📚 ناصر الرباط، تقیاالدين المقريزي: وجدان التاريخ المصري، قاهره، مرکز تراث للبحوث و الدرسات، ۲۰۲۴.
#تازهها
#مقریزی #تاریخ_مصر #تاریخنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
#تازهها
#مقریزی #تاریخ_مصر #تاریخنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3
«... در حالت کنونی دنیا که ملل شرقی و مخصوصاً اسلامی غالباً مقهور دول مسیحی اروپا شدهاند صحبت از اختلافات ترک و فارس و عرب و تحریک نفاق و کدورت بین این سه قوم که باید مثل یک ملت واحد یگانگی داشته باشند خطای عظیم سیاسی است. من شخصاً به ایرانیت سربلند و شرافتمند هستم و از اینکه نسبم به عرب میرسد افتخار دارم و اگر مرا عرب بخوانند دلگیر نمیشوم. از اینکه زبانم ترکی بوده و از ولایت ترکیزبانم نیز کمال خرسندی و عزت نفس دارم و اگر مرا ترک بگویند (نه به قصد طعن و بیبهره بودن از ایرانیّت) آن را بر خود توهینی نمیپندارم. بلکه از برادری با ملّت بزرگی که از چین تا بالکان بسط دارد و این زمان عزّت نفس و تقيّد به استقلال ملی آنها شایسته ستایش است عار ندارم و خوشوقتم.
لكن البتّه هیچ چیزی پیش من عزیزتر از ایران نیست و من خود را شش دانگ و صد درصد ایرانی میدانم به همان اندازه که کاوه و فریدون یا کوروش و داریوش ایرانی بودند و راضی نیستم یک در هزار هم از ایرانیت خود را با چیز دیگری ولو شریف باشد مبادله کنم و ورد زبان من آن است که «چو ایران مباشد تن من مباد».
و عقیدهٔ من این است که همۀ ایرانیها باید دارای این احساس باشند و با وجود تعلّق شدید و مشتعل به خاک و ملت و زبان خود بقدر خردلی بیگانگی و دوری نسبت به عرب و ترک نباید داشته باشند و این سه قوم را مثل یک ملت برادر خود بشمارند و هرگونه تعصّب جاهلانه و احمقانه برخلاف ترک و عرب و یا زبان آنها خطر مهلک و سمّ قاتل برای ایران است و هیچ خطائی در سیاست ملّی ایران بزرگتر و بدتر از این نیست. ورنه دستی ایجاد نفاق در میان اجزای بدن ملی خودمان و بیگانه شمردن اهل خوزستان و زنجان و اردبیل در این سیاست ملی ایران کفر است».
📚 سیدحسن تقیزاده، نامههای لندن، بهکوشش ایرج افشار، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۵، ص ۱۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
لكن البتّه هیچ چیزی پیش من عزیزتر از ایران نیست و من خود را شش دانگ و صد درصد ایرانی میدانم به همان اندازه که کاوه و فریدون یا کوروش و داریوش ایرانی بودند و راضی نیستم یک در هزار هم از ایرانیت خود را با چیز دیگری ولو شریف باشد مبادله کنم و ورد زبان من آن است که «چو ایران مباشد تن من مباد».
و عقیدهٔ من این است که همۀ ایرانیها باید دارای این احساس باشند و با وجود تعلّق شدید و مشتعل به خاک و ملت و زبان خود بقدر خردلی بیگانگی و دوری نسبت به عرب و ترک نباید داشته باشند و این سه قوم را مثل یک ملت برادر خود بشمارند و هرگونه تعصّب جاهلانه و احمقانه برخلاف ترک و عرب و یا زبان آنها خطر مهلک و سمّ قاتل برای ایران است و هیچ خطائی در سیاست ملّی ایران بزرگتر و بدتر از این نیست. ورنه دستی ایجاد نفاق در میان اجزای بدن ملی خودمان و بیگانه شمردن اهل خوزستان و زنجان و اردبیل در این سیاست ملی ایران کفر است».
📚 سیدحسن تقیزاده، نامههای لندن، بهکوشش ایرج افشار، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۵، ص ۱۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3👏2
🔹 ایران سرچ: پایگاهی تازه برای جستجو در منابع و مطالعات
🔸 این پایگاه در آغاز راه است و بهتدریج آثار دیگر به آن اضافه خواهد شد.
🔹 کار ارزشمندی است؛ به دنبال حامی مالی هم هستند.
https://iransearch.org/
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔸 این پایگاه در آغاز راه است و بهتدریج آثار دیگر به آن اضافه خواهد شد.
🔹 کار ارزشمندی است؛ به دنبال حامی مالی هم هستند.
https://iransearch.org/
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3🙏1
🔹 روزنوشت شاهرخ مسکوب در دوازدهم بهمن ۱۳۵۷
«۵۷/۱۱/۱۲
امروز آیتالله آمد اول پای تلهویزیون لم دادیم و قهوه فرانسه به دست منتظر ماندیم هم بهترین دید را داشته باشیم و هم انبوه مردم را از چشم تیزبین دوربین ببینیم. آن افتضاح پیش آمد. با گیتا رفتیم به چهارراه پهلوی و در تقاطع شاهرضا-صبا مستقر شدیم. پیدا بود که دیدن آیتالله نه ممکن بود و نه هدف بود از نظر هیئت ظاهر بهر تقدیر یکی است چون دیگران ولی مردم دیدن داشتند. همه جور از هر سن و صنفی، از هر طبقه و گروهی بود. آرام، خوشحال با چهرههای باز و پاک شده از خاکستر تحقیر و توهین آن فرعون و دستگاهش که میخواست دمشان را بگیرد و بیرون بیندازد از كودک و پیرزن چادری و بزرگ و كوچک، کسی نبود که نباشد تجربه عجیبی بود که دیگر اتفاق نمیافتد. هرگز تهران را اینجوری ندیده بودم و و دیگر هرگز نخواهم دید «خلق همه سر بسر نهال خدا» بودند با شاخههای زلال باران خورده، سبزِ سبز که مثل درختهای شاد راه میرفتند و بهار در دستشان بود و طراوت سرکش روئیدن در دلشان روی خاک گلگون و رنگارنگ دلهره و امید میخرامیدند چه فکر فقیر و چه زبان الکنی دارم!
خمینی تهران را، ایران را فتح کرد تا کنون نه کسی اینطوری وارد تهران شده بود و نه تهران هرگز اینطور آغوشش را به روی کسی باز کرده بود. شاید هیچ کسی اینجوری به هیچ شهری پا نگذاشته بود. آن تهران دودزده با خیابانهای متراکم و اتومبیلهای شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبی اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را بازیافته بود و مثل دختری شاداب و معصوم تسلیم این «روحالله» شده بود. مثل مریم باکره که پنهان تن خود را به روحالقدس گشوده بود و آن را در خود پذیرفته بود، شهر درِ قلبش را به روی این مرد باز کرد و یحیای خود را در کُنه جانش جا داد. او شهر را - و ملت را در خون جوانانش تعمید داده بود و اينك كه شهر «پاک و صافی از چاه طبیعت» خود بیرون میآمد صفای پاک و آزادش را جشن می گرفت.
کاش «روح الله» هرگز چون صلیبی بر دوش شهر (و کشور که هر دو هم در لغت و هم در معنا از يک ريشهاند) نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد، یار شاطر باشد. هر چند که در حقیقت هم اکنون شهر از گور خود برخاسته، از مرگ خروج کرده و به صحرای زندگی بازگشته است».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۵۴-۵۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«۵۷/۱۱/۱۲
امروز آیتالله آمد اول پای تلهویزیون لم دادیم و قهوه فرانسه به دست منتظر ماندیم هم بهترین دید را داشته باشیم و هم انبوه مردم را از چشم تیزبین دوربین ببینیم. آن افتضاح پیش آمد. با گیتا رفتیم به چهارراه پهلوی و در تقاطع شاهرضا-صبا مستقر شدیم. پیدا بود که دیدن آیتالله نه ممکن بود و نه هدف بود از نظر هیئت ظاهر بهر تقدیر یکی است چون دیگران ولی مردم دیدن داشتند. همه جور از هر سن و صنفی، از هر طبقه و گروهی بود. آرام، خوشحال با چهرههای باز و پاک شده از خاکستر تحقیر و توهین آن فرعون و دستگاهش که میخواست دمشان را بگیرد و بیرون بیندازد از كودک و پیرزن چادری و بزرگ و كوچک، کسی نبود که نباشد تجربه عجیبی بود که دیگر اتفاق نمیافتد. هرگز تهران را اینجوری ندیده بودم و و دیگر هرگز نخواهم دید «خلق همه سر بسر نهال خدا» بودند با شاخههای زلال باران خورده، سبزِ سبز که مثل درختهای شاد راه میرفتند و بهار در دستشان بود و طراوت سرکش روئیدن در دلشان روی خاک گلگون و رنگارنگ دلهره و امید میخرامیدند چه فکر فقیر و چه زبان الکنی دارم!
خمینی تهران را، ایران را فتح کرد تا کنون نه کسی اینطوری وارد تهران شده بود و نه تهران هرگز اینطور آغوشش را به روی کسی باز کرده بود. شاید هیچ کسی اینجوری به هیچ شهری پا نگذاشته بود. آن تهران دودزده با خیابانهای متراکم و اتومبیلهای شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبی اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را بازیافته بود و مثل دختری شاداب و معصوم تسلیم این «روحالله» شده بود. مثل مریم باکره که پنهان تن خود را به روحالقدس گشوده بود و آن را در خود پذیرفته بود، شهر درِ قلبش را به روی این مرد باز کرد و یحیای خود را در کُنه جانش جا داد. او شهر را - و ملت را در خون جوانانش تعمید داده بود و اينك كه شهر «پاک و صافی از چاه طبیعت» خود بیرون میآمد صفای پاک و آزادش را جشن می گرفت.
کاش «روح الله» هرگز چون صلیبی بر دوش شهر (و کشور که هر دو هم در لغت و هم در معنا از يک ريشهاند) نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد، یار شاطر باشد. هر چند که در حقیقت هم اکنون شهر از گور خود برخاسته، از مرگ خروج کرده و به صحرای زندگی بازگشته است».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۵۴-۵۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🤣4👍2🤯2😁1
🔸 خاطره صادق زیباکلام از روز ورود امام خمینی به ایران
« "سازمان ملی دانشگاهیان" نهادی متشکل از اساتید انقلابی دانشگاههای تهران، شریف، پلیتکنیک و شهید بهشتی که یکی دو ماهی میشد اداره دانشگاهها را در دست گرفته بود. آنروز مسئولیت نگهبانی درب اصلی دانشگاه تهران را با یک بازو بند “انتظامات” سپرده بود بمن. خودم هم دقیقا نمیدانستم چکار میبایستی میکردم؟ اما از ساعات اولیه ۱۲ بهمن در “پستم” حاضر بودم. قرار بود بپاس ارج نهادن به نقش بیبدیل مبارزات دانشگاه و شهدایِ دانشجویی در مبارزه علیه رژیم شاه، امام نخستین سخنرانی شان را بعد از ورود بکشور در برابرِ دانشگاه ایراد نمایند و سپس از مسیر خیابان حافظ بسمت بهشت زهرا بروند.
“کمیته استقبال” برنامه ورود امام را تنظیم کرده بود. یکی از تصمیمات آن بود که بعد از نشستن هواپیما،چه کسی از پلههای هواپیما بالا رفته و باستقبال امام برود؟ بعد از مباحث زیاد و همچون ارج نهادن به جایگاه دانشگاه تهران، قرار میشود که آن وظیفه به مرحوم حجت الاسلام حسن لاهوتی اشکوری گذارده شود. شاید سخنی باغراق نرفته باشد اگر گفته شود که کمتر روحانی باندازه ایشان شکنجه میشود. اعضا گروه سرود هم بعد از چانه زنی با مجاهدین انتخاب میشوند و سرود “خمینی ای امام” را میخوانند. در فرودگاه همه چیز کم و بیش طبق برنامه پیش میرود. امام سوار بر شورلت بلیزر که رانندگی آنرا آقای محسن رفیق دوست برعهده داشت از فرودگاه خارج شده و بسمت میدان آزادی میایند. اما ازدحام جمعیت همه برنامهها را برهم میریزد.
نمیدانم آنروز چند میلیون آمده بودند. اما از جلوی دانشگاه جمعیت بود تا خود فرودگاه. میلیونها نفر از مناطق اطراف تهران و شهرستاهای دیگر خودشان را به تهران رسانیده بودند. یکی از دلائل آن همه جمعیت، شایعاتی مبنی بر بستن فرودگاه از طرف دولت دکتر شاهپور بختیار بود. وقتی میلیونها نفر شعار میدادند “خمینی خمینی قلب ما باند فرودگاه تو” گویی تا عرش بلرزه در میامد. ازدحامِ جمعیت باعث از کارافتادن اتوموبیل امام میشود. مهندس هاشم صباغیان مغز متفکر کمیته استقبال با هماهمنگی هُمافرانی که به انقلاب پیوسته بودند امام را باتفاق آقای ناطق نوری با هلی کوپتربه بهشت زهرا میرسانند.
مابقی داستان را میدانیم. سازمان ملی دانشگاهیان منحل شد، دانشگاه باتهام وابستگی بغرب تعطیل شد، صباغیان آمریکایی از آب درآمد، لاهوتی مورد غضب قرار گرفت…الی آخر».
🔗 برگرفته از تارنمای خاطرهنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
« "سازمان ملی دانشگاهیان" نهادی متشکل از اساتید انقلابی دانشگاههای تهران، شریف، پلیتکنیک و شهید بهشتی که یکی دو ماهی میشد اداره دانشگاهها را در دست گرفته بود. آنروز مسئولیت نگهبانی درب اصلی دانشگاه تهران را با یک بازو بند “انتظامات” سپرده بود بمن. خودم هم دقیقا نمیدانستم چکار میبایستی میکردم؟ اما از ساعات اولیه ۱۲ بهمن در “پستم” حاضر بودم. قرار بود بپاس ارج نهادن به نقش بیبدیل مبارزات دانشگاه و شهدایِ دانشجویی در مبارزه علیه رژیم شاه، امام نخستین سخنرانی شان را بعد از ورود بکشور در برابرِ دانشگاه ایراد نمایند و سپس از مسیر خیابان حافظ بسمت بهشت زهرا بروند.
“کمیته استقبال” برنامه ورود امام را تنظیم کرده بود. یکی از تصمیمات آن بود که بعد از نشستن هواپیما،چه کسی از پلههای هواپیما بالا رفته و باستقبال امام برود؟ بعد از مباحث زیاد و همچون ارج نهادن به جایگاه دانشگاه تهران، قرار میشود که آن وظیفه به مرحوم حجت الاسلام حسن لاهوتی اشکوری گذارده شود. شاید سخنی باغراق نرفته باشد اگر گفته شود که کمتر روحانی باندازه ایشان شکنجه میشود. اعضا گروه سرود هم بعد از چانه زنی با مجاهدین انتخاب میشوند و سرود “خمینی ای امام” را میخوانند. در فرودگاه همه چیز کم و بیش طبق برنامه پیش میرود. امام سوار بر شورلت بلیزر که رانندگی آنرا آقای محسن رفیق دوست برعهده داشت از فرودگاه خارج شده و بسمت میدان آزادی میایند. اما ازدحام جمعیت همه برنامهها را برهم میریزد.
نمیدانم آنروز چند میلیون آمده بودند. اما از جلوی دانشگاه جمعیت بود تا خود فرودگاه. میلیونها نفر از مناطق اطراف تهران و شهرستاهای دیگر خودشان را به تهران رسانیده بودند. یکی از دلائل آن همه جمعیت، شایعاتی مبنی بر بستن فرودگاه از طرف دولت دکتر شاهپور بختیار بود. وقتی میلیونها نفر شعار میدادند “خمینی خمینی قلب ما باند فرودگاه تو” گویی تا عرش بلرزه در میامد. ازدحامِ جمعیت باعث از کارافتادن اتوموبیل امام میشود. مهندس هاشم صباغیان مغز متفکر کمیته استقبال با هماهمنگی هُمافرانی که به انقلاب پیوسته بودند امام را باتفاق آقای ناطق نوری با هلی کوپتربه بهشت زهرا میرسانند.
مابقی داستان را میدانیم. سازمان ملی دانشگاهیان منحل شد، دانشگاه باتهام وابستگی بغرب تعطیل شد، صباغیان آمریکایی از آب درآمد، لاهوتی مورد غضب قرار گرفت…الی آخر».
🔗 برگرفته از تارنمای خاطرهنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤1
▪️امروز سالروز درگذشت عباس زریاب خویی است (۱۴ بهمن ۱۳۷۳ش).
🔹ذکر جمیل استاد زریاب خویی در نامهٔ استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) به استاد هادی عالم زاده:
«باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد».
📚عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔹ذکر جمیل استاد زریاب خویی در نامهٔ استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) به استاد هادی عالم زاده:
«باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد».
📚عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3❤1
زندگانی من زریاب خویی.pdf
728.1 KB
▪️ زریاب خویی، عباس، «زندگانی من»، در تحقیقات اسلامی؛ یادنامۀ دکتر عباس زریاب خویی، س ۱۰، ش ۱ و ۲، ۱۳۷۴.
🙏1
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
زندگانی من زریاب خویی.pdf
🔹 زریاب خویی و شوق کتابخوانی
«... از همان زمان که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم شوق غریبی برای خواندن دامنگیر من شد و این شوق به حدی زیاد بود که به مرز بیماری و جنون رسیده بود. من هر چه پول به دستم میافتاد به کتاب میدادم و علاوه بر آن از صندوق پول پدرم بدون اجازۀ او پول برمیداشتم و کتاب میخریدم. این کار مزاحمتها و شکنجهها و سرزنشهای زیادی برای من تولید کرد. این کار در شهر کوچک ما بیسابقه بود. ممکن بود کودکانی از جیب و کیسۀ باباهای خود پول بردارند اما آن پول را صرف خرید شیرینی و بستنی و گاهی اوقات قمار میکردند. هرگز دیده نشده بود که کسی پول پدرش را بردارد و کتاب بخرد! در شهر ما یک کتابفروش معتبر بیشتر نبود و نام مدیر آن میرزا عبدالله سنائی بود. آن مرحوم با من همراهی داشت و کتابهایی را که تازه وارد میکرد به من نشان میداد و قرض میداد. کتابفروشیهای دورهگردی نیز بودند که کتابهای کهنه را از خانهها گرفته و میفروختند. من مشتری پروپاقرص آنها نیز بودم. اما کتابها بیشتر دینی و حکایات و قصص و داستانهای دینی بود. مختارنامه و حملۀ حیدری و مسیّبنامه و حق الیقین و حیاتالقلوب مجلسی از جملۀ این کتابها بودند. کلیله و دمنه و انوار سهیلی و فرج بعد از شدّت و خزان و بهار نیز در میان این کتابها دیده میشد. از کتابهای داستانهای غیر دینی، اسکندرنامه و الف لیله و امیر ارسلان نیز زیاد بود.
📚 زریاب خویی، عباس، «زندگانی من»، در تحقیقات اسلامی؛ یادنامۀ دکتر عباس زریاب خویی، س ۱۰، ش ۱ و ۲، ۱۳۷۴، صص ۲۶-۲۷.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«... از همان زمان که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم شوق غریبی برای خواندن دامنگیر من شد و این شوق به حدی زیاد بود که به مرز بیماری و جنون رسیده بود. من هر چه پول به دستم میافتاد به کتاب میدادم و علاوه بر آن از صندوق پول پدرم بدون اجازۀ او پول برمیداشتم و کتاب میخریدم. این کار مزاحمتها و شکنجهها و سرزنشهای زیادی برای من تولید کرد. این کار در شهر کوچک ما بیسابقه بود. ممکن بود کودکانی از جیب و کیسۀ باباهای خود پول بردارند اما آن پول را صرف خرید شیرینی و بستنی و گاهی اوقات قمار میکردند. هرگز دیده نشده بود که کسی پول پدرش را بردارد و کتاب بخرد! در شهر ما یک کتابفروش معتبر بیشتر نبود و نام مدیر آن میرزا عبدالله سنائی بود. آن مرحوم با من همراهی داشت و کتابهایی را که تازه وارد میکرد به من نشان میداد و قرض میداد. کتابفروشیهای دورهگردی نیز بودند که کتابهای کهنه را از خانهها گرفته و میفروختند. من مشتری پروپاقرص آنها نیز بودم. اما کتابها بیشتر دینی و حکایات و قصص و داستانهای دینی بود. مختارنامه و حملۀ حیدری و مسیّبنامه و حق الیقین و حیاتالقلوب مجلسی از جملۀ این کتابها بودند. کلیله و دمنه و انوار سهیلی و فرج بعد از شدّت و خزان و بهار نیز در میان این کتابها دیده میشد. از کتابهای داستانهای غیر دینی، اسکندرنامه و الف لیله و امیر ارسلان نیز زیاد بود.
📚 زریاب خویی، عباس، «زندگانی من»، در تحقیقات اسلامی؛ یادنامۀ دکتر عباس زریاب خویی، س ۱۰، ش ۱ و ۲، ۱۳۷۴، صص ۲۶-۲۷.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍1👏1
🔹 دو نامه اداری-دانشگاهی از پنجاه سال پیش (نشانهای از کار علمی درست و دقیق)
📜 گزارش پیشرفت رساله دکتری دانشجو (هادی عالمزاده) به استاد راهنما (دکتر امیرحسن یزدگری) و نامه استاد راهنما به مدیر گروه
🔸 تازه سه سال پس از این نامه در اسفند ۱۳۵۵ هادی عالم زاده از رساله خود دفاع کرد!
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📜 گزارش پیشرفت رساله دکتری دانشجو (هادی عالمزاده) به استاد راهنما (دکتر امیرحسن یزدگری) و نامه استاد راهنما به مدیر گروه
🔸 تازه سه سال پس از این نامه در اسفند ۱۳۵۵ هادی عالم زاده از رساله خود دفاع کرد!
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👏5👍3👌2
🔸 ترور شاه در نیمهٔ بهمن ۲۷؛ معمای «ناصر فنر» و دختر مرتبط با سفارت انگلستان
✍ مهرداد خدیر:
ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ خورشیدی، محمدرضاشاه پهلوی در مقابل دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران هدف ۵ گلولهٔ فردی به نام «ناصر فخرآرایی» قرار گرفت که با عنوان خبرنگار روزنامهٔ «پرچم اسلام» در محل حضور یافته بود.
سه گلوله به کلاه شاه و دو گلولهٔ دیگر به لب و پشت شاه اصابت کرد و با این که ترور در چند قدمی اتفاق افتاده بود، تنها دو زخم سطحی بر جای ماند و آسیب جدی به پادشاهِ ۲۹ ساله وارد نیامد و توانست بعد از آن پیام هم بفرستد (هر چند این شایعه در شهر پیچید که شاه دیگر نمیتواند سبیل بگذارد اگرچه پیش از آن هم سبیل خود را میتراشید و اتفاقا شاه به خاطر سالهای تحصیل در سوییس، دوست داشت تصویری متفاوت با رهبران منطقه - همه با سبیل - و حتی پدرش داشته باشد).
...
«دانشگاه تهران؛ ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷» را میتوان کاملترین مجموعهٔ اسناد دربارهٔ این واقعه دانست که انتشارات خجسته به کوشش «محسن رزمجو خوزانی» منتشر کرده است،....
🔗 در عصر ایران یا تاریخ ایرانی بخوانید. یادداشت تازه در هممیهن امروز.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
✍ مهرداد خدیر:
ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ خورشیدی، محمدرضاشاه پهلوی در مقابل دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران هدف ۵ گلولهٔ فردی به نام «ناصر فخرآرایی» قرار گرفت که با عنوان خبرنگار روزنامهٔ «پرچم اسلام» در محل حضور یافته بود.
سه گلوله به کلاه شاه و دو گلولهٔ دیگر به لب و پشت شاه اصابت کرد و با این که ترور در چند قدمی اتفاق افتاده بود، تنها دو زخم سطحی بر جای ماند و آسیب جدی به پادشاهِ ۲۹ ساله وارد نیامد و توانست بعد از آن پیام هم بفرستد (هر چند این شایعه در شهر پیچید که شاه دیگر نمیتواند سبیل بگذارد اگرچه پیش از آن هم سبیل خود را میتراشید و اتفاقا شاه به خاطر سالهای تحصیل در سوییس، دوست داشت تصویری متفاوت با رهبران منطقه - همه با سبیل - و حتی پدرش داشته باشد).
...
«دانشگاه تهران؛ ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷» را میتوان کاملترین مجموعهٔ اسناد دربارهٔ این واقعه دانست که انتشارات خجسته به کوشش «محسن رزمجو خوزانی» منتشر کرده است،....
🔗 در عصر ایران یا تاریخ ایرانی بخوانید. یادداشت تازه در هممیهن امروز.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍4
🔹 [افسانه آب حیات: روایت ازبکی]
«افسانه آب حیات در هر گوشه ای از دنیا صورت مخصوص به خود دارد. به نظر مخلص جالبترین نمونه آن آنچه ظاهراً در ازبکستان است بدین طریق خلاصه میشود که در قدیم الایام - اسکندر ذوالقرنین پس از فتوحات بسیار در طلب آب حیات در آمد، او را به چشمه آب حیات رهنمودند که در فضای تاریک سایه درختان جنگل قرار داشت. اسکندر جام طلایی را در چشمه زدو پر آب کرد و محاذی دهان آورد، در همین حال پیر مردی در برابر او ظاهر شد (ظاهراً باید همان خضر باشد) و بلافاصله گفت: فرزندم ازین آب مخور که عمر جاودان خواهی یافت. اسکندر با تعجب گفت درست ولی من اصلاً برای همین کار آمدهام. پیر گفت: عجله مکن فرزندم اول سر گذشت مرا بشنو، سپس اگر خواستی آب بنوش! سه هزار سال پیش، من پس از آنکه تمام دنیا را فتح کردم و هیچکس از سطوت من در امان نبود من خود را به راهنمائی دوستان به این چشمه رساندم و از آن آب خوردم. البته این منتهای آرزوی من بود صد سال گذشت ناگهان قیام مردم عليه من شروع شده انقلاب مرا از تاج و تخت دور کرد و مردم مرا بصورت قاتل و جبار شناختند، بالنتیجه بعد از آن هر جائی رسیدم مردم آب دهان به صورتم میانداختند و به عنوان چپاولگری آدمکش به یکدیگر نشان میدادند، کارهایی که من کرده بودم از نوع همین کارهایی بود که تو کردهای، ولی مردم که این حرفها سرشان نمیشود. [لابد آن پیر حرفهای دیگر هم زده است، مثلاً اینکه روزگاری خواهد رسید که تو دیگر هیچ کس را نخواهی شناخت - همه دوستان و هم سنهای تو مردهاند - بچهها و نوههای آنها در تو به چشم غریب مینگرند، یا روزگاری خواهد رسید که تو تبدیل خواهد شد به عمله موت - یعنی شب و روز باید در مجلس پُرسه ( ترحیم) یکی از دوستان شرکت کنی!
بگو به خضر، بجز مرگ دوستان دیدن
چه حاصل است ازين عمر جاودانه ترا
لابد از بیماری.های آخر عمر و تکراریهای صبح و ظهر و شب هم حرف زده است:
شب خیالات و، همه روز تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
ولی به هر حال ازبکها دیگر بقیه این حرفها را یادداشت نکردهاند و همینقدر گفتهاند که]: پیر غایب شد. اسکندر لحظهای مکث کرد. کوزهای آب همراه برداشت و به راه افتاد و به کاخ خود رسید آب را در جائی پنهان کرد. مدتی بعد بیمار شد و چون احساس مرگ کرد، کوزه آب را خواست. مدتی با خود فکر کرد آیا آب حیات بنوشد یا به مرگ تسلیم شود؟ در آخرین لحظات تصمیم خود را گرفت، کوزه سفالین خوش نقش و نگار را به بیرون پرتاب کرد و خود نیز لحظه ای بعد درگذشت. سه درخت نارون سیاه هنوز از عهد اسکندر برجایست. آب حیات کوزهای که به بیرون پرتاب شده بود، پای این درخت ها ریخته بود.....»
(اقتباس از ادبیات عامیانه ازبکستان به قلم Kruzkhovsky مجله اسپوتنیک، چاپ شوروی اوت ۱۹۸۲ ص ۸۲ ، ترجمه دخترم حمیده باستانی پاریزی)، دخترم که فعلاً مقیم کاناداست- و به آب حیات نیاگارا و ظلمات قطب شمال نزدیک شده است!».
📚 محمدابراهیم باستانیپاریزی، نون جو و دوغ گو، ص ۲۰، پاورقی شماره ۲.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«افسانه آب حیات در هر گوشه ای از دنیا صورت مخصوص به خود دارد. به نظر مخلص جالبترین نمونه آن آنچه ظاهراً در ازبکستان است بدین طریق خلاصه میشود که در قدیم الایام - اسکندر ذوالقرنین پس از فتوحات بسیار در طلب آب حیات در آمد، او را به چشمه آب حیات رهنمودند که در فضای تاریک سایه درختان جنگل قرار داشت. اسکندر جام طلایی را در چشمه زدو پر آب کرد و محاذی دهان آورد، در همین حال پیر مردی در برابر او ظاهر شد (ظاهراً باید همان خضر باشد) و بلافاصله گفت: فرزندم ازین آب مخور که عمر جاودان خواهی یافت. اسکندر با تعجب گفت درست ولی من اصلاً برای همین کار آمدهام. پیر گفت: عجله مکن فرزندم اول سر گذشت مرا بشنو، سپس اگر خواستی آب بنوش! سه هزار سال پیش، من پس از آنکه تمام دنیا را فتح کردم و هیچکس از سطوت من در امان نبود من خود را به راهنمائی دوستان به این چشمه رساندم و از آن آب خوردم. البته این منتهای آرزوی من بود صد سال گذشت ناگهان قیام مردم عليه من شروع شده انقلاب مرا از تاج و تخت دور کرد و مردم مرا بصورت قاتل و جبار شناختند، بالنتیجه بعد از آن هر جائی رسیدم مردم آب دهان به صورتم میانداختند و به عنوان چپاولگری آدمکش به یکدیگر نشان میدادند، کارهایی که من کرده بودم از نوع همین کارهایی بود که تو کردهای، ولی مردم که این حرفها سرشان نمیشود. [لابد آن پیر حرفهای دیگر هم زده است، مثلاً اینکه روزگاری خواهد رسید که تو دیگر هیچ کس را نخواهی شناخت - همه دوستان و هم سنهای تو مردهاند - بچهها و نوههای آنها در تو به چشم غریب مینگرند، یا روزگاری خواهد رسید که تو تبدیل خواهد شد به عمله موت - یعنی شب و روز باید در مجلس پُرسه ( ترحیم) یکی از دوستان شرکت کنی!
بگو به خضر، بجز مرگ دوستان دیدن
چه حاصل است ازين عمر جاودانه ترا
لابد از بیماری.های آخر عمر و تکراریهای صبح و ظهر و شب هم حرف زده است:
شب خیالات و، همه روز تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
ولی به هر حال ازبکها دیگر بقیه این حرفها را یادداشت نکردهاند و همینقدر گفتهاند که]: پیر غایب شد. اسکندر لحظهای مکث کرد. کوزهای آب همراه برداشت و به راه افتاد و به کاخ خود رسید آب را در جائی پنهان کرد. مدتی بعد بیمار شد و چون احساس مرگ کرد، کوزه آب را خواست. مدتی با خود فکر کرد آیا آب حیات بنوشد یا به مرگ تسلیم شود؟ در آخرین لحظات تصمیم خود را گرفت، کوزه سفالین خوش نقش و نگار را به بیرون پرتاب کرد و خود نیز لحظه ای بعد درگذشت. سه درخت نارون سیاه هنوز از عهد اسکندر برجایست. آب حیات کوزهای که به بیرون پرتاب شده بود، پای این درخت ها ریخته بود.....»
(اقتباس از ادبیات عامیانه ازبکستان به قلم Kruzkhovsky مجله اسپوتنیک، چاپ شوروی اوت ۱۹۸۲ ص ۸۲ ، ترجمه دخترم حمیده باستانی پاریزی)، دخترم که فعلاً مقیم کاناداست- و به آب حیات نیاگارا و ظلمات قطب شمال نزدیک شده است!».
📚 محمدابراهیم باستانیپاریزی، نون جو و دوغ گو، ص ۲۰، پاورقی شماره ۲.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍4❤1
📚 کتابهای محبوب شاهان و وزیران
📗 ایلیاد هومر | اسکندر مقدونی
📕 الاَغانی ابوالفرج اصفهانی | عَضُدالدوله دیلمی و صاحب بن عَبّاد
📘 انحطاط و سقوط امپراتوری روم گیبون| وینستون چرچیل
📚 باستانی پاریزی، نون جو دوغ گو، ۲۰-۲۱.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📗 ایلیاد هومر | اسکندر مقدونی
📕 الاَغانی ابوالفرج اصفهانی | عَضُدالدوله دیلمی و صاحب بن عَبّاد
📘 انحطاط و سقوط امپراتوری روم گیبون| وینستون چرچیل
📚 باستانی پاریزی، نون جو دوغ گو، ۲۰-۲۱.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍1
▪️ امروز سالروز درگذشت مهدی بیانی است (۱۷ بهمن ۱۳۴۶).
🔹 «بیانی، مهدی، بنیانگذار کتابخانهٔ ملی ایران، کارشناس نسخههای خطی فارسی و نویسندهٔ معاصر. پدرش، میرزا محمدخان از خاندان دبیران و مستوفیان فراهان و نیای مادریش میرزا سلیمان بیانالسلطنه فراهانی، رئیس بیوتات سلطنتی و صاحبِ رساله قواعد دفاتر و حساب بود (بیانی، ج ۳، مقدمهٔ محبوبی اردکانی، ص سه). بیانی در ۱۲۸۵ ش در همدان متولّد شد. در دو سالگی پدرش درگذشت و مادرش با او و دیگر فرزندانش به تهران آمد ( مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران ، ص ۶۳۶). او در مدارس ابتدایی اقدسیّه و اشرف به تحصیلات مقدماتی و فراگیری خوشنویسی پرداخت و پس از اتمام دورة متوسطه در دارالفنون، دوره لیسانس علوم ادبی و فلسفی را در دانشسرای عالی (دارالمعلمین عالی سابق) به پایان برد و در ۱۳۲۴ ش به اخذ دکتری در زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران نایل گشت».
🔗 دبیرسیاقی، محمد، «بیانی، مهدی»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۵.
🔸«تا زمان بیانی تذكرهای جامع و كامل دربارۀ خوشنویسان و آثار آنها تدوین نشده بود، اما در تذكرههای مختصری دربارۀ خوشنویسان تألیف شده در ۴ سدۀ اخیر، و نیز در تاریخها و شرح حالها جسته و گریخته از بعضی خوشنویسان نام برده شده بود؛ از اینرو، بیانی بیش از ربع سده از عمر خود را به مطالعه و ثبت و ضبط احوال و آثار خوشنویسان اختصاص داد (بیانی، احوال، ۱ /یک، فهرست ... ، شش) و با بررسی دقیق مآخذ بسیار و مطالعۀ هزاران اثر از خوشنویسان ماهر در كتابخانهها، موزهها، مجموعههای عمومی و خصوصی، و مراكز علمی و هنری ایران و دیگر سرزمینها توفیق یافت كه شرح حال و فهرست آثار هزاران خطاط و خوشنویس را فراهم آورد و به تألیف اثر ماندگارش، احوال و آثارخوشنویسان، نایل آید. مورخان غربی سهم پژوهشهای بیانی را در هنر اسلامی همانند اینال در تركیه دانستهاند (همو، احوال، سراسر مقدمه؛ «هنر ... »، ۵۳).
....
بیانی در ۱۷ بهمن ۱۳۴۶ در اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده، پس از عمل جراحی در بیمارستان دانشگاه آخن آلمان درگذشت. پیكرش را به تهران منتقل كردند و در گورستان ابن بابویه به خاك سپردند. استاد او جلالالدین همایی در سوگش یک دوبیتی شامل ماده تاریخ درگذشتش سرود:
اختری از چرخ كمال و هنر گشت به ناگاه نهان زیر میغ
سال به شمسی ز سَنا خواستم گفت كه «مهدی بیانی دریغ»
این دوبیتی به خط مرتضى عبدالرسولی به قلم نستعلیق نوشته، و بر سنگ گورش نقر شد (اسناد ... )».
🔗 کریمی، فاطمه، «بیانی، مهدی»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۱۳.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔹 «بیانی، مهدی، بنیانگذار کتابخانهٔ ملی ایران، کارشناس نسخههای خطی فارسی و نویسندهٔ معاصر. پدرش، میرزا محمدخان از خاندان دبیران و مستوفیان فراهان و نیای مادریش میرزا سلیمان بیانالسلطنه فراهانی، رئیس بیوتات سلطنتی و صاحبِ رساله قواعد دفاتر و حساب بود (بیانی، ج ۳، مقدمهٔ محبوبی اردکانی، ص سه). بیانی در ۱۲۸۵ ش در همدان متولّد شد. در دو سالگی پدرش درگذشت و مادرش با او و دیگر فرزندانش به تهران آمد ( مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران ، ص ۶۳۶). او در مدارس ابتدایی اقدسیّه و اشرف به تحصیلات مقدماتی و فراگیری خوشنویسی پرداخت و پس از اتمام دورة متوسطه در دارالفنون، دوره لیسانس علوم ادبی و فلسفی را در دانشسرای عالی (دارالمعلمین عالی سابق) به پایان برد و در ۱۳۲۴ ش به اخذ دکتری در زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران نایل گشت».
🔗 دبیرسیاقی، محمد، «بیانی، مهدی»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۵.
🔸«تا زمان بیانی تذكرهای جامع و كامل دربارۀ خوشنویسان و آثار آنها تدوین نشده بود، اما در تذكرههای مختصری دربارۀ خوشنویسان تألیف شده در ۴ سدۀ اخیر، و نیز در تاریخها و شرح حالها جسته و گریخته از بعضی خوشنویسان نام برده شده بود؛ از اینرو، بیانی بیش از ربع سده از عمر خود را به مطالعه و ثبت و ضبط احوال و آثار خوشنویسان اختصاص داد (بیانی، احوال، ۱ /یک، فهرست ... ، شش) و با بررسی دقیق مآخذ بسیار و مطالعۀ هزاران اثر از خوشنویسان ماهر در كتابخانهها، موزهها، مجموعههای عمومی و خصوصی، و مراكز علمی و هنری ایران و دیگر سرزمینها توفیق یافت كه شرح حال و فهرست آثار هزاران خطاط و خوشنویس را فراهم آورد و به تألیف اثر ماندگارش، احوال و آثارخوشنویسان، نایل آید. مورخان غربی سهم پژوهشهای بیانی را در هنر اسلامی همانند اینال در تركیه دانستهاند (همو، احوال، سراسر مقدمه؛ «هنر ... »، ۵۳).
....
بیانی در ۱۷ بهمن ۱۳۴۶ در اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده، پس از عمل جراحی در بیمارستان دانشگاه آخن آلمان درگذشت. پیكرش را به تهران منتقل كردند و در گورستان ابن بابویه به خاك سپردند. استاد او جلالالدین همایی در سوگش یک دوبیتی شامل ماده تاریخ درگذشتش سرود:
اختری از چرخ كمال و هنر گشت به ناگاه نهان زیر میغ
سال به شمسی ز سَنا خواستم گفت كه «مهدی بیانی دریغ»
این دوبیتی به خط مرتضى عبدالرسولی به قلم نستعلیق نوشته، و بر سنگ گورش نقر شد (اسناد ... )».
🔗 کریمی، فاطمه، «بیانی، مهدی»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۱۳.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍2
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
▪️ امروز سالروز درگذشت مهدی بیانی است (۱۷ بهمن ۱۳۴۶). 🔹 «بیانی، مهدی، بنیانگذار کتابخانهٔ ملی ایران، کارشناس نسخههای خطی فارسی و نویسندهٔ معاصر. پدرش، میرزا محمدخان از خاندان دبیران و مستوفیان فراهان و نیای مادریش میرزا سلیمان بیانالسلطنه…
✍ سالها دل طلب جام جم از ما میکرد...
🔗 کریمی، فاطمه، «بیانی، مهدی»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۱۳.
* گویا این آخرین دستخط دکتر مهدی بیانی است.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔗 کریمی، فاطمه، «بیانی، مهدی»، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۱۳.
* گویا این آخرین دستخط دکتر مهدی بیانی است.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📚 Rulers as Authors in the Islamic World: Knowledge, Authority and Legitimacy, eds. Maribel Fierro, Sonja Brentjes and Tilman Seidensticker, Leiden, Brill, 2024.
📚 <حاکمان در مقام مولفان در جهان اسلامی: دانش، اقتدار و مشروعیت>
🔗 برای فهرست و چند مقاله آن که رایگان در دسترس است.
#تازهها
#مجموعه_مقالات
#تاریخنگاری_اسلامی #مشروعیت
#خلفای_نویسنده #امیران_نویسنده
#سلاطین_نویسنده #شاهان_نویسنده
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📚 <حاکمان در مقام مولفان در جهان اسلامی: دانش، اقتدار و مشروعیت>
🔗 برای فهرست و چند مقاله آن که رایگان در دسترس است.
#تازهها
#مجموعه_مقالات
#تاریخنگاری_اسلامی #مشروعیت
#خلفای_نویسنده #امیران_نویسنده
#سلاطین_نویسنده #شاهان_نویسنده
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📚 حسام احمد عبدالظاهر، معركة كتاب «تاريخ التمدن الإسلامي» في مصر 1902-1914م (دراسة ونصوص)، بیروت، نماء للبحوث و الدراسات، ۲۰۲۳.
🔹 بیش از یک قرن از نگارش کتاب تاریخ التمدن الاسلامی نوشته جرجی زیدان ( پنج جلد؛ قاهره ۱۹۰۱-۱۹۰۶) میگذرد. در همان زمان در مصر درباره چندوچون این کتاب کارزاری فکری درگرفت و بررسیها و نقدهای بسیاری نگاشته شد. اکنون این بررسیها و نقدها که لابهلای مجلههای قدیمی گمشده بود و گرد فراموشی بر آنها نشسته بود، یکجا در کتاب معرکة کتاب تاریخ التمدن الاسلامی گرد آمده است.
#تازه_ها
#تاریخ_التمدن_الاسلامی
#جرجی_زیدان
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔹 بیش از یک قرن از نگارش کتاب تاریخ التمدن الاسلامی نوشته جرجی زیدان ( پنج جلد؛ قاهره ۱۹۰۱-۱۹۰۶) میگذرد. در همان زمان در مصر درباره چندوچون این کتاب کارزاری فکری درگرفت و بررسیها و نقدهای بسیاری نگاشته شد. اکنون این بررسیها و نقدها که لابهلای مجلههای قدیمی گمشده بود و گرد فراموشی بر آنها نشسته بود، یکجا در کتاب معرکة کتاب تاریخ التمدن الاسلامی گرد آمده است.
#تازه_ها
#تاریخ_التمدن_الاسلامی
#جرجی_زیدان
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🙏1