▪️ از شرابخواری به نمازخوانی: روزنوشتی از مهندس مهدی بازرگان
«١٣٢٠/١٠/٣
توجه به نماز و قرآن
پشت میزم در بانک نشسته و مشغول مطالعهی نقشه ارتباط حرارت مرکزی قدیم و جدید بانک بودم که مهندس ظفر پهلویم آمد. با آقای ظفر که مهندس معمار و دائرهی بررسیهای فنی اداره ساختمان دست او است اغلب روزها صحبت و دید و بازدید داشتیم؛ ولی این مرتبه طور دیگر صحبت را شروع کرد. گفت، من میخواهم بعد از این نماز بخوانم. از گفتارش تعجب کردم و به شوخی گزراندم، ولی او اصرار کرد و گفت، مدتی است دیگر مشروب نمیخورم و میخواهم قرآن هم بخوانم. اما نه طرز نماز را درست بلدم و نه معنی قرآن را میفهمم. بعد برای اطمینان خیال من گفت در فامیل ما چندان قید و علاقهای به نماز و دیانت نبود و من نه در کالج اصفهان و نه بعداً در انگلستان، البته فرصت پرداختن به دین و آیین را نداشتم ولی همیشه یک جوهر اعتقادی به خدا در خود حس میکردم. در خانوادهی ما یکی از نزدیکانم که متمول هم بود در جوانی زیاد دنبال هرزگی و عیش و نوش میرفت ولی یک مرتبه به خود آمده و خانه و زندگی را میفروشد و میرود مشهد، و در آنجا بر خلاف گذشته یک باره به عبادت و ذکر خدا میپردازد. در این مدت هم اگر کسی از خانواده ما به مشهد میرفت در خانهی او اقامت میکرد و مورد موعظه و نصیحت قرار میگرفت. موقعی که برای بختیاریها گرفتاریهای حبس و سیاسی و غیره پیش آمده و همه مأیوس و خائف بودیم، او دلداری داده و تقریباً وقایع امروزی را تمام پیشبینی میکرد. اخیراً در چند ماه قبل از تهران به عزم کربلا عبور میکرد، بیشتر به امر و نهی خانواده پرداخت و مرا زیاد دعوت نمود و بالاخره حالا متقاعد شده و کاملاً برگشتهام ولی کسی نیست که نماز و آداب را یادم بدهد... فوراً از کشویم یک جلد جزوهی تبلیغاتی «نماز»* را درآورده و هدیهاش کردم. نظر انداخت و خوشحال شد؛ کاملاً مطابق میلش بود، چه هم وصف و معرفت نماز را داشت و هم ترجمهی ذکرها و ترتیب آنها را. بسیار خوشحال شده و تبریکاش گفتم و آرزو کردم آنچه میگوید انشاءالله راست باشد».
* پاورقی: «جزوهی نماز از اولین نوشتههای مؤلف فقید در زمان جوانی است این اثر بین سالهای ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۰ نگاشته شده و چندین بار تجدید چاپ شده است و اکنون در جلد نهم مجموعهی آثار قرار دارد که با استفاده از چاپ پنجم آن (اسفندماه ۱۳۲۳) در سال ۱۳۷۹ با نام «مباحث ایدئولوژیک» توسط شرکت سهامی انتشار منتشر شده است (ب.ف.ب)».
📚 مهدی بازرگان، یادداشتهای روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، ص ۶۵.
@HistoryandMemory
«١٣٢٠/١٠/٣
توجه به نماز و قرآن
پشت میزم در بانک نشسته و مشغول مطالعهی نقشه ارتباط حرارت مرکزی قدیم و جدید بانک بودم که مهندس ظفر پهلویم آمد. با آقای ظفر که مهندس معمار و دائرهی بررسیهای فنی اداره ساختمان دست او است اغلب روزها صحبت و دید و بازدید داشتیم؛ ولی این مرتبه طور دیگر صحبت را شروع کرد. گفت، من میخواهم بعد از این نماز بخوانم. از گفتارش تعجب کردم و به شوخی گزراندم، ولی او اصرار کرد و گفت، مدتی است دیگر مشروب نمیخورم و میخواهم قرآن هم بخوانم. اما نه طرز نماز را درست بلدم و نه معنی قرآن را میفهمم. بعد برای اطمینان خیال من گفت در فامیل ما چندان قید و علاقهای به نماز و دیانت نبود و من نه در کالج اصفهان و نه بعداً در انگلستان، البته فرصت پرداختن به دین و آیین را نداشتم ولی همیشه یک جوهر اعتقادی به خدا در خود حس میکردم. در خانوادهی ما یکی از نزدیکانم که متمول هم بود در جوانی زیاد دنبال هرزگی و عیش و نوش میرفت ولی یک مرتبه به خود آمده و خانه و زندگی را میفروشد و میرود مشهد، و در آنجا بر خلاف گذشته یک باره به عبادت و ذکر خدا میپردازد. در این مدت هم اگر کسی از خانواده ما به مشهد میرفت در خانهی او اقامت میکرد و مورد موعظه و نصیحت قرار میگرفت. موقعی که برای بختیاریها گرفتاریهای حبس و سیاسی و غیره پیش آمده و همه مأیوس و خائف بودیم، او دلداری داده و تقریباً وقایع امروزی را تمام پیشبینی میکرد. اخیراً در چند ماه قبل از تهران به عزم کربلا عبور میکرد، بیشتر به امر و نهی خانواده پرداخت و مرا زیاد دعوت نمود و بالاخره حالا متقاعد شده و کاملاً برگشتهام ولی کسی نیست که نماز و آداب را یادم بدهد... فوراً از کشویم یک جلد جزوهی تبلیغاتی «نماز»* را درآورده و هدیهاش کردم. نظر انداخت و خوشحال شد؛ کاملاً مطابق میلش بود، چه هم وصف و معرفت نماز را داشت و هم ترجمهی ذکرها و ترتیب آنها را. بسیار خوشحال شده و تبریکاش گفتم و آرزو کردم آنچه میگوید انشاءالله راست باشد».
* پاورقی: «جزوهی نماز از اولین نوشتههای مؤلف فقید در زمان جوانی است این اثر بین سالهای ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۰ نگاشته شده و چندین بار تجدید چاپ شده است و اکنون در جلد نهم مجموعهی آثار قرار دارد که با استفاده از چاپ پنجم آن (اسفندماه ۱۳۲۳) در سال ۱۳۷۹ با نام «مباحث ایدئولوژیک» توسط شرکت سهامی انتشار منتشر شده است (ب.ف.ب)».
📚 مهدی بازرگان، یادداشتهای روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، ص ۶۵.
@HistoryandMemory
👍2
سیاهه ی عُمر _ باستانی پاریزی
آذر پژوهش فرهنگ شریف
🎼 سیاههٔ عمر سروده استاد باستانی پاریزی
با صدای بانو آذر پژوهش و تار استاد فرهنگ شریف
🌱 امروز زادروز زندهیاد استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی، دکتر در تاریخ و استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، است (۳ دی ۱۳۰۴).
@HistoryandMemory
با صدای بانو آذر پژوهش و تار استاد فرهنگ شریف
🌱 امروز زادروز زندهیاد استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی، دکتر در تاریخ و استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، است (۳ دی ۱۳۰۴).
@HistoryandMemory
سیاههٔ عمر | محمد ابراهیم باستانی پاریزی
به آلبوم، شبی تا سحر نظر کردم
بیادِ عمرِ گذشته، شبی سحر کردم
به یادبود عزیزان، دمی بسر بردم
شبی، دو مرتبه با عمرِ رفته سر کردم
مناظری ز حیات گذشته را دیدم
بدیدم آن همه و «دیده» پر گهر کردم
به کوه و باغ و در و دشت و بوستان رفتم
سفر، به قریه «پاریز» و بوم و بر کردم
قدم به دوره طفلی نهادم و از شوق
دوباره دیدنی، از مادر و پدر کردم
معلمان و مدیران و اوستادان* را
به نظم رتبه، به یک صفحه مستقر کردم
بیادم آمد، شبهای امتحان که به جهد
به شوق «درس و هنر» ترک خواب و خور کردم
در امتحان گذراندم بهار عمر و خزان
به سخره گفت: چرا کار بیثمر کردم؟
به سوی سامان رفتند دیگران چون آب
منم که در «تهجو» ریگسان مقر کردم
ز عکس او که بجانم فکند آتش و رفت
به بوسهیی دهن تلخ پر شکر کردم
بیادم آمد آن شب که پیش او در باغ
نیاز بردم و از بخت شکوه سر کردم
به پای او سرِ تسلیم و بندگی سودم
به عشق او به دیار وفا سفر کردم
به گریه راز دل خود، چنان به او گفتم
که گِردِ نرگس او را ز اشک تَر کردم
نظر به ماه فلک بستم وز روزنِ عشق
به تابناکی آیندهام، نظر کردم
قرار آتیه با تار زلف او بستم
به مُهر بوسهاش «امضای معتبر» کردم
بشوخی آن سر گیسو گرفتم و گفتم:
که روز خویش ازین شب سیاهتر کردم
هنوزم آن همه خاطرات در یاد است
خواطری که در آن، عمر را هدر کردم
ولی طراوتِ عکسِ گذشتهام میگفت:
به هر حساب، در این ماجرا ضرر کردم
به هر دری که شدم، بینتیجه برگشتم
دری گشوده نشد، خویش دربدر کردم
سیاههایست ز عمر، آلبوم و من هر سال
زعکس تازه چو عمرش سیاهتر کردم**
حیاتِ ما، همه غیر از فسانه چیزی نیست
من این فسانه در این جزوه مختصر کردم
منبع: بخارا، شماره ۷۰.
* در خوانش بانو پژوهش: دوستداران
** این بیت خوانده نشدهاست.
@HistoryandMemory
به آلبوم، شبی تا سحر نظر کردم
بیادِ عمرِ گذشته، شبی سحر کردم
به یادبود عزیزان، دمی بسر بردم
شبی، دو مرتبه با عمرِ رفته سر کردم
مناظری ز حیات گذشته را دیدم
بدیدم آن همه و «دیده» پر گهر کردم
به کوه و باغ و در و دشت و بوستان رفتم
سفر، به قریه «پاریز» و بوم و بر کردم
قدم به دوره طفلی نهادم و از شوق
دوباره دیدنی، از مادر و پدر کردم
معلمان و مدیران و اوستادان* را
به نظم رتبه، به یک صفحه مستقر کردم
بیادم آمد، شبهای امتحان که به جهد
به شوق «درس و هنر» ترک خواب و خور کردم
در امتحان گذراندم بهار عمر و خزان
به سخره گفت: چرا کار بیثمر کردم؟
به سوی سامان رفتند دیگران چون آب
منم که در «تهجو» ریگسان مقر کردم
ز عکس او که بجانم فکند آتش و رفت
به بوسهیی دهن تلخ پر شکر کردم
بیادم آمد آن شب که پیش او در باغ
نیاز بردم و از بخت شکوه سر کردم
به پای او سرِ تسلیم و بندگی سودم
به عشق او به دیار وفا سفر کردم
به گریه راز دل خود، چنان به او گفتم
که گِردِ نرگس او را ز اشک تَر کردم
نظر به ماه فلک بستم وز روزنِ عشق
به تابناکی آیندهام، نظر کردم
قرار آتیه با تار زلف او بستم
به مُهر بوسهاش «امضای معتبر» کردم
بشوخی آن سر گیسو گرفتم و گفتم:
که روز خویش ازین شب سیاهتر کردم
هنوزم آن همه خاطرات در یاد است
خواطری که در آن، عمر را هدر کردم
ولی طراوتِ عکسِ گذشتهام میگفت:
به هر حساب، در این ماجرا ضرر کردم
به هر دری که شدم، بینتیجه برگشتم
دری گشوده نشد، خویش دربدر کردم
سیاههایست ز عمر، آلبوم و من هر سال
زعکس تازه چو عمرش سیاهتر کردم**
حیاتِ ما، همه غیر از فسانه چیزی نیست
من این فسانه در این جزوه مختصر کردم
منبع: بخارا، شماره ۷۰.
* در خوانش بانو پژوهش: دوستداران
** این بیت خوانده نشدهاست.
@HistoryandMemory
👍1
😊 «اندر حکایت:
آوردهاند که روزی شادروان باستانیپاریزی به یکی از رجال نامی [مرحوم هاشمی رفسنجانی بهرمانی] چنین نگاشتند که: یاد آن روزها بخیر که صدای عرعر خرهای ما را از پاریز خرهای شما در بهرمان جواب میدادند. حال صدای مرا از دانشگاه تهران جنابعالی در مجلس نمیشنوید».
▫️از برگه استاد جمشید کیانفر
* نقشه از گوگل و من است.
* داخل کروشه افزوده من است.
@HistoryandMemory
آوردهاند که روزی شادروان باستانیپاریزی به یکی از رجال نامی [مرحوم هاشمی رفسنجانی بهرمانی] چنین نگاشتند که: یاد آن روزها بخیر که صدای عرعر خرهای ما را از پاریز خرهای شما در بهرمان جواب میدادند. حال صدای مرا از دانشگاه تهران جنابعالی در مجلس نمیشنوید».
▫️از برگه استاد جمشید کیانفر
* نقشه از گوگل و من است.
* داخل کروشه افزوده من است.
@HistoryandMemory
👍7😁2👏1
▪️گویا ناراحتی و ناخشنودی پیران و میانسالان (استادان و معلمان و...) از گفتار، رفتار و کردار جوانان (دانشآموزان و دانشجویان) و ناامیدی از آینده آنان، از پدیدههای تکراری در تاریخ است. محض نمونه این روزنوشت مهندس مهدی بازرگان، استاد دانشکده فنی دانشگاه تهران [بعدها نخستوزیر دولت موقت]، را بخوانید که از «بیتربیتی و بیعلاقگی» دانشجویانش «پکر» شده و از سیگارکشیدن دانشآموزی «منفیباف» در خیابان و «افکار پوچ و بیبنیاد» جوانان برای «آتیه مملکت» نگران بودهاست! روشن است که این دانشجویان و محصلانی که مرحوم مهندس بازرگان از آنان مینالد و بدانها امیدی ندارد متولدان سالهای آخر قرن سیزدهم(۱۲۰۰) و سالهای نخست قرن چهاردهم (۱۳۰۰) بودهاند😊.
«١٣٢٠/١٠/٢٢
روحیهی محصلین
طرف عصر برای عیادت رفتن به خانهی خلیلی، از خیابان علاءالدوله عبور میکردم و در فکر کلاس صبح و بیتربیتی و بیعلاقگی شاگردان سال سوم بودم، مخصوصاً حرف یکی از شاگردان خیلی «anthipatique»* موسوم به زیرکزاده بیادم آمد موقعی که در فصل تشعشع حرارتی اثبات قانون Kirchuffe (e = ac) را داده بودم رو به شاگردان کرده و گفتم، البته این استدلال یک قدری در بین استدلالها و مباحث ترمودینامیک لوس بود، ولی باز مطلب ثابت میشود. زیرکزاده گفت، لوس بود مثل سایر جاهای ترمودینامیک! از این صحبتها و طرز رفتار و فضولیها و تنبلیهای کلاس سوم خیلی پکر بودم و فکر میکردم زیاد هم نباید از شاگردان توقع داشت. همه جا همین طور است و شاگرد اساساً از درس و معلم بیزار است. بالاخره به منزل خلیلی رسیدم و برگشتم. در مراجعت هنوز به خیابان شاهرضا [انقلاب اسلامی فعلی] نرسیده بودم که یک عده محصل از فیشرآباد [استاد نجات الهی فعلی] به سمت پایین سرازیر میشدند. بعداً فهمیدم شاگردان دبیرستان دارایی هستند. یکی از آنها که معلوم شد نامش شهمیرزادی است، قوطی سیگاری از جیب در آورده و خواست سیگار را آتش بزند. رفیق پهلوئی که قیافه باریک و وضع نسبتاً شیکی داشت گفت: چرا سیگار میکشی؟ تو که خوب هستی این کار را نکن! شهمیرزادی جواب داد: چرا نکشم من اصلاً عقیدهام این است که هر چه آدم دلش بخواهد باید بکند. همین که رفیق ناصح خواست ردّ حرف او را بیاورد، جوان سیگارکش مطلب خود را دنبال نموده گفت: مگر چه میشود؟ تازه تفاوت ده سال است یا یک رتبه عقب افتادن است. اصلاً مگر در این ادارات چه خبر است، من اگر مافوقم ولو وزیر بگوید: سیگار نکش فردا با قاطر به اداره میآیم. تو که به اداره میروی جز آنکه صبح تا غروب باید بیکار بنشینی و با مداد کپیه بازی کنی، کار دیگری داری؟... رفقای دیگر خندهکنان و شوخیکنان هر کدام اظهاراتی میکردند ولو جواب حسابی و ایدهآلی در مقابل آقای رجزخوانِ شجاعِ منفیباف نداشتند و از هر دری صحبت میشد، و اسم یکی از معلمین در بین آمد که موقع درسدادن همیشه مست است و نمونه و شاهدی بود برای شهمیرزادی، که اصلاً مدارس در ایران کشکی است و مقصود درسخواندن نیست بلکه دیپلم گرفتن و تابلو زینت اتاق کردن است. و چون در ضمن راه گذارمان از پهلوی دکان عرقفروشی افتاد، به آنجا اشاره کرده به خود وعده میداد که روز امتحان درس همان آقای معلم بیاید اینجا خود را برای جوابدادن آماده و با حرارت کند! ....
دیگر چون به چهارراه سفارت انگلیس نزدیک شده بودیم و جمعیت مانع تعقیبکردن و شنیدن بیانات فلسفی آقایان محصلین بود، تند کردم و جدا شدم ولی تا مدتی در این فکر بودم که حقیقتاً افکار ملت و جوانهای محصل تا چه اندازه پوچ و بیبنیاد شده و آتیهی مملکت چه خواهد شد! حقیقتاً آیا آقای شهمیرزادی مقصر و مسئول است یا آقای معلم و سایر متصدیان کار که وظایف خود را این قدر بیقدر و ارزش گرفتهاند و حقیقت مدرسه و اداره و زندگی را این طور پوچ و کوچک در نظر جوانها جلوه دادهاند!».
* نفرتانگیز، زننده.
📚 مهدی بازرگان، یادداشتهای روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، صص ۶۶-۶۷.
@HistoryandMemory
«١٣٢٠/١٠/٢٢
روحیهی محصلین
طرف عصر برای عیادت رفتن به خانهی خلیلی، از خیابان علاءالدوله عبور میکردم و در فکر کلاس صبح و بیتربیتی و بیعلاقگی شاگردان سال سوم بودم، مخصوصاً حرف یکی از شاگردان خیلی «anthipatique»* موسوم به زیرکزاده بیادم آمد موقعی که در فصل تشعشع حرارتی اثبات قانون Kirchuffe (e = ac) را داده بودم رو به شاگردان کرده و گفتم، البته این استدلال یک قدری در بین استدلالها و مباحث ترمودینامیک لوس بود، ولی باز مطلب ثابت میشود. زیرکزاده گفت، لوس بود مثل سایر جاهای ترمودینامیک! از این صحبتها و طرز رفتار و فضولیها و تنبلیهای کلاس سوم خیلی پکر بودم و فکر میکردم زیاد هم نباید از شاگردان توقع داشت. همه جا همین طور است و شاگرد اساساً از درس و معلم بیزار است. بالاخره به منزل خلیلی رسیدم و برگشتم. در مراجعت هنوز به خیابان شاهرضا [انقلاب اسلامی فعلی] نرسیده بودم که یک عده محصل از فیشرآباد [استاد نجات الهی فعلی] به سمت پایین سرازیر میشدند. بعداً فهمیدم شاگردان دبیرستان دارایی هستند. یکی از آنها که معلوم شد نامش شهمیرزادی است، قوطی سیگاری از جیب در آورده و خواست سیگار را آتش بزند. رفیق پهلوئی که قیافه باریک و وضع نسبتاً شیکی داشت گفت: چرا سیگار میکشی؟ تو که خوب هستی این کار را نکن! شهمیرزادی جواب داد: چرا نکشم من اصلاً عقیدهام این است که هر چه آدم دلش بخواهد باید بکند. همین که رفیق ناصح خواست ردّ حرف او را بیاورد، جوان سیگارکش مطلب خود را دنبال نموده گفت: مگر چه میشود؟ تازه تفاوت ده سال است یا یک رتبه عقب افتادن است. اصلاً مگر در این ادارات چه خبر است، من اگر مافوقم ولو وزیر بگوید: سیگار نکش فردا با قاطر به اداره میآیم. تو که به اداره میروی جز آنکه صبح تا غروب باید بیکار بنشینی و با مداد کپیه بازی کنی، کار دیگری داری؟... رفقای دیگر خندهکنان و شوخیکنان هر کدام اظهاراتی میکردند ولو جواب حسابی و ایدهآلی در مقابل آقای رجزخوانِ شجاعِ منفیباف نداشتند و از هر دری صحبت میشد، و اسم یکی از معلمین در بین آمد که موقع درسدادن همیشه مست است و نمونه و شاهدی بود برای شهمیرزادی، که اصلاً مدارس در ایران کشکی است و مقصود درسخواندن نیست بلکه دیپلم گرفتن و تابلو زینت اتاق کردن است. و چون در ضمن راه گذارمان از پهلوی دکان عرقفروشی افتاد، به آنجا اشاره کرده به خود وعده میداد که روز امتحان درس همان آقای معلم بیاید اینجا خود را برای جوابدادن آماده و با حرارت کند! ....
دیگر چون به چهارراه سفارت انگلیس نزدیک شده بودیم و جمعیت مانع تعقیبکردن و شنیدن بیانات فلسفی آقایان محصلین بود، تند کردم و جدا شدم ولی تا مدتی در این فکر بودم که حقیقتاً افکار ملت و جوانهای محصل تا چه اندازه پوچ و بیبنیاد شده و آتیهی مملکت چه خواهد شد! حقیقتاً آیا آقای شهمیرزادی مقصر و مسئول است یا آقای معلم و سایر متصدیان کار که وظایف خود را این قدر بیقدر و ارزش گرفتهاند و حقیقت مدرسه و اداره و زندگی را این طور پوچ و کوچک در نظر جوانها جلوه دادهاند!».
* نفرتانگیز، زننده.
📚 مهدی بازرگان، یادداشتهای روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، صص ۶۶-۶۷.
@HistoryandMemory
❤2
▪️کهنترین یادکرد از طهران/تهران در منابع اسلامی
نام/نسبت یک محدث قرن سومی، کهنترین مدرکی است که نشان میدهد تهران/ طهران در قرون نخستین اسلامی روستایی بوده از توابع ری. این محدث «محمّد بن حمّاد أبوعبداللّه، الرازيّ، الطهرانيّ» بود که در طلب حدیث تا مصر هم سفر کرد و سرانجام در ۲۷۱ هجری در عسقلان ( همین اشکلون شمال غزه) درگذشت.
از آنجا که در آنزمان اصفهان هم طهران داشته در معرفی این محدث اضافه میکردند: «از طهران ری نه از طهران اصفهان (من طهران الريّ لا من طهران أصبهان).
▫️ علی بهرامیان در مقالهای در مجله وقف میراث جاوید در ۱۳۷۸ شماره ۲۸، برپایه آگاهیهای اندکی که درباره این محدث در منابع باقیمانده، شرححال او را نگاشته است.
@HistoryandMemory
نام/نسبت یک محدث قرن سومی، کهنترین مدرکی است که نشان میدهد تهران/ طهران در قرون نخستین اسلامی روستایی بوده از توابع ری. این محدث «محمّد بن حمّاد أبوعبداللّه، الرازيّ، الطهرانيّ» بود که در طلب حدیث تا مصر هم سفر کرد و سرانجام در ۲۷۱ هجری در عسقلان ( همین اشکلون شمال غزه) درگذشت.
از آنجا که در آنزمان اصفهان هم طهران داشته در معرفی این محدث اضافه میکردند: «از طهران ری نه از طهران اصفهان (من طهران الريّ لا من طهران أصبهان).
▫️ علی بهرامیان در مقالهای در مجله وقف میراث جاوید در ۱۳۷۸ شماره ۲۸، برپایه آگاهیهای اندکی که درباره این محدث در منابع باقیمانده، شرححال او را نگاشته است.
@HistoryandMemory
🙏4👍1
✍ ذبیحالله ساعی:
«نامهی لارد مینتو نایب سلطنت هند یا فرمانروای انگلیسی حاکم بر هندوستان به امپراتور سیک رنجیت سینگ که در ۱۸۰۸ میلادی نگارش یافته است. موضوع این نامه که به پارسی یعنی زبان دیوانی آن زمان شبهقاره نوشته شده را تجاوز رنجیت سینگ به سران سیک زیر حمایت دولت بریتانیا میسازد».
@HistoryandMemory
«نامهی لارد مینتو نایب سلطنت هند یا فرمانروای انگلیسی حاکم بر هندوستان به امپراتور سیک رنجیت سینگ که در ۱۸۰۸ میلادی نگارش یافته است. موضوع این نامه که به پارسی یعنی زبان دیوانی آن زمان شبهقاره نوشته شده را تجاوز رنجیت سینگ به سران سیک زیر حمایت دولت بریتانیا میسازد».
@HistoryandMemory
▪️مهندسی و اسلامپژوهی
«کتاب «مطهرات در اسلام»
در سال ۱۳۲۱ ضمن تهیه و مطالعه تأسیسات ساختمان، قسمت آبرسانی تصفیه درس فاضلآبها در کتاب Espitallier به مبحث ¹«épuration» برخورد نموده، در تشریح تئوری خاصیت تصفیهکنندهی خاک، آثاری شبیه به موضوعات تیمم دیدم که بسیار باعث تعجب و سبب شد در مسئلهی مطهرات اسلامی دقتها و مقایسههایی بنمایم؛ و چون در کانون اسلام آقای حسینی خواهش کرده بود کنفرانسی بدهم، همین موضوع را عنوان کنفرانس قرار دادم. اتفاقاً دامنهی مطلب وسیع و پر از نکات تازه و انترسان (interessent)² بود و بالاخره به تحریر کتاب «مطهرات در اسلام»³ کشیده شد که چندین ماه روی آن کار کردم و ظاهراً مورد استقبال و توجه قرار گرفت. انشاءالله باعث هدایت اشخاص و رضایت خلّاق شده باشد».
۱. به معنی تصفیه، صافی.
۲. به معنی جالب توجه، جاذب
۳. کتاب مطهرات در اسلام تدوین و تفصیل سخنرانیهای سال ۱۳۲۲ در کانون اسلام است. یادداشتهای اولیه این اثر در ۱۳۲۱/۱۲/۷ آغاز شده و تا آبان ۱۳۲۲ که کتاب تدوین نهایی شده ادامه داشته است چاپ اول این اثر در آذرماه ۱۳۲۲ با سرمایه مؤلف چاپ شده و اکنون از آثار مندرج در جلد هفتم مجموعهی آثار است که با نام مباحث علمی اسلامی در سال ۱۳۷۹ توسط شرکت سهامی انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).».
📚 مهدی بازرگان، یادداشتهای روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، صص ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
«کتاب «مطهرات در اسلام»
در سال ۱۳۲۱ ضمن تهیه و مطالعه تأسیسات ساختمان، قسمت آبرسانی تصفیه درس فاضلآبها در کتاب Espitallier به مبحث ¹«épuration» برخورد نموده، در تشریح تئوری خاصیت تصفیهکنندهی خاک، آثاری شبیه به موضوعات تیمم دیدم که بسیار باعث تعجب و سبب شد در مسئلهی مطهرات اسلامی دقتها و مقایسههایی بنمایم؛ و چون در کانون اسلام آقای حسینی خواهش کرده بود کنفرانسی بدهم، همین موضوع را عنوان کنفرانس قرار دادم. اتفاقاً دامنهی مطلب وسیع و پر از نکات تازه و انترسان (interessent)² بود و بالاخره به تحریر کتاب «مطهرات در اسلام»³ کشیده شد که چندین ماه روی آن کار کردم و ظاهراً مورد استقبال و توجه قرار گرفت. انشاءالله باعث هدایت اشخاص و رضایت خلّاق شده باشد».
۱. به معنی تصفیه، صافی.
۲. به معنی جالب توجه، جاذب
۳. کتاب مطهرات در اسلام تدوین و تفصیل سخنرانیهای سال ۱۳۲۲ در کانون اسلام است. یادداشتهای اولیه این اثر در ۱۳۲۱/۱۲/۷ آغاز شده و تا آبان ۱۳۲۲ که کتاب تدوین نهایی شده ادامه داشته است چاپ اول این اثر در آذرماه ۱۳۲۲ با سرمایه مؤلف چاپ شده و اکنون از آثار مندرج در جلد هفتم مجموعهی آثار است که با نام مباحث علمی اسلامی در سال ۱۳۷۹ توسط شرکت سهامی انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).».
📚 مهدی بازرگان، یادداشتهای روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، صص ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
✍ عزیز آریانفر:
«پارس شرقی!
یک نقشهی بسیار جالب تاریخی از سال 1821ترسایی که در آن سرزمین ما یعنی کشور کابل(افغانستان امروزی) به نام پارس شرقی یاد شده است. در نقشه، کابل نوشته شدهاست و در زیر آن پارس شرقی نگاشته اند. طرفه این که شادروان ملا فیض محمد کاتب هزاره(کاتب دربار ...) هم در جایی در کتاب سراج التواریخ نوشته است: افغانستان یا سابق پارس شرقی».
@HistoryandMemory
«پارس شرقی!
یک نقشهی بسیار جالب تاریخی از سال 1821ترسایی که در آن سرزمین ما یعنی کشور کابل(افغانستان امروزی) به نام پارس شرقی یاد شده است. در نقشه، کابل نوشته شدهاست و در زیر آن پارس شرقی نگاشته اند. طرفه این که شادروان ملا فیض محمد کاتب هزاره(کاتب دربار ...) هم در جایی در کتاب سراج التواریخ نوشته است: افغانستان یا سابق پارس شرقی».
@HistoryandMemory
👍3
▪️ حقوق استادی!
✓ شادروان استاد باستانی پاریزی در آغاز گزارش سفر به پاریس و فرانسه، با اشاره به اینکه هزینه این سفر را از چهار هزار تومان حق تالیف کتاب «شاه منصور» و چند هزار قرض دیگر تامین کرده، سفرهٔ دلش را گشوده و از کمبودن حقوق استادان دانشگاه شکوه سر داده است. در چه سالی؟ سالهای ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰، در میانه دوره طلایی اقتصاد ایران!
نمیدانم اگر استاد باستانی پاریزی زنده میبودند و از حقوق اعضای هیئت علمی دانشگاه در چند سال اخیر آگاه میشدند، چه میگفتند! چندی پیش که با اسنپ از دانشگاه به خانه میآمدم، راننده جوان که از حقوق اندک دانشگاهیان آگاه بود، برگشت و گفت: درآمد من از شما بیشتره! گفتم مگر ماهی چقدر درآمد داری؟ گفت: گاهی تا سی میلیون تومان؛ گفتم: انشاءالله بیشتر شود! واقعیت این است که با تورم سالهای اخیر و افزایش دستمزد بسیاری از مشاغل دیگر، حقوق استادان دانشگاه آنقدر ناچیز شده که استادان از نشاندادن حکم کارگزینی یا فیش حقوقی خود به دیگران خجالت میکشند!
▫️«چه چیزها ترقی کرده!
... این عنوان «استادی» که جناب یغمائی در مجله خود به بنده بخشیدهاند باز مخلص را به حرف آورد تا خوانندگان را نخست به مطالعه مجدد مقاله نیش و نوش که چند سال پیش در یغما نوشتم دعوت کنم و در وهله دوم عرض کنم که «این همه چیزی نبوده است که بکار آید».
پریروز یکی از رفقا را دیدم که گفت فلانی، الحمدللّه که در مجله یغما خواندم ترقی کردهای و استاد شدهای و و...و...
من فوراً به ياد حرفهای مرحوم بهار افتادم، زیرا وقتی فکر میکنم که از روزی که از فرهنگ به دانشگاه منتقل شدهام هنوز تقريباً حقوق همان عهد را میگیرم و از جهت معلوماتی هم نه تنها چیزی برخود نیفزودهام، بلکه ضعف حافظه و بیدقتی و کمکاری را بر آن مزید کردهام حق آنست که بگویم اندر این صندوق جز لعنت نبود.
آدم وقتی متوجه میشود ۱۵ سال پیش در دوره دبیری خود میتوانست پانصد متر زمین در عباسآباد به ده بیست هزار تومان بخرد و نخرید و امروز میبیند با عنوان استادی و دانشیاری دانشگاه همان زمین بیابان خدا را با پانصد هزار تومان نمیتواند بخرد بنابر این حق دارد بگوید: خیر قربان ما ترقی نکردهایم، ترقی زمین کرده است که از متری سه تومان ظرف ۱۰ سال به متری ۳۰۰ تومان رسیده نه جناب سید جعفر شهیدی که ده سال پیش يک جلد لغتنامه را ۸/۵ تومان میفروخت و امسال هم ۸/۵ تومان. ترقی آهن نبشی کرده که ظرف يک ماه یک كيلوى آن از ١٤ ریال به ۳۸ ریال رسیده نه کتابخانه استاد مینوی که قیمت آن بیست سال پیش همین بوده که امروز هست. ترقی آجر قزاقی کرده که هزاری به صد تومان رسیده نه پژمان بختیاری که ۲۰ سال پیش از رادیو همان پولی را میگرفت که امروز میگیرد. ترقی جناب «استاد بنا» کرده که ۱۵ سال پیش روزی ۸ تومان میگرفته و امروز ۵۰ تومان و با حقوق ماهیانهاش میتواند همه شمارههای مجله یغما را يک جا بخرد و لای دیوار بگذارد! نه جناب «استاد» باستانی پاریزی که ۱۰ سال پیش در رتبه ۸ دبیری بود با ۱۸۰۰ تومان حقوق درخششی و امروز رتبه دانشیاری است با حقوقی تقریباً به ارزش همانقدرها!».
📚 محمدابراهیم باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم (۲۵۳۵)، صص ۴۵۰-۴۵۱.
@HistoryandMemory
✓ شادروان استاد باستانی پاریزی در آغاز گزارش سفر به پاریس و فرانسه، با اشاره به اینکه هزینه این سفر را از چهار هزار تومان حق تالیف کتاب «شاه منصور» و چند هزار قرض دیگر تامین کرده، سفرهٔ دلش را گشوده و از کمبودن حقوق استادان دانشگاه شکوه سر داده است. در چه سالی؟ سالهای ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰، در میانه دوره طلایی اقتصاد ایران!
نمیدانم اگر استاد باستانی پاریزی زنده میبودند و از حقوق اعضای هیئت علمی دانشگاه در چند سال اخیر آگاه میشدند، چه میگفتند! چندی پیش که با اسنپ از دانشگاه به خانه میآمدم، راننده جوان که از حقوق اندک دانشگاهیان آگاه بود، برگشت و گفت: درآمد من از شما بیشتره! گفتم مگر ماهی چقدر درآمد داری؟ گفت: گاهی تا سی میلیون تومان؛ گفتم: انشاءالله بیشتر شود! واقعیت این است که با تورم سالهای اخیر و افزایش دستمزد بسیاری از مشاغل دیگر، حقوق استادان دانشگاه آنقدر ناچیز شده که استادان از نشاندادن حکم کارگزینی یا فیش حقوقی خود به دیگران خجالت میکشند!
▫️«چه چیزها ترقی کرده!
... این عنوان «استادی» که جناب یغمائی در مجله خود به بنده بخشیدهاند باز مخلص را به حرف آورد تا خوانندگان را نخست به مطالعه مجدد مقاله نیش و نوش که چند سال پیش در یغما نوشتم دعوت کنم و در وهله دوم عرض کنم که «این همه چیزی نبوده است که بکار آید».
پریروز یکی از رفقا را دیدم که گفت فلانی، الحمدللّه که در مجله یغما خواندم ترقی کردهای و استاد شدهای و و...و...
من فوراً به ياد حرفهای مرحوم بهار افتادم، زیرا وقتی فکر میکنم که از روزی که از فرهنگ به دانشگاه منتقل شدهام هنوز تقريباً حقوق همان عهد را میگیرم و از جهت معلوماتی هم نه تنها چیزی برخود نیفزودهام، بلکه ضعف حافظه و بیدقتی و کمکاری را بر آن مزید کردهام حق آنست که بگویم اندر این صندوق جز لعنت نبود.
آدم وقتی متوجه میشود ۱۵ سال پیش در دوره دبیری خود میتوانست پانصد متر زمین در عباسآباد به ده بیست هزار تومان بخرد و نخرید و امروز میبیند با عنوان استادی و دانشیاری دانشگاه همان زمین بیابان خدا را با پانصد هزار تومان نمیتواند بخرد بنابر این حق دارد بگوید: خیر قربان ما ترقی نکردهایم، ترقی زمین کرده است که از متری سه تومان ظرف ۱۰ سال به متری ۳۰۰ تومان رسیده نه جناب سید جعفر شهیدی که ده سال پیش يک جلد لغتنامه را ۸/۵ تومان میفروخت و امسال هم ۸/۵ تومان. ترقی آهن نبشی کرده که ظرف يک ماه یک كيلوى آن از ١٤ ریال به ۳۸ ریال رسیده نه کتابخانه استاد مینوی که قیمت آن بیست سال پیش همین بوده که امروز هست. ترقی آجر قزاقی کرده که هزاری به صد تومان رسیده نه پژمان بختیاری که ۲۰ سال پیش از رادیو همان پولی را میگرفت که امروز میگیرد. ترقی جناب «استاد بنا» کرده که ۱۵ سال پیش روزی ۸ تومان میگرفته و امروز ۵۰ تومان و با حقوق ماهیانهاش میتواند همه شمارههای مجله یغما را يک جا بخرد و لای دیوار بگذارد! نه جناب «استاد» باستانی پاریزی که ۱۰ سال پیش در رتبه ۸ دبیری بود با ۱۸۰۰ تومان حقوق درخششی و امروز رتبه دانشیاری است با حقوقی تقریباً به ارزش همانقدرها!».
📚 محمدابراهیم باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم (۲۵۳۵)، صص ۴۵۰-۴۵۱.
@HistoryandMemory
👍4
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
اعلامیه روشنفکران جامعه یهودی ایران - دی ۱۳۵۷ ▫️از برگه محمد توکلی @HistoryandMemory
اعلامیه روشنفکران جامعه یهودی ایران
همگام با نهضت راستین ملت ایران روشنفکران جامعه یهودی ایران با شرکت فعال در این جنبش ملی یکبار دیگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام میدارند. از آنجا که نفاقافکنان و عمال استعمار از جمله صهیونیستها میخواهند با ایجاد تفرقه در صفوف ملت ایران تسلط استعمار را بر ملل ستمدیده جهان بازهم طولانیتر كنند و اخيراً با تبلیغات وسیع سعی کردهاند خصوصیات نهضت ملی ایران را - دگرگون جلوه داده و آن را یک حركت ارتجاعی قلمداد کنند. لذا روشنفکران جامعه یهودی ایران با اعتقاد کامل به اصالت مبارزات مردم ایران و اهمیت نقش روحانیت در این مبارزات روز شنبه دوم دیماه ۱۳۵۷ در منزل حضرت آیتالله سید محمود طالقانی حضور یافته و در خدمت ایشان یک بار ديگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام داشته و یادآور شدند که جامعه یهودی ایران در تمام مراحل مبارزات با ملت ایران همگام بوده و خواهد بود و روشنفکران یهودی خود را در جهت مبارزات ملت ایران میدانند.
حضرت آیتالله طالقانی فرمودند که اقلیتهای مذهبی برادران هموطن ما هستند و یهودیان ایران را بشرکت فعال در مبارزات ملی و همکاری با سایر برادران ایرانی تشویق نمودند.
با ایمان راسخ به پیروزی نهضت ملی ایران.
روشنفکران یهودی ایران
@HistoryandMemory
همگام با نهضت راستین ملت ایران روشنفکران جامعه یهودی ایران با شرکت فعال در این جنبش ملی یکبار دیگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام میدارند. از آنجا که نفاقافکنان و عمال استعمار از جمله صهیونیستها میخواهند با ایجاد تفرقه در صفوف ملت ایران تسلط استعمار را بر ملل ستمدیده جهان بازهم طولانیتر كنند و اخيراً با تبلیغات وسیع سعی کردهاند خصوصیات نهضت ملی ایران را - دگرگون جلوه داده و آن را یک حركت ارتجاعی قلمداد کنند. لذا روشنفکران جامعه یهودی ایران با اعتقاد کامل به اصالت مبارزات مردم ایران و اهمیت نقش روحانیت در این مبارزات روز شنبه دوم دیماه ۱۳۵۷ در منزل حضرت آیتالله سید محمود طالقانی حضور یافته و در خدمت ایشان یک بار ديگر همبستگی خود را با ملت ایران اعلام داشته و یادآور شدند که جامعه یهودی ایران در تمام مراحل مبارزات با ملت ایران همگام بوده و خواهد بود و روشنفکران یهودی خود را در جهت مبارزات ملت ایران میدانند.
حضرت آیتالله طالقانی فرمودند که اقلیتهای مذهبی برادران هموطن ما هستند و یهودیان ایران را بشرکت فعال در مبارزات ملی و همکاری با سایر برادران ایرانی تشویق نمودند.
با ایمان راسخ به پیروزی نهضت ملی ایران.
روشنفکران یهودی ایران
@HistoryandMemory
📚 محمود محمد خلف، تاریخ شیراز الاسلامیة، دبی: مرایا للطباعة و النشر و التوزیع، ۲۰۲۴.
✓ این کتاب تاریخ شیراز را از فتح اسلامی تا پایان دورهٔ آلبویه (۱۶- ۴۴۷ه) بررسی کردهاست.
#تازه_ها
#تاریخ_شیراز #فارس
#سدههای_نخست_اسلامی
#آلبویه
@HistoryandMemory
✓ این کتاب تاریخ شیراز را از فتح اسلامی تا پایان دورهٔ آلبویه (۱۶- ۴۴۷ه) بررسی کردهاست.
#تازه_ها
#تاریخ_شیراز #فارس
#سدههای_نخست_اسلامی
#آلبویه
@HistoryandMemory
👏1
📚 Adrian Goldsworthy, Rome and Persia: The Seven Hundred Year Rivalry, Basic Books, 2023.
📚آدریان گلدزورثی، <روم و ایران: رقابت هفتصدساله>
#تازهها
#روم_و_ایران
#روم #روم_غربی #روم_شرقی
#ایران_باستان #اشکانیان #ساسانیان
@HistoryandMemory
📚آدریان گلدزورثی، <روم و ایران: رقابت هفتصدساله>
#تازهها
#روم_و_ایران
#روم #روم_غربی #روم_شرقی
#ایران_باستان #اشکانیان #ساسانیان
@HistoryandMemory
👍1
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Adrian Goldsworthy, Rome and Persia: The Seven Hundred Year Rivalry, Basic Books, 2023. 📚آدریان گلدزورثی، <روم و ایران: رقابت هفتصدساله> #تازهها #روم_و_ایران #روم #روم_غربی #روم_شرقی #ایران_باستان #اشکانیان #ساسانیان @HistoryandMemory
📚 Adrian Goldsworthy, The Eagle and the Lion: Rome, Persia and an Unwinnable Conflict, Head of Zeus, 2023.
📚 آدریان گلدزورثی، <عقاب و شیر: روم، ایران و نزاعی بدونبرنده>
این کتاب همان کتاب بالاست با نامی دیگر! این نسخهای است که در بریتانیا منتشر شده، بالایی در آمریکا.
*این که چرا یک کتاب در یک زبان باید با دو عنوان چاپ شود هم برای من روشن نیست. اگر معیار جذابیت است که هر دو عنوان جذابند، البته عنوان این دومی که گویا زودتر چاپ شده، بهنظرم جذابتر است و آن دیگری علمیتر!
@HistoryandMemory
📚 آدریان گلدزورثی، <عقاب و شیر: روم، ایران و نزاعی بدونبرنده>
این کتاب همان کتاب بالاست با نامی دیگر! این نسخهای است که در بریتانیا منتشر شده، بالایی در آمریکا.
*این که چرا یک کتاب در یک زبان باید با دو عنوان چاپ شود هم برای من روشن نیست. اگر معیار جذابیت است که هر دو عنوان جذابند، البته عنوان این دومی که گویا زودتر چاپ شده، بهنظرم جذابتر است و آن دیگری علمیتر!
@HistoryandMemory
👏1
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینشتین (۱)
«دوشنبه ۳۱ دسامبر ۱۹۴۵ مطابق دهم دی ۱۳۲۴ هجری شمسی مطابق ۲۵ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری
امروز صبح ساعت شش حرکت نموده که ساعت هشت بهطرف پرینستون بروم زیرا امروز ساعت ۳/۵ بعد از ظهر وعده ملاقات [دارم] با دکتر البرت اینشتین معروف، واضع فرضيه نسبیت و تئوریهای اتومیک که منجر به کشف بمب اتوميک شد. موقعيكه یهودیها را از آلمان خارج کردند او هجرت کرد و به آمریکا دعوت شد و تابعیت آمریکا را قبول کرد و در اونیورسیته پرینستون به صف استاد مطالعات عالی در علوم ریاضی مشغول شد، و امسال چون ۶۶ ساله است متقاعد [بازنشسته] شده.
چند روز قبل که پروفسور ارنست هرتسفلد به واشنگتن آمده و در سفارت او را به ناهار دعوت کرده بودند من هم دعوت داشتم در آنجا معارفه به عمل آمد. این مرد یکی از متبحرترین اشخاص دنیا است در تاریخ و آثار قدیمۀ قبل از اسلام ایران سالها در تخت جمشید و مشهد مرغاب و همدان و غیره کار کرده، کتابهای مهم نوشته، خطوط سانسکریت و پهلوی میداند، فرانسه و انگلیسی میداند، عربی و فارسی میداند. اصلا یهودی آلمانی است. حالا در پرینستون پروفسور است ولی چون سن او شصت و شش است، امسال متقاعد شده است. مرد متین با محبت دانشمندی است. بعد از ناهار دو سه ساعت باهم صحبت داشتیم عصر با اتومبیل سفارت به اتفاق خانم آقای علاء رفت. یعنی خانم رفت که او را برساند و خود بهجای دیگر برود. از ایشان خواهش کرده بود که ترتیبی بدهند که دوباره مرا ببیند و قرار شد فردا برای چای به سفارت اتفاقاً پروفسور ولایه هم که مرد مجارستانی مستشرقی است آمد. آن روز موقع خداحافظی که هرتسفلد به پرینستون برمیگشت گفتم میل دارم دکتر آلبرت اینشتین معروف را ملاقات کنم. گفت من ترتیب ملاقات را میدهم. بطور مزاح گفتم به اینشتین بگو یک نفر ایرانی خاطرخواه داری که نه با تئوری «نسبی» توکاری دارد نه با تئوریهای آتوم و کشف بمب اتومیک و نه به وزن نور، فقط بعنوان اینکه نیوتون قرن حاضری و از اساتید علم، میل دارد تو را زیارت کند. گفت همین طور پیغام را خواهم رساند. خلاصه در تاریخ ۱۶ دسامبر پروفسور ارنست هرتسفلد کاغذی به فرانسه نوشته بود به این مضمون: « با اینشتین مذاکره کردم میگوید کمال خوشوقتی را به دیدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را کاملا به شما وا می گذارد تا آخر دسامبر جز ۲۷ دسامبر و یا هفته اول ژانویه. خبر بدهید. و بعد نقشه حرکت را شرح داده. در خاتمه می.گوید که ملاقات شما در واشنگتن تأثیر زیادی در من داشته و همیشه مایل بدیدن شما هستم».
من روز آخر سال فرنگی را انتخاب کردم و نوشتم که اگر مانعی نیست بنویسید.
امروز روز سرد بارانی است حرکت کردم. ساعت ۷/۵ آقای سفیر افغانستان اتومبیل فرستاده بود که مرا به ستاسیون [ایستگاه] ببرد. به محض ورود هرتسفلد را با اتومبیلی منتظر دیدم. به خانه او رفتیم. راجع به مشهد مادر سلیمان، مشهد مرغاب صحبت کرد و بنای مجاور آن و یقین به اینکه قبرهایی در سنگ هست و نیز لوحههای طلا یا نقره یا فلز دیگر معتقد بود که بنای مجاور معروف به کعبه زرتشت احتمال قوی دارد قبر زرتشت باشد، و گفت این را مثل سر میگوید که مسبوق باشم که وقتی جمعیت آثار ملی اقدام به حفر کند. بعد دکتر پائولی که اصلا وینی و تربیت شدهٔ سویس و پروفسور در سویس بوده و همین امسال در فيزيک جايزه نوبل گرفته قانونی در فيزیک كشف كرده به نام قانون پائولی وارد شد. این دکتر چهل سال ندارد، شاید ۳۶ یا ۳۷ سال حالا در پرینستون پروفسور مطالعات عالی است. بسیار مرد خاضع و متواضعی است. صحبت مرا از هرتسفلد شنیده بود و خواسته بود مرا ملاقات کند زیرا به تاریخ علم مخصوصاً نئوپلاطونیسم شوقی دارد. مقداری صحبت کردیم قریب یکساعت از فلسفه اشراق اسلام و افلاطونیان جدید و اوریه پرسید خیلی صحبت شد. بعد ساعت سه و نیم وارد خانه اینشتین شدیم. خانهٔ کوچکی دارد دارای دو طبقه. خانمی به سن قریب چهل سال که منشی و پرستار او است در را باز کرد و به سالونی برد و بعد آمد که بیائید بالا اطاق خلوت و کتابخانه اینشتین، رفتیم. از پلههای كوچک كه بالا رفتیم در باز شد و پیرمرد بسیار نورانی و پاکیزهای یعنی اینشتین پیدا شد. به قول ملای رومی:
... پیری کاملی پرمایهای
آفتابی در میان سایهای*
*[دید شخصی فاضلی پرمایهای
آفتابی درمیان سایهای]
↓
@HistoryandMemory
«دوشنبه ۳۱ دسامبر ۱۹۴۵ مطابق دهم دی ۱۳۲۴ هجری شمسی مطابق ۲۵ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری
امروز صبح ساعت شش حرکت نموده که ساعت هشت بهطرف پرینستون بروم زیرا امروز ساعت ۳/۵ بعد از ظهر وعده ملاقات [دارم] با دکتر البرت اینشتین معروف، واضع فرضيه نسبیت و تئوریهای اتومیک که منجر به کشف بمب اتوميک شد. موقعيكه یهودیها را از آلمان خارج کردند او هجرت کرد و به آمریکا دعوت شد و تابعیت آمریکا را قبول کرد و در اونیورسیته پرینستون به صف استاد مطالعات عالی در علوم ریاضی مشغول شد، و امسال چون ۶۶ ساله است متقاعد [بازنشسته] شده.
چند روز قبل که پروفسور ارنست هرتسفلد به واشنگتن آمده و در سفارت او را به ناهار دعوت کرده بودند من هم دعوت داشتم در آنجا معارفه به عمل آمد. این مرد یکی از متبحرترین اشخاص دنیا است در تاریخ و آثار قدیمۀ قبل از اسلام ایران سالها در تخت جمشید و مشهد مرغاب و همدان و غیره کار کرده، کتابهای مهم نوشته، خطوط سانسکریت و پهلوی میداند، فرانسه و انگلیسی میداند، عربی و فارسی میداند. اصلا یهودی آلمانی است. حالا در پرینستون پروفسور است ولی چون سن او شصت و شش است، امسال متقاعد شده است. مرد متین با محبت دانشمندی است. بعد از ناهار دو سه ساعت باهم صحبت داشتیم عصر با اتومبیل سفارت به اتفاق خانم آقای علاء رفت. یعنی خانم رفت که او را برساند و خود بهجای دیگر برود. از ایشان خواهش کرده بود که ترتیبی بدهند که دوباره مرا ببیند و قرار شد فردا برای چای به سفارت اتفاقاً پروفسور ولایه هم که مرد مجارستانی مستشرقی است آمد. آن روز موقع خداحافظی که هرتسفلد به پرینستون برمیگشت گفتم میل دارم دکتر آلبرت اینشتین معروف را ملاقات کنم. گفت من ترتیب ملاقات را میدهم. بطور مزاح گفتم به اینشتین بگو یک نفر ایرانی خاطرخواه داری که نه با تئوری «نسبی» توکاری دارد نه با تئوریهای آتوم و کشف بمب اتومیک و نه به وزن نور، فقط بعنوان اینکه نیوتون قرن حاضری و از اساتید علم، میل دارد تو را زیارت کند. گفت همین طور پیغام را خواهم رساند. خلاصه در تاریخ ۱۶ دسامبر پروفسور ارنست هرتسفلد کاغذی به فرانسه نوشته بود به این مضمون: « با اینشتین مذاکره کردم میگوید کمال خوشوقتی را به دیدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را کاملا به شما وا می گذارد تا آخر دسامبر جز ۲۷ دسامبر و یا هفته اول ژانویه. خبر بدهید. و بعد نقشه حرکت را شرح داده. در خاتمه می.گوید که ملاقات شما در واشنگتن تأثیر زیادی در من داشته و همیشه مایل بدیدن شما هستم».
من روز آخر سال فرنگی را انتخاب کردم و نوشتم که اگر مانعی نیست بنویسید.
امروز روز سرد بارانی است حرکت کردم. ساعت ۷/۵ آقای سفیر افغانستان اتومبیل فرستاده بود که مرا به ستاسیون [ایستگاه] ببرد. به محض ورود هرتسفلد را با اتومبیلی منتظر دیدم. به خانه او رفتیم. راجع به مشهد مادر سلیمان، مشهد مرغاب صحبت کرد و بنای مجاور آن و یقین به اینکه قبرهایی در سنگ هست و نیز لوحههای طلا یا نقره یا فلز دیگر معتقد بود که بنای مجاور معروف به کعبه زرتشت احتمال قوی دارد قبر زرتشت باشد، و گفت این را مثل سر میگوید که مسبوق باشم که وقتی جمعیت آثار ملی اقدام به حفر کند. بعد دکتر پائولی که اصلا وینی و تربیت شدهٔ سویس و پروفسور در سویس بوده و همین امسال در فيزيک جايزه نوبل گرفته قانونی در فيزیک كشف كرده به نام قانون پائولی وارد شد. این دکتر چهل سال ندارد، شاید ۳۶ یا ۳۷ سال حالا در پرینستون پروفسور مطالعات عالی است. بسیار مرد خاضع و متواضعی است. صحبت مرا از هرتسفلد شنیده بود و خواسته بود مرا ملاقات کند زیرا به تاریخ علم مخصوصاً نئوپلاطونیسم شوقی دارد. مقداری صحبت کردیم قریب یکساعت از فلسفه اشراق اسلام و افلاطونیان جدید و اوریه پرسید خیلی صحبت شد. بعد ساعت سه و نیم وارد خانه اینشتین شدیم. خانهٔ کوچکی دارد دارای دو طبقه. خانمی به سن قریب چهل سال که منشی و پرستار او است در را باز کرد و به سالونی برد و بعد آمد که بیائید بالا اطاق خلوت و کتابخانه اینشتین، رفتیم. از پلههای كوچک كه بالا رفتیم در باز شد و پیرمرد بسیار نورانی و پاکیزهای یعنی اینشتین پیدا شد. به قول ملای رومی:
... پیری کاملی پرمایهای
آفتابی در میان سایهای*
*[دید شخصی فاضلی پرمایهای
آفتابی درمیان سایهای]
↓
@HistoryandMemory
👍5❤2
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۲)
مردی متوسطالقامه چهارشانه با سبیل کلفت سفید، ریش تراشیده و موهای سفید به شکل آرتیستها قدری بلند و ژولیده، جلیقه پشمی کبودی در بر داشت. با تبسم پدرانهٔ بسیار ملیحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند. اطاق محقر کوچکی بود با قریب دویست جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و یادداشت در دو قفسه دیگر میز تحریر محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم میز کهنهٔ دیگری با يک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستیم و خیلی اظهار محبت کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسیدم با اینشتین چه زبان حرف بزنم فرانسه یا انگلیسی؟ گفت من نمیدانم فرانسه میداند یا انگلیزی حرف میزند و البته زبان او آلمانی است. به این مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی میپرسید که با شما انگلیزی حرف بزند یا فرانسه؟ گفت انگلیزی بهتر است. بعد گفت من هيچ یک را خوب نمیدانم، فقط اجبار مرا وادار کرد که انگلیزی حرف بزنم. گفتم شما کارهای لازمتر داشتهاید برای شما تحصیل زبان اتلاف وقت گرانبها است. گفت برای همه چنین است، اتلاف وقت است، زیرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است دیگر فرصت اتلاف وقت برای زبان ندارد. مسائل علمی ترجمهاش به یک زبان که انسان بداند آساده است. البته شعر و ادب موضوع دیگری است آنها قابل ترجمه نیستند و به ترجمه در نمیآیند و در ترجمه لطف خود را کم میکنند. ولی علم را آسان میتوان ترجمه کرد گفتم بلی من خیال میکردم فرانسه حرف میزنید زیرا در ترجمه حیات آناتول فرانس میخواندم که در برلن در ۱۹۲۱ از شما ملاقات کرد و مقداری با هم صحبت کردید. گفت بلی فرانسه آن وقت روانتر حرف میزدم و مترجمی در بین نبود. آناتول فرانس هم زبان دیگر نمیدانست. بعد گفت برای نویسنده زبان خارجی مضر است زیرا لطف زبان مادری او را مشوب میسازد، مخصوصا نویسنده نباید زبان خارجی بداند. گفتم شنیدم فرانس به شما گفته بود که امروز درست که حساب میکنم گوته را بزرگترین متفکرین میشمارم گفت بلی خوب یادم هست این را گفت و خیلی گوته را دوست داشت. بعد شرحی از فرانس صحبت کرد. گفت وقتی من او را دیدم خیلی پیر بود. بعد گفت همه چیز را خوب میدانست، مرد بزرگی بود بسیار مرد بزرگی بود. گفتم مبهماً در نظر دارم که از شخص دیگری هم مانند گوته خیلی تعریف کرده بود؟ گفت یادم نیست (گفته بود چون به عقب مینگرم سه چیز را در این دنیای بی سر و ته مایه تسلیت خاطر میشمرم) صنعت یونان، شعر راسين، عمق فکر گوته. گفتم صحبت علمی با شما کرد؟ گفت نه وارد جزئیات مسائل علمی نشدیم در کلیات حرف زدیم.
بعد گفت خیلی «راشنال» بود و شاید بیش از اندازه. بعد از من پرسید چه چیزهائی مورد علاقه زیاد شما است؟ گفتم من اساسا طبیبم و چیزی که زیاد جالب توجه من است تاریخ تمدن و علم است. گفت چه موضوع خوبی است. بعد گفت ایران و اسلام تمدن بزرگی در تاریخ علم داشته. گفتم چنین است. پرسید چه عهدی بزرگترین عهد علمی اسلام است. گفتم قرن چهارم هجری علوم یعنی ۱۱ میلادی [کذا: درست دهم میلادی]. گفت چطور؟ گفتم مسلمین از قرن دوم بتدریج با علوم آشنا شدند، ولی مدتی وقت به ترجمهٔ آثار یونانیها و رومیها و ایرانیها و سریانیها و غیره گذشته که غالباً همه از مآخذ یونانی است. بعد از شیوع این ترجمهها دوره ظهور بزرگانی میرسد که خود ابتکار و استادی داشتهاند و در فلسفه اشخاصی چون ابنسینا، در طب چون رازی در ریاضی چون ابوریحان ظاهر شده که کلام قدما را مورد نقد قرار داده، خود تجارب داشته و اظهار نظر مستقل داشته و مفاهیم خود را به اضافه نظرهای خاص خود بر آن افزودهاند. از کار سریانیها تحقیق کرد از کار مدرسه اسکندریه. خیلی خیلی از این تحقیقات لذت میبرد. بعد از مکتب اسپانی پرسید. شرحی گفته شد و تأثیر آنها در اروپائیها.
هم از مسئله دَوَران خون و عقاید قدما پرسید. من عقائد بقراط و محدودیت اطلاعات تشریحی او را و وسعت اطلاعات جالینوس را که در مکتب اسکندریه تحصیل تشریح کرده بود و در اسکندریه تشریح شایع و رایج بوده صحبت کردم. گفت اطبای مسلم و ایرانی تجارب داشتهاند؟ گفتم بلی مخصوصاً رازی از الکل و اسید سولفوريک و تجارب مریضحانهها و کلینیکی او صحبت شد که او را «مجرب» لقب دادهاند. از جمله گفتم که این تجربه بیشتر در عالم طب بوده سایر علوم بیشتر نظری و حتی نظری صرف بوده، از فيزيك ابوعلی که همان فيزيک ارسطو است صحبت شد. با آنکه من خیلی میل داشتم که هر چه بیشتر جواب سئوالات مرا بدهد تا به اینجا اینطور واقع شد که هی او سئوال میکرد. خیلی هم لذت میبرد و بیشتر رفیق و شکفته شد. اینجا از متد قدما صحبت کردم که بقراط میگفت طبیب باید دو بال داشته باشد یکی بال تجربه و مطالعه و دیگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد با يک بال نمیتوان طیران کرد. عقل و منطق باید معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه مؤید تعقل.
↓
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۲)
مردی متوسطالقامه چهارشانه با سبیل کلفت سفید، ریش تراشیده و موهای سفید به شکل آرتیستها قدری بلند و ژولیده، جلیقه پشمی کبودی در بر داشت. با تبسم پدرانهٔ بسیار ملیحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند. اطاق محقر کوچکی بود با قریب دویست جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و یادداشت در دو قفسه دیگر میز تحریر محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم میز کهنهٔ دیگری با يک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستیم و خیلی اظهار محبت کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسیدم با اینشتین چه زبان حرف بزنم فرانسه یا انگلیسی؟ گفت من نمیدانم فرانسه میداند یا انگلیزی حرف میزند و البته زبان او آلمانی است. به این مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی میپرسید که با شما انگلیزی حرف بزند یا فرانسه؟ گفت انگلیزی بهتر است. بعد گفت من هيچ یک را خوب نمیدانم، فقط اجبار مرا وادار کرد که انگلیزی حرف بزنم. گفتم شما کارهای لازمتر داشتهاید برای شما تحصیل زبان اتلاف وقت گرانبها است. گفت برای همه چنین است، اتلاف وقت است، زیرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است دیگر فرصت اتلاف وقت برای زبان ندارد. مسائل علمی ترجمهاش به یک زبان که انسان بداند آساده است. البته شعر و ادب موضوع دیگری است آنها قابل ترجمه نیستند و به ترجمه در نمیآیند و در ترجمه لطف خود را کم میکنند. ولی علم را آسان میتوان ترجمه کرد گفتم بلی من خیال میکردم فرانسه حرف میزنید زیرا در ترجمه حیات آناتول فرانس میخواندم که در برلن در ۱۹۲۱ از شما ملاقات کرد و مقداری با هم صحبت کردید. گفت بلی فرانسه آن وقت روانتر حرف میزدم و مترجمی در بین نبود. آناتول فرانس هم زبان دیگر نمیدانست. بعد گفت برای نویسنده زبان خارجی مضر است زیرا لطف زبان مادری او را مشوب میسازد، مخصوصا نویسنده نباید زبان خارجی بداند. گفتم شنیدم فرانس به شما گفته بود که امروز درست که حساب میکنم گوته را بزرگترین متفکرین میشمارم گفت بلی خوب یادم هست این را گفت و خیلی گوته را دوست داشت. بعد شرحی از فرانس صحبت کرد. گفت وقتی من او را دیدم خیلی پیر بود. بعد گفت همه چیز را خوب میدانست، مرد بزرگی بود بسیار مرد بزرگی بود. گفتم مبهماً در نظر دارم که از شخص دیگری هم مانند گوته خیلی تعریف کرده بود؟ گفت یادم نیست (گفته بود چون به عقب مینگرم سه چیز را در این دنیای بی سر و ته مایه تسلیت خاطر میشمرم) صنعت یونان، شعر راسين، عمق فکر گوته. گفتم صحبت علمی با شما کرد؟ گفت نه وارد جزئیات مسائل علمی نشدیم در کلیات حرف زدیم.
بعد گفت خیلی «راشنال» بود و شاید بیش از اندازه. بعد از من پرسید چه چیزهائی مورد علاقه زیاد شما است؟ گفتم من اساسا طبیبم و چیزی که زیاد جالب توجه من است تاریخ تمدن و علم است. گفت چه موضوع خوبی است. بعد گفت ایران و اسلام تمدن بزرگی در تاریخ علم داشته. گفتم چنین است. پرسید چه عهدی بزرگترین عهد علمی اسلام است. گفتم قرن چهارم هجری علوم یعنی ۱۱ میلادی [کذا: درست دهم میلادی]. گفت چطور؟ گفتم مسلمین از قرن دوم بتدریج با علوم آشنا شدند، ولی مدتی وقت به ترجمهٔ آثار یونانیها و رومیها و ایرانیها و سریانیها و غیره گذشته که غالباً همه از مآخذ یونانی است. بعد از شیوع این ترجمهها دوره ظهور بزرگانی میرسد که خود ابتکار و استادی داشتهاند و در فلسفه اشخاصی چون ابنسینا، در طب چون رازی در ریاضی چون ابوریحان ظاهر شده که کلام قدما را مورد نقد قرار داده، خود تجارب داشته و اظهار نظر مستقل داشته و مفاهیم خود را به اضافه نظرهای خاص خود بر آن افزودهاند. از کار سریانیها تحقیق کرد از کار مدرسه اسکندریه. خیلی خیلی از این تحقیقات لذت میبرد. بعد از مکتب اسپانی پرسید. شرحی گفته شد و تأثیر آنها در اروپائیها.
هم از مسئله دَوَران خون و عقاید قدما پرسید. من عقائد بقراط و محدودیت اطلاعات تشریحی او را و وسعت اطلاعات جالینوس را که در مکتب اسکندریه تحصیل تشریح کرده بود و در اسکندریه تشریح شایع و رایج بوده صحبت کردم. گفت اطبای مسلم و ایرانی تجارب داشتهاند؟ گفتم بلی مخصوصاً رازی از الکل و اسید سولفوريک و تجارب مریضحانهها و کلینیکی او صحبت شد که او را «مجرب» لقب دادهاند. از جمله گفتم که این تجربه بیشتر در عالم طب بوده سایر علوم بیشتر نظری و حتی نظری صرف بوده، از فيزيك ابوعلی که همان فيزيک ارسطو است صحبت شد. با آنکه من خیلی میل داشتم که هر چه بیشتر جواب سئوالات مرا بدهد تا به اینجا اینطور واقع شد که هی او سئوال میکرد. خیلی هم لذت میبرد و بیشتر رفیق و شکفته شد. اینجا از متد قدما صحبت کردم که بقراط میگفت طبیب باید دو بال داشته باشد یکی بال تجربه و مطالعه و دیگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد با يک بال نمیتوان طیران کرد. عقل و منطق باید معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه مؤید تعقل.
↓
@HistoryandMemory
👍6👏1
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۳)
خیلی این اصل را پسندید و از متد «استنتاج» و «استقراء» صحبت شد. گفت امروز زیاد به «پوزیتیویسم» اهمیت میدهند و منحصر به تجربه میکنند. بعد گفت این افراط است مسائلی هست که به تجربه در نمیآید و راه وصول به آن حقایق غیر از تجربه است. گفتم پس شما متد علمی آمریکائیها را خراب میشمارید؟ خندید و گفت بلی خوب دریافتید و درست اشاره کردید. علم مكانیک شده و فقط به منظور «عمل» در آمده، گفتم و فایده. گفت بلی که همان عمل است. بعد از «پراگماتیسم» ویلیام جمس و فلسفه عملی آمریکا حرف زده شد. خیلی خندید و گفت اگر از امریکائی بپرسی چنگال چیست؟ جواب میدهد: چیزی است که خوردن را تسهیل میکند. در حالیکه چنگال غیر از این است و طور دیگر باید تعریف شود.
مواظب بودم، در مسائل به حدی کلی قضیه و نقطه حساس را اشاره میکرد و مستقیم و درست انگشت را روی قضیه میگذاشت که علامت عالم پخته است. گفت باید عقل و منطق و سایر شعب معارف بشر را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی «این تو بشن» هم موضوع مهمی است. غالب مخترعین از راه واردات ذهنی به کشف رسیدهاند قبل از هر تجربهای. در این جا با ملایمت گفتم دکتر اینشتین من چند روز قبل که پرفسور هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای ملاقات و زیارت شما معین کرد خیلی خوشوقت شدم. ضمناً به حکم «تداعی معانی» چون بیاد شما و ملاقات شما بودم و قهراً بیاد تئوریها و عقاید علمی و مباحث شما افتادم شعری در فارسی به نظرم آمد که از شما بپرسم که چطور منطبق با اصل علمی است منتهی به شکل بحث یکنفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد برون در تاریخ ادبیات ایران شرح حال او و شعر او را نوشته. این مرد در قسمت اخیر قرن ۱۲ هجری مرده و او میگوید:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
و شعر را برای او ترجمه کردم.
گفت بلی همان قشنگی فکر قدما است و به حدی زود دریافت و با سبک مستقيم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که لذت بردم. گفت تصور میکنم میخواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بای همان ذره (ذی مقراطیس را نام برد) را که قدما میگفتند قابل قسمت نیست و جزء لا يتجزی، است این قدر اسرار در آن هست که همان کوچکترین شیئی عالم تصور باز آفتابی در آن خوابیده است. البته این حرف قشنگ متکی به عالم واقع و خارج و تجربه نیست. بعد از تئوری ذیمقراطیس و قدما حرف زد گفت چطور در جائی میشود ایستاد و گفت دیگر قابل قسمت نیست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. بعد صحبت از عرفا و تخیلات قشنگ آنها شد.
گفتم وقتی در مجله ای خواندم ملاقات شما و تاگور هندی را. گفت بلی گفتم خواندم که در مبحث «وحدت وجود» و «وجود کلی» با شما صحبت کرد گفت بلی گفتم تا،گور را چگونه دیدید؟ گفت: مرد خوش مشرب فهمیدهای بود با «دماغ باز» و «قلب صاف» ولی بعضیها با او بودند که او را وسیله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گیسوان و هیکل جذاب و لباس و زینتهای هندی و غیره. بعد با تبسم گفت همین در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد گفتم من غالب آثار او را خواندهام و از کتاب «دنیا و خانه» که او خوانده بود صحبت کردم. عقیده مرا پرسید گفت تاگور در آن کتاب به عقیدۀ سیاسی و اجتماعی ناسیونالیستهای هندی مخصوصاً گاندی حمله میکند و مقصود از «ساندیپ» هنگامهجو او است. تاگور معتقد است که تقلید ناسیونالیسم به عرف اروپائی برای هندی غلط است. هندی در صحنه تئاتر حیات بشری رل دیگری دارد. تاگور قبل از همه چیز و مافوق همه چیز شاعر پر تصور پرخواب و خیالی است و مرد دنیای عرفان است و حسن ترجمه او یعنی چون خود آثار خود را به انگلیسی ترجمه کرد و انگلیسیدان ماهری است کتب او را شناساند. گفتم من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنیای متفاوت عجیب میشمردم شما یک نفر اروپایی عالم به علوم تجربی و دقیق و ریاضی، اوشاعر پر خواب و خیال. گفت من هم اروپایی نیستم. گفتم ولی متد علمی شما گفت بلی صحیح است. اختلاف مشرب زیاد بود. پرسیدم دکتر شما همه عمر یعنی از اول شباب به مباحث ریاضی پرداخته اید. گفت نه، رياضي بلكه فيزیک. فقط علم ریاضی زبان و وسيلهٔ بيان فيزیکدان است. گفتم مقصودم این بود که تحصیل اونیورسیته شما از اول در این شعبه بوده؟ گفت بلی، حتی قبل از تحصیلات اونيورسيته من شیفته و سرگرم قوانين كلى فيزیک و اصول اولیه حكمت طبیعی بودم. بعد گفت بلی به متد اروپایی که ناگزیر در دائره «تخصص حِرَف» باید حرفه و فن خاصی را گرفت شیفته این بحت بودم، بلی عمر کوتاه است و یک نفر ناگزیر باید قوای خود را در یک رشته بکار بیندازد.
↓
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۳)
خیلی این اصل را پسندید و از متد «استنتاج» و «استقراء» صحبت شد. گفت امروز زیاد به «پوزیتیویسم» اهمیت میدهند و منحصر به تجربه میکنند. بعد گفت این افراط است مسائلی هست که به تجربه در نمیآید و راه وصول به آن حقایق غیر از تجربه است. گفتم پس شما متد علمی آمریکائیها را خراب میشمارید؟ خندید و گفت بلی خوب دریافتید و درست اشاره کردید. علم مكانیک شده و فقط به منظور «عمل» در آمده، گفتم و فایده. گفت بلی که همان عمل است. بعد از «پراگماتیسم» ویلیام جمس و فلسفه عملی آمریکا حرف زده شد. خیلی خندید و گفت اگر از امریکائی بپرسی چنگال چیست؟ جواب میدهد: چیزی است که خوردن را تسهیل میکند. در حالیکه چنگال غیر از این است و طور دیگر باید تعریف شود.
مواظب بودم، در مسائل به حدی کلی قضیه و نقطه حساس را اشاره میکرد و مستقیم و درست انگشت را روی قضیه میگذاشت که علامت عالم پخته است. گفت باید عقل و منطق و سایر شعب معارف بشر را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی «این تو بشن» هم موضوع مهمی است. غالب مخترعین از راه واردات ذهنی به کشف رسیدهاند قبل از هر تجربهای. در این جا با ملایمت گفتم دکتر اینشتین من چند روز قبل که پرفسور هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای ملاقات و زیارت شما معین کرد خیلی خوشوقت شدم. ضمناً به حکم «تداعی معانی» چون بیاد شما و ملاقات شما بودم و قهراً بیاد تئوریها و عقاید علمی و مباحث شما افتادم شعری در فارسی به نظرم آمد که از شما بپرسم که چطور منطبق با اصل علمی است منتهی به شکل بحث یکنفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد برون در تاریخ ادبیات ایران شرح حال او و شعر او را نوشته. این مرد در قسمت اخیر قرن ۱۲ هجری مرده و او میگوید:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
دلِ هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
و شعر را برای او ترجمه کردم.
گفت بلی همان قشنگی فکر قدما است و به حدی زود دریافت و با سبک مستقيم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که لذت بردم. گفت تصور میکنم میخواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بای همان ذره (ذی مقراطیس را نام برد) را که قدما میگفتند قابل قسمت نیست و جزء لا يتجزی، است این قدر اسرار در آن هست که همان کوچکترین شیئی عالم تصور باز آفتابی در آن خوابیده است. البته این حرف قشنگ متکی به عالم واقع و خارج و تجربه نیست. بعد از تئوری ذیمقراطیس و قدما حرف زد گفت چطور در جائی میشود ایستاد و گفت دیگر قابل قسمت نیست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. بعد صحبت از عرفا و تخیلات قشنگ آنها شد.
گفتم وقتی در مجله ای خواندم ملاقات شما و تاگور هندی را. گفت بلی گفتم خواندم که در مبحث «وحدت وجود» و «وجود کلی» با شما صحبت کرد گفت بلی گفتم تا،گور را چگونه دیدید؟ گفت: مرد خوش مشرب فهمیدهای بود با «دماغ باز» و «قلب صاف» ولی بعضیها با او بودند که او را وسیله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گیسوان و هیکل جذاب و لباس و زینتهای هندی و غیره. بعد با تبسم گفت همین در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد گفتم من غالب آثار او را خواندهام و از کتاب «دنیا و خانه» که او خوانده بود صحبت کردم. عقیده مرا پرسید گفت تاگور در آن کتاب به عقیدۀ سیاسی و اجتماعی ناسیونالیستهای هندی مخصوصاً گاندی حمله میکند و مقصود از «ساندیپ» هنگامهجو او است. تاگور معتقد است که تقلید ناسیونالیسم به عرف اروپائی برای هندی غلط است. هندی در صحنه تئاتر حیات بشری رل دیگری دارد. تاگور قبل از همه چیز و مافوق همه چیز شاعر پر تصور پرخواب و خیالی است و مرد دنیای عرفان است و حسن ترجمه او یعنی چون خود آثار خود را به انگلیسی ترجمه کرد و انگلیسیدان ماهری است کتب او را شناساند. گفتم من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنیای متفاوت عجیب میشمردم شما یک نفر اروپایی عالم به علوم تجربی و دقیق و ریاضی، اوشاعر پر خواب و خیال. گفت من هم اروپایی نیستم. گفتم ولی متد علمی شما گفت بلی صحیح است. اختلاف مشرب زیاد بود. پرسیدم دکتر شما همه عمر یعنی از اول شباب به مباحث ریاضی پرداخته اید. گفت نه، رياضي بلكه فيزیک. فقط علم ریاضی زبان و وسيلهٔ بيان فيزیکدان است. گفتم مقصودم این بود که تحصیل اونیورسیته شما از اول در این شعبه بوده؟ گفت بلی، حتی قبل از تحصیلات اونيورسيته من شیفته و سرگرم قوانين كلى فيزیک و اصول اولیه حكمت طبیعی بودم. بعد گفت بلی به متد اروپایی که ناگزیر در دائره «تخصص حِرَف» باید حرفه و فن خاصی را گرفت شیفته این بحت بودم، بلی عمر کوتاه است و یک نفر ناگزیر باید قوای خود را در یک رشته بکار بیندازد.
↓
@HistoryandMemory
👍5
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۴)
گفتم شما آراء فلسفۀ خاصی که مؤسس بر فيزيک و مباحث خودتان باشد نوشتهاید؟ گفت نه. به این مناسبت گفتم هانری پوانکاره عالم فرانسوی کتبی نوشت برای اینکه نظرهای خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهای او استفاده ببرند، من کتب او را خواندهام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد، گفت مرد بسیار بزرگی بود نظیر نداشت. و چون گفتم که کتابهای «علم و فرض» و «ارزش علم » را برای عوام نوشت، گفت شما آن دو کتاب را برای عوام میدانید، کتاب خواص است مخصوصاً کتاب خیلی خوب او «علم و فرض» است. بعد گفت ولی پوانکاره خیلی «پوزیتیویست» بود. در اینجا تأملی کرد و گفت «پوزیتیویسم» به معنائی که من میگویم. گفتم بلی ملتفت شدم مقصود این است که تنها راه وصول به حقیقت را «تجربه» میداند. با تبسم پدرانه و خیلی شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد. بعد گفت بلی تجربه را تنها و تنها راه وصول به «حقیقت» میشمرد. گفت تجربه تنها راه وصول به حقایقی است، که ممکن است تسلیم آن شویم نه اینکه ماورای تجربه حقیقی نیست بسیاری از حقایق به تجربه در نمیآیند، عقل ما، قلب ما، به آن نمیرسد. دوباره پرسیدم که کتابی ننوشتهاید؟ گفت نه. گفتم چند روز قبل در مجلهای مقالهای از شما خواندم راجع به بمب اتومیک. من دوبار مقاله شما را به دقت خواندم، شما در آنجا دولت جهانی پیشنهاد میکنید خواستم قدری توضیح بدهید مقصود شما چیست؟ توضیح داد که میگویم سه دولت نمرۀ اول امریکا و روسیه و انگليس یک قسم مؤسسه قضائی و حکومتی دائر کنند برای حل مشکلات. گفتم این را عملی میدانید؟ گفت من آنجا گفتهام اگر نکنید منجر به جنگ میشود، و این جنگ غیر از جنگهای پیش است. خرابی آن خیلی بیش از تصور است. از اینجا صحبت به حوادث دنیا و جنگ و صلح و حقوق بشر و اقسام حکومتها افتاد. دمکراسی را بهترین حکومت ها میدانست که صدمهاش کمتر است ضمناً از دمکراسی هم نقادی كرد كه یک فرد عادی يا یک نفر آدم متوسط يا یک نفر متنفذ را كه نفوذش از راه تولید یا ثروت یا پارتیبازی است انتخاب میکنند، بعد گفت با این حال بهتر است زیرا اگر ما حکومت اریستوکراسی (به معنای طبقه ممتاز جامعه در علم یا شئون دیگر) برقرار کنیم طولی نمیکشد فساد در اریستوکراسی رخنه پیدا میکند و بعد معلوم نیست چه بشود. اولیگارشی همین مفاسد را دارد باز دموکراسی کم ضررتر است. بعد از بدی اوضاع و احوال حاضر و خطر جنگ و کذب و نفاق و ریای شایع و بیمعنی بودن كلمات و غیره و غیره صحبت شد. از یونان صحبت کرد که چون اختلافات خود را در بین خود نتوانستند حل کنند منقرض شدند. حالا هم اگر اختلافات را حل نکنند قریباً خیلی زود به جنگ خواهد کشید. بعد پرسیدم مسافرت به شرق کردهاید؟ گفت خیلی کم سفری به شرق اقصی (ژاپن) رفتم و از هند گذشتم اما خیلی مختصر صحبت از ایران و آب و هوای آن شد گفت تهران هوای آن خشک است، گفتم بلی ارتفاع تهران این است و خشک است. گفت چه قدر این هوا برای من خوب است دلم میخواهد در ایران باشم. گفتم همۀ ایرانیان مقدم شما را گرامی خواهند شمرد. شرقی و مخصوصاً ایرانی شما را با تجلیل دوست خواهند داشت و سعادتی خواهد بود. ضمناً آسمان صاف قشنگ خوبی هم داریم که متناسب به تفکرات علمی شما است. خیلی خندید و خوشش میآمد. دو ساعت و نیم تمام در محضر این مرد بزرگ بودم. انگلیسی را با لهجه آلمانی ولی روان و خوب و عالمانه حرف میزند منتهی آهسته.
↓
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۴)
گفتم شما آراء فلسفۀ خاصی که مؤسس بر فيزيک و مباحث خودتان باشد نوشتهاید؟ گفت نه. به این مناسبت گفتم هانری پوانکاره عالم فرانسوی کتبی نوشت برای اینکه نظرهای خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهای او استفاده ببرند، من کتب او را خواندهام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد، گفت مرد بسیار بزرگی بود نظیر نداشت. و چون گفتم که کتابهای «علم و فرض» و «ارزش علم » را برای عوام نوشت، گفت شما آن دو کتاب را برای عوام میدانید، کتاب خواص است مخصوصاً کتاب خیلی خوب او «علم و فرض» است. بعد گفت ولی پوانکاره خیلی «پوزیتیویست» بود. در اینجا تأملی کرد و گفت «پوزیتیویسم» به معنائی که من میگویم. گفتم بلی ملتفت شدم مقصود این است که تنها راه وصول به حقیقت را «تجربه» میداند. با تبسم پدرانه و خیلی شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد. بعد گفت بلی تجربه را تنها و تنها راه وصول به «حقیقت» میشمرد. گفت تجربه تنها راه وصول به حقایقی است، که ممکن است تسلیم آن شویم نه اینکه ماورای تجربه حقیقی نیست بسیاری از حقایق به تجربه در نمیآیند، عقل ما، قلب ما، به آن نمیرسد. دوباره پرسیدم که کتابی ننوشتهاید؟ گفت نه. گفتم چند روز قبل در مجلهای مقالهای از شما خواندم راجع به بمب اتومیک. من دوبار مقاله شما را به دقت خواندم، شما در آنجا دولت جهانی پیشنهاد میکنید خواستم قدری توضیح بدهید مقصود شما چیست؟ توضیح داد که میگویم سه دولت نمرۀ اول امریکا و روسیه و انگليس یک قسم مؤسسه قضائی و حکومتی دائر کنند برای حل مشکلات. گفتم این را عملی میدانید؟ گفت من آنجا گفتهام اگر نکنید منجر به جنگ میشود، و این جنگ غیر از جنگهای پیش است. خرابی آن خیلی بیش از تصور است. از اینجا صحبت به حوادث دنیا و جنگ و صلح و حقوق بشر و اقسام حکومتها افتاد. دمکراسی را بهترین حکومت ها میدانست که صدمهاش کمتر است ضمناً از دمکراسی هم نقادی كرد كه یک فرد عادی يا یک نفر آدم متوسط يا یک نفر متنفذ را كه نفوذش از راه تولید یا ثروت یا پارتیبازی است انتخاب میکنند، بعد گفت با این حال بهتر است زیرا اگر ما حکومت اریستوکراسی (به معنای طبقه ممتاز جامعه در علم یا شئون دیگر) برقرار کنیم طولی نمیکشد فساد در اریستوکراسی رخنه پیدا میکند و بعد معلوم نیست چه بشود. اولیگارشی همین مفاسد را دارد باز دموکراسی کم ضررتر است. بعد از بدی اوضاع و احوال حاضر و خطر جنگ و کذب و نفاق و ریای شایع و بیمعنی بودن كلمات و غیره و غیره صحبت شد. از یونان صحبت کرد که چون اختلافات خود را در بین خود نتوانستند حل کنند منقرض شدند. حالا هم اگر اختلافات را حل نکنند قریباً خیلی زود به جنگ خواهد کشید. بعد پرسیدم مسافرت به شرق کردهاید؟ گفت خیلی کم سفری به شرق اقصی (ژاپن) رفتم و از هند گذشتم اما خیلی مختصر صحبت از ایران و آب و هوای آن شد گفت تهران هوای آن خشک است، گفتم بلی ارتفاع تهران این است و خشک است. گفت چه قدر این هوا برای من خوب است دلم میخواهد در ایران باشم. گفتم همۀ ایرانیان مقدم شما را گرامی خواهند شمرد. شرقی و مخصوصاً ایرانی شما را با تجلیل دوست خواهند داشت و سعادتی خواهد بود. ضمناً آسمان صاف قشنگ خوبی هم داریم که متناسب به تفکرات علمی شما است. خیلی خندید و خوشش میآمد. دو ساعت و نیم تمام در محضر این مرد بزرگ بودم. انگلیسی را با لهجه آلمانی ولی روان و خوب و عالمانه حرف میزند منتهی آهسته.
↓
@HistoryandMemory
👍2
↑
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۵)
بسیار ساده و بیپیرایه و خاضع اما با ابهت يک نفر پیشوا و استاد که طبیعی او است. سر و صورت او بسیار بسیار قشنگ است. پیشانی باز، چشمان فریبنده و قیافهٔ جذاب و بزرگ منش. در یکی از قفسههای همان اوراق، ویولونی بود که بعد هرتسفلد گفت ساز میزند و خوب موسیقی میفهمد و دوست دارد. بعد گفتم من نفیسترین وقتها را گرفتهام. برای من مایۀ کمال لذت و خوشی است که شما را زیارت کردم و امیدوارم در آینده هم موفق شوم. و چون گفتم که وقت عزیز شما را گرفتم گفت ابداً چنین نگوئید، خیلی خیلی من لذت بردم باز هم بیائید و من از ملاقات شما مسرور میشوم. در ضمن چای هم همان خانم منشی او آورد. خود اینشتین (پیپ) چیق میکشید، من هم سیگار میکشیدم. موقع حرکت دست داد و در را باز کرد و دنبال ما روان شد. هرچه اصرار کردم که بین هوای داخل اطاق و راهرو اختلاف است خوب است تشریف نیاورید، گفت نه باید راه نشان بدهم. گفتم راه واضح است. گفت نه باید با شما بیایم. آمد و در راهرو باز صحبت ایران و هوا کرد و خیلی از ملاقات اظهار مسرت کرد. دوباره با کمال محبت دست داد و در حیاط را باز کرد و تا ما دور شدیم در باز بود و تواضع میکرد. در طی صحبت واقعاً متذکر بودم - که سعادتی است که دقائقی همدم یکی از اکابر علم بشر که در صف اول علمای جميع قرار دارد واقعم و خدا را شکر میکردم، همنشینی مقبلان چون کیمیا است. همان دیدن این ارواح مکرم سعادتی است که باید به فال نيک گرفت و توشه حیات شمرد. این مرد بزرگ واضع تئوری «نسبیت» و «بعد چهارم» و «مجدد هندسه اقلیدس» «تعیین کننده وزن نور» «عقیده به اینکه هر چه هست انرژی است» واضع «نظریه جدید ذره و اتم» «انرژی آتم» و غیره و غیره که او را هم صف و گاهی مقدم بر کپلرها و گالیلهها و نیوتنها و لاپلاسها قرار داده در سادگی زندگی و فروتنی حکم یکی از آحاد عادی ناس را دارد. ساعت شش با اتومبیل هرتسفلد به ستاسیون آمده حرکت کردم و ساعت ۱۱/۵ به واشنگتن رسیدم. روز بسیار بسیار خوش و مبارک و فراموش نشدنی بود».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی، جلد دوم، به کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۱۵۶-۱۶۸.
@HistoryandMemory
▪️دیدار قاسم غنی با هرتسفلد و اینتشتین (۵)
بسیار ساده و بیپیرایه و خاضع اما با ابهت يک نفر پیشوا و استاد که طبیعی او است. سر و صورت او بسیار بسیار قشنگ است. پیشانی باز، چشمان فریبنده و قیافهٔ جذاب و بزرگ منش. در یکی از قفسههای همان اوراق، ویولونی بود که بعد هرتسفلد گفت ساز میزند و خوب موسیقی میفهمد و دوست دارد. بعد گفتم من نفیسترین وقتها را گرفتهام. برای من مایۀ کمال لذت و خوشی است که شما را زیارت کردم و امیدوارم در آینده هم موفق شوم. و چون گفتم که وقت عزیز شما را گرفتم گفت ابداً چنین نگوئید، خیلی خیلی من لذت بردم باز هم بیائید و من از ملاقات شما مسرور میشوم. در ضمن چای هم همان خانم منشی او آورد. خود اینشتین (پیپ) چیق میکشید، من هم سیگار میکشیدم. موقع حرکت دست داد و در را باز کرد و دنبال ما روان شد. هرچه اصرار کردم که بین هوای داخل اطاق و راهرو اختلاف است خوب است تشریف نیاورید، گفت نه باید راه نشان بدهم. گفتم راه واضح است. گفت نه باید با شما بیایم. آمد و در راهرو باز صحبت ایران و هوا کرد و خیلی از ملاقات اظهار مسرت کرد. دوباره با کمال محبت دست داد و در حیاط را باز کرد و تا ما دور شدیم در باز بود و تواضع میکرد. در طی صحبت واقعاً متذکر بودم - که سعادتی است که دقائقی همدم یکی از اکابر علم بشر که در صف اول علمای جميع قرار دارد واقعم و خدا را شکر میکردم، همنشینی مقبلان چون کیمیا است. همان دیدن این ارواح مکرم سعادتی است که باید به فال نيک گرفت و توشه حیات شمرد. این مرد بزرگ واضع تئوری «نسبیت» و «بعد چهارم» و «مجدد هندسه اقلیدس» «تعیین کننده وزن نور» «عقیده به اینکه هر چه هست انرژی است» واضع «نظریه جدید ذره و اتم» «انرژی آتم» و غیره و غیره که او را هم صف و گاهی مقدم بر کپلرها و گالیلهها و نیوتنها و لاپلاسها قرار داده در سادگی زندگی و فروتنی حکم یکی از آحاد عادی ناس را دارد. ساعت شش با اتومبیل هرتسفلد به ستاسیون آمده حرکت کردم و ساعت ۱۱/۵ به واشنگتن رسیدم. روز بسیار بسیار خوش و مبارک و فراموش نشدنی بود».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی، جلد دوم، به کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۱۵۶-۱۶۸.
@HistoryandMemory
👍3
«سهشنبه اول ژانویه
دیروز در ایستگاه که منتظر ترن بودم باد کلاهم را برد و اگر چه کلاه گشادی است ولی آسمان را کلاه خود قرار داده به واشنگتن آمدم. امروز صبح کلاهی فراخور سر خودم به دست آورده ظهر با خانم آقای آرام و آقای یاور فرزانگان ناهاری خورده، شب خدمت آقای دکتر دفتری و خانم به وصف سفر پرینستون مشغول بودم. کاغذی به هرتسفلد نوشتم.
پنجشنبه ۳ ژانویه ۱۹۴۶ مطابق ۱۳ دی ۱۳۲۴ هجری شمسی (۲۹ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری)
امروز کاغذی به اینشتین نوشتم برای اظهار تشکر و ابراز سپاسگزاری از ملاقات او».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی(۲)، ص ۱۶۸.
@HistoryandMemory
دیروز در ایستگاه که منتظر ترن بودم باد کلاهم را برد و اگر چه کلاه گشادی است ولی آسمان را کلاه خود قرار داده به واشنگتن آمدم. امروز صبح کلاهی فراخور سر خودم به دست آورده ظهر با خانم آقای آرام و آقای یاور فرزانگان ناهاری خورده، شب خدمت آقای دکتر دفتری و خانم به وصف سفر پرینستون مشغول بودم. کاغذی به هرتسفلد نوشتم.
پنجشنبه ۳ ژانویه ۱۹۴۶ مطابق ۱۳ دی ۱۳۲۴ هجری شمسی (۲۹ محرم ۱۳۹۵ هجری قمری)
امروز کاغذی به اینشتین نوشتم برای اظهار تشکر و ابراز سپاسگزاری از ملاقات او».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی(۲)، ص ۱۶۸.
@HistoryandMemory
👍1