🔹 «... البته جوّ دانشگاه هم جوّ دیگری بود. دانشجویان براستی دانشجو بودند نه نمرهجو و ليسانسجو. به درس دلبستگی خاصّ داشتند و به علم و دانش و به عالم و دانشمند ارج مینهادند. وقتی از استاد نکتهای بدیع یا شعری لطیف میشنیدند، برق شادی در چشمها میدرخشید. درس و تحقیق برای رفع تکلیف نبود. اصالت داشت. استاد و دانشجو هر دو به علم مؤمن بودند».
🔸 حدس بزنید این داوری دربارهٔ دانشجویان کدام دوره است؟😊 مرحوم دکتر محمد خوانساری، استاد برجستهٔ فلسفه و بهویژه منطق، در ضمن تدوین و تنظیم زندگینامه مرحوم استاد جلالالدین همایی، از کلاسهای درس پربار ایشان در دوره دانشجویی خود، اوایل دهه بیست، یاد کرده و چنین آورده که در آن سال تمام گلستان سعدی (بغیر از باب عشق و جوانی😉) را خوانده و حتی رونویسی کردهاند. خوانساری در میانهٔ یادآوری کلاسهای استاد همایی، گریزی میزند به زمان استادی خودش، نیمه نخست دهه پنجاه (سال چاپ مقاله در همائینامه ۲۵۳۵/ ۱۳۵۵)، و از فضای دانشگاه و دانشجویان «نمرهجو» و «لیسانسجو» اظهار ناخشنودی میکند.
📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگینامه استاد جلالالدین همائی»، در همائینامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، ص ۲.
✍ گویا تا بوده چنین بوده که استادان از کیفیت درسخواندن دانشجویان ناراضی بودهاند! 🤔
@HistoryandMemory
🔸 حدس بزنید این داوری دربارهٔ دانشجویان کدام دوره است؟😊 مرحوم دکتر محمد خوانساری، استاد برجستهٔ فلسفه و بهویژه منطق، در ضمن تدوین و تنظیم زندگینامه مرحوم استاد جلالالدین همایی، از کلاسهای درس پربار ایشان در دوره دانشجویی خود، اوایل دهه بیست، یاد کرده و چنین آورده که در آن سال تمام گلستان سعدی (بغیر از باب عشق و جوانی😉) را خوانده و حتی رونویسی کردهاند. خوانساری در میانهٔ یادآوری کلاسهای استاد همایی، گریزی میزند به زمان استادی خودش، نیمه نخست دهه پنجاه (سال چاپ مقاله در همائینامه ۲۵۳۵/ ۱۳۵۵)، و از فضای دانشگاه و دانشجویان «نمرهجو» و «لیسانسجو» اظهار ناخشنودی میکند.
📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگینامه استاد جلالالدین همائی»، در همائینامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، ص ۲.
✍ گویا تا بوده چنین بوده که استادان از کیفیت درسخواندن دانشجویان ناراضی بودهاند! 🤔
@HistoryandMemory
👍3
«تقدیم به دکتر سید جعفر شهیدی،
استاد دانشگاه تهران،
و رئیس مؤسسه لغتنامه دهخدا
شب شعر شبی بود فراموش نشدنی
امشب چه سبب شد که در این گلستان پارسی نغمهسرایی بلبلان شیریننواتر شد؟
گلها همه خوشبوتر و زیباتر شد
نور شمع روشنتر شد
دل مردم بازتر شد.
*
آه دانستم باغبان عزیز آمده از سرزمین سعدی
با طی کردن جاده ابریشم هوایی
خوش آمدید ای استاد بسیار محترم و گرامی ما دکتر شهیدی
*
باغبان عزیز ما از گرمای تابستان پکن باکی ندارد
خستگی و گرفتاریها را نادیده میگیرد.
سپیدهدم به بلبلان چینی خود آب میدهد
غذا میدهد
نیرو میبخشد
ناز و نوازش میکند
بلبلان از تهدل میگویند
ما سالها منتظر شما بودیم
بالاخره تشریف آوردید
از زحمات شما یک دنیا متشکریم
از رفتن شما افسوس میخوریم
حرفتان مانند زنگ در گوش ما میزند
محبتتان برای ابد در قلب ما میماند
سال آینده حتماً باز تشریف بیاورید
و بلبلان چینی خود را فراموش نفرمایید.
ساعت دو شب ۱۵ ژوئن سال ۱۹۸۸
از طرف شاگرد لیو بائوزین
کارمند بخش فارسی رادیو پکن»
📚 سید جعفر شهیدی، «در شهر نقشآفرینان»، کیهان فرهنگی، مرداد ۱۳۶۷؛ بازچاپ در از دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، صص ۷۷۵-۷۷۶.
▪️امروز سالروز درگذشت استاد سید جعفر شهیدی است (۲۳ دی ۱۳۸۶).
@HistoryandMemory
استاد دانشگاه تهران،
و رئیس مؤسسه لغتنامه دهخدا
شب شعر شبی بود فراموش نشدنی
امشب چه سبب شد که در این گلستان پارسی نغمهسرایی بلبلان شیریننواتر شد؟
گلها همه خوشبوتر و زیباتر شد
نور شمع روشنتر شد
دل مردم بازتر شد.
*
آه دانستم باغبان عزیز آمده از سرزمین سعدی
با طی کردن جاده ابریشم هوایی
خوش آمدید ای استاد بسیار محترم و گرامی ما دکتر شهیدی
*
باغبان عزیز ما از گرمای تابستان پکن باکی ندارد
خستگی و گرفتاریها را نادیده میگیرد.
سپیدهدم به بلبلان چینی خود آب میدهد
غذا میدهد
نیرو میبخشد
ناز و نوازش میکند
بلبلان از تهدل میگویند
ما سالها منتظر شما بودیم
بالاخره تشریف آوردید
از زحمات شما یک دنیا متشکریم
از رفتن شما افسوس میخوریم
حرفتان مانند زنگ در گوش ما میزند
محبتتان برای ابد در قلب ما میماند
سال آینده حتماً باز تشریف بیاورید
و بلبلان چینی خود را فراموش نفرمایید.
ساعت دو شب ۱۵ ژوئن سال ۱۹۸۸
از طرف شاگرد لیو بائوزین
کارمند بخش فارسی رادیو پکن»
📚 سید جعفر شهیدی، «در شهر نقشآفرینان»، کیهان فرهنگی، مرداد ۱۳۶۷؛ بازچاپ در از دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، صص ۷۷۵-۷۷۶.
▪️امروز سالروز درگذشت استاد سید جعفر شهیدی است (۲۳ دی ۱۳۸۶).
@HistoryandMemory
❤3🙏1
Forwarded from کانال رسمی دکتر علی ططری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥👆🏼برای نخستین بار
🎤مصاحبه دکتر سید جعفر شهیدی پیرامون نگارش لغتنامه دهخدا
📆تاریخ مصاحبه ۱۳۵۰خورشیدی
🆔 @alitatari_ir
🎤مصاحبه دکتر سید جعفر شهیدی پیرامون نگارش لغتنامه دهخدا
📆تاریخ مصاحبه ۱۳۵۰خورشیدی
🆔 @alitatari_ir
😍1
📚 سید جعفر شهیدی، «دیداری از قاهره»، یغما، مرداد ۱۳۵۰؛ بازچاپ در دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، ص ۶۸۸.
📷 استاد شهیدی با پوشش عربی سوار بر شتر در کنار اهرام ثلاثه
@HistoryandMemory
📷 استاد شهیدی با پوشش عربی سوار بر شتر در کنار اهرام ثلاثه
@HistoryandMemory
👍3👏2
«به تهران که رسیدیم کم کم پدرم در مسجد شاه واعظ شد و همانجا مقدمات مشروطیت شروع گردید. در تهران در مدرسهٔ ثروت و ادب درس میخواندم و در انقلابهای اول مشروطیت پدرم از پیشقدمان بود و شاید بتوان گفت اول آدمی بود که علناً در بالای منبر از آزادی و عدالت و این قبیل مسائل سخن رانده است. در پای منبر او جمعیت زیادی جمع شد و حتی در ماه رمضان در مسجد شاه که هوا گرم بود و روزها در صحن مسجد منبر میرفت جمعیت به قدری زیاد میشد که درهای مسجد را میبستند و حتی در بالای بام مسجد و در مناره ها هم مردم جا میگرفتند.
یادم است شبها در مسجد سید عزیزالله خطاب به مردم میپرسید ای مردم آیا میدانید قبل از همه چیز چه لازم دارید. هر کس چیزی میگفت. آنگاه پدرم میگفت حالا گوش دهید تا به شما بگویم چه لازم دارید. شما قانون لازم دارید و حالا همه صداها را در هم بیندازید و بگویید قانون یکدفعه از حلقوم چند هزار نفر فریاد قانون بیرون میآمد. و این صدا در تمام شهر و اطراف و اکناف پایتخت میپیچید و پدرم میگفت حالا این کلمه را تهجی کنید و همه با هم میگفتند قاف، الف قا نون، واو پیش نون قانون قانون. مواعظ پدرم را تندنویسها یادداشت برمیداشتند و در روزنامهای که به اسم «الجمال» به طبع میرسید چاپ میکردند و به فروش میرسید».
📚 «شرححال آقای جمالزاده با قلم خود»، در خاطرات سید محمد علی جمالزاده، بهکوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب و سخن، ۱۳۷۸، ص ۲۵.
▫️ امروز زادروز سید محمدعلی جمالزاده است (۲۳ دی ۱۲۷۰).
@HistoryandMemory
یادم است شبها در مسجد سید عزیزالله خطاب به مردم میپرسید ای مردم آیا میدانید قبل از همه چیز چه لازم دارید. هر کس چیزی میگفت. آنگاه پدرم میگفت حالا گوش دهید تا به شما بگویم چه لازم دارید. شما قانون لازم دارید و حالا همه صداها را در هم بیندازید و بگویید قانون یکدفعه از حلقوم چند هزار نفر فریاد قانون بیرون میآمد. و این صدا در تمام شهر و اطراف و اکناف پایتخت میپیچید و پدرم میگفت حالا این کلمه را تهجی کنید و همه با هم میگفتند قاف، الف قا نون، واو پیش نون قانون قانون. مواعظ پدرم را تندنویسها یادداشت برمیداشتند و در روزنامهای که به اسم «الجمال» به طبع میرسید چاپ میکردند و به فروش میرسید».
📚 «شرححال آقای جمالزاده با قلم خود»، در خاطرات سید محمد علی جمالزاده، بهکوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب و سخن، ۱۳۷۸، ص ۲۵.
▫️ امروز زادروز سید محمدعلی جمالزاده است (۲۳ دی ۱۲۷۰).
@HistoryandMemory
Forwarded from شهرام یاری
بگویید قاف الف قا، نون و واو پیش نون... قانون! – پیش از 1326 ه.ق.
روزی وقتی مستمعان یکسره چشم به دهان او (سیدجمال واعظ اصفهانی) دوخته بودند و خویش را فراموش کرده بودند ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت: «ایمردم، ایکسانی که کار خود را رها کردهاید و در اینجا (مسجد شاه) جمع آمدهاید، میدانید در این شوریده حالی به چه چیز بیش از دیگر چیزها نیاز دارید؟»
از کسی آوازی برنیامد. سید خروشید و گفت: «به شما بیخبران تن بهخواری و ستمسپردگان میگویم، جواب بدهید، میدانید در این روزگار وانفسا به چه چیز بیش از دیگر چیزها احتیاج دارید؟»
گروهی گفتند: دین، جمعی آواز دادند: دانش؛ و عدۀ دیگر نیز چیزهای دیگر گفتند. سید بر ایشان نهیب زد که: چقدر سادهلوحید، چقدر غافلید، چقدر از کاروان تمدن دور افتادهاید، اینها که گفتید البته همه خوبست اما واجبتر از اینها برای ما «قانون» است. فهمیدید چه گفتم؟ باز میگویم: قانون. چندلحظه دربارۀ قانون فکر کنید شاید بفهمید چه فایده دارد.
سید پس از اینکه دمی چند شنوندگان را به اندیشیدن واداشت گفت: «حالا که فهمیدید بگویید برای جامعۀ ما چه چیزی واجبتر از همه چیز است؟» مستمعان هم آواز با صدای بلند گفتند: قانون. واعظ گفت: من به این طور جواب دادن قانع نمیشوم. زن و مرد باید باهم بگویید و چنان بلند بگویید که صدایتان به گوش آنهایی که باید برسد، برسد. زن و مرد فریاد کشیدند: قانون.
آنگاه سید گفت: «دوبار هم آن طور که من کلمۀ قانون را تلفظ میکنم بگویید تا در ذهنتان بهتر نقش ببندد. بگویید: قاف الف قا، نون و واو پیش نون.... قانون. همۀ شنوندگان به شیوهای چنانکه سید فرموده بود کلمه قانون را هیجی کردند. آنگاه واعظ دلیر معنی و فوائد قانون را با کلمات و جملات ساده و همه کس فهم به تفصیل بیان کرد. (یغمایی، 1357: 1/20)
مأخذ: یغمایی، اقبال. 1357. شهید راه آزادی، سیدجمال واعظ اصفهانی. تهران: انتشارات توس.
@Shsyari
.
روزی وقتی مستمعان یکسره چشم به دهان او (سیدجمال واعظ اصفهانی) دوخته بودند و خویش را فراموش کرده بودند ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت: «ایمردم، ایکسانی که کار خود را رها کردهاید و در اینجا (مسجد شاه) جمع آمدهاید، میدانید در این شوریده حالی به چه چیز بیش از دیگر چیزها نیاز دارید؟»
از کسی آوازی برنیامد. سید خروشید و گفت: «به شما بیخبران تن بهخواری و ستمسپردگان میگویم، جواب بدهید، میدانید در این روزگار وانفسا به چه چیز بیش از دیگر چیزها احتیاج دارید؟»
گروهی گفتند: دین، جمعی آواز دادند: دانش؛ و عدۀ دیگر نیز چیزهای دیگر گفتند. سید بر ایشان نهیب زد که: چقدر سادهلوحید، چقدر غافلید، چقدر از کاروان تمدن دور افتادهاید، اینها که گفتید البته همه خوبست اما واجبتر از اینها برای ما «قانون» است. فهمیدید چه گفتم؟ باز میگویم: قانون. چندلحظه دربارۀ قانون فکر کنید شاید بفهمید چه فایده دارد.
سید پس از اینکه دمی چند شنوندگان را به اندیشیدن واداشت گفت: «حالا که فهمیدید بگویید برای جامعۀ ما چه چیزی واجبتر از همه چیز است؟» مستمعان هم آواز با صدای بلند گفتند: قانون. واعظ گفت: من به این طور جواب دادن قانع نمیشوم. زن و مرد باید باهم بگویید و چنان بلند بگویید که صدایتان به گوش آنهایی که باید برسد، برسد. زن و مرد فریاد کشیدند: قانون.
آنگاه سید گفت: «دوبار هم آن طور که من کلمۀ قانون را تلفظ میکنم بگویید تا در ذهنتان بهتر نقش ببندد. بگویید: قاف الف قا، نون و واو پیش نون.... قانون. همۀ شنوندگان به شیوهای چنانکه سید فرموده بود کلمه قانون را هیجی کردند. آنگاه واعظ دلیر معنی و فوائد قانون را با کلمات و جملات ساده و همه کس فهم به تفصیل بیان کرد. (یغمایی، 1357: 1/20)
مأخذ: یغمایی، اقبال. 1357. شهید راه آزادی، سیدجمال واعظ اصفهانی. تهران: انتشارات توس.
@Shsyari
.
👍2
▪️امروز سالروز درگذشت استاد احمد تفضّلی است (۲۴ دی ۱۳۷۴).
▪️دربارهٔ چگونگی مرگ او ژاله آموزگار در مدخل «تفضلی، احمد» در دانشنامهٔ جهان اسلام چنین آورده:
«تفضّلی در ۲۴ دی ۱۳۷۵ به ناگاه درگذشت».
▪️فیلیپ ژینیو ذیل مدخل «TAFAŻŻOLI, AḤMAD» در دانشنامهٔ ایرانیکا چنین نگاشته:
«Tafażżoli was a very gentle and friendly man respectfully loved by his students and colleagues. He was passionately devoted to teaching and conducting research on the cultural history of pre-Islamic Iran. Unlike many of his countrymen, he remained in Iran after the Revolution of 1978-79 and continued dedicating all his time and energy to teaching and research. His tragic, untimely death happened on 15 January 1997, when he was returning home. Uncertain whether his death was a homicide, authories ruled it as a result of a hit-and-run accident, but it was not investigated».
▪️ جالب توجه است که در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، به ایشان مدخلی اختصاص داده نشده - در حرف «ت» قاعدتاً-، اما در معرفی وی بهعنوان یکی از مولفان و اعضای فوتشده شورای عالی علمی، در تارنمای مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی چنین آورده شده:
«احمد تفضلی (زادهٔ ۱۶ آذر ۱۳۱۶ در اصفهان- درگذشتهٔ ۲۴ دی ۱۳۷۵ در تهران) زبانشناس ایرانشناس، پژوهشگر، مترجم و متخصص زبان پارسیگ، پارتی و استاد زبانهای باستانی در دانشگاه تهران بود وی عضو شورای علمی مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی از سال ۱۳۶۶ و معاون علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی از سال ۱۳۷۰ بود. تفضلی در زمینهٔ زبانهای ایرانی میانه به ویژه پارسیگ و پارتی در پهنه بینالمللی یکی از معدود صاحب نظران به شمار میآمد. او در روز ۲۴ دی ۱۳۷۵ هنگامی که با اتومبیل خود از دانشگاه به خانهاش میرفت ناپدید و چند ساعت بعد جنازه او پیدا شد. این قتل همزمان با قتل تعدادی از پژوهشگران و روشنفکران رخ داد. از او به عنوان قربانی قتلهای زنجیرهای نام برده میشود».
@HistoryandMemory
▪️دربارهٔ چگونگی مرگ او ژاله آموزگار در مدخل «تفضلی، احمد» در دانشنامهٔ جهان اسلام چنین آورده:
«تفضّلی در ۲۴ دی ۱۳۷۵ به ناگاه درگذشت».
▪️فیلیپ ژینیو ذیل مدخل «TAFAŻŻOLI, AḤMAD» در دانشنامهٔ ایرانیکا چنین نگاشته:
«Tafażżoli was a very gentle and friendly man respectfully loved by his students and colleagues. He was passionately devoted to teaching and conducting research on the cultural history of pre-Islamic Iran. Unlike many of his countrymen, he remained in Iran after the Revolution of 1978-79 and continued dedicating all his time and energy to teaching and research. His tragic, untimely death happened on 15 January 1997, when he was returning home. Uncertain whether his death was a homicide, authories ruled it as a result of a hit-and-run accident, but it was not investigated».
▪️ جالب توجه است که در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، به ایشان مدخلی اختصاص داده نشده - در حرف «ت» قاعدتاً-، اما در معرفی وی بهعنوان یکی از مولفان و اعضای فوتشده شورای عالی علمی، در تارنمای مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی چنین آورده شده:
«احمد تفضلی (زادهٔ ۱۶ آذر ۱۳۱۶ در اصفهان- درگذشتهٔ ۲۴ دی ۱۳۷۵ در تهران) زبانشناس ایرانشناس، پژوهشگر، مترجم و متخصص زبان پارسیگ، پارتی و استاد زبانهای باستانی در دانشگاه تهران بود وی عضو شورای علمی مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی از سال ۱۳۶۶ و معاون علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی از سال ۱۳۷۰ بود. تفضلی در زمینهٔ زبانهای ایرانی میانه به ویژه پارسیگ و پارتی در پهنه بینالمللی یکی از معدود صاحب نظران به شمار میآمد. او در روز ۲۴ دی ۱۳۷۵ هنگامی که با اتومبیل خود از دانشگاه به خانهاش میرفت ناپدید و چند ساعت بعد جنازه او پیدا شد. این قتل همزمان با قتل تعدادی از پژوهشگران و روشنفکران رخ داد. از او به عنوان قربانی قتلهای زنجیرهای نام برده میشود».
@HistoryandMemory
👍6❤1
▪️ امروز سالروز درگذشت محمد قاضی است (۲۴ دی ۱۳۷۶).
📚 کتاب خاطرات او یکی از خواندنیترین خودزندگینامههای فارسی است که نخستین بار در سال ۱۳۷۱ توسط انتشارات زندهرود منتشر شده و در سالهای اخیر بارها از سوی نشر کارنامه بازچاپ گردیدهاست.
@HistoryandMemory
📚 کتاب خاطرات او یکی از خواندنیترین خودزندگینامههای فارسی است که نخستین بار در سال ۱۳۷۱ توسط انتشارات زندهرود منتشر شده و در سالهای اخیر بارها از سوی نشر کارنامه بازچاپ گردیدهاست.
@HistoryandMemory
👍6❤1😢1
دکتر احمد تفضلی، ۲۴ دیماه ۱۳۷۵ درگذشت و در پی آن، سجاد آیدنلو، (دانشآموز سال سوم دبیرستان آن زمان و از شاهنامهشناسان برجستهٔ امروز)، متن تسلیتی مینویسد و برای فرهنگستان زبان و ادب فارسی میفرستد.
این متن را در سالگرد درگذشت زندهیاد دکتر احمد تفضّلی بخوانیم.
▪️برگرفته از برگه فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@HistoryandMemory
این متن را در سالگرد درگذشت زندهیاد دکتر احمد تفضّلی بخوانیم.
▪️برگرفته از برگه فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@HistoryandMemory
❤9👍1
▪️دکتر کریم مجتهدی، استاد برجسته و فرهیخته فلسفه، امروز درگذشت (۲۵ دی ۱۴۰۲).
روانش به مینو جهان شاد باد!
«من متولد شهریور ۱۳۰۹ هستم و البته روزش را دقیق نمیدانم در تبریز به دنیا آمدم و پدرم از خانوادهای روحانی بود. جد بزرگ ما میرزا جواد مجتهد تبریزی بوده است که چهرهای تاریخی است. اگر مسأله رژی و تحریم تنباکو را مطالعه کنید در نامهای که سید جمالالدین اسدآبادی به میرزای شیرازی نوشته بعد از میرزای شیرازی اسم همین میرزا جواد مجتهد تبریزی میآید. نامه خطاب به دوازده تن از روحانیان سرشناس آن دوره است که اولی میرزا رضای شیرازی و دومی میرزا جواد تبریزی است. پدرم نوۀ میرزا جواد بود و اسم پدر بزرگ را روی او هم گذاشته بودند. من در خانهای متولد شدم که از زمان میرزا جواد باقی مانده بود. آن خانه الان خراب شده اما سردرش هنوز هست. خانهای بود ،قدیمی با سه در و چند حیاط بزرگ و اندرونی و بیرونی. کلاً معماری کاملاً قدیمی داشت. اسم محلۀ ما محلۀ مجتهدیها بود که تصور میکنم هنوز هم چنین اسمی داشته باشد به این جهت که افراد زیادی از خانواده مجتهدی در آن زندگی میکردند. من دو سال اول ابتدایی را در تبریز درس خواندم و در واقع دوره تحصیلات دبستانم را در تهران گذراندم».
📚«درد فلسفه، درس فلسفه است: گفتوگو با دکتر کریم مجتهدی» در درد فلسفه، درس فلسفه: جشننامه استاد دکتر کریم مجتهدی، بهکوشش محمد رئیسزاده، بابک عباسی و محمد منصورهاشمی، تهران، کویر، ۱۳۸۴، ص ۹.
@HistoryandMemory
روانش به مینو جهان شاد باد!
«من متولد شهریور ۱۳۰۹ هستم و البته روزش را دقیق نمیدانم در تبریز به دنیا آمدم و پدرم از خانوادهای روحانی بود. جد بزرگ ما میرزا جواد مجتهد تبریزی بوده است که چهرهای تاریخی است. اگر مسأله رژی و تحریم تنباکو را مطالعه کنید در نامهای که سید جمالالدین اسدآبادی به میرزای شیرازی نوشته بعد از میرزای شیرازی اسم همین میرزا جواد مجتهد تبریزی میآید. نامه خطاب به دوازده تن از روحانیان سرشناس آن دوره است که اولی میرزا رضای شیرازی و دومی میرزا جواد تبریزی است. پدرم نوۀ میرزا جواد بود و اسم پدر بزرگ را روی او هم گذاشته بودند. من در خانهای متولد شدم که از زمان میرزا جواد باقی مانده بود. آن خانه الان خراب شده اما سردرش هنوز هست. خانهای بود ،قدیمی با سه در و چند حیاط بزرگ و اندرونی و بیرونی. کلاً معماری کاملاً قدیمی داشت. اسم محلۀ ما محلۀ مجتهدیها بود که تصور میکنم هنوز هم چنین اسمی داشته باشد به این جهت که افراد زیادی از خانواده مجتهدی در آن زندگی میکردند. من دو سال اول ابتدایی را در تبریز درس خواندم و در واقع دوره تحصیلات دبستانم را در تهران گذراندم».
📚«درد فلسفه، درس فلسفه است: گفتوگو با دکتر کریم مجتهدی» در درد فلسفه، درس فلسفه: جشننامه استاد دکتر کریم مجتهدی، بهکوشش محمد رئیسزاده، بابک عباسی و محمد منصورهاشمی، تهران، کویر، ۱۳۸۴، ص ۹.
@HistoryandMemory
👍6❤2😢2
Forwarded from | پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
شاه رفت: گزارش روز رفتن شاه در اعترافات ژنرال: خاطرات ارتشبد عباس قرهباغی آخرین رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران و عضو شورای سلطنت ( مرداد- بهمن ۵۷)، نوشته عباس قرهباغی، تهران: نشر نی، ۱۳۶۵.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
❤1
Forwarded from | پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
«۱۳۵۷/۱۰/۲۶
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
👍5👎1
▪️میدان قاپق در طهران
یکنفر را کشتند، مردم تماشا میکنند.
سال ۱۸۹۶
ظاهراً آن فرد به دستور شاه اعدام شده است.
▫️از برگه مجلهی ملانصرالدین
* ۱۸۹۶م./ ۱۲۷۵ش.، سال آخر پادشاهی ناصرالدین شاه و سال اول پادشاهی مظفرالدینشاه است.
@HistoryandMemory
یکنفر را کشتند، مردم تماشا میکنند.
سال ۱۸۹۶
ظاهراً آن فرد به دستور شاه اعدام شده است.
▫️از برگه مجلهی ملانصرالدین
* ۱۸۹۶م./ ۱۲۷۵ش.، سال آخر پادشاهی ناصرالدین شاه و سال اول پادشاهی مظفرالدینشاه است.
@HistoryandMemory
▪️امروز سالروز درگذشت علی دشتی است (۲۶ دی ۱۳۶۰).
▫️برای شناخت زندگی و کارنامه او خواندن مدخل «دشتی، علی» در دانشنامه جهان اسلام نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و سودمند است. در بخشی از این مقاله درباره کتاب مناقشهبرانگیز «بیستوسه سال» چنین آمده:
«بیستوسه سال (چاپ نخست: ظاهراً بیروت ۱۳۵۳ش)، با چند چاپ غیرمجاز پیش و پس از انقلاب، کتابی است بسیار بحثانگیز با مشخصات کتابشناختی مبهم، که آن هم به دشتی منسوب است. پیش از چاپ کتاب در لبنان، مجلهٔ کاوه (چاپ مونیخ) در شمارهٔ ۴۵، نوروز ۱۳۵۲، اقدام به چاپ بخش اول بیستوسه سال کرد و با آنکه نام نویسنده به درخواست خود او درج نشده بود، معرّف کتاب (جواد وهابزاده) با اشارات صریح و ذکر قرائن متعدد او را به خوانندگان شناساند. انتشار این بخشها تا شمارهٔ ۵۸ (خرداد ۱۳۵۴) ادامه یافت و از آن پس با اعلام چاپ جداگانه آن، نیازی به ادامهٔ انتشار دیده نشد. بگلی این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده (لندن ۱۳۶۴ش/۱۹۸۵) و مقدمهای بر آن نوشتهاست. پل اسپراکمن هم بر ترجمهٔ بگلی نقدی نوشته و دربارهٔ مؤلف کتاب هم اظهارنظرهایی کردهاست (← اسپراکمن، ص ۳۵۴ـ۳۶۱). بگلی در ۱۳۵۴ش در تهران با دشتی آشنا شده بود و از او نقل کرده که کتاب یک سال پیش از آن در بیروت منتشر شده بودهاست (همان، ص ۳۵۵). بهگفتهٔ یکی از بستگان نزدیک دشتی، این کتاب را دشتی نوشته و در جریان تألیف، دشتی بخشهایی را برای وی تقریر میکرده و او مینوشتهاست (از شنیدههای نویسندهٔ مقاله). نویسندهای با نام مخفف «س.س» کتابی با عنوان حاشیه بر بیستوسه سال (شیکاگو ۱۳۶۳ش/ ۱۹۸۴) نوشته و در آن مدعی شدهاست که نویسنده بیستوسه سال نه علی دشتی است و نه (بهقولی) علینقی منزوی، بلکه کس دیگری است که بنا «به ملاحظات امنیتی فعلاً از افشای نام نویسنده والامقام آن خودداری میکنم» (← همان، ص ۳۵۶).حسینیطباطبائی (ج ۱، ص ۷-۱۰) در نقدی بر بیستوسه سال گفتهاست، پیش از انقلاب، کسی یادداشت درسی را به او نشان داده که سناتوری هر هفته در محفلی خصوصی، آن درس را القا میکردهاست. همین درسها را چندی بعد، سفارت شاهنشاهی ایران در بیروت با عنوان بیستوسه سال منتشر کرد، که نسخههایی از آن به ایران رسید و مخفیانه پخش شد. به گفتهٔ وی، این کتاب معجونی است از تحریف قرآن، تفسیر، سیره، حدیث، تاریخ و جز اینها. جعفر سبحانی نیز که نقد او بر این کتاب، ابتدا (از ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ش) به صورت جزوات درسی تکثیر میشد و سپس با عنوان راز بزرگ رسالت در فروردین ۱۳۵۸ انتشار یافت، در مقدمهٔ اثر خود (ص ۲۶، ۳۴-۳۵)، ضمن اشاره به پخش مخفیانهٔ نسخههایی از کتاب مزبور در ایران، به ماجرای دریافت نسخهای از آن اشاره کرده و گفتهاست که باخواندن قسمتهای مهم آن «از شیوهٔ انشا و سبک قلم و... از وجود قسمتی از مطالب کتاب در آثار ’ یکی از نویسندگان’...» مؤلف را شناختهاست. به اعتقاد وی این کتاب تحت تأثیر آثار برخی از شرقشناسان و نقل اشکالات و انتقادات آنان نگاشته شدهاست. در این میان، اسپراکمن (ص ۳۵۸) اظهار کردهاست که موضوع اصلی این کتاب کارنامهٔ سیاسی پیامبر اسلام صلیاللّهعلیهوآلهوسلم نیست، بلکه این است که چرا «در کارزار فکری، عقل همیشه بازنده است و عقاید تلقینی برنده». در هر صورت، به نظر میرسد دلایل متقنتری برای احراز انتساب بیستوسه سال به علی دشتی لازم است، هرچند تحلیلهای حاکم بر این کتاب و روش استنتاج آن در امور اعتقادی با دیدگاه و روش علی دشتی، و نثر کتاب نیز با نثر او سازگاری دارد».
📚 آذرنگ، عبدالحسین، «دشتی، علی»، دجا، ج ۱۷.
@HistoryandMemory
▫️برای شناخت زندگی و کارنامه او خواندن مدخل «دشتی، علی» در دانشنامه جهان اسلام نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و سودمند است. در بخشی از این مقاله درباره کتاب مناقشهبرانگیز «بیستوسه سال» چنین آمده:
«بیستوسه سال (چاپ نخست: ظاهراً بیروت ۱۳۵۳ش)، با چند چاپ غیرمجاز پیش و پس از انقلاب، کتابی است بسیار بحثانگیز با مشخصات کتابشناختی مبهم، که آن هم به دشتی منسوب است. پیش از چاپ کتاب در لبنان، مجلهٔ کاوه (چاپ مونیخ) در شمارهٔ ۴۵، نوروز ۱۳۵۲، اقدام به چاپ بخش اول بیستوسه سال کرد و با آنکه نام نویسنده به درخواست خود او درج نشده بود، معرّف کتاب (جواد وهابزاده) با اشارات صریح و ذکر قرائن متعدد او را به خوانندگان شناساند. انتشار این بخشها تا شمارهٔ ۵۸ (خرداد ۱۳۵۴) ادامه یافت و از آن پس با اعلام چاپ جداگانه آن، نیازی به ادامهٔ انتشار دیده نشد. بگلی این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده (لندن ۱۳۶۴ش/۱۹۸۵) و مقدمهای بر آن نوشتهاست. پل اسپراکمن هم بر ترجمهٔ بگلی نقدی نوشته و دربارهٔ مؤلف کتاب هم اظهارنظرهایی کردهاست (← اسپراکمن، ص ۳۵۴ـ۳۶۱). بگلی در ۱۳۵۴ش در تهران با دشتی آشنا شده بود و از او نقل کرده که کتاب یک سال پیش از آن در بیروت منتشر شده بودهاست (همان، ص ۳۵۵). بهگفتهٔ یکی از بستگان نزدیک دشتی، این کتاب را دشتی نوشته و در جریان تألیف، دشتی بخشهایی را برای وی تقریر میکرده و او مینوشتهاست (از شنیدههای نویسندهٔ مقاله). نویسندهای با نام مخفف «س.س» کتابی با عنوان حاشیه بر بیستوسه سال (شیکاگو ۱۳۶۳ش/ ۱۹۸۴) نوشته و در آن مدعی شدهاست که نویسنده بیستوسه سال نه علی دشتی است و نه (بهقولی) علینقی منزوی، بلکه کس دیگری است که بنا «به ملاحظات امنیتی فعلاً از افشای نام نویسنده والامقام آن خودداری میکنم» (← همان، ص ۳۵۶).حسینیطباطبائی (ج ۱، ص ۷-۱۰) در نقدی بر بیستوسه سال گفتهاست، پیش از انقلاب، کسی یادداشت درسی را به او نشان داده که سناتوری هر هفته در محفلی خصوصی، آن درس را القا میکردهاست. همین درسها را چندی بعد، سفارت شاهنشاهی ایران در بیروت با عنوان بیستوسه سال منتشر کرد، که نسخههایی از آن به ایران رسید و مخفیانه پخش شد. به گفتهٔ وی، این کتاب معجونی است از تحریف قرآن، تفسیر، سیره، حدیث، تاریخ و جز اینها. جعفر سبحانی نیز که نقد او بر این کتاب، ابتدا (از ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ش) به صورت جزوات درسی تکثیر میشد و سپس با عنوان راز بزرگ رسالت در فروردین ۱۳۵۸ انتشار یافت، در مقدمهٔ اثر خود (ص ۲۶، ۳۴-۳۵)، ضمن اشاره به پخش مخفیانهٔ نسخههایی از کتاب مزبور در ایران، به ماجرای دریافت نسخهای از آن اشاره کرده و گفتهاست که باخواندن قسمتهای مهم آن «از شیوهٔ انشا و سبک قلم و... از وجود قسمتی از مطالب کتاب در آثار ’ یکی از نویسندگان’...» مؤلف را شناختهاست. به اعتقاد وی این کتاب تحت تأثیر آثار برخی از شرقشناسان و نقل اشکالات و انتقادات آنان نگاشته شدهاست. در این میان، اسپراکمن (ص ۳۵۸) اظهار کردهاست که موضوع اصلی این کتاب کارنامهٔ سیاسی پیامبر اسلام صلیاللّهعلیهوآلهوسلم نیست، بلکه این است که چرا «در کارزار فکری، عقل همیشه بازنده است و عقاید تلقینی برنده». در هر صورت، به نظر میرسد دلایل متقنتری برای احراز انتساب بیستوسه سال به علی دشتی لازم است، هرچند تحلیلهای حاکم بر این کتاب و روش استنتاج آن در امور اعتقادی با دیدگاه و روش علی دشتی، و نثر کتاب نیز با نثر او سازگاری دارد».
📚 آذرنگ، عبدالحسین، «دشتی، علی»، دجا، ج ۱۷.
@HistoryandMemory
👍3❤2
🗺 کشور شاهنشاهی ایران و همسایگان آن
📚 سالنمای ۱۳۲۱-۱۳۲۲ شمسی
▪️توضیحهای جالب توجه درباره حاکمان و وضع کشورها
✓ « مصر: میهن علیا حضرت ملکه فوزیه است و با بریطانیای کبیر پیمان اتحاد امضا نموده!
✓ «حضرت آقای استالین پیشوای مردمان روسیه»!
▫️از اینجا برداشتهام.
@HistoryandMemory
📚 سالنمای ۱۳۲۱-۱۳۲۲ شمسی
▪️توضیحهای جالب توجه درباره حاکمان و وضع کشورها
✓ « مصر: میهن علیا حضرت ملکه فوزیه است و با بریطانیای کبیر پیمان اتحاد امضا نموده!
✓ «حضرت آقای استالین پیشوای مردمان روسیه»!
▫️از اینجا برداشتهام.
@HistoryandMemory
🔥2👍1
🔹 از برشهای درخشان و فاخر نثر سیفی در تاریخنامۀ هرات
آنجا که سخن از فوت ملک علاءالدین برادر ملک غیاثالدین مشوّق نویسنده در تألیف این کتاب به میان میآید، در مقام خویشتنداری و هشدار بنی نوع بشر، سیفی چنین مینگارد:
«ای ارباب دولت و ای اصحاب ملّت و ای خداوندان ثروت، این نه نخستین جنازهایست که به دروازۀ عدم بیرون شدهاست و این نه اوّل تابوتیست که از بیوت فنا به حانوت بقا نقل کردهاست. آن را که مهتر عالم و بهتر بنیآدم و خلاصۀ موجودات و زبدۀ مکوّنات بود و به طفیل او آدمیان و عالمیان را بر مائدۀ حیات نشاندند، این شربت در دادند و این نام نهادند که «إِنَّک مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»؛ ابوالبشر که مطلع تخلیق بود، مقطع این تفریق گداخته شد. خلیلالله که قدم خلّت بر مفرش آتش نهاد، در این دام افتاد. سلیمان که زین نبوّت بر پشت باد نهاده بود، از این حادثه نتوانست گریخت. نوح، عمر دراز بزیست و نزیست. لقمان هزار سال بماند و نماند... شاه و گدا را این شربت چشیدنیست و امیر و فقیر را این جام نوشیدنی و عالم و جاهل را این راه رفتنی و عشّاق و فسّاق را این در کوفتنی.»
🔸به نقل از نسخۀ خطی تاریخنامۀ هرات از سیفی هروی محفوظ در شعبۀ بوهار کتابخانۀ شاهنشاهی هندوستان در کلکته.
▫️ از برگه موسسهٔ پژوهشی بایسنغر
@HistoryandMemory
آنجا که سخن از فوت ملک علاءالدین برادر ملک غیاثالدین مشوّق نویسنده در تألیف این کتاب به میان میآید، در مقام خویشتنداری و هشدار بنی نوع بشر، سیفی چنین مینگارد:
«ای ارباب دولت و ای اصحاب ملّت و ای خداوندان ثروت، این نه نخستین جنازهایست که به دروازۀ عدم بیرون شدهاست و این نه اوّل تابوتیست که از بیوت فنا به حانوت بقا نقل کردهاست. آن را که مهتر عالم و بهتر بنیآدم و خلاصۀ موجودات و زبدۀ مکوّنات بود و به طفیل او آدمیان و عالمیان را بر مائدۀ حیات نشاندند، این شربت در دادند و این نام نهادند که «إِنَّک مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»؛ ابوالبشر که مطلع تخلیق بود، مقطع این تفریق گداخته شد. خلیلالله که قدم خلّت بر مفرش آتش نهاد، در این دام افتاد. سلیمان که زین نبوّت بر پشت باد نهاده بود، از این حادثه نتوانست گریخت. نوح، عمر دراز بزیست و نزیست. لقمان هزار سال بماند و نماند... شاه و گدا را این شربت چشیدنیست و امیر و فقیر را این جام نوشیدنی و عالم و جاهل را این راه رفتنی و عشّاق و فسّاق را این در کوفتنی.»
🔸به نقل از نسخۀ خطی تاریخنامۀ هرات از سیفی هروی محفوظ در شعبۀ بوهار کتابخانۀ شاهنشاهی هندوستان در کلکته.
▫️ از برگه موسسهٔ پژوهشی بایسنغر
@HistoryandMemory
🔥3👏3