| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram

▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۲)

مردی متوسط‌القامه چهارشانه با سبیل کلفت سفید، ریش تراشیده و موهای سفید به شکل آرتیست‌ها قدری بلند و ژولیده، جلیقه پشمی کبودی در بر داشت. با تبسم پدرانهٔ بسیار ملیحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند. اطاق محقر کوچکی بود با قریب دویست جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و یادداشت در دو قفسه دیگر میز تحریر محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم میز کهنهٔ دیگری با يک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستیم و خیلی اظهار محبت کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسیدم با اینشتین چه زبان حرف بزنم فرانسه یا انگلیسی؟ گفت من نمی‌دانم فرانسه می‌داند یا انگلیزی حرف می‌زند و البته زبان او آلمانی است. به این مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی می‌پرسید که با شما انگلیزی حرف بزند یا فرانسه؟ گفت انگلیزی بهتر است. بعد گفت من هيچ یک را خوب نمی‌دانم، فقط اجبار مرا وادار کرد که انگلیزی حرف بزنم. گفتم شما کارهای لازم‌تر داشته‌اید برای شما تحصیل زبان اتلاف وقت گرانبها است. گفت برای همه چنین است، اتلاف وقت است، زیرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است دیگر فرصت اتلاف وقت برای زبان ندارد. مسائل علمی ترجمه‌اش به یک زبان که انسان بداند آساده است. البته شعر و ادب موضوع دیگری است آنها قابل ترجمه نیستند و به ترجمه در نمی‌آیند و در ترجمه لطف خود را کم می‌کنند. ولی علم را آسان می‌توان ترجمه کرد گفتم بلی من خیال می‌کردم فرانسه حرف می‌زنید زیرا در ترجمه حیات آناتول فرانس می‌خواندم که در برلن در ۱۹۲۱ از شما ملاقات کرد و مقداری با هم صحبت کردید. گفت بلی فرانسه آن وقت روان‌تر حرف می‌زدم و مترجمی در بین نبود. آناتول فرانس هم زبان دیگر نمی‌دانست. بعد گفت برای نویسنده زبان خارجی مضر است زیرا لطف زبان مادری او را مشوب می‌سازد، مخصوصا نویسنده نباید زبان خارجی بداند. گفتم شنیدم فرانس به شما گفته بود که امروز درست که حساب می‌کنم گوته را بزرگترین متفکرین می‌شمارم گفت بلی خوب یادم هست این را گفت و خیلی گوته را دوست داشت. بعد شرحی از فرانس صحبت کرد. گفت وقتی من او را دیدم خیلی پیر بود. بعد گفت همه چیز را خوب می‌دانست، مرد بزرگی بود بسیار مرد بزرگی بود. گفتم مبهماً در نظر دارم که از شخص دیگری هم مانند گوته خیلی تعریف کرده بود؟ گفت یادم نیست (گفته بود چون به عقب می‌نگرم سه چیز را در این دنیای بی سر و ته مایه تسلیت خاطر می‌شمرم) صنعت یونان، شعر راسين، عمق فکر گوته. گفتم صحبت علمی با شما کرد؟ گفت نه وارد جزئیات مسائل علمی نشدیم در کلیات حرف زدیم.
بعد گفت خیلی «راشنال» بود و شاید بیش از اندازه. بعد از من پرسید چه چیزهائی مورد علاقه زیاد شما است؟ گفتم من اساسا طبیبم و چیزی که زیاد جالب توجه من است تاریخ تمدن و علم است. گفت چه موضوع خوبی است. بعد گفت ایران و اسلام تمدن بزرگی در تاریخ علم داشته. گفتم چنین است. پرسید چه عهدی بزرگترین عهد علمی اسلام است. گفتم قرن چهارم هجری علوم یعنی ۱۱ میلادی [کذا: درست دهم میلادی]. گفت چطور؟ گفتم مسلمین از قرن دوم بتدریج با علوم آشنا شدند، ولی مدتی وقت به ترجمهٔ آثار یونانی‌ها و رومی‌ها و ایرانی‌ها و سریانی‌ها و غیره گذشته که غالباً همه از مآخذ یونانی است. بعد از شیوع این ترجمه‌ها دوره ظهور بزرگانی می‌رسد که خود ابتکار و استادی داشته‌اند و در فلسفه اشخاصی چون ابن‌سینا، در طب چون رازی در ریاضی چون ابوریحان ظاهر شده که کلام قدما را مورد نقد قرار داده، خود تجارب داشته و اظهار نظر مستقل داشته و مفاهیم خود را به اضافه نظرهای خاص خود بر آن افزوده‌اند. از کار سریانی‌ها تحقیق کرد از کار مدرسه اسکندریه. خیلی خیلی از این تحقیقات لذت می‌برد. بعد از مکتب اسپانی  پرسید. شرحی گفته شد و تأثیر آنها در اروپائیها.
هم از مسئله دَوَران خون و عقاید قدما پرسید. من عقائد بقراط و محدودیت اطلاعات تشریحی او را و وسعت اطلاعات جالینوس را که در مکتب اسکندریه تحصیل تشریح کرده بود و در اسکندریه تشریح شایع و رایج بوده صحبت کردم. گفت اطبای مسلم و ایرانی تجارب داشته‌اند؟ گفتم بلی مخصوصاً رازی از الکل و اسید سولفوريک و تجارب مریضحانه‌ها و کلینیکی او صحبت شد که او را «مجرب» لقب داده‌اند. از جمله گفتم که این تجربه بیشتر در عالم طب بوده سایر علوم بیشتر نظری و حتی نظری صرف بوده، از فيزيك ابوعلی که همان فيزيک ارسطو است صحبت شد. با آنکه من خیلی میل داشتم که هر چه بیشتر جواب سئوالات مرا بدهد تا به اینجا اینطور واقع شد که هی او سئوال می‌کرد. خیلی هم لذت می‌برد و بیشتر رفیق و شکفته شد. اینجا از متد قدما صحبت کردم که بقراط می‌گفت طبیب باید دو بال داشته باشد یکی بال تجربه و مطالعه و دیگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد با يک بال نمی‌توان طیران کرد. عقل و منطق باید معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه مؤید تعقل.

@HistoryandMemory
👍6👏1

▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۳)

خیلی این اصل را پسندید و از متد «استنتاج» و «استقراء» صحبت شد. گفت امروز زیاد به «پوزیتیویسم» اهمیت می‌دهند و منحصر به تجربه می‌کنند. بعد گفت این افراط است مسائلی هست که به تجربه در نمی‌آید و راه وصول به آن حقایق غیر از تجربه است. گفتم پس شما متد علمی آمریکائیها را خراب می‌شمارید؟ خندید و گفت بلی خوب دریافتید و درست اشاره کردید. علم مكانیک شده و فقط به منظور «عمل» در آمده، گفتم و فایده. گفت بلی که همان عمل است. بعد از «پراگماتیسم» ویلیام جمس و فلسفه عملی آمریکا حرف زده شد. خیلی خندید و گفت اگر از امریکائی بپرسی چنگال چیست؟ جواب میدهد: چیزی است که خوردن را تسهیل می‌کند. در حالیکه چنگال غیر از این است و طور دیگر باید تعریف شود.
مواظب بودم، در مسائل به حدی کلی قضیه و نقطه حساس را اشاره می‌کرد و مستقیم و درست انگشت را روی قضیه می‌گذاشت که علامت عالم پخته است. گفت باید عقل و منطق و سایر شعب معارف بشر را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی «این تو بشن» هم موضوع مهمی است. غالب مخترعین از راه واردات ذهنی به کشف رسیده‌اند قبل از هر تجربه‌ای. در این جا با ملایمت گفتم دکتر اینشتین من چند روز قبل که پرفسور هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای ملاقات و زیارت شما معین کرد خیلی خوشوقت شدم. ضمناً به حکم  «تداعی معانی» چون بیاد شما و ملاقات شما بودم و قهراً بیاد تئوریها و عقاید علمی و مباحث شما افتادم شعری در فارسی به نظرم آمد که از شما بپرسم که چطور منطبق با اصل علمی است منتهی به شکل بحث یکنفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد برون در تاریخ ادبیات ایران شرح حال او و  شعر او را نوشته. این مرد در قسمت اخیر قرن ۱۲ هجری مرده و او می‌گوید:

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی


و شعر را برای او ترجمه کردم.
گفت بلی همان قشنگی فکر قدما است و به حدی زود دریافت و با سبک مستقيم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که لذت بردم. گفت تصور می‌کنم می‌خواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بای همان ذره (ذی مقراطیس را نام برد) را که قدما می‌گفتند  قابل قسمت نیست و جزء لا يتجزی، است این قدر اسرار در آن هست که همان کوچکترین شیئی عالم تصور باز آفتابی در آن خوابیده است. البته این حرف قشنگ متکی به عالم واقع و خارج و تجربه نیست. بعد از تئوری ذی‌مقراطیس و قدما حرف زد گفت چطور در جائی می‌شود ایستاد و گفت دیگر قابل قسمت نیست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. بعد صحبت از عرفا و تخیلات قشنگ آنها شد.
گفتم وقتی در مجله ای خواندم ملاقات شما و تاگور هندی را. گفت بلی گفتم خواندم که در مبحث «وحدت وجود» و «وجود کلی» با شما صحبت کرد گفت بلی گفتم تا،گور را چگونه دیدید؟ گفت: مرد خوش مشرب فهمیده‌ای بود با «دماغ باز» و «قلب صاف» ولی بعضی‌ها با او بودند که او را وسیله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گیسوان و هیکل جذاب و لباس و زینت‌های هندی و غیره. بعد با تبسم گفت همین در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد گفتم من غالب آثار او را خوانده‌ام و از کتاب «دنیا و خانه» که او خوانده بود صحبت کردم. عقیده مرا پرسید گفت تاگور در آن کتاب به عقیدۀ سیاسی و اجتماعی ناسیونالیستهای هندی مخصوصاً گاندی حمله می‌کند و مقصود از «ساندیپ» هنگامه‌جو او است. تاگور معتقد است که تقلید ناسیونالیسم به عرف اروپائی برای هندی غلط است. هندی در صحنه تئاتر حیات بشری رل دیگری دارد. تاگور قبل از همه چیز و مافوق همه چیز شاعر پر تصور پرخواب و خیالی است و مرد دنیای عرفان است و حسن ترجمه او یعنی چون خود آثار خود را به انگلیسی ترجمه کرد و انگلیسی‌دان ماهری است کتب او را شناساند. گفتم من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنیای متفاوت عجیب می‌شمردم شما یک نفر اروپایی عالم به علوم تجربی و دقیق و ریاضی، اوشاعر پر خواب و خیال. گفت من هم اروپایی نیستم. گفتم ولی متد علمی شما گفت بلی صحیح است. اختلاف مشرب زیاد بود. پرسیدم دکتر شما همه عمر یعنی از اول شباب به مباحث ریاضی پرداخته اید. گفت نه، رياضي بلكه فيزیک. فقط علم ریاضی زبان و وسيلهٔ بيان فيزیک‌دان است. گفتم مقصودم این بود که تحصیل اونیورسیته شما از اول در این شعبه بوده؟ گفت بلی، حتی قبل از تحصیلات اونيورسيته من شیفته و سرگرم قوانين كلى فيزیک و اصول اولیه حكمت طبیعی بودم. بعد گفت بلی به متد اروپایی که ناگزیر در دائره «تخصص حِرَف» باید حرفه و فن خاصی را گرفت شیفته این بحت بودم، بلی عمر کوتاه است و یک نفر ناگزیر باید قوای خود را در یک رشته بکار بیندازد.

@HistoryandMemory
👍5

▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۴)

گفتم شما آراء فلسفۀ خاصی که مؤسس بر فيزيک و مباحث خودتان باشد نوشته‌اید؟ گفت نه. به این مناسبت گفتم هانری پوانکاره عالم فرانسوی کتبی نوشت برای اینکه نظرهای خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهای او استفاده ببرند، من کتب او را خوانده‌ام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد، گفت مرد بسیار بزرگی بود نظیر نداشت. و چون گفتم که کتابهای «علم و فرض» و «ارزش علم » را برای عوام نوشت، گفت شما آن دو کتاب را برای عوام می‌دانید، کتاب خواص است مخصوصاً کتاب خیلی خوب او «علم و فرض» است. بعد گفت ولی پوانکاره خیلی «پوزی‌تیویست» بود. در اینجا تأملی کرد و گفت «پوزیتیویسم» به معنائی که من می‌گویم. گفتم بلی ملتفت شدم مقصود این است که تنها راه وصول به حقیقت را «تجربه» می‌داند. با تبسم پدرانه و خیلی شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد. بعد گفت بلی تجربه را تنها و تنها راه وصول به «حقیقت» می‌شمرد. گفت تجربه تنها راه وصول به حقایقی است، که ممکن است تسلیم آن شویم نه اینکه ماورای تجربه حقیقی نیست بسیاری از حقایق به تجربه در نمی‌آیند، عقل ما، قلب ما، به آن نمی‌رسد. دوباره پرسیدم که کتابی ننوشته‌اید؟ گفت نه. گفتم چند روز قبل در مجله‌ای مقاله‌ای از شما خواندم راجع به بمب اتومیک. من دوبار مقاله شما را به دقت خواندم، شما در آنجا دولت جهانی پیشنهاد می‌کنید خواستم قدری توضیح بدهید مقصود شما چیست؟ توضیح داد که می‌گویم سه دولت نمرۀ اول امریکا و روسیه و انگليس یک قسم مؤسسه قضائی و حکومتی دائر کنند برای حل مشکلات. گفتم این را عملی می‌دانید؟ گفت من آنجا گفته‌ام اگر نکنید منجر به جنگ می‌شود، و این جنگ غیر از جنگهای پیش است. خرابی آن خیلی بیش از تصور است. از اینجا صحبت به حوادث دنیا و جنگ و صلح و حقوق بشر و اقسام حکومتها افتاد. دمکراسی را بهترین حکومت ها می‌دانست که صدمه‌اش کمتر است ضمناً از دمکراسی هم نقادی كرد كه یک فرد عادی يا یک نفر آدم متوسط يا یک نفر متنفذ را كه نفوذش از راه تولید یا ثروت یا پارتی‌بازی است انتخاب می‌کنند، بعد گفت با این حال بهتر است زیرا اگر ما حکومت اریستوکراسی (به معنای طبقه ممتاز جامعه در علم یا شئون دیگر) برقرار کنیم طولی نمی‌کشد فساد در اریستوکراسی رخنه پیدا می‌کند و بعد معلوم نیست چه بشود. اولیگارشی همین مفاسد را دارد باز دموکراسی کم ضررتر است. بعد از بدی اوضاع و احوال حاضر و خطر جنگ و کذب و نفاق و ریای شایع و بی‌معنی بودن كلمات و غیره و غیره صحبت شد. از یونان صحبت کرد که چون اختلافات خود را در بین خود نتوانستند حل کنند منقرض شدند. حالا هم اگر اختلافات را حل نکنند قریباً خیلی زود به جنگ خواهد کشید. بعد پرسیدم مسافرت به شرق کرده‌اید؟ گفت خیلی کم سفری به شرق اقصی (ژاپن) رفتم و از هند گذشتم اما خیلی مختصر‌ صحبت از ایران و آب و هوای آن شد گفت تهران هوای آن خشک است، گفتم بلی ارتفاع تهران این است و خشک است. گفت چه قدر این هوا برای من خوب است دلم می‌خواهد در ایران باشم. گفتم همۀ ایرانیان مقدم شما را گرامی خواهند شمرد. شرقی و مخصوصاً ایرانی شما را با تجلیل دوست خواهند داشت و سعادتی خواهد بود. ضمناً آسمان صاف قشنگ خوبی هم داریم که متناسب به تفکرات علمی شما است. خیلی خندید و خوشش می‌آمد. دو ساعت و نیم تمام در محضر این مرد بزرگ بودم. انگلیسی را با لهجه آلمانی ولی روان و خوب و عالمانه حرف می‌زند منتهی آهسته.

@HistoryandMemory
👍2

▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۵)

بسیار ساده و بی‌پیرایه و خاضع اما با ابهت يک نفر پیشوا و استاد که طبیعی او است. سر و صورت او بسیار بسیار قشنگ است. پیشانی باز، چشمان فریبنده و قیافهٔ جذاب و بزرگ منش. در یکی از قفسه‌های همان اوراق، ویولونی بود که بعد هرتسفلد گفت ساز می‌زند و خوب موسیقی می‌فهمد و دوست دارد. بعد گفتم من نفیس‌ترین وقتها را گرفته‌ام. برای من مایۀ کمال لذت و خوشی است که شما را زیارت کردم و امیدوارم در آینده هم موفق شوم. و چون گفتم که وقت عزیز شما را گرفتم گفت ابداً چنین نگوئید، خیلی خیلی من لذت بردم باز هم بیائید و من از ملاقات شما مسرور می‌شوم. در ضمن چای هم همان خانم منشی او آورد. خود اینشتین (پیپ) چیق می‌کشید، من هم سیگار می‌کشیدم. موقع حرکت دست داد و در را باز کرد و دنبال ما روان شد. هرچه اصرار کردم که بین هوای داخل اطاق و راهرو اختلاف است خوب است تشریف نیاورید، گفت نه باید راه نشان بدهم. گفتم راه واضح است. گفت نه باید با شما بیایم. آمد و در راه‌رو باز صحبت ایران و هوا کرد و خیلی از ملاقات اظهار مسرت کرد. دوباره با کمال محبت دست داد و در حیاط را باز کرد و تا ما دور شدیم در باز بود و تواضع می‌کرد. در طی صحبت واقعاً متذکر بودم - که سعادتی است که دقائقی همدم یکی از اکابر علم بشر که در صف اول علمای جميع قرار دارد واقعم و خدا را شکر می‌کردم، همنشینی مقبلان چون کیمیا است. همان دیدن این ارواح مکرم سعادتی است که باید به فال نيک گرفت و توشه حیات شمرد. این مرد بزرگ واضع تئوری «نسبیت» و «بعد چهارم» و «مجدد هندسه اقلیدس» «تعیین کننده وزن نور» «عقیده به اینکه هر چه هست انرژی است» واضع «نظریه جدید ذره و اتم» «انرژی آتم» و غیره و غیره که او را هم صف و گاهی مقدم بر کپلرها و گالیله‌ها و نیوتن‌ها و لاپلاس‌ها قرار داده در سادگی زندگی و فروتنی حکم یکی از آحاد عادی ناس را دارد. ساعت شش با اتومبیل هرتسفلد به ستاسیون آمده حرکت کردم و ساعت ۱۱/۵ به واشنگتن رسیدم. روز بسیار بسیار خوش و مبارک و فراموش نشدنی بود».

📚 یادداشت‌های دکتر قاسم غنی، جلد دوم، به کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۱۵۶-۱۶۸.

@HistoryandMemory
👍3
«سه‌شنبه اول ژانویه

دیروز در ایستگاه که منتظر ترن بودم باد کلاهم را برد و اگر چه کلاه گشادی است ولی آسمان را کلاه خود قرار داده به واشنگتن آمدم. امروز صبح کلاهی فراخور سر خودم به دست آورده ظهر با خانم آقای آرام و آقای یاور فرزانگان ناهاری خورده، شب خدمت آقای دکتر دفتری و خانم به وصف سفر پرینستون مشغول بودم. کاغذی به هرتسفلد نوشتم.

پنجشنبه ۳ ژانویه ۱۹۴۶ مطابق ۱۳ دی ۱۳۲۴ هجری شمسی (۲۹ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری)

امروز کاغذی به اینشتین نوشتم برای اظهار تشکر و ابراز سپاسگزاری از ملاقات او».

📚 یادداشت‌های دکتر قاسم غنی(۲)، ص ۱۶۸.

@HistoryandMemory
👍1
«س [ضیاء صدقی]: پس شما در واقع معتقد هستید که روشنفکران ایران هیچ نوع ارتباطی با توده‌ی مردم نداشتند و تأثیر متقابلی نمی‌توانستند روی آنها داشته باشند؟

ج [هما ناطق]: نخیر نمی‌توانستند. اصلاً اگر روشنفکر بخواهد یک همچین ادعائی بکند بنظر من خیلی ادعای اجق وجقی است. من نمی‌فهمم که من چه تاثیری می‌توانم روی توده‌ی مردم داشته باشم بعنوان رشته‌ی خودم. من می‌توانم در یک آگاهی کمک کنم، من می‌توانم یک مقدار تحقیقات خودم را طوری انجام دهم که یک نیروی سیاسی که فردا می‌خواهد تحلیل بدهد دست کم تحلیل درست بدهد یا یک مبارزی که فردا می‌خواهد مبارزه کند اقلاً جامعه‌ی خودش را از نظر تاریخی درست ببیند. این تنها نقش من است. من رسالت دیگری نه برای خودم و نه برای سایر روشنفکران دیگر قائل هستم».

📚 خاطرات هما ناطق، طرح تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد، به کوشش حبیب لاجوردی، مصاحبه‌کننده: ضیاء صدقی، در پاریس ۱۹۸۴، نوار شماره ۵، صص ۱۱۶-۱۱۷ [تایپی-پی‌دی‌اف].

🍂 امروز سالروز درگذشت هما ناطق، مورخ و پژوهشگر و استاد تاریخ در دانشگاه تهران و دانشگاه سوربن، است (۱۲ دی ۱۳۹۴).

@HistoryandMemory
👍2
«س [ضیاء صدقی]– این در چه سالی بود؟ در چه سالی شما به فرانسه آمدید؟
ج [هما ناطق] – من در سال ۱۹۵۷ به فرانسه آمدم و درست در اوایل انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه بود که به ایران بازگشتم. در این دوره در اینجا گرایشات توده‌ای داشتم، این را اعتراف می‌کنم و شوهرم با نیروی سوم کار می‌کرد و من به علت این که او عضو جامعۀ سوسیالیت‌ها بود نمی‌توانستم مستقیم توی حزب توده بروم بنابراین از هوادارانی بودم که سرسختانه با آنها همکاری می‌کردم در همۀ تصمیماتشان و اینها و در کنفدراسیون دانشجویان هم به نفع آنها رأی می‌دادم و به نفع آنها کار می‌کردم. ولی اواخری که داشتم به ایران برمی‌گشتم جنبش [پرویز] نیکخواه و جنبش چریکی شهری و دهات اوج گرفت و عدۀ زیادی از حزب توده درآمدند که البته من هیچ وقت عضو نبودم و مثل بسیاری از اینها و به خصوص تحت تأثیر، البته نه خودم چون از نظر تئوریک صفر بودم با این که جسته و گریخته یک مقدار کتاب‌‌هایی را می‌خواندم ولی هیچ چیز نمی‌دانستم، دوستانم که به جنبش‌‌های چریکی ونزوئلا و چین رفته بودند قرار گرفتم و تحت تأثیر آنها هم گرایش به جنبش چریکی در ایران پیدا کرده بودم بدون این که اصلاً کوچکترین مطالعات عمیقی داشته باشم. البته اینها را خیلی جسته و گریخته می‌خواندم.
س – یعنی در واقع اختلافی که بین چین و شوروی در آن سال‌ها پیدا شد …
ج – بله ولی بدون این که اصلاً بدانم که درست این اختلافات بر سر چیست و آنها چه می‌گویند و اینها چه می‌گویند خلاصه تحت جو موجود یکی از این گروه‌ها را انتخاب کرده بودم و در نتیجه چیز‌هایی را هم که می‌خواندم همه پراکنده بود یعنی در جهت یک بینش و یا در جهت یک نگرش و اینها نبود. خلاصه چیزی نمی‌دانستم. مثلاً در رابطه با شوروی بدون چون و چرا هم استالینیسم را قبول داشتم و هم لنینیسم را قبول داشتم. هم کنگره بیست را قبول داشتم. همۀ این حرف‌ها و خلاصه سمپاتی خیلی زیادی به شوروی داشتم بدون این که حتی یک لحظه از نظر سیاسی بتوانم فکر بکنم یا این که حتی راجع به تاریخ مملکت خودم و این که در گذشته با ما چه کار کردند راجع به اینها هم اصلاً نمی‌خواستم بیندیشم. تنها چیزی که فکر می‌کنم مرا در این دوره نجات داد رشته‌ای بود که انتخاب کرده بودم یعنی همین تاریخ ایران و رساله‌ام که راجع به تاریخ ایران شروع کرده بودم به کار کردن برای این که رسالۀ دکترای من خودش در رابطه با سید جمال‌الدین افغانی و در نتیجه یک دوره از تاریخ ایران در قرن نوزدهم بود و جنبش‌های مختلفی که در این دوره بود».

🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد

@HistoryandMemory
👍3
▪️خاطرات هما ناطق: تدریس در دانشگاه تهران (دهه پنجاه)

«….رشتۀ من قاجاریه بود ولی مثلاً اول یک تاریخ عثمانی به من دادند طبیعی بود من توی آن جنبش‌‌های استقلال‌طلب حتی جنبش دراویش، عصیان‌ها را هم درس می‌دادم و نمی‌دانستم که اینها در دانشگاه تدریس نمی‌شود این را صادقانه می‌گویم که نه به خاطر عقاید پیشرو بود بلکه به خاطر جهل من از موقعیت ایران بود. بعد تاریخ خاورمیانه را دادند. خب تاریخ خاورمیانه پر بود از این جنبش‌های چریکی به خصوص در رابطه با سوریه به خصوص در رابطه با ادبیات معترض، جنبش بیداری اعراب همه اینها را من تدریس می‌کردم و بالاخره آمدند و تاریخ قاجاریه را دادند. سه تا درس شد، من این را به شما می‌گویم و فکر می‌کنم که هنوز، و بدون این که من خودم متوجه بشوم مثلاً آن کلاسی که من داشتم ۴۵۰ شاگرد داشت و من نمی‌دانستم که اینها برای چه می‌آیند. بیشتر وقت‌ها به ذهن من می‌رسید که نکند درس من آسان است یا مثلاً درس من چون دورۀ قاجاریه است و جنبش و اینها در آن هست شیرینی دارد. جهل من تا این حد بود که آمدم جنبش بابیه را شروع کردم تدریس کردن. در حدود ۴ کلاس. با قرۀ‌العین و بابی‌ها. فقط این که می‌خواهم بگویم که هنوز این نامه‌ها هستند، این بهایی‌ها به پدر من تلفن کردند و گفتند که به این دخترتان بگویید که اگر یک بار دیگر راجع به بابیه صحبت کند ما به مقامات شکایت می‌کنیم.
س – چرا؟ علتش چه بود؟
ج – علتش مال شیخی‌ها بود و اتفاقاً آن نشان داد که چطور بود. بعد جزوه‌ای به دانشکده رسید از آقای شیخی‌ها که الان مرده است با خط و امضا خودش که خانم ناطق اگر خواستید راجع به شیخیه و بابیه درس بدهید این جزوه و کتابی هست مال مدرسی چهاردهی همان را باید تدریس کنی وگرنه ما تو را به محاکمه خواهیم کشید. برای این که تو مسئله‌ای را داری ایجاد می‌کنی که این مسئله برای مدت‌ها خوابیده است و مسئله‌انگیز است. من تازه آن‌وقت متوجه می‌شدم که خب در ایران یک همچین چیز‌هایی را نباید گفت، شما نباید جنبش بابیه را در تاریخ درس بدهید، نباید به آن جنبش مترقی ایران گفت. بعد مسلمان‌ها آمدند. مسلمان‌ها که می‌گفتند ما با گوجه‌فرنگی روی هر چه بهایی است می‌زنیم و خلاصه نابود می‌کنیم به عبارت دیگر.
این اولین اتوسانسور و خودسانسوری بود که دچارش شدم و هیچ‌وقت دیگر سال‌های بعد که به آمریکا رفتم و استاد بابی را آنجا دیدم و برگشتم یعنی ۱۹۷۶ یا ۱۹۷۷ دیگر راجع به بابیه درس ندادم یعنی سانسوری بود که خودم با دست خودم ناگزیر شدم که بکنم. ولی خب رفته‌رفته من نوشته‌‌هایی که توی روزنامه‌ها شروع کردم علیه، هر چه که بیشتر می‌خواندم، سلطنت همین «از ماست که بر ماست» راجع به تاریخ ایران و راجع به روشنفکران خودفروخته در طی تاریخ ایران می‌نوشتم. همۀ کتاب‌های من تحقیقاتی بود که در این زمینه می‌کردم».

🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد

@HistoryandMemory
👍4👎1
🌱 امروز زادروز استاد جلال‌الدین همایی است (۱۳ دی ۱۲۷۸).

«ولادت و نامگذاری

ولادت من حوالی سحرگاه شب چهارشنبه غرّهٔ رمضان سال ۱۳۱۷ق. مطابق ۱۹۰۰ میلادی در : ۱۳ دی ماه (جدی) ۱۲۷۸ شمسی* و سوم ژانویه در محله پاقلعه (از محلات جنوب شرقی اصفهان) در خانه موروثی پدر اتفاق افتاده است. در این خانه اطاقی است مزیّن به نقاشی و آینه‌کاری و خطّ پدر و جدّم زینت‌بخش آینه‌کاری‌های آنجاست. در بالای اطاق زیر آئینه‌ها و دسته گل نقاشی، حديث نبوى «أنا مدينة العلم و على بابها» بخط مرحوم هما کتیبه شده است، و روبروی آن در سمت پائین گلدان آینه‌کاری منقّش بسیار عالی است و این بیت مولانا:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل

بخط مرحوم طرب کتیبه شده است. محل تولد من همین اطاق بوده که نمونه‌ای است از ذوق و ظرافت.
نام اصلی که پدر بر بنده نهاده و در پشت کلام‌اللّه مجید ثبت کرده جلال‌الدین است و نام خانوادگی همائی. اما بقاعده معمول فارسی که در اسامی از قبیل جلال‌الدین وكمال‌الدين وضياء‌الدين، مضاف‌ٌالیه را حذف می‌کنند و جلال و کمال و ضیاء می‌گویند، مضاف‌ٌاليه آن حذف شده و در شناسنامه هم بصورت «جلال» آمده است. در مقالات  و تألیفات نیز هر دو صورت را بکار برده‌ام».


*«در شناسنامه بحساب تخمینی ۱۲۷۷ ثبت شده است. ولی بحساب تقویمی درست ۱۲۷۸ صحیح است».

📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگی‌نامه استاد جلال‌الدین همائی»، در همائی‌نامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، صص ۷-۸.

@HistoryandMemory
👍3
🍂 امروز سالروز درگذشت نیما یوشیج است (۱۳ دی ۱۳۳۸).

▪️یادداشت‌های جلال آل‌احمد دربارهٔ بیماری و مرگ نیما

«جلال آل‌احمد و همسرش بانو سیمین دانشور که از تابستان ۱۳۳۲ ساکن محله دزاشیب شمیران بودند، از جمله شخصیت‌های فرهنگی‌اند که در واپسین سال‌های زندگی نیما با او و خانواده‌اش حشر و نشری مفصل داشتند و به قول سیمین دانشور، تقریبا شب و روزشان با نیما بود.

آل‌احمد در یادداشت‌های روز پنجشنبه ۹ دی و پیش از درگذشت نیما به بیماری او هم اشاراتی دارد و در این باب نوشته است:
 «نیما ناخوش شده. زمستانی رفته بوده یوش و سرماخوردگی و گرسنگی و بی‌دوایی. لاشه‌اش را بدوش کشیده‌اند، آورده‌اند-پسرش و یکی از همسن‌ و سال‌های پسرش 
بعد ضمن اشاراتی به روابط خصوصی نیما با همسرش نوشته است:
 «لازم بود یک چنین بیماری‌ای برای او که احساس کند به زنش محتاج است تا آن حقه‌بازی‌ها را رها کنند. بحمدالله فعلاً خوش و مهربان و گرم و نرمند. روزی یکی-دو بار سر می‌زنم. حالش بهتر است
 
آل‌احمد درباره علت بیماری نیما نیز اطلاعاتی داده است:
«۱۵ روز تمام این بندۀ خدا را گوشۀ یک تالار درندشت سرِ کوه یوش انداخته‌اند و خودشان رفته‌اند شکار کبک! و چه حسرتی می‌خورَد نیما که کبک را کباب می‌کرده‌اند و می‌خورده‌اند و نمی‌گفته‌اند دوتایش را بار کنیم برای این پدر پیر!»

اما بقیه یادداشت‌های روز پس از فوت نیما به قلم آل‌احمد بدین شرح است:
 «ساعت دو و ده دقیقه بود که درِ خانه را سخت کوبیدند. خیال کردم میرآب آمده است آب بدهد، ولی صدای دختر کلفَتِ‌شان که از پشت در بلند شد، داد می‌زد که قضیه از چه قرار است. وقتی رسیدم، زنش چشم‌هایش را هم بسته بود. بزحمت او را به اطاق دیگر بردم و دراز رو به قبله‌اش کرده‌ام و قرآنی پیدا کردم و یک ساعتی تنها بودم و زنش را فرستادم خانۀ خودمان تا خواهر کوچک نیما و شوهرش آشتیانی پیداشان شد. بعد هم صدیقی آمد و تا پنج صبح نشستیم و آرامشان کردیم و من چک و چانۀ پیرمرد را بستم.»
و کمی بعد افزوده است: 
«هیچ فکر نمی‌کردم چک و چانۀ این پیرمرد را من خواهم بست. پیدا بود که طبیعتاً او باید پیش از من برود، اما دیگر اینش را پیش‌بینی نمی‌کردم

▪️یادداشت‌های روزانه جلال ال‌احمد هنوز منتشر نشده‌است؛ گویا در انتشارات اطلاعات در دست انتشار است. این یادداشت‌ها درباره نیما را سال ۱۳۹۳ محمدحسین دانایی، خواهرزاده آل‌احمد که اصل یادداشت‌ها نزد اوست، در ایرنا منتشر کرده‌است.

@HistoryandMemory
👍3
🌱 امروز هشتادوششمین زادروز «چشم و چراغ» ما، استاد هادی عالم‌زاده است (۱۵ دی ۱۳۱۶؛ دیر زیاد آن بزرگوار خداوند!).

▫️دکتر هادی عالم‌زاده بیش از شصت سال در دبستان، دبیرستان و دانشگاه شاگردپروری کرده‌است؛ برای ما شاگردان، او معنای مجسم معلمی/ استادی است.

🌻🌺🌷🌹🌺🌹🌷🌺🌻
@HistoryandMemory
7🥰5🔥1
▪️ده سال پیش در زادروز هفتادوشش سالگی استاد هادی عالم‌زاده، اصغر زارع کهنمویی در یادداشتی بلند و خواندنی با عنوان  «مکتب او و وظیفه ما» ضمن ذکر جمیل حضرت استاد،  ویژگی‌های اخلاقی، علمی، آموزشی، و رفتاری استاد را برشمرده‌اند. بخش‌هایی از آن در دو فرسته می‌آید: 

▫️«هادی عالم‌زاده» تنها یک استاد نیست او یک مکتب است، مکتبی که به قامت آکادمی ایرانی، بسیار بزرگ است. این مکتبِ در حال بلوغ و بالیدن، در جریان‌شناسی آکادمیک جهان اسلام، قطعا جایگاه قابل تاملی دارد. عالم‌زاده پایه‌گذار مکتبی است که اینک حتی نسل سوم آن بر کرسی تدریس نشسته است. متاسفانه این کار بزرگ آکادمیک، چون به‌درستی، هیچ پیوندی با نهاد قدرت ندارد، کمتر شناخته شده است. ویژگی‌های این مکتب را باید تبیین کرد و در فصل نخست جریان علمی کشور نگاشت. در ادامه به‌عنوان دانشجوی رده‌چندمِ استاد، به چند مورد اشاره می‌کنم. قطعا شاگردان طراز اول استاد، ویژگی‌های مهمتری را می‌توانند ذکر کنند.

🔹«اخلاق»: این مکتب بیش از هرچیز، به اخلاق تکیه دارد. «زیستن خوب» چیزی است که «عالم‌زاده» دارد و خیلی‌ها ندارند. خیلی‌ها و من دقیقا به‌خاطر «خوب‌زیستن» او، عاشق او هستیم. حسودی یک ویژگی جدی عاشق است. من او را که می‌بینم از خود می‌پرسم چرا من، راستی و خوبی او را ندارم؟ او چگونه طی طریق کرده است؟ دوست داشتن عالم‌زاده هنر بزرگی نیست نمی‌توان او را دید و با او زیست و به او ارادت نداشت.

🔸«اخلاق حرفه‌ای»: عالم‌زاده سخت‌گیر است و پای بر روش‌های علمی و اخلاقی پژوهش نمی‌گذارد. او سخت می‌نویسد. اهمیت واژه را می‌فهمد. واژه‌ها می‌شناسد. واژه‌ها را درست و به‌جا می‌نویسد. هر واژه را هرجایی نمی‌نویسد. دربه‌کارگیری واژه، بسیار حساس است. عالم‌زاده می‌داند که «تاریخ» می‌نویسد، اگرچه یکی از مقیدترین و مذهبی‌ترین مورخان کشورمان هست اما هرگز عقاید و احساسات مذهبی‌اش در کار تاریخی او نمود ندارد. کافی است مقاله ابوبکر او را بخوانیم. این مقاله در دوران حاکمیت یک حکومتِ شیعی نوشته شده اما هرگز نمی‌توان از متن این مقاله بلندبالا، مذهب شیعی نگارنده را شناخت.

🔹«معلمی»: عالم‌زاده، معلم است، یک معلم تمام‌عیار. اخلاق حرفه‌ای او افزون بر حوزة پژوهش در تدریس نیز، قابل تامل است. پرسش و پاسخ مهمترین ویژگی تدریس او است. او درمیانه تدریس به دانشجوهایش گیر می‌دهد از آنها پرسش می‌کند و پاسخ می‌خواهد. حضورذهن فوق‌العاده‌اش، از او یک دایره المعارف شفاهی تاریخی و زبانی ساخته است. در کنار اشراف دقیقش بر رویدادهای سیاسی، فرهنگی و تمدنی دوره اسلامی، تسلط تحسین برانگیز او به لغت و ساختار زبانی زبان‌های عربی و فارسی از او یک علامه ساخته است. عالم‌زاده دانشجویانش را آزار می‌دهد اما همه دانشجویانش از او راضی‌اند.

🔸«سخت‌کوشی»: ظاهر استاد، این ویژگی او را داد می‌زند. من باور دارم عالم‌زاده اکنون در آستانه هشتادسالگی، بسیار بیشتر از ما کار می‌کند و کار دقیق می‌کند. من وقتی او را می‌بینم از تنبلی و کرختی خودم چندشم می‌شود. آراستگی ظاهری او، زیبایی و زرنگی و چابکی و سخت‌کوشی او را تداعی می‌کند. این ویژگی حیرت‌آور استاد، اگر چه خصوصیت شخصی او است، اما یکی از اساسی‌ترین پایه‌های مکتب علمی او است. او دقیقا با اتکا به این ویژگی، توانسته شاگردان ارجمند و فرزانه‌ای تربیت کند.

🔹 «درست‌کاری»: در مکتب عالم‌زاده کم‌فروشی جرم است. یک بار به من گفت؛ «هرجا میروی هرکاری می‌کنی، درست کار کن. نترس این، هرگز به ضررت تمام نمی‌شود.» من هرگاه این توصیه را جدی گرفته‌ام، برده‌ام. در عالم رسانه هرکاری به یاد این توصیه استاد، درست انجام داده‌ام، سربلند شده‌ام. این سال‌ها در پایتخت، واژه‌های جدیدی برساخته می‌شود که اخلاقیات جامعه را نمایان می‌کند یکی از این برساخته‌ها، «سَمبل» کردن است. سمبل کردن که سبک کارِ این روزهای جامعه ایرانی است، در مکتب استادِ ما، جایی ندارد.

🔸«فروتنی»: استاد چهل و سه سال از من بزرگتر است. او یک و نیم برابر سن من، معلمی کرده است. بسیاری از مردان طراز اول سیاست در برابر او زانو می‌زنند؛ اما در دوازده سال گذشته، من(دانشجوی تنبل و بی‌سواد و سربه‌هوای او) هر بار که پیش او رفته‌ام با ادب و متانت بی‌مانند مواجه شده‌ام. این ویژگی استاد برایم مهم بوده و همیشه این رفتار او را سنجیده‌ام. او تمام این سال‌ها پیش پای منِ دانشجویش بلند شد و قبل از من دستش را دراز کرد و با تمام وجود از حال و روزم پرسید. من خبرنگارم و بزرگان و کوچکان زیادی دیده‌ام و به دفتر کسان زیاد رفته‌ام، هیچ‌یک در این ویژگی به گرد استاد نمی‌رسند. باز این ویژگی ارزشمند را نمی‌توان شخصی کرد و تنها در ویژگی‌های فردی او خلاصه نمود. این مهم، یک شرط ورود به مکتب عالم‌زاده و یک دلیل اساسی ارج و قرب او و بالیدن مکتبش هست.


@HistoryandMemory
7👍4


🔹 «آزاداندیشی»: استاد را چنان دیده‌ام که گویا بی‌ایمان است و بی‌اعتقاد به مسالک مقتدران. بله، اوی پرهیزگار که بسیار به عقاید مذهبی مقید است، هرگز جانماز آب نمی‌کشد. هرگز نشنیدم که مدام آیه و قرآن بخواند و خود را از مقربین بخواند. آزادی در مکتب استاد، عمود خیمه است. او در دانش‌جویی و دانش‌پژوهی و دانش‌آموزی، عقایدش را دخیل نمی‌دهد. او به «انسان» معقتد است و نه به «نژاد» و «ملیت» و «قومیت» و «زادگاه» و «ایرانیت» و هیچ چیز دیگر. بارها از او شنیده‌ام که گفته است:«من به جهان وطنی بودن اعتقاد دارم.» این ویژگی، برای حوزه تاریخ یک ضرورت است. تعصب مذهبی و ملی، تاریخ را به دل فاجعه می‌کشاند. اصحاب تاریخ بیش از همة اصحاب فرهنگ، در خطر نژادپرستی و افراط‌گرایی قرار دارند. مکاتب نژادپرستی را قبل از دیگران و قبل از دیگر متفکران حوزه علوم انسانی، مورخان پایه‌گذاری می‌کنند. نژادپرستان بیش از چکمه‌های هیتلر، مدیون مورخین هستند. متاسفانه تاریخ‌نگاران میهنی ما از این کمین‌گاه فاجعه‌بار، کمتر به‌سلامتی عبور کرده‌اند. تیر زهرآلود نژادپرستی بر جان بسیاری از مورخین ما اصابت کرده است. بسیاری زخمی این صراط سخت‌اند. حوزه تاریخ، حوزه تعصب‌های بسیار است. اگرچه عالم‌زاده تلاش کرده از این گردنه حیرت، عبور کند اما به نظرم می‌رسد مکتب عالم‌زاده برای ماندگاری و پیرایش خود، نیاز به بازخوانی انتقادی خویشتن در این حوزه دارد. آیا در مواجهه با تعصب‌ مذهبی و عصبیت ملی سلامت است؟ آیا تاریخ‌نگاریِ این مکتب ارجمند، محصول پیراسته از نژادپرستی تولید می‌کند؟ بسا که چنین باشد اما من در این حوزه، بدون اینکه اتهامی بزنم، منتقد این مکتبم و البته انتقاد را از همین مکتب آموخته‌ام.

🔸«فرار از بت‌پرستی»: عالم‌زاده بت‌پرست نیست و می‌توان گفت هیچ بتی برای پرستش ندارد. او شجاعانه و آشکارا انتقاد می‌کند. بی‌تعارف است. ناراستی را درباره هرکسی باشد، صریح تذکر می‌دهد. این ویژگی، ارجمند و راهگشا است. به عنوان ویژگی یک مکتب، مورخ را از نگارش تاریخ فرمایشی و مجیزگویی، برحذر می‌دارد. عالم‌زاده بت‌پرست نیست و قطعا از پرستیدن خود نیز، شکایت می‌کند. اما به همان اندازه که از بت‌پرستی گریزان است، دوست داشتن را دوست دارد. ما عالم‌زاده را نمی‌پرستیم او را دوست داریم چون دوست داشتن، زیباترین فعل جهان است که باید در تمام صیغه‌ها صرف عالم‌زاده شود.

🔗

@HistoryandMemory
9👍1
▫️تصویر این برگه اشتراک مجله سخن را استاد هادی عالم‌زاده همراه با توضیح زیر فرستاده‌اند:

«به نام خدا
معلمی دانشجو در سال ۱۳۳۷ شمسی با حقوق ماهانه ۲۳۷۲ریال مشترک مجله سخن شده بودم، زیرا نشریه روشنفکران آن سالها بود؛ اما شوخی شوخی از این مجله خیلی آموختم؛ زیرا به گمان من به مثابه نهادی علمی، فرهنگی و هنری تاثیرگذار بود.»

@HistoryandMemory
10👍2
▪️نامه دکتر قاسم غنی به دکتر محمد مصدق

✓ این نامهٔ خواندنی، تأمل‌برانگیز و پر از نکته‌های باریک و آموزه‌های دیپلماتیک، شش روز پس از تصویب «قانون ملی‌شدن نفت» در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ نوشته شده‌است‌. دکتر قاسم غنی، طبیب و دیپلمات کارکشته که در آن زمان باشندهٔ آمریکا بود، اوضاع جهان را «وحشت‌انگیز» می‌دید و «بوی بهبود» از آن نمی‌شنید، و چارۀ «بی‌سامانی و بینوایی کشور ایران» را «انقلاب بطئی و آرام» می‌دانست، یکسال پس از نگارش این نامه درگذشت (۹ فروردین ۱۳۳۱ در سان‌فرانسیسکو) و ندید «کار غریب» و «عهد تاریخی» مصدق به کجا انجامید!


«به دکتر محمد مصدق

۵ فروردین ۱۳۳۰ هجری شمسی

قربانت شوم، دستخط مبارکی که از روی کمال لطف بمناسبت حلول سال نو مرقوم فرموده بودید، زیارت، از بشارت صحت وجود با برکت عالی و ابراز محبت و مرحمت و تفقد نهایت تشکر حاصل شد. امیدوارم سال نو بر وجود مبارک مسعود و توأم با کمال صحت و عافیت و خوشی و سعادت و خوشبختی و موفقیت باشد و سال بهبودی اوضاع و احوال برآشفتهٔ جهان و سر و سامان یافتن بی‌سامانی و بینوائی کشور ایران باشد. اوضاع جهان وحشت‌انگیز است. احدی در هیچ جای دنیا قرین آرامش نیست و از فردای خود نگران است. جنون و خودخواهی و اشتباه‌کاری زمامداران ممالک کار دنیا را به اینجا کشانده که ملاحظه می‌شود:

زیرکی را گفتم این احوال بین! خندید و گفت:
صعب روزی! بوالعجب کاری! پریشان عالمی!


 یونانی‌های قدیم میگفتند: «چون ژوپیتر بر کسی خشم گیرد اول عقل او را از او می‌ستاند». حالا آن روز فرا رسیده است. 
اوضاع و احوال خودمان هم این است که بنده دورا دور می‌بینم ظهر الفساد فی البر و البحر. مسئول همه این بینوائیها یک عده مردم خود مملکت هستند.

چوتو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
 

دنیا دنیای ترتب علل و معلولات است. مقدمات غلط منجر به نتایج غلط می‌شود. کسی که فی‌المثل تخم کدو بکارد انتظار درخت شفتالو نمی‌تواند داشته باشد.
«گندم از گندم بروید جو ز جو». بنده بدون مجامله و تعارف بحضرت مستطاب‌عالی از روی قلب و صمیمیت دعا میکنم و طول عمر و موفقیت میطلبم. حضرتعالی بهترین مثالید بر اینکه نیت پاک منتج به نتایج عظیمه میشود. آنچه تا به حال واقع شده بسیار مستحسن و پسندیده است فقط باید با همان نیت پاک موجباتی فراهم آورید که منجر به انقلابی نشود که دولت قهار شمالی از آن فایده ببرد. ما محتاج به تحولات و انقلاب هستیم اما به طور بطئی و آرام که زمام آن همیشه در دست خودمان باشد و حرکت انقلاب و تحول را در دست داشته باشیم و حاکم بر آن باشیم نه آنکه خودمان هم در سیلاب حوادث بیفتیم و طعمه همان انقلاب شویم و دیگران تار و پود مملکت را از هم بگسلند.
کار غریبی انجام یافت. هرچه در اهمیت آن گفته شود مبالغه نیست. یک نفر بدون غرض شخصی و خیرخواه مصالح جامعه‌ئی که در آن زندگی میکند میتواند عهد تاریخی تازه‌ئی به وجود آورد.
در موضوع مذکور یعنی نفت بنده وارد جزئیات فنی و ادارهٔ آن و هزار و یک خصوصیت دیگر آن مطلقا نمی‌شوم زیرا هیچ اطلاعی ندارم و عامی محضم. فقط کلیات موضوع است که اگر چیزی به نظرم برسد وظیفهٔ وجدانی و مقتضای ارادت دیرین قلبی است که بین خودمان عرض بکنم.
نکته مهم همان است که شخصاً این را تحت نظر دقیق خودتان قرار داده راهبری فرمائید و زمام این کار را قبضه فرمائید که کار به دست طبقه‌ای نیفتد که روی اعمال خارج از رویه حرف حساب و حق مسلم ایران مشوب گردد ولو غالب آنها دارای حسن نیت هم باشند. مثلاً نهایت اهتمام و توجه را باید داشت که به مال و جان اروپاییان و خارجیان مقیم ایران لطمه‌ئی نرسد که در مجامع بین‌المللی به رنگ هرج و مرج و هیاهوی عوام و مردم غیرمسئول درآید، بلکه در کمال متانت و خونسردی کار قبضه شود و با رعایت اطراف و جوانب راه‌حل اداره آن پیدا شود. این عمل دیگر بازگشت نمیتواند داشته باشد و نیمه راه نمی‌توان برگشت و به کار بستن این نکات کار یک نفر وطن‌خواه خالص و مخلص فهمیده عاقل با حزم و احتیاط معتمد مردم است که این صفات در شخص خودتان جمع است. شخصاً این کار را باید قبضه فرمایید. همه اشکال از حالا به بعد است.
بنده بار دیگر موفقیت وجود مبارک عالی را از خداوند میطلبم.
                 ارادتمند صمیمی: قاسم غنی»

📚 نامه‌های دکتر قاسم غنی، به‌کوشش سیروس غنی و سید حسن امین، تهران: انتشارات وحید، ۱۳۶۸، صص ۳۸۰-۳۸۲.
@HistoryandMemory
👍4
تقديم:
به تمام مسلمانانیکه از ضعف و انحطاط کشورهای اسلامی رنج میبرند و آرزوی عظمت و مجد اسلام و مسلمین وجودشان را مسخر کرده و با اخلاص و فداکاری در راه تجدید جلال و شکوه اسلام و نجات مسلمین از بند استعمار واستثمار به پیکار برخاسته‌اند.

📚 اکبر هاشمی رفسنجانی، امیرکبیر( یا میرزا تقی خان فراهانی): قهرمان مبارزه با استعمار، تهران: موسسه انتشارات فراهانی، ۱۳۴۶.

▪️امروز سالروز درگذشت اکبر هاشمی رفسنجانی است (۱۹ دی ۱۳۹۵).

@HistoryanMemory
👍6👎3
«۵۷/۱۰/۱۹

برف می‌بارد. نفت نیست، گازوئیل نیست، برق هم هست و هم نیست. و برف هم می‌بارد. من همیشه برف را دوست داشتم، این خاک سوختهٔ ما تشنهٔ برف و باران است. اما نه حالا که سرما هست و وسیله گرما نیست. غزاله مریض است، گیتا منزل پدرش، پیش غزاله مانده است. دیگر حوصلهٔ موسیقی ندارم. حتی صدای خدایانهٔ باخ یا بتهوون را. سکوت عجیبی است. انگار فقط صدای سکوت باریدن برف در هوا هست و بس. هوا پر از خاموشی است وقتی خوب گوش بدهی نجوای سکوت را می‌شنوی، مثل صدای خواب ریشه‌های زمستان است در دل زمین. دلم گرفته است، به خواب زمستانی رفته است. دیروز و پریروز عزای ملی بود. به یاد شهیدان یک دو هفته‌ی اخیر در مشهد، قزوین، کرمانشاه نهاوند. ایران کشور شهیدان است که در آن هر روز ملتی را شهید می‌کنند، که در آن ملتی هر روز جام شهادت را می‌نوشد. برای رهائی از ظلم برای عدالت و رستگاری مثل سقراط و حسين، مثل منصور. آن شعار بیخود نبود که می‌گفت: هر روز عاشورا شده هر , جا کربلا شده. ...».

📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۳.


@HistoryandMemory
👍4👎2
«آیا می‌ارزد به زندگانی مدرن بازگردیم؟

ایران سرزمینی است که همه چیزش درخور دیدن است، هم مردمش و هم هر چیز دیگرش. من از این فراتر رفته می‌گویم همین که مسافر به سختی‌ها و کمبودها خو گرفت زیستن در هوای باز این سرزمین خالی از لطف نیست.
در آنجا از دلواپسی‌های خوار و خودخواهانهٔ زندگانی مدرن چنان دوریم که گاه از خود می‌پرسیم که آیا می‌ارزد به اینکه به آن بازگردیم؟
و من بسیار خوب درک می‌کنم که یک ایرانی، همین که کنجکاوی‌اش پس از دیدار چند نقطه اروپا فرو می‌نشیند از بازگشت به وطن ناخرسند نیست که هیچ، بسی خشنود هم هست که هنگامی که از کشتی پا به خاک وطن می‌گذارد زندگانی بی‌بندوبار خود را باز می‌یابد، که اگر خستگی‌ها و کمبودهای خود را دارد، آزادی و ولنگاری‌اش را هم دارد. ساعتی بعد هر آنچه را که در سفر دیده به فراموشی می‌سپارد تا دوباره در لذت زندگانی بی‌دغدغهٔ کودکانه‌اش فرورود». (روش شوار، ۱۳۷۸: ۵۵).

📚 روش شوار، ژولین دو. ۱۳۷۸. خاطرات سفر ایران. ترجمهٔ مهران توکلی. تهران: نشر نی.

▪️برگرفته از کانال بسیارخواندنی↓
@Shsyari

@HistoryandMemory
👍6👎1
«اساساً آدم امروز از زمین و آسمان، از درون و بیرون تهدید می‌شود و در جایی تکیه‌گاهی ندارد. هر کسی در خودش تنهاست. کسی با خودش هم نیست تا چه رسد به دیگران. ببین با خودمان چه کار داریم می‌کنیم، اول باغمان را از عالم بالا پایین کشیده‌ایم و حالا می‌خواهیم همه لذت‌های بهشت یا یکباره بچشیم، تا فرصت باقی است، تا در کوزه نیفتاده‌ایم! از دستپاچگی داریم خودمان را پاره می‌کنیم و مرتب در گودالی که زیر پایمان کنده‌ایم، فروتر می‌رویم، همه را فرو می‌بریم، باغِ تن و طبیعت را».

📚شاهرخ مسکوب، گفتگو در باغ، تهران: انتشارات باغ آینه، ۱۳۷۱، ص ۵۸.

🌱 امروز زادروز شاهرخ مسکوب است (۲۰ دی ۱۳۰۴).


@HistoryandMemory
3👍1