▪️دکتر کریم مجتهدی، استاد برجسته و فرهیخته فلسفه، امروز درگذشت (۲۵ دی ۱۴۰۲).
روانش به مینو جهان شاد باد!
«من متولد شهریور ۱۳۰۹ هستم و البته روزش را دقیق نمیدانم در تبریز به دنیا آمدم و پدرم از خانوادهای روحانی بود. جد بزرگ ما میرزا جواد مجتهد تبریزی بوده است که چهرهای تاریخی است. اگر مسأله رژی و تحریم تنباکو را مطالعه کنید در نامهای که سید جمالالدین اسدآبادی به میرزای شیرازی نوشته بعد از میرزای شیرازی اسم همین میرزا جواد مجتهد تبریزی میآید. نامه خطاب به دوازده تن از روحانیان سرشناس آن دوره است که اولی میرزا رضای شیرازی و دومی میرزا جواد تبریزی است. پدرم نوۀ میرزا جواد بود و اسم پدر بزرگ را روی او هم گذاشته بودند. من در خانهای متولد شدم که از زمان میرزا جواد باقی مانده بود. آن خانه الان خراب شده اما سردرش هنوز هست. خانهای بود ،قدیمی با سه در و چند حیاط بزرگ و اندرونی و بیرونی. کلاً معماری کاملاً قدیمی داشت. اسم محلۀ ما محلۀ مجتهدیها بود که تصور میکنم هنوز هم چنین اسمی داشته باشد به این جهت که افراد زیادی از خانواده مجتهدی در آن زندگی میکردند. من دو سال اول ابتدایی را در تبریز درس خواندم و در واقع دوره تحصیلات دبستانم را در تهران گذراندم».
📚«درد فلسفه، درس فلسفه است: گفتوگو با دکتر کریم مجتهدی» در درد فلسفه، درس فلسفه: جشننامه استاد دکتر کریم مجتهدی، بهکوشش محمد رئیسزاده، بابک عباسی و محمد منصورهاشمی، تهران، کویر، ۱۳۸۴، ص ۹.
@HistoryandMemory
روانش به مینو جهان شاد باد!
«من متولد شهریور ۱۳۰۹ هستم و البته روزش را دقیق نمیدانم در تبریز به دنیا آمدم و پدرم از خانوادهای روحانی بود. جد بزرگ ما میرزا جواد مجتهد تبریزی بوده است که چهرهای تاریخی است. اگر مسأله رژی و تحریم تنباکو را مطالعه کنید در نامهای که سید جمالالدین اسدآبادی به میرزای شیرازی نوشته بعد از میرزای شیرازی اسم همین میرزا جواد مجتهد تبریزی میآید. نامه خطاب به دوازده تن از روحانیان سرشناس آن دوره است که اولی میرزا رضای شیرازی و دومی میرزا جواد تبریزی است. پدرم نوۀ میرزا جواد بود و اسم پدر بزرگ را روی او هم گذاشته بودند. من در خانهای متولد شدم که از زمان میرزا جواد باقی مانده بود. آن خانه الان خراب شده اما سردرش هنوز هست. خانهای بود ،قدیمی با سه در و چند حیاط بزرگ و اندرونی و بیرونی. کلاً معماری کاملاً قدیمی داشت. اسم محلۀ ما محلۀ مجتهدیها بود که تصور میکنم هنوز هم چنین اسمی داشته باشد به این جهت که افراد زیادی از خانواده مجتهدی در آن زندگی میکردند. من دو سال اول ابتدایی را در تبریز درس خواندم و در واقع دوره تحصیلات دبستانم را در تهران گذراندم».
📚«درد فلسفه، درس فلسفه است: گفتوگو با دکتر کریم مجتهدی» در درد فلسفه، درس فلسفه: جشننامه استاد دکتر کریم مجتهدی، بهکوشش محمد رئیسزاده، بابک عباسی و محمد منصورهاشمی، تهران، کویر، ۱۳۸۴، ص ۹.
@HistoryandMemory
👍6❤2😢2
Forwarded from | پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
شاه رفت: گزارش روز رفتن شاه در اعترافات ژنرال: خاطرات ارتشبد عباس قرهباغی آخرین رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران و عضو شورای سلطنت ( مرداد- بهمن ۵۷)، نوشته عباس قرهباغی، تهران: نشر نی، ۱۳۶۵.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
❤1
Forwarded from | پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
«۱۳۵۷/۱۰/۲۶
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
👍5👎1
▪️میدان قاپق در طهران
یکنفر را کشتند، مردم تماشا میکنند.
سال ۱۸۹۶
ظاهراً آن فرد به دستور شاه اعدام شده است.
▫️از برگه مجلهی ملانصرالدین
* ۱۸۹۶م./ ۱۲۷۵ش.، سال آخر پادشاهی ناصرالدین شاه و سال اول پادشاهی مظفرالدینشاه است.
@HistoryandMemory
یکنفر را کشتند، مردم تماشا میکنند.
سال ۱۸۹۶
ظاهراً آن فرد به دستور شاه اعدام شده است.
▫️از برگه مجلهی ملانصرالدین
* ۱۸۹۶م./ ۱۲۷۵ش.، سال آخر پادشاهی ناصرالدین شاه و سال اول پادشاهی مظفرالدینشاه است.
@HistoryandMemory
▪️امروز سالروز درگذشت علی دشتی است (۲۶ دی ۱۳۶۰).
▫️برای شناخت زندگی و کارنامه او خواندن مدخل «دشتی، علی» در دانشنامه جهان اسلام نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و سودمند است. در بخشی از این مقاله درباره کتاب مناقشهبرانگیز «بیستوسه سال» چنین آمده:
«بیستوسه سال (چاپ نخست: ظاهراً بیروت ۱۳۵۳ش)، با چند چاپ غیرمجاز پیش و پس از انقلاب، کتابی است بسیار بحثانگیز با مشخصات کتابشناختی مبهم، که آن هم به دشتی منسوب است. پیش از چاپ کتاب در لبنان، مجلهٔ کاوه (چاپ مونیخ) در شمارهٔ ۴۵، نوروز ۱۳۵۲، اقدام به چاپ بخش اول بیستوسه سال کرد و با آنکه نام نویسنده به درخواست خود او درج نشده بود، معرّف کتاب (جواد وهابزاده) با اشارات صریح و ذکر قرائن متعدد او را به خوانندگان شناساند. انتشار این بخشها تا شمارهٔ ۵۸ (خرداد ۱۳۵۴) ادامه یافت و از آن پس با اعلام چاپ جداگانه آن، نیازی به ادامهٔ انتشار دیده نشد. بگلی این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده (لندن ۱۳۶۴ش/۱۹۸۵) و مقدمهای بر آن نوشتهاست. پل اسپراکمن هم بر ترجمهٔ بگلی نقدی نوشته و دربارهٔ مؤلف کتاب هم اظهارنظرهایی کردهاست (← اسپراکمن، ص ۳۵۴ـ۳۶۱). بگلی در ۱۳۵۴ش در تهران با دشتی آشنا شده بود و از او نقل کرده که کتاب یک سال پیش از آن در بیروت منتشر شده بودهاست (همان، ص ۳۵۵). بهگفتهٔ یکی از بستگان نزدیک دشتی، این کتاب را دشتی نوشته و در جریان تألیف، دشتی بخشهایی را برای وی تقریر میکرده و او مینوشتهاست (از شنیدههای نویسندهٔ مقاله). نویسندهای با نام مخفف «س.س» کتابی با عنوان حاشیه بر بیستوسه سال (شیکاگو ۱۳۶۳ش/ ۱۹۸۴) نوشته و در آن مدعی شدهاست که نویسنده بیستوسه سال نه علی دشتی است و نه (بهقولی) علینقی منزوی، بلکه کس دیگری است که بنا «به ملاحظات امنیتی فعلاً از افشای نام نویسنده والامقام آن خودداری میکنم» (← همان، ص ۳۵۶).حسینیطباطبائی (ج ۱، ص ۷-۱۰) در نقدی بر بیستوسه سال گفتهاست، پیش از انقلاب، کسی یادداشت درسی را به او نشان داده که سناتوری هر هفته در محفلی خصوصی، آن درس را القا میکردهاست. همین درسها را چندی بعد، سفارت شاهنشاهی ایران در بیروت با عنوان بیستوسه سال منتشر کرد، که نسخههایی از آن به ایران رسید و مخفیانه پخش شد. به گفتهٔ وی، این کتاب معجونی است از تحریف قرآن، تفسیر، سیره، حدیث، تاریخ و جز اینها. جعفر سبحانی نیز که نقد او بر این کتاب، ابتدا (از ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ش) به صورت جزوات درسی تکثیر میشد و سپس با عنوان راز بزرگ رسالت در فروردین ۱۳۵۸ انتشار یافت، در مقدمهٔ اثر خود (ص ۲۶، ۳۴-۳۵)، ضمن اشاره به پخش مخفیانهٔ نسخههایی از کتاب مزبور در ایران، به ماجرای دریافت نسخهای از آن اشاره کرده و گفتهاست که باخواندن قسمتهای مهم آن «از شیوهٔ انشا و سبک قلم و... از وجود قسمتی از مطالب کتاب در آثار ’ یکی از نویسندگان’...» مؤلف را شناختهاست. به اعتقاد وی این کتاب تحت تأثیر آثار برخی از شرقشناسان و نقل اشکالات و انتقادات آنان نگاشته شدهاست. در این میان، اسپراکمن (ص ۳۵۸) اظهار کردهاست که موضوع اصلی این کتاب کارنامهٔ سیاسی پیامبر اسلام صلیاللّهعلیهوآلهوسلم نیست، بلکه این است که چرا «در کارزار فکری، عقل همیشه بازنده است و عقاید تلقینی برنده». در هر صورت، به نظر میرسد دلایل متقنتری برای احراز انتساب بیستوسه سال به علی دشتی لازم است، هرچند تحلیلهای حاکم بر این کتاب و روش استنتاج آن در امور اعتقادی با دیدگاه و روش علی دشتی، و نثر کتاب نیز با نثر او سازگاری دارد».
📚 آذرنگ، عبدالحسین، «دشتی، علی»، دجا، ج ۱۷.
@HistoryandMemory
▫️برای شناخت زندگی و کارنامه او خواندن مدخل «دشتی، علی» در دانشنامه جهان اسلام نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و سودمند است. در بخشی از این مقاله درباره کتاب مناقشهبرانگیز «بیستوسه سال» چنین آمده:
«بیستوسه سال (چاپ نخست: ظاهراً بیروت ۱۳۵۳ش)، با چند چاپ غیرمجاز پیش و پس از انقلاب، کتابی است بسیار بحثانگیز با مشخصات کتابشناختی مبهم، که آن هم به دشتی منسوب است. پیش از چاپ کتاب در لبنان، مجلهٔ کاوه (چاپ مونیخ) در شمارهٔ ۴۵، نوروز ۱۳۵۲، اقدام به چاپ بخش اول بیستوسه سال کرد و با آنکه نام نویسنده به درخواست خود او درج نشده بود، معرّف کتاب (جواد وهابزاده) با اشارات صریح و ذکر قرائن متعدد او را به خوانندگان شناساند. انتشار این بخشها تا شمارهٔ ۵۸ (خرداد ۱۳۵۴) ادامه یافت و از آن پس با اعلام چاپ جداگانه آن، نیازی به ادامهٔ انتشار دیده نشد. بگلی این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده (لندن ۱۳۶۴ش/۱۹۸۵) و مقدمهای بر آن نوشتهاست. پل اسپراکمن هم بر ترجمهٔ بگلی نقدی نوشته و دربارهٔ مؤلف کتاب هم اظهارنظرهایی کردهاست (← اسپراکمن، ص ۳۵۴ـ۳۶۱). بگلی در ۱۳۵۴ش در تهران با دشتی آشنا شده بود و از او نقل کرده که کتاب یک سال پیش از آن در بیروت منتشر شده بودهاست (همان، ص ۳۵۵). بهگفتهٔ یکی از بستگان نزدیک دشتی، این کتاب را دشتی نوشته و در جریان تألیف، دشتی بخشهایی را برای وی تقریر میکرده و او مینوشتهاست (از شنیدههای نویسندهٔ مقاله). نویسندهای با نام مخفف «س.س» کتابی با عنوان حاشیه بر بیستوسه سال (شیکاگو ۱۳۶۳ش/ ۱۹۸۴) نوشته و در آن مدعی شدهاست که نویسنده بیستوسه سال نه علی دشتی است و نه (بهقولی) علینقی منزوی، بلکه کس دیگری است که بنا «به ملاحظات امنیتی فعلاً از افشای نام نویسنده والامقام آن خودداری میکنم» (← همان، ص ۳۵۶).حسینیطباطبائی (ج ۱، ص ۷-۱۰) در نقدی بر بیستوسه سال گفتهاست، پیش از انقلاب، کسی یادداشت درسی را به او نشان داده که سناتوری هر هفته در محفلی خصوصی، آن درس را القا میکردهاست. همین درسها را چندی بعد، سفارت شاهنشاهی ایران در بیروت با عنوان بیستوسه سال منتشر کرد، که نسخههایی از آن به ایران رسید و مخفیانه پخش شد. به گفتهٔ وی، این کتاب معجونی است از تحریف قرآن، تفسیر، سیره، حدیث، تاریخ و جز اینها. جعفر سبحانی نیز که نقد او بر این کتاب، ابتدا (از ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ش) به صورت جزوات درسی تکثیر میشد و سپس با عنوان راز بزرگ رسالت در فروردین ۱۳۵۸ انتشار یافت، در مقدمهٔ اثر خود (ص ۲۶، ۳۴-۳۵)، ضمن اشاره به پخش مخفیانهٔ نسخههایی از کتاب مزبور در ایران، به ماجرای دریافت نسخهای از آن اشاره کرده و گفتهاست که باخواندن قسمتهای مهم آن «از شیوهٔ انشا و سبک قلم و... از وجود قسمتی از مطالب کتاب در آثار ’ یکی از نویسندگان’...» مؤلف را شناختهاست. به اعتقاد وی این کتاب تحت تأثیر آثار برخی از شرقشناسان و نقل اشکالات و انتقادات آنان نگاشته شدهاست. در این میان، اسپراکمن (ص ۳۵۸) اظهار کردهاست که موضوع اصلی این کتاب کارنامهٔ سیاسی پیامبر اسلام صلیاللّهعلیهوآلهوسلم نیست، بلکه این است که چرا «در کارزار فکری، عقل همیشه بازنده است و عقاید تلقینی برنده». در هر صورت، به نظر میرسد دلایل متقنتری برای احراز انتساب بیستوسه سال به علی دشتی لازم است، هرچند تحلیلهای حاکم بر این کتاب و روش استنتاج آن در امور اعتقادی با دیدگاه و روش علی دشتی، و نثر کتاب نیز با نثر او سازگاری دارد».
📚 آذرنگ، عبدالحسین، «دشتی، علی»، دجا، ج ۱۷.
@HistoryandMemory
👍3❤2
🗺 کشور شاهنشاهی ایران و همسایگان آن
📚 سالنمای ۱۳۲۱-۱۳۲۲ شمسی
▪️توضیحهای جالب توجه درباره حاکمان و وضع کشورها
✓ « مصر: میهن علیا حضرت ملکه فوزیه است و با بریطانیای کبیر پیمان اتحاد امضا نموده!
✓ «حضرت آقای استالین پیشوای مردمان روسیه»!
▫️از اینجا برداشتهام.
@HistoryandMemory
📚 سالنمای ۱۳۲۱-۱۳۲۲ شمسی
▪️توضیحهای جالب توجه درباره حاکمان و وضع کشورها
✓ « مصر: میهن علیا حضرت ملکه فوزیه است و با بریطانیای کبیر پیمان اتحاد امضا نموده!
✓ «حضرت آقای استالین پیشوای مردمان روسیه»!
▫️از اینجا برداشتهام.
@HistoryandMemory
🔥2👍1
🔹 از برشهای درخشان و فاخر نثر سیفی در تاریخنامۀ هرات
آنجا که سخن از فوت ملک علاءالدین برادر ملک غیاثالدین مشوّق نویسنده در تألیف این کتاب به میان میآید، در مقام خویشتنداری و هشدار بنی نوع بشر، سیفی چنین مینگارد:
«ای ارباب دولت و ای اصحاب ملّت و ای خداوندان ثروت، این نه نخستین جنازهایست که به دروازۀ عدم بیرون شدهاست و این نه اوّل تابوتیست که از بیوت فنا به حانوت بقا نقل کردهاست. آن را که مهتر عالم و بهتر بنیآدم و خلاصۀ موجودات و زبدۀ مکوّنات بود و به طفیل او آدمیان و عالمیان را بر مائدۀ حیات نشاندند، این شربت در دادند و این نام نهادند که «إِنَّک مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»؛ ابوالبشر که مطلع تخلیق بود، مقطع این تفریق گداخته شد. خلیلالله که قدم خلّت بر مفرش آتش نهاد، در این دام افتاد. سلیمان که زین نبوّت بر پشت باد نهاده بود، از این حادثه نتوانست گریخت. نوح، عمر دراز بزیست و نزیست. لقمان هزار سال بماند و نماند... شاه و گدا را این شربت چشیدنیست و امیر و فقیر را این جام نوشیدنی و عالم و جاهل را این راه رفتنی و عشّاق و فسّاق را این در کوفتنی.»
🔸به نقل از نسخۀ خطی تاریخنامۀ هرات از سیفی هروی محفوظ در شعبۀ بوهار کتابخانۀ شاهنشاهی هندوستان در کلکته.
▫️ از برگه موسسهٔ پژوهشی بایسنغر
@HistoryandMemory
آنجا که سخن از فوت ملک علاءالدین برادر ملک غیاثالدین مشوّق نویسنده در تألیف این کتاب به میان میآید، در مقام خویشتنداری و هشدار بنی نوع بشر، سیفی چنین مینگارد:
«ای ارباب دولت و ای اصحاب ملّت و ای خداوندان ثروت، این نه نخستین جنازهایست که به دروازۀ عدم بیرون شدهاست و این نه اوّل تابوتیست که از بیوت فنا به حانوت بقا نقل کردهاست. آن را که مهتر عالم و بهتر بنیآدم و خلاصۀ موجودات و زبدۀ مکوّنات بود و به طفیل او آدمیان و عالمیان را بر مائدۀ حیات نشاندند، این شربت در دادند و این نام نهادند که «إِنَّک مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»؛ ابوالبشر که مطلع تخلیق بود، مقطع این تفریق گداخته شد. خلیلالله که قدم خلّت بر مفرش آتش نهاد، در این دام افتاد. سلیمان که زین نبوّت بر پشت باد نهاده بود، از این حادثه نتوانست گریخت. نوح، عمر دراز بزیست و نزیست. لقمان هزار سال بماند و نماند... شاه و گدا را این شربت چشیدنیست و امیر و فقیر را این جام نوشیدنی و عالم و جاهل را این راه رفتنی و عشّاق و فسّاق را این در کوفتنی.»
🔸به نقل از نسخۀ خطی تاریخنامۀ هرات از سیفی هروی محفوظ در شعبۀ بوهار کتابخانۀ شاهنشاهی هندوستان در کلکته.
▫️ از برگه موسسهٔ پژوهشی بایسنغر
@HistoryandMemory
🔥3👏3
🔸 شخصیت محمّدی نوشتهٔ معروف رصافی
یک گمانه درباره بیستوسه سال علی دشتی این است که ایده نگارش آن از کتاب «شخصیت محمدی، یا حل آن معمای مقدس» معروف رصافی، نویسنده و شاعر عراقی (د. ۱۹۴۵)، گرفته شدهاست. کتابی که در ۱۹۳۳ نگاشته شده، اما در جهان عرب مجال نشر پیدا نکرد و سرانجام هفتاد سال بعد در آلمان (منشورات الجمل، ۲۰۰۲) منتشر شد. پنج سال بعد (۲۰۰۷) م. شاپوری (نام مستعار؟) آن را به فارسی ترجمه کرد و از سوی انتشارات فرهنگ ایران در فرانسه منتشر شد. طرفه آنکه این کتاب را کتابخانه نور وابسته به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی به شکل مجازی منتشر کرده و در دسترس عموم قرار داده؛ بهویژه آنکه در جاهایی از کتاب نویسنده گریزی به آیینها و آداب شیعیان زده و نقدهایی تند به تشیع وارد کرده است!
🔹 درباره این کتاب بنگرید به «اسطورهزدایی از سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله)»، نوشتهٔ محمد جواد معموری در دین آنلاین؛ همچنین مدخل «رُصافی، معروف» در دانشنامه جهان اسلام نوشته عظیم طهماسبی. در مقاله «سیره نبوی در پرتو نقد نو: خوانش آثار معروف الرصافی، علی دشتی، هشام جعیط» نوشته حسن بزاینیه، ترجمهٔ حبیبالله عباسی در آیینه پژوهش از منظر قرائت رسمی و جاافتادهٔ مسلمانان از سیره پیامبر، نقدهایی به رصافی، دشتی و جعیط وارد شدهاست.
@HistoryandMemory
یک گمانه درباره بیستوسه سال علی دشتی این است که ایده نگارش آن از کتاب «شخصیت محمدی، یا حل آن معمای مقدس» معروف رصافی، نویسنده و شاعر عراقی (د. ۱۹۴۵)، گرفته شدهاست. کتابی که در ۱۹۳۳ نگاشته شده، اما در جهان عرب مجال نشر پیدا نکرد و سرانجام هفتاد سال بعد در آلمان (منشورات الجمل، ۲۰۰۲) منتشر شد. پنج سال بعد (۲۰۰۷) م. شاپوری (نام مستعار؟) آن را به فارسی ترجمه کرد و از سوی انتشارات فرهنگ ایران در فرانسه منتشر شد. طرفه آنکه این کتاب را کتابخانه نور وابسته به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی به شکل مجازی منتشر کرده و در دسترس عموم قرار داده؛ بهویژه آنکه در جاهایی از کتاب نویسنده گریزی به آیینها و آداب شیعیان زده و نقدهایی تند به تشیع وارد کرده است!
🔹 درباره این کتاب بنگرید به «اسطورهزدایی از سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله)»، نوشتهٔ محمد جواد معموری در دین آنلاین؛ همچنین مدخل «رُصافی، معروف» در دانشنامه جهان اسلام نوشته عظیم طهماسبی. در مقاله «سیره نبوی در پرتو نقد نو: خوانش آثار معروف الرصافی، علی دشتی، هشام جعیط» نوشته حسن بزاینیه، ترجمهٔ حبیبالله عباسی در آیینه پژوهش از منظر قرائت رسمی و جاافتادهٔ مسلمانان از سیره پیامبر، نقدهایی به رصافی، دشتی و جعیط وارد شدهاست.
@HistoryandMemory
noorlib.ir
شخصیت محمدی - Page 3
Read & Download "شخصیت محمدی" eBook including the pdf version. Authors: رصافی، معروف - شاهپوری، م. - انتشارات فرهنگ ایران
👍4👏1
Audio
Moein GahMusic.com
🎼 چه کنم عاشق ایرانم من
با صدای معین
▫️امروز زادروز معین است (۲۹ دی ۱۳۳۰).
🔹 خاطرهای از عمران صلاحی
[قاعدتاً در دههٔ شصت]:
«یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش میشد صد تومن. به طرف گفتم میخواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشهای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد».
@HistoryandMemory
با صدای معین
▫️امروز زادروز معین است (۲۹ دی ۱۳۳۰).
🔹 خاطرهای از عمران صلاحی
[قاعدتاً در دههٔ شصت]:
«یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش میشد صد تومن. به طرف گفتم میخواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشهای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد».
@HistoryandMemory
❤4👍1
🔹"The next European war will start in the Ukraine", map published in Look magazine, March 14, 1939, USA
🔸 «جنگ بعدی اروپا در/از اوکراین آغاز خواهد شد»، نقشه چاپ شده در مجله لوک، ۱۴ مارس ۱۹۳۹، یالات متحده آمریکا
[چند ماه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم]
🔗 از برگه تصویرهای اتحاد جماهیر شوروی
@HistoryandMemory
🔸 «جنگ بعدی اروپا در/از اوکراین آغاز خواهد شد»، نقشه چاپ شده در مجله لوک، ۱۴ مارس ۱۹۳۹، یالات متحده آمریکا
[چند ماه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم]
🔗 از برگه تصویرهای اتحاد جماهیر شوروی
@HistoryandMemory
👍1
▪️امروز سالروز درگذشت هایده است (۳۰ دی ۱۳۶۸).
🔹 بخش آغازین مدخل «هایده» در دانشنامه ایرانیکا نوشته اریک نخجوانی:
HĀYEDA, the stage name of MAʿṢUMA DADEBĀLĀ (b. Tehran, 21 Farvardin 1321 Š./10 April 1942; d. San Jose, Calif., 30 Dey 1368 Š./20 January 1990; Figure 1, Figure 2), popular Persian singer. Her parents were Moḥammad Dadabālā and Zinat Bolḡāri. Hāyeda primarily distinguished herself by a naturally rich, operatic alto voice, which she further refined by acquired accuracy, lyricism, and versatility. Her vocal aesthetics bore comparison with another Persian alto singer, the vocalist Delkaš, who had preceded her. Aside from her own considerable vocal abilities, Hāyeda’s popularity with Persian audiences primarily derived from her mastery of the fundamental, generative, vocal repertoire of Persian music, the modal arias known as radif-e āvāz. For nearly two decades, Hāyeda performed the āvāz and interpreted popular traditional and contemporary songs, all based on the modal system of traditional Persian music (see DASTGĀH). These performances secured her a place on the roster of leading performers and interpreters of popular songs in the 20th-century Persian music.
Hāyeda immigrated to the United States in 1979 and continued her career as a vocalist. She died in San Jose and was buried in Westwood Cemetery in Hollywood, California.
🔸در بخشی از این مقاله درباره صدای هایده چنین آمده:
«تلفيق قدرت حنجره و مهارت در تکنيکهای آوازی، به صدای کنترآلتوی او جنس و طنينی نادر برای اجرای آواز داده بود. از آن گذشته، حس قوی او در زمانبندی موسيقايی، داشتن ريتم روان در اجرا و بيان شاعرانه و موثر موسيقايی، به او اين امکان را داد تا هر ترانهای را که میخواند به شکلی تاثيرگذار اجرا کند...».
🔗 ترجمه را از اینجا برداشتهام.
@HistoryandMemory
🔹 بخش آغازین مدخل «هایده» در دانشنامه ایرانیکا نوشته اریک نخجوانی:
HĀYEDA, the stage name of MAʿṢUMA DADEBĀLĀ (b. Tehran, 21 Farvardin 1321 Š./10 April 1942; d. San Jose, Calif., 30 Dey 1368 Š./20 January 1990; Figure 1, Figure 2), popular Persian singer. Her parents were Moḥammad Dadabālā and Zinat Bolḡāri. Hāyeda primarily distinguished herself by a naturally rich, operatic alto voice, which she further refined by acquired accuracy, lyricism, and versatility. Her vocal aesthetics bore comparison with another Persian alto singer, the vocalist Delkaš, who had preceded her. Aside from her own considerable vocal abilities, Hāyeda’s popularity with Persian audiences primarily derived from her mastery of the fundamental, generative, vocal repertoire of Persian music, the modal arias known as radif-e āvāz. For nearly two decades, Hāyeda performed the āvāz and interpreted popular traditional and contemporary songs, all based on the modal system of traditional Persian music (see DASTGĀH). These performances secured her a place on the roster of leading performers and interpreters of popular songs in the 20th-century Persian music.
Hāyeda immigrated to the United States in 1979 and continued her career as a vocalist. She died in San Jose and was buried in Westwood Cemetery in Hollywood, California.
🔸در بخشی از این مقاله درباره صدای هایده چنین آمده:
«تلفيق قدرت حنجره و مهارت در تکنيکهای آوازی، به صدای کنترآلتوی او جنس و طنينی نادر برای اجرای آواز داده بود. از آن گذشته، حس قوی او در زمانبندی موسيقايی، داشتن ريتم روان در اجرا و بيان شاعرانه و موثر موسيقايی، به او اين امکان را داد تا هر ترانهای را که میخواند به شکلی تاثيرگذار اجرا کند...».
🔗 ترجمه را از اینجا برداشتهام.
@HistoryandMemory
👍6
رفتم
هایده
👍2
▪️امروز سالروز درگذشت مهندس مهدی بازرگان است (۳۰ دی ۱۳۷۳).
▫️مهندس ابوالفضل بازرگان-رئیس دفتر نخست وزیری دولت موقت:
«مهندس [بازرگان] تصمیم به استعفا گرفت و روز چهاردهم آبان نامۀ استعفا را که کوتاه و به خط خودشان بود به من دادند با این مأموریت که به قم بروم و نامه را تسلیم امام کنم. وقتی به قم رسیدم متوجه شدم که وضعیت با دیدار قبلی متفاوت است. برخلاف دیدار قبلی، مرحوم احمد آقا به استقبال من نیامد. در بیت امام از من خواسته شد در دفتر بیت منتظر بمانم تا در مورد خواستهام کسب تکلیف شود. جوّ دفتر امام در آن ساعات احساساتی و متأثر از تسخیر سفارت بود.
طلبههایی که در دفتر بودند در این خصوص صحبت میکردند. جالب آنکه تلویزیون در آن ساعت سخنرانی ضبط شدهای از مهندس بازرگان را پخش میکرد که موضوع آن دعوت از مردم برای کمک به صندوق ملی تأمین خسارات دوران انقلاب بود؛ صندوقی که قرار بود با کمک مردم به افراد خسارت دیده در حوادث انقلاب یاری رساند. مرحوم بازرگان طبق روش همیشگی با آرامش و تانی مشغول صحبت در تلویزیون بود و لحن صحبت ایشان موجب تمسخر و استهزای حاضرانی بود که در آن لحظه در کنار من مشغول تماشای تلویزیون بودند. یکی از آنها میگفت:« مهندس هم وقت گیر آورده! در این شرایط بحرانی کشور در مورد صندوق تأمین خسارات انقلاب داد سخن میدهد»! برنامه البته از قبل ضبط شده بود. فضای مناسبی نبود. تنها نامه را از من گرفتند و اجازۀ دیدار با امام و تسلیم نامه به شخص ایشان داده نشد.
ناچار نامه را دادم و به تهران بازگشتم. به دفتر نخستوزیری آمدم. در وضعیت صبر و انتظار به سر میبردیم. جمعی از وزرا در ساختمان نخستوزیری برای کسب تکلیف خدمت آقای بازرگان رسیده بودند. امکان ادامۀ کار نداشتند. مهندس بازرگان به آنها گفت که باید صبر کنیم تا ببینیم نظر امام چیست؟ نزدیکیهای ظهر بود که از طریق رادیو متوجه شدیم که امام خمینی استعفای مهندس بازرگان را پذیرفته و به شورای انقلاب مأموریت ادارۀ امور را دادهاند.
با شنیدن این خبر از رادیو، آقای بازرگان از جا برخاست؛ درحالیکه دستنوشتههایش را در کیف کوچکی که همیشه همراه داشت میگذاشت، گفت:« خُب! راحت شدیم!».
📚 اندیشه پویا، سال سوم، شماره بیست و یکم، آبان ۱۳۹۳.
🔹 متن استعفای بازرگان:
«بسماللهالرحمنالرحیم.
حضور محترم حضرت آیتاللةالعظمی روحاللّه الموسوی الخمینی.
با کمال احترام معروض میدارد پیرو توضیحات مکرر و نظر به اینکه دخالتها، مزاحمتها، مخالفتها و اختلافنظرها، انجام وظایف محوله و ادامه مسئولیت را برای همکاران و اینجانب مدتی است غیرممکن ساخته و در شرایط تاریخی حساس حاضر نجات مملکت و به ثمر رساندن انقلاب بدون وحدت کلمه و وحدت مدیریت میسر نمیباشد، بدین وسیله استعفای خود را تقدیم میدارد تا به نحوی که مقتضی میدانند کلیه امور را در فرمان رهبری بگیرند یا داوطلبانی را که با آنها هماهنگی وجود داشته باشد مامور تشکیل دولت فرمایند.
با عرض سلام و دعای توفیق.
مهدی بازرگان،۵۸/۸/۱۴»
@HistoryandMemory
▫️مهندس ابوالفضل بازرگان-رئیس دفتر نخست وزیری دولت موقت:
«مهندس [بازرگان] تصمیم به استعفا گرفت و روز چهاردهم آبان نامۀ استعفا را که کوتاه و به خط خودشان بود به من دادند با این مأموریت که به قم بروم و نامه را تسلیم امام کنم. وقتی به قم رسیدم متوجه شدم که وضعیت با دیدار قبلی متفاوت است. برخلاف دیدار قبلی، مرحوم احمد آقا به استقبال من نیامد. در بیت امام از من خواسته شد در دفتر بیت منتظر بمانم تا در مورد خواستهام کسب تکلیف شود. جوّ دفتر امام در آن ساعات احساساتی و متأثر از تسخیر سفارت بود.
طلبههایی که در دفتر بودند در این خصوص صحبت میکردند. جالب آنکه تلویزیون در آن ساعت سخنرانی ضبط شدهای از مهندس بازرگان را پخش میکرد که موضوع آن دعوت از مردم برای کمک به صندوق ملی تأمین خسارات دوران انقلاب بود؛ صندوقی که قرار بود با کمک مردم به افراد خسارت دیده در حوادث انقلاب یاری رساند. مرحوم بازرگان طبق روش همیشگی با آرامش و تانی مشغول صحبت در تلویزیون بود و لحن صحبت ایشان موجب تمسخر و استهزای حاضرانی بود که در آن لحظه در کنار من مشغول تماشای تلویزیون بودند. یکی از آنها میگفت:« مهندس هم وقت گیر آورده! در این شرایط بحرانی کشور در مورد صندوق تأمین خسارات انقلاب داد سخن میدهد»! برنامه البته از قبل ضبط شده بود. فضای مناسبی نبود. تنها نامه را از من گرفتند و اجازۀ دیدار با امام و تسلیم نامه به شخص ایشان داده نشد.
ناچار نامه را دادم و به تهران بازگشتم. به دفتر نخستوزیری آمدم. در وضعیت صبر و انتظار به سر میبردیم. جمعی از وزرا در ساختمان نخستوزیری برای کسب تکلیف خدمت آقای بازرگان رسیده بودند. امکان ادامۀ کار نداشتند. مهندس بازرگان به آنها گفت که باید صبر کنیم تا ببینیم نظر امام چیست؟ نزدیکیهای ظهر بود که از طریق رادیو متوجه شدیم که امام خمینی استعفای مهندس بازرگان را پذیرفته و به شورای انقلاب مأموریت ادارۀ امور را دادهاند.
با شنیدن این خبر از رادیو، آقای بازرگان از جا برخاست؛ درحالیکه دستنوشتههایش را در کیف کوچکی که همیشه همراه داشت میگذاشت، گفت:« خُب! راحت شدیم!».
📚 اندیشه پویا، سال سوم، شماره بیست و یکم، آبان ۱۳۹۳.
🔹 متن استعفای بازرگان:
«بسماللهالرحمنالرحیم.
حضور محترم حضرت آیتاللةالعظمی روحاللّه الموسوی الخمینی.
با کمال احترام معروض میدارد پیرو توضیحات مکرر و نظر به اینکه دخالتها، مزاحمتها، مخالفتها و اختلافنظرها، انجام وظایف محوله و ادامه مسئولیت را برای همکاران و اینجانب مدتی است غیرممکن ساخته و در شرایط تاریخی حساس حاضر نجات مملکت و به ثمر رساندن انقلاب بدون وحدت کلمه و وحدت مدیریت میسر نمیباشد، بدین وسیله استعفای خود را تقدیم میدارد تا به نحوی که مقتضی میدانند کلیه امور را در فرمان رهبری بگیرند یا داوطلبانی را که با آنها هماهنگی وجود داشته باشد مامور تشکیل دولت فرمایند.
با عرض سلام و دعای توفیق.
مهدی بازرگان،۵۸/۸/۱۴»
@HistoryandMemory
👍5😢1
عارف به غیر بارگه پیــر میفروش
گردن برای کُرنشِ کس خم ندیدهام
▪️امروز سالروز درگذشت عارف قزوینی است (۲ بهمن ۱۳۱۲).
📷 روزهای انقلاب مشروطه
عارف قــزوینی در کنسرتی در منزل ظهیرالدوله که در ۱۲۸۸ شمسی به نفع آسیبدیدگان آتشسوزی بازار برگزار شده بود.
🔹 از برگه عارف قزوینی
@HistoryandMemory
گردن برای کُرنشِ کس خم ندیدهام
▪️امروز سالروز درگذشت عارف قزوینی است (۲ بهمن ۱۳۱۲).
📷 روزهای انقلاب مشروطه
عارف قــزوینی در کنسرتی در منزل ظهیرالدوله که در ۱۲۸۸ شمسی به نفع آسیبدیدگان آتشسوزی بازار برگزار شده بود.
🔹 از برگه عارف قزوینی
@HistoryandMemory
👍4❤1
🔹زمستان همدان در مکاتبات عارف قزوینی
✍ مهدی بهخیال
عارف قزوینی از فروردین ۱۳۰۶ تا بهمن ۱۳۱۲ یعنی قریب شش سال در همدان زندگی کرد. او در این سالها گاه از مردم و طبیعت این شهر ستایش کرد و در مواقعی بهسختی نکوهش. در اینجا قصد ندارم بهنقد و تحلیل، و شرح این قضایا بپردازم، تنها مقصود در این است تا یادی کرده باشم از عارف شاعر ملی؛ و نیز نگاهی به سرما و زمستان همدان در آثار عارف.
«هوای همدان قريب هيجده روز از چله گذشته حال بهار را پيدا كرده بود، ولی اين دوسهروزه تلافی كرد، پشت سر هم برف آمد، دوتای آن چندان چيزی نبود اما پريشب و ديروز را تا غروب بهقدری باريد كه امروز كه روز شنبه و موقع حمام بنده است، ماندهام معطل كه با اين هوای سرد چطور به شهر بروم.« (نامههای عارف قزوینی، به کوشش مهدی بهخیال، هرمس، ۱۳۹۹، ص ۱۲۸).
«حالا ده پانزده روز است كه حركتی كرده و گاهی تا منزل دكتر بديع میروم، برای اينكه رفع زحمتی از او و دفع شرمساری از خود كرده باشم. اين آدم بزرگوار در تمام اين مدت، حتی در مواقع طوفانی بودنِ هوای پدر سوختۀ همدان، پا از بالين من نكشيده، اگر خودش هم نيامده ميرزا عبدالله معاون خود را فرستاده است.» (همان، ص ۱۸۶).
«وعدهگاه مذاكرات ما اینجا بود، حالا چند روز فاصله پيدا كرده است و در اين مدت با اين هوای سرد و زمستانِ سخت همدان حالِ من چه بوده است، از موضوع خارج است.» (همان، ص ۲۱۰).
«و از دست همين مردمی كه گناه جن و انس را در دورۀ زندگانی جُغدآسای خود به ريختن چند دانه اشكبار يا حساب پاك دانند، و در آخرين نفس هم منتظرند كه یکمرتبه درِ بهشت به روی آنها باز شده و بهمجرد دخول آن، مشغول چريدن و پريدن گردند، خود را از شهر خارج كرده در اين زمستان سخت در يك ميدانی اين شهر همدان به قلعۀ كاظمخان سلطان پناه آورده كه كسی دسترسي به من نداشته باشد.» (همان، ص ۷۸).
«بهخصوص اين اوقات که در خارج شهر همدان، قلعۀ كاظمخان سلطان منزلی داشته، در اين سرمای سخت و سرد زمستان به كوری چشم مردمان ديوْسيرت و گرگ طینت، در زير سايۀ بلندپایه كوهِ الوند ـكه چشمانداز بیستوچهار ساعتۀ من استـ اگر همسايهای پيدا كرده باشم گرگ بيابان بوده است.» (همان، ص ۱۶۱).
📚 نامههای عارف قزوینی، بهکوشش مهدی بهخیال، انتشارات هرمس، ۱۳۹۹.
@HistoryandMemory
✍ مهدی بهخیال
عارف قزوینی از فروردین ۱۳۰۶ تا بهمن ۱۳۱۲ یعنی قریب شش سال در همدان زندگی کرد. او در این سالها گاه از مردم و طبیعت این شهر ستایش کرد و در مواقعی بهسختی نکوهش. در اینجا قصد ندارم بهنقد و تحلیل، و شرح این قضایا بپردازم، تنها مقصود در این است تا یادی کرده باشم از عارف شاعر ملی؛ و نیز نگاهی به سرما و زمستان همدان در آثار عارف.
«هوای همدان قريب هيجده روز از چله گذشته حال بهار را پيدا كرده بود، ولی اين دوسهروزه تلافی كرد، پشت سر هم برف آمد، دوتای آن چندان چيزی نبود اما پريشب و ديروز را تا غروب بهقدری باريد كه امروز كه روز شنبه و موقع حمام بنده است، ماندهام معطل كه با اين هوای سرد چطور به شهر بروم.« (نامههای عارف قزوینی، به کوشش مهدی بهخیال، هرمس، ۱۳۹۹، ص ۱۲۸).
«حالا ده پانزده روز است كه حركتی كرده و گاهی تا منزل دكتر بديع میروم، برای اينكه رفع زحمتی از او و دفع شرمساری از خود كرده باشم. اين آدم بزرگوار در تمام اين مدت، حتی در مواقع طوفانی بودنِ هوای پدر سوختۀ همدان، پا از بالين من نكشيده، اگر خودش هم نيامده ميرزا عبدالله معاون خود را فرستاده است.» (همان، ص ۱۸۶).
«وعدهگاه مذاكرات ما اینجا بود، حالا چند روز فاصله پيدا كرده است و در اين مدت با اين هوای سرد و زمستانِ سخت همدان حالِ من چه بوده است، از موضوع خارج است.» (همان، ص ۲۱۰).
«و از دست همين مردمی كه گناه جن و انس را در دورۀ زندگانی جُغدآسای خود به ريختن چند دانه اشكبار يا حساب پاك دانند، و در آخرين نفس هم منتظرند كه یکمرتبه درِ بهشت به روی آنها باز شده و بهمجرد دخول آن، مشغول چريدن و پريدن گردند، خود را از شهر خارج كرده در اين زمستان سخت در يك ميدانی اين شهر همدان به قلعۀ كاظمخان سلطان پناه آورده كه كسی دسترسي به من نداشته باشد.» (همان، ص ۷۸).
«بهخصوص اين اوقات که در خارج شهر همدان، قلعۀ كاظمخان سلطان منزلی داشته، در اين سرمای سخت و سرد زمستان به كوری چشم مردمان ديوْسيرت و گرگ طینت، در زير سايۀ بلندپایه كوهِ الوند ـكه چشمانداز بیستوچهار ساعتۀ من استـ اگر همسايهای پيدا كرده باشم گرگ بيابان بوده است.» (همان، ص ۱۶۱).
📚 نامههای عارف قزوینی، بهکوشش مهدی بهخیال، انتشارات هرمس، ۱۳۹۹.
@HistoryandMemory
👍6❤1
گریه را به مستی
شهیدی
🎼 گریه را به مستی بهانه کردم
• شعر و آهنگ از عارف قزوینی
• با صدای عبدالوهاب شهیدی
• تنظیم از جواد معروفی
🔸 گلهای رنگارنگ ب ۲۶۶
🔹 عارف قزوینی «گریه را به مستی» را در شکایت از زمامداری ناصرالملک ( ابوالقاسم خان قراگوزلو سرابندی) که در آن زمان نایبالسلطنه احمدشاه بود (سال ۱۳۲۸ق)، سروده است. در جایی از این تصنیف چنین سروده:
«شد چو «ناصرالملک» مملکت دار
خانه ماند و اغیار، لیس فی الدار»
@HistoryandMemory
• شعر و آهنگ از عارف قزوینی
• با صدای عبدالوهاب شهیدی
• تنظیم از جواد معروفی
🔸 گلهای رنگارنگ ب ۲۶۶
🔹 عارف قزوینی «گریه را به مستی» را در شکایت از زمامداری ناصرالملک ( ابوالقاسم خان قراگوزلو سرابندی) که در آن زمان نایبالسلطنه احمدشاه بود (سال ۱۳۲۸ق)، سروده است. در جایی از این تصنیف چنین سروده:
«شد چو «ناصرالملک» مملکت دار
خانه ماند و اغیار، لیس فی الدار»
@HistoryandMemory
👍2🔥1👏1
🔹 به اطلاع استادان، پژوهشگران و دانشجویان تاریخ میرساند تارنمای مجلهٔ علمی تاریخ و تمدن اسلامی به نشانی زیر منتقل شده است؛ از این روی برای ارسال مقاله به این نشانی مراجعه شود:
https://sanad.iau.ir/journal/jhcin
@HistoryandMemory
https://sanad.iau.ir/journal/jhcin
@HistoryandMemory
👍3