تقديم:
به تمام مسلمانانیکه از ضعف و انحطاط کشورهای اسلامی رنج میبرند و آرزوی عظمت و مجد اسلام و مسلمین وجودشان را مسخر کرده و با اخلاص و فداکاری در راه تجدید جلال و شکوه اسلام و نجات مسلمین از بند استعمار واستثمار به پیکار برخاستهاند.
📚 اکبر هاشمی رفسنجانی، امیرکبیر( یا میرزا تقی خان فراهانی): قهرمان مبارزه با استعمار، تهران: موسسه انتشارات فراهانی، ۱۳۴۶.
▪️امروز سالروز درگذشت اکبر هاشمی رفسنجانی است (۱۹ دی ۱۳۹۵).
@HistoryanMemory
به تمام مسلمانانیکه از ضعف و انحطاط کشورهای اسلامی رنج میبرند و آرزوی عظمت و مجد اسلام و مسلمین وجودشان را مسخر کرده و با اخلاص و فداکاری در راه تجدید جلال و شکوه اسلام و نجات مسلمین از بند استعمار واستثمار به پیکار برخاستهاند.
📚 اکبر هاشمی رفسنجانی، امیرکبیر( یا میرزا تقی خان فراهانی): قهرمان مبارزه با استعمار، تهران: موسسه انتشارات فراهانی، ۱۳۴۶.
▪️امروز سالروز درگذشت اکبر هاشمی رفسنجانی است (۱۹ دی ۱۳۹۵).
@HistoryanMemory
👍6👎3
«۵۷/۱۰/۱۹
برف میبارد. نفت نیست، گازوئیل نیست، برق هم هست و هم نیست. و برف هم میبارد. من همیشه برف را دوست داشتم، این خاک سوختهٔ ما تشنهٔ برف و باران است. اما نه حالا که سرما هست و وسیله گرما نیست. غزاله مریض است، گیتا منزل پدرش، پیش غزاله مانده است. دیگر حوصلهٔ موسیقی ندارم. حتی صدای خدایانهٔ باخ یا بتهوون را. سکوت عجیبی است. انگار فقط صدای سکوت باریدن برف در هوا هست و بس. هوا پر از خاموشی است وقتی خوب گوش بدهی نجوای سکوت را میشنوی، مثل صدای خواب ریشههای زمستان است در دل زمین. دلم گرفته است، به خواب زمستانی رفته است. دیروز و پریروز عزای ملی بود. به یاد شهیدان یک دو هفتهی اخیر در مشهد، قزوین، کرمانشاه نهاوند. ایران کشور شهیدان است که در آن هر روز ملتی را شهید میکنند، که در آن ملتی هر روز جام شهادت را مینوشد. برای رهائی از ظلم برای عدالت و رستگاری مثل سقراط و حسين، مثل منصور. آن شعار بیخود نبود که میگفت: هر روز عاشورا شده هر , جا کربلا شده. ...».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۳.
@HistoryandMemory
برف میبارد. نفت نیست، گازوئیل نیست، برق هم هست و هم نیست. و برف هم میبارد. من همیشه برف را دوست داشتم، این خاک سوختهٔ ما تشنهٔ برف و باران است. اما نه حالا که سرما هست و وسیله گرما نیست. غزاله مریض است، گیتا منزل پدرش، پیش غزاله مانده است. دیگر حوصلهٔ موسیقی ندارم. حتی صدای خدایانهٔ باخ یا بتهوون را. سکوت عجیبی است. انگار فقط صدای سکوت باریدن برف در هوا هست و بس. هوا پر از خاموشی است وقتی خوب گوش بدهی نجوای سکوت را میشنوی، مثل صدای خواب ریشههای زمستان است در دل زمین. دلم گرفته است، به خواب زمستانی رفته است. دیروز و پریروز عزای ملی بود. به یاد شهیدان یک دو هفتهی اخیر در مشهد، قزوین، کرمانشاه نهاوند. ایران کشور شهیدان است که در آن هر روز ملتی را شهید میکنند، که در آن ملتی هر روز جام شهادت را مینوشد. برای رهائی از ظلم برای عدالت و رستگاری مثل سقراط و حسين، مثل منصور. آن شعار بیخود نبود که میگفت: هر روز عاشورا شده هر , جا کربلا شده. ...».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۳.
@HistoryandMemory
👍4👎2
«آیا میارزد به زندگانی مدرن بازگردیم؟
ایران سرزمینی است که همه چیزش درخور دیدن است، هم مردمش و هم هر چیز دیگرش. من از این فراتر رفته میگویم همین که مسافر به سختیها و کمبودها خو گرفت زیستن در هوای باز این سرزمین خالی از لطف نیست.
در آنجا از دلواپسیهای خوار و خودخواهانهٔ زندگانی مدرن چنان دوریم که گاه از خود میپرسیم که آیا میارزد به اینکه به آن بازگردیم؟
و من بسیار خوب درک میکنم که یک ایرانی، همین که کنجکاویاش پس از دیدار چند نقطه اروپا فرو مینشیند از بازگشت به وطن ناخرسند نیست که هیچ، بسی خشنود هم هست که هنگامی که از کشتی پا به خاک وطن میگذارد زندگانی بیبندوبار خود را باز مییابد، که اگر خستگیها و کمبودهای خود را دارد، آزادی و ولنگاریاش را هم دارد. ساعتی بعد هر آنچه را که در سفر دیده به فراموشی میسپارد تا دوباره در لذت زندگانی بیدغدغهٔ کودکانهاش فرورود». (روش شوار، ۱۳۷۸: ۵۵).
📚 روش شوار، ژولین دو. ۱۳۷۸. خاطرات سفر ایران. ترجمهٔ مهران توکلی. تهران: نشر نی.
▪️برگرفته از کانال بسیارخواندنی↓
@Shsyari
@HistoryandMemory
ایران سرزمینی است که همه چیزش درخور دیدن است، هم مردمش و هم هر چیز دیگرش. من از این فراتر رفته میگویم همین که مسافر به سختیها و کمبودها خو گرفت زیستن در هوای باز این سرزمین خالی از لطف نیست.
در آنجا از دلواپسیهای خوار و خودخواهانهٔ زندگانی مدرن چنان دوریم که گاه از خود میپرسیم که آیا میارزد به اینکه به آن بازگردیم؟
و من بسیار خوب درک میکنم که یک ایرانی، همین که کنجکاویاش پس از دیدار چند نقطه اروپا فرو مینشیند از بازگشت به وطن ناخرسند نیست که هیچ، بسی خشنود هم هست که هنگامی که از کشتی پا به خاک وطن میگذارد زندگانی بیبندوبار خود را باز مییابد، که اگر خستگیها و کمبودهای خود را دارد، آزادی و ولنگاریاش را هم دارد. ساعتی بعد هر آنچه را که در سفر دیده به فراموشی میسپارد تا دوباره در لذت زندگانی بیدغدغهٔ کودکانهاش فرورود». (روش شوار، ۱۳۷۸: ۵۵).
📚 روش شوار، ژولین دو. ۱۳۷۸. خاطرات سفر ایران. ترجمهٔ مهران توکلی. تهران: نشر نی.
▪️برگرفته از کانال بسیارخواندنی↓
@Shsyari
@HistoryandMemory
👍6👎1
«اساساً آدم امروز از زمین و آسمان، از درون و بیرون تهدید میشود و در جایی تکیهگاهی ندارد. هر کسی در خودش تنهاست. کسی با خودش هم نیست تا چه رسد به دیگران. ببین با خودمان چه کار داریم میکنیم، اول باغمان را از عالم بالا پایین کشیدهایم و حالا میخواهیم همه لذتهای بهشت یا یکباره بچشیم، تا فرصت باقی است، تا در کوزه نیفتادهایم! از دستپاچگی داریم خودمان را پاره میکنیم و مرتب در گودالی که زیر پایمان کندهایم، فروتر میرویم، همه را فرو میبریم، باغِ تن و طبیعت را».
📚شاهرخ مسکوب، گفتگو در باغ، تهران: انتشارات باغ آینه، ۱۳۷۱، ص ۵۸.
🌱 امروز زادروز شاهرخ مسکوب است (۲۰ دی ۱۳۰۴).
@HistoryandMemory
📚شاهرخ مسکوب، گفتگو در باغ، تهران: انتشارات باغ آینه، ۱۳۷۱، ص ۵۸.
🌱 امروز زادروز شاهرخ مسکوب است (۲۰ دی ۱۳۰۴).
@HistoryandMemory
❤3👍1
«۵۷/۱۰/۱۰
...
بالای خیابان مهناز یک ماشین گیرم آمد. میخواستم بروم فرمانیه. تاکسی فرودگاه بود. مسافر زده بود و تا تجریش میرفت. زنش کنارش نشسته بود. خوردیم به راهبندان. زن برای شوهرش چایی ریخت. به مسافرها هم تعارف کرد. بعد گفت چیکار کنیم. زخم معده دارم. نهارمان را هم توی ماشین میخوریم. زنش بقچهای را نشان داد. بعد اضافه کرد اگر پول داشتم توی این شلوغی کار نمیکردم، میخوابیدم. یکی از مسافرها گفت مثل اونهایی که پول دارند و رفتهاند و خوابیدهاند. تا تجریش صحبت سیاست بود بالای قلهک یکی سوار شد. مرد میانسالی بود با تهریش، موی سرِ کوتاه، یقهٔ سفید، بد دوخت و بسته، شروع کرد به انتقاد از خمینی ولی ریختش نه به نظامیها میخورد و نه به درباریها. تعجب کردیم. بعد معلوم شد ایرادش به آقا این است که زیاد دست به دست میکند. تیر، تیر است چه در شمال شهر چه در جنوب. چرا دستور نمیدهد مردم بروند به طرف کاخ. گفتیم آقا مگر بیخودی است. گفت آقا انقلاب این چیزها را دارد. دو میلیون نفر کشته میشوند. عوضش آنها که میمانند راحت میشوند. راننده تصدیق کرد و ناگهان به فکر افتاد که راستی چرا آقا دستور نمیدهد....».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۰.
@HistoryandMemory
...
بالای خیابان مهناز یک ماشین گیرم آمد. میخواستم بروم فرمانیه. تاکسی فرودگاه بود. مسافر زده بود و تا تجریش میرفت. زنش کنارش نشسته بود. خوردیم به راهبندان. زن برای شوهرش چایی ریخت. به مسافرها هم تعارف کرد. بعد گفت چیکار کنیم. زخم معده دارم. نهارمان را هم توی ماشین میخوریم. زنش بقچهای را نشان داد. بعد اضافه کرد اگر پول داشتم توی این شلوغی کار نمیکردم، میخوابیدم. یکی از مسافرها گفت مثل اونهایی که پول دارند و رفتهاند و خوابیدهاند. تا تجریش صحبت سیاست بود بالای قلهک یکی سوار شد. مرد میانسالی بود با تهریش، موی سرِ کوتاه، یقهٔ سفید، بد دوخت و بسته، شروع کرد به انتقاد از خمینی ولی ریختش نه به نظامیها میخورد و نه به درباریها. تعجب کردیم. بعد معلوم شد ایرادش به آقا این است که زیاد دست به دست میکند. تیر، تیر است چه در شمال شهر چه در جنوب. چرا دستور نمیدهد مردم بروند به طرف کاخ. گفتیم آقا مگر بیخودی است. گفت آقا انقلاب این چیزها را دارد. دو میلیون نفر کشته میشوند. عوضش آنها که میمانند راحت میشوند. راننده تصدیق کرد و ناگهان به فکر افتاد که راستی چرا آقا دستور نمیدهد....».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۰.
@HistoryandMemory
👍1
«۵۷/۱۰/۲۰
سرد است تاريک است. برق نیست و برف همچنان میبارد. رادیو گفت سوخت به نیروگاه لوشان و یک جای دیگر نرسیده و برف سنگین به خط انتقال آسیب رسانده. بنابراین پس از این به نوبت در شهر خاموشیهای طولانی خواهد بود. بخاری برقی کار نمیکند. میترسم ته ماندهٔ نفت بخاری را روشن کنم، گذاشتهام برای روز مبادا، یعنی روز مباداتر!
در سرما و تاریکی منتظر کودتا نشستهام. غزاله ناخوش است و گیتا پیش اوست، هیچکدام نیستند. در تنهائی به انتظار کود تا نشستن هم عالمی دارد. همه جا صحبت کودتاست. نخست وزیر، سنجابی، روزنامهها و بالاخره خمینی در مصاحبهاش با لوموند. ارتشیها، رادیوهای خارجی. این هم دست پخت دیگری از دوستان امریکائی. بیست و هشت مرداد کافی نبود، این هم پشت بندش!
میگویند اگر دولت بختیار موفق نشود، نظامیها کودتا میکنند. آقا هم همین احتمال را داده است. دولت بختیار چه جوری موفق شود ملت و رهبران مذهبی و سیاسی که با آن مخالفند، ارتش که برایش چنگ و دندان تیز کرد. به طوریکه بنابر خبر روزنامهها رابرت هویزر ژنرال آمریکائی باید بیاید به ارتش ایران بگوید که فعلاً از دولت ایران اطاعت کنید! کارمندان هم که وزیران را به وزارتخانهها راه نمیدهند.
.«.....
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۴.
@HistoryandMemory
سرد است تاريک است. برق نیست و برف همچنان میبارد. رادیو گفت سوخت به نیروگاه لوشان و یک جای دیگر نرسیده و برف سنگین به خط انتقال آسیب رسانده. بنابراین پس از این به نوبت در شهر خاموشیهای طولانی خواهد بود. بخاری برقی کار نمیکند. میترسم ته ماندهٔ نفت بخاری را روشن کنم، گذاشتهام برای روز مبادا، یعنی روز مباداتر!
در سرما و تاریکی منتظر کودتا نشستهام. غزاله ناخوش است و گیتا پیش اوست، هیچکدام نیستند. در تنهائی به انتظار کود تا نشستن هم عالمی دارد. همه جا صحبت کودتاست. نخست وزیر، سنجابی، روزنامهها و بالاخره خمینی در مصاحبهاش با لوموند. ارتشیها، رادیوهای خارجی. این هم دست پخت دیگری از دوستان امریکائی. بیست و هشت مرداد کافی نبود، این هم پشت بندش!
میگویند اگر دولت بختیار موفق نشود، نظامیها کودتا میکنند. آقا هم همین احتمال را داده است. دولت بختیار چه جوری موفق شود ملت و رهبران مذهبی و سیاسی که با آن مخالفند، ارتش که برایش چنگ و دندان تیز کرد. به طوریکه بنابر خبر روزنامهها رابرت هویزر ژنرال آمریکائی باید بیاید به ارتش ایران بگوید که فعلاً از دولت ایران اطاعت کنید! کارمندان هم که وزیران را به وزارتخانهها راه نمیدهند.
.«.....
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۴.
@HistoryandMemory
👍3😢1
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۱) ترجمه از علی غبیشاوی
«۲۵ سال پیش، وقتی #الشيخ_أحمد_ياسين بنیانگذار و اولین رهبر حماس، تازه از زندان اسرائیل آزاد شده بود، احمد منصور، روزنامهنگار ارشد الجزیرة، طی ۸ قسمت، مصاحبه مفصلی با او داشت. لینک یوتیوبِ قسمت اول و سایر قسمتهای این مصاحبه اینجاست:
۱۹۳۸ كه مادرم به جنینم باردار بود، شبی خواب دید که هاتفی از غیب به او میگوید: «اسم بچه را بگذار احمد». به دنیا که آمدم کلّ خانواده مخالف این نامگذاری بودند. چون یک «احمد» توی فامیل بود به غايت بداخلاق و نفرتانگیز. مادرم امّا مقاومت کرد و اسمم شد «احمد».
ده سالم بود. ما از یهودیها آدم میکشتیم و زمین میگرفتیم و آنها از ما میکشتند و میگرفتند. ۱۹۴۸ اما که ارتشهای عربی درگیر جنگ شدند، سلاحمان را بهاسم سازماندهی نظامی ازمان گرفتند. محتاجشان شدیم. هر کجا شکست میخوردند و عقب میرفتند ما هم آواره، عقب میرفتیم.
روستای ما جورة در جنوب غزة، در جنگ ۱۹۴۸ اعراب و یهود ویران شد. جنگندههای مصری که از بالای سرمان رد میشدند اسرائیلیها را بمبباران کنند، بعضی وقتها که آسیب میدیدند، مهمّاتشان را هر جا که میشد سبک میکردند تا سقوط نکنند. بمبهایشان چند بار خورد توی روستای ما.
۱۹۵۶ مصر در جنگ ملیسازی کانال سوئز، در جبهههای پورسعید و اسماعیلیه بر فرانسویها و انگلیسیها و اسرائیلیها پیروز شد اما شکستش ۱۱ سال بعد در ۱۹۶۷ بیارتباط با آن جنگ نبود. اسرائیلیها نقشه مناطق عملیاتی صحرای سینا را درست یاد گرفته بودند و شش روزه پیروز شدند.
اتهام «اخلال به امنیت ملی» سالها پیش از اینکه در دهه هشتاد توسط اسرائیلیها دامنم را بگیرد، ۱۹۶۵وقتی عبدالناصر با إخوان و سیدقطب چپ افتاد، دامنم را گرفته. دستگیرم کردند و یک ماه در غزة - که آن زمان زیر نظر مصر اداره میشد - در زندان مرکزی بازجویی شدم.
۱۹۶۵ که برای تحصیل رفتم قاهرة، همکلاسیهایم را آدمهایی کاملا بیاطلاع یافتم. از من میپرسیدند: «غزة دقیقا کجاست؟ شما همسایه بریتانیا هستید»؟
از آن بدتر اینکه اسرائیل را در کنار لبنان و اردن و سوریه از شامات میدانستند ولی فلسطین را نه!
۵ ژوئن ۱۹۶۷ روز شروع جنگ، من اردوگاه شاطيء غزة بودم. رادیو قاهرة میگفت با موشکها و توپخانهمان چنین و چنان کردیم و داریم وارد تلآویو میشویم ولی ما به چشم میدیدیم که اسرائیل دارد همه جا را شخم میزند. ۵ روز بعد سر و کله جیپها و نفربرهای اسرائیلی هم پیدا شد.
اول اعلامیه منتشر کردند که هر کس تسلیم شود در امان است. بعد تهدید کردند هر خانهای که سلاح درش باشد منفجر میکنند. بعد گفتند هر مسافری که بخواهد برود یا هر کارمند و کارگری که بخواهد برگردد سر کارش باید با ما همکاری کند. اسرائیل همینطوری سال ۱۹۶۷ کل غزة را گرفت.
جمال عبدالناصر قهرمان امت عرب بود. هر کسی انگ ضدیت با او میخورد، بایکوت میشد. خیلیها بودند نمیآمدند مسجد پشت سرم نماز جمعه و جماعت بخوانند چون میترسیدند بهجرم ارتباط با «اسلامگرا»یی چون من مجوّزِ ورودشان به مصر برای کار و تحصیل باطل شود.
ملک فیصل چرا ترور شد؟ برای اینکه در حمایت از فلسطین تمام قد پشت عبدالناصر بود.
سالها پیش در سفرم به عربستان یکی از نزدیکان فیصل برایم تعریف کرد: وقتی فلسطین اشغال شد، ملک زده بود زیر گریه. گفته بود من پادشاه باشم و سرزمینی اسلامی غصب شود؟!
پروپاگاندای عبدالناصر چه کرده بود که وقتی مُرد ملت توی خیابانهای غزة شعار دادند: الله حيّ وناصر حيّ!
خطبه جمعه آن روز درباره «أفإن مات أو قتل انقلبتم» حرف زدم واینکه هر کسی شایسته گریه نیست. بعداز نماز کسی پرسید چرا صریحتر حرف نزدی؟ گفتم مگر از جانم سیر شدهام؟
جنگ ۱۹۷۳ مصر علیه اسرائیل که شد به برادرم فتحاوي گفتم: کاش این نبرد برای آزادی فلسطین باشد نه گدایی صلح. گفت: بدبینی. بدبینیام درست از آب درآمد. مصر سینا را پس گرفت اما نه فقط ما را تنها گذاشت که با پس کشیدن از مبارزه، اردن و سوریه را هم از مواجهه دلسرد کرد.
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس
↓
@HistoryandMemory
«۲۵ سال پیش، وقتی #الشيخ_أحمد_ياسين بنیانگذار و اولین رهبر حماس، تازه از زندان اسرائیل آزاد شده بود، احمد منصور، روزنامهنگار ارشد الجزیرة، طی ۸ قسمت، مصاحبه مفصلی با او داشت. لینک یوتیوبِ قسمت اول و سایر قسمتهای این مصاحبه اینجاست:
۱۹۳۸ كه مادرم به جنینم باردار بود، شبی خواب دید که هاتفی از غیب به او میگوید: «اسم بچه را بگذار احمد». به دنیا که آمدم کلّ خانواده مخالف این نامگذاری بودند. چون یک «احمد» توی فامیل بود به غايت بداخلاق و نفرتانگیز. مادرم امّا مقاومت کرد و اسمم شد «احمد».
ده سالم بود. ما از یهودیها آدم میکشتیم و زمین میگرفتیم و آنها از ما میکشتند و میگرفتند. ۱۹۴۸ اما که ارتشهای عربی درگیر جنگ شدند، سلاحمان را بهاسم سازماندهی نظامی ازمان گرفتند. محتاجشان شدیم. هر کجا شکست میخوردند و عقب میرفتند ما هم آواره، عقب میرفتیم.
روستای ما جورة در جنوب غزة، در جنگ ۱۹۴۸ اعراب و یهود ویران شد. جنگندههای مصری که از بالای سرمان رد میشدند اسرائیلیها را بمبباران کنند، بعضی وقتها که آسیب میدیدند، مهمّاتشان را هر جا که میشد سبک میکردند تا سقوط نکنند. بمبهایشان چند بار خورد توی روستای ما.
۱۹۵۶ مصر در جنگ ملیسازی کانال سوئز، در جبهههای پورسعید و اسماعیلیه بر فرانسویها و انگلیسیها و اسرائیلیها پیروز شد اما شکستش ۱۱ سال بعد در ۱۹۶۷ بیارتباط با آن جنگ نبود. اسرائیلیها نقشه مناطق عملیاتی صحرای سینا را درست یاد گرفته بودند و شش روزه پیروز شدند.
اتهام «اخلال به امنیت ملی» سالها پیش از اینکه در دهه هشتاد توسط اسرائیلیها دامنم را بگیرد، ۱۹۶۵وقتی عبدالناصر با إخوان و سیدقطب چپ افتاد، دامنم را گرفته. دستگیرم کردند و یک ماه در غزة - که آن زمان زیر نظر مصر اداره میشد - در زندان مرکزی بازجویی شدم.
۱۹۶۵ که برای تحصیل رفتم قاهرة، همکلاسیهایم را آدمهایی کاملا بیاطلاع یافتم. از من میپرسیدند: «غزة دقیقا کجاست؟ شما همسایه بریتانیا هستید»؟
از آن بدتر اینکه اسرائیل را در کنار لبنان و اردن و سوریه از شامات میدانستند ولی فلسطین را نه!
۵ ژوئن ۱۹۶۷ روز شروع جنگ، من اردوگاه شاطيء غزة بودم. رادیو قاهرة میگفت با موشکها و توپخانهمان چنین و چنان کردیم و داریم وارد تلآویو میشویم ولی ما به چشم میدیدیم که اسرائیل دارد همه جا را شخم میزند. ۵ روز بعد سر و کله جیپها و نفربرهای اسرائیلی هم پیدا شد.
اول اعلامیه منتشر کردند که هر کس تسلیم شود در امان است. بعد تهدید کردند هر خانهای که سلاح درش باشد منفجر میکنند. بعد گفتند هر مسافری که بخواهد برود یا هر کارمند و کارگری که بخواهد برگردد سر کارش باید با ما همکاری کند. اسرائیل همینطوری سال ۱۹۶۷ کل غزة را گرفت.
جمال عبدالناصر قهرمان امت عرب بود. هر کسی انگ ضدیت با او میخورد، بایکوت میشد. خیلیها بودند نمیآمدند مسجد پشت سرم نماز جمعه و جماعت بخوانند چون میترسیدند بهجرم ارتباط با «اسلامگرا»یی چون من مجوّزِ ورودشان به مصر برای کار و تحصیل باطل شود.
ملک فیصل چرا ترور شد؟ برای اینکه در حمایت از فلسطین تمام قد پشت عبدالناصر بود.
سالها پیش در سفرم به عربستان یکی از نزدیکان فیصل برایم تعریف کرد: وقتی فلسطین اشغال شد، ملک زده بود زیر گریه. گفته بود من پادشاه باشم و سرزمینی اسلامی غصب شود؟!
پروپاگاندای عبدالناصر چه کرده بود که وقتی مُرد ملت توی خیابانهای غزة شعار دادند: الله حيّ وناصر حيّ!
خطبه جمعه آن روز درباره «أفإن مات أو قتل انقلبتم» حرف زدم واینکه هر کسی شایسته گریه نیست. بعداز نماز کسی پرسید چرا صریحتر حرف نزدی؟ گفتم مگر از جانم سیر شدهام؟
جنگ ۱۹۷۳ مصر علیه اسرائیل که شد به برادرم فتحاوي گفتم: کاش این نبرد برای آزادی فلسطین باشد نه گدایی صلح. گفت: بدبینی. بدبینیام درست از آب درآمد. مصر سینا را پس گرفت اما نه فقط ما را تنها گذاشت که با پس کشیدن از مبارزه، اردن و سوریه را هم از مواجهه دلسرد کرد.
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس
↓
@HistoryandMemory
👍2
↑
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۲) ترجمه از علی غبیشاوی
اولین درگیری ما و فتح؟
حماس شکل نگرفته بود هنوز. جمعیت خیریهای اسلامی بودیم. ۱۹۷۸ دانشگاه اسلامی غزة افتتاح شد. هیئت امنا دکتر محمد الآغا را گذاشتند رئیس. دو سال بعد خواستند عوضش کنند، سازمان آزادیبخش دخالت کرد نگذاشت. درگیر شدیم و چند جا در غزة آتش گرفت.
مشكل دکتر محمد الآغا چه بود؟
مشکلات و ابهامات مالی در مدیریتش وجود داشت. رفتارهای عجیب و غریبی هم از او سر میزد. با اسرائیلیها هم روابطش کم نبود. مهمتر از همه اینکه میخواست دانشگاه را مختلط کند ولی ما اسلامگراها بر جدایی دختران از پسران تأکید داشتیم.
بعداز ۱۹۶۷ تا سالها امام جماعت چند مسجد در غزة بودم. فعالیتهای تشکیلاتیمان را با کلی درگیری با فتح - که آن زمان ما اسلامگراها را به بیتحرکی در مقابل اسرائیل متهم میکردند - و با کلی دور زدن قوانین، شروع کردیم. بهاسم راهاندازی مهدکودکو سالنهای ورزشی!
از ۱۹۶۷ دنبال تشکیل «مقاومت» در غزة بودم ولی عملی شدن این آرزو تا اوائل دهه هشتاد که عدهای از جوانان را تربیت و منابع مالیای از خارج پیدا کردم طول کشید.
سلاح را از خود اسرائیلیها میخریدیم! اسرائیلیهایی که در ازای کمی حشیش حاضر بودند همه چیزشان را بفروشند.
کار اول مقاومت تصفیه مزدوران اسرائیل بود. اطلاعاتی داشتیم که فلانی آدمفروش است. ربودیمش. با کمی شکنجه مُقُر آمد. حتی اعتراف به کثافتکاریهایی که با برخی دختران داشت و با تهدید به آبروبری، به خبرچینی مجبورشان کرده بود.
بردیم گوشهای از شهر کشتیمش و دفنش کردیم.
نه فقط ما که «فتحـ»ـیها هم مزدورکُشی میکردند. فرق ما این بود که موازین شرعی داشتیم. طرف عدهای را جذب و مخفیانه از زنا و لواطشان فیلم و عکس میگرفت تا به مزدوری و همکاری وادارشان کند.
البته چندباری هم که اشتباهی کسانی را کشتیم به خانوادههایشان دیه دادیم.
۱۹۸۴ كه توسط اسرائیل بازداشت شدم، وقتی به زندان بئر السبع بردندَم، مورد هیچ اهانت و شکنجهای قرار نگرفتم. چون بازجو نیازی به اعترافم نداشت. همه چیز توسط رفقایی که قبلا دستگیر شده بودند، لو رفته بود! به بازجو فقط یک چیز گفتم: از جهاد با شما غاصبین پا پس نمیکشم!
ویلچرنشینی؟
از شانزده سالگی و بعداز شوخی و گلاویزی با یکی از رفقا فلج شده بودم ولی میتوانستم با کمک همراهانم حرکت کنم. سال ۱۹۸۴ وقتی برای اولین بار اسرائیلیها دستگیرم کردند، وارد پاسگاه که شدم، دیدم یک ویلچر برایم آماده کردهاند که باهاش منتقلم کنند زندان.
بازجو میخواست گاردم را بشکند. گفت: میدانیم با زنی بهنام زهوة ارتباط داری و به خانهاش میروی.
زهوة نمیشناختم. ساکت شدم.
گفت: یعنی أمفَرَج را نمیشناسی؟
یادم آمد به این زن و همسرش برای ساخت خانهشان و سیر کردن شکم بچههایشان کمک کرده بودم.
زدم زیر خنده...
زدم زیر خنده و گفتم: ببین جناب! مخبرتان داستان را عوضی فهمیده. خانه آن زن ۲ اتاق و خودش ۱۴ تا بچه دارد. جا ندارند کنار هم بنشینند. شما خودت را بگذار جای من. ببین اگر دنبال بیناموسی بودم اصلا توی آن خانه با آن شرایط میشد؟
خندید و گفت: بیخیال؛ شوخی کردم!
دادگاه ۱۳ سال زندان برایم برید. یک سال بعد یعنی ۱۹۸۵ جبهه خلق برای آزادی فلسطین، سه سرباز اسرائیلی را به اسارت گرفت و با ۱۴۰۰ زندانی فلسطینی مبادله کرد. یکی از آن ۱۴۰۰ نفر بودم. ۱۰ کیلو وزن در زندان اضافه کرده بودم! بعداز آزادی شدم مسئول کمیته نظامی مقاومت غزة!
اولين کارم بعداز زندان، مرتّب کردن رابطه مقاومت اسلامی غزة با جبهه خلق برای آزادی فلسطین و فتح بود. سر کَل کَلهای دانشجویی، صورت یکی از دختران إخوانالمسلمینی را با تیغ مجروح کرده و توی صورت یکی از پسران إخوانی اسید ریخته بودند کور شده بود. باید ادب میشدند.
۱۹۸۶ اولین عملیات ضداسرائیلی ما در مرزهای اشغالی. نظامی بازنشسته با سابقهای را ربودیم و کشتیم.
ماشینی که باهاش طرف را ربوده بودیم، دزدی بود و اسرائیلیها ردّ پلاکش را زده بودند. رفقا طمع کرده و ماشین را با خودشان آورده بودند. زود دستگیر و تا حد مرگ شکنجه شدند.
↓
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل
@HistoryandMemory
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۲) ترجمه از علی غبیشاوی
اولین درگیری ما و فتح؟
حماس شکل نگرفته بود هنوز. جمعیت خیریهای اسلامی بودیم. ۱۹۷۸ دانشگاه اسلامی غزة افتتاح شد. هیئت امنا دکتر محمد الآغا را گذاشتند رئیس. دو سال بعد خواستند عوضش کنند، سازمان آزادیبخش دخالت کرد نگذاشت. درگیر شدیم و چند جا در غزة آتش گرفت.
مشكل دکتر محمد الآغا چه بود؟
مشکلات و ابهامات مالی در مدیریتش وجود داشت. رفتارهای عجیب و غریبی هم از او سر میزد. با اسرائیلیها هم روابطش کم نبود. مهمتر از همه اینکه میخواست دانشگاه را مختلط کند ولی ما اسلامگراها بر جدایی دختران از پسران تأکید داشتیم.
بعداز ۱۹۶۷ تا سالها امام جماعت چند مسجد در غزة بودم. فعالیتهای تشکیلاتیمان را با کلی درگیری با فتح - که آن زمان ما اسلامگراها را به بیتحرکی در مقابل اسرائیل متهم میکردند - و با کلی دور زدن قوانین، شروع کردیم. بهاسم راهاندازی مهدکودکو سالنهای ورزشی!
از ۱۹۶۷ دنبال تشکیل «مقاومت» در غزة بودم ولی عملی شدن این آرزو تا اوائل دهه هشتاد که عدهای از جوانان را تربیت و منابع مالیای از خارج پیدا کردم طول کشید.
سلاح را از خود اسرائیلیها میخریدیم! اسرائیلیهایی که در ازای کمی حشیش حاضر بودند همه چیزشان را بفروشند.
کار اول مقاومت تصفیه مزدوران اسرائیل بود. اطلاعاتی داشتیم که فلانی آدمفروش است. ربودیمش. با کمی شکنجه مُقُر آمد. حتی اعتراف به کثافتکاریهایی که با برخی دختران داشت و با تهدید به آبروبری، به خبرچینی مجبورشان کرده بود.
بردیم گوشهای از شهر کشتیمش و دفنش کردیم.
نه فقط ما که «فتحـ»ـیها هم مزدورکُشی میکردند. فرق ما این بود که موازین شرعی داشتیم. طرف عدهای را جذب و مخفیانه از زنا و لواطشان فیلم و عکس میگرفت تا به مزدوری و همکاری وادارشان کند.
البته چندباری هم که اشتباهی کسانی را کشتیم به خانوادههایشان دیه دادیم.
۱۹۸۴ كه توسط اسرائیل بازداشت شدم، وقتی به زندان بئر السبع بردندَم، مورد هیچ اهانت و شکنجهای قرار نگرفتم. چون بازجو نیازی به اعترافم نداشت. همه چیز توسط رفقایی که قبلا دستگیر شده بودند، لو رفته بود! به بازجو فقط یک چیز گفتم: از جهاد با شما غاصبین پا پس نمیکشم!
ویلچرنشینی؟
از شانزده سالگی و بعداز شوخی و گلاویزی با یکی از رفقا فلج شده بودم ولی میتوانستم با کمک همراهانم حرکت کنم. سال ۱۹۸۴ وقتی برای اولین بار اسرائیلیها دستگیرم کردند، وارد پاسگاه که شدم، دیدم یک ویلچر برایم آماده کردهاند که باهاش منتقلم کنند زندان.
بازجو میخواست گاردم را بشکند. گفت: میدانیم با زنی بهنام زهوة ارتباط داری و به خانهاش میروی.
زهوة نمیشناختم. ساکت شدم.
گفت: یعنی أمفَرَج را نمیشناسی؟
یادم آمد به این زن و همسرش برای ساخت خانهشان و سیر کردن شکم بچههایشان کمک کرده بودم.
زدم زیر خنده...
زدم زیر خنده و گفتم: ببین جناب! مخبرتان داستان را عوضی فهمیده. خانه آن زن ۲ اتاق و خودش ۱۴ تا بچه دارد. جا ندارند کنار هم بنشینند. شما خودت را بگذار جای من. ببین اگر دنبال بیناموسی بودم اصلا توی آن خانه با آن شرایط میشد؟
خندید و گفت: بیخیال؛ شوخی کردم!
دادگاه ۱۳ سال زندان برایم برید. یک سال بعد یعنی ۱۹۸۵ جبهه خلق برای آزادی فلسطین، سه سرباز اسرائیلی را به اسارت گرفت و با ۱۴۰۰ زندانی فلسطینی مبادله کرد. یکی از آن ۱۴۰۰ نفر بودم. ۱۰ کیلو وزن در زندان اضافه کرده بودم! بعداز آزادی شدم مسئول کمیته نظامی مقاومت غزة!
اولين کارم بعداز زندان، مرتّب کردن رابطه مقاومت اسلامی غزة با جبهه خلق برای آزادی فلسطین و فتح بود. سر کَل کَلهای دانشجویی، صورت یکی از دختران إخوانالمسلمینی را با تیغ مجروح کرده و توی صورت یکی از پسران إخوانی اسید ریخته بودند کور شده بود. باید ادب میشدند.
۱۹۸۶ اولین عملیات ضداسرائیلی ما در مرزهای اشغالی. نظامی بازنشسته با سابقهای را ربودیم و کشتیم.
ماشینی که باهاش طرف را ربوده بودیم، دزدی بود و اسرائیلیها ردّ پلاکش را زده بودند. رفقا طمع کرده و ماشین را با خودشان آورده بودند. زود دستگیر و تا حد مرگ شکنجه شدند.
↓
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل
@HistoryandMemory
👍2
↑
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۳) ترجمه از علی غبیشاوی
انتقاضه ۱۹۸۷ اسرائیلیها جرأت نکردند پا توی مساجد که پایگاه اعتراضات شده بودند بگذارند. ائمه جماعات مساجد بیمحابا میانداختندشان بیرون. چرا اینقدر شجاع بودند؟ چون پولی که برای پیشنمازی میگرفتند آنقدر ناچیز بود که ترسی نداشتند کسی این کار را ازشان بگیرد.
انتفاضه ۱۹۸۷، هر دو سه روز با رفقا جلسه میگرفتیم که برای ادامه حرکت اعتراضیمان چه کنیم. ۱۰ دسامبر اولین بیانیه به اسم «حرکة المقاومة الإسلامیة» را منتشر کردیم و «حماس» به دنیا آمد. با تجربهای دوازده سیزده ساله در مقاومت اسلامی در مساجد غزة.
انتفاضه ۱۹۷۸ بیانیه مستقیم دعوت به تظاهرات نمیدادیم. بیانیه دعوت به اعتصاب میدادیم. دعوت خالی هم نبود. کسانی که با اعتصاب همراه نمیشدند، از کجای خیابانهای بسته شده با لاستیک مشتعل میخواستند بروند سر کارشان که شیشههای ماشینشان خُرد نشود؟
دیدیم زندگی مردم دارد مختل میشود. اعتصاب را محدود کردیم به روزهایی محدود در هفته. «فتحـ»ـیها هم اعلان اعتصاب میکردند. مردم بلاتکلیف بودند. با زکریا الآغا نماینده فتح در غزة هماهنگ کردیم که «یک» جدول بدهیم. دو روز بعداز توافق اعلامیه جداگانهای منتشر کرد!
از ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹ طول کشید تا اسرائیلیها با شکنجه اعضای دستگیر شده این هسته عملیاتی، ربطشان را به من بیابند. شب ۱۸ می، پنج دقیقه بعداز ساعت شبانه حکومت نظامی، خانهام محاصره و خودم دستگیر شدم. به زندان که منقل شدم، فحش و آب دهان و سیلی بود که توی صورتم میخورد.
اقتضای مخفیکاری برای عملیات زیر گوش اسرائیل، کار با دزدها و موادفروشها و خلافکارهاست. ۱۹۸۹ اسرائیل از زنجیره دستگیری تدریجی همینها به من رسید. در بازجوییها دیدم همه چیز لو رفته و حکم دادگاه پیشپیش مشخص و مقاومت در برابر شکنجه بیفایده است. اعتراف کردم.
بعداز محاکمه، در زندان شکنجه نشدم. فشارها اما ادامه داشت. مثل اهمال در کیفیت غذا و مراقبت پزشکی و تأخیر در رساندن روزنامه. مهمترینشان بیخبری بود. پیغامهایم را مینوشتم میدادم دست برادرانی که آزاد میشوند تا مثل کپسولی ببلعندش و با خودشان ببرند بیرون.
۱۹۸۹ بعداز محکومیت به زندان ابد، پا که گذاشتم زندان، مدیریت حماس را کناری وا نهادم. چه میتوانستم بکنم از آنجا؟ فقط دورا دور اخبار رفقا را دنبال میکردم. بعد دیدم آمار کشتار مزدوران دارد بالا میرود. نامهای نوشتم: «برادران! در خون و جان آدمها محتاطتر باشید».
زندان بهترین فرصت برای عبادت و مطالعه بود. فقط در نمازهای مستحبیام روزانه ۴ جزء قرآن میخواندم.
قرآن حفظ کردم و کلی کتاب اصول فقه و تاریخ و حدیث و تفسیر و ادبیات عرب مطالعه کردم. ۲۳ جلد کتاب فقهی نجیب المطيعي و ۲۰ جلد کتاب المجموع نووي را آنجا خواندم.
توی زندان هم درگیری داشتیم. «فتحـ»ـیها و «حماسـ»ـیها به جان هم افتاده بودند و همدیگر را کتک میزدند و شکنجه میکردند و به مزدوری و آدمفروشی متهم میکردند. خیلی تلاش کردم بینشان میانجگری کنم ولی تا تعدادمان توی زندان بیشتر از فتحـیها نشد، هنوز درگیر بودیم.
زندان بودم که پیمان اسلو امضا شد. اعراب و اسرائیل دو سال قبلترش توی کنفرانس مادرید دنبال صلح فراگیر بودند. یاسر عرفات اما تکروی کرد، خودش تنهایی رفت دنبال مذاکره.
نتیجه؟ تشکیلات خودگردان شد پلیسِ اسرائیل توی غزة. دهها هسته از هستههای مقاومت دستگیر شدند.
بزرگترین خسارت امضای اسلو و شکلگیری تشکیلات خودگردان؟
صف واحد فلسطینیها دو تا شد. پشتوانه مردمی مقاومت آب رفت. برادران مجاهدمان چشم باز کردند دیدند هم از جلو باید با اسرائیلیها بجنگند و هم از پشت با ساختار امنیتی اطلاعاتی تشکیلات. این دو با هم هماهنگ بودند.
همه حرف ما با تشکیلات خودگردان این است که ما دشمنتان نیستیم. دشمن آن روبهروست: اسرائیل. تشکیلات ۳۵ هزار کارمند دارد. خانهای نیست الآن که بین دو برادر سر اینکه کی طرفدار ماست و کی طرفدار تشکیلات، دعوا و اختلاف نیافتاده باشد.
فساد تشکیلات خودگردان، مردم را از آنها متنفر کرده. ویلاهای هزارمتریشان را ببینید که چه آتشی به جان زاغهنشینهای گرسنه غزة زده. آخرین جشن سالگرد شکلگیری فتح، جز صدها دانشآموز کسی به مراسم نیامد. زنگ زدند به یاسر عرفات که جمعیت نیامده سخنرانیات کنسل است.
جانشین یاسر عرفات؟
حتما محمود عباس.
آمریکاییها میخواهندش.
عاقبت تشکیلات خودگردان؟
تا وقتی به پیمان اسلو دلخوش باشند و به خواستههای مردم برنگردند، به هیچ دستاوردی نمیرسند. حتی طرفدارانشان کاملا از ما متنفر نیستند. بچههای خودماناند خیلیهایشان.
↓
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل
@HistoryandMemory
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۳) ترجمه از علی غبیشاوی
انتقاضه ۱۹۸۷ اسرائیلیها جرأت نکردند پا توی مساجد که پایگاه اعتراضات شده بودند بگذارند. ائمه جماعات مساجد بیمحابا میانداختندشان بیرون. چرا اینقدر شجاع بودند؟ چون پولی که برای پیشنمازی میگرفتند آنقدر ناچیز بود که ترسی نداشتند کسی این کار را ازشان بگیرد.
انتفاضه ۱۹۸۷، هر دو سه روز با رفقا جلسه میگرفتیم که برای ادامه حرکت اعتراضیمان چه کنیم. ۱۰ دسامبر اولین بیانیه به اسم «حرکة المقاومة الإسلامیة» را منتشر کردیم و «حماس» به دنیا آمد. با تجربهای دوازده سیزده ساله در مقاومت اسلامی در مساجد غزة.
انتفاضه ۱۹۷۸ بیانیه مستقیم دعوت به تظاهرات نمیدادیم. بیانیه دعوت به اعتصاب میدادیم. دعوت خالی هم نبود. کسانی که با اعتصاب همراه نمیشدند، از کجای خیابانهای بسته شده با لاستیک مشتعل میخواستند بروند سر کارشان که شیشههای ماشینشان خُرد نشود؟
دیدیم زندگی مردم دارد مختل میشود. اعتصاب را محدود کردیم به روزهایی محدود در هفته. «فتحـ»ـیها هم اعلان اعتصاب میکردند. مردم بلاتکلیف بودند. با زکریا الآغا نماینده فتح در غزة هماهنگ کردیم که «یک» جدول بدهیم. دو روز بعداز توافق اعلامیه جداگانهای منتشر کرد!
از ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹ طول کشید تا اسرائیلیها با شکنجه اعضای دستگیر شده این هسته عملیاتی، ربطشان را به من بیابند. شب ۱۸ می، پنج دقیقه بعداز ساعت شبانه حکومت نظامی، خانهام محاصره و خودم دستگیر شدم. به زندان که منقل شدم، فحش و آب دهان و سیلی بود که توی صورتم میخورد.
اقتضای مخفیکاری برای عملیات زیر گوش اسرائیل، کار با دزدها و موادفروشها و خلافکارهاست. ۱۹۸۹ اسرائیل از زنجیره دستگیری تدریجی همینها به من رسید. در بازجوییها دیدم همه چیز لو رفته و حکم دادگاه پیشپیش مشخص و مقاومت در برابر شکنجه بیفایده است. اعتراف کردم.
بعداز محاکمه، در زندان شکنجه نشدم. فشارها اما ادامه داشت. مثل اهمال در کیفیت غذا و مراقبت پزشکی و تأخیر در رساندن روزنامه. مهمترینشان بیخبری بود. پیغامهایم را مینوشتم میدادم دست برادرانی که آزاد میشوند تا مثل کپسولی ببلعندش و با خودشان ببرند بیرون.
۱۹۸۹ بعداز محکومیت به زندان ابد، پا که گذاشتم زندان، مدیریت حماس را کناری وا نهادم. چه میتوانستم بکنم از آنجا؟ فقط دورا دور اخبار رفقا را دنبال میکردم. بعد دیدم آمار کشتار مزدوران دارد بالا میرود. نامهای نوشتم: «برادران! در خون و جان آدمها محتاطتر باشید».
زندان بهترین فرصت برای عبادت و مطالعه بود. فقط در نمازهای مستحبیام روزانه ۴ جزء قرآن میخواندم.
قرآن حفظ کردم و کلی کتاب اصول فقه و تاریخ و حدیث و تفسیر و ادبیات عرب مطالعه کردم. ۲۳ جلد کتاب فقهی نجیب المطيعي و ۲۰ جلد کتاب المجموع نووي را آنجا خواندم.
توی زندان هم درگیری داشتیم. «فتحـ»ـیها و «حماسـ»ـیها به جان هم افتاده بودند و همدیگر را کتک میزدند و شکنجه میکردند و به مزدوری و آدمفروشی متهم میکردند. خیلی تلاش کردم بینشان میانجگری کنم ولی تا تعدادمان توی زندان بیشتر از فتحـیها نشد، هنوز درگیر بودیم.
زندان بودم که پیمان اسلو امضا شد. اعراب و اسرائیل دو سال قبلترش توی کنفرانس مادرید دنبال صلح فراگیر بودند. یاسر عرفات اما تکروی کرد، خودش تنهایی رفت دنبال مذاکره.
نتیجه؟ تشکیلات خودگردان شد پلیسِ اسرائیل توی غزة. دهها هسته از هستههای مقاومت دستگیر شدند.
بزرگترین خسارت امضای اسلو و شکلگیری تشکیلات خودگردان؟
صف واحد فلسطینیها دو تا شد. پشتوانه مردمی مقاومت آب رفت. برادران مجاهدمان چشم باز کردند دیدند هم از جلو باید با اسرائیلیها بجنگند و هم از پشت با ساختار امنیتی اطلاعاتی تشکیلات. این دو با هم هماهنگ بودند.
همه حرف ما با تشکیلات خودگردان این است که ما دشمنتان نیستیم. دشمن آن روبهروست: اسرائیل. تشکیلات ۳۵ هزار کارمند دارد. خانهای نیست الآن که بین دو برادر سر اینکه کی طرفدار ماست و کی طرفدار تشکیلات، دعوا و اختلاف نیافتاده باشد.
فساد تشکیلات خودگردان، مردم را از آنها متنفر کرده. ویلاهای هزارمتریشان را ببینید که چه آتشی به جان زاغهنشینهای گرسنه غزة زده. آخرین جشن سالگرد شکلگیری فتح، جز صدها دانشآموز کسی به مراسم نیامد. زنگ زدند به یاسر عرفات که جمعیت نیامده سخنرانیات کنسل است.
جانشین یاسر عرفات؟
حتما محمود عباس.
آمریکاییها میخواهندش.
عاقبت تشکیلات خودگردان؟
تا وقتی به پیمان اسلو دلخوش باشند و به خواستههای مردم برنگردند، به هیچ دستاوردی نمیرسند. حتی طرفدارانشان کاملا از ما متنفر نیستند. بچههای خودماناند خیلیهایشان.
↓
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل
@HistoryandMemory
👍2
↑
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۴) ترجمه از علی غبیشاوی
از ۱۹۸۹ برای آزادیام در مبادله، چند عملیات «سرباز»ربایی انجام شده بود اما بهخاطر لو رفتن یا شکست خوردن، بینتیجه بودند.
۱۹۹۷ که ملک حسین بعداز قضیه ترور نافرجام خالد مشعل، شرط آزادیام از زندان را پیش کشیده بود، من از کل ماجرا بیخبر بودم...
احضارم کردند دفتر رئیس زندان. گفتند آزادی برو اردن. همانجا هم بمان. گفتم یا کاغذی مینویسید که بعداز اردن به غزة برگردم یا برمیگردم سلولم. ۳ ساعت اصرار، زیر بار نرفتم. آخرش پذیرفتند. دمِ هواپیما گفتم کاغذ کو؟ چرا امضا نشده؟ تا امضا نکردند سوار نشدم...
۵ روز ماندم اردن و بعد رفتم غزة. بعداز ۸ سال و نیم شهر عوض شده بود. کلی ساختمان مرتفع و جدید. جاده فرودگاه تا ورزشگاه یرموک و خود ورزشگاه پر از آدم بود. میکروفون دادند دستم که برای مردم حرف بزنم. گریهام گرفت. تا یک ماه بعد برایم مهمان میآمد. خانهمان جا نداشت...
۱۹۹۷ از زندان که درآمدم بلافاصله برگشتم بالای سر حماس سرِ کار تشکیلاتی. هزار نفر از اعضا را تشکیلات خودگردان سال ۱۹۹۶ بازداشت کرده بود و شرایط سخت بود. ولی اگر قبل از زندان دههزار نفر نیرو داشتیم الآن دهها هزار نفر شده بودند. با کلی توسعه در ابعاد نظامی...
وقتی مقاومت را شروع کردیم، توی کل غزة و کرانه ۲ سلاح بیشتر نداشتیم ولی الآن یقین دارم اسرائیل ۲۰۲۷ را نمیبیند. این یقین از منطقی قرآنی میآید که هر ۴۰ سال را یک نسل میداند.
۴۰ سال اول اشغال فلسطین
۴۰ سال دوم شروع حرکت مقاومت
۴۰ سال سوم پیروزی ما و زوال اسرائیل
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل
@HistoryandMemory
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۴) ترجمه از علی غبیشاوی
از ۱۹۸۹ برای آزادیام در مبادله، چند عملیات «سرباز»ربایی انجام شده بود اما بهخاطر لو رفتن یا شکست خوردن، بینتیجه بودند.
۱۹۹۷ که ملک حسین بعداز قضیه ترور نافرجام خالد مشعل، شرط آزادیام از زندان را پیش کشیده بود، من از کل ماجرا بیخبر بودم...
احضارم کردند دفتر رئیس زندان. گفتند آزادی برو اردن. همانجا هم بمان. گفتم یا کاغذی مینویسید که بعداز اردن به غزة برگردم یا برمیگردم سلولم. ۳ ساعت اصرار، زیر بار نرفتم. آخرش پذیرفتند. دمِ هواپیما گفتم کاغذ کو؟ چرا امضا نشده؟ تا امضا نکردند سوار نشدم...
۵ روز ماندم اردن و بعد رفتم غزة. بعداز ۸ سال و نیم شهر عوض شده بود. کلی ساختمان مرتفع و جدید. جاده فرودگاه تا ورزشگاه یرموک و خود ورزشگاه پر از آدم بود. میکروفون دادند دستم که برای مردم حرف بزنم. گریهام گرفت. تا یک ماه بعد برایم مهمان میآمد. خانهمان جا نداشت...
۱۹۹۷ از زندان که درآمدم بلافاصله برگشتم بالای سر حماس سرِ کار تشکیلاتی. هزار نفر از اعضا را تشکیلات خودگردان سال ۱۹۹۶ بازداشت کرده بود و شرایط سخت بود. ولی اگر قبل از زندان دههزار نفر نیرو داشتیم الآن دهها هزار نفر شده بودند. با کلی توسعه در ابعاد نظامی...
وقتی مقاومت را شروع کردیم، توی کل غزة و کرانه ۲ سلاح بیشتر نداشتیم ولی الآن یقین دارم اسرائیل ۲۰۲۷ را نمیبیند. این یقین از منطقی قرآنی میآید که هر ۴۰ سال را یک نسل میداند.
۴۰ سال اول اشغال فلسطین
۴۰ سال دوم شروع حرکت مقاومت
۴۰ سال سوم پیروزی ما و زوال اسرائیل
#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل
@HistoryandMemory
👍1
Ahmad Ashoorpour
Mix-Music.IR
آخ بزن نیزن نایی، غم دارم ایمشب من
دَارم هرچی، ئی چی کم دارم ایمشب من
دِرَاکوده یارجان
گوش به زنگ هر دم دارم ایمشب من
آخ می عزیز جانای، می جانانای، تی قوربانای
بیا بوجور می دامانای، می سامانای، دتابانای
به گوش اَیه نیزن
یار اسبِ زنگ جان
جینگه جینگهش خوشتر
از هر نی و چنگ جان
آخ تی حال می حالای، سیمای جانای
تی سر می بالای، سیمای جانای
های تی واستی من لاجان بوشوم
لنگرود بوشوم، دیلمان بوشوم
هَتو تا بامُوم به ایسپیلی
تو بامویی میپَلی
بنازم آی دل، بنازم آی دل، تی اَمونا
نتانم آی دن، نتانم آی دن، ده تی شونا
های تو وا بمانی می پَلی
به ایسپیلی، خیلی باز خیلی
پامچال بیبیم آی سبزه سر
یا بنفشه چشمه ور
🍂 امروز سالروز درگذشت احمد عاشورپور است (۲۲ دی ۱۳۸۶).
🎼 آهنگ گیلکی «نیزن یا سیمای جان» باصدای احمد عاشورپور
▫️شعر از جهانگیر سرتیپپور
🔗
@Ahmad_Ashourpour
@HistoryandMemory
دَارم هرچی، ئی چی کم دارم ایمشب من
دِرَاکوده یارجان
گوش به زنگ هر دم دارم ایمشب من
آخ می عزیز جانای، می جانانای، تی قوربانای
بیا بوجور می دامانای، می سامانای، دتابانای
به گوش اَیه نیزن
یار اسبِ زنگ جان
جینگه جینگهش خوشتر
از هر نی و چنگ جان
آخ تی حال می حالای، سیمای جانای
تی سر می بالای، سیمای جانای
های تی واستی من لاجان بوشوم
لنگرود بوشوم، دیلمان بوشوم
هَتو تا بامُوم به ایسپیلی
تو بامویی میپَلی
بنازم آی دل، بنازم آی دل، تی اَمونا
نتانم آی دن، نتانم آی دن، ده تی شونا
های تو وا بمانی می پَلی
به ایسپیلی، خیلی باز خیلی
پامچال بیبیم آی سبزه سر
یا بنفشه چشمه ور
🍂 امروز سالروز درگذشت احمد عاشورپور است (۲۲ دی ۱۳۸۶).
🎼 آهنگ گیلکی «نیزن یا سیمای جان» باصدای احمد عاشورپور
▫️شعر از جهانگیر سرتیپپور
🔗
@Ahmad_Ashourpour
@HistoryandMemory
👍2
🔹 «... البته جوّ دانشگاه هم جوّ دیگری بود. دانشجویان براستی دانشجو بودند نه نمرهجو و ليسانسجو. به درس دلبستگی خاصّ داشتند و به علم و دانش و به عالم و دانشمند ارج مینهادند. وقتی از استاد نکتهای بدیع یا شعری لطیف میشنیدند، برق شادی در چشمها میدرخشید. درس و تحقیق برای رفع تکلیف نبود. اصالت داشت. استاد و دانشجو هر دو به علم مؤمن بودند».
🔸 حدس بزنید این داوری دربارهٔ دانشجویان کدام دوره است؟😊 مرحوم دکتر محمد خوانساری، استاد برجستهٔ فلسفه و بهویژه منطق، در ضمن تدوین و تنظیم زندگینامه مرحوم استاد جلالالدین همایی، از کلاسهای درس پربار ایشان در دوره دانشجویی خود، اوایل دهه بیست، یاد کرده و چنین آورده که در آن سال تمام گلستان سعدی (بغیر از باب عشق و جوانی😉) را خوانده و حتی رونویسی کردهاند. خوانساری در میانهٔ یادآوری کلاسهای استاد همایی، گریزی میزند به زمان استادی خودش، نیمه نخست دهه پنجاه (سال چاپ مقاله در همائینامه ۲۵۳۵/ ۱۳۵۵)، و از فضای دانشگاه و دانشجویان «نمرهجو» و «لیسانسجو» اظهار ناخشنودی میکند.
📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگینامه استاد جلالالدین همائی»، در همائینامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، ص ۲.
✍ گویا تا بوده چنین بوده که استادان از کیفیت درسخواندن دانشجویان ناراضی بودهاند! 🤔
@HistoryandMemory
🔸 حدس بزنید این داوری دربارهٔ دانشجویان کدام دوره است؟😊 مرحوم دکتر محمد خوانساری، استاد برجستهٔ فلسفه و بهویژه منطق، در ضمن تدوین و تنظیم زندگینامه مرحوم استاد جلالالدین همایی، از کلاسهای درس پربار ایشان در دوره دانشجویی خود، اوایل دهه بیست، یاد کرده و چنین آورده که در آن سال تمام گلستان سعدی (بغیر از باب عشق و جوانی😉) را خوانده و حتی رونویسی کردهاند. خوانساری در میانهٔ یادآوری کلاسهای استاد همایی، گریزی میزند به زمان استادی خودش، نیمه نخست دهه پنجاه (سال چاپ مقاله در همائینامه ۲۵۳۵/ ۱۳۵۵)، و از فضای دانشگاه و دانشجویان «نمرهجو» و «لیسانسجو» اظهار ناخشنودی میکند.
📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگینامه استاد جلالالدین همائی»، در همائینامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، ص ۲.
✍ گویا تا بوده چنین بوده که استادان از کیفیت درسخواندن دانشجویان ناراضی بودهاند! 🤔
@HistoryandMemory
👍3
«تقدیم به دکتر سید جعفر شهیدی،
استاد دانشگاه تهران،
و رئیس مؤسسه لغتنامه دهخدا
شب شعر شبی بود فراموش نشدنی
امشب چه سبب شد که در این گلستان پارسی نغمهسرایی بلبلان شیریننواتر شد؟
گلها همه خوشبوتر و زیباتر شد
نور شمع روشنتر شد
دل مردم بازتر شد.
*
آه دانستم باغبان عزیز آمده از سرزمین سعدی
با طی کردن جاده ابریشم هوایی
خوش آمدید ای استاد بسیار محترم و گرامی ما دکتر شهیدی
*
باغبان عزیز ما از گرمای تابستان پکن باکی ندارد
خستگی و گرفتاریها را نادیده میگیرد.
سپیدهدم به بلبلان چینی خود آب میدهد
غذا میدهد
نیرو میبخشد
ناز و نوازش میکند
بلبلان از تهدل میگویند
ما سالها منتظر شما بودیم
بالاخره تشریف آوردید
از زحمات شما یک دنیا متشکریم
از رفتن شما افسوس میخوریم
حرفتان مانند زنگ در گوش ما میزند
محبتتان برای ابد در قلب ما میماند
سال آینده حتماً باز تشریف بیاورید
و بلبلان چینی خود را فراموش نفرمایید.
ساعت دو شب ۱۵ ژوئن سال ۱۹۸۸
از طرف شاگرد لیو بائوزین
کارمند بخش فارسی رادیو پکن»
📚 سید جعفر شهیدی، «در شهر نقشآفرینان»، کیهان فرهنگی، مرداد ۱۳۶۷؛ بازچاپ در از دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، صص ۷۷۵-۷۷۶.
▪️امروز سالروز درگذشت استاد سید جعفر شهیدی است (۲۳ دی ۱۳۸۶).
@HistoryandMemory
استاد دانشگاه تهران،
و رئیس مؤسسه لغتنامه دهخدا
شب شعر شبی بود فراموش نشدنی
امشب چه سبب شد که در این گلستان پارسی نغمهسرایی بلبلان شیریننواتر شد؟
گلها همه خوشبوتر و زیباتر شد
نور شمع روشنتر شد
دل مردم بازتر شد.
*
آه دانستم باغبان عزیز آمده از سرزمین سعدی
با طی کردن جاده ابریشم هوایی
خوش آمدید ای استاد بسیار محترم و گرامی ما دکتر شهیدی
*
باغبان عزیز ما از گرمای تابستان پکن باکی ندارد
خستگی و گرفتاریها را نادیده میگیرد.
سپیدهدم به بلبلان چینی خود آب میدهد
غذا میدهد
نیرو میبخشد
ناز و نوازش میکند
بلبلان از تهدل میگویند
ما سالها منتظر شما بودیم
بالاخره تشریف آوردید
از زحمات شما یک دنیا متشکریم
از رفتن شما افسوس میخوریم
حرفتان مانند زنگ در گوش ما میزند
محبتتان برای ابد در قلب ما میماند
سال آینده حتماً باز تشریف بیاورید
و بلبلان چینی خود را فراموش نفرمایید.
ساعت دو شب ۱۵ ژوئن سال ۱۹۸۸
از طرف شاگرد لیو بائوزین
کارمند بخش فارسی رادیو پکن»
📚 سید جعفر شهیدی، «در شهر نقشآفرینان»، کیهان فرهنگی، مرداد ۱۳۶۷؛ بازچاپ در از دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، صص ۷۷۵-۷۷۶.
▪️امروز سالروز درگذشت استاد سید جعفر شهیدی است (۲۳ دی ۱۳۸۶).
@HistoryandMemory
❤3🙏1
Forwarded from کانال رسمی دکتر علی ططری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥👆🏼برای نخستین بار
🎤مصاحبه دکتر سید جعفر شهیدی پیرامون نگارش لغتنامه دهخدا
📆تاریخ مصاحبه ۱۳۵۰خورشیدی
🆔 @alitatari_ir
🎤مصاحبه دکتر سید جعفر شهیدی پیرامون نگارش لغتنامه دهخدا
📆تاریخ مصاحبه ۱۳۵۰خورشیدی
🆔 @alitatari_ir
😍1
📚 سید جعفر شهیدی، «دیداری از قاهره»، یغما، مرداد ۱۳۵۰؛ بازچاپ در دیروز تا امروز، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، ص ۶۸۸.
📷 استاد شهیدی با پوشش عربی سوار بر شتر در کنار اهرام ثلاثه
@HistoryandMemory
📷 استاد شهیدی با پوشش عربی سوار بر شتر در کنار اهرام ثلاثه
@HistoryandMemory
👍3👏2
«به تهران که رسیدیم کم کم پدرم در مسجد شاه واعظ شد و همانجا مقدمات مشروطیت شروع گردید. در تهران در مدرسهٔ ثروت و ادب درس میخواندم و در انقلابهای اول مشروطیت پدرم از پیشقدمان بود و شاید بتوان گفت اول آدمی بود که علناً در بالای منبر از آزادی و عدالت و این قبیل مسائل سخن رانده است. در پای منبر او جمعیت زیادی جمع شد و حتی در ماه رمضان در مسجد شاه که هوا گرم بود و روزها در صحن مسجد منبر میرفت جمعیت به قدری زیاد میشد که درهای مسجد را میبستند و حتی در بالای بام مسجد و در مناره ها هم مردم جا میگرفتند.
یادم است شبها در مسجد سید عزیزالله خطاب به مردم میپرسید ای مردم آیا میدانید قبل از همه چیز چه لازم دارید. هر کس چیزی میگفت. آنگاه پدرم میگفت حالا گوش دهید تا به شما بگویم چه لازم دارید. شما قانون لازم دارید و حالا همه صداها را در هم بیندازید و بگویید قانون یکدفعه از حلقوم چند هزار نفر فریاد قانون بیرون میآمد. و این صدا در تمام شهر و اطراف و اکناف پایتخت میپیچید و پدرم میگفت حالا این کلمه را تهجی کنید و همه با هم میگفتند قاف، الف قا نون، واو پیش نون قانون قانون. مواعظ پدرم را تندنویسها یادداشت برمیداشتند و در روزنامهای که به اسم «الجمال» به طبع میرسید چاپ میکردند و به فروش میرسید».
📚 «شرححال آقای جمالزاده با قلم خود»، در خاطرات سید محمد علی جمالزاده، بهکوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب و سخن، ۱۳۷۸، ص ۲۵.
▫️ امروز زادروز سید محمدعلی جمالزاده است (۲۳ دی ۱۲۷۰).
@HistoryandMemory
یادم است شبها در مسجد سید عزیزالله خطاب به مردم میپرسید ای مردم آیا میدانید قبل از همه چیز چه لازم دارید. هر کس چیزی میگفت. آنگاه پدرم میگفت حالا گوش دهید تا به شما بگویم چه لازم دارید. شما قانون لازم دارید و حالا همه صداها را در هم بیندازید و بگویید قانون یکدفعه از حلقوم چند هزار نفر فریاد قانون بیرون میآمد. و این صدا در تمام شهر و اطراف و اکناف پایتخت میپیچید و پدرم میگفت حالا این کلمه را تهجی کنید و همه با هم میگفتند قاف، الف قا نون، واو پیش نون قانون قانون. مواعظ پدرم را تندنویسها یادداشت برمیداشتند و در روزنامهای که به اسم «الجمال» به طبع میرسید چاپ میکردند و به فروش میرسید».
📚 «شرححال آقای جمالزاده با قلم خود»، در خاطرات سید محمد علی جمالزاده، بهکوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب و سخن، ۱۳۷۸، ص ۲۵.
▫️ امروز زادروز سید محمدعلی جمالزاده است (۲۳ دی ۱۲۷۰).
@HistoryandMemory
Forwarded from شهرام یاری
بگویید قاف الف قا، نون و واو پیش نون... قانون! – پیش از 1326 ه.ق.
روزی وقتی مستمعان یکسره چشم به دهان او (سیدجمال واعظ اصفهانی) دوخته بودند و خویش را فراموش کرده بودند ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت: «ایمردم، ایکسانی که کار خود را رها کردهاید و در اینجا (مسجد شاه) جمع آمدهاید، میدانید در این شوریده حالی به چه چیز بیش از دیگر چیزها نیاز دارید؟»
از کسی آوازی برنیامد. سید خروشید و گفت: «به شما بیخبران تن بهخواری و ستمسپردگان میگویم، جواب بدهید، میدانید در این روزگار وانفسا به چه چیز بیش از دیگر چیزها احتیاج دارید؟»
گروهی گفتند: دین، جمعی آواز دادند: دانش؛ و عدۀ دیگر نیز چیزهای دیگر گفتند. سید بر ایشان نهیب زد که: چقدر سادهلوحید، چقدر غافلید، چقدر از کاروان تمدن دور افتادهاید، اینها که گفتید البته همه خوبست اما واجبتر از اینها برای ما «قانون» است. فهمیدید چه گفتم؟ باز میگویم: قانون. چندلحظه دربارۀ قانون فکر کنید شاید بفهمید چه فایده دارد.
سید پس از اینکه دمی چند شنوندگان را به اندیشیدن واداشت گفت: «حالا که فهمیدید بگویید برای جامعۀ ما چه چیزی واجبتر از همه چیز است؟» مستمعان هم آواز با صدای بلند گفتند: قانون. واعظ گفت: من به این طور جواب دادن قانع نمیشوم. زن و مرد باید باهم بگویید و چنان بلند بگویید که صدایتان به گوش آنهایی که باید برسد، برسد. زن و مرد فریاد کشیدند: قانون.
آنگاه سید گفت: «دوبار هم آن طور که من کلمۀ قانون را تلفظ میکنم بگویید تا در ذهنتان بهتر نقش ببندد. بگویید: قاف الف قا، نون و واو پیش نون.... قانون. همۀ شنوندگان به شیوهای چنانکه سید فرموده بود کلمه قانون را هیجی کردند. آنگاه واعظ دلیر معنی و فوائد قانون را با کلمات و جملات ساده و همه کس فهم به تفصیل بیان کرد. (یغمایی، 1357: 1/20)
مأخذ: یغمایی، اقبال. 1357. شهید راه آزادی، سیدجمال واعظ اصفهانی. تهران: انتشارات توس.
@Shsyari
.
روزی وقتی مستمعان یکسره چشم به دهان او (سیدجمال واعظ اصفهانی) دوخته بودند و خویش را فراموش کرده بودند ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت: «ایمردم، ایکسانی که کار خود را رها کردهاید و در اینجا (مسجد شاه) جمع آمدهاید، میدانید در این شوریده حالی به چه چیز بیش از دیگر چیزها نیاز دارید؟»
از کسی آوازی برنیامد. سید خروشید و گفت: «به شما بیخبران تن بهخواری و ستمسپردگان میگویم، جواب بدهید، میدانید در این روزگار وانفسا به چه چیز بیش از دیگر چیزها احتیاج دارید؟»
گروهی گفتند: دین، جمعی آواز دادند: دانش؛ و عدۀ دیگر نیز چیزهای دیگر گفتند. سید بر ایشان نهیب زد که: چقدر سادهلوحید، چقدر غافلید، چقدر از کاروان تمدن دور افتادهاید، اینها که گفتید البته همه خوبست اما واجبتر از اینها برای ما «قانون» است. فهمیدید چه گفتم؟ باز میگویم: قانون. چندلحظه دربارۀ قانون فکر کنید شاید بفهمید چه فایده دارد.
سید پس از اینکه دمی چند شنوندگان را به اندیشیدن واداشت گفت: «حالا که فهمیدید بگویید برای جامعۀ ما چه چیزی واجبتر از همه چیز است؟» مستمعان هم آواز با صدای بلند گفتند: قانون. واعظ گفت: من به این طور جواب دادن قانع نمیشوم. زن و مرد باید باهم بگویید و چنان بلند بگویید که صدایتان به گوش آنهایی که باید برسد، برسد. زن و مرد فریاد کشیدند: قانون.
آنگاه سید گفت: «دوبار هم آن طور که من کلمۀ قانون را تلفظ میکنم بگویید تا در ذهنتان بهتر نقش ببندد. بگویید: قاف الف قا، نون و واو پیش نون.... قانون. همۀ شنوندگان به شیوهای چنانکه سید فرموده بود کلمه قانون را هیجی کردند. آنگاه واعظ دلیر معنی و فوائد قانون را با کلمات و جملات ساده و همه کس فهم به تفصیل بیان کرد. (یغمایی، 1357: 1/20)
مأخذ: یغمایی، اقبال. 1357. شهید راه آزادی، سیدجمال واعظ اصفهانی. تهران: انتشارات توس.
@Shsyari
.
👍2
▪️امروز سالروز درگذشت استاد احمد تفضّلی است (۲۴ دی ۱۳۷۴).
▪️دربارهٔ چگونگی مرگ او ژاله آموزگار در مدخل «تفضلی، احمد» در دانشنامهٔ جهان اسلام چنین آورده:
«تفضّلی در ۲۴ دی ۱۳۷۵ به ناگاه درگذشت».
▪️فیلیپ ژینیو ذیل مدخل «TAFAŻŻOLI, AḤMAD» در دانشنامهٔ ایرانیکا چنین نگاشته:
«Tafażżoli was a very gentle and friendly man respectfully loved by his students and colleagues. He was passionately devoted to teaching and conducting research on the cultural history of pre-Islamic Iran. Unlike many of his countrymen, he remained in Iran after the Revolution of 1978-79 and continued dedicating all his time and energy to teaching and research. His tragic, untimely death happened on 15 January 1997, when he was returning home. Uncertain whether his death was a homicide, authories ruled it as a result of a hit-and-run accident, but it was not investigated».
▪️ جالب توجه است که در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، به ایشان مدخلی اختصاص داده نشده - در حرف «ت» قاعدتاً-، اما در معرفی وی بهعنوان یکی از مولفان و اعضای فوتشده شورای عالی علمی، در تارنمای مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی چنین آورده شده:
«احمد تفضلی (زادهٔ ۱۶ آذر ۱۳۱۶ در اصفهان- درگذشتهٔ ۲۴ دی ۱۳۷۵ در تهران) زبانشناس ایرانشناس، پژوهشگر، مترجم و متخصص زبان پارسیگ، پارتی و استاد زبانهای باستانی در دانشگاه تهران بود وی عضو شورای علمی مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی از سال ۱۳۶۶ و معاون علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی از سال ۱۳۷۰ بود. تفضلی در زمینهٔ زبانهای ایرانی میانه به ویژه پارسیگ و پارتی در پهنه بینالمللی یکی از معدود صاحب نظران به شمار میآمد. او در روز ۲۴ دی ۱۳۷۵ هنگامی که با اتومبیل خود از دانشگاه به خانهاش میرفت ناپدید و چند ساعت بعد جنازه او پیدا شد. این قتل همزمان با قتل تعدادی از پژوهشگران و روشنفکران رخ داد. از او به عنوان قربانی قتلهای زنجیرهای نام برده میشود».
@HistoryandMemory
▪️دربارهٔ چگونگی مرگ او ژاله آموزگار در مدخل «تفضلی، احمد» در دانشنامهٔ جهان اسلام چنین آورده:
«تفضّلی در ۲۴ دی ۱۳۷۵ به ناگاه درگذشت».
▪️فیلیپ ژینیو ذیل مدخل «TAFAŻŻOLI, AḤMAD» در دانشنامهٔ ایرانیکا چنین نگاشته:
«Tafażżoli was a very gentle and friendly man respectfully loved by his students and colleagues. He was passionately devoted to teaching and conducting research on the cultural history of pre-Islamic Iran. Unlike many of his countrymen, he remained in Iran after the Revolution of 1978-79 and continued dedicating all his time and energy to teaching and research. His tragic, untimely death happened on 15 January 1997, when he was returning home. Uncertain whether his death was a homicide, authories ruled it as a result of a hit-and-run accident, but it was not investigated».
▪️ جالب توجه است که در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، به ایشان مدخلی اختصاص داده نشده - در حرف «ت» قاعدتاً-، اما در معرفی وی بهعنوان یکی از مولفان و اعضای فوتشده شورای عالی علمی، در تارنمای مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی چنین آورده شده:
«احمد تفضلی (زادهٔ ۱۶ آذر ۱۳۱۶ در اصفهان- درگذشتهٔ ۲۴ دی ۱۳۷۵ در تهران) زبانشناس ایرانشناس، پژوهشگر، مترجم و متخصص زبان پارسیگ، پارتی و استاد زبانهای باستانی در دانشگاه تهران بود وی عضو شورای علمی مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی از سال ۱۳۶۶ و معاون علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی از سال ۱۳۷۰ بود. تفضلی در زمینهٔ زبانهای ایرانی میانه به ویژه پارسیگ و پارتی در پهنه بینالمللی یکی از معدود صاحب نظران به شمار میآمد. او در روز ۲۴ دی ۱۳۷۵ هنگامی که با اتومبیل خود از دانشگاه به خانهاش میرفت ناپدید و چند ساعت بعد جنازه او پیدا شد. این قتل همزمان با قتل تعدادی از پژوهشگران و روشنفکران رخ داد. از او به عنوان قربانی قتلهای زنجیرهای نام برده میشود».
@HistoryandMemory
👍6❤1
▪️ امروز سالروز درگذشت محمد قاضی است (۲۴ دی ۱۳۷۶).
📚 کتاب خاطرات او یکی از خواندنیترین خودزندگینامههای فارسی است که نخستین بار در سال ۱۳۷۱ توسط انتشارات زندهرود منتشر شده و در سالهای اخیر بارها از سوی نشر کارنامه بازچاپ گردیدهاست.
@HistoryandMemory
📚 کتاب خاطرات او یکی از خواندنیترین خودزندگینامههای فارسی است که نخستین بار در سال ۱۳۷۱ توسط انتشارات زندهرود منتشر شده و در سالهای اخیر بارها از سوی نشر کارنامه بازچاپ گردیدهاست.
@HistoryandMemory
👍6❤1😢1