با اخلاق و روش و برخورد بسيار خوب، هميشه مريض را از خود راضى نگاه مى دارند؛ اما در اينجا با اينكه اسم خود را شيعه اميرالمؤمنين گذاشته ايم، من با چشم خود مى بينم كه بر سر بيمار فرياد مى كشند كه: «برو روى تختت بخواب!» و غيره. هرچه من به آنها مى گويم با مريض ــ كه به دليل بيمارى از خود اختيار و اراده ندارد ــ خوش رفتارى كنيد، گوش نمى دهند.»
ايشان فرمودند:
🔺شيعه اميرالمؤمنين همان مسیحی و نصرانى هستند، نه اينها كه ادعاى تشيّع دارند!🔻
🔶مرحوم والد شوخى نمى كنند! آيا شيعه اميرالمؤمنين كسى است كه برخلاف روش آن حضرت عمل كند؟! چنين شخصى شيعه نيست!
🔸يعنى در آن حالتى كه زن پرستار نصرانى با مريض بيچارۀ بى اختيارى كه دستش از همه چيز كوتاه و اخلاقش تند است با لطف و مدارا عمل می كند، مَظهرِ اسم رحمانيّت و رحيميّت پروردگار واقع شده، و درآن حال به همين مقدار خود را به توحيد و عالم وحدت و بسط نزديك كرده است.
🔸از آنجا كه لوادار و پرچم دار توحيد نيز وجود مقدّس و مبارك اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است، او بخواهد يا نخواهد در تحت لواء و ولايت اميرالمؤمنين عليه السّلام قرار گرفته است و در روز قيامت همين على مى آيد و دست او را مى گيرد.
🎙. آیة اللَه سیدمحمدمحسن حسینی طهرانی.
🗒. متن جلسات #عنوان_بصری، ص 22.
#سلوک #ولایت #شیعه
@maktabevahy_pub
🌼..🌼..🌼..🌼
📖 مطالعه هدفمند می تواند زندگی تان را تغییر دهد
منابع زیادی در محیط وب هستند که می توان از طریق آن ها اطلاعات زیادی به دست آورد اما در میان این منابع چیزهای زیادی هم هستند مثل رسانه ها و شبکه های اجتماعی که به نوعی حواسمان را پرت می کنند و بیشتر به سراغ سرگرمی ها می رویم تا مطالب ادبی و آموزنده.
⭕️📖 اما وقتی کتاب می خوانیم تمام توجه مان به نوشته های کتاب است. این کتاب چه داستان باشد، چه بیوگرافی و یا کتاب علمی.
موتورهای جستجو دوستان خوبی برای ما هستند و در خیلی مسائل با گوگل مشورت میکنیم. اما این ابزارها برای این ساخته شده اند تا مشکلات و مسائل رایج را حل کنند. اما در رابطه با مسائلی مثل تصمیمات زندگی و مشکلات شخصی موتورهای جستجو نمی توانند هیچ کمکی برای حل مشکل به ما بکنند. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که از تجربیات کسانی که مشکل مشابه شما داشتند بگویند.
📖 در کتاب می توانید مشکل را همراه با شخصیت اصلی بررسی کنید. درست مثل این است که تمام این اتفاقات را در زندگی واقعی تجربه می کنید. اگر در آینده دچار مشکلات مشابهی شوید می توانید آن را رفع کنید چون به نوعی آن را در ذهن تان تجربه کرده اید.
مطالعه تنها وسیله ای است که می توانید با آن بدون این که جایی بروید سفر کنید. تنها وسیله ای که می توانید زندگی یک شخص دیگری را تجربه کنید. به شما این فرصت را می دهد که سفر ذهنی داشته باشید و مکان ها و انسان هایی که توصیف می شوند را تصور کنید. می توانید مشکلات مردمی که از فرهنگ های متفاوتی هستند را تجربه کنید و درک آن ها از زندگی را بفهمید. تمام دردها و لذت های آن ها را تجربه می کنید چون بخشی از این سفر هستید. درست مثل احساسی که هنگام تماشای یک فیلم دارید.
منابع زیادی در محیط وب هستند که می توان از طریق آن ها اطلاعات زیادی به دست آورد اما در میان این منابع چیزهای زیادی هم هستند مثل رسانه ها و شبکه های اجتماعی که به نوعی حواسمان را پرت می کنند و بیشتر به سراغ سرگرمی ها می رویم تا مطالب ادبی و آموزنده.
⭕️📖 اما وقتی کتاب می خوانیم تمام توجه مان به نوشته های کتاب است. این کتاب چه داستان باشد، چه بیوگرافی و یا کتاب علمی.
موتورهای جستجو دوستان خوبی برای ما هستند و در خیلی مسائل با گوگل مشورت میکنیم. اما این ابزارها برای این ساخته شده اند تا مشکلات و مسائل رایج را حل کنند. اما در رابطه با مسائلی مثل تصمیمات زندگی و مشکلات شخصی موتورهای جستجو نمی توانند هیچ کمکی برای حل مشکل به ما بکنند. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که از تجربیات کسانی که مشکل مشابه شما داشتند بگویند.
📖 در کتاب می توانید مشکل را همراه با شخصیت اصلی بررسی کنید. درست مثل این است که تمام این اتفاقات را در زندگی واقعی تجربه می کنید. اگر در آینده دچار مشکلات مشابهی شوید می توانید آن را رفع کنید چون به نوعی آن را در ذهن تان تجربه کرده اید.
مطالعه تنها وسیله ای است که می توانید با آن بدون این که جایی بروید سفر کنید. تنها وسیله ای که می توانید زندگی یک شخص دیگری را تجربه کنید. به شما این فرصت را می دهد که سفر ذهنی داشته باشید و مکان ها و انسان هایی که توصیف می شوند را تصور کنید. می توانید مشکلات مردمی که از فرهنگ های متفاوتی هستند را تجربه کنید و درک آن ها از زندگی را بفهمید. تمام دردها و لذت های آن ها را تجربه می کنید چون بخشی از این سفر هستید. درست مثل احساسی که هنگام تماشای یک فیلم دارید.
بسمه تعالی
اطلاعیه
فرهیخته گرامی، اعضای محترم انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی
با سلام و احترام
به استحضار میرساند از این پس به منظور عضویت در انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی و نیز تمدید آن میبایست از طریق ورود به سایت انجمن و با ایجاد صفحه کاربری اختصاصی نسبت به عضویت در این انجمن و یا تمدید عضویت خود اقدام نمایید. جهت پرداخت حق عضویت میتوانید از طریق شماره حساب شبا و یا شماره حساب انجمن مبلغ حق عضویت خود را پرداخت نموده و تصویر فیش واریزی و یا شماره پیگیری را در صفحه کاربری بارگذاری نمایید.
لازم به ذکر است کسانی که امکان واریز از طریق شماره شبا و یا شماره حساب را ندارند میتوانند با شماره همراه انجمن تماس گرفته و از طریق دریافت شماره کارت مبلغ مورد نظر را واریز نمایند.
حق عضویت سالیانه اعضای حقیقی: 50000 تومان
شماره همراه انجمن : 09102696203
شماره حساب شبا: IR510180000000000129202009
شماره حساب انجمن : 129202009 بانک تجارت شعیه ایرانشهر جنوبی
وب سايت: https://www.iaobm.ir
تلگرام انجمن: https://t.iss.one/IAOBM
ایمیل انجمن: [email protected]
اطلاعیه
فرهیخته گرامی، اعضای محترم انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی
با سلام و احترام
به استحضار میرساند از این پس به منظور عضویت در انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی و نیز تمدید آن میبایست از طریق ورود به سایت انجمن و با ایجاد صفحه کاربری اختصاصی نسبت به عضویت در این انجمن و یا تمدید عضویت خود اقدام نمایید. جهت پرداخت حق عضویت میتوانید از طریق شماره حساب شبا و یا شماره حساب انجمن مبلغ حق عضویت خود را پرداخت نموده و تصویر فیش واریزی و یا شماره پیگیری را در صفحه کاربری بارگذاری نمایید.
لازم به ذکر است کسانی که امکان واریز از طریق شماره شبا و یا شماره حساب را ندارند میتوانند با شماره همراه انجمن تماس گرفته و از طریق دریافت شماره کارت مبلغ مورد نظر را واریز نمایند.
حق عضویت سالیانه اعضای حقیقی: 50000 تومان
شماره همراه انجمن : 09102696203
شماره حساب شبا: IR510180000000000129202009
شماره حساب انجمن : 129202009 بانک تجارت شعیه ایرانشهر جنوبی
وب سايت: https://www.iaobm.ir
تلگرام انجمن: https://t.iss.one/IAOBM
ایمیل انجمن: [email protected]
Telegram
انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی
انجمن علمی مدیریت رفتار سازمانی
ایمیل انجمن:
[email protected]
آدرس سایت:
www.iaobm.ir
ایمیل انجمن:
[email protected]
آدرس سایت:
www.iaobm.ir
🌸🥀🌸🥀🌸🥀🌸🥀🌸
چشم های آبی و موهای صاف به بغل شانه شده و چهره ی قرمز آقای رازی شبیه خارجی هاست و نمی شود که فراموشش کنی.حتی اگر هشتادوچهار ساله باشد و موهای طلاییش دیگر سفید شده باشد...
آقای رازی، معلم علوم ما بود.سال شصت بود و من دوم راهنمایی مدرسه ی ابوالقاسم قربانی بودم که حالا شده بود شهید مطهری... هنوز کراوات می زد و نمازش قطع نمی شد و مثل مهندس بازرگان، که استاد و مقتدایش بود سعی داشت علم را با دین مخلوط کند و برای گزاره های دینی مبنایی علمی پیدا کند... بسیار دقیق و منظم بود و اسمش را گذاشته بودیم بازرس ژاور: آدم اطو کشیده و شق و رقی بود و قبل از هر کلاس آیه ای می خواند و سه بار هم مرا از کلاس بیرون کرد(تمام دوران تحصیل راهنمایی و دبیرستان از کلاس و حتی از مدرسه اخراج شدنم کاملا عادی بود)... پرسیده بودم چطور می شود با علم ثابت کرد که بعد از مرگ هم زندگی ادامه دارد؟... جوابش را - که آمیزه ای از علم و دین بود - البته گوش نداده بودم و خنده ی موذیانه ای کرده بودم... دو بار دیگر هم کمابیش همین طور بود... با اینکه معلم سختگیر و ناخن خشکی بود اما توی امتحان تلافی نکرد و نمره ام را تمام و کمال داد... با پدرم هم آشنایی و دوستی مختصری داشت...
سه بار بعد از آن سال، به محضرش رسیده بودم...بار اول وقتی دانشجوی سال سوم بودم و پسرش در تصادفی از دست رفته بود... وقتی بغلش کردم و اشکم صورتش را خیس کرد نگاه ِ گر گفته ای کرد و گفت که فقط یکی از پسرهایش رفته... آن هم به جایی که دور نیست... مرگ پایان نیست...
بار دوم هفت سال پیش، وقتی که دوره ی تخصصی را می گذراندم، روی تخت اورژانس و با رنگ ِ پریده دراز کشیده بود... با لبخند گفت که خوبم... پارتی بازی موقوف...به بقیه برس... هنوز یادش بود که از جهان پس از مرگ پرسیده بودم ولی دیگر توضیحی نداد...
بار سوم، روز مجلس ختم مادرم بود.بهمن ماه نود و شش.بغلم کرد.هنوز محکم و سرپا بود... چشم هایم را نه با دستمال بلکه با دست های هنوز خوشبویش پاک کرد و توی گوشم گفت مادرت ادامه پیدا می کند... خواهی دید...و کاغذی را توی جیبم گذاشت...
****
امید عزیز:
مرگ شروع آدمهاست.شروع تاثیر آدم ها و آنچه کرده اند.مثلا من که معلمم، در شاگردهایم ادامه پیدا می کنم...در ساختمانی که مهندسی می سازد...در زخمی که به دست پزشکی خوب می شود... در بیسکوییتی که فروشنده ای می فروشد...در راننده ای که مسافری را به مقصدی می رساند ...در معلم دیگری که به دیگران می آموزد...در مادری که برای فرزندانش کتابی می خواند... اگر ساختمانی محکم باشد و به قاعده من کیف می کنم... با شادی آدمی که سلامتش را یافته من هم شاد می شوم ... با گلی که می شکفد در باغچه ای که به دست شاگرد من درست شده من هم می شکفم و با هر نمره ی خوب آن کودک دانش آموز من هم افتخار می کنم... و این خود ِ بهشت است... اما اگر سازه ای خراب شود یا قلبی از درمانگری برنجد یا باغچه ای پژمرده شود یا مسافری به مقصد نرسد، این منم که رنج می برم... این من هستم که در گناهش شریکم... و این خود ِ جهنم است...
امید ِ عزیز؛
ما در همدیگر ادامه پیدا می کنیم... با هم شاد می شویم... با هم رنج می بریم... ادامه بده...آدمی ادامه پیدا می کند حتی اگر نخواهد...
"کسی که روزگاری معلم ات بود"
****
معلم عزیزم، آقای رازی
روزت مبارک.امیدوارم چیزی به بهشت ات اضافه کرده باشم...
شاگرد همیشگی ات:امید
#امید_مرجمکی
چشم های آبی و موهای صاف به بغل شانه شده و چهره ی قرمز آقای رازی شبیه خارجی هاست و نمی شود که فراموشش کنی.حتی اگر هشتادوچهار ساله باشد و موهای طلاییش دیگر سفید شده باشد...
آقای رازی، معلم علوم ما بود.سال شصت بود و من دوم راهنمایی مدرسه ی ابوالقاسم قربانی بودم که حالا شده بود شهید مطهری... هنوز کراوات می زد و نمازش قطع نمی شد و مثل مهندس بازرگان، که استاد و مقتدایش بود سعی داشت علم را با دین مخلوط کند و برای گزاره های دینی مبنایی علمی پیدا کند... بسیار دقیق و منظم بود و اسمش را گذاشته بودیم بازرس ژاور: آدم اطو کشیده و شق و رقی بود و قبل از هر کلاس آیه ای می خواند و سه بار هم مرا از کلاس بیرون کرد(تمام دوران تحصیل راهنمایی و دبیرستان از کلاس و حتی از مدرسه اخراج شدنم کاملا عادی بود)... پرسیده بودم چطور می شود با علم ثابت کرد که بعد از مرگ هم زندگی ادامه دارد؟... جوابش را - که آمیزه ای از علم و دین بود - البته گوش نداده بودم و خنده ی موذیانه ای کرده بودم... دو بار دیگر هم کمابیش همین طور بود... با اینکه معلم سختگیر و ناخن خشکی بود اما توی امتحان تلافی نکرد و نمره ام را تمام و کمال داد... با پدرم هم آشنایی و دوستی مختصری داشت...
سه بار بعد از آن سال، به محضرش رسیده بودم...بار اول وقتی دانشجوی سال سوم بودم و پسرش در تصادفی از دست رفته بود... وقتی بغلش کردم و اشکم صورتش را خیس کرد نگاه ِ گر گفته ای کرد و گفت که فقط یکی از پسرهایش رفته... آن هم به جایی که دور نیست... مرگ پایان نیست...
بار دوم هفت سال پیش، وقتی که دوره ی تخصصی را می گذراندم، روی تخت اورژانس و با رنگ ِ پریده دراز کشیده بود... با لبخند گفت که خوبم... پارتی بازی موقوف...به بقیه برس... هنوز یادش بود که از جهان پس از مرگ پرسیده بودم ولی دیگر توضیحی نداد...
بار سوم، روز مجلس ختم مادرم بود.بهمن ماه نود و شش.بغلم کرد.هنوز محکم و سرپا بود... چشم هایم را نه با دستمال بلکه با دست های هنوز خوشبویش پاک کرد و توی گوشم گفت مادرت ادامه پیدا می کند... خواهی دید...و کاغذی را توی جیبم گذاشت...
****
امید عزیز:
مرگ شروع آدمهاست.شروع تاثیر آدم ها و آنچه کرده اند.مثلا من که معلمم، در شاگردهایم ادامه پیدا می کنم...در ساختمانی که مهندسی می سازد...در زخمی که به دست پزشکی خوب می شود... در بیسکوییتی که فروشنده ای می فروشد...در راننده ای که مسافری را به مقصدی می رساند ...در معلم دیگری که به دیگران می آموزد...در مادری که برای فرزندانش کتابی می خواند... اگر ساختمانی محکم باشد و به قاعده من کیف می کنم... با شادی آدمی که سلامتش را یافته من هم شاد می شوم ... با گلی که می شکفد در باغچه ای که به دست شاگرد من درست شده من هم می شکفم و با هر نمره ی خوب آن کودک دانش آموز من هم افتخار می کنم... و این خود ِ بهشت است... اما اگر سازه ای خراب شود یا قلبی از درمانگری برنجد یا باغچه ای پژمرده شود یا مسافری به مقصد نرسد، این منم که رنج می برم... این من هستم که در گناهش شریکم... و این خود ِ جهنم است...
امید ِ عزیز؛
ما در همدیگر ادامه پیدا می کنیم... با هم شاد می شویم... با هم رنج می بریم... ادامه بده...آدمی ادامه پیدا می کند حتی اگر نخواهد...
"کسی که روزگاری معلم ات بود"
****
معلم عزیزم، آقای رازی
روزت مبارک.امیدوارم چیزی به بهشت ات اضافه کرده باشم...
شاگرد همیشگی ات:امید
#امید_مرجمکی