▪️ حقوق استادی!
✓ شادروان استاد باستانی پاریزی در آغاز گزارش سفر به پاریس و فرانسه، با اشاره به اینکه هزینه این سفر را از چهار هزار تومان حق تالیف کتاب «شاه منصور» و چند هزار قرض دیگر تامین کرده، سفرهٔ دلش را گشوده و از کمبودن حقوق استادان دانشگاه شکوه سر داده است. در چه سالی؟ سالهای ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰، در میانه دوره طلایی اقتصاد ایران!
نمیدانم اگر استاد باستانی پاریزی زنده میبودند و از حقوق اعضای هیئت علمی دانشگاه در چند سال اخیر آگاه میشدند، چه میگفتند! چندی پیش که با اسنپ از دانشگاه به خانه میآمدم، راننده جوان که از حقوق اندک دانشگاهیان آگاه بود، برگشت و گفت: درآمد من از شما بیشتره! گفتم مگر ماهی چقدر درآمد داری؟ گفت: گاهی تا سی میلیون تومان؛ گفتم: انشاءالله بیشتر شود! واقعیت این است که با تورم سالهای اخیر و افزایش دستمزد بسیاری از مشاغل دیگر، حقوق استادان دانشگاه آنقدر ناچیز شده که استادان از نشاندادن حکم کارگزینی یا فیش حقوقی خود به دیگران خجالت میکشند!
▫️«چه چیزها ترقی کرده!
... این عنوان «استادی» که جناب یغمائی در مجله خود به بنده بخشیدهاند باز مخلص را به حرف آورد تا خوانندگان را نخست به مطالعه مجدد مقاله نیش و نوش که چند سال پیش در یغما نوشتم دعوت کنم و در وهله دوم عرض کنم که «این همه چیزی نبوده است که بکار آید».
پریروز یکی از رفقا را دیدم که گفت فلانی، الحمدللّه که در مجله یغما خواندم ترقی کردهای و استاد شدهای و و...و...
من فوراً به ياد حرفهای مرحوم بهار افتادم، زیرا وقتی فکر میکنم که از روزی که از فرهنگ به دانشگاه منتقل شدهام هنوز تقريباً حقوق همان عهد را میگیرم و از جهت معلوماتی هم نه تنها چیزی برخود نیفزودهام، بلکه ضعف حافظه و بیدقتی و کمکاری را بر آن مزید کردهام حق آنست که بگویم اندر این صندوق جز لعنت نبود.
آدم وقتی متوجه میشود ۱۵ سال پیش در دوره دبیری خود میتوانست پانصد متر زمین در عباسآباد به ده بیست هزار تومان بخرد و نخرید و امروز میبیند با عنوان استادی و دانشیاری دانشگاه همان زمین بیابان خدا را با پانصد هزار تومان نمیتواند بخرد بنابر این حق دارد بگوید: خیر قربان ما ترقی نکردهایم، ترقی زمین کرده است که از متری سه تومان ظرف ۱۰ سال به متری ۳۰۰ تومان رسیده نه جناب سید جعفر شهیدی که ده سال پیش يک جلد لغتنامه را ۸/۵ تومان میفروخت و امسال هم ۸/۵ تومان. ترقی آهن نبشی کرده که ظرف يک ماه یک كيلوى آن از ١٤ ریال به ۳۸ ریال رسیده نه کتابخانه استاد مینوی که قیمت آن بیست سال پیش همین بوده که امروز هست. ترقی آجر قزاقی کرده که هزاری به صد تومان رسیده نه پژمان بختیاری که ۲۰ سال پیش از رادیو همان پولی را میگرفت که امروز میگیرد. ترقی جناب «استاد بنا» کرده که ۱۵ سال پیش روزی ۸ تومان میگرفته و امروز ۵۰ تومان و با حقوق ماهیانهاش میتواند همه شمارههای مجله یغما را يک جا بخرد و لای دیوار بگذارد! نه جناب «استاد» باستانی پاریزی که ۱۰ سال پیش در رتبه ۸ دبیری بود با ۱۸۰۰ تومان حقوق درخششی و امروز رتبه دانشیاری است با حقوقی تقریباً به ارزش همانقدرها!».
📚 محمدابراهیم باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم (۲۵۳۵)، صص ۴۵۰-۴۵۱.
@HistoryandMemory
✓ شادروان استاد باستانی پاریزی در آغاز گزارش سفر به پاریس و فرانسه، با اشاره به اینکه هزینه این سفر را از چهار هزار تومان حق تالیف کتاب «شاه منصور» و چند هزار قرض دیگر تامین کرده، سفرهٔ دلش را گشوده و از کمبودن حقوق استادان دانشگاه شکوه سر داده است. در چه سالی؟ سالهای ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰، در میانه دوره طلایی اقتصاد ایران!
نمیدانم اگر استاد باستانی پاریزی زنده میبودند و از حقوق اعضای هیئت علمی دانشگاه در چند سال اخیر آگاه میشدند، چه میگفتند! چندی پیش که با اسنپ از دانشگاه به خانه میآمدم، راننده جوان که از حقوق اندک دانشگاهیان آگاه بود، برگشت و گفت: درآمد من از شما بیشتره! گفتم مگر ماهی چقدر درآمد داری؟ گفت: گاهی تا سی میلیون تومان؛ گفتم: انشاءالله بیشتر شود! واقعیت این است که با تورم سالهای اخیر و افزایش دستمزد بسیاری از مشاغل دیگر، حقوق استادان دانشگاه آنقدر ناچیز شده که استادان از نشاندادن حکم کارگزینی یا فیش حقوقی خود به دیگران خجالت میکشند!
▫️«چه چیزها ترقی کرده!
... این عنوان «استادی» که جناب یغمائی در مجله خود به بنده بخشیدهاند باز مخلص را به حرف آورد تا خوانندگان را نخست به مطالعه مجدد مقاله نیش و نوش که چند سال پیش در یغما نوشتم دعوت کنم و در وهله دوم عرض کنم که «این همه چیزی نبوده است که بکار آید».
پریروز یکی از رفقا را دیدم که گفت فلانی، الحمدللّه که در مجله یغما خواندم ترقی کردهای و استاد شدهای و و...و...
من فوراً به ياد حرفهای مرحوم بهار افتادم، زیرا وقتی فکر میکنم که از روزی که از فرهنگ به دانشگاه منتقل شدهام هنوز تقريباً حقوق همان عهد را میگیرم و از جهت معلوماتی هم نه تنها چیزی برخود نیفزودهام، بلکه ضعف حافظه و بیدقتی و کمکاری را بر آن مزید کردهام حق آنست که بگویم اندر این صندوق جز لعنت نبود.
آدم وقتی متوجه میشود ۱۵ سال پیش در دوره دبیری خود میتوانست پانصد متر زمین در عباسآباد به ده بیست هزار تومان بخرد و نخرید و امروز میبیند با عنوان استادی و دانشیاری دانشگاه همان زمین بیابان خدا را با پانصد هزار تومان نمیتواند بخرد بنابر این حق دارد بگوید: خیر قربان ما ترقی نکردهایم، ترقی زمین کرده است که از متری سه تومان ظرف ۱۰ سال به متری ۳۰۰ تومان رسیده نه جناب سید جعفر شهیدی که ده سال پیش يک جلد لغتنامه را ۸/۵ تومان میفروخت و امسال هم ۸/۵ تومان. ترقی آهن نبشی کرده که ظرف يک ماه یک كيلوى آن از ١٤ ریال به ۳۸ ریال رسیده نه کتابخانه استاد مینوی که قیمت آن بیست سال پیش همین بوده که امروز هست. ترقی آجر قزاقی کرده که هزاری به صد تومان رسیده نه پژمان بختیاری که ۲۰ سال پیش از رادیو همان پولی را میگرفت که امروز میگیرد. ترقی جناب «استاد بنا» کرده که ۱۵ سال پیش روزی ۸ تومان میگرفته و امروز ۵۰ تومان و با حقوق ماهیانهاش میتواند همه شمارههای مجله یغما را يک جا بخرد و لای دیوار بگذارد! نه جناب «استاد» باستانی پاریزی که ۱۰ سال پیش در رتبه ۸ دبیری بود با ۱۸۰۰ تومان حقوق درخششی و امروز رتبه دانشیاری است با حقوقی تقریباً به ارزش همانقدرها!».
📚 محمدابراهیم باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم (۲۵۳۵)، صص ۴۵۰-۴۵۱.
@HistoryandMemory
👍4
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
اعلامیه روشنفکران جامعه یهودی ایران - دی ۱۳۵۷ ▫️از برگه محمد توکلی @HistoryandMemory
اعلامیه روشنفکران جامعه یهودی ایران
همگام با نهضت راستین ملت ایران روشنفکران جامعه یهودی ایران با شرکت فعال در این جنبش ملی یکبار دیگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام میدارند. از آنجا که نفاقافکنان و عمال استعمار از جمله صهیونیستها میخواهند با ایجاد تفرقه در صفوف ملت ایران تسلط استعمار را بر ملل ستمدیده جهان بازهم طولانیتر كنند و اخيراً با تبلیغات وسیع سعی کردهاند خصوصیات نهضت ملی ایران را - دگرگون جلوه داده و آن را یک حركت ارتجاعی قلمداد کنند. لذا روشنفکران جامعه یهودی ایران با اعتقاد کامل به اصالت مبارزات مردم ایران و اهمیت نقش روحانیت در این مبارزات روز شنبه دوم دیماه ۱۳۵۷ در منزل حضرت آیتالله سید محمود طالقانی حضور یافته و در خدمت ایشان یک بار ديگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام داشته و یادآور شدند که جامعه یهودی ایران در تمام مراحل مبارزات با ملت ایران همگام بوده و خواهد بود و روشنفکران یهودی خود را در جهت مبارزات ملت ایران میدانند.
حضرت آیتالله طالقانی فرمودند که اقلیتهای مذهبی برادران هموطن ما هستند و یهودیان ایران را بشرکت فعال در مبارزات ملی و همکاری با سایر برادران ایرانی تشویق نمودند.
با ایمان راسخ به پیروزی نهضت ملی ایران.
روشنفکران یهودی ایران
@HistoryandMemory
همگام با نهضت راستین ملت ایران روشنفکران جامعه یهودی ایران با شرکت فعال در این جنبش ملی یکبار دیگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام میدارند. از آنجا که نفاقافکنان و عمال استعمار از جمله صهیونیستها میخواهند با ایجاد تفرقه در صفوف ملت ایران تسلط استعمار را بر ملل ستمدیده جهان بازهم طولانیتر كنند و اخيراً با تبلیغات وسیع سعی کردهاند خصوصیات نهضت ملی ایران را - دگرگون جلوه داده و آن را یک حركت ارتجاعی قلمداد کنند. لذا روشنفکران جامعه یهودی ایران با اعتقاد کامل به اصالت مبارزات مردم ایران و اهمیت نقش روحانیت در این مبارزات روز شنبه دوم دیماه ۱۳۵۷ در منزل حضرت آیتالله سید محمود طالقانی حضور یافته و در خدمت ایشان یک بار ديگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام داشته و یادآور شدند که جامعه یهودی ایران در تمام مراحل مبارزات با ملت ایران همگام بوده و خواهد بود و روشنفکران یهودی خود را در جهت مبارزات ملت ایران میدانند.
حضرت آیتالله طالقانی فرمودند که اقلیتهای مذهبی برادران هموطن ما هستند و یهودیان ایران را بشرکت فعال در مبارزات ملی و همکاری با سایر برادران ایرانی تشویق نمودند.
با ایمان راسخ به پیروزی نهضت ملی ایران.
روشنفکران یهودی ایران
@HistoryandMemory
📚 محمود محمد خلف، تاریخ شیراز الاسلامیة، دبی: مرایا للطباعة و النشر و التوزیع، ۲۰۲۴.
✓ این کتاب تاریخ شیراز را از فتح اسلامی تا پایان دورهٔ آلبویه (۱۶- ۴۴۷ه) بررسی کردهاست.
#تازه_ها
#تاریخ_شیراز #فارس
#سدههای_نخست_اسلامی
#آلبویه
@HistoryandMemory
✓ این کتاب تاریخ شیراز را از فتح اسلامی تا پایان دورهٔ آلبویه (۱۶- ۴۴۷ه) بررسی کردهاست.
#تازه_ها
#تاریخ_شیراز #فارس
#سدههای_نخست_اسلامی
#آلبویه
@HistoryandMemory
👏1
📚 Adrian Goldsworthy, Rome and Persia: The Seven Hundred Year Rivalry, Basic Books, 2023.
📚آدریان گلدزورثی، <روم و ایران: رقابت هفتصدساله>
#تازهها
#روم_و_ایران
#روم #روم_غربی #روم_شرقی
#ایران_باستان #اشکانیان #ساسانیان
@HistoryandMemory
📚آدریان گلدزورثی، <روم و ایران: رقابت هفتصدساله>
#تازهها
#روم_و_ایران
#روم #روم_غربی #روم_شرقی
#ایران_باستان #اشکانیان #ساسانیان
@HistoryandMemory
👍1
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Adrian Goldsworthy, Rome and Persia: The Seven Hundred Year Rivalry, Basic Books, 2023. 📚آدریان گلدزورثی، <روم و ایران: رقابت هفتصدساله> #تازهها #روم_و_ایران #روم #روم_غربی #روم_شرقی #ایران_باستان #اشکانیان #ساسانیان @HistoryandMemory
📚 Adrian Goldsworthy, The Eagle and the Lion: Rome, Persia and an Unwinnable Conflict, Head of Zeus, 2023.
📚 آدریان گلدزورثی، <عقاب و شیر: روم، ایران و نزاعی بدونبرنده>
این کتاب همان کتاب بالاست با نامی دیگر! این نسخهای است که در بریتانیا منتشر شده، بالایی در آمریکا.
*این که چرا یک کتاب در یک زبان باید با دو عنوان چاپ شود هم برای من روشن نیست. اگر معیار جذابیت است که هر دو عنوان جذابند، البته عنوان این دومی که گویا زودتر چاپ شده، بهنظرم جذابتر است و آن دیگری علمیتر!
@HistoryandMemory
📚 آدریان گلدزورثی، <عقاب و شیر: روم، ایران و نزاعی بدونبرنده>
این کتاب همان کتاب بالاست با نامی دیگر! این نسخهای است که در بریتانیا منتشر شده، بالایی در آمریکا.
*این که چرا یک کتاب در یک زبان باید با دو عنوان چاپ شود هم برای من روشن نیست. اگر معیار جذابیت است که هر دو عنوان جذابند، البته عنوان این دومی که گویا زودتر چاپ شده، بهنظرم جذابتر است و آن دیگری علمیتر!
@HistoryandMemory
👏1
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینشتین (۱)
«دوشنبه ۳۱ دسامبر ۱۹۴۵ مطابق دهم دی ۱۳۲۴ هجری شمسی مطابق ۲۵ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری
امروز صبح ساعت شش حرکت نموده که ساعت هشت بهطرف پرینستون بروم زیرا امروز ساعت ۳/۵ بعد از ظهر وعده ملاقات [دارم] با دکتر البرت اینشتین معروف، واضع فرضيه نسبیت و تئوریهای اتومیک که منجر به کشف بمب اتوميک شد. موقعيكه یهودیها را از آلمان خارج کردند او هجرت کرد و به آمریکا دعوت شد و تابعیت آمریکا را قبول کرد و در اونیورسیته پرینستون به صف استاد مطالعات عالی در علوم ریاضی مشغول شد، و امسال چون ۶۶ ساله است متقاعد [بازنشسته] شده.
چند روز قبل که پروفسور ارنست هرتسفلد به واشنگتن آمده و در سفارت او را به ناهار دعوت کرده بودند من هم دعوت داشتم در آنجا معارفه به عمل آمد. این مرد یکی از متبحرترین اشخاص دنیا است در تاریخ و آثار قدیمۀ قبل از اسلام ایران سالها در تخت جمشید و مشهد مرغاب و همدان و غیره کار کرده، کتابهای مهم نوشته، خطوط سانسکریت و پهلوی میداند، فرانسه و انگلیسی میداند، عربی و فارسی میداند. اصلا یهودی آلمانی است. حالا در پرینستون پروفسور است ولی چون سن او شصت و شش است، امسال متقاعد شده است. مرد متین با محبت دانشمندی است. بعد از ناهار دو سه ساعت باهم صحبت داشتیم عصر با اتومبیل سفارت به اتفاق خانم آقای علاء رفت. یعنی خانم رفت که او را برساند و خود بهجای دیگر برود. از ایشان خواهش کرده بود که ترتیبی بدهند که دوباره مرا ببیند و قرار شد فردا برای چای به سفارت اتفاقاً پروفسور ولایه هم که مرد مجارستانی مستشرقی است آمد. آن روز موقع خداحافظی که هرتسفلد به پرینستون برمیگشت گفتم میل دارم دکتر آلبرت اینشتین معروف را ملاقات کنم. گفت من ترتیب ملاقات را میدهم. بطور مزاح گفتم به اینشتین بگو یک نفر ایرانی خاطرخواه داری که نه با تئوری «نسبی» توکاری دارد نه با تئوریهای آتوم و کشف بمب اتومیک و نه به وزن نور، فقط بعنوان اینکه نیوتون قرن حاضری و از اساتید علم، میل دارد تو را زیارت کند. گفت همین طور پیغام را خواهم رساند. خلاصه در تاریخ ۱۶ دسامبر پروفسور ارنست هرتسفلد کاغذی به فرانسه نوشته بود به این مضمون: « با اینشتین مذاکره کردم میگوید کمال خوشوقتی را به دیدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را کاملا به شما وا می گذارد تا آخر دسامبر جز ۲۷ دسامبر و یا هفته اول ژانویه. خبر بدهید. و بعد نقشه حرکت را شرح داده. در خاتمه می.گوید که ملاقات شما در واشنگتن تأثیر زیادی در من داشته و همیشه مایل بدیدن شما هستم».
من روز آخر سال فرنگی را انتخاب کردم و نوشتم که اگر مانعی نیست بنویسید.
امروز روز سرد بارانی است حرکت کردم. ساعت ۷/۵ آقای سفیر افغانستان اتومبیل فرستاده بود که مرا به ستاسیون [ایستگاه] ببرد. به محض ورود هرتسفلد را با اتومبیلی منتظر دیدم. به خانه او رفتیم. راجع به مشهد مادر سلیمان، مشهد مرغاب صحبت کرد و بنای مجاور آن و یقین به اینکه قبرهایی در سنگ هست و نیز لوحههای طلا یا نقره یا فلز دیگر معتقد بود که بنای مجاور معروف به کعبه زرتشت احتمال قوی دارد قبر زرتشت باشد، و گفت این را مثل سر میگوید که مسبوق باشم که وقتی جمعیت آثار ملی اقدام به حفر کند. بعد دکتر پائولی که اصلا وینی و تربیت شدهٔ سویس و پروفسور در سویس بوده و همین امسال در فيزيک جايزه نوبل گرفته قانونی در فيزیک كشف كرده به نام قانون پائولی وارد شد. این دکتر چهل سال ندارد، شاید ۳۶ یا ۳۷ سال حالا در پرینستون پروفسور مطالعات عالی است. بسیار مرد خاضع و متواضعی است. صحبت مرا از هرتسفلد شنیده بود و خواسته بود مرا ملاقات کند زیرا به تاریخ علم مخصوصاً نئوپلاطونیسم شوقی دارد. مقداری صحبت کردیم قریب یکساعت از فلسفه اشراق اسلام و افلاطونیان جدید و اوریه پرسید خیلی صحبت شد. بعد ساعت سه و نیم وارد خانه اینشتین شدیم. خانهٔ کوچکی دارد دارای دو طبقه. خانمی به سن قریب چهل سال که منشی و پرستار او است در را باز کرد و به سالونی برد و بعد آمد که بیائید بالا اطاق خلوت و کتابخانه اینشتین، رفتیم. از پلههای كوچک كه بالا رفتیم در باز شد و پیرمرد بسیار نورانی و پاکیزهای یعنی اینشتین پیدا شد. به قول ملای رومی:
... پیری کاملی پرمایهای
آفتابی در میان سایهای*
*[دید شخصی فاضلی پرمایهای
آفتابی درمیان سایهای]
↓
@HistoryandMemory
«دوشنبه ۳۱ دسامبر ۱۹۴۵ مطابق دهم دی ۱۳۲۴ هجری شمسی مطابق ۲۵ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری
امروز صبح ساعت شش حرکت نموده که ساعت هشت بهطرف پرینستون بروم زیرا امروز ساعت ۳/۵ بعد از ظهر وعده ملاقات [دارم] با دکتر البرت اینشتین معروف، واضع فرضيه نسبیت و تئوریهای اتومیک که منجر به کشف بمب اتوميک شد. موقعيكه یهودیها را از آلمان خارج کردند او هجرت کرد و به آمریکا دعوت شد و تابعیت آمریکا را قبول کرد و در اونیورسیته پرینستون به صف استاد مطالعات عالی در علوم ریاضی مشغول شد، و امسال چون ۶۶ ساله است متقاعد [بازنشسته] شده.
چند روز قبل که پروفسور ارنست هرتسفلد به واشنگتن آمده و در سفارت او را به ناهار دعوت کرده بودند من هم دعوت داشتم در آنجا معارفه به عمل آمد. این مرد یکی از متبحرترین اشخاص دنیا است در تاریخ و آثار قدیمۀ قبل از اسلام ایران سالها در تخت جمشید و مشهد مرغاب و همدان و غیره کار کرده، کتابهای مهم نوشته، خطوط سانسکریت و پهلوی میداند، فرانسه و انگلیسی میداند، عربی و فارسی میداند. اصلا یهودی آلمانی است. حالا در پرینستون پروفسور است ولی چون سن او شصت و شش است، امسال متقاعد شده است. مرد متین با محبت دانشمندی است. بعد از ناهار دو سه ساعت باهم صحبت داشتیم عصر با اتومبیل سفارت به اتفاق خانم آقای علاء رفت. یعنی خانم رفت که او را برساند و خود بهجای دیگر برود. از ایشان خواهش کرده بود که ترتیبی بدهند که دوباره مرا ببیند و قرار شد فردا برای چای به سفارت اتفاقاً پروفسور ولایه هم که مرد مجارستانی مستشرقی است آمد. آن روز موقع خداحافظی که هرتسفلد به پرینستون برمیگشت گفتم میل دارم دکتر آلبرت اینشتین معروف را ملاقات کنم. گفت من ترتیب ملاقات را میدهم. بطور مزاح گفتم به اینشتین بگو یک نفر ایرانی خاطرخواه داری که نه با تئوری «نسبی» توکاری دارد نه با تئوریهای آتوم و کشف بمب اتومیک و نه به وزن نور، فقط بعنوان اینکه نیوتون قرن حاضری و از اساتید علم، میل دارد تو را زیارت کند. گفت همین طور پیغام را خواهم رساند. خلاصه در تاریخ ۱۶ دسامبر پروفسور ارنست هرتسفلد کاغذی به فرانسه نوشته بود به این مضمون: « با اینشتین مذاکره کردم میگوید کمال خوشوقتی را به دیدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را کاملا به شما وا می گذارد تا آخر دسامبر جز ۲۷ دسامبر و یا هفته اول ژانویه. خبر بدهید. و بعد نقشه حرکت را شرح داده. در خاتمه می.گوید که ملاقات شما در واشنگتن تأثیر زیادی در من داشته و همیشه مایل بدیدن شما هستم».
من روز آخر سال فرنگی را انتخاب کردم و نوشتم که اگر مانعی نیست بنویسید.
امروز روز سرد بارانی است حرکت کردم. ساعت ۷/۵ آقای سفیر افغانستان اتومبیل فرستاده بود که مرا به ستاسیون [ایستگاه] ببرد. به محض ورود هرتسفلد را با اتومبیلی منتظر دیدم. به خانه او رفتیم. راجع به مشهد مادر سلیمان، مشهد مرغاب صحبت کرد و بنای مجاور آن و یقین به اینکه قبرهایی در سنگ هست و نیز لوحههای طلا یا نقره یا فلز دیگر معتقد بود که بنای مجاور معروف به کعبه زرتشت احتمال قوی دارد قبر زرتشت باشد، و گفت این را مثل سر میگوید که مسبوق باشم که وقتی جمعیت آثار ملی اقدام به حفر کند. بعد دکتر پائولی که اصلا وینی و تربیت شدهٔ سویس و پروفسور در سویس بوده و همین امسال در فيزيک جايزه نوبل گرفته قانونی در فيزیک كشف كرده به نام قانون پائولی وارد شد. این دکتر چهل سال ندارد، شاید ۳۶ یا ۳۷ سال حالا در پرینستون پروفسور مطالعات عالی است. بسیار مرد خاضع و متواضعی است. صحبت مرا از هرتسفلد شنیده بود و خواسته بود مرا ملاقات کند زیرا به تاریخ علم مخصوصاً نئوپلاطونیسم شوقی دارد. مقداری صحبت کردیم قریب یکساعت از فلسفه اشراق اسلام و افلاطونیان جدید و اوریه پرسید خیلی صحبت شد. بعد ساعت سه و نیم وارد خانه اینشتین شدیم. خانهٔ کوچکی دارد دارای دو طبقه. خانمی به سن قریب چهل سال که منشی و پرستار او است در را باز کرد و به سالونی برد و بعد آمد که بیائید بالا اطاق خلوت و کتابخانه اینشتین، رفتیم. از پلههای كوچک كه بالا رفتیم در باز شد و پیرمرد بسیار نورانی و پاکیزهای یعنی اینشتین پیدا شد. به قول ملای رومی:
... پیری کاملی پرمایهای
آفتابی در میان سایهای*
*[دید شخصی فاضلی پرمایهای
آفتابی درمیان سایهای]
↓
@HistoryandMemory
👍5❤2
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۲)
مردی متوسطالقامه چهارشانه با سبیل کلفت سفید، ریش تراشیده و موهای سفید به شکل آرتیستها قدری بلند و ژولیده، جلیقه پشمی کبودی در بر داشت. با تبسم پدرانهٔ بسیار ملیحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند. اطاق محقر کوچکی بود با قریب دویست جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و یادداشت در دو قفسه دیگر میز تحریر محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم میز کهنهٔ دیگری با يک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستیم و خیلی اظهار محبت کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسیدم با اینشتین چه زبان حرف بزنم فرانسه یا انگلیسی؟ گفت من نمیدانم فرانسه میداند یا انگلیزی حرف میزند و البته زبان او آلمانی است. به این مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی میپرسید که با شما انگلیزی حرف بزند یا فرانسه؟ گفت انگلیزی بهتر است. بعد گفت من هيچ یک را خوب نمیدانم، فقط اجبار مرا وادار کرد که انگلیزی حرف بزنم. گفتم شما کارهای لازمتر داشتهاید برای شما تحصیل زبان اتلاف وقت گرانبها است. گفت برای همه چنین است، اتلاف وقت است، زیرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است دیگر فرصت اتلاف وقت برای زبان ندارد. مسائل علمی ترجمهاش به یک زبان که انسان بداند آساده است. البته شعر و ادب موضوع دیگری است آنها قابل ترجمه نیستند و به ترجمه در نمیآیند و در ترجمه لطف خود را کم میکنند. ولی علم را آسان میتوان ترجمه کرد گفتم بلی من خیال میکردم فرانسه حرف میزنید زیرا در ترجمه حیات آناتول فرانس میخواندم که در برلن در ۱۹۲۱ از شما ملاقات کرد و مقداری با هم صحبت کردید. گفت بلی فرانسه آن وقت روانتر حرف میزدم و مترجمی در بین نبود. آناتول فرانس هم زبان دیگر نمیدانست. بعد گفت برای نویسنده زبان خارجی مضر است زیرا لطف زبان مادری او را مشوب میسازد، مخصوصا نویسنده نباید زبان خارجی بداند. گفتم شنیدم فرانس به شما گفته بود که امروز درست که حساب میکنم گوته را بزرگترین متفکرین میشمارم گفت بلی خوب یادم هست این را گفت و خیلی گوته را دوست داشت. بعد شرحی از فرانس صحبت کرد. گفت وقتی من او را دیدم خیلی پیر بود. بعد گفت همه چیز را خوب میدانست، مرد بزرگی بود بسیار مرد بزرگی بود. گفتم مبهماً در نظر دارم که از شخص دیگری هم مانند گوته خیلی تعریف کرده بود؟ گفت یادم نیست (گفته بود چون به عقب مینگرم سه چیز را در این دنیای بی سر و ته مایه تسلیت خاطر میشمرم) صنعت یونان، شعر راسين، عمق فکر گوته. گفتم صحبت علمی با شما کرد؟ گفت نه وارد جزئیات مسائل علمی نشدیم در کلیات حرف زدیم.
بعد گفت خیلی «راشنال» بود و شاید بیش از اندازه. بعد از من پرسید چه چیزهائی مورد علاقه زیاد شما است؟ گفتم من اساسا طبیبم و چیزی که زیاد جالب توجه من است تاریخ تمدن و علم است. گفت چه موضوع خوبی است. بعد گفت ایران و اسلام تمدن بزرگی در تاریخ علم داشته. گفتم چنین است. پرسید چه عهدی بزرگترین عهد علمی اسلام است. گفتم قرن چهارم هجری علوم یعنی ۱۱ میلادی [کذا: درست دهم میلادی]. گفت چطور؟ گفتم مسلمین از قرن دوم بتدریج با علوم آشنا شدند، ولی مدتی وقت به ترجمهٔ آثار یونانیها و رومیها و ایرانیها و سریانیها و غیره گذشته که غالباً همه از مآخذ یونانی است. بعد از شیوع این ترجمهها دوره ظهور بزرگانی میرسد که خود ابتکار و استادی داشتهاند و در فلسفه اشخاصی چون ابنسینا، در طب چون رازی در ریاضی چون ابوریحان ظاهر شده که کلام قدما را مورد نقد قرار داده، خود تجارب داشته و اظهار نظر مستقل داشته و مفاهیم خود را به اضافه نظرهای خاص خود بر آن افزودهاند. از کار سریانیها تحقیق کرد از کار مدرسه اسکندریه. خیلی خیلی از این تحقیقات لذت میبرد. بعد از مکتب اسپانی پرسید. شرحی گفته شد و تأثیر آنها در اروپائیها.
هم از مسئله دَوَران خون و عقاید قدما پرسید. من عقائد بقراط و محدودیت اطلاعات تشریحی او را و وسعت اطلاعات جالینوس را که در مکتب اسکندریه تحصیل تشریح کرده بود و در اسکندریه تشریح شایع و رایج بوده صحبت کردم. گفت اطبای مسلم و ایرانی تجارب داشتهاند؟ گفتم بلی مخصوصاً رازی از الکل و اسید سولفوريک و تجارب مریضحانهها و کلینیکی او صحبت شد که او را «مجرب» لقب دادهاند. از جمله گفتم که این تجربه بیشتر در عالم طب بوده سایر علوم بیشتر نظری و حتی نظری صرف بوده، از فيزيك ابوعلی که همان فيزيک ارسطو است صحبت شد. با آنکه من خیلی میل داشتم که هر چه بیشتر جواب سئوالات مرا بدهد تا به اینجا اینطور واقع شد که هی او سئوال میکرد. خیلی هم لذت میبرد و بیشتر رفیق و شکفته شد. اینجا از متد قدما صحبت کردم که بقراط میگفت طبیب باید دو بال داشته باشد یکی بال تجربه و مطالعه و دیگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد با يک بال نمیتوان طیران کرد. عقل و منطق باید معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه مؤید تعقل.
↓
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۲)
مردی متوسطالقامه چهارشانه با سبیل کلفت سفید، ریش تراشیده و موهای سفید به شکل آرتیستها قدری بلند و ژولیده، جلیقه پشمی کبودی در بر داشت. با تبسم پدرانهٔ بسیار ملیحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند. اطاق محقر کوچکی بود با قریب دویست جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و یادداشت در دو قفسه دیگر میز تحریر محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم میز کهنهٔ دیگری با يک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستیم و خیلی اظهار محبت کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسیدم با اینشتین چه زبان حرف بزنم فرانسه یا انگلیسی؟ گفت من نمیدانم فرانسه میداند یا انگلیزی حرف میزند و البته زبان او آلمانی است. به این مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی میپرسید که با شما انگلیزی حرف بزند یا فرانسه؟ گفت انگلیزی بهتر است. بعد گفت من هيچ یک را خوب نمیدانم، فقط اجبار مرا وادار کرد که انگلیزی حرف بزنم. گفتم شما کارهای لازمتر داشتهاید برای شما تحصیل زبان اتلاف وقت گرانبها است. گفت برای همه چنین است، اتلاف وقت است، زیرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است دیگر فرصت اتلاف وقت برای زبان ندارد. مسائل علمی ترجمهاش به یک زبان که انسان بداند آساده است. البته شعر و ادب موضوع دیگری است آنها قابل ترجمه نیستند و به ترجمه در نمیآیند و در ترجمه لطف خود را کم میکنند. ولی علم را آسان میتوان ترجمه کرد گفتم بلی من خیال میکردم فرانسه حرف میزنید زیرا در ترجمه حیات آناتول فرانس میخواندم که در برلن در ۱۹۲۱ از شما ملاقات کرد و مقداری با هم صحبت کردید. گفت بلی فرانسه آن وقت روانتر حرف میزدم و مترجمی در بین نبود. آناتول فرانس هم زبان دیگر نمیدانست. بعد گفت برای نویسنده زبان خارجی مضر است زیرا لطف زبان مادری او را مشوب میسازد، مخصوصا نویسنده نباید زبان خارجی بداند. گفتم شنیدم فرانس به شما گفته بود که امروز درست که حساب میکنم گوته را بزرگترین متفکرین میشمارم گفت بلی خوب یادم هست این را گفت و خیلی گوته را دوست داشت. بعد شرحی از فرانس صحبت کرد. گفت وقتی من او را دیدم خیلی پیر بود. بعد گفت همه چیز را خوب میدانست، مرد بزرگی بود بسیار مرد بزرگی بود. گفتم مبهماً در نظر دارم که از شخص دیگری هم مانند گوته خیلی تعریف کرده بود؟ گفت یادم نیست (گفته بود چون به عقب مینگرم سه چیز را در این دنیای بی سر و ته مایه تسلیت خاطر میشمرم) صنعت یونان، شعر راسين، عمق فکر گوته. گفتم صحبت علمی با شما کرد؟ گفت نه وارد جزئیات مسائل علمی نشدیم در کلیات حرف زدیم.
بعد گفت خیلی «راشنال» بود و شاید بیش از اندازه. بعد از من پرسید چه چیزهائی مورد علاقه زیاد شما است؟ گفتم من اساسا طبیبم و چیزی که زیاد جالب توجه من است تاریخ تمدن و علم است. گفت چه موضوع خوبی است. بعد گفت ایران و اسلام تمدن بزرگی در تاریخ علم داشته. گفتم چنین است. پرسید چه عهدی بزرگترین عهد علمی اسلام است. گفتم قرن چهارم هجری علوم یعنی ۱۱ میلادی [کذا: درست دهم میلادی]. گفت چطور؟ گفتم مسلمین از قرن دوم بتدریج با علوم آشنا شدند، ولی مدتی وقت به ترجمهٔ آثار یونانیها و رومیها و ایرانیها و سریانیها و غیره گذشته که غالباً همه از مآخذ یونانی است. بعد از شیوع این ترجمهها دوره ظهور بزرگانی میرسد که خود ابتکار و استادی داشتهاند و در فلسفه اشخاصی چون ابنسینا، در طب چون رازی در ریاضی چون ابوریحان ظاهر شده که کلام قدما را مورد نقد قرار داده، خود تجارب داشته و اظهار نظر مستقل داشته و مفاهیم خود را به اضافه نظرهای خاص خود بر آن افزودهاند. از کار سریانیها تحقیق کرد از کار مدرسه اسکندریه. خیلی خیلی از این تحقیقات لذت میبرد. بعد از مکتب اسپانی پرسید. شرحی گفته شد و تأثیر آنها در اروپائیها.
هم از مسئله دَوَران خون و عقاید قدما پرسید. من عقائد بقراط و محدودیت اطلاعات تشریحی او را و وسعت اطلاعات جالینوس را که در مکتب اسکندریه تحصیل تشریح کرده بود و در اسکندریه تشریح شایع و رایج بوده صحبت کردم. گفت اطبای مسلم و ایرانی تجارب داشتهاند؟ گفتم بلی مخصوصاً رازی از الکل و اسید سولفوريک و تجارب مریضحانهها و کلینیکی او صحبت شد که او را «مجرب» لقب دادهاند. از جمله گفتم که این تجربه بیشتر در عالم طب بوده سایر علوم بیشتر نظری و حتی نظری صرف بوده، از فيزيك ابوعلی که همان فيزيک ارسطو است صحبت شد. با آنکه من خیلی میل داشتم که هر چه بیشتر جواب سئوالات مرا بدهد تا به اینجا اینطور واقع شد که هی او سئوال میکرد. خیلی هم لذت میبرد و بیشتر رفیق و شکفته شد. اینجا از متد قدما صحبت کردم که بقراط میگفت طبیب باید دو بال داشته باشد یکی بال تجربه و مطالعه و دیگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد با يک بال نمیتوان طیران کرد. عقل و منطق باید معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه مؤید تعقل.
↓
@HistoryandMemory
👍6👏1
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۳)
خیلی این اصل را پسندید و از متد «استنتاج» و «استقراء» صحبت شد. گفت امروز زیاد به «پوزیتیویسم» اهمیت میدهند و منحصر به تجربه میکنند. بعد گفت این افراط است مسائلی هست که به تجربه در نمیآید و راه وصول به آن حقایق غیر از تجربه است. گفتم پس شما متد علمی آمریکائیها را خراب میشمارید؟ خندید و گفت بلی خوب دریافتید و درست اشاره کردید. علم مكانیک شده و فقط به منظور «عمل» در آمده، گفتم و فایده. گفت بلی که همان عمل است. بعد از «پراگماتیسم» ویلیام جمس و فلسفه عملی آمریکا حرف زده شد. خیلی خندید و گفت اگر از امریکائی بپرسی چنگال چیست؟ جواب میدهد: چیزی است که خوردن را تسهیل میکند. در حالیکه چنگال غیر از این است و طور دیگر باید تعریف شود.
مواظب بودم، در مسائل به حدی کلی قضیه و نقطه حساس را اشاره میکرد و مستقیم و درست انگشت را روی قضیه میگذاشت که علامت عالم پخته است. گفت باید عقل و منطق و سایر شعب معارف بشر را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی «این تو بشن» هم موضوع مهمی است. غالب مخترعین از راه واردات ذهنی به کشف رسیدهاند قبل از هر تجربهای. در این جا با ملایمت گفتم دکتر اینشتین من چند روز قبل که پرفسور هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای ملاقات و زیارت شما معین کرد خیلی خوشوقت شدم. ضمناً به حکم «تداعی معانی» چون بیاد شما و ملاقات شما بودم و قهراً بیاد تئوریها و عقاید علمی و مباحث شما افتادم شعری در فارسی به نظرم آمد که از شما بپرسم که چطور منطبق با اصل علمی است منتهی به شکل بحث یکنفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد برون در تاریخ ادبیات ایران شرح حال او و شعر او را نوشته. این مرد در قسمت اخیر قرن ۱۲ هجری مرده و او میگوید:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
و شعر را برای او ترجمه کردم.
گفت بلی همان قشنگی فکر قدما است و به حدی زود دریافت و با سبک مستقيم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که لذت بردم. گفت تصور میکنم میخواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بای همان ذره (ذی مقراطیس را نام برد) را که قدما میگفتند قابل قسمت نیست و جزء لا يتجزی، است این قدر اسرار در آن هست که همان کوچکترین شیئی عالم تصور باز آفتابی در آن خوابیده است. البته این حرف قشنگ متکی به عالم واقع و خارج و تجربه نیست. بعد از تئوری ذیمقراطیس و قدما حرف زد گفت چطور در جائی میشود ایستاد و گفت دیگر قابل قسمت نیست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. بعد صحبت از عرفا و تخیلات قشنگ آنها شد.
گفتم وقتی در مجله ای خواندم ملاقات شما و تاگور هندی را. گفت بلی گفتم خواندم که در مبحث «وحدت وجود» و «وجود کلی» با شما صحبت کرد گفت بلی گفتم تا،گور را چگونه دیدید؟ گفت: مرد خوش مشرب فهمیدهای بود با «دماغ باز» و «قلب صاف» ولی بعضیها با او بودند که او را وسیله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گیسوان و هیکل جذاب و لباس و زینتهای هندی و غیره. بعد با تبسم گفت همین در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد گفتم من غالب آثار او را خواندهام و از کتاب «دنیا و خانه» که او خوانده بود صحبت کردم. عقیده مرا پرسید گفت تاگور در آن کتاب به عقیدۀ سیاسی و اجتماعی ناسیونالیستهای هندی مخصوصاً گاندی حمله میکند و مقصود از «ساندیپ» هنگامهجو او است. تاگور معتقد است که تقلید ناسیونالیسم به عرف اروپائی برای هندی غلط است. هندی در صحنه تئاتر حیات بشری رل دیگری دارد. تاگور قبل از همه چیز و مافوق همه چیز شاعر پر تصور پرخواب و خیالی است و مرد دنیای عرفان است و حسن ترجمه او یعنی چون خود آثار خود را به انگلیسی ترجمه کرد و انگلیسیدان ماهری است کتب او را شناساند. گفتم من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنیای متفاوت عجیب میشمردم شما یک نفر اروپایی عالم به علوم تجربی و دقیق و ریاضی، اوشاعر پر خواب و خیال. گفت من هم اروپایی نیستم. گفتم ولی متد علمی شما گفت بلی صحیح است. اختلاف مشرب زیاد بود. پرسیدم دکتر شما همه عمر یعنی از اول شباب به مباحث ریاضی پرداخته اید. گفت نه، رياضي بلكه فيزیک. فقط علم ریاضی زبان و وسيلهٔ بيان فيزیکدان است. گفتم مقصودم این بود که تحصیل اونیورسیته شما از اول در این شعبه بوده؟ گفت بلی، حتی قبل از تحصیلات اونيورسيته من شیفته و سرگرم قوانين كلى فيزیک و اصول اولیه حكمت طبیعی بودم. بعد گفت بلی به متد اروپایی که ناگزیر در دائره «تخصص حِرَف» باید حرفه و فن خاصی را گرفت شیفته این بحت بودم، بلی عمر کوتاه است و یک نفر ناگزیر باید قوای خود را در یک رشته بکار بیندازد.
↓
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۳)
خیلی این اصل را پسندید و از متد «استنتاج» و «استقراء» صحبت شد. گفت امروز زیاد به «پوزیتیویسم» اهمیت میدهند و منحصر به تجربه میکنند. بعد گفت این افراط است مسائلی هست که به تجربه در نمیآید و راه وصول به آن حقایق غیر از تجربه است. گفتم پس شما متد علمی آمریکائیها را خراب میشمارید؟ خندید و گفت بلی خوب دریافتید و درست اشاره کردید. علم مكانیک شده و فقط به منظور «عمل» در آمده، گفتم و فایده. گفت بلی که همان عمل است. بعد از «پراگماتیسم» ویلیام جمس و فلسفه عملی آمریکا حرف زده شد. خیلی خندید و گفت اگر از امریکائی بپرسی چنگال چیست؟ جواب میدهد: چیزی است که خوردن را تسهیل میکند. در حالیکه چنگال غیر از این است و طور دیگر باید تعریف شود.
مواظب بودم، در مسائل به حدی کلی قضیه و نقطه حساس را اشاره میکرد و مستقیم و درست انگشت را روی قضیه میگذاشت که علامت عالم پخته است. گفت باید عقل و منطق و سایر شعب معارف بشر را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی «این تو بشن» هم موضوع مهمی است. غالب مخترعین از راه واردات ذهنی به کشف رسیدهاند قبل از هر تجربهای. در این جا با ملایمت گفتم دکتر اینشتین من چند روز قبل که پرفسور هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای ملاقات و زیارت شما معین کرد خیلی خوشوقت شدم. ضمناً به حکم «تداعی معانی» چون بیاد شما و ملاقات شما بودم و قهراً بیاد تئوریها و عقاید علمی و مباحث شما افتادم شعری در فارسی به نظرم آمد که از شما بپرسم که چطور منطبق با اصل علمی است منتهی به شکل بحث یکنفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد برون در تاریخ ادبیات ایران شرح حال او و شعر او را نوشته. این مرد در قسمت اخیر قرن ۱۲ هجری مرده و او میگوید:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
و شعر را برای او ترجمه کردم.
گفت بلی همان قشنگی فکر قدما است و به حدی زود دریافت و با سبک مستقيم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که لذت بردم. گفت تصور میکنم میخواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بای همان ذره (ذی مقراطیس را نام برد) را که قدما میگفتند قابل قسمت نیست و جزء لا يتجزی، است این قدر اسرار در آن هست که همان کوچکترین شیئی عالم تصور باز آفتابی در آن خوابیده است. البته این حرف قشنگ متکی به عالم واقع و خارج و تجربه نیست. بعد از تئوری ذیمقراطیس و قدما حرف زد گفت چطور در جائی میشود ایستاد و گفت دیگر قابل قسمت نیست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. بعد صحبت از عرفا و تخیلات قشنگ آنها شد.
گفتم وقتی در مجله ای خواندم ملاقات شما و تاگور هندی را. گفت بلی گفتم خواندم که در مبحث «وحدت وجود» و «وجود کلی» با شما صحبت کرد گفت بلی گفتم تا،گور را چگونه دیدید؟ گفت: مرد خوش مشرب فهمیدهای بود با «دماغ باز» و «قلب صاف» ولی بعضیها با او بودند که او را وسیله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گیسوان و هیکل جذاب و لباس و زینتهای هندی و غیره. بعد با تبسم گفت همین در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد گفتم من غالب آثار او را خواندهام و از کتاب «دنیا و خانه» که او خوانده بود صحبت کردم. عقیده مرا پرسید گفت تاگور در آن کتاب به عقیدۀ سیاسی و اجتماعی ناسیونالیستهای هندی مخصوصاً گاندی حمله میکند و مقصود از «ساندیپ» هنگامهجو او است. تاگور معتقد است که تقلید ناسیونالیسم به عرف اروپائی برای هندی غلط است. هندی در صحنه تئاتر حیات بشری رل دیگری دارد. تاگور قبل از همه چیز و مافوق همه چیز شاعر پر تصور پرخواب و خیالی است و مرد دنیای عرفان است و حسن ترجمه او یعنی چون خود آثار خود را به انگلیسی ترجمه کرد و انگلیسیدان ماهری است کتب او را شناساند. گفتم من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنیای متفاوت عجیب میشمردم شما یک نفر اروپایی عالم به علوم تجربی و دقیق و ریاضی، اوشاعر پر خواب و خیال. گفت من هم اروپایی نیستم. گفتم ولی متد علمی شما گفت بلی صحیح است. اختلاف مشرب زیاد بود. پرسیدم دکتر شما همه عمر یعنی از اول شباب به مباحث ریاضی پرداخته اید. گفت نه، رياضي بلكه فيزیک. فقط علم ریاضی زبان و وسيلهٔ بيان فيزیکدان است. گفتم مقصودم این بود که تحصیل اونیورسیته شما از اول در این شعبه بوده؟ گفت بلی، حتی قبل از تحصیلات اونيورسيته من شیفته و سرگرم قوانين كلى فيزیک و اصول اولیه حكمت طبیعی بودم. بعد گفت بلی به متد اروپایی که ناگزیر در دائره «تخصص حِرَف» باید حرفه و فن خاصی را گرفت شیفته این بحت بودم، بلی عمر کوتاه است و یک نفر ناگزیر باید قوای خود را در یک رشته بکار بیندازد.
↓
@HistoryandMemory
👍5
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۴)
گفتم شما آراء فلسفۀ خاصی که مؤسس بر فيزيک و مباحث خودتان باشد نوشتهاید؟ گفت نه. به این مناسبت گفتم هانری پوانکاره عالم فرانسوی کتبی نوشت برای اینکه نظرهای خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهای او استفاده ببرند، من کتب او را خواندهام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد، گفت مرد بسیار بزرگی بود نظیر نداشت. و چون گفتم که کتابهای «علم و فرض» و «ارزش علم » را برای عوام نوشت، گفت شما آن دو کتاب را برای عوام میدانید، کتاب خواص است مخصوصاً کتاب خیلی خوب او «علم و فرض» است. بعد گفت ولی پوانکاره خیلی «پوزیتیویست» بود. در اینجا تأملی کرد و گفت «پوزیتیویسم» به معنائی که من میگویم. گفتم بلی ملتفت شدم مقصود این است که تنها راه وصول به حقیقت را «تجربه» میداند. با تبسم پدرانه و خیلی شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد. بعد گفت بلی تجربه را تنها و تنها راه وصول به «حقیقت» میشمرد. گفت تجربه تنها راه وصول به حقایقی است، که ممکن است تسلیم آن شویم نه اینکه ماورای تجربه حقیقی نیست بسیاری از حقایق به تجربه در نمیآیند، عقل ما، قلب ما، به آن نمیرسد. دوباره پرسیدم که کتابی ننوشتهاید؟ گفت نه. گفتم چند روز قبل در مجلهای مقالهای از شما خواندم راجع به بمب اتومیک. من دوبار مقاله شما را به دقت خواندم، شما در آنجا دولت جهانی پیشنهاد میکنید خواستم قدری توضیح بدهید مقصود شما چیست؟ توضیح داد که میگویم سه دولت نمرۀ اول امریکا و روسیه و انگليس یک قسم مؤسسه قضائی و حکومتی دائر کنند برای حل مشکلات. گفتم این را عملی میدانید؟ گفت من آنجا گفتهام اگر نکنید منجر به جنگ میشود، و این جنگ غیر از جنگهای پیش است. خرابی آن خیلی بیش از تصور است. از اینجا صحبت به حوادث دنیا و جنگ و صلح و حقوق بشر و اقسام حکومتها افتاد. دمکراسی را بهترین حکومت ها میدانست که صدمهاش کمتر است ضمناً از دمکراسی هم نقادی كرد كه یک فرد عادی يا یک نفر آدم متوسط يا یک نفر متنفذ را كه نفوذش از راه تولید یا ثروت یا پارتیبازی است انتخاب میکنند، بعد گفت با این حال بهتر است زیرا اگر ما حکومت اریستوکراسی (به معنای طبقه ممتاز جامعه در علم یا شئون دیگر) برقرار کنیم طولی نمیکشد فساد در اریستوکراسی رخنه پیدا میکند و بعد معلوم نیست چه بشود. اولیگارشی همین مفاسد را دارد باز دموکراسی کم ضررتر است. بعد از بدی اوضاع و احوال حاضر و خطر جنگ و کذب و نفاق و ریای شایع و بیمعنی بودن كلمات و غیره و غیره صحبت شد. از یونان صحبت کرد که چون اختلافات خود را در بین خود نتوانستند حل کنند منقرض شدند. حالا هم اگر اختلافات را حل نکنند قریباً خیلی زود به جنگ خواهد کشید. بعد پرسیدم مسافرت به شرق کردهاید؟ گفت خیلی کم سفری به شرق اقصی (ژاپن) رفتم و از هند گذشتم اما خیلی مختصر صحبت از ایران و آب و هوای آن شد گفت تهران هوای آن خشک است، گفتم بلی ارتفاع تهران این است و خشک است. گفت چه قدر این هوا برای من خوب است دلم میخواهد در ایران باشم. گفتم همۀ ایرانیان مقدم شما را گرامی خواهند شمرد. شرقی و مخصوصاً ایرانی شما را با تجلیل دوست خواهند داشت و سعادتی خواهد بود. ضمناً آسمان صاف قشنگ خوبی هم داریم که متناسب به تفکرات علمی شما است. خیلی خندید و خوشش میآمد. دو ساعت و نیم تمام در محضر این مرد بزرگ بودم. انگلیسی را با لهجه آلمانی ولی روان و خوب و عالمانه حرف میزند منتهی آهسته.
↓
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۴)
گفتم شما آراء فلسفۀ خاصی که مؤسس بر فيزيک و مباحث خودتان باشد نوشتهاید؟ گفت نه. به این مناسبت گفتم هانری پوانکاره عالم فرانسوی کتبی نوشت برای اینکه نظرهای خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهای او استفاده ببرند، من کتب او را خواندهام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد، گفت مرد بسیار بزرگی بود نظیر نداشت. و چون گفتم که کتابهای «علم و فرض» و «ارزش علم » را برای عوام نوشت، گفت شما آن دو کتاب را برای عوام میدانید، کتاب خواص است مخصوصاً کتاب خیلی خوب او «علم و فرض» است. بعد گفت ولی پوانکاره خیلی «پوزیتیویست» بود. در اینجا تأملی کرد و گفت «پوزیتیویسم» به معنائی که من میگویم. گفتم بلی ملتفت شدم مقصود این است که تنها راه وصول به حقیقت را «تجربه» میداند. با تبسم پدرانه و خیلی شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد. بعد گفت بلی تجربه را تنها و تنها راه وصول به «حقیقت» میشمرد. گفت تجربه تنها راه وصول به حقایقی است، که ممکن است تسلیم آن شویم نه اینکه ماورای تجربه حقیقی نیست بسیاری از حقایق به تجربه در نمیآیند، عقل ما، قلب ما، به آن نمیرسد. دوباره پرسیدم که کتابی ننوشتهاید؟ گفت نه. گفتم چند روز قبل در مجلهای مقالهای از شما خواندم راجع به بمب اتومیک. من دوبار مقاله شما را به دقت خواندم، شما در آنجا دولت جهانی پیشنهاد میکنید خواستم قدری توضیح بدهید مقصود شما چیست؟ توضیح داد که میگویم سه دولت نمرۀ اول امریکا و روسیه و انگليس یک قسم مؤسسه قضائی و حکومتی دائر کنند برای حل مشکلات. گفتم این را عملی میدانید؟ گفت من آنجا گفتهام اگر نکنید منجر به جنگ میشود، و این جنگ غیر از جنگهای پیش است. خرابی آن خیلی بیش از تصور است. از اینجا صحبت به حوادث دنیا و جنگ و صلح و حقوق بشر و اقسام حکومتها افتاد. دمکراسی را بهترین حکومت ها میدانست که صدمهاش کمتر است ضمناً از دمکراسی هم نقادی كرد كه یک فرد عادی يا یک نفر آدم متوسط يا یک نفر متنفذ را كه نفوذش از راه تولید یا ثروت یا پارتیبازی است انتخاب میکنند، بعد گفت با این حال بهتر است زیرا اگر ما حکومت اریستوکراسی (به معنای طبقه ممتاز جامعه در علم یا شئون دیگر) برقرار کنیم طولی نمیکشد فساد در اریستوکراسی رخنه پیدا میکند و بعد معلوم نیست چه بشود. اولیگارشی همین مفاسد را دارد باز دموکراسی کم ضررتر است. بعد از بدی اوضاع و احوال حاضر و خطر جنگ و کذب و نفاق و ریای شایع و بیمعنی بودن كلمات و غیره و غیره صحبت شد. از یونان صحبت کرد که چون اختلافات خود را در بین خود نتوانستند حل کنند منقرض شدند. حالا هم اگر اختلافات را حل نکنند قریباً خیلی زود به جنگ خواهد کشید. بعد پرسیدم مسافرت به شرق کردهاید؟ گفت خیلی کم سفری به شرق اقصی (ژاپن) رفتم و از هند گذشتم اما خیلی مختصر صحبت از ایران و آب و هوای آن شد گفت تهران هوای آن خشک است، گفتم بلی ارتفاع تهران این است و خشک است. گفت چه قدر این هوا برای من خوب است دلم میخواهد در ایران باشم. گفتم همۀ ایرانیان مقدم شما را گرامی خواهند شمرد. شرقی و مخصوصاً ایرانی شما را با تجلیل دوست خواهند داشت و سعادتی خواهد بود. ضمناً آسمان صاف قشنگ خوبی هم داریم که متناسب به تفکرات علمی شما است. خیلی خندید و خوشش میآمد. دو ساعت و نیم تمام در محضر این مرد بزرگ بودم. انگلیسی را با لهجه آلمانی ولی روان و خوب و عالمانه حرف میزند منتهی آهسته.
↓
@HistoryandMemory
👍2
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۵)
بسیار ساده و بیپیرایه و خاضع اما با ابهت يک نفر پیشوا و استاد که طبیعی او است. سر و صورت او بسیار بسیار قشنگ است. پیشانی باز، چشمان فریبنده و قیافهٔ جذاب و بزرگ منش. در یکی از قفسههای همان اوراق، ویولونی بود که بعد هرتسفلد گفت ساز میزند و خوب موسیقی میفهمد و دوست دارد. بعد گفتم من نفیسترین وقتها را گرفتهام. برای من مایۀ کمال لذت و خوشی است که شما را زیارت کردم و امیدوارم در آینده هم موفق شوم. و چون گفتم که وقت عزیز شما را گرفتم گفت ابداً چنین نگوئید، خیلی خیلی من لذت بردم باز هم بیائید و من از ملاقات شما مسرور میشوم. در ضمن چای هم همان خانم منشی او آورد. خود اینشتین (پیپ) چیق میکشید، من هم سیگار میکشیدم. موقع حرکت دست داد و در را باز کرد و دنبال ما روان شد. هرچه اصرار کردم که بین هوای داخل اطاق و راهرو اختلاف است خوب است تشریف نیاورید، گفت نه باید راه نشان بدهم. گفتم راه واضح است. گفت نه باید با شما بیایم. آمد و در راهرو باز صحبت ایران و هوا کرد و خیلی از ملاقات اظهار مسرت کرد. دوباره با کمال محبت دست داد و در حیاط را باز کرد و تا ما دور شدیم در باز بود و تواضع میکرد. در طی صحبت واقعاً متذکر بودم - که سعادتی است که دقائقی همدم یکی از اکابر علم بشر که در صف اول علمای جميع قرار دارد واقعم و خدا را شکر میکردم، همنشینی مقبلان چون کیمیا است. همان دیدن این ارواح مکرم سعادتی است که باید به فال نيک گرفت و توشه حیات شمرد. این مرد بزرگ واضع تئوری «نسبیت» و «بعد چهارم» و «مجدد هندسه اقلیدس» «تعیین کننده وزن نور» «عقیده به اینکه هر چه هست انرژی است» واضع «نظریه جدید ذره و اتم» «انرژی آتم» و غیره و غیره که او را هم صف و گاهی مقدم بر کپلرها و گالیلهها و نیوتنها و لاپلاسها قرار داده در سادگی زندگی و فروتنی حکم یکی از آحاد عادی ناس را دارد. ساعت شش با اتومبیل هرتسفلد به ستاسیون آمده حرکت کردم و ساعت ۱۱/۵ به واشنگتن رسیدم. روز بسیار بسیار خوش و مبارک و فراموش نشدنی بود».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی، جلد دوم، به کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۱۵۶-۱۶۸.
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۵)
بسیار ساده و بیپیرایه و خاضع اما با ابهت يک نفر پیشوا و استاد که طبیعی او است. سر و صورت او بسیار بسیار قشنگ است. پیشانی باز، چشمان فریبنده و قیافهٔ جذاب و بزرگ منش. در یکی از قفسههای همان اوراق، ویولونی بود که بعد هرتسفلد گفت ساز میزند و خوب موسیقی میفهمد و دوست دارد. بعد گفتم من نفیسترین وقتها را گرفتهام. برای من مایۀ کمال لذت و خوشی است که شما را زیارت کردم و امیدوارم در آینده هم موفق شوم. و چون گفتم که وقت عزیز شما را گرفتم گفت ابداً چنین نگوئید، خیلی خیلی من لذت بردم باز هم بیائید و من از ملاقات شما مسرور میشوم. در ضمن چای هم همان خانم منشی او آورد. خود اینشتین (پیپ) چیق میکشید، من هم سیگار میکشیدم. موقع حرکت دست داد و در را باز کرد و دنبال ما روان شد. هرچه اصرار کردم که بین هوای داخل اطاق و راهرو اختلاف است خوب است تشریف نیاورید، گفت نه باید راه نشان بدهم. گفتم راه واضح است. گفت نه باید با شما بیایم. آمد و در راهرو باز صحبت ایران و هوا کرد و خیلی از ملاقات اظهار مسرت کرد. دوباره با کمال محبت دست داد و در حیاط را باز کرد و تا ما دور شدیم در باز بود و تواضع میکرد. در طی صحبت واقعاً متذکر بودم - که سعادتی است که دقائقی همدم یکی از اکابر علم بشر که در صف اول علمای جميع قرار دارد واقعم و خدا را شکر میکردم، همنشینی مقبلان چون کیمیا است. همان دیدن این ارواح مکرم سعادتی است که باید به فال نيک گرفت و توشه حیات شمرد. این مرد بزرگ واضع تئوری «نسبیت» و «بعد چهارم» و «مجدد هندسه اقلیدس» «تعیین کننده وزن نور» «عقیده به اینکه هر چه هست انرژی است» واضع «نظریه جدید ذره و اتم» «انرژی آتم» و غیره و غیره که او را هم صف و گاهی مقدم بر کپلرها و گالیلهها و نیوتنها و لاپلاسها قرار داده در سادگی زندگی و فروتنی حکم یکی از آحاد عادی ناس را دارد. ساعت شش با اتومبیل هرتسفلد به ستاسیون آمده حرکت کردم و ساعت ۱۱/۵ به واشنگتن رسیدم. روز بسیار بسیار خوش و مبارک و فراموش نشدنی بود».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی، جلد دوم، به کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۱۵۶-۱۶۸.
@HistoryandMemory
👍3
«سهشنبه اول ژانویه
دیروز در ایستگاه که منتظر ترن بودم باد کلاهم را برد و اگر چه کلاه گشادی است ولی آسمان را کلاه خود قرار داده به واشنگتن آمدم. امروز صبح کلاهی فراخور سر خودم به دست آورده ظهر با خانم آقای آرام و آقای یاور فرزانگان ناهاری خورده، شب خدمت آقای دکتر دفتری و خانم به وصف سفر پرینستون مشغول بودم. کاغذی به هرتسفلد نوشتم.
پنجشنبه ۳ ژانویه ۱۹۴۶ مطابق ۱۳ دی ۱۳۲۴ هجری شمسی (۲۹ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری)
امروز کاغذی به اینشتین نوشتم برای اظهار تشکر و ابراز سپاسگزاری از ملاقات او».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی(۲)، ص ۱۶۸.
@HistoryandMemory
دیروز در ایستگاه که منتظر ترن بودم باد کلاهم را برد و اگر چه کلاه گشادی است ولی آسمان را کلاه خود قرار داده به واشنگتن آمدم. امروز صبح کلاهی فراخور سر خودم به دست آورده ظهر با خانم آقای آرام و آقای یاور فرزانگان ناهاری خورده، شب خدمت آقای دکتر دفتری و خانم به وصف سفر پرینستون مشغول بودم. کاغذی به هرتسفلد نوشتم.
پنجشنبه ۳ ژانویه ۱۹۴۶ مطابق ۱۳ دی ۱۳۲۴ هجری شمسی (۲۹ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری)
امروز کاغذی به اینشتین نوشتم برای اظهار تشکر و ابراز سپاسگزاری از ملاقات او».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی(۲)، ص ۱۶۸.
@HistoryandMemory
👍1
«س [ضیاء صدقی]: پس شما در واقع معتقد هستید که روشنفکران ایران هیچ نوع ارتباطی با تودهی مردم نداشتند و تأثیر متقابلی نمیتوانستند روی آنها داشته باشند؟
ج [هما ناطق]: نخیر نمیتوانستند. اصلاً اگر روشنفکر بخواهد یک همچین ادعائی بکند بنظر من خیلی ادعای اجق وجقی است. من نمیفهمم که من چه تاثیری میتوانم روی تودهی مردم داشته باشم بعنوان رشتهی خودم. من میتوانم در یک آگاهی کمک کنم، من میتوانم یک مقدار تحقیقات خودم را طوری انجام دهم که یک نیروی سیاسی که فردا میخواهد تحلیل بدهد دست کم تحلیل درست بدهد یا یک مبارزی که فردا میخواهد مبارزه کند اقلاً جامعهی خودش را از نظر تاریخی درست ببیند. این تنها نقش من است. من رسالت دیگری نه برای خودم و نه برای سایر روشنفکران دیگر قائل هستم».
📚 خاطرات هما ناطق، طرح تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد، به کوشش حبیب لاجوردی، مصاحبهکننده: ضیاء صدقی، در پاریس ۱۹۸۴، نوار شماره ۵، صص ۱۱۶-۱۱۷ [تایپی-پیدیاف].
🍂 امروز سالروز درگذشت هما ناطق، مورخ و پژوهشگر و استاد تاریخ در دانشگاه تهران و دانشگاه سوربن، است (۱۲ دی ۱۳۹۴).
@HistoryandMemory
ج [هما ناطق]: نخیر نمیتوانستند. اصلاً اگر روشنفکر بخواهد یک همچین ادعائی بکند بنظر من خیلی ادعای اجق وجقی است. من نمیفهمم که من چه تاثیری میتوانم روی تودهی مردم داشته باشم بعنوان رشتهی خودم. من میتوانم در یک آگاهی کمک کنم، من میتوانم یک مقدار تحقیقات خودم را طوری انجام دهم که یک نیروی سیاسی که فردا میخواهد تحلیل بدهد دست کم تحلیل درست بدهد یا یک مبارزی که فردا میخواهد مبارزه کند اقلاً جامعهی خودش را از نظر تاریخی درست ببیند. این تنها نقش من است. من رسالت دیگری نه برای خودم و نه برای سایر روشنفکران دیگر قائل هستم».
📚 خاطرات هما ناطق، طرح تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد، به کوشش حبیب لاجوردی، مصاحبهکننده: ضیاء صدقی، در پاریس ۱۹۸۴، نوار شماره ۵، صص ۱۱۶-۱۱۷ [تایپی-پیدیاف].
🍂 امروز سالروز درگذشت هما ناطق، مورخ و پژوهشگر و استاد تاریخ در دانشگاه تهران و دانشگاه سوربن، است (۱۲ دی ۱۳۹۴).
@HistoryandMemory
👍2
«س [ضیاء صدقی]– این در چه سالی بود؟ در چه سالی شما به فرانسه آمدید؟
ج [هما ناطق] – من در سال ۱۹۵۷ به فرانسه آمدم و درست در اوایل انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه بود که به ایران بازگشتم. در این دوره در اینجا گرایشات تودهای داشتم، این را اعتراف میکنم و شوهرم با نیروی سوم کار میکرد و من به علت این که او عضو جامعۀ سوسیالیتها بود نمیتوانستم مستقیم توی حزب توده بروم بنابراین از هوادارانی بودم که سرسختانه با آنها همکاری میکردم در همۀ تصمیماتشان و اینها و در کنفدراسیون دانشجویان هم به نفع آنها رأی میدادم و به نفع آنها کار میکردم. ولی اواخری که داشتم به ایران برمیگشتم جنبش [پرویز] نیکخواه و جنبش چریکی شهری و دهات اوج گرفت و عدۀ زیادی از حزب توده درآمدند که البته من هیچ وقت عضو نبودم و مثل بسیاری از اینها و به خصوص تحت تأثیر، البته نه خودم چون از نظر تئوریک صفر بودم با این که جسته و گریخته یک مقدار کتابهایی را میخواندم ولی هیچ چیز نمیدانستم، دوستانم که به جنبشهای چریکی ونزوئلا و چین رفته بودند قرار گرفتم و تحت تأثیر آنها هم گرایش به جنبش چریکی در ایران پیدا کرده بودم بدون این که اصلاً کوچکترین مطالعات عمیقی داشته باشم. البته اینها را خیلی جسته و گریخته میخواندم.
س – یعنی در واقع اختلافی که بین چین و شوروی در آن سالها پیدا شد …
ج – بله ولی بدون این که اصلاً بدانم که درست این اختلافات بر سر چیست و آنها چه میگویند و اینها چه میگویند خلاصه تحت جو موجود یکی از این گروهها را انتخاب کرده بودم و در نتیجه چیزهایی را هم که میخواندم همه پراکنده بود یعنی در جهت یک بینش و یا در جهت یک نگرش و اینها نبود. خلاصه چیزی نمیدانستم. مثلاً در رابطه با شوروی بدون چون و چرا هم استالینیسم را قبول داشتم و هم لنینیسم را قبول داشتم. هم کنگره بیست را قبول داشتم. همۀ این حرفها و خلاصه سمپاتی خیلی زیادی به شوروی داشتم بدون این که حتی یک لحظه از نظر سیاسی بتوانم فکر بکنم یا این که حتی راجع به تاریخ مملکت خودم و این که در گذشته با ما چه کار کردند راجع به اینها هم اصلاً نمیخواستم بیندیشم. تنها چیزی که فکر میکنم مرا در این دوره نجات داد رشتهای بود که انتخاب کرده بودم یعنی همین تاریخ ایران و رسالهام که راجع به تاریخ ایران شروع کرده بودم به کار کردن برای این که رسالۀ دکترای من خودش در رابطه با سید جمالالدین افغانی و در نتیجه یک دوره از تاریخ ایران در قرن نوزدهم بود و جنبشهای مختلفی که در این دوره بود».
🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد
@HistoryandMemory
ج [هما ناطق] – من در سال ۱۹۵۷ به فرانسه آمدم و درست در اوایل انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه بود که به ایران بازگشتم. در این دوره در اینجا گرایشات تودهای داشتم، این را اعتراف میکنم و شوهرم با نیروی سوم کار میکرد و من به علت این که او عضو جامعۀ سوسیالیتها بود نمیتوانستم مستقیم توی حزب توده بروم بنابراین از هوادارانی بودم که سرسختانه با آنها همکاری میکردم در همۀ تصمیماتشان و اینها و در کنفدراسیون دانشجویان هم به نفع آنها رأی میدادم و به نفع آنها کار میکردم. ولی اواخری که داشتم به ایران برمیگشتم جنبش [پرویز] نیکخواه و جنبش چریکی شهری و دهات اوج گرفت و عدۀ زیادی از حزب توده درآمدند که البته من هیچ وقت عضو نبودم و مثل بسیاری از اینها و به خصوص تحت تأثیر، البته نه خودم چون از نظر تئوریک صفر بودم با این که جسته و گریخته یک مقدار کتابهایی را میخواندم ولی هیچ چیز نمیدانستم، دوستانم که به جنبشهای چریکی ونزوئلا و چین رفته بودند قرار گرفتم و تحت تأثیر آنها هم گرایش به جنبش چریکی در ایران پیدا کرده بودم بدون این که اصلاً کوچکترین مطالعات عمیقی داشته باشم. البته اینها را خیلی جسته و گریخته میخواندم.
س – یعنی در واقع اختلافی که بین چین و شوروی در آن سالها پیدا شد …
ج – بله ولی بدون این که اصلاً بدانم که درست این اختلافات بر سر چیست و آنها چه میگویند و اینها چه میگویند خلاصه تحت جو موجود یکی از این گروهها را انتخاب کرده بودم و در نتیجه چیزهایی را هم که میخواندم همه پراکنده بود یعنی در جهت یک بینش و یا در جهت یک نگرش و اینها نبود. خلاصه چیزی نمیدانستم. مثلاً در رابطه با شوروی بدون چون و چرا هم استالینیسم را قبول داشتم و هم لنینیسم را قبول داشتم. هم کنگره بیست را قبول داشتم. همۀ این حرفها و خلاصه سمپاتی خیلی زیادی به شوروی داشتم بدون این که حتی یک لحظه از نظر سیاسی بتوانم فکر بکنم یا این که حتی راجع به تاریخ مملکت خودم و این که در گذشته با ما چه کار کردند راجع به اینها هم اصلاً نمیخواستم بیندیشم. تنها چیزی که فکر میکنم مرا در این دوره نجات داد رشتهای بود که انتخاب کرده بودم یعنی همین تاریخ ایران و رسالهام که راجع به تاریخ ایران شروع کرده بودم به کار کردن برای این که رسالۀ دکترای من خودش در رابطه با سید جمالالدین افغانی و در نتیجه یک دوره از تاریخ ایران در قرن نوزدهم بود و جنبشهای مختلفی که در این دوره بود».
🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد
@HistoryandMemory
👍3
▪️خاطرات هما ناطق: تدریس در دانشگاه تهران (دهه پنجاه)
«….رشتۀ من قاجاریه بود ولی مثلاً اول یک تاریخ عثمانی به من دادند طبیعی بود من توی آن جنبشهای استقلالطلب حتی جنبش دراویش، عصیانها را هم درس میدادم و نمیدانستم که اینها در دانشگاه تدریس نمیشود این را صادقانه میگویم که نه به خاطر عقاید پیشرو بود بلکه به خاطر جهل من از موقعیت ایران بود. بعد تاریخ خاورمیانه را دادند. خب تاریخ خاورمیانه پر بود از این جنبشهای چریکی به خصوص در رابطه با سوریه به خصوص در رابطه با ادبیات معترض، جنبش بیداری اعراب همه اینها را من تدریس میکردم و بالاخره آمدند و تاریخ قاجاریه را دادند. سه تا درس شد، من این را به شما میگویم و فکر میکنم که هنوز، و بدون این که من خودم متوجه بشوم مثلاً آن کلاسی که من داشتم ۴۵۰ شاگرد داشت و من نمیدانستم که اینها برای چه میآیند. بیشتر وقتها به ذهن من میرسید که نکند درس من آسان است یا مثلاً درس من چون دورۀ قاجاریه است و جنبش و اینها در آن هست شیرینی دارد. جهل من تا این حد بود که آمدم جنبش بابیه را شروع کردم تدریس کردن. در حدود ۴ کلاس. با قرۀالعین و بابیها. فقط این که میخواهم بگویم که هنوز این نامهها هستند، این بهاییها به پدر من تلفن کردند و گفتند که به این دخترتان بگویید که اگر یک بار دیگر راجع به بابیه صحبت کند ما به مقامات شکایت میکنیم.
س – چرا؟ علتش چه بود؟
ج – علتش مال شیخیها بود و اتفاقاً آن نشان داد که چطور بود. بعد جزوهای به دانشکده رسید از آقای شیخیها که الان مرده است با خط و امضا خودش که خانم ناطق اگر خواستید راجع به شیخیه و بابیه درس بدهید این جزوه و کتابی هست مال مدرسی چهاردهی همان را باید تدریس کنی وگرنه ما تو را به محاکمه خواهیم کشید. برای این که تو مسئلهای را داری ایجاد میکنی که این مسئله برای مدتها خوابیده است و مسئلهانگیز است. من تازه آنوقت متوجه میشدم که خب در ایران یک همچین چیزهایی را نباید گفت، شما نباید جنبش بابیه را در تاریخ درس بدهید، نباید به آن جنبش مترقی ایران گفت. بعد مسلمانها آمدند. مسلمانها که میگفتند ما با گوجهفرنگی روی هر چه بهایی است میزنیم و خلاصه نابود میکنیم به عبارت دیگر.
این اولین اتوسانسور و خودسانسوری بود که دچارش شدم و هیچوقت دیگر سالهای بعد که به آمریکا رفتم و استاد بابی را آنجا دیدم و برگشتم یعنی ۱۹۷۶ یا ۱۹۷۷ دیگر راجع به بابیه درس ندادم یعنی سانسوری بود که خودم با دست خودم ناگزیر شدم که بکنم. ولی خب رفتهرفته من نوشتههایی که توی روزنامهها شروع کردم علیه، هر چه که بیشتر میخواندم، سلطنت همین «از ماست که بر ماست» راجع به تاریخ ایران و راجع به روشنفکران خودفروخته در طی تاریخ ایران مینوشتم. همۀ کتابهای من تحقیقاتی بود که در این زمینه میکردم».
🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد
@HistoryandMemory
«….رشتۀ من قاجاریه بود ولی مثلاً اول یک تاریخ عثمانی به من دادند طبیعی بود من توی آن جنبشهای استقلالطلب حتی جنبش دراویش، عصیانها را هم درس میدادم و نمیدانستم که اینها در دانشگاه تدریس نمیشود این را صادقانه میگویم که نه به خاطر عقاید پیشرو بود بلکه به خاطر جهل من از موقعیت ایران بود. بعد تاریخ خاورمیانه را دادند. خب تاریخ خاورمیانه پر بود از این جنبشهای چریکی به خصوص در رابطه با سوریه به خصوص در رابطه با ادبیات معترض، جنبش بیداری اعراب همه اینها را من تدریس میکردم و بالاخره آمدند و تاریخ قاجاریه را دادند. سه تا درس شد، من این را به شما میگویم و فکر میکنم که هنوز، و بدون این که من خودم متوجه بشوم مثلاً آن کلاسی که من داشتم ۴۵۰ شاگرد داشت و من نمیدانستم که اینها برای چه میآیند. بیشتر وقتها به ذهن من میرسید که نکند درس من آسان است یا مثلاً درس من چون دورۀ قاجاریه است و جنبش و اینها در آن هست شیرینی دارد. جهل من تا این حد بود که آمدم جنبش بابیه را شروع کردم تدریس کردن. در حدود ۴ کلاس. با قرۀالعین و بابیها. فقط این که میخواهم بگویم که هنوز این نامهها هستند، این بهاییها به پدر من تلفن کردند و گفتند که به این دخترتان بگویید که اگر یک بار دیگر راجع به بابیه صحبت کند ما به مقامات شکایت میکنیم.
س – چرا؟ علتش چه بود؟
ج – علتش مال شیخیها بود و اتفاقاً آن نشان داد که چطور بود. بعد جزوهای به دانشکده رسید از آقای شیخیها که الان مرده است با خط و امضا خودش که خانم ناطق اگر خواستید راجع به شیخیه و بابیه درس بدهید این جزوه و کتابی هست مال مدرسی چهاردهی همان را باید تدریس کنی وگرنه ما تو را به محاکمه خواهیم کشید. برای این که تو مسئلهای را داری ایجاد میکنی که این مسئله برای مدتها خوابیده است و مسئلهانگیز است. من تازه آنوقت متوجه میشدم که خب در ایران یک همچین چیزهایی را نباید گفت، شما نباید جنبش بابیه را در تاریخ درس بدهید، نباید به آن جنبش مترقی ایران گفت. بعد مسلمانها آمدند. مسلمانها که میگفتند ما با گوجهفرنگی روی هر چه بهایی است میزنیم و خلاصه نابود میکنیم به عبارت دیگر.
این اولین اتوسانسور و خودسانسوری بود که دچارش شدم و هیچوقت دیگر سالهای بعد که به آمریکا رفتم و استاد بابی را آنجا دیدم و برگشتم یعنی ۱۹۷۶ یا ۱۹۷۷ دیگر راجع به بابیه درس ندادم یعنی سانسوری بود که خودم با دست خودم ناگزیر شدم که بکنم. ولی خب رفتهرفته من نوشتههایی که توی روزنامهها شروع کردم علیه، هر چه که بیشتر میخواندم، سلطنت همین «از ماست که بر ماست» راجع به تاریخ ایران و راجع به روشنفکران خودفروخته در طی تاریخ ایران مینوشتم. همۀ کتابهای من تحقیقاتی بود که در این زمینه میکردم».
🔗 خاطرات هما ناطق، تاریخ شفاهی در ایران دانشگاه هاروارد
@HistoryandMemory
👍4👎1
🌱 امروز زادروز استاد جلالالدین همایی است (۱۳ دی ۱۲۷۸).
«ولادت و نامگذاری
ولادت من حوالی سحرگاه شب چهارشنبه غرّهٔ رمضان سال ۱۳۱۷ق. مطابق ۱۹۰۰ میلادی در : ۱۳ دی ماه (جدی) ۱۲۷۸ شمسی* و سوم ژانویه در محله پاقلعه (از محلات جنوب شرقی اصفهان) در خانه موروثی پدر اتفاق افتاده است. در این خانه اطاقی است مزیّن به نقاشی و آینهکاری و خطّ پدر و جدّم زینتبخش آینهکاریهای آنجاست. در بالای اطاق زیر آئینهها و دسته گل نقاشی، حديث نبوى «أنا مدينة العلم و على بابها» بخط مرحوم هما کتیبه شده است، و روبروی آن در سمت پائین گلدان آینهکاری منقّش بسیار عالی است و این بیت مولانا:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل
بخط مرحوم طرب کتیبه شده است. محل تولد من همین اطاق بوده که نمونهای است از ذوق و ظرافت.
نام اصلی که پدر بر بنده نهاده و در پشت کلاماللّه مجید ثبت کرده جلالالدین است و نام خانوادگی همائی. اما بقاعده معمول فارسی که در اسامی از قبیل جلالالدین وكمالالدين وضياءالدين، مضافٌالیه را حذف میکنند و جلال و کمال و ضیاء میگویند، مضافٌاليه آن حذف شده و در شناسنامه هم بصورت «جلال» آمده است. در مقالات و تألیفات نیز هر دو صورت را بکار بردهام».
*«در شناسنامه بحساب تخمینی ۱۲۷۷ ثبت شده است. ولی بحساب تقویمی درست ۱۲۷۸ صحیح است».
📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگینامه استاد جلالالدین همائی»، در همائینامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، صص ۷-۸.
@HistoryandMemory
«ولادت و نامگذاری
ولادت من حوالی سحرگاه شب چهارشنبه غرّهٔ رمضان سال ۱۳۱۷ق. مطابق ۱۹۰۰ میلادی در : ۱۳ دی ماه (جدی) ۱۲۷۸ شمسی* و سوم ژانویه در محله پاقلعه (از محلات جنوب شرقی اصفهان) در خانه موروثی پدر اتفاق افتاده است. در این خانه اطاقی است مزیّن به نقاشی و آینهکاری و خطّ پدر و جدّم زینتبخش آینهکاریهای آنجاست. در بالای اطاق زیر آئینهها و دسته گل نقاشی، حديث نبوى «أنا مدينة العلم و على بابها» بخط مرحوم هما کتیبه شده است، و روبروی آن در سمت پائین گلدان آینهکاری منقّش بسیار عالی است و این بیت مولانا:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل
بخط مرحوم طرب کتیبه شده است. محل تولد من همین اطاق بوده که نمونهای است از ذوق و ظرافت.
نام اصلی که پدر بر بنده نهاده و در پشت کلاماللّه مجید ثبت کرده جلالالدین است و نام خانوادگی همائی. اما بقاعده معمول فارسی که در اسامی از قبیل جلالالدین وكمالالدين وضياءالدين، مضافٌالیه را حذف میکنند و جلال و کمال و ضیاء میگویند، مضافٌاليه آن حذف شده و در شناسنامه هم بصورت «جلال» آمده است. در مقالات و تألیفات نیز هر دو صورت را بکار بردهام».
*«در شناسنامه بحساب تخمینی ۱۲۷۷ ثبت شده است. ولی بحساب تقویمی درست ۱۲۷۸ صحیح است».
📚 محمد خوانساری (تنظیم و تدوین)، «زندگینامه استاد جلالالدین همائی»، در همائینامه: مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر مهدی محقق، تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۲۵۳۵، صص ۷-۸.
@HistoryandMemory
👍3
🍂 امروز سالروز درگذشت نیما یوشیج است (۱۳ دی ۱۳۳۸).
▪️یادداشتهای جلال آلاحمد دربارهٔ بیماری و مرگ نیما
«جلال آلاحمد و همسرش بانو سیمین دانشور که از تابستان ۱۳۳۲ ساکن محله دزاشیب شمیران بودند، از جمله شخصیتهای فرهنگیاند که در واپسین سالهای زندگی نیما با او و خانوادهاش حشر و نشری مفصل داشتند و به قول سیمین دانشور، تقریبا شب و روزشان با نیما بود.
آلاحمد در یادداشتهای روز پنجشنبه ۹ دی و پیش از درگذشت نیما به بیماری او هم اشاراتی دارد و در این باب نوشته است:
«نیما ناخوش شده. زمستانی رفته بوده یوش و سرماخوردگی و گرسنگی و بیدوایی. لاشهاش را بدوش کشیدهاند، آوردهاند-پسرش و یکی از همسن و سالهای پسرش.»
بعد ضمن اشاراتی به روابط خصوصی نیما با همسرش نوشته است:
«لازم بود یک چنین بیماریای برای او که احساس کند به زنش محتاج است تا آن حقهبازیها را رها کنند. بحمدالله فعلاً خوش و مهربان و گرم و نرمند. روزی یکی-دو بار سر میزنم. حالش بهتر است.»
آلاحمد درباره علت بیماری نیما نیز اطلاعاتی داده است:
«۱۵ روز تمام این بندۀ خدا را گوشۀ یک تالار درندشت سرِ کوه یوش انداختهاند و خودشان رفتهاند شکار کبک! و چه حسرتی میخورَد نیما که کبک را کباب میکردهاند و میخوردهاند و نمیگفتهاند دوتایش را بار کنیم برای این پدر پیر!»
اما بقیه یادداشتهای روز پس از فوت نیما به قلم آلاحمد بدین شرح است:
«ساعت دو و ده دقیقه بود که درِ خانه را سخت کوبیدند. خیال کردم میرآب آمده است آب بدهد، ولی صدای دختر کلفَتِشان که از پشت در بلند شد، داد میزد که قضیه از چه قرار است. وقتی رسیدم، زنش چشمهایش را هم بسته بود. بزحمت او را به اطاق دیگر بردم و دراز رو به قبلهاش کردهام و قرآنی پیدا کردم و یک ساعتی تنها بودم و زنش را فرستادم خانۀ خودمان تا خواهر کوچک نیما و شوهرش آشتیانی پیداشان شد. بعد هم صدیقی آمد و تا پنج صبح نشستیم و آرامشان کردیم و من چک و چانۀ پیرمرد را بستم.»
و کمی بعد افزوده است:
«هیچ فکر نمیکردم چک و چانۀ این پیرمرد را من خواهم بست. پیدا بود که طبیعتاً او باید پیش از من برود، اما دیگر اینش را پیشبینی نمیکردم.»
▪️یادداشتهای روزانه جلال الاحمد هنوز منتشر نشدهاست؛ گویا در انتشارات اطلاعات در دست انتشار است. این یادداشتها درباره نیما را سال ۱۳۹۳ محمدحسین دانایی، خواهرزاده آلاحمد که اصل یادداشتها نزد اوست، در ایرنا منتشر کردهاست.
@HistoryandMemory
▪️یادداشتهای جلال آلاحمد دربارهٔ بیماری و مرگ نیما
«جلال آلاحمد و همسرش بانو سیمین دانشور که از تابستان ۱۳۳۲ ساکن محله دزاشیب شمیران بودند، از جمله شخصیتهای فرهنگیاند که در واپسین سالهای زندگی نیما با او و خانوادهاش حشر و نشری مفصل داشتند و به قول سیمین دانشور، تقریبا شب و روزشان با نیما بود.
آلاحمد در یادداشتهای روز پنجشنبه ۹ دی و پیش از درگذشت نیما به بیماری او هم اشاراتی دارد و در این باب نوشته است:
«نیما ناخوش شده. زمستانی رفته بوده یوش و سرماخوردگی و گرسنگی و بیدوایی. لاشهاش را بدوش کشیدهاند، آوردهاند-پسرش و یکی از همسن و سالهای پسرش.»
بعد ضمن اشاراتی به روابط خصوصی نیما با همسرش نوشته است:
«لازم بود یک چنین بیماریای برای او که احساس کند به زنش محتاج است تا آن حقهبازیها را رها کنند. بحمدالله فعلاً خوش و مهربان و گرم و نرمند. روزی یکی-دو بار سر میزنم. حالش بهتر است.»
آلاحمد درباره علت بیماری نیما نیز اطلاعاتی داده است:
«۱۵ روز تمام این بندۀ خدا را گوشۀ یک تالار درندشت سرِ کوه یوش انداختهاند و خودشان رفتهاند شکار کبک! و چه حسرتی میخورَد نیما که کبک را کباب میکردهاند و میخوردهاند و نمیگفتهاند دوتایش را بار کنیم برای این پدر پیر!»
اما بقیه یادداشتهای روز پس از فوت نیما به قلم آلاحمد بدین شرح است:
«ساعت دو و ده دقیقه بود که درِ خانه را سخت کوبیدند. خیال کردم میرآب آمده است آب بدهد، ولی صدای دختر کلفَتِشان که از پشت در بلند شد، داد میزد که قضیه از چه قرار است. وقتی رسیدم، زنش چشمهایش را هم بسته بود. بزحمت او را به اطاق دیگر بردم و دراز رو به قبلهاش کردهام و قرآنی پیدا کردم و یک ساعتی تنها بودم و زنش را فرستادم خانۀ خودمان تا خواهر کوچک نیما و شوهرش آشتیانی پیداشان شد. بعد هم صدیقی آمد و تا پنج صبح نشستیم و آرامشان کردیم و من چک و چانۀ پیرمرد را بستم.»
و کمی بعد افزوده است:
«هیچ فکر نمیکردم چک و چانۀ این پیرمرد را من خواهم بست. پیدا بود که طبیعتاً او باید پیش از من برود، اما دیگر اینش را پیشبینی نمیکردم.»
▪️یادداشتهای روزانه جلال الاحمد هنوز منتشر نشدهاست؛ گویا در انتشارات اطلاعات در دست انتشار است. این یادداشتها درباره نیما را سال ۱۳۹۳ محمدحسین دانایی، خواهرزاده آلاحمد که اصل یادداشتها نزد اوست، در ایرنا منتشر کردهاست.
@HistoryandMemory
👍3
🌱 امروز هشتادوششمین زادروز «چشم و چراغ» ما، استاد هادی عالمزاده است (۱۵ دی ۱۳۱۶؛ دیر زیاد آن بزرگوار خداوند!).
▫️دکتر هادی عالمزاده بیش از شصت سال در دبستان، دبیرستان و دانشگاه شاگردپروری کردهاست؛ برای ما شاگردان، او معنای مجسم معلمی/ استادی است.
🌻🌺🌷🌹🌺🌹🌷🌺🌻
@HistoryandMemory
▫️دکتر هادی عالمزاده بیش از شصت سال در دبستان، دبیرستان و دانشگاه شاگردپروری کردهاست؛ برای ما شاگردان، او معنای مجسم معلمی/ استادی است.
🌻🌺🌷🌹🌺🌹🌷🌺🌻
@HistoryandMemory
❤7🥰5🔥1
▪️ده سال پیش در زادروز هفتادوشش سالگی استاد هادی عالمزاده، اصغر زارع کهنمویی در یادداشتی بلند و خواندنی با عنوان «مکتب او و وظیفه ما» ضمن ذکر جمیل حضرت استاد، ویژگیهای اخلاقی، علمی، آموزشی، و رفتاری استاد را برشمردهاند. بخشهایی از آن در دو فرسته میآید:
▫️«هادی عالمزاده» تنها یک استاد نیست او یک مکتب است، مکتبی که به قامت آکادمی ایرانی، بسیار بزرگ است. این مکتبِ در حال بلوغ و بالیدن، در جریانشناسی آکادمیک جهان اسلام، قطعا جایگاه قابل تاملی دارد. عالمزاده پایهگذار مکتبی است که اینک حتی نسل سوم آن بر کرسی تدریس نشسته است. متاسفانه این کار بزرگ آکادمیک، چون بهدرستی، هیچ پیوندی با نهاد قدرت ندارد، کمتر شناخته شده است. ویژگیهای این مکتب را باید تبیین کرد و در فصل نخست جریان علمی کشور نگاشت. در ادامه بهعنوان دانشجوی ردهچندمِ استاد، به چند مورد اشاره میکنم. قطعا شاگردان طراز اول استاد، ویژگیهای مهمتری را میتوانند ذکر کنند.
🔹«اخلاق»: این مکتب بیش از هرچیز، به اخلاق تکیه دارد. «زیستن خوب» چیزی است که «عالمزاده» دارد و خیلیها ندارند. خیلیها و من دقیقا بهخاطر «خوبزیستن» او، عاشق او هستیم. حسودی یک ویژگی جدی عاشق است. من او را که میبینم از خود میپرسم چرا من، راستی و خوبی او را ندارم؟ او چگونه طی طریق کرده است؟ دوست داشتن عالمزاده هنر بزرگی نیست نمیتوان او را دید و با او زیست و به او ارادت نداشت.
🔸«اخلاق حرفهای»: عالمزاده سختگیر است و پای بر روشهای علمی و اخلاقی پژوهش نمیگذارد. او سخت مینویسد. اهمیت واژه را میفهمد. واژهها میشناسد. واژهها را درست و بهجا مینویسد. هر واژه را هرجایی نمینویسد. دربهکارگیری واژه، بسیار حساس است. عالمزاده میداند که «تاریخ» مینویسد، اگرچه یکی از مقیدترین و مذهبیترین مورخان کشورمان هست اما هرگز عقاید و احساسات مذهبیاش در کار تاریخی او نمود ندارد. کافی است مقاله ابوبکر او را بخوانیم. این مقاله در دوران حاکمیت یک حکومتِ شیعی نوشته شده اما هرگز نمیتوان از متن این مقاله بلندبالا، مذهب شیعی نگارنده را شناخت.
🔹«معلمی»: عالمزاده، معلم است، یک معلم تمامعیار. اخلاق حرفهای او افزون بر حوزة پژوهش در تدریس نیز، قابل تامل است. پرسش و پاسخ مهمترین ویژگی تدریس او است. او درمیانه تدریس به دانشجوهایش گیر میدهد از آنها پرسش میکند و پاسخ میخواهد. حضورذهن فوقالعادهاش، از او یک دایره المعارف شفاهی تاریخی و زبانی ساخته است. در کنار اشراف دقیقش بر رویدادهای سیاسی، فرهنگی و تمدنی دوره اسلامی، تسلط تحسین برانگیز او به لغت و ساختار زبانی زبانهای عربی و فارسی از او یک علامه ساخته است. عالمزاده دانشجویانش را آزار میدهد اما همه دانشجویانش از او راضیاند.
🔸«سختکوشی»: ظاهر استاد، این ویژگی او را داد میزند. من باور دارم عالمزاده اکنون در آستانه هشتادسالگی، بسیار بیشتر از ما کار میکند و کار دقیق میکند. من وقتی او را میبینم از تنبلی و کرختی خودم چندشم میشود. آراستگی ظاهری او، زیبایی و زرنگی و چابکی و سختکوشی او را تداعی میکند. این ویژگی حیرتآور استاد، اگر چه خصوصیت شخصی او است، اما یکی از اساسیترین پایههای مکتب علمی او است. او دقیقا با اتکا به این ویژگی، توانسته شاگردان ارجمند و فرزانهای تربیت کند.
🔹 «درستکاری»: در مکتب عالمزاده کمفروشی جرم است. یک بار به من گفت؛ «هرجا میروی هرکاری میکنی، درست کار کن. نترس این، هرگز به ضررت تمام نمیشود.» من هرگاه این توصیه را جدی گرفتهام، بردهام. در عالم رسانه هرکاری به یاد این توصیه استاد، درست انجام دادهام، سربلند شدهام. این سالها در پایتخت، واژههای جدیدی برساخته میشود که اخلاقیات جامعه را نمایان میکند یکی از این برساختهها، «سَمبل» کردن است. سمبل کردن که سبک کارِ این روزهای جامعه ایرانی است، در مکتب استادِ ما، جایی ندارد.
🔸«فروتنی»: استاد چهل و سه سال از من بزرگتر است. او یک و نیم برابر سن من، معلمی کرده است. بسیاری از مردان طراز اول سیاست در برابر او زانو میزنند؛ اما در دوازده سال گذشته، من(دانشجوی تنبل و بیسواد و سربههوای او) هر بار که پیش او رفتهام با ادب و متانت بیمانند مواجه شدهام. این ویژگی استاد برایم مهم بوده و همیشه این رفتار او را سنجیدهام. او تمام این سالها پیش پای منِ دانشجویش بلند شد و قبل از من دستش را دراز کرد و با تمام وجود از حال و روزم پرسید. من خبرنگارم و بزرگان و کوچکان زیادی دیدهام و به دفتر کسان زیاد رفتهام، هیچیک در این ویژگی به گرد استاد نمیرسند. باز این ویژگی ارزشمند را نمیتوان شخصی کرد و تنها در ویژگیهای فردی او خلاصه نمود. این مهم، یک شرط ورود به مکتب عالمزاده و یک دلیل اساسی ارج و قرب او و بالیدن مکتبش هست.
↓
@HistoryandMemory
▫️«هادی عالمزاده» تنها یک استاد نیست او یک مکتب است، مکتبی که به قامت آکادمی ایرانی، بسیار بزرگ است. این مکتبِ در حال بلوغ و بالیدن، در جریانشناسی آکادمیک جهان اسلام، قطعا جایگاه قابل تاملی دارد. عالمزاده پایهگذار مکتبی است که اینک حتی نسل سوم آن بر کرسی تدریس نشسته است. متاسفانه این کار بزرگ آکادمیک، چون بهدرستی، هیچ پیوندی با نهاد قدرت ندارد، کمتر شناخته شده است. ویژگیهای این مکتب را باید تبیین کرد و در فصل نخست جریان علمی کشور نگاشت. در ادامه بهعنوان دانشجوی ردهچندمِ استاد، به چند مورد اشاره میکنم. قطعا شاگردان طراز اول استاد، ویژگیهای مهمتری را میتوانند ذکر کنند.
🔹«اخلاق»: این مکتب بیش از هرچیز، به اخلاق تکیه دارد. «زیستن خوب» چیزی است که «عالمزاده» دارد و خیلیها ندارند. خیلیها و من دقیقا بهخاطر «خوبزیستن» او، عاشق او هستیم. حسودی یک ویژگی جدی عاشق است. من او را که میبینم از خود میپرسم چرا من، راستی و خوبی او را ندارم؟ او چگونه طی طریق کرده است؟ دوست داشتن عالمزاده هنر بزرگی نیست نمیتوان او را دید و با او زیست و به او ارادت نداشت.
🔸«اخلاق حرفهای»: عالمزاده سختگیر است و پای بر روشهای علمی و اخلاقی پژوهش نمیگذارد. او سخت مینویسد. اهمیت واژه را میفهمد. واژهها میشناسد. واژهها را درست و بهجا مینویسد. هر واژه را هرجایی نمینویسد. دربهکارگیری واژه، بسیار حساس است. عالمزاده میداند که «تاریخ» مینویسد، اگرچه یکی از مقیدترین و مذهبیترین مورخان کشورمان هست اما هرگز عقاید و احساسات مذهبیاش در کار تاریخی او نمود ندارد. کافی است مقاله ابوبکر او را بخوانیم. این مقاله در دوران حاکمیت یک حکومتِ شیعی نوشته شده اما هرگز نمیتوان از متن این مقاله بلندبالا، مذهب شیعی نگارنده را شناخت.
🔹«معلمی»: عالمزاده، معلم است، یک معلم تمامعیار. اخلاق حرفهای او افزون بر حوزة پژوهش در تدریس نیز، قابل تامل است. پرسش و پاسخ مهمترین ویژگی تدریس او است. او درمیانه تدریس به دانشجوهایش گیر میدهد از آنها پرسش میکند و پاسخ میخواهد. حضورذهن فوقالعادهاش، از او یک دایره المعارف شفاهی تاریخی و زبانی ساخته است. در کنار اشراف دقیقش بر رویدادهای سیاسی، فرهنگی و تمدنی دوره اسلامی، تسلط تحسین برانگیز او به لغت و ساختار زبانی زبانهای عربی و فارسی از او یک علامه ساخته است. عالمزاده دانشجویانش را آزار میدهد اما همه دانشجویانش از او راضیاند.
🔸«سختکوشی»: ظاهر استاد، این ویژگی او را داد میزند. من باور دارم عالمزاده اکنون در آستانه هشتادسالگی، بسیار بیشتر از ما کار میکند و کار دقیق میکند. من وقتی او را میبینم از تنبلی و کرختی خودم چندشم میشود. آراستگی ظاهری او، زیبایی و زرنگی و چابکی و سختکوشی او را تداعی میکند. این ویژگی حیرتآور استاد، اگر چه خصوصیت شخصی او است، اما یکی از اساسیترین پایههای مکتب علمی او است. او دقیقا با اتکا به این ویژگی، توانسته شاگردان ارجمند و فرزانهای تربیت کند.
🔹 «درستکاری»: در مکتب عالمزاده کمفروشی جرم است. یک بار به من گفت؛ «هرجا میروی هرکاری میکنی، درست کار کن. نترس این، هرگز به ضررت تمام نمیشود.» من هرگاه این توصیه را جدی گرفتهام، بردهام. در عالم رسانه هرکاری به یاد این توصیه استاد، درست انجام دادهام، سربلند شدهام. این سالها در پایتخت، واژههای جدیدی برساخته میشود که اخلاقیات جامعه را نمایان میکند یکی از این برساختهها، «سَمبل» کردن است. سمبل کردن که سبک کارِ این روزهای جامعه ایرانی است، در مکتب استادِ ما، جایی ندارد.
🔸«فروتنی»: استاد چهل و سه سال از من بزرگتر است. او یک و نیم برابر سن من، معلمی کرده است. بسیاری از مردان طراز اول سیاست در برابر او زانو میزنند؛ اما در دوازده سال گذشته، من(دانشجوی تنبل و بیسواد و سربههوای او) هر بار که پیش او رفتهام با ادب و متانت بیمانند مواجه شدهام. این ویژگی استاد برایم مهم بوده و همیشه این رفتار او را سنجیدهام. او تمام این سالها پیش پای منِ دانشجویش بلند شد و قبل از من دستش را دراز کرد و با تمام وجود از حال و روزم پرسید. من خبرنگارم و بزرگان و کوچکان زیادی دیدهام و به دفتر کسان زیاد رفتهام، هیچیک در این ویژگی به گرد استاد نمیرسند. باز این ویژگی ارزشمند را نمیتوان شخصی کرد و تنها در ویژگیهای فردی او خلاصه نمود. این مهم، یک شرط ورود به مکتب عالمزاده و یک دلیل اساسی ارج و قرب او و بالیدن مکتبش هست.
↓
@HistoryandMemory
❤7👍4
↑
🔹 «آزاداندیشی»: استاد را چنان دیدهام که گویا بیایمان است و بیاعتقاد به مسالک مقتدران. بله، اوی پرهیزگار که بسیار به عقاید مذهبی مقید است، هرگز جانماز آب نمیکشد. هرگز نشنیدم که مدام آیه و قرآن بخواند و خود را از مقربین بخواند. آزادی در مکتب استاد، عمود خیمه است. او در دانشجویی و دانشپژوهی و دانشآموزی، عقایدش را دخیل نمیدهد. او به «انسان» معقتد است و نه به «نژاد» و «ملیت» و «قومیت» و «زادگاه» و «ایرانیت» و هیچ چیز دیگر. بارها از او شنیدهام که گفته است:«من به جهان وطنی بودن اعتقاد دارم.» این ویژگی، برای حوزه تاریخ یک ضرورت است. تعصب مذهبی و ملی، تاریخ را به دل فاجعه میکشاند. اصحاب تاریخ بیش از همة اصحاب فرهنگ، در خطر نژادپرستی و افراطگرایی قرار دارند. مکاتب نژادپرستی را قبل از دیگران و قبل از دیگر متفکران حوزه علوم انسانی، مورخان پایهگذاری میکنند. نژادپرستان بیش از چکمههای هیتلر، مدیون مورخین هستند. متاسفانه تاریخنگاران میهنی ما از این کمینگاه فاجعهبار، کمتر بهسلامتی عبور کردهاند. تیر زهرآلود نژادپرستی بر جان بسیاری از مورخین ما اصابت کرده است. بسیاری زخمی این صراط سختاند. حوزه تاریخ، حوزه تعصبهای بسیار است. اگرچه عالمزاده تلاش کرده از این گردنه حیرت، عبور کند اما به نظرم میرسد مکتب عالمزاده برای ماندگاری و پیرایش خود، نیاز به بازخوانی انتقادی خویشتن در این حوزه دارد. آیا در مواجهه با تعصب مذهبی و عصبیت ملی سلامت است؟ آیا تاریخنگاریِ این مکتب ارجمند، محصول پیراسته از نژادپرستی تولید میکند؟ بسا که چنین باشد اما من در این حوزه، بدون اینکه اتهامی بزنم، منتقد این مکتبم و البته انتقاد را از همین مکتب آموختهام.
🔸«فرار از بتپرستی»: عالمزاده بتپرست نیست و میتوان گفت هیچ بتی برای پرستش ندارد. او شجاعانه و آشکارا انتقاد میکند. بیتعارف است. ناراستی را درباره هرکسی باشد، صریح تذکر میدهد. این ویژگی، ارجمند و راهگشا است. به عنوان ویژگی یک مکتب، مورخ را از نگارش تاریخ فرمایشی و مجیزگویی، برحذر میدارد. عالمزاده بتپرست نیست و قطعا از پرستیدن خود نیز، شکایت میکند. اما به همان اندازه که از بتپرستی گریزان است، دوست داشتن را دوست دارد. ما عالمزاده را نمیپرستیم او را دوست داریم چون دوست داشتن، زیباترین فعل جهان است که باید در تمام صیغهها صرف عالمزاده شود.
🔗
@HistoryandMemory
🔹 «آزاداندیشی»: استاد را چنان دیدهام که گویا بیایمان است و بیاعتقاد به مسالک مقتدران. بله، اوی پرهیزگار که بسیار به عقاید مذهبی مقید است، هرگز جانماز آب نمیکشد. هرگز نشنیدم که مدام آیه و قرآن بخواند و خود را از مقربین بخواند. آزادی در مکتب استاد، عمود خیمه است. او در دانشجویی و دانشپژوهی و دانشآموزی، عقایدش را دخیل نمیدهد. او به «انسان» معقتد است و نه به «نژاد» و «ملیت» و «قومیت» و «زادگاه» و «ایرانیت» و هیچ چیز دیگر. بارها از او شنیدهام که گفته است:«من به جهان وطنی بودن اعتقاد دارم.» این ویژگی، برای حوزه تاریخ یک ضرورت است. تعصب مذهبی و ملی، تاریخ را به دل فاجعه میکشاند. اصحاب تاریخ بیش از همة اصحاب فرهنگ، در خطر نژادپرستی و افراطگرایی قرار دارند. مکاتب نژادپرستی را قبل از دیگران و قبل از دیگر متفکران حوزه علوم انسانی، مورخان پایهگذاری میکنند. نژادپرستان بیش از چکمههای هیتلر، مدیون مورخین هستند. متاسفانه تاریخنگاران میهنی ما از این کمینگاه فاجعهبار، کمتر بهسلامتی عبور کردهاند. تیر زهرآلود نژادپرستی بر جان بسیاری از مورخین ما اصابت کرده است. بسیاری زخمی این صراط سختاند. حوزه تاریخ، حوزه تعصبهای بسیار است. اگرچه عالمزاده تلاش کرده از این گردنه حیرت، عبور کند اما به نظرم میرسد مکتب عالمزاده برای ماندگاری و پیرایش خود، نیاز به بازخوانی انتقادی خویشتن در این حوزه دارد. آیا در مواجهه با تعصب مذهبی و عصبیت ملی سلامت است؟ آیا تاریخنگاریِ این مکتب ارجمند، محصول پیراسته از نژادپرستی تولید میکند؟ بسا که چنین باشد اما من در این حوزه، بدون اینکه اتهامی بزنم، منتقد این مکتبم و البته انتقاد را از همین مکتب آموختهام.
🔸«فرار از بتپرستی»: عالمزاده بتپرست نیست و میتوان گفت هیچ بتی برای پرستش ندارد. او شجاعانه و آشکارا انتقاد میکند. بیتعارف است. ناراستی را درباره هرکسی باشد، صریح تذکر میدهد. این ویژگی، ارجمند و راهگشا است. به عنوان ویژگی یک مکتب، مورخ را از نگارش تاریخ فرمایشی و مجیزگویی، برحذر میدارد. عالمزاده بتپرست نیست و قطعا از پرستیدن خود نیز، شکایت میکند. اما به همان اندازه که از بتپرستی گریزان است، دوست داشتن را دوست دارد. ما عالمزاده را نمیپرستیم او را دوست داریم چون دوست داشتن، زیباترین فعل جهان است که باید در تمام صیغهها صرف عالمزاده شود.
🔗
@HistoryandMemory
❤9👍1