▫️ امروز زادروز داریوش شایگان است (۴ بهمن ۱۳۱۳).
«رامین جهانبگلو: شما در بهمن ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمدید. ازکودکیتان بگویید؟
داریوش شایگان: تا آنجا که به یاد میآورم، کودک عزیز دردانهای بودم. در واقع دو پدر و دو مادر داشتم. خالهام و شوهرش با ما زندگی میکردند و چون خودشان بچه نداشتند من و خواهرم در محاصره توجهات بیکران آنها محصور و به حداعلا نازپرورده شده بودیم. نتیجه اینکه کودکی غافلی داشتم. به نظر من توجه بیش از اندازه به بچهها از مصونیت طبیعیشان میکاهد. بچه را نازک نارنجی، آسیبپذیر و تا اندازهای بیدفاع بار میآورد. برای بیدار شدن قوای خفته ذهنیام، که به صورت کمرویی بیمارگونهای بروز میکرد، به تکانهای شدیدی نیاز داشتم. سفر به انگلستان در پانزده سالگی گسستی حاد بود -گسستن از بند ناف- که من سخت آرزومندش بودم و شادمانه خود را از این محیط خفقانآور کندم.
خانه ما در حدود سالهای ۱۳۱۴ - ۱۳۱۵ به سبک رضاشاهی در قسمت نوساز شهر ساخته شده بود. خانوادهای مرفه بودیم. پدرم بازرگانی معتبر بود. مادرم گرجی بود و زولوگیدزه- اباشیدزه باگراتیون نام داشت و از فرهنگی روسی-قفقاز برخوردار بود. فامیل مادری مادرم آباشیدزه بود که از خانواده سرداران بزرگ گرجستان هستند و اصل و نسبشان به قرن سیزدهم میلادی میرسد، زولوگیدزه فامیل پدری مادرم تیرهای از سلسله باگراتیون بود که حدود هزار سال بر گرجستان سلطنت کرده بودند. در خانه ما چندین زبان مختلف شنیده میشد. مادر و خالهام با هم گرجی حرف میزدند، اما از آنجا که مادرم به خانواده اشرافی و قدیمی گرجی تعلق داشت و مسلمان بود (اصلا اهل باطوم بود) به سه زبان سخن میگفت: زبان گرجی که زبان مادریاش بود، روسی -که در مدرسه آموخته بود، و ترکی عثمانی - که شاید به دلیل همسایگی با امپراتوری عثمانی و نیز از آنجا که یکی از زبانهای مسلمانان بود، آن را یاد گرفته بود.
من در خانه زبانهای گرجی، روسی (دایهام روس بود)، ترکی عثمانی، که مادرم با پدرم به آن زبان سخن میگفت، و ترکی آذری- که پدرم با آن به مادرم جواب میداد، را میشنیدم. دو زبان ترکی و فارسی را این چنین آموختم. زیرا پدرم با من به فارسی سخن میگفت. اما اهمیت فارسی دلیل دیگری داشت. فارسی زبان «امپراتوری» و زبان فرهنگ بود من همواره دانستهام که در این مجموعه قومها و زبانهای گوناگون، هویت من به زبان فارسی گره خورده است، پدرم نوعی پرستش شبه مذهبی نسبت به این زبان داشت که آن را به من نیز منتقل کرد. این مرد آذربایجانی، نسبت به رسالت زبان فارسی در ایجاد تمرکز، که پایه وحدت کشور بود، سخت هشیار بود زیرا که ایران - چه بخواهیم و چه نخواهیم - همواره امپراتوریای متشکل از قومها و زبانهای مختلف بوده است که به واسطه فرهنگ فاخر زبان فارسی به یکدیگر پیوند خوردهاند. من به مدرسه سن-لویی میرفتم که کشیشان لازاری آن را اداره میکردند. بدینسان در محیطی چندزبانه زندگی کردهام و گمان میکنم که این امر سرنوشت من و راههای بعدی زندگی مرا شکل داده است».
📚 زیر آسمانهای جهان، گفتوگوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان، ترجمه نازی عظیما، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۴، صص۱-۲.
@HistoryandMemory
«رامین جهانبگلو: شما در بهمن ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمدید. ازکودکیتان بگویید؟
داریوش شایگان: تا آنجا که به یاد میآورم، کودک عزیز دردانهای بودم. در واقع دو پدر و دو مادر داشتم. خالهام و شوهرش با ما زندگی میکردند و چون خودشان بچه نداشتند من و خواهرم در محاصره توجهات بیکران آنها محصور و به حداعلا نازپرورده شده بودیم. نتیجه اینکه کودکی غافلی داشتم. به نظر من توجه بیش از اندازه به بچهها از مصونیت طبیعیشان میکاهد. بچه را نازک نارنجی، آسیبپذیر و تا اندازهای بیدفاع بار میآورد. برای بیدار شدن قوای خفته ذهنیام، که به صورت کمرویی بیمارگونهای بروز میکرد، به تکانهای شدیدی نیاز داشتم. سفر به انگلستان در پانزده سالگی گسستی حاد بود -گسستن از بند ناف- که من سخت آرزومندش بودم و شادمانه خود را از این محیط خفقانآور کندم.
خانه ما در حدود سالهای ۱۳۱۴ - ۱۳۱۵ به سبک رضاشاهی در قسمت نوساز شهر ساخته شده بود. خانوادهای مرفه بودیم. پدرم بازرگانی معتبر بود. مادرم گرجی بود و زولوگیدزه- اباشیدزه باگراتیون نام داشت و از فرهنگی روسی-قفقاز برخوردار بود. فامیل مادری مادرم آباشیدزه بود که از خانواده سرداران بزرگ گرجستان هستند و اصل و نسبشان به قرن سیزدهم میلادی میرسد، زولوگیدزه فامیل پدری مادرم تیرهای از سلسله باگراتیون بود که حدود هزار سال بر گرجستان سلطنت کرده بودند. در خانه ما چندین زبان مختلف شنیده میشد. مادر و خالهام با هم گرجی حرف میزدند، اما از آنجا که مادرم به خانواده اشرافی و قدیمی گرجی تعلق داشت و مسلمان بود (اصلا اهل باطوم بود) به سه زبان سخن میگفت: زبان گرجی که زبان مادریاش بود، روسی -که در مدرسه آموخته بود، و ترکی عثمانی - که شاید به دلیل همسایگی با امپراتوری عثمانی و نیز از آنجا که یکی از زبانهای مسلمانان بود، آن را یاد گرفته بود.
من در خانه زبانهای گرجی، روسی (دایهام روس بود)، ترکی عثمانی، که مادرم با پدرم به آن زبان سخن میگفت، و ترکی آذری- که پدرم با آن به مادرم جواب میداد، را میشنیدم. دو زبان ترکی و فارسی را این چنین آموختم. زیرا پدرم با من به فارسی سخن میگفت. اما اهمیت فارسی دلیل دیگری داشت. فارسی زبان «امپراتوری» و زبان فرهنگ بود من همواره دانستهام که در این مجموعه قومها و زبانهای گوناگون، هویت من به زبان فارسی گره خورده است، پدرم نوعی پرستش شبه مذهبی نسبت به این زبان داشت که آن را به من نیز منتقل کرد. این مرد آذربایجانی، نسبت به رسالت زبان فارسی در ایجاد تمرکز، که پایه وحدت کشور بود، سخت هشیار بود زیرا که ایران - چه بخواهیم و چه نخواهیم - همواره امپراتوریای متشکل از قومها و زبانهای مختلف بوده است که به واسطه فرهنگ فاخر زبان فارسی به یکدیگر پیوند خوردهاند. من به مدرسه سن-لویی میرفتم که کشیشان لازاری آن را اداره میکردند. بدینسان در محیطی چندزبانه زندگی کردهام و گمان میکنم که این امر سرنوشت من و راههای بعدی زندگی مرا شکل داده است».
📚 زیر آسمانهای جهان، گفتوگوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان، ترجمه نازی عظیما، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۴، صص۱-۲.
@HistoryandMemory
👍6
🔹 «سیمای علی (ع) و انبیاء
تصویر علی(ع) در منابع تصویری پیامبرانه است که مبتنی بر شبکهٔ پیچیدهای از درهم تنیدگی با تصاویر مأخوذ از زندگی انبیاء است. شکستهای متوالی و ایستادگی او در برابر آنها، در مقامِ خلیفه و رهبری روحانی، بازتاب بلایایی است که انبیاء پیشین با آنها روبرو شدند. خواننده در اجزای تجارب محدودش و در بیان و سیمایش شباهتها و دگرگونیهای متنوعِ مواضع و ویژگیهای زندگی طالوت، داوود، موسی، یحیی و محمد(ص) را میبیند. در حقیقت، وقتی داستان زندگی علی(ع) را در کنار سیره نبوی میگذاریم، تقریباً در بسیاری جهات نقطهٔ متضادِ موفقیتهای مختلف و دورههای مذهبی پیروزمندِ حیاتِ محمد (ص) را به دست میدهد. آنها دقیقاً همچون برخی مراحلی که دائماً تکرار میشوند، ولی برعکس ناگهان به شکست منتهی میگردند. علی (ع) در برخورداری از حمایت عمومی به اندازه محمد (ص) موفق نبود و در تثبیتِ اقتدارِ مذهبیاش پیروز نشد، و جامعهای چندپاره را به مبارزهای ناکام علیه اردوگاه سفیانیانی رهبری کرد که پیشتر پیامبر آنها را شکست داده بود.
در این بیان مشهور پیامبر: « تو برای من بـهسـان هـارون برای موسی هستی، به جز اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود»، میتوان آغـازی برای قرائت شالوده پیوندی میان دو چهره، علی(ع) و محمد(ص)، یافت. این حدیث – که در منابع در مقایسه با آنچه که قبلاً پیامبر، چنان که دیدیم، بـیـن ابوبکر و عمر و شخصیتهای ابراهیم و نوح به ترتیب برقرار میکند، جلوه بسیار عمیقتری دارد – علی را در یک مرتبۀ اجتماعی فراتر از یک صحابی صِرف قرار میدهد. حدیث پیامبر وقتی در درون تصویرِ کاملِ حیات و تجربهٔ علی(ع) قرار بگیرد معنای متفاوتی به خود میگیرد. با یادآوری ماجرای «مؤاخاة»، که قبلاً نقل شد، در کنار داستان خوابیدن علی(ع) در رختخواب پیامبر (در شبی که او می.خواست به مدینه هجرت کند)، خواننده به فهم داستانی رهنمون میشود که علی (ع) را نه به سان صحابهای با نقشی ثانویه بلکه همچون «بدیلی» تاریخی برای محمّد (ص) در زمینههای مختلف نشان میدهد.
وجودِ ساختاری موازی بین سیره پیامبر و حیات علی(ع) از چشم تاریخنگاران مدرن پنهان مانده است. به هر حال این موضوع در کلیت روایت حکومت علی (ع) رسوخ کرده است. نمونهگیری از چنین تمثیلهایی میتواند تصویری از پیوندِ موضوعی چرخههای دو داستان ایجاد کند برای مثال، طبری به ما میگوید که وقتی جبهههای جنگی بین علی(ع) و معاویه در صفین تشکیل میشود، عبدالله بن بدیل، یکی از فرماندهان کلیدی اردوگاه علی (ع)، جنگ علی (ع) با معاویه را بهسان تکرار غزوهٔ بدر توصیف میکند و در نصیحت به نیروهایش میگوید: «یک بار همراه پیمبر با آنها جنگیدهایم و اینک بار دوم است [و قد قاتلناهم مع النبي (ص) مرّه، و هذه ثانيه]». همچنان که خود علی (ع) نیز قبل از جنگ صفین به پیشگاه خداوند چنان دعا میکند که یادآور دعای محمد(ص) برای پیروزی قبل از بدر است. اردوگاه علی(ع) که اساساً از ترکیب خاندانهای مکی غیربرجسته و مهاجران غیرمکی کوفه تشکیل شده بود متناظر با شرایطِ جامعه اولیه مدینه برای پیامبر، دیده میشود – چرا که اردوگاه حاشینهنشینان و طبقات فرودست بود. به علاوه در زمان علی(ع)، استراتژیهای بدر با طنینهای اخلاقی مهم، تکرار میشود. وقتی مخالفان علی(ع) کوشیدند تا چاههای آب را کنترل کنند و آب را بر نیروهای علی(ع) ببندند، چنان که پیامبر قبلاً با مکیان کرده بود، ناکام ماندند. ولی هرچند پیروان علی(ع) در تصرف چاهها موفق شدند، ولی آنها همچون پیامبر آب را بر دشمنان نبستند. این داستان بازگشت کینه بنیامیه در صفین را نشان میدهد که دقیقاً موضع پیامبر را به واسطه قدرتمندسازی علی(ع) به کار میبرد تا بار دیگر استراتژی تفوّق بنیهاشم را همچون پیامبر در قبل، دنبال کند. خواننده میتواند استدلال کند که موفقیت معاویه در گزیر از تقابلی نظامی در صفین تکرار موفقیت ابوسفیان است، وقتی که او به سلامت قبل از درگیری مسلمانان و مکیان در جنگ نخست با کاروان تجاری گریخت.
↓
تصویر علی(ع) در منابع تصویری پیامبرانه است که مبتنی بر شبکهٔ پیچیدهای از درهم تنیدگی با تصاویر مأخوذ از زندگی انبیاء است. شکستهای متوالی و ایستادگی او در برابر آنها، در مقامِ خلیفه و رهبری روحانی، بازتاب بلایایی است که انبیاء پیشین با آنها روبرو شدند. خواننده در اجزای تجارب محدودش و در بیان و سیمایش شباهتها و دگرگونیهای متنوعِ مواضع و ویژگیهای زندگی طالوت، داوود، موسی، یحیی و محمد(ص) را میبیند. در حقیقت، وقتی داستان زندگی علی(ع) را در کنار سیره نبوی میگذاریم، تقریباً در بسیاری جهات نقطهٔ متضادِ موفقیتهای مختلف و دورههای مذهبی پیروزمندِ حیاتِ محمد (ص) را به دست میدهد. آنها دقیقاً همچون برخی مراحلی که دائماً تکرار میشوند، ولی برعکس ناگهان به شکست منتهی میگردند. علی (ع) در برخورداری از حمایت عمومی به اندازه محمد (ص) موفق نبود و در تثبیتِ اقتدارِ مذهبیاش پیروز نشد، و جامعهای چندپاره را به مبارزهای ناکام علیه اردوگاه سفیانیانی رهبری کرد که پیشتر پیامبر آنها را شکست داده بود.
در این بیان مشهور پیامبر: « تو برای من بـهسـان هـارون برای موسی هستی، به جز اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود»، میتوان آغـازی برای قرائت شالوده پیوندی میان دو چهره، علی(ع) و محمد(ص)، یافت. این حدیث – که در منابع در مقایسه با آنچه که قبلاً پیامبر، چنان که دیدیم، بـیـن ابوبکر و عمر و شخصیتهای ابراهیم و نوح به ترتیب برقرار میکند، جلوه بسیار عمیقتری دارد – علی را در یک مرتبۀ اجتماعی فراتر از یک صحابی صِرف قرار میدهد. حدیث پیامبر وقتی در درون تصویرِ کاملِ حیات و تجربهٔ علی(ع) قرار بگیرد معنای متفاوتی به خود میگیرد. با یادآوری ماجرای «مؤاخاة»، که قبلاً نقل شد، در کنار داستان خوابیدن علی(ع) در رختخواب پیامبر (در شبی که او می.خواست به مدینه هجرت کند)، خواننده به فهم داستانی رهنمون میشود که علی (ع) را نه به سان صحابهای با نقشی ثانویه بلکه همچون «بدیلی» تاریخی برای محمّد (ص) در زمینههای مختلف نشان میدهد.
وجودِ ساختاری موازی بین سیره پیامبر و حیات علی(ع) از چشم تاریخنگاران مدرن پنهان مانده است. به هر حال این موضوع در کلیت روایت حکومت علی (ع) رسوخ کرده است. نمونهگیری از چنین تمثیلهایی میتواند تصویری از پیوندِ موضوعی چرخههای دو داستان ایجاد کند برای مثال، طبری به ما میگوید که وقتی جبهههای جنگی بین علی(ع) و معاویه در صفین تشکیل میشود، عبدالله بن بدیل، یکی از فرماندهان کلیدی اردوگاه علی (ع)، جنگ علی (ع) با معاویه را بهسان تکرار غزوهٔ بدر توصیف میکند و در نصیحت به نیروهایش میگوید: «یک بار همراه پیمبر با آنها جنگیدهایم و اینک بار دوم است [و قد قاتلناهم مع النبي (ص) مرّه، و هذه ثانيه]». همچنان که خود علی (ع) نیز قبل از جنگ صفین به پیشگاه خداوند چنان دعا میکند که یادآور دعای محمد(ص) برای پیروزی قبل از بدر است. اردوگاه علی(ع) که اساساً از ترکیب خاندانهای مکی غیربرجسته و مهاجران غیرمکی کوفه تشکیل شده بود متناظر با شرایطِ جامعه اولیه مدینه برای پیامبر، دیده میشود – چرا که اردوگاه حاشینهنشینان و طبقات فرودست بود. به علاوه در زمان علی(ع)، استراتژیهای بدر با طنینهای اخلاقی مهم، تکرار میشود. وقتی مخالفان علی(ع) کوشیدند تا چاههای آب را کنترل کنند و آب را بر نیروهای علی(ع) ببندند، چنان که پیامبر قبلاً با مکیان کرده بود، ناکام ماندند. ولی هرچند پیروان علی(ع) در تصرف چاهها موفق شدند، ولی آنها همچون پیامبر آب را بر دشمنان نبستند. این داستان بازگشت کینه بنیامیه در صفین را نشان میدهد که دقیقاً موضع پیامبر را به واسطه قدرتمندسازی علی(ع) به کار میبرد تا بار دیگر استراتژی تفوّق بنیهاشم را همچون پیامبر در قبل، دنبال کند. خواننده میتواند استدلال کند که موفقیت معاویه در گزیر از تقابلی نظامی در صفین تکرار موفقیت ابوسفیان است، وقتی که او به سلامت قبل از درگیری مسلمانان و مکیان در جنگ نخست با کاروان تجاری گریخت.
↓
❤4👍1🤣1
↑
این شباهتها بین زندگی محمّد (ص) و علی(ع) مشخصاً در حکمیت بروز پیدا میکند. وقتی نمایندگان مشهور دو اردوگاه جنگی، عمرو بن عاص و ابوموسی اشعری، دربارهٔ آتش بس مذاکره کردند. گفته شده است که در مراحل ابتدایی مذاکرات، وقتی ابوموسی مشغول تنظیم سند آتشبس بوده نوشته را این گونه آغاز کرده است: ... این نامه حکمیت علی (ع) امیر مؤمنان است» است [هذا ما تقاضى عليه على امير المؤمنين...)، عمرو [به اعتراض] گفت نام وی و نام پدرش را بنویس، او امیر شما هست، اما امیر ما نیست». علی (ع) چون شنید: گفت اللّه اکبر، رفتاری از پی رفتاری و مثلی به دنبال مثلی [سنه بسنه و مثل بمثل]. به خدا به روز حدیبیه در حضور پیمبر خدا مینوشتم که بدو گفتند: تو پیمبر خدا نیستی و ما به این معترف نیستیم، نام خودت و نام پدرت را بنویس و او چنین کرد». عمرو بن عاص وقتی شنید علی (ع) او را با سهیل بن عمرو نماینده مشرکان در حدیبیه، مقایسه کرده است چنین گفت: سبحان اللّه این مثل چنان است که ما را با کافران همانند میکنند؛ در حالی که ما ایمان آورندگانیم [سبحان اللّه و مثل هذا ان نشبه بالكفار و نحن مؤمنون]». این جمله اگرچه بر نفرت عمرو از تشبیهش بـه مشرکان حکایت میکند، ولی از یک زاویه جدلی، آغاز بحث و مناظره پیچیده است که بعداً در اسلام اهلسنت و جماعت درباره [حقانیت] افراد حاضر در این سو و آن سوی این جنگ در میگیرد. ولی اصلیترین نکته که اگرچه تصویرِ مقابلِ مقایسۀ علی(ع) است، ولی عامدانه بدون نتیجهگیری رها میشود، این است که علی (ع) اساساً خودش را با محمد(ص) مقایسه کرده است. از قلم انداختن مقایسه آشکار بین علی(ع) و پیامبر (برخلاف قیاس بین جوامعی که عمرو بیان میکند) به دلیل نوع نگارش نیست که از متن غایب است؛ بلکه اساسا به نحوی مختصر و هنرمندانه و به شیوهای نابرابر دستکاری شده است تا بحثی را در سطوحی مختلف دامن بزند».
📚 طیب الحبری، روایت [مثل] و سیاست در تاریخ صدر اسلام: خلفای راشدین، ترجمه محمدرضا مرادیطادی، تهران، نشرنامک، ۱۴۰۰، صص ۳۱۶-۳۱۹.
@HistoryandMemory
این شباهتها بین زندگی محمّد (ص) و علی(ع) مشخصاً در حکمیت بروز پیدا میکند. وقتی نمایندگان مشهور دو اردوگاه جنگی، عمرو بن عاص و ابوموسی اشعری، دربارهٔ آتش بس مذاکره کردند. گفته شده است که در مراحل ابتدایی مذاکرات، وقتی ابوموسی مشغول تنظیم سند آتشبس بوده نوشته را این گونه آغاز کرده است: ... این نامه حکمیت علی (ع) امیر مؤمنان است» است [هذا ما تقاضى عليه على امير المؤمنين...)، عمرو [به اعتراض] گفت نام وی و نام پدرش را بنویس، او امیر شما هست، اما امیر ما نیست». علی (ع) چون شنید: گفت اللّه اکبر، رفتاری از پی رفتاری و مثلی به دنبال مثلی [سنه بسنه و مثل بمثل]. به خدا به روز حدیبیه در حضور پیمبر خدا مینوشتم که بدو گفتند: تو پیمبر خدا نیستی و ما به این معترف نیستیم، نام خودت و نام پدرت را بنویس و او چنین کرد». عمرو بن عاص وقتی شنید علی (ع) او را با سهیل بن عمرو نماینده مشرکان در حدیبیه، مقایسه کرده است چنین گفت: سبحان اللّه این مثل چنان است که ما را با کافران همانند میکنند؛ در حالی که ما ایمان آورندگانیم [سبحان اللّه و مثل هذا ان نشبه بالكفار و نحن مؤمنون]». این جمله اگرچه بر نفرت عمرو از تشبیهش بـه مشرکان حکایت میکند، ولی از یک زاویه جدلی، آغاز بحث و مناظره پیچیده است که بعداً در اسلام اهلسنت و جماعت درباره [حقانیت] افراد حاضر در این سو و آن سوی این جنگ در میگیرد. ولی اصلیترین نکته که اگرچه تصویرِ مقابلِ مقایسۀ علی(ع) است، ولی عامدانه بدون نتیجهگیری رها میشود، این است که علی (ع) اساساً خودش را با محمد(ص) مقایسه کرده است. از قلم انداختن مقایسه آشکار بین علی(ع) و پیامبر (برخلاف قیاس بین جوامعی که عمرو بیان میکند) به دلیل نوع نگارش نیست که از متن غایب است؛ بلکه اساسا به نحوی مختصر و هنرمندانه و به شیوهای نابرابر دستکاری شده است تا بحثی را در سطوحی مختلف دامن بزند».
📚 طیب الحبری، روایت [مثل] و سیاست در تاریخ صدر اسلام: خلفای راشدین، ترجمه محمدرضا مرادیطادی، تهران، نشرنامک، ۱۴۰۰، صص ۳۱۶-۳۱۹.
@HistoryandMemory
👍2❤1
🔹 آقای دکتر محمدعلی عسگری، دانشآموخته تاریخ و تمدن ملل اسلامی، روزنامهنگار، مولف و مترجم، فایل پیدیاف شماری از آثار تالیفی و ترجمهای خویش را در کانال شخصی خود پخش و همرسانی کردهاست.
🔸برای دسترسی به این آثار کانال نکتههای تاریخی را ببینید.
https://t.iss.one/Noktehaye_Tarikhi
@HistoryandMemory
🔸برای دسترسی به این آثار کانال نکتههای تاریخی را ببینید.
https://t.iss.one/Noktehaye_Tarikhi
@HistoryandMemory
👍2🙏1
▫️«اگر به اندازه بال پشهای به فرهنگ و تمدن ایران خدمت کرده باشم زندگانی من بیهوده نبوده است».
▪️ امروز سالروز درگذشت مجتبی مینوی است (۶ بهمن ۱۳۵۵).
* تاریخ ۷ بهمن که در ویکیپدیا آمده نادرست است.
📚 نقاشی چهره را از کتاب یادداشتهای مینوی، ج۱، به کوشش مهدی غریب و محمدعلی بهبودی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵ برداشتهام.
@HistoryandMemory
▪️ امروز سالروز درگذشت مجتبی مینوی است (۶ بهمن ۱۳۵۵).
* تاریخ ۷ بهمن که در ویکیپدیا آمده نادرست است.
📚 نقاشی چهره را از کتاب یادداشتهای مینوی، ج۱، به کوشش مهدی غریب و محمدعلی بهبودی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۵ برداشتهام.
@HistoryandMemory
👏3👍2❤1
🔹 دیدار قاسم غنی با فیلیپ حتی
«دوشنبه ۲۴ اردیبهشت[۱۳۲۴] مطابق ۱۴ مه ۱۹۴۵
امروز ساعت یازده پروفسور فیلیپ حتی که لبنانی اصلاً و فعلا تبعهٔ آمریکا و پروفسور عربی اونیورسیته پرینستون است و فعلا برای ملاقات نمایندگان لبنان به سانفرانسیسکو آمده ملاقات شد. مرد مهذب فاضل متینی است در حدود ۵۶ یا ۵۷ سال از عمرش میگذرد. صحبت مفصل از علوم و آداب ایرانی شد. از جمله راجع به آثار ابوعلی سينا و محمد بن زكريا و سایر بزرگان ایران صحبت شد. قرار شد که همه آثار آنها را در پرینستون جمع کند تا موقعیکه من به آنجا بروم ببینم، نیز راجع به هزارمین سال ابو علی سینا مفصلاً مذاکره شد که ترتیبی داده شود که اونیورسیته پرینستون در این کار شرکت کند. و نیز در موضوع ایجاد کرسی تدریس ادب و زبان فارسی در پرینستون صحبت شد و موکول به ملاقات ثانوی ما در پرینستون گردید».
....
«چهارشنبه ۲۶ سپتامبر
يک به ظهر به اتفاق آقای نواب به پرینستون که در یکساعتی نيويورک و در ایالت نیوجرزی است رفتیم. پروفسور فیلیپ حتی که اصلا بیروتی و فعلا تبعه آمریکا و پروفسور عربی اونیورسیته است به گار آمده و ما را ابتدا به اونیورسیته برد و به کتابخانه گارت برد. متجاوز از ۱۵۰ هزار جلد کتب راجع به شرق دارند که ده هزار آن كتب خطی عربی است و ۵۰۰ جلد فارسی و قریب ۴۰۰ جلد ترکی ولی کتب چاپ عربی و فارسی و ترکی نیز زیاد دارند. اخیراً چهار هزار جلد کتاب خطی عربی و فارسی و ترکی از یهودی که از انگلستان آمده به مبلغ ۶۵ هزار دلار خریدهاند که هنوز فهرست آن نوشته نشده از جمله قسمتی به خط ابنالاثیر است و کتابی از محيىالدين بن العربی به خط مصنف. این مجموعه را به قیمت نازل ۶۵ هزار دلار خریدهاند. حتی بعد مرا به خانه خود برد و ناهار داد زنش و دخترش نیز حاضر بودند».
📚 یادداشتهای قاسم غنی، ج ۲، صص ۴۳ و ۱۲۱.
* در کتابخانه فارسی دو کتاب از فیلیپ خوری حتی در دسترس است: تاریخ عرب ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده؛ شرق نزدیک در تاریخ با ترجمهٔ قمر آریان (زرینکوب).
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«دوشنبه ۲۴ اردیبهشت[۱۳۲۴] مطابق ۱۴ مه ۱۹۴۵
امروز ساعت یازده پروفسور فیلیپ حتی که لبنانی اصلاً و فعلا تبعهٔ آمریکا و پروفسور عربی اونیورسیته پرینستون است و فعلا برای ملاقات نمایندگان لبنان به سانفرانسیسکو آمده ملاقات شد. مرد مهذب فاضل متینی است در حدود ۵۶ یا ۵۷ سال از عمرش میگذرد. صحبت مفصل از علوم و آداب ایرانی شد. از جمله راجع به آثار ابوعلی سينا و محمد بن زكريا و سایر بزرگان ایران صحبت شد. قرار شد که همه آثار آنها را در پرینستون جمع کند تا موقعیکه من به آنجا بروم ببینم، نیز راجع به هزارمین سال ابو علی سینا مفصلاً مذاکره شد که ترتیبی داده شود که اونیورسیته پرینستون در این کار شرکت کند. و نیز در موضوع ایجاد کرسی تدریس ادب و زبان فارسی در پرینستون صحبت شد و موکول به ملاقات ثانوی ما در پرینستون گردید».
....
«چهارشنبه ۲۶ سپتامبر
يک به ظهر به اتفاق آقای نواب به پرینستون که در یکساعتی نيويورک و در ایالت نیوجرزی است رفتیم. پروفسور فیلیپ حتی که اصلا بیروتی و فعلا تبعه آمریکا و پروفسور عربی اونیورسیته است به گار آمده و ما را ابتدا به اونیورسیته برد و به کتابخانه گارت برد. متجاوز از ۱۵۰ هزار جلد کتب راجع به شرق دارند که ده هزار آن كتب خطی عربی است و ۵۰۰ جلد فارسی و قریب ۴۰۰ جلد ترکی ولی کتب چاپ عربی و فارسی و ترکی نیز زیاد دارند. اخیراً چهار هزار جلد کتاب خطی عربی و فارسی و ترکی از یهودی که از انگلستان آمده به مبلغ ۶۵ هزار دلار خریدهاند که هنوز فهرست آن نوشته نشده از جمله قسمتی به خط ابنالاثیر است و کتابی از محيىالدين بن العربی به خط مصنف. این مجموعه را به قیمت نازل ۶۵ هزار دلار خریدهاند. حتی بعد مرا به خانه خود برد و ناهار داد زنش و دخترش نیز حاضر بودند».
📚 یادداشتهای قاسم غنی، ج ۲، صص ۴۳ و ۱۲۱.
* در کتابخانه فارسی دو کتاب از فیلیپ خوری حتی در دسترس است: تاریخ عرب ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده؛ شرق نزدیک در تاریخ با ترجمهٔ قمر آریان (زرینکوب).
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🙏5👏1
🔸 جمع پهلویها در نیویورک
«چهارشنبه ۱۹ سپتامبر [۱۹۴۵/ ۲۸ شهریور ۱۳۲۴]
ظهر با آقای نواب در طبقه ۵۵ عمارت رکفلر که رستوران (کلوب) است، و آقای دکتر دفتری و دکتر فرهاد ناهار خوردیم. عصر آقای دکتر دفتری به اتفاق والاحضرت فاطمه پهلوی به واشنگتن رفتند، والاحضرت شمس پهلوی (مهر پهلبد) با آقای عزت مینباشیان (مهرداد پهلبد) شوهر خود در نیویورک هستند و قصد لوس آنجلس دارند. خانم مطلقه سرلشکر آتابای دختر بزرگ مرحوم (؟!) رضاشاه هم آمده به خیال معالجه. دخترش سیمین هم در مدرسه است. شاهپور غلامرضا (که نوه مجدالسلطنه است) در کلژ پرینستون در امتحانات ساقط شده خیال رفتن به لندن دارد، و فعلاً سر گردان است و در نيويورک در هتل زندگی میکند. والاحضرت عبدالرضا در انیورسیتهٔ هاروارد در کامبریج بوستون است و شاگرد خوبی است بسیار هم ممتاز است. شاهپور محمود رضا هم در مدرسهٔ دیگری است و خیال دارد به مدرسه کالیفرنیا برود. شاهدخت فاطمه پهلوی در مدرسهای نزديک نيويورک است. شب نیز با آقای نواب بودیم. آقای نواب جوان بسیار با محبت متین آبرو طلب نجیب و فاضل خوبی است. در پذیرائی و محبت ما ها هم افراط میکند . بسیار آبرومندانه زندگی میکند و عایدی ملکی خود را صرف نوکری دولت کرده و میکند. بسیار درست و متین است، افسوس که تغییر کرده و بنا است به ایران برگردد».
📚 یادداشتهای قاسم غنی، ج ۲، ۱۱۶-۱۱۷.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«چهارشنبه ۱۹ سپتامبر [۱۹۴۵/ ۲۸ شهریور ۱۳۲۴]
ظهر با آقای نواب در طبقه ۵۵ عمارت رکفلر که رستوران (کلوب) است، و آقای دکتر دفتری و دکتر فرهاد ناهار خوردیم. عصر آقای دکتر دفتری به اتفاق والاحضرت فاطمه پهلوی به واشنگتن رفتند، والاحضرت شمس پهلوی (مهر پهلبد) با آقای عزت مینباشیان (مهرداد پهلبد) شوهر خود در نیویورک هستند و قصد لوس آنجلس دارند. خانم مطلقه سرلشکر آتابای دختر بزرگ مرحوم (؟!) رضاشاه هم آمده به خیال معالجه. دخترش سیمین هم در مدرسه است. شاهپور غلامرضا (که نوه مجدالسلطنه است) در کلژ پرینستون در امتحانات ساقط شده خیال رفتن به لندن دارد، و فعلاً سر گردان است و در نيويورک در هتل زندگی میکند. والاحضرت عبدالرضا در انیورسیتهٔ هاروارد در کامبریج بوستون است و شاگرد خوبی است بسیار هم ممتاز است. شاهپور محمود رضا هم در مدرسهٔ دیگری است و خیال دارد به مدرسه کالیفرنیا برود. شاهدخت فاطمه پهلوی در مدرسهای نزديک نيويورک است. شب نیز با آقای نواب بودیم. آقای نواب جوان بسیار با محبت متین آبرو طلب نجیب و فاضل خوبی است. در پذیرائی و محبت ما ها هم افراط میکند . بسیار آبرومندانه زندگی میکند و عایدی ملکی خود را صرف نوکری دولت کرده و میکند. بسیار درست و متین است، افسوس که تغییر کرده و بنا است به ایران برگردد».
📚 یادداشتهای قاسم غنی، ج ۲، ۱۱۶-۱۱۷.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍5
▪️ امروز سالروز درگذشت سیدحسن تقیزاده است (۸ بهمن ۱۳۴۸).
▫️ مجتبی مینوی در سرآغاز جستاری که با عنوان «تقیزاده» نگاشته، در بزرگی تقیزاده چنین سخن رانده است: «هر ملت و مملکتی دارای بنیانهاست (institutions) و در زندگانی هر قومی اتفاق میافتد که یک شخص یا چند شخص در عصری از اعصار جزء بنیانهای آن قوم میشوند. در این عصر، از برای ما ایرانیان دو نفر را میتوان از جملهٔ بنیانهای ملت محسوب داشت، یکی مرحوم قزوینی بود و دیگر جناب آقای تقیزاده است. ولی بنیان را با «جناب» و «آقا» ممتاز نمیتوان ساخت و بیشک تقیزاده از آن بزرگتر است که او را بتوان با جناب و آقا عنوان و اعتباری بخشید». (نقد حال، ص ۴۷۰).
📷 سنگ گور سیدحسن تقیزاده که نامش از آن زدوده شده-در گورستان ظهیرالدوله تهران [از برگه دکتر مهرداد ملکزاده]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
▫️ مجتبی مینوی در سرآغاز جستاری که با عنوان «تقیزاده» نگاشته، در بزرگی تقیزاده چنین سخن رانده است: «هر ملت و مملکتی دارای بنیانهاست (institutions) و در زندگانی هر قومی اتفاق میافتد که یک شخص یا چند شخص در عصری از اعصار جزء بنیانهای آن قوم میشوند. در این عصر، از برای ما ایرانیان دو نفر را میتوان از جملهٔ بنیانهای ملت محسوب داشت، یکی مرحوم قزوینی بود و دیگر جناب آقای تقیزاده است. ولی بنیان را با «جناب» و «آقا» ممتاز نمیتوان ساخت و بیشک تقیزاده از آن بزرگتر است که او را بتوان با جناب و آقا عنوان و اعتباری بخشید». (نقد حال، ص ۴۷۰).
📷 سنگ گور سیدحسن تقیزاده که نامش از آن زدوده شده-در گورستان ظهیرالدوله تهران [از برگه دکتر مهرداد ملکزاده]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍5
📚 ناصر الرباط، تقیاالدين المقريزي: وجدان التاريخ المصري، قاهره، مرکز تراث للبحوث و الدرسات، ۲۰۲۴.
#تازهها
#مقریزی #تاریخ_مصر #تاریخنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
#تازهها
#مقریزی #تاریخ_مصر #تاریخنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3
«... در حالت کنونی دنیا که ملل شرقی و مخصوصاً اسلامی غالباً مقهور دول مسیحی اروپا شدهاند صحبت از اختلافات ترک و فارس و عرب و تحریک نفاق و کدورت بین این سه قوم که باید مثل یک ملت واحد یگانگی داشته باشند خطای عظیم سیاسی است. من شخصاً به ایرانیت سربلند و شرافتمند هستم و از اینکه نسبم به عرب میرسد افتخار دارم و اگر مرا عرب بخوانند دلگیر نمیشوم. از اینکه زبانم ترکی بوده و از ولایت ترکیزبانم نیز کمال خرسندی و عزت نفس دارم و اگر مرا ترک بگویند (نه به قصد طعن و بیبهره بودن از ایرانیّت) آن را بر خود توهینی نمیپندارم. بلکه از برادری با ملّت بزرگی که از چین تا بالکان بسط دارد و این زمان عزّت نفس و تقيّد به استقلال ملی آنها شایسته ستایش است عار ندارم و خوشوقتم.
لكن البتّه هیچ چیزی پیش من عزیزتر از ایران نیست و من خود را شش دانگ و صد درصد ایرانی میدانم به همان اندازه که کاوه و فریدون یا کوروش و داریوش ایرانی بودند و راضی نیستم یک در هزار هم از ایرانیت خود را با چیز دیگری ولو شریف باشد مبادله کنم و ورد زبان من آن است که «چو ایران مباشد تن من مباد».
و عقیدهٔ من این است که همۀ ایرانیها باید دارای این احساس باشند و با وجود تعلّق شدید و مشتعل به خاک و ملت و زبان خود بقدر خردلی بیگانگی و دوری نسبت به عرب و ترک نباید داشته باشند و این سه قوم را مثل یک ملت برادر خود بشمارند و هرگونه تعصّب جاهلانه و احمقانه برخلاف ترک و عرب و یا زبان آنها خطر مهلک و سمّ قاتل برای ایران است و هیچ خطائی در سیاست ملّی ایران بزرگتر و بدتر از این نیست. ورنه دستی ایجاد نفاق در میان اجزای بدن ملی خودمان و بیگانه شمردن اهل خوزستان و زنجان و اردبیل در این سیاست ملی ایران کفر است».
📚 سیدحسن تقیزاده، نامههای لندن، بهکوشش ایرج افشار، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۵، ص ۱۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
لكن البتّه هیچ چیزی پیش من عزیزتر از ایران نیست و من خود را شش دانگ و صد درصد ایرانی میدانم به همان اندازه که کاوه و فریدون یا کوروش و داریوش ایرانی بودند و راضی نیستم یک در هزار هم از ایرانیت خود را با چیز دیگری ولو شریف باشد مبادله کنم و ورد زبان من آن است که «چو ایران مباشد تن من مباد».
و عقیدهٔ من این است که همۀ ایرانیها باید دارای این احساس باشند و با وجود تعلّق شدید و مشتعل به خاک و ملت و زبان خود بقدر خردلی بیگانگی و دوری نسبت به عرب و ترک نباید داشته باشند و این سه قوم را مثل یک ملت برادر خود بشمارند و هرگونه تعصّب جاهلانه و احمقانه برخلاف ترک و عرب و یا زبان آنها خطر مهلک و سمّ قاتل برای ایران است و هیچ خطائی در سیاست ملّی ایران بزرگتر و بدتر از این نیست. ورنه دستی ایجاد نفاق در میان اجزای بدن ملی خودمان و بیگانه شمردن اهل خوزستان و زنجان و اردبیل در این سیاست ملی ایران کفر است».
📚 سیدحسن تقیزاده، نامههای لندن، بهکوشش ایرج افشار، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۵، ص ۱۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3👏2
🔹 ایران سرچ: پایگاهی تازه برای جستجو در منابع و مطالعات
🔸 این پایگاه در آغاز راه است و بهتدریج آثار دیگر به آن اضافه خواهد شد.
🔹 کار ارزشمندی است؛ به دنبال حامی مالی هم هستند.
https://iransearch.org/
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔸 این پایگاه در آغاز راه است و بهتدریج آثار دیگر به آن اضافه خواهد شد.
🔹 کار ارزشمندی است؛ به دنبال حامی مالی هم هستند.
https://iransearch.org/
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3🙏1
🔹 روزنوشت شاهرخ مسکوب در دوازدهم بهمن ۱۳۵۷
«۵۷/۱۱/۱۲
امروز آیتالله آمد اول پای تلهویزیون لم دادیم و قهوه فرانسه به دست منتظر ماندیم هم بهترین دید را داشته باشیم و هم انبوه مردم را از چشم تیزبین دوربین ببینیم. آن افتضاح پیش آمد. با گیتا رفتیم به چهارراه پهلوی و در تقاطع شاهرضا-صبا مستقر شدیم. پیدا بود که دیدن آیتالله نه ممکن بود و نه هدف بود از نظر هیئت ظاهر بهر تقدیر یکی است چون دیگران ولی مردم دیدن داشتند. همه جور از هر سن و صنفی، از هر طبقه و گروهی بود. آرام، خوشحال با چهرههای باز و پاک شده از خاکستر تحقیر و توهین آن فرعون و دستگاهش که میخواست دمشان را بگیرد و بیرون بیندازد از كودک و پیرزن چادری و بزرگ و كوچک، کسی نبود که نباشد تجربه عجیبی بود که دیگر اتفاق نمیافتد. هرگز تهران را اینجوری ندیده بودم و و دیگر هرگز نخواهم دید «خلق همه سر بسر نهال خدا» بودند با شاخههای زلال باران خورده، سبزِ سبز که مثل درختهای شاد راه میرفتند و بهار در دستشان بود و طراوت سرکش روئیدن در دلشان روی خاک گلگون و رنگارنگ دلهره و امید میخرامیدند چه فکر فقیر و چه زبان الکنی دارم!
خمینی تهران را، ایران را فتح کرد تا کنون نه کسی اینطوری وارد تهران شده بود و نه تهران هرگز اینطور آغوشش را به روی کسی باز کرده بود. شاید هیچ کسی اینجوری به هیچ شهری پا نگذاشته بود. آن تهران دودزده با خیابانهای متراکم و اتومبیلهای شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبی اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را بازیافته بود و مثل دختری شاداب و معصوم تسلیم این «روحالله» شده بود. مثل مریم باکره که پنهان تن خود را به روحالقدس گشوده بود و آن را در خود پذیرفته بود، شهر درِ قلبش را به روی این مرد باز کرد و یحیای خود را در کُنه جانش جا داد. او شهر را - و ملت را در خون جوانانش تعمید داده بود و اينك كه شهر «پاک و صافی از چاه طبیعت» خود بیرون میآمد صفای پاک و آزادش را جشن می گرفت.
کاش «روح الله» هرگز چون صلیبی بر دوش شهر (و کشور که هر دو هم در لغت و هم در معنا از يک ريشهاند) نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد، یار شاطر باشد. هر چند که در حقیقت هم اکنون شهر از گور خود برخاسته، از مرگ خروج کرده و به صحرای زندگی بازگشته است».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۵۴-۵۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«۵۷/۱۱/۱۲
امروز آیتالله آمد اول پای تلهویزیون لم دادیم و قهوه فرانسه به دست منتظر ماندیم هم بهترین دید را داشته باشیم و هم انبوه مردم را از چشم تیزبین دوربین ببینیم. آن افتضاح پیش آمد. با گیتا رفتیم به چهارراه پهلوی و در تقاطع شاهرضا-صبا مستقر شدیم. پیدا بود که دیدن آیتالله نه ممکن بود و نه هدف بود از نظر هیئت ظاهر بهر تقدیر یکی است چون دیگران ولی مردم دیدن داشتند. همه جور از هر سن و صنفی، از هر طبقه و گروهی بود. آرام، خوشحال با چهرههای باز و پاک شده از خاکستر تحقیر و توهین آن فرعون و دستگاهش که میخواست دمشان را بگیرد و بیرون بیندازد از كودک و پیرزن چادری و بزرگ و كوچک، کسی نبود که نباشد تجربه عجیبی بود که دیگر اتفاق نمیافتد. هرگز تهران را اینجوری ندیده بودم و و دیگر هرگز نخواهم دید «خلق همه سر بسر نهال خدا» بودند با شاخههای زلال باران خورده، سبزِ سبز که مثل درختهای شاد راه میرفتند و بهار در دستشان بود و طراوت سرکش روئیدن در دلشان روی خاک گلگون و رنگارنگ دلهره و امید میخرامیدند چه فکر فقیر و چه زبان الکنی دارم!
خمینی تهران را، ایران را فتح کرد تا کنون نه کسی اینطوری وارد تهران شده بود و نه تهران هرگز اینطور آغوشش را به روی کسی باز کرده بود. شاید هیچ کسی اینجوری به هیچ شهری پا نگذاشته بود. آن تهران دودزده با خیابانهای متراکم و اتومبیلهای شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبی اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را بازیافته بود و مثل دختری شاداب و معصوم تسلیم این «روحالله» شده بود. مثل مریم باکره که پنهان تن خود را به روحالقدس گشوده بود و آن را در خود پذیرفته بود، شهر درِ قلبش را به روی این مرد باز کرد و یحیای خود را در کُنه جانش جا داد. او شهر را - و ملت را در خون جوانانش تعمید داده بود و اينك كه شهر «پاک و صافی از چاه طبیعت» خود بیرون میآمد صفای پاک و آزادش را جشن می گرفت.
کاش «روح الله» هرگز چون صلیبی بر دوش شهر (و کشور که هر دو هم در لغت و هم در معنا از يک ريشهاند) نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد، یار شاطر باشد. هر چند که در حقیقت هم اکنون شهر از گور خود برخاسته، از مرگ خروج کرده و به صحرای زندگی بازگشته است».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۵۴-۵۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🤣4👍2🤯2😁1
🔸 خاطره صادق زیباکلام از روز ورود امام خمینی به ایران
« "سازمان ملی دانشگاهیان" نهادی متشکل از اساتید انقلابی دانشگاههای تهران، شریف، پلیتکنیک و شهید بهشتی که یکی دو ماهی میشد اداره دانشگاهها را در دست گرفته بود. آنروز مسئولیت نگهبانی درب اصلی دانشگاه تهران را با یک بازو بند “انتظامات” سپرده بود بمن. خودم هم دقیقا نمیدانستم چکار میبایستی میکردم؟ اما از ساعات اولیه ۱۲ بهمن در “پستم” حاضر بودم. قرار بود بپاس ارج نهادن به نقش بیبدیل مبارزات دانشگاه و شهدایِ دانشجویی در مبارزه علیه رژیم شاه، امام نخستین سخنرانی شان را بعد از ورود بکشور در برابرِ دانشگاه ایراد نمایند و سپس از مسیر خیابان حافظ بسمت بهشت زهرا بروند.
“کمیته استقبال” برنامه ورود امام را تنظیم کرده بود. یکی از تصمیمات آن بود که بعد از نشستن هواپیما،چه کسی از پلههای هواپیما بالا رفته و باستقبال امام برود؟ بعد از مباحث زیاد و همچون ارج نهادن به جایگاه دانشگاه تهران، قرار میشود که آن وظیفه به مرحوم حجت الاسلام حسن لاهوتی اشکوری گذارده شود. شاید سخنی باغراق نرفته باشد اگر گفته شود که کمتر روحانی باندازه ایشان شکنجه میشود. اعضا گروه سرود هم بعد از چانه زنی با مجاهدین انتخاب میشوند و سرود “خمینی ای امام” را میخوانند. در فرودگاه همه چیز کم و بیش طبق برنامه پیش میرود. امام سوار بر شورلت بلیزر که رانندگی آنرا آقای محسن رفیق دوست برعهده داشت از فرودگاه خارج شده و بسمت میدان آزادی میایند. اما ازدحام جمعیت همه برنامهها را برهم میریزد.
نمیدانم آنروز چند میلیون آمده بودند. اما از جلوی دانشگاه جمعیت بود تا خود فرودگاه. میلیونها نفر از مناطق اطراف تهران و شهرستاهای دیگر خودشان را به تهران رسانیده بودند. یکی از دلائل آن همه جمعیت، شایعاتی مبنی بر بستن فرودگاه از طرف دولت دکتر شاهپور بختیار بود. وقتی میلیونها نفر شعار میدادند “خمینی خمینی قلب ما باند فرودگاه تو” گویی تا عرش بلرزه در میامد. ازدحامِ جمعیت باعث از کارافتادن اتوموبیل امام میشود. مهندس هاشم صباغیان مغز متفکر کمیته استقبال با هماهمنگی هُمافرانی که به انقلاب پیوسته بودند امام را باتفاق آقای ناطق نوری با هلی کوپتربه بهشت زهرا میرسانند.
مابقی داستان را میدانیم. سازمان ملی دانشگاهیان منحل شد، دانشگاه باتهام وابستگی بغرب تعطیل شد، صباغیان آمریکایی از آب درآمد، لاهوتی مورد غضب قرار گرفت…الی آخر».
🔗 برگرفته از تارنمای خاطرهنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
« "سازمان ملی دانشگاهیان" نهادی متشکل از اساتید انقلابی دانشگاههای تهران، شریف، پلیتکنیک و شهید بهشتی که یکی دو ماهی میشد اداره دانشگاهها را در دست گرفته بود. آنروز مسئولیت نگهبانی درب اصلی دانشگاه تهران را با یک بازو بند “انتظامات” سپرده بود بمن. خودم هم دقیقا نمیدانستم چکار میبایستی میکردم؟ اما از ساعات اولیه ۱۲ بهمن در “پستم” حاضر بودم. قرار بود بپاس ارج نهادن به نقش بیبدیل مبارزات دانشگاه و شهدایِ دانشجویی در مبارزه علیه رژیم شاه، امام نخستین سخنرانی شان را بعد از ورود بکشور در برابرِ دانشگاه ایراد نمایند و سپس از مسیر خیابان حافظ بسمت بهشت زهرا بروند.
“کمیته استقبال” برنامه ورود امام را تنظیم کرده بود. یکی از تصمیمات آن بود که بعد از نشستن هواپیما،چه کسی از پلههای هواپیما بالا رفته و باستقبال امام برود؟ بعد از مباحث زیاد و همچون ارج نهادن به جایگاه دانشگاه تهران، قرار میشود که آن وظیفه به مرحوم حجت الاسلام حسن لاهوتی اشکوری گذارده شود. شاید سخنی باغراق نرفته باشد اگر گفته شود که کمتر روحانی باندازه ایشان شکنجه میشود. اعضا گروه سرود هم بعد از چانه زنی با مجاهدین انتخاب میشوند و سرود “خمینی ای امام” را میخوانند. در فرودگاه همه چیز کم و بیش طبق برنامه پیش میرود. امام سوار بر شورلت بلیزر که رانندگی آنرا آقای محسن رفیق دوست برعهده داشت از فرودگاه خارج شده و بسمت میدان آزادی میایند. اما ازدحام جمعیت همه برنامهها را برهم میریزد.
نمیدانم آنروز چند میلیون آمده بودند. اما از جلوی دانشگاه جمعیت بود تا خود فرودگاه. میلیونها نفر از مناطق اطراف تهران و شهرستاهای دیگر خودشان را به تهران رسانیده بودند. یکی از دلائل آن همه جمعیت، شایعاتی مبنی بر بستن فرودگاه از طرف دولت دکتر شاهپور بختیار بود. وقتی میلیونها نفر شعار میدادند “خمینی خمینی قلب ما باند فرودگاه تو” گویی تا عرش بلرزه در میامد. ازدحامِ جمعیت باعث از کارافتادن اتوموبیل امام میشود. مهندس هاشم صباغیان مغز متفکر کمیته استقبال با هماهمنگی هُمافرانی که به انقلاب پیوسته بودند امام را باتفاق آقای ناطق نوری با هلی کوپتربه بهشت زهرا میرسانند.
مابقی داستان را میدانیم. سازمان ملی دانشگاهیان منحل شد، دانشگاه باتهام وابستگی بغرب تعطیل شد، صباغیان آمریکایی از آب درآمد، لاهوتی مورد غضب قرار گرفت…الی آخر».
🔗 برگرفته از تارنمای خاطرهنگاری
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤1
▪️امروز سالروز درگذشت عباس زریاب خویی است (۱۴ بهمن ۱۳۷۳ش).
🔹ذکر جمیل استاد زریاب خویی در نامهٔ استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) به استاد هادی عالم زاده:
«باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد».
📚عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔹ذکر جمیل استاد زریاب خویی در نامهٔ استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) به استاد هادی عالم زاده:
«باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد».
📚عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3❤1
زندگانی من زریاب خویی.pdf
728.1 KB
▪️ زریاب خویی، عباس، «زندگانی من»، در تحقیقات اسلامی؛ یادنامۀ دکتر عباس زریاب خویی، س ۱۰، ش ۱ و ۲، ۱۳۷۴.
🙏1
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
زندگانی من زریاب خویی.pdf
🔹 زریاب خویی و شوق کتابخوانی
«... از همان زمان که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم شوق غریبی برای خواندن دامنگیر من شد و این شوق به حدی زیاد بود که به مرز بیماری و جنون رسیده بود. من هر چه پول به دستم میافتاد به کتاب میدادم و علاوه بر آن از صندوق پول پدرم بدون اجازۀ او پول برمیداشتم و کتاب میخریدم. این کار مزاحمتها و شکنجهها و سرزنشهای زیادی برای من تولید کرد. این کار در شهر کوچک ما بیسابقه بود. ممکن بود کودکانی از جیب و کیسۀ باباهای خود پول بردارند اما آن پول را صرف خرید شیرینی و بستنی و گاهی اوقات قمار میکردند. هرگز دیده نشده بود که کسی پول پدرش را بردارد و کتاب بخرد! در شهر ما یک کتابفروش معتبر بیشتر نبود و نام مدیر آن میرزا عبدالله سنائی بود. آن مرحوم با من همراهی داشت و کتابهایی را که تازه وارد میکرد به من نشان میداد و قرض میداد. کتابفروشیهای دورهگردی نیز بودند که کتابهای کهنه را از خانهها گرفته و میفروختند. من مشتری پروپاقرص آنها نیز بودم. اما کتابها بیشتر دینی و حکایات و قصص و داستانهای دینی بود. مختارنامه و حملۀ حیدری و مسیّبنامه و حق الیقین و حیاتالقلوب مجلسی از جملۀ این کتابها بودند. کلیله و دمنه و انوار سهیلی و فرج بعد از شدّت و خزان و بهار نیز در میان این کتابها دیده میشد. از کتابهای داستانهای غیر دینی، اسکندرنامه و الف لیله و امیر ارسلان نیز زیاد بود.
📚 زریاب خویی، عباس، «زندگانی من»، در تحقیقات اسلامی؛ یادنامۀ دکتر عباس زریاب خویی، س ۱۰، ش ۱ و ۲، ۱۳۷۴، صص ۲۶-۲۷.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«... از همان زمان که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم شوق غریبی برای خواندن دامنگیر من شد و این شوق به حدی زیاد بود که به مرز بیماری و جنون رسیده بود. من هر چه پول به دستم میافتاد به کتاب میدادم و علاوه بر آن از صندوق پول پدرم بدون اجازۀ او پول برمیداشتم و کتاب میخریدم. این کار مزاحمتها و شکنجهها و سرزنشهای زیادی برای من تولید کرد. این کار در شهر کوچک ما بیسابقه بود. ممکن بود کودکانی از جیب و کیسۀ باباهای خود پول بردارند اما آن پول را صرف خرید شیرینی و بستنی و گاهی اوقات قمار میکردند. هرگز دیده نشده بود که کسی پول پدرش را بردارد و کتاب بخرد! در شهر ما یک کتابفروش معتبر بیشتر نبود و نام مدیر آن میرزا عبدالله سنائی بود. آن مرحوم با من همراهی داشت و کتابهایی را که تازه وارد میکرد به من نشان میداد و قرض میداد. کتابفروشیهای دورهگردی نیز بودند که کتابهای کهنه را از خانهها گرفته و میفروختند. من مشتری پروپاقرص آنها نیز بودم. اما کتابها بیشتر دینی و حکایات و قصص و داستانهای دینی بود. مختارنامه و حملۀ حیدری و مسیّبنامه و حق الیقین و حیاتالقلوب مجلسی از جملۀ این کتابها بودند. کلیله و دمنه و انوار سهیلی و فرج بعد از شدّت و خزان و بهار نیز در میان این کتابها دیده میشد. از کتابهای داستانهای غیر دینی، اسکندرنامه و الف لیله و امیر ارسلان نیز زیاد بود.
📚 زریاب خویی، عباس، «زندگانی من»، در تحقیقات اسلامی؛ یادنامۀ دکتر عباس زریاب خویی، س ۱۰، ش ۱ و ۲، ۱۳۷۴، صص ۲۶-۲۷.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍1👏1
🔹 دو نامه اداری-دانشگاهی از پنجاه سال پیش (نشانهای از کار علمی درست و دقیق)
📜 گزارش پیشرفت رساله دکتری دانشجو (هادی عالمزاده) به استاد راهنما (دکتر امیرحسن یزدگری) و نامه استاد راهنما به مدیر گروه
🔸 تازه سه سال پس از این نامه در اسفند ۱۳۵۵ هادی عالم زاده از رساله خود دفاع کرد!
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📜 گزارش پیشرفت رساله دکتری دانشجو (هادی عالمزاده) به استاد راهنما (دکتر امیرحسن یزدگری) و نامه استاد راهنما به مدیر گروه
🔸 تازه سه سال پس از این نامه در اسفند ۱۳۵۵ هادی عالم زاده از رساله خود دفاع کرد!
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👏5👍3👌2
🔸 ترور شاه در نیمهٔ بهمن ۲۷؛ معمای «ناصر فنر» و دختر مرتبط با سفارت انگلستان
✍ مهرداد خدیر:
ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ خورشیدی، محمدرضاشاه پهلوی در مقابل دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران هدف ۵ گلولهٔ فردی به نام «ناصر فخرآرایی» قرار گرفت که با عنوان خبرنگار روزنامهٔ «پرچم اسلام» در محل حضور یافته بود.
سه گلوله به کلاه شاه و دو گلولهٔ دیگر به لب و پشت شاه اصابت کرد و با این که ترور در چند قدمی اتفاق افتاده بود، تنها دو زخم سطحی بر جای ماند و آسیب جدی به پادشاهِ ۲۹ ساله وارد نیامد و توانست بعد از آن پیام هم بفرستد (هر چند این شایعه در شهر پیچید که شاه دیگر نمیتواند سبیل بگذارد اگرچه پیش از آن هم سبیل خود را میتراشید و اتفاقا شاه به خاطر سالهای تحصیل در سوییس، دوست داشت تصویری متفاوت با رهبران منطقه - همه با سبیل - و حتی پدرش داشته باشد).
...
«دانشگاه تهران؛ ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷» را میتوان کاملترین مجموعهٔ اسناد دربارهٔ این واقعه دانست که انتشارات خجسته به کوشش «محسن رزمجو خوزانی» منتشر کرده است،....
🔗 در عصر ایران یا تاریخ ایرانی بخوانید. یادداشت تازه در هممیهن امروز.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
✍ مهرداد خدیر:
ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ خورشیدی، محمدرضاشاه پهلوی در مقابل دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران هدف ۵ گلولهٔ فردی به نام «ناصر فخرآرایی» قرار گرفت که با عنوان خبرنگار روزنامهٔ «پرچم اسلام» در محل حضور یافته بود.
سه گلوله به کلاه شاه و دو گلولهٔ دیگر به لب و پشت شاه اصابت کرد و با این که ترور در چند قدمی اتفاق افتاده بود، تنها دو زخم سطحی بر جای ماند و آسیب جدی به پادشاهِ ۲۹ ساله وارد نیامد و توانست بعد از آن پیام هم بفرستد (هر چند این شایعه در شهر پیچید که شاه دیگر نمیتواند سبیل بگذارد اگرچه پیش از آن هم سبیل خود را میتراشید و اتفاقا شاه به خاطر سالهای تحصیل در سوییس، دوست داشت تصویری متفاوت با رهبران منطقه - همه با سبیل - و حتی پدرش داشته باشد).
...
«دانشگاه تهران؛ ساعت ۳ بعدازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷» را میتوان کاملترین مجموعهٔ اسناد دربارهٔ این واقعه دانست که انتشارات خجسته به کوشش «محسن رزمجو خوزانی» منتشر کرده است،....
🔗 در عصر ایران یا تاریخ ایرانی بخوانید. یادداشت تازه در هممیهن امروز.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍4
🔹 [افسانه آب حیات: روایت ازبکی]
«افسانه آب حیات در هر گوشه ای از دنیا صورت مخصوص به خود دارد. به نظر مخلص جالبترین نمونه آن آنچه ظاهراً در ازبکستان است بدین طریق خلاصه میشود که در قدیم الایام - اسکندر ذوالقرنین پس از فتوحات بسیار در طلب آب حیات در آمد، او را به چشمه آب حیات رهنمودند که در فضای تاریک سایه درختان جنگل قرار داشت. اسکندر جام طلایی را در چشمه زدو پر آب کرد و محاذی دهان آورد، در همین حال پیر مردی در برابر او ظاهر شد (ظاهراً باید همان خضر باشد) و بلافاصله گفت: فرزندم ازین آب مخور که عمر جاودان خواهی یافت. اسکندر با تعجب گفت درست ولی من اصلاً برای همین کار آمدهام. پیر گفت: عجله مکن فرزندم اول سر گذشت مرا بشنو، سپس اگر خواستی آب بنوش! سه هزار سال پیش، من پس از آنکه تمام دنیا را فتح کردم و هیچکس از سطوت من در امان نبود من خود را به راهنمائی دوستان به این چشمه رساندم و از آن آب خوردم. البته این منتهای آرزوی من بود صد سال گذشت ناگهان قیام مردم عليه من شروع شده انقلاب مرا از تاج و تخت دور کرد و مردم مرا بصورت قاتل و جبار شناختند، بالنتیجه بعد از آن هر جائی رسیدم مردم آب دهان به صورتم میانداختند و به عنوان چپاولگری آدمکش به یکدیگر نشان میدادند، کارهایی که من کرده بودم از نوع همین کارهایی بود که تو کردهای، ولی مردم که این حرفها سرشان نمیشود. [لابد آن پیر حرفهای دیگر هم زده است، مثلاً اینکه روزگاری خواهد رسید که تو دیگر هیچ کس را نخواهی شناخت - همه دوستان و هم سنهای تو مردهاند - بچهها و نوههای آنها در تو به چشم غریب مینگرند، یا روزگاری خواهد رسید که تو تبدیل خواهد شد به عمله موت - یعنی شب و روز باید در مجلس پُرسه ( ترحیم) یکی از دوستان شرکت کنی!
بگو به خضر، بجز مرگ دوستان دیدن
چه حاصل است ازين عمر جاودانه ترا
لابد از بیماری.های آخر عمر و تکراریهای صبح و ظهر و شب هم حرف زده است:
شب خیالات و، همه روز تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
ولی به هر حال ازبکها دیگر بقیه این حرفها را یادداشت نکردهاند و همینقدر گفتهاند که]: پیر غایب شد. اسکندر لحظهای مکث کرد. کوزهای آب همراه برداشت و به راه افتاد و به کاخ خود رسید آب را در جائی پنهان کرد. مدتی بعد بیمار شد و چون احساس مرگ کرد، کوزه آب را خواست. مدتی با خود فکر کرد آیا آب حیات بنوشد یا به مرگ تسلیم شود؟ در آخرین لحظات تصمیم خود را گرفت، کوزه سفالین خوش نقش و نگار را به بیرون پرتاب کرد و خود نیز لحظه ای بعد درگذشت. سه درخت نارون سیاه هنوز از عهد اسکندر برجایست. آب حیات کوزهای که به بیرون پرتاب شده بود، پای این درخت ها ریخته بود.....»
(اقتباس از ادبیات عامیانه ازبکستان به قلم Kruzkhovsky مجله اسپوتنیک، چاپ شوروی اوت ۱۹۸۲ ص ۸۲ ، ترجمه دخترم حمیده باستانی پاریزی)، دخترم که فعلاً مقیم کاناداست- و به آب حیات نیاگارا و ظلمات قطب شمال نزدیک شده است!».
📚 محمدابراهیم باستانیپاریزی، نون جو و دوغ گو، ص ۲۰، پاورقی شماره ۲.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«افسانه آب حیات در هر گوشه ای از دنیا صورت مخصوص به خود دارد. به نظر مخلص جالبترین نمونه آن آنچه ظاهراً در ازبکستان است بدین طریق خلاصه میشود که در قدیم الایام - اسکندر ذوالقرنین پس از فتوحات بسیار در طلب آب حیات در آمد، او را به چشمه آب حیات رهنمودند که در فضای تاریک سایه درختان جنگل قرار داشت. اسکندر جام طلایی را در چشمه زدو پر آب کرد و محاذی دهان آورد، در همین حال پیر مردی در برابر او ظاهر شد (ظاهراً باید همان خضر باشد) و بلافاصله گفت: فرزندم ازین آب مخور که عمر جاودان خواهی یافت. اسکندر با تعجب گفت درست ولی من اصلاً برای همین کار آمدهام. پیر گفت: عجله مکن فرزندم اول سر گذشت مرا بشنو، سپس اگر خواستی آب بنوش! سه هزار سال پیش، من پس از آنکه تمام دنیا را فتح کردم و هیچکس از سطوت من در امان نبود من خود را به راهنمائی دوستان به این چشمه رساندم و از آن آب خوردم. البته این منتهای آرزوی من بود صد سال گذشت ناگهان قیام مردم عليه من شروع شده انقلاب مرا از تاج و تخت دور کرد و مردم مرا بصورت قاتل و جبار شناختند، بالنتیجه بعد از آن هر جائی رسیدم مردم آب دهان به صورتم میانداختند و به عنوان چپاولگری آدمکش به یکدیگر نشان میدادند، کارهایی که من کرده بودم از نوع همین کارهایی بود که تو کردهای، ولی مردم که این حرفها سرشان نمیشود. [لابد آن پیر حرفهای دیگر هم زده است، مثلاً اینکه روزگاری خواهد رسید که تو دیگر هیچ کس را نخواهی شناخت - همه دوستان و هم سنهای تو مردهاند - بچهها و نوههای آنها در تو به چشم غریب مینگرند، یا روزگاری خواهد رسید که تو تبدیل خواهد شد به عمله موت - یعنی شب و روز باید در مجلس پُرسه ( ترحیم) یکی از دوستان شرکت کنی!
بگو به خضر، بجز مرگ دوستان دیدن
چه حاصل است ازين عمر جاودانه ترا
لابد از بیماری.های آخر عمر و تکراریهای صبح و ظهر و شب هم حرف زده است:
شب خیالات و، همه روز تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
ولی به هر حال ازبکها دیگر بقیه این حرفها را یادداشت نکردهاند و همینقدر گفتهاند که]: پیر غایب شد. اسکندر لحظهای مکث کرد. کوزهای آب همراه برداشت و به راه افتاد و به کاخ خود رسید آب را در جائی پنهان کرد. مدتی بعد بیمار شد و چون احساس مرگ کرد، کوزه آب را خواست. مدتی با خود فکر کرد آیا آب حیات بنوشد یا به مرگ تسلیم شود؟ در آخرین لحظات تصمیم خود را گرفت، کوزه سفالین خوش نقش و نگار را به بیرون پرتاب کرد و خود نیز لحظه ای بعد درگذشت. سه درخت نارون سیاه هنوز از عهد اسکندر برجایست. آب حیات کوزهای که به بیرون پرتاب شده بود، پای این درخت ها ریخته بود.....»
(اقتباس از ادبیات عامیانه ازبکستان به قلم Kruzkhovsky مجله اسپوتنیک، چاپ شوروی اوت ۱۹۸۲ ص ۸۲ ، ترجمه دخترم حمیده باستانی پاریزی)، دخترم که فعلاً مقیم کاناداست- و به آب حیات نیاگارا و ظلمات قطب شمال نزدیک شده است!».
📚 محمدابراهیم باستانیپاریزی، نون جو و دوغ گو، ص ۲۰، پاورقی شماره ۲.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍4❤1