| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
«س [ضیاء صدقی]– این در چه سالی بود؟ در چه سالی شما به فرانسه آمدید؟
ج [هما ناطق] – من در سال ۱۹۵۷ به فرانسه آمدم و درست در اوایل انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه بود که به ایران بازگشتم. در این دوره در اینجا گرایشات توده‌ای داشتم، این را اعتراف می‌کنم و شوهرم با نیروی سوم کار می‌کرد و من به علت این که او عضو جامعۀ سوسیالیت‌ها بود نمی‌توانستم مستقیم توی حزب توده بروم بنابراین از هوادارانی بودم که سرسختانه با آنها همکاری می‌کردم در همۀ تصمیماتشان و اینها و در کنفدراسیون دانشجویان هم به نفع آنها رأی می‌دادم و به نفع آنها کار می‌کردم. ولی اواخری که داشتم به ایران برمی‌گشتم جنبش [پرویز] نیکخواه و جنبش چریکی شهری و دهات اوج گرفت و عدۀ زیادی از حزب توده درآمدند که البته من هیچ وقت عضو نبودم و مثل بسیاری از اینها و به خصوص تحت تأثیر، البته نه خودم چون از نظر تئوریک صفر بودم با این که جسته و گریخته یک مقدار کتاب‌‌هایی را می‌خواندم ولی هیچ چیز نمی‌دانستم، دوستانم که به جنبش‌‌های چریکی ونزوئلا و چین رفته بودند قرار گرفتم و تحت تأثیر آنها هم گرایش به جنبش چریکی در ایران پیدا کرده بودم بدون این که اصلاً کوچکترین مطالعات عمیقی داشته باشم. البته اینها را خیلی جسته و گریخته می‌خواندم.
س – یعنی در واقع اختلافی که بین چین و شوروی در آن سال‌ها پیدا شد …
ج – بله ولی بدون این که اصلاً بدانم که درست این اختلافات بر سر چیست و آنها چه می‌گویند و اینها چه می‌گویند خلاصه تحت جو موجود یکی از این گروه‌ها را انتخاب کرده بودم و در نتیجه چیز‌هایی را هم که می‌خواندم همه پراکنده بود یعنی در جهت یک بینش و یا در جهت یک نگرش و اینها نبود. خلاصه چیزی نمی‌دانستم. مثلاً در رابطه با شوروی بدون چون و چرا هم استالینیسم را قبول داشتم و هم لنینیسم را قبول داشتم. هم کنگره بیست را قبول داشتم. همۀ این حرف‌ها و خلاصه سمپاتی خیلی زیادی به شوروی داشتم بدون این که حتی یک لحظه از نظر سیاسی بتوانم فکر بکنم یا این که حتی راجع به تاریخ مملکت خودم و این که در گذشته با ما چه کار کردند راجع به اینها هم اصلاً نمی‌خواستم بیندیشم. تنها چیزی که فکر می‌کنم مرا در این دوره نجات داد رشته‌ای بود که انتخاب کرده بودم یعنی همین تاریخ ایران و رساله‌ام که راجع به تاریخ ایران شروع کرده بودم به کار کردن برای این که رسالۀ دکترای من خودش در رابطه با سید جمال‌الدین افغانی و در نتیجه یک دوره از تاریخ ایران در قرن نوزدهم بود و جنبش‌های مختلفی که در این دوره بود».

🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد

@HistoryandMemory
👍3
▪️خاطرات هما ناطق: تدریس در دانشگاه تهران (دهه پنجاه)

«….رشتۀ من قاجاریه بود ولی مثلاً اول یک تاریخ عثمانی به من دادند طبیعی بود من توی آن جنبش‌‌های استقلال‌طلب حتی جنبش دراویش، عصیان‌ها را هم درس می‌دادم و نمی‌دانستم که اینها در دانشگاه تدریس نمی‌شود این را صادقانه می‌گویم که نه به خاطر عقاید پیشرو بود بلکه به خاطر جهل من از موقعیت ایران بود. بعد تاریخ خاورمیانه را دادند. خب تاریخ خاورمیانه پر بود از این جنبش‌های چریکی به خصوص در رابطه با سوریه به خصوص در رابطه با ادبیات معترض، جنبش بیداری اعراب همه اینها را من تدریس می‌کردم و بالاخره آمدند و تاریخ قاجاریه را دادند. سه تا درس شد، من این را به شما می‌گویم و فکر می‌کنم که هنوز، و بدون این که من خودم متوجه بشوم مثلاً آن کلاسی که من داشتم ۴۵۰ شاگرد داشت و من نمی‌دانستم که اینها برای چه می‌آیند. بیشتر وقت‌ها به ذهن من می‌رسید که نکند درس من آسان است یا مثلاً درس من چون دورۀ قاجاریه است و جنبش و اینها در آن هست شیرینی دارد. جهل من تا این حد بود که آمدم جنبش بابیه را شروع کردم تدریس کردن. در حدود ۴ کلاس. با قرۀ‌العین و بابی‌ها. فقط این که می‌خواهم بگویم که هنوز این نامه‌ها هستند، این بهایی‌ها به پدر من تلفن کردند و گفتند که به این دخترتان بگویید که اگر یک بار دیگر راجع به بابیه صحبت کند ما به مقامات شکایت می‌کنیم.
س – چرا؟ علتش چه بود؟
ج – علتش مال شیخی‌ها بود و اتفاقاً آن نشان داد که چطور بود. بعد جزوه‌ای به دانشکده رسید از آقای شیخی‌ها که الان مرده است با خط و امضا خودش که خانم ناطق اگر خواستید راجع به شیخیه و بابیه درس بدهید این جزوه و کتابی هست مال مدرسی چهاردهی همان را باید تدریس کنی وگرنه ما تو را به محاکمه خواهیم کشید. برای این که تو مسئله‌ای را داری ایجاد می‌کنی که این مسئله برای مدت‌ها خوابیده است و مسئله‌انگیز است. من تازه آن‌وقت متوجه می‌شدم که خب در ایران یک همچین چیز‌هایی را نباید گفت، شما نباید جنبش بابیه را در تاریخ درس بدهید، نباید به آن جنبش مترقی ایران گفت. بعد مسلمان‌ها آمدند. مسلمان‌ها که می‌گفتند ما با گوجه‌فرنگی روی هر چه بهایی است می‌زنیم و خلاصه نابود می‌کنیم به عبارت دیگر.
این اولین اتوسانسور و خودسانسوری بود که دچارش شدم و هیچ‌وقت دیگر سال‌های بعد که به آمریکا رفتم و استاد بابی را آنجا دیدم و برگشتم یعنی ۱۹۷۶ یا ۱۹۷۷ دیگر راجع به بابیه درس ندادم یعنی سانسوری بود که خودم با دست خودم ناگزیر شدم که بکنم. ولی خب رفته‌رفته من نوشته‌‌هایی که توی روزنامه‌ها شروع کردم علیه، هر چه که بیشتر می‌خواندم، سلطنت همین «از ماست که بر ماست» راجع به تاریخ ایران و راجع به روشنفکران خودفروخته در طی تاریخ ایران می‌نوشتم. همۀ کتاب‌های من تحقیقاتی بود که در این زمینه می‌کردم».

🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد

@HistoryandMemory
👍4👎1
🌱 امروز زادروز استاد جلال‌الدین همایی است (۱۳ دی ۱۲۷۸).

«ولادت و نامگذاری

ولادت من حوالی سحرگاه شب چهارشنبه غرّهٔ رمضان سال ۱۳۱۷ق. مطابق ۱۹۰۰ میلادی در : ۱۳ دی ماه (جدی) ۱۲۷۸ شمسی* و سوم ژانویه در محله پاقلعه (از محلات جنوب شرقی اصفهان) در خانه موروثی پدر اتفاق افتاده است. در این خانه اطاقی است مزیّن به نقاشی و آینه‌کاری و خطّ پدر و جدّم زینت‌بخش آینه‌کاری‌های آنجاست. در بالای اطاق زیر آئینه‌ها و دسته گل نقاشی، حديث نبوى «أنا مدينة العلم و على بابها» بخط مرحوم هما کتیبه شده است، و روبروی آن در سمت پائین گلدان آینه‌کاری منقّش بسیار عالی است و این بیت مولانا:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل

بخط مرحوم طرب کتیبه شده است. محل تولد من همین اطاق بوده که نمونه‌ای است از ذوق و ظرافت.
نام اصلی که پدر بر بنده نهاده و در پشت کلام‌اللّه مجید ثبت کرده جلال‌الدین است و نام خانوادگی همائی. اما بقاعده معمول فارسی که در اسامی از قبیل جلال‌الدین وكمال‌الدين وضياء‌الدين، مضاف‌ٌالیه را حذف می‌کنند و جلال و کمال و ضیاء می‌گویند، مضاف‌ٌاليه آن حذف شده و در شناسنامه هم بصورت «جلال» آمده است. در مقالات  و تألیفات نیز هر دو صورت را بکار برده‌ام».


*«در شناسنامه بحساب تخمینی ۱۲۷۷ ثبت شده است. ولی بحساب تقویمی درست ۱۲۷۸ صحیح است».

📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگی‌نامه استاد جلال‌الدین همائی»، در همائی‌نامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، صص ۷-۸.

@HistoryandMemory
👍3
🍂 امروز سالروز درگذشت نیما یوشیج است (۱۳ دی ۱۳۳۸).

▪️یادداشت‌های جلال آل‌احمد دربارهٔ بیماری و مرگ نیما

«جلال آل‌احمد و همسرش بانو سیمین دانشور که از تابستان ۱۳۳۲ ساکن محله دزاشیب شمیران بودند، از جمله شخصیت‌های فرهنگی‌اند که در واپسین سال‌های زندگی نیما با او و خانواده‌اش حشر و نشری مفصل داشتند و به قول سیمین دانشور، تقریبا شب و روزشان با نیما بود.

آل‌احمد در یادداشت‌های روز پنجشنبه ۹ دی و پیش از درگذشت نیما به بیماری او هم اشاراتی دارد و در این باب نوشته است:
 «نیما ناخوش شده. زمستانی رفته بوده یوش و سرماخوردگی و گرسنگی و بی‌دوایی. لاشه‌اش را بدوش کشیده‌اند، آورده‌اند-پسرش و یکی از همسن‌ و سال‌های پسرش 
بعد ضمن اشاراتی به روابط خصوصی نیما با همسرش نوشته است:
 «لازم بود یک چنین بیماری‌ای برای او که احساس کند به زنش محتاج است تا آن حقه‌بازی‌ها را رها کنند. بحمدالله فعلاً خوش و مهربان و گرم و نرمند. روزی یکی-دو بار سر می‌زنم. حالش بهتر است
 
آل‌احمد درباره علت بیماری نیما نیز اطلاعاتی داده است:
«۱۵ روز تمام این بندۀ خدا را گوشۀ یک تالار درندشت سرِ کوه یوش انداخته‌اند و خودشان رفته‌اند شکار کبک! و چه حسرتی می‌خورَد نیما که کبک را کباب می‌کرده‌اند و می‌خورده‌اند و نمی‌گفته‌اند دوتایش را بار کنیم برای این پدر پیر!»

اما بقیه یادداشت‌های روز پس از فوت نیما به قلم آل‌احمد بدین شرح است:
 «ساعت دو و ده دقیقه بود که درِ خانه را سخت کوبیدند. خیال کردم میرآب آمده است آب بدهد، ولی صدای دختر کلفَتِ‌شان که از پشت در بلند شد، داد می‌زد که قضیه از چه قرار است. وقتی رسیدم، زنش چشم‌هایش را هم بسته بود. بزحمت او را به اطاق دیگر بردم و دراز رو به قبله‌اش کرده‌ام و قرآنی پیدا کردم و یک ساعتی تنها بودم و زنش را فرستادم خانۀ خودمان تا خواهر کوچک نیما و شوهرش آشتیانی پیداشان شد. بعد هم صدیقی آمد و تا پنج صبح نشستیم و آرامشان کردیم و من چک و چانۀ پیرمرد را بستم.»
و کمی بعد افزوده است: 
«هیچ فکر نمی‌کردم چک و چانۀ این پیرمرد را من خواهم بست. پیدا بود که طبیعتاً او باید پیش از من برود، اما دیگر اینش را پیش‌بینی نمی‌کردم

▪️یادداشت‌های روزانه جلال ال‌احمد هنوز منتشر نشده‌است؛ گویا در انتشارات اطلاعات در دست انتشار است. این یادداشت‌ها درباره نیما را سال ۱۳۹۳ محمدحسین دانایی، خواهرزاده آل‌احمد که اصل یادداشت‌ها نزد اوست، در ایرنا منتشر کرده‌است.

@HistoryandMemory
👍3
🌱 امروز هشتادوششمین زادروز «چشم و چراغ» ما، استاد هادی عالم‌زاده است (۱۵ دی ۱۳۱۶؛ دیر زیاد آن بزرگوار خداوند!).

▫️دکتر هادی عالم‌زاده بیش از شصت سال در دبستان، دبیرستان و دانشگاه شاگردپروری کرده‌است؛ برای ما شاگردان، او معنای مجسم معلمی/ استادی است.

🌻🌺🌷🌹🌺🌹🌷🌺🌻
@HistoryandMemory
7🥰5🔥1
▪️ده سال پیش در زادروز هفتادوشش سالگی استاد هادی عالم‌زاده، اصغر زارع کهنمویی در یادداشتی بلند و خواندنی با عنوان  «مکتب او و وظیفه ما» ضمن ذکر جمیل حضرت استاد،  ویژگی‌های اخلاقی، علمی، آموزشی، و رفتاری استاد را برشمرده‌اند. بخش‌هایی از آن در دو فرسته می‌آید: 

▫️«هادی عالم‌زاده» تنها یک استاد نیست او یک مکتب است، مکتبی که به قامت آکادمی ایرانی، بسیار بزرگ است. این مکتبِ در حال بلوغ و بالیدن، در جریان‌شناسی آکادمیک جهان اسلام، قطعا جایگاه قابل تاملی دارد. عالم‌زاده پایه‌گذار مکتبی است که اینک حتی نسل سوم آن بر کرسی تدریس نشسته است. متاسفانه این کار بزرگ آکادمیک، چون به‌درستی، هیچ پیوندی با نهاد قدرت ندارد، کمتر شناخته شده است. ویژگی‌های این مکتب را باید تبیین کرد و در فصل نخست جریان علمی کشور نگاشت. در ادامه به‌عنوان دانشجوی رده‌چندمِ استاد، به چند مورد اشاره می‌کنم. قطعا شاگردان طراز اول استاد، ویژگی‌های مهمتری را می‌توانند ذکر کنند.

🔹«اخلاق»: این مکتب بیش از هرچیز، به اخلاق تکیه دارد. «زیستن خوب» چیزی است که «عالم‌زاده» دارد و خیلی‌ها ندارند. خیلی‌ها و من دقیقا به‌خاطر «خوب‌زیستن» او، عاشق او هستیم. حسودی یک ویژگی جدی عاشق است. من او را که می‌بینم از خود می‌پرسم چرا من، راستی و خوبی او را ندارم؟ او چگونه طی طریق کرده است؟ دوست داشتن عالم‌زاده هنر بزرگی نیست نمی‌توان او را دید و با او زیست و به او ارادت نداشت.

🔸«اخلاق حرفه‌ای»: عالم‌زاده سخت‌گیر است و پای بر روش‌های علمی و اخلاقی پژوهش نمی‌گذارد. او سخت می‌نویسد. اهمیت واژه را می‌فهمد. واژه‌ها می‌شناسد. واژه‌ها را درست و به‌جا می‌نویسد. هر واژه را هرجایی نمی‌نویسد. دربه‌کارگیری واژه، بسیار حساس است. عالم‌زاده می‌داند که «تاریخ» می‌نویسد، اگرچه یکی از مقیدترین و مذهبی‌ترین مورخان کشورمان هست اما هرگز عقاید و احساسات مذهبی‌اش در کار تاریخی او نمود ندارد. کافی است مقاله ابوبکر او را بخوانیم. این مقاله در دوران حاکمیت یک حکومتِ شیعی نوشته شده اما هرگز نمی‌توان از متن این مقاله بلندبالا، مذهب شیعی نگارنده را شناخت.

🔹«معلمی»: عالم‌زاده، معلم است، یک معلم تمام‌عیار. اخلاق حرفه‌ای او افزون بر حوزة پژوهش در تدریس نیز، قابل تامل است. پرسش و پاسخ مهمترین ویژگی تدریس او است. او درمیانه تدریس به دانشجوهایش گیر می‌دهد از آنها پرسش می‌کند و پاسخ می‌خواهد. حضورذهن فوق‌العاده‌اش، از او یک دایره المعارف شفاهی تاریخی و زبانی ساخته است. در کنار اشراف دقیقش بر رویدادهای سیاسی، فرهنگی و تمدنی دوره اسلامی، تسلط تحسین برانگیز او به لغت و ساختار زبانی زبان‌های عربی و فارسی از او یک علامه ساخته است. عالم‌زاده دانشجویانش را آزار می‌دهد اما همه دانشجویانش از او راضی‌اند.

🔸«سخت‌کوشی»: ظاهر استاد، این ویژگی او را داد می‌زند. من باور دارم عالم‌زاده اکنون در آستانه هشتادسالگی، بسیار بیشتر از ما کار می‌کند و کار دقیق می‌کند. من وقتی او را می‌بینم از تنبلی و کرختی خودم چندشم می‌شود. آراستگی ظاهری او، زیبایی و زرنگی و چابکی و سخت‌کوشی او را تداعی می‌کند. این ویژگی حیرت‌آور استاد، اگر چه خصوصیت شخصی او است، اما یکی از اساسی‌ترین پایه‌های مکتب علمی او است. او دقیقا با اتکا به این ویژگی، توانسته شاگردان ارجمند و فرزانه‌ای تربیت کند.

🔹 «درست‌کاری»: در مکتب عالم‌زاده کم‌فروشی جرم است. یک بار به من گفت؛ «هرجا میروی هرکاری می‌کنی، درست کار کن. نترس این، هرگز به ضررت تمام نمی‌شود.» من هرگاه این توصیه را جدی گرفته‌ام، برده‌ام. در عالم رسانه هرکاری به یاد این توصیه استاد، درست انجام داده‌ام، سربلند شده‌ام. این سال‌ها در پایتخت، واژه‌های جدیدی برساخته می‌شود که اخلاقیات جامعه را نمایان می‌کند یکی از این برساخته‌ها، «سَمبل» کردن است. سمبل کردن که سبک کارِ این روزهای جامعه ایرانی است، در مکتب استادِ ما، جایی ندارد.

🔸«فروتنی»: استاد چهل و سه سال از من بزرگتر است. او یک و نیم برابر سن من، معلمی کرده است. بسیاری از مردان طراز اول سیاست در برابر او زانو می‌زنند؛ اما در دوازده سال گذشته، من(دانشجوی تنبل و بی‌سواد و سربه‌هوای او) هر بار که پیش او رفته‌ام با ادب و متانت بی‌مانند مواجه شده‌ام. این ویژگی استاد برایم مهم بوده و همیشه این رفتار او را سنجیده‌ام. او تمام این سال‌ها پیش پای منِ دانشجویش بلند شد و قبل از من دستش را دراز کرد و با تمام وجود از حال و روزم پرسید. من خبرنگارم و بزرگان و کوچکان زیادی دیده‌ام و به دفتر کسان زیاد رفته‌ام، هیچ‌یک در این ویژگی به گرد استاد نمی‌رسند. باز این ویژگی ارزشمند را نمی‌توان شخصی کرد و تنها در ویژگی‌های فردی او خلاصه نمود. این مهم، یک شرط ورود به مکتب عالم‌زاده و یک دلیل اساسی ارج و قرب او و بالیدن مکتبش هست.


@HistoryandMemory
7👍4


🔹 «آزاداندیشی»: استاد را چنان دیده‌ام که گویا بی‌ایمان است و بی‌اعتقاد به مسالک مقتدران. بله، اوی پرهیزگار که بسیار به عقاید مذهبی مقید است، هرگز جانماز آب نمی‌کشد. هرگز نشنیدم که مدام آیه و قرآن بخواند و خود را از مقربین بخواند. آزادی در مکتب استاد، عمود خیمه است. او در دانش‌جویی و دانش‌پژوهی و دانش‌آموزی، عقایدش را دخیل نمی‌دهد. او به «انسان» معقتد است و نه به «نژاد» و «ملیت» و «قومیت» و «زادگاه» و «ایرانیت» و هیچ چیز دیگر. بارها از او شنیده‌ام که گفته است:«من به جهان وطنی بودن اعتقاد دارم.» این ویژگی، برای حوزه تاریخ یک ضرورت است. تعصب مذهبی و ملی، تاریخ را به دل فاجعه می‌کشاند. اصحاب تاریخ بیش از همة اصحاب فرهنگ، در خطر نژادپرستی و افراط‌گرایی قرار دارند. مکاتب نژادپرستی را قبل از دیگران و قبل از دیگر متفکران حوزه علوم انسانی، مورخان پایه‌گذاری می‌کنند. نژادپرستان بیش از چکمه‌های هیتلر، مدیون مورخین هستند. متاسفانه تاریخ‌نگاران میهنی ما از این کمین‌گاه فاجعه‌بار، کمتر به‌سلامتی عبور کرده‌اند. تیر زهرآلود نژادپرستی بر جان بسیاری از مورخین ما اصابت کرده است. بسیاری زخمی این صراط سخت‌اند. حوزه تاریخ، حوزه تعصب‌های بسیار است. اگرچه عالم‌زاده تلاش کرده از این گردنه حیرت، عبور کند اما به نظرم می‌رسد مکتب عالم‌زاده برای ماندگاری و پیرایش خود، نیاز به بازخوانی انتقادی خویشتن در این حوزه دارد. آیا در مواجهه با تعصب‌ مذهبی و عصبیت ملی سلامت است؟ آیا تاریخ‌نگاریِ این مکتب ارجمند، محصول پیراسته از نژادپرستی تولید می‌کند؟ بسا که چنین باشد اما من در این حوزه، بدون اینکه اتهامی بزنم، منتقد این مکتبم و البته انتقاد را از همین مکتب آموخته‌ام.

🔸«فرار از بت‌پرستی»: عالم‌زاده بت‌پرست نیست و می‌توان گفت هیچ بتی برای پرستش ندارد. او شجاعانه و آشکارا انتقاد می‌کند. بی‌تعارف است. ناراستی را درباره هرکسی باشد، صریح تذکر می‌دهد. این ویژگی، ارجمند و راهگشا است. به عنوان ویژگی یک مکتب، مورخ را از نگارش تاریخ فرمایشی و مجیزگویی، برحذر می‌دارد. عالم‌زاده بت‌پرست نیست و قطعا از پرستیدن خود نیز، شکایت می‌کند. اما به همان اندازه که از بت‌پرستی گریزان است، دوست داشتن را دوست دارد. ما عالم‌زاده را نمی‌پرستیم او را دوست داریم چون دوست داشتن، زیباترین فعل جهان است که باید در تمام صیغه‌ها صرف عالم‌زاده شود.

🔗

@HistoryandMemory
9👍1
▫️تصویر این برگه اشتراک مجله سخن را استاد هادی عالم‌زاده همراه با توضیح زیر فرستاده‌اند:

«به نام خدا
معلمی دانشجو در سال ۱۳۳۷ شمسی با حقوق ماهانه ۲۳۷۲ریال مشترک مجله سخن شده بودم، زیرا نشریه روشنفکران آن سالها بود؛ اما شوخی شوخی از این مجله خیلی آموختم؛ زیرا به گمان من به مثابه نهادی علمی، فرهنگی و هنری تاثیرگذار بود.»

@HistoryandMemory
10👍2
▪️نامه دکتر قاسم غنی به دکتر محمد مصدق

✓ این نامهٔ خواندنی، تأمل‌برانگیز و پر از نکته‌های باریک و آموزه‌های دیپلماتیک، شش روز پس از تصویب «قانون ملی‌شدن نفت» در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ نوشته شده‌است‌. دکتر قاسم غنی، طبیب و دیپلمات کارکشته که در آن زمان باشندهٔ آمریکا بود، اوضاع جهان را «وحشت‌انگیز» می‌دید و «بوی بهبود» از آن نمی‌شنید، و چارۀ «بی‌سامانی و بینوایی کشور ایران» را «انقلاب بطئی و آرام» می‌دانست، یکسال پس از نگارش این نامه درگذشت (۹ فروردین ۱۳۳۱ در سان‌فرانسیسکو) و ندید «کار غریب» و «عهد تاریخی» مصدق به کجا انجامید!


«به دکتر محمد مصدق

۵ فروردین ۱۳۳۰ هجری شمسی

قربانت شوم، دستخط مبارکی که از روی کمال لطف بمناسبت حلول سال نو مرقوم فرموده بودید، زیارت، از بشارت صحت وجود با برکت عالی و ابراز محبت و مرحمت و تفقد نهایت تشکر حاصل شد. امیدوارم سال نو بر وجود مبارک مسعود و توأم با کمال صحت و عافیت و خوشی و سعادت و خوشبختی و موفقیت باشد و سال بهبودی اوضاع و احوال برآشفتهٔ جهان و سر و سامان یافتن بی‌سامانی و بینوائی کشور ایران باشد. اوضاع جهان وحشت‌انگیز است. احدی در هیچ جای دنیا قرین آرامش نیست و از فردای خود نگران است. جنون و خودخواهی و اشتباه‌کاری زمامداران ممالک کار دنیا را به اینجا کشانده که ملاحظه می‌شود:

زیرکی را گفتم این احوال بین! خندید و گفت:
صعب روزی! بوالعجب کاری! پریشان عالمی!


 یونانی‌های قدیم میگفتند: «چون ژوپیتر بر کسی خشم گیرد اول عقل او را از او می‌ستاند». حالا آن روز فرا رسیده است. 
اوضاع و احوال خودمان هم این است که بنده دورا دور می‌بینم ظهر الفساد فی البر و البحر. مسئول همه این بینوائیها یک عده مردم خود مملکت هستند.

چوتو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
 

دنیا دنیای ترتب علل و معلولات است. مقدمات غلط منجر به نتایج غلط می‌شود. کسی که فی‌المثل تخم کدو بکارد انتظار درخت شفتالو نمی‌تواند داشته باشد.
«گندم از گندم بروید جو ز جو». بنده بدون مجامله و تعارف بحضرت مستطاب‌عالی از روی قلب و صمیمیت دعا میکنم و طول عمر و موفقیت میطلبم. حضرتعالی بهترین مثالید بر اینکه نیت پاک منتج به نتایج عظیمه میشود. آنچه تا به حال واقع شده بسیار مستحسن و پسندیده است فقط باید با همان نیت پاک موجباتی فراهم آورید که منجر به انقلابی نشود که دولت قهار شمالی از آن فایده ببرد. ما محتاج به تحولات و انقلاب هستیم اما به طور بطئی و آرام که زمام آن همیشه در دست خودمان باشد و حرکت انقلاب و تحول را در دست داشته باشیم و حاکم بر آن باشیم نه آنکه خودمان هم در سیلاب حوادث بیفتیم و طعمه همان انقلاب شویم و دیگران تار و پود مملکت را از هم بگسلند.
کار غریبی انجام یافت. هرچه در اهمیت آن گفته شود مبالغه نیست. یک نفر بدون غرض شخصی و خیرخواه مصالح جامعه‌ئی که در آن زندگی میکند میتواند عهد تاریخی تازه‌ئی به وجود آورد.
در موضوع مذکور یعنی نفت بنده وارد جزئیات فنی و ادارهٔ آن و هزار و یک خصوصیت دیگر آن مطلقا نمی‌شوم زیرا هیچ اطلاعی ندارم و عامی محضم. فقط کلیات موضوع است که اگر چیزی به نظرم برسد وظیفهٔ وجدانی و مقتضای ارادت دیرین قلبی است که بین خودمان عرض بکنم.
نکته مهم همان است که شخصاً این را تحت نظر دقیق خودتان قرار داده راهبری فرمائید و زمام این کار را قبضه فرمائید که کار به دست طبقه‌ای نیفتد که روی اعمال خارج از رویه حرف حساب و حق مسلم ایران مشوب گردد ولو غالب آنها دارای حسن نیت هم باشند. مثلاً نهایت اهتمام و توجه را باید داشت که به مال و جان اروپاییان و خارجیان مقیم ایران لطمه‌ئی نرسد که در مجامع بین‌المللی به رنگ هرج و مرج و هیاهوی عوام و مردم غیرمسئول درآید، بلکه در کمال متانت و خونسردی کار قبضه شود و با رعایت اطراف و جوانب راه‌حل اداره آن پیدا شود. این عمل دیگر بازگشت نمیتواند داشته باشد و نیمه راه نمی‌توان برگشت و به کار بستن این نکات کار یک نفر وطن‌خواه خالص و مخلص فهمیده عاقل با حزم و احتیاط معتمد مردم است که این صفات در شخص خودتان جمع است. شخصاً این کار را باید قبضه فرمایید. همه اشکال از حالا به بعد است.
بنده بار دیگر موفقیت وجود مبارک عالی را از خداوند میطلبم.
                 ارادتمند صمیمی: قاسم غنی»

📚 نامه‌های دکتر قاسم غنی، به‌کوشش سیروس غنی و سید حسن امین، تهران: انتشارات وحید، ۱۳۶۸، صص ۳۸۰-۳۸۲.
@HistoryandMemory
👍4
تقديم:
به تمام مسلمانانیکه از ضعف و انحطاط کشورهای اسلامی رنج میبرند و آرزوی عظمت و مجد اسلام و مسلمین وجودشان را مسخر کرده و با اخلاص و فداکاری در راه تجدید جلال و شکوه اسلام و نجات مسلمین از بند استعمار واستثمار به پیکار برخاسته‌اند.

📚 اکبر هاشمی رفسنجانی، امیرکبیر( یا میرزا تقی خان فراهانی): قهرمان مبارزه با استعمار، تهران: موسسه انتشارات فراهانی، ۱۳۴۶.

▪️امروز سالروز درگذشت اکبر هاشمی رفسنجانی است (۱۹ دی ۱۳۹۵).

@HistoryanMemory
👍6👎3
«۵۷/۱۰/۱۹

برف می‌بارد. نفت نیست، گازوئیل نیست، برق هم هست و هم نیست. و برف هم می‌بارد. من همیشه برف را دوست داشتم، این خاک سوختهٔ ما تشنهٔ برف و باران است. اما نه حالا که سرما هست و وسیله گرما نیست. غزاله مریض است، گیتا منزل پدرش، پیش غزاله مانده است. دیگر حوصلهٔ موسیقی ندارم. حتی صدای خدایانهٔ باخ یا بتهوون را. سکوت عجیبی است. انگار فقط صدای سکوت باریدن برف در هوا هست و بس. هوا پر از خاموشی است وقتی خوب گوش بدهی نجوای سکوت را می‌شنوی، مثل صدای خواب ریشه‌های زمستان است در دل زمین. دلم گرفته است، به خواب زمستانی رفته است. دیروز و پریروز عزای ملی بود. به یاد شهیدان یک دو هفته‌ی اخیر در مشهد، قزوین، کرمانشاه نهاوند. ایران کشور شهیدان است که در آن هر روز ملتی را شهید می‌کنند، که در آن ملتی هر روز جام شهادت را می‌نوشد. برای رهائی از ظلم برای عدالت و رستگاری مثل سقراط و حسين، مثل منصور. آن شعار بیخود نبود که می‌گفت: هر روز عاشورا شده هر , جا کربلا شده. ...».

📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۳.


@HistoryandMemory
👍4👎2
«آیا می‌ارزد به زندگانی مدرن بازگردیم؟

ایران سرزمینی است که همه چیزش درخور دیدن است، هم مردمش و هم هر چیز دیگرش. من از این فراتر رفته می‌گویم همین که مسافر به سختی‌ها و کمبودها خو گرفت زیستن در هوای باز این سرزمین خالی از لطف نیست.
در آنجا از دلواپسی‌های خوار و خودخواهانهٔ زندگانی مدرن چنان دوریم که گاه از خود می‌پرسیم که آیا می‌ارزد به اینکه به آن بازگردیم؟
و من بسیار خوب درک می‌کنم که یک ایرانی، همین که کنجکاوی‌اش پس از دیدار چند نقطه اروپا فرو می‌نشیند از بازگشت به وطن ناخرسند نیست که هیچ، بسی خشنود هم هست که هنگامی که از کشتی پا به خاک وطن می‌گذارد زندگانی بی‌بندوبار خود را باز می‌یابد، که اگر خستگی‌ها و کمبودهای خود را دارد، آزادی و ولنگاری‌اش را هم دارد. ساعتی بعد هر آنچه را که در سفر دیده به فراموشی می‌سپارد تا دوباره در لذت زندگانی بی‌دغدغهٔ کودکانه‌اش فرورود». (روش شوار، ۱۳۷۸: ۵۵).

📚 روش شوار، ژولین دو. ۱۳۷۸. خاطرات سفر ایران. ترجمهٔ مهران توکلی. تهران: نشر نی.

▪️برگرفته از کانال بسیارخواندنی↓
@Shsyari

@HistoryandMemory
👍6👎1
«اساساً آدم امروز از زمین و آسمان، از درون و بیرون تهدید می‌شود و در جایی تکیه‌گاهی ندارد. هر کسی در خودش تنهاست. کسی با خودش هم نیست تا چه رسد به دیگران. ببین با خودمان چه کار داریم می‌کنیم، اول باغمان را از عالم بالا پایین کشیده‌ایم و حالا می‌خواهیم همه لذت‌های بهشت یا یکباره بچشیم، تا فرصت باقی است، تا در کوزه نیفتاده‌ایم! از دستپاچگی داریم خودمان را پاره می‌کنیم و مرتب در گودالی که زیر پایمان کنده‌ایم، فروتر می‌رویم، همه را فرو می‌بریم، باغِ تن و طبیعت را».

📚شاهرخ مسکوب، گفتگو در باغ، تهران: انتشارات باغ آینه، ۱۳۷۱، ص ۵۸.

🌱 امروز زادروز شاهرخ مسکوب است (۲۰ دی ۱۳۰۴).


@HistoryandMemory
3👍1
«۵۷/۱۰/۱۰
...
بالای خیابان مهناز یک ماشین گیرم آمد. می‌خواستم بروم فرمانیه. تاکسی فرودگاه بود. مسافر زده بود و تا تجریش می‌رفت. زنش کنارش نشسته بود. خوردیم به راه‌بندان. زن برای شوهرش چایی ریخت. به مسافرها هم تعارف کرد. بعد گفت چیکار کنیم. زخم معده دارم. نهارمان را هم توی ماشین می‌خوریم. زنش بقچه‌ای را نشان داد. بعد اضافه کرد اگر پول داشتم توی این شلوغی کار نمی‌کردم،‌ می‌خوابیدم. یکی از مسافرها گفت مثل اون‌هایی که پول دارند و رفته‌اند و خوابیده‌اند. تا تجریش صحبت سیاست بود بالای قلهک یکی سوار شد. مرد میانسالی بود با ته‌ریش، موی سرِ کوتاه، یقهٔ سفید، بد دوخت و بسته، شروع کرد به انتقاد از خمینی ولی ریختش نه به نظامی‌ها می‌خورد و نه به درباری‌ها. تعجب کردیم. بعد معلوم شد ایرادش به آقا این است که زیاد دست به دست می‌کند. تیر،‌ تیر است چه در شمال شهر چه در جنوب. چرا دستور نمی‌دهد مردم بروند به طرف کاخ. گفتیم آقا مگر بیخودی است. گفت آقا انقلاب این چیزها را دارد. دو میلیون نفر کشته می‌شوند. عوضش آنها که می‌مانند راحت می‌شوند. راننده تصدیق کرد و ناگهان به فکر افتاد که راستی چرا آقا دستور نمی‌دهد....».

📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۰.

@HistoryandMemory
👍1
«۵۷/۱۰/۲۰
سرد است تاريک است. برق نیست و برف همچنان می‌بارد. رادیو گفت سوخت به نیروگاه لوشان و یک جای دیگر نرسیده و برف سنگین به خط انتقال آسیب رسانده. بنابراین پس از این به نوبت در شهر خاموشی‌های طولانی خواهد بود. بخاری برقی کار نمی‌کند. می‌ترسم ته ماندهٔ نفت بخاری را روشن کنم، گذاشته‌ام برای روز مبادا، یعنی روز مباداتر!

در سرما و تاریکی منتظر کودتا نشسته‌ام. غزاله ناخوش است و گیتا پیش اوست، هیچکدام نیستند. در تنهائی به انتظار کود تا نشستن هم عالمی دارد. همه جا صحبت کودتاست. نخست وزیر، سنجابی، روزنامه‌ها و بالاخره خمینی در مصاحبه‌اش با لوموند. ارتشی‌ها، رادیوهای خارجی. این هم دست پخت دیگری از دوستان امریکائی. بیست و هشت مرداد کافی نبود، این هم پشت بندش!

می‌گویند اگر دولت بختیار موفق نشود، نظامی‌ها کودتا می‌کنند. آقا هم همین احتمال را داده است. دولت بختیار چه جوری موفق شود ملت و رهبران مذهبی و سیاسی که با آن مخالفند، ارتش که برایش چنگ و دندان تیز کرد. به طوریکه بنابر خبر روزنامه‌ها رابرت هویزر ژنرال آمریکائی باید بیاید به ارتش ایران بگوید که فعلاً از دولت ایران اطاعت کنید! کارمندان هم که وزیران را به وزارت‌خانه‌ها راه نمی‌دهند.
.«.....

📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۴.

@HistoryandMemory
👍3😢1
▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۱) ترجمه از علی غبیشاوی

«‏۲۵ سال پیش، وقتی ‎#الشيخ_أحمد_ياسين بنیان‌گذار و اولین رهبر حماس،‌ تازه از زندان اسرائیل آزاد شده بود، احمد منصور، روزنامه‌نگار ارشد الجزیرة، طی ۸ قسمت، مصاحبه مفصلی با او داشت. لینک یوتیوبِ قسمت اول و سایر قسمت‌های این مصاحبه این‌جاست:

‏۱۹۳۸ كه مادرم به جنینم باردار بود، شبی خواب دید که هاتفی از غیب به او می‌گوید: «اسم بچه را بگذار احمد». به دنیا که آمدم کلّ خانواده مخالف این نام‌گذاری بودند. چون یک «احمد» توی فامیل بود به غايت بداخلاق و نفرت‌انگیز. مادرم امّا مقاومت کرد و اسمم شد «احمد».

‏ده سالم بود. ما از یهودی‌ها آدم می‌کشتیم و زمین می‌گرفتیم و آنها از ما می‌کشتند و  می‌گرفتند. ۱۹۴۸ اما که ارتش‌های عربی درگیر جنگ شدند، سلاح‌مان را به‌اسم سازماندهی نظامی ازمان گرفتند. محتاج‌شان شدیم. هر کجا شکست میخوردند و عقب میرفتند ما هم آواره، عقب میرفتیم.


‏روستای ما جورة در جنوب غزة، در جنگ ۱۹۴۸ اعراب و یهود ویران شد. جنگنده‌های مصری که از بالای سرمان رد میشدند اسرائیلی‌ها را بمب‌باران کنند، بعضی وقتها که آسیب می‌دیدند، مهمّات‌شان را هر جا که میشد سبک می‌کردند تا سقوط نکنند. بمب‌های‌شان چند بار خورد توی روستای ما.


‏۱۹۵۶ مصر در جنگ ملی‌سازی کانال سوئز، در جبهه‌های پورسعید و اسماعیلیه بر فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها پیروز شد اما شکستش ۱۱ سال بعد در ۱۹۶۷ بی‌ارتباط با آن جنگ نبود. اسرائیلی‌ها نقشه مناطق عملیاتی صحرای سینا را درست یاد گرفته بودند و شش روزه پیروز شدند.


‌‌‏اتهام «اخلال به امنیت ملی» سال‌ها پیش از این‌که در دهه هشتاد توسط اسرائیلی‌ها دامنم را بگیرد، ۱۹۶۵وقتی عبدالناصر با إخوان و سیدقطب چپ افتاد، دامنم را گرفته. دستگیرم کردند و یک ماه در غزة - که آن زمان زیر نظر مصر اداره می‌شد - در زندان مرکزی بازجویی شدم.

‏۱۹۶۵ که برای تحصیل رفتم قاهرة، همکلاسی‌هایم را آدم‌هایی کاملا بی‌اطلاع یافتم. از من می‌پرسیدند: «غزة دقیقا کجاست؟ شما همسایه بریتانیا هستید»؟
از آن بدتر این‌که اسرائیل را در کنار لبنان و اردن و سوریه از شامات می‌دانستند ولی فلسطین را نه!

‌‏۵ ژوئن ۱۹۶۷ روز شروع جنگ، من اردوگاه شاطيء غزة بودم. رادیو قاهرة می‌گفت با موشک‌ها و توپخانه‌مان چنین و چنان کردیم و داریم وارد تل‌آویو می‌شویم ولی ما به چشم می‌دیدیم که اسرائیل دارد همه جا را شخم می‌زند. ۵ روز بعد سر و کله جیپ‌ها و نفربرهای اسرائیلی هم پیدا شد.

‏اول اعلامیه منتشر کردند که هر کس تسلیم شود در امان است. بعد تهدید کردند هر خانه‌ای که سلاح درش باشد منفجر می‌کنند. بعد گفتند هر مسافری که بخواهد برود یا هر کارمند و کارگری که بخواهد برگردد سر کارش باید با ما همکاری کند. اسرائیل همین‌طوری سال ۱۹۶۷ کل غزة را گرفت.

‏جمال عبدالناصر قهرمان امت عرب بود. هر کسی انگ ضدیت با او می‌خورد، بایکوت می‌شد. خیلی‌ها بودند نمی‌آمدند مسجد پشت سرم نماز جمعه و جماعت بخوانند چون می‌ترسیدند به‌جرم ارتباط با «اسلام‌گرا»یی چون من مجوّزِ ورودشان به مصر برای کار و تحصیل باطل شود.

‏ملک فیصل چرا ترور شد؟ برای این‌که در حمایت از فلسطین تمام قد پشت عبدالناصر بود.
سال‌ها پیش در سفرم به عربستان یکی از نزدیکان فیصل برایم تعریف کرد: وقتی فلسطین اشغال شد، ملک زده بود زیر گریه. گفته بود من پادشاه باشم و سرزمینی اسلامی غصب شود؟!

‌‏پروپاگاندای عبدالناصر چه کرده بود که وقتی مُرد ملت توی خیابانهای غزة شعار دادند: الله حيّ وناصر حيّ!
خطبه جمعه آن روز درباره «أفإن مات أو قتل انقلبتم» حرف زدم واینکه هر کسی شایسته گریه نیست. بعداز نماز کسی پرسید چرا صریح‌تر حرف نزدی؟ گفتم مگر از جانم سیر شده‌ام؟

‌‏جنگ ۱۹۷۳ مصر علیه اسرائیل که شد به برادرم فتحاوي گفتم: کاش این نبرد برای آزادی فلسطین باشد نه گدایی صلح. گفت: بدبینی. بدبینی‌ام درست از آب درآمد. مصر سینا را پس گرفت اما نه فقط ما را تنها گذاشت که با پس کشیدن از مبارزه، اردن و سوریه را هم از مواجهه دلسرد کرد.

#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس
‎↓
@HistoryandMemory
👍2

▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۲) ترجمه از علی غبیشاوی

اولین درگیری ما و فتح؟
حماس شکل نگرفته بود هنوز. جمعیت خیریه‌ای اسلامی بودیم. ۱۹۷۸ دانشگاه اسلامی غزة افتتاح شد. هیئت امنا دکتر محمد الآغا را گذاشتند رئیس. دو سال بعد خواستند عوضش کنند، سازمان آزادیبخش دخالت کرد نگذاشت. درگیر شدیم و چند جا در غزة آتش گرفت.

‏مشكل دکتر محمد الآغا چه بود؟
مشکلات و ابهامات مالی در مدیریتش وجود داشت. رفتارهای عجیب و غریبی هم از او سر می‌زد. با اسرائیلی‌ها هم روابطش کم نبود. مهم‌تر از همه این‌که می‌خواست دانشگاه را مختلط کند ولی ما اسلام‌گراها بر جدایی دختران از پسران تأکید داشتیم.

‏بعداز ۱۹۶۷ تا سال‌ها امام جماعت چند مسجد در غزة بودم. فعالیت‌های تشکیلاتی‌مان را با کلی درگیری با فتح - که آن زمان ما اسلام‌گراها را به بی‌تحرکی در مقابل اسرائیل متهم می‌کردند - و با کلی دور زدن قوانین، شروع کردیم. به‌اسم راه‌اندازی مهدکودک‌و سالن‌های ورزشی!

‏از ۱۹۶۷ دنبال تشکیل «مقاومت» در غزة بودم ولی عملی شدن این آرزو تا اوائل دهه هشتاد که عده‌ای از جوانان را تربیت و منابع مالی‌ای از خارج پیدا کردم طول کشید.
سلاح را از خود اسرائیلی‌ها می‌خریدیم! اسرائیلی‌هایی که در ازای کمی حشیش حاضر بودند همه چیزشان را بفروشند.

‌‏کار اول مقاومت تصفیه مزدوران اسرائیل بود. اطلاعاتی داشتیم که فلانی آدم‌فروش است. ربودیمش. با کمی شکنجه مُقُر آمد. حتی اعتراف به کثافت‌کاری‌هایی که با برخی دختران داشت و با تهدید به آبروبری، به خبرچینی مجبورشان کرده بود.
بردیم گوشه‌ای از شهر کشتیمش و دفنش کردیم.

‏نه فقط ما که «فتحـ»ـی‌ها هم مزدورکُشی می‌کردند. فرق ما این بود که موازین شرعی داشتیم. طرف عده‌ای را جذب و مخفیانه از زنا و لواط‌شان فیلم و عکس می‌گرفت تا به مزدوری و هم‌کاری وادارشان کند.
البته چندباری هم که اشتباهی کسانی را کشتیم به خانواده‌های‌شان دیه دادیم.


‏۱۹۸۴ كه توسط اسرائیل بازداشت شدم، وقتی به زندان بئر السبع بردندَم، مورد هیچ اهانت و شکنجه‌ای قرار نگرفتم. چون بازجو نیازی به اعترافم نداشت. همه چیز توسط رفقایی که قبلا دستگیر شده بودند، لو رفته بود! به بازجو فقط یک چیز گفتم: از جهاد با شما غاصبین پا پس نمی‌کشم!
‌‏ویلچرنشینی؟
از شانزده سالگی و بعداز شوخی و گلاویزی با یکی از رفقا فلج شده بودم ولی می‌توانستم با کمک همراهانم حرکت کنم. سال ۱۹۸۴ وقتی برای اولین بار اسرائیلی‌ها دستگیرم کردند، وارد پاسگاه که شدم، دیدم یک ویلچر برایم آماده کرده‌اند که باهاش منتقلم کنند زندان.

‏بازجو می‌خواست گاردم را بشکند. گفت: می‌دانیم با زنی به‌نام زهوة ارتباط داری و به خانه‌اش می‌روی.
زهوة نمی‌شناختم. ساکت شدم.
گفت: یعنی أم‌فَرَج را نمی‌شناسی؟
یادم آمد به این زن و همسرش برای ساخت خانه‌شان و سیر کردن شکم بچه‌های‌شان کمک کرده بودم.
زدم زیر خنده...

‏زدم زیر خنده و گفتم: ببین جناب! مخبرتان داستان را عوضی فهمیده. خانه آن زن ۲ اتاق و خودش ۱۴ تا بچه دارد. جا ندارند کنار هم بنشینند. شما خودت را بگذار جای من. ببین اگر دنبال بی‌ناموسی بودم اصلا توی آن خانه با آن شرایط می‌شد؟
خندید و گفت: بی‌خیال؛ شوخی کردم!


‏دادگاه ۱۳ سال زندان برایم برید. یک سال بعد یعنی ۱۹۸۵ جبهه خلق برای آزادی فلسطین، سه سرباز اسرائیلی را به اسارت گرفت و با ۱۴۰۰ زندانی فلسطینی مبادله کرد. یکی از آن ۱۴۰۰ نفر بودم. ۱۰ کیلو وزن در زندان اضافه کرده بودم! بعداز آزادی شدم مسئول کمیته نظامی مقاومت غزة!

‌‏اولين کارم بعداز  زندان، مرتّب کردن رابطه مقاومت اسلامی غزة با جبهه خلق برای آزادی فلسطین و فتح بود. سر کَل کَل‌های دانشجویی، صورت یکی از دختران إخوان‌المسلمینی را با تیغ مجروح کرده و توی صورت یکی از پسران إخوانی اسید ریخته بودند کور شده بود. باید ادب می‌شدند.

‏۱۹۸۶ اولین عملیات ضداسرائیلی ما در مرزهای اشغالی. نظامی بازنشسته با سابقه‌ای را ربودیم و کشتیم.
ماشینی که باهاش طرف را ربوده بودیم، دزدی بود و اسرائیلی‌ها ردّ پلاکش را زده بودند. رفقا طمع کرده و ماشین را با خودشان آورده بودند. زود دستگیر و تا حد مرگ شکنجه شدند.


#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل

@HistoryandMemory
👍2

▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۳) ترجمه از علی غبیشاوی

‏انتقاضه ۱۹۸۷ اسرائیلی‌ها جرأت نکردند پا توی مساجد که پایگاه اعتراضات شده بودند بگذارند. ائمه جماعات مساجد بی‌محابا می‌انداختندشان بیرون. چرا این‌قدر شجاع بودند؟ چون پولی که برای پیش‌نمازی می‌گرفتند آن‌قدر ناچیز بود که ترسی نداشتند کسی این کار را ازشان بگیرد.

‏انتفاضه ۱۹۸۷، هر دو سه روز با رفقا جلسه می‌گرفتیم که برای ادامه حرکت اعتراضی‌مان چه کنیم. ۱۰ دسامبر اولین بیانیه به اسم «حرکة المقاومة الإسلامیة» را منتشر کردیم و «حماس» به دنیا آمد. با تجربه‌ای دوازده سیزده ساله در مقاومت اسلامی در مساجد غزة.

‏انتفاضه ۱۹۷۸ بیانیه مستقیم دعوت به تظاهرات نمی‌دادیم. بیانیه دعوت به اعتصاب می‌دادیم. دعوت خالی هم نبود. کسانی که با اعتصاب همراه نمی‌شدند، از کجای خیابان‌های بسته شده با لاستیک مشتعل می‌خواستند بروند سر کارشان که شیشه‌های ماشین‌شان خُرد نشود؟

‏دیدیم زندگی مردم دارد مختل می‌شود. اعتصاب را محدود کردیم به روزهایی محدود در هفته. «فتحـ»ـی‌ها هم اعلان اعتصاب می‌کردند. مردم بلاتکلیف بودند. با زکریا الآغا نماینده فتح در غزة هماهنگ کردیم که «یک» جدول بدهیم. دو روز بعداز توافق اعلامیه جداگانه‌ای منتشر کرد!


‏از ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹ طول کشید تا اسرائیلی‌ها با شکنجه اعضای دستگیر شده این هسته عملیاتی، ربط‌شان را به من  بیابند. شب ۱۸ می، پنج دقیقه بعداز ساعت شبانه حکومت نظامی، خانه‌ام محاصره و خودم دستگیر شدم. به زندان که منقل شدم، فحش و آب دهان و سیلی بود که توی صورتم می‌خورد.

‌‏اقتضای مخفی‌کاری برای عملیات زیر گوش اسرائیل، کار با دزدها و موادفروش‌ها و خلافکارهاست. ۱۹۸۹ اسرائیل از زنجیره دستگیری تدریجی همین‌ها به من رسید. در بازجویی‌ها دیدم همه چیز لو رفته و حکم دادگاه پیش‌پیش مشخص و مقاومت در برابر شکنجه بی‌فایده است. اعتراف کردم.

‏بعداز محاکمه، در زندان شکنجه نشدم. فشارها اما ادامه داشت. مثل اهمال در کیفیت غذا و مراقبت پزشکی و تأخیر در رساندن روزنامه. مهم‌ترین‌شان بی‌خبری بود. پیغام‌هایم را می‌نوشتم می‌دادم دست برادرانی که آزاد می‌شوند تا مثل کپسولی ببلعندش و با خودشان ببرند بیرون.

‏۱۹۸۹ بعداز محکومیت به زندان ابد، پا که گذاشتم زندان، مدیریت حماس را کناری وا نهادم. چه می‌توانستم بکنم از آن‌جا؟ فقط دورا دور اخبار رفقا را دنبال می‌کردم. بعد دیدم آمار کشتار مزدوران دارد بالا می‌رود. نامه‌ای نوشتم: «برادران! در خون و جان آدم‌ها محتاط‌تر باشید».

‌‏زندان بهترین فرصت برای عبادت و مطالعه بود. فقط در نمازهای مستحبی‌ام روزانه ۴ جزء قرآن می‌خواندم.
قرآن حفظ کردم و کلی کتاب اصول فقه و تاریخ و حدیث و تفسیر و ادبیات عرب مطالعه کردم.  ۲۳ جلد کتاب فقهی نجیب المطيعي و ۲۰ جلد کتاب المجموع نووي را آن‌‌جا خواندم.


‌‏توی زندان هم درگیری داشتیم. «فتحـ»ـی‌ها و «حماسـ»ـی‌ها به جان هم افتاده بودند و هم‌دیگر را کتک می‌زدند و شکنجه می‌کردند و به مزدوری و آدم‌فروشی متهم می‌کردند. خیلی تلاش کردم بین‌شان میانجگری کنم ولی تا تعدادمان توی زندان بیشتر از فتحـ‌ی‌ها نشد، هنوز درگیر بودیم.
‏زندان بودم که پیمان اسلو امضا شد. اعراب و اسرائیل دو سال قبل‌ترش توی کنفرانس مادرید دنبال صلح فراگیر بودند. یاسر عرفات اما تک‌روی کرد، خودش تنهایی رفت دنبال مذاکره.
نتیجه؟ تشکیلات خودگردان شد پلیسِ اسرائیل توی غزة. ده‌ها هسته از هسته‌های مقاومت دستگیر شدند.

‏بزرگ‌ترین خسارت امضای اسلو و شکل‌گیری تشکیلات خودگردان؟

صف واحد فلسطینی‌ها دو تا شد. پشتوانه مردمی مقاومت آب رفت. برادران مجاهدمان چشم باز کردند دیدند هم از جلو باید با اسرائیلی‌ها بجنگند و هم از پشت با ساختار امنیتی اطلاعاتی تشکیلات. این دو با هم هماهنگ بودند.

‏همه حرف ما با تشکیلات خودگردان این است که ما دشمن‌تان نیستیم. دشمن آن روبه‌روست: اسرائیل. تشکیلات ۳۵ هزار کارمند دارد. خانه‌ای نیست الآن که بین دو برادر سر این‌که کی طرفدار ماست و کی طرفدار تشکیلات، دعوا و اختلاف نیافتاده باشد.

‏فساد تشکیلات خودگردان، مردم را از آنها متنفر کرده. ویلاهای هزارمتری‌‌شان را ببینید که چه آتشی به جان زاغه‌نشین‌های گرسنه غزة زده. آخرین جشن سالگرد شکل‌گیری فتح، جز صدها دانش‌آموز کسی به مراسم نیامد. زنگ زدند به یاسر عرفات که جمعیت نیامده سخنرانی‌ات کنسل است.

‏جانشین یاسر عرفات؟
حتما محمود عباس.
آمریکایی‌ها می‌خواهندش.

عاقبت تشکیلات خودگردان؟
تا وقتی به پیمان اسلو دلخوش باشند و به خواسته‌های مردم برنگردند، به هیچ دستاوردی نمی‌رسند. حتی طرفداران‌شان کاملا از ما متنفر نیستند. بچه‌های خودمان‌اند خیلی‌ها‌ی‌شان.


#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل

@HistoryandMemory
👍2

▪️ گفتگوی شیخ احمد یاسین با شبکه الجزیره (۴) ترجمه از علی غبیشاوی

از ۱۹۸۹ برای آزادی‌ام در مبادله، چند عملیات «سرباز»ربایی انجام شده بود اما به‌خاطر لو رفتن یا شکست خوردن، بی‌نتیجه بودند.
۱۹۹۷ که ملک حسین بعداز قضیه ترور نافرجام خالد مشعل، شرط آزادی‌ام از زندان را پیش کشیده بود، من از کل ماجرا بی‌خبر بودم...

‏احضارم کردند دفتر رئیس زندان. گفتند آزادی برو اردن. همان‌جا هم بمان. گفتم یا کاغذی می‌نویسید که بعداز اردن به غزة برگردم یا برمی‌گردم سلولم. ۳ ساعت اصرار، زیر بار نرفتم. آخرش پذیرفتند. دمِ هواپیما گفتم کاغذ کو؟ چرا امضا نشده؟ تا امضا نکردند سوار نشدم...

‏۵ روز ماندم اردن و بعد رفتم غزة. بعداز ۸ سال و نیم شهر عوض شده بود. کلی ساختمان مرتفع و جدید. جاده فرودگاه تا ورزشگاه یرموک و خود ورزشگاه پر از آدم بود. میکروفون دادند دستم که برای مردم حرف بزنم. گریه‌ام گرفت. تا یک ماه بعد برایم مهمان می‌آمد. خانه‌مان جا نداشت...

‏۱۹۹۷ از زندان که درآمدم بلافاصله برگشتم بالای سر حماس سرِ کار تشکیلاتی. هزار نفر از اعضا را تشکیلات خودگردان سال ۱۹۹۶ بازداشت کرده بود و شرایط سخت بود. ولی اگر قبل از زندان ده‌هزار نفر نیرو داشتیم الآن ده‌ها هزار نفر شده بودند. با کلی توسعه در ابعاد نظامی...

‏وقتی مقاومت را شروع کردیم، توی کل غزة و کرانه  ۲ سلاح بیشتر نداشتیم ولی الآن یقین دارم اسرائیل ۲۰۲۷ را نمی‌بیند. این یقین از منطقی قرآنی می‌آید که هر ۴۰ سال را یک نسل می‌داند.
۴۰ سال اول اشغال فلسطین
۴۰  سال دوم شروع حرکت مقاومت
۴۰ سال سوم پیروزی ما و زوال اسرائیل

#خاطرات_شیخ_احمد_یاسین
#فلسطین #غزه #حماس #فتح #اسرائیل

@HistoryandMemory
👍1