| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram

▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۳) ترجمه از علی غبیشاوی

‏انتقاضه ۱۹۸۷ اسرائیلی‌ها جرأت نکردند پا توی مساجد که پایگاه اعتراضات شده بودند بگذارند. ائمه جماعات مساجد بی‌محابا می‌انداختندشان بیرون. چرا این‌قدر شجاع بودند؟ چون پولی که برای پیش‌نمازی می‌گرفتند آن‌قدر ناچیز بود که ترسی نداشتند کسی این کار را ازشان بگیرد.

‏انتفاضه ۱۹۸۷، هر دو سه روز با رفقا جلسه می‌گرفتیم که برای ادامه حرکت اعتراضی‌مان چه کنیم. ۱۰ دسامبر اولین بیانیه به اسم «حرکة المقاومة الإسلامیة» را منتشر کردیم و «حماس» به دنیا آمد. با تجربه‌ای دوازده سیزده ساله در مقاومت اسلامی در مساجد غزة.

‏انتفاضه ۱۹۷۸ بیانیه مستقیم دعوت به تظاهرات نمی‌دادیم. بیانیه دعوت به اعتصاب می‌دادیم. دعوت خالی هم نبود. کسانی که با اعتصاب همراه نمی‌شدند، از کجای خیابان‌های بسته شده با لاستیک مشتعل می‌خواستند بروند سر کارشان که شیشه‌های ماشین‌شان خُرد نشود؟

‏دیدیم زندگی مردم دارد مختل می‌شود. اعتصاب را محدود کردیم به روزهایی محدود در هفته. «فتحـ»ـی‌ها هم اعلان اعتصاب می‌کردند. مردم بلاتکلیف بودند. با زکریا الآغا نماینده فتح در غزة هماهنگ کردیم که «یک» جدول بدهیم. دو روز بعداز توافق اعلامیه جداگانه‌ای منتشر کرد!


‏از ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹ طول کشید تا اسرائیلی‌ها با شکنجه اعضای دستگیر شده این هسته عملیاتی، ربط‌شان را به من  بیابند. شب ۱۸ می، پنج دقیقه بعداز ساعت شبانه حکومت نظامی، خانه‌ام محاصره و خودم دستگیر شدم. به زندان که منقل شدم، فحش و آب دهان و سیلی بود که توی صورتم می‌خورد.

‌‏اقتضای مخفی‌کاری برای عملیات زیر گوش اسرائیل، کار با دزدها و موادفروش‌ها و خلافکارهاست. ۱۹۸۹ اسرائیل از زنجیره دستگیری تدریجی همین‌ها به من رسید. در بازجویی‌ها دیدم همه چیز لو رفته و حکم دادگاه پیش‌پیش مشخص و مقاومت در برابر شکنجه بی‌فایده است. اعتراف کردم.

‏بعداز محاکمه، در زندان شکنجه نشدم. فشارها اما ادامه داشت. مثل اهمال در کیفیت غذا و مراقبت پزشکی و تأخیر در رساندن روزنامه. مهم‌ترین‌شان بی‌خبری بود. پیغام‌هایم را می‌نوشتم می‌دادم دست برادرانی که آزاد می‌شوند تا مثل کپسولی ببلعندش و با خودشان ببرند بیرون.

‏۱۹۸۹ بعداز محکومیت به زندان ابد، پا که گذاشتم زندان، مدیریت حماس را کناری وا نهادم. چه می‌توانستم بکنم از آن‌جا؟ فقط دورا دور اخبار رفقا را دنبال می‌کردم. بعد دیدم آمار کشتار مزدوران دارد بالا می‌رود. نامه‌ای نوشتم: «برادران! در خون و جان آدم‌ها محتاط‌تر باشید».

‌‏زندان بهترین فرصت برای عبادت و مطالعه بود. فقط در نمازهای مستحبی‌ام روزانه ۴ جزء قرآن می‌خواندم.
قرآن حفظ کردم و کلی کتاب اصول فقه و تاریخ و حدیث و تفسیر و ادبیات عرب مطالعه کردم.  ۲۳ جلد کتاب فقهی نجیب المطيعي و ۲۰ جلد کتاب المجموع نووي را آن‌‌جا خواندم.


‌‏توی زندان هم درگیری داشتیم. «فتحـ»ـی‌ها و «حماسـ»ـی‌ها به جان هم افتاده بودند و هم‌دیگر را کتک می‌زدند و شکنجه می‌کردند و به مزدوری و آدم‌فروشی متهم می‌کردند. خیلی تلاش کردم بین‌شان میانجگری کنم ولی تا تعدادمان توی زندان بیشتر از فتحـ‌ی‌ها نشد، هنوز درگیر بودیم.
‏زندان بودم که پیمان اسلو امضا شد. اعراب و اسرائیل دو سال قبل‌ترش توی کنفرانس مادرید دنبال صلح فراگیر بودند. یاسر عرفات اما تک‌روی کرد، خودش تنهایی رفت دنبال مذاکره.
نتیجه؟ تشکیلات خودگردان شد پلیسِ اسرائیل توی غزة. ده‌ها هسته از هسته‌های مقاومت دستگیر شدند.

‏بزرگ‌ترین خسارت امضای اسلو و شکل‌گیری تشکیلات خودگردان؟

صف واحد فلسطینی‌ها دو تا شد. پشتوانه مردمی مقاومت آب رفت. برادران مجاهدمان چشم باز کردند دیدند هم از جلو باید با اسرائیلی‌ها بجنگند و هم از پشت با ساختار امنیتی اطلاعاتی تشکیلات. این دو با هم هماهنگ بودند.

‏همه حرف ما با تشکیلات خودگردان این است که ما دشمن‌تان نیستیم. دشمن آن روبه‌روست: اسرائیل. تشکیلات ۳۵ هزار کارمند دارد. خانه‌ای نیست الآن که بین دو برادر سر این‌که کی طرفدار ماست و کی طرفدار تشکیلات، دعوا و اختلاف نیافتاده باشد.

‏فساد تشکیلات خودگردان، مردم را از آنها متنفر کرده. ویلاهای هزارمتری‌‌شان را ببینید که چه آتشی به جان زاغه‌نشین‌های گرسنه غزة زده. آخرین جشن سالگرد شکل‌گیری فتح، جز صدها دانش‌آموز کسی به مراسم نیامد. زنگ زدند به یاسر عرفات که جمعیت نیامده سخنرانی‌ات کنسل است.

‏جانشین یاسر عرفات؟
حتما محمود عباس.
آمریکایی‌ها می‌خواهندش.

عاقبت تشکیلات خودگردان؟
تا وقتی به پیمان اسلو دلخوش باشند و به خواسته‌های مردم برنگردند، به هیچ دستاوردی نمی‌رسند. حتی طرفداران‌شان کاملا از ما متنفر نیستند. بچه‌های خودمان‌اند خیلی‌ها‌ی‌شان.


#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل

@HistoryandMemory
👍2

▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۴) ترجمه از علی غبیشاوی

از ۱۹۸۹ برای آزادی‌ام در مبادله، چند عملیات «سرباز»ربایی انجام شده بود اما به‌خاطر لو رفتن یا شکست خوردن، بی‌نتیجه بودند.
۱۹۹۷ که ملک حسین بعداز قضیه ترور نافرجام خالد مشعل، شرط آزادی‌ام از زندان را پیش کشیده بود، من از کل ماجرا بی‌خبر بودم...

‏احضارم کردند دفتر رئیس زندان. گفتند آزادی برو اردن. همان‌جا هم بمان. گفتم یا کاغذی می‌نویسید که بعداز اردن به غزة برگردم یا برمی‌گردم سلولم. ۳ ساعت اصرار، زیر بار نرفتم. آخرش پذیرفتند. دمِ هواپیما گفتم کاغذ کو؟ چرا امضا نشده؟ تا امضا نکردند سوار نشدم...

‏۵ روز ماندم اردن و بعد رفتم غزة. بعداز ۸ سال و نیم شهر عوض شده بود. کلی ساختمان مرتفع و جدید. جاده فرودگاه تا ورزشگاه یرموک و خود ورزشگاه پر از آدم بود. میکروفون دادند دستم که برای مردم حرف بزنم. گریه‌ام گرفت. تا یک ماه بعد برایم مهمان می‌آمد. خانه‌مان جا نداشت...

‏۱۹۹۷ از زندان که درآمدم بلافاصله برگشتم بالای سر حماس سرِ کار تشکیلاتی. هزار نفر از اعضا را تشکیلات خودگردان سال ۱۹۹۶ بازداشت کرده بود و شرایط سخت بود. ولی اگر قبل از زندان ده‌هزار نفر نیرو داشتیم الآن ده‌ها هزار نفر شده بودند. با کلی توسعه در ابعاد نظامی...

‏وقتی مقاومت را شروع کردیم، توی کل غزة و کرانه  ۲ سلاح بیشتر نداشتیم ولی الآن یقین دارم اسرائیل ۲۰۲۷ را نمی‌بیند. این یقین از منطقی قرآنی می‌آید که هر ۴۰ سال را یک نسل می‌داند.
۴۰ سال اول اشغال فلسطین
۴۰  سال دوم شروع حرکت مقاومت
۴۰ سال سوم پیروزی ما و زوال اسرائیل

#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل

@HistoryandMemory
👍1
🗺 مقایسه قلمرو امپراتوری روم با امپراتوری مغول در دوره اوج گسترش هر دو

🔗

@HistoryandMemory
🔥1
🔹 «... البته جوّ دانشگاه هم جوّ دیگری بود. دانشجویان براستی دانشجو بودند نه نمره‌جو و ليسانس‌جو. به درس دلبستگی خاصّ داشتند و به علم و دانش و به عالم و دانشمند ارج می‌نهادند. وقتی از استاد نکته‌ای بدیع یا شعری لطیف می‌شنیدند، برق شادی در چشمها می‌درخشید. درس و تحقیق برای رفع تکلیف نبود. اصالت داشت. استاد و دانشجو هر دو به علم مؤمن بودند».

🔸 حدس بزنید این داوری دربارهٔ دانشجویان کدام دوره است؟😊 مرحوم دکتر محمد خوانساری، استاد برجستهٔ فلسفه و به‌ویژه منطق، در ضمن تدوین و تنظیم زندگی‌نامه مرحوم استاد جلال‌الدین همایی، از کلاس‌های درس پربار ایشان در دوره دانشجویی خود، اوایل دهه بیست، یاد کرده و چنین آورده که در آن سال تمام گلستان سعدی (بغیر از باب عشق و جوانی😉) را خوانده و حتی رونویسی کرده‌اند. خوانساری در میانهٔ یادآوری کلاس‌های استاد همایی، گریزی می‌زند به زمان استادی خودش، نیمه نخست دهه پنجاه (سال چاپ مقاله در همائی‌نامه ۲۵۳۵/ ۱۳۵۵)، و از فضای دانشگاه و دانشجویان «نمره‌جو» و «لیسانس‌جو» اظهار ناخشنودی می‌کند.

📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگی‌نامه استاد جلال‌الدین همائی»، در همائی‌نامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، ص ۲.

گویا تا بوده چنین بوده که استادان از کیفیت درس‌خواندن دانشجویان ناراضی بوده‌اند! 🤔

@HistoryandMemory
👍3
«تقدیم به دکتر سید جعفر شهیدی،
استاد دانشگاه تهران،
و رئیس مؤسسه لغت‌نامه دهخدا


شب شعر شبی بود فراموش نشدنی
امشب چه سبب شد که در این گلستان پارسی نغمه‌سرایی بلبلان شیرین‌نواتر شد؟
گلها همه خوشبوتر و زیباتر شد
نور شمع روشن‌تر شد
دل مردم بازتر شد.
*
آه دانستم باغبان عزیز آمده از سرزمین سعدی
با طی کردن جاده ابریشم هوایی
خوش آمدید ای استاد بسیار محترم و گرامی ما دکتر شهیدی
*
باغبان عزیز ما از گرمای تابستان پکن باکی ندارد
خستگی و گرفتاریها را نادیده می‌گیرد.
سپیده‌دم به بلبلان چینی خود آب می‌دهد
غذا می‌دهد
نیرو می‌بخشد

ناز و نوازش می‌کند
بلبلان از ته‌دل می‌گویند
ما سالها منتظر شما بودیم
بالاخره تشریف آوردید
از زحمات شما یک دنیا متشکریم
از رفتن شما افسوس می‌خوریم
حرفتان مانند زنگ در گوش ما می‌زند
محبت‌تان برای ابد در قلب ما می‌ماند
سال آینده حتماً باز تشریف بیاورید
و بلبلان چینی خود را فراموش نفرمایید.


ساعت دو شب ۱۵ ژوئن سال ۱۹۸۸
از طرف شاگرد لیو بائوزین
کارمند بخش فارسی رادیو پکن
»

📚 سید جعفر شهیدی، «در شهر نقش‌آفرینان»،  کیهان فرهنگی، مرداد ۱۳۶۷؛ بازچاپ در  از دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، صص ۷۷۵-۷۷۶.

▪️امروز سالروز درگذشت استاد سید جعفر شهیدی است (۲۳ دی ۱۳۸۶).

@HistoryandMemory
3🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥👆🏼برای نخستین بار

🎤مصاحبه دکتر سید جعفر شهیدی پیرامون نگارش لغت‌نامه دهخدا

📆تاریخ مصاحبه ۱۳۵۰خورشیدی

🆔 @alitatari_ir
😍1
📚 سید جعفر شهیدی، «دیداری از قاهره»، یغما، مرداد ۱۳۵۰؛ بازچاپ در دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، ص ۶۸۸.

📷 استاد شهیدی با پوشش عربی سوار بر شتر در کنار اهرام ثلاثه

@HistoryandMemory
👍3👏2
«به تهران که رسیدیم کم کم پدرم در مسجد شاه واعظ شد و همانجا مقدمات مشروطیت شروع گردید. در تهران در مدرسهٔ ثروت و ادب درس می‌خواندم و در انقلاب‌های اول مشروطیت پدرم از پیشقدمان بود و شاید بتوان گفت اول آدمی بود که علناً در بالای منبر از آزادی و عدالت و این قبیل مسائل سخن رانده است. در پای منبر او جمعیت زیادی جمع شد و حتی در ماه رمضان در مسجد شاه که هوا گرم بود و روزها در صحن مسجد منبر می‌رفت جمعیت به قدری زیاد می‌شد که درهای مسجد را می‌بستند و حتی در بالای بام مسجد و در مناره ها هم مردم جا می‌گرفتند.
یادم است شب‌ها در مسجد سید عزیزالله خطاب به مردم می‌پرسید ای مردم آیا می‌دانید قبل از همه چیز چه لازم دارید. هر کس چیزی می‌گفت. آنگاه پدرم می‌گفت حالا گوش دهید تا به شما بگویم چه لازم دارید. شما قانون لازم دارید و حالا همه صداها را در هم بیندازید و بگویید قانون یکدفعه از حلقوم چند هزار نفر فریاد قانون بیرون می‌آمد. و این صدا در تمام شهر و اطراف و اکناف پایتخت می‌پیچید و پدرم می‌گفت حالا این کلمه را تهجی کنید و همه با هم می‌گفتند قاف، الف قا نون، واو پیش نون قانون قانون. مواعظ پدرم را تندنویس‌ها یادداشت برمی‌داشتند و در روزنامه‌‌ای که به اسم «الجمال» به طبع می‌رسید چاپ می‌کردند و به فروش می‌رسید».

📚 «شرح‌حال آقای جمالزاده با قلم خود»، در خاطرات سید محمد علی جمالزاده، به‌کوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب و سخن، ۱۳۷۸، ص ۲۵.

▫️ امروز زادروز سید محمدعلی جمالزاده است (۲۳ دی ۱۲۷۰).

@HistoryandMemory
Forwarded from شهرام یاری
بگویید قاف الف قا، نون و واو پیش نون... قانون! – پیش از 1326 ه.ق.

روزی وقتی مستمعان یکسره چشم به دهان او (سیدجمال واعظ اصفهانی) دوخته بودند و خویش را فراموش کرده بودند ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت: «ای‌مردم، ای‌کسانی که کار خود را رها کرده‌اید و در اینجا (مسجد شاه) جمع آمده‌اید، می‌دانید در این شوریده حالی به چه چیز بیش از دیگر چیزها نیاز دارید؟»
از کسی آوازی برنیامد. سید خروشید و گفت: «به شما بی‌خبران تن به‌خواری و ستم‌سپردگان می‌گویم، جواب بدهید، می‌دانید در این روزگار وانفسا به چه چیز بیش از دیگر چیزها احتیاج دارید؟»
گروهی گفتند: دین، جمعی آواز دادند: دانش؛ و عدۀ دیگر نیز چیزهای دیگر گفتند. سید بر ایشان نهیب زد که: چقدر ساده‌لوحید، چقدر غافلید، چقدر از کاروان تمدن دور افتاده‌اید، اینها که گفتید البته همه خوبست اما واجب‌تر از اینها برای ما «قانون» است. فهمیدید چه گفتم؟ باز می‌گویم: قانون. چندلحظه دربارۀ قانون فکر کنید شاید بفهمید چه فایده دارد.
سید پس از اینکه دمی چند شنوندگان را به اندیشیدن واداشت گفت: «حالا که فهمیدید بگویید برای جامعۀ ما چه چیزی واجبتر از همه چیز است؟» مستمعان هم آواز با صدای بلند گفتند: قانون. واعظ گفت: من به این طور جواب دادن قانع نمی‌شوم. زن و مرد باید باهم بگویید و چنان بلند بگویید که صدایتان به گوش آنهایی که باید برسد، برسد. زن و مرد فریاد کشیدند: قانون.
آنگاه سید گفت: «دوبار هم آن طور که من کلمۀ قانون را تلفظ می‌کنم بگویید تا در ذهنتان بهتر نقش ببندد. بگویید: قاف الف قا، نون و واو پیش نون.... قانون. همۀ شنوندگان به شیوه‌ای چنانکه سید فرموده بود کلمه قانون را هیجی کردند. آنگاه واعظ دلیر معنی و فوائد قانون را با کلمات و جملات ساده و همه کس فهم به تفصیل بیان کرد. (یغمایی، 1357: 1/20)

مأخذ: یغمایی، اقبال. 1357. شهید راه آزادی، سیدجمال واعظ اصفهانی. تهران: انتشارات توس.

@Shsyari
.
👍2
▪️امروز سالروز درگذشت استاد احمد تفضّلی است (۲۴ دی ۱۳۷۴).

▪️دربارهٔ چگونگی مرگ او ژاله آموزگار در مدخل «تفضلی، احمد» در  دانشنامهٔ جهان اسلام چنین آورده:
«تفضّلی در ۲۴ دی ۱۳۷۵ به ناگاه درگذشت».

▪️فیلیپ ژینیو ذیل مدخل «TAFAŻŻOLI, AḤMAD» در دانشنامهٔ ایرانیکا چنین نگاشته:

«Tafażżoli was a very gentle and friendly man respectfully loved by his students and colleagues.  He was passionately devoted to teaching and conducting research on the cultural history of pre-Islamic Iran. Unlike many of his countrymen, he remained in Iran after the Revolution of 1978-79 and continued dedicating all his time and energy to teaching and research.  His tragic, untimely death happened on 15 January 1997, when he was returning home.  Uncertain whether his death was a homicide, authories ruled it as a result of a hit-and-run accident, but it was not investigated».

▪️ جالب توجه است که در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، به ایشان مدخلی اختصاص داده نشده - در حرف «ت» قاعدتاً-، اما در معرفی وی به‌عنوان یکی از مولفان و اعضای فوت‌شده شورای عالی علمی، در تارنمای مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی چنین آورده شده:

«احمد تفضلی (زادهٔ ۱۶ آذر ۱۳۱۶ در اصفهان- درگذشتهٔ ۲۴ دی ۱۳۷۵ در تهران) زبان‌شناس ایران‌شناس، پژوهشگر، مترجم و متخصص زبان پارسیگ، پارتی و استاد زبان‌های باستانی در دانشگاه تهران بود وی عضو شورای علمی مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی از سال ۱۳۶۶ و معاون علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی از سال ۱۳۷۰ بود. تفضلی در زمینهٔ زبان‌های ایرانی میانه به ویژه پارسیگ و پارتی در پهنه بین‌المللی یکی از معدود صاحب نظران به شمار می‌آمد. او در روز ۲۴ دی ۱۳۷۵ هنگامی که با اتومبیل خود از دانشگاه به خانه‌اش می‌رفت ناپدید و چند ساعت بعد جنازه او پیدا شد. این قتل همزمان با قتل تعدادی از پژوهشگران و روشنفکران رخ داد. از او به عنوان قربانی قتل‌های زنجیره‌ای نام برده می‌شود».

@HistoryandMemory
👍61
▪️ امروز سالروز درگذشت محمد قاضی است (۲۴ دی ۱۳۷۶).

📚 کتاب خاطرات او یکی از خواندنی‌ترین خودزندگی‌نامه‌های فارسی است که نخستین بار در سال ۱۳۷۱ توسط انتشارات زنده‌رود منتشر شده و در سال‌های اخیر بارها از سوی نشر کارنامه بازچاپ گردیده‌است.

@HistoryandMemory
👍61😢1
‏دکتر ‎احمد تفضلی، ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۵ درگذشت و در پی آن، ‎سجاد آیدنلو، (دانش‌آموز سال سوم دبیرستان آن زمان و از شاهنامه‌شناسان برجستهٔ امروز)، متن تسلیتی می‌نویسد و برای ‎فرهنگستان زبان و ادب فارسی می‌فرستد.
این متن را در سالگرد درگذشت زنده‌یاد دکتر احمد تفضّلی بخوانیم.

▪️برگرفته از برگه فرهنگستان زبان و ادب فارسی

@HistoryandMemory
9👍1
▪️دکتر کریم مجتهدی، استاد برجسته و فرهیخته فلسفه، امروز درگذشت (۲۵ دی ۱۴۰۲).
روانش به مینو جهان شاد باد!

«من متولد شهریور ۱۳۰۹ هستم و البته روزش را دقیق نمی‌دانم در تبریز به دنیا آمدم و پدرم از خانواده‌ای روحانی بود. جد بزرگ ما میرزا جواد مجتهد تبریزی بوده است که چهره‌ای تاریخی است. اگر مسأله رژی و تحریم تنباکو را مطالعه کنید در نامه‌ای که سید جمال‌الدین اسدآبادی به میرزای شیرازی نوشته بعد از میرزای شیرازی اسم همین میرزا جواد مجتهد تبریزی می‌آید. نامه خطاب به دوازده تن از روحانیان سرشناس آن دوره است که اولی میرزا رضای شیرازی و دومی میرزا جواد تبریزی است. پدرم نوۀ میرزا جواد بود و اسم پدر بزرگ را روی او هم گذاشته بودند. من در خانه‌ای متولد شدم که از زمان میرزا جواد باقی مانده بود. آن خانه الان خراب شده اما سردرش هنوز هست. خانه‌ای بود ،قدیمی با سه در و چند حیاط بزرگ و اندرونی و بیرونی. کلاً معماری کاملاً قدیمی داشت. اسم محلۀ ما محلۀ مجتهدی‌ها بود که تصور می‌کنم هنوز هم چنین اسمی داشته باشد به این جهت که افراد زیادی از خانواده مجتهدی در آن زندگی می‌کردند. من دو سال اول ابتدایی را در تبریز درس خواندم و در واقع دوره تحصیلات دبستانم را در تهران گذراندم».

📚«درد فلسفه، درس فلسفه است: گفت‌وگو با دکتر کریم مجتهدی» در درد فلسفه، درس فلسفه: جشن‌نامه استاد دکتر کریم مجتهدی، به‌کوشش محمد رئیس‌زاده، بابک عباسی و محمد منصورهاشمی، تهران، کویر، ۱۳۸۴، ص ۹.

@HistoryandMemory
👍62😢2
شاه رفت: گزارش روز رفتن شاه در اعترافات ژنرال: خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغی آخرین رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران  و عضو شورای سلطنت ( مرداد- بهمن ۵۷)، نوشته عباس قره‌باغی، تهران: نشر نی، ۱۳۶۵.

@HistoryandMemory
1
«۱۳۵۷/۱۰/۲۶
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّه‌های شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقت‌فرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمه‌ای خالی بی‌حس و بی‌تکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفس‌های بلند می‌کشیدم. خودم را از هوا پر می‌کردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بی‌معنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمی‌زاد فکر می‌کردم. در حقیقت فکر این حماقت بی‌حرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشم‌های خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزنده‌ای داشت، پرواز می‌کرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام می‌خزید و مثل آب در من تراوش می‌کرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغ‌های اتومبیل‌ها روشن بود و بوق می‌زدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمه‌ای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آب‌نبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک می‌گفتند و خیلی‌ها از شادی گریه می‌کردند.
مثل «ف» که به طرف شهر می‌رفت. در راه‌بندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرت‌زده و نگاهی اشک‌آلود به اطراف نگاه می‌کرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش می‌رفتیم که «ف» را دیدیم. راننده‌مان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلی‌ها توی خیابان می‌رقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»

شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.

@HistoryandMemory
👍5👎1