📘اسامه محمد فهمي صدیق، حركات الفكرية والمذهبية في إيران من الفتح الإسلامی حتى منتصف القرن الثالث الهجری/ التاسع الميلادی، درعا: نورحوران للدراسات والنشر والتراث، ۲۰۲۴.
#تازه_ها #تاریخ_ایران
#حرکتهای_فکری #خوارج #شیعه
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
#تازه_ها #تاریخ_ایران
#حرکتهای_فکری #خوارج #شیعه
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📕 غلامحسین یوسفی، أبومسلم حاکم خراسان، ترجمة سامي محمد المرسي، درعا: نورحوران للدراسات والنشر والتراث، ۳۰۲۴.
➿ ترجمهٔ عربی کتاب ابومسلم سردار خراسان نوشتهٔ زندهیاد استاد غلامحسین یوسفی. نمیدانم چرا به نامخانوادگی استاد محمد! را افزودهاند. به نظرم «حاکم» معادل دقیقی برای «سردار» نیست شاید «قائد» یا «زعیم» بهتر باشد.
#تازه_ها #ابومسلم
#ترجمه_از_فارسی_به_عربی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
➿ ترجمهٔ عربی کتاب ابومسلم سردار خراسان نوشتهٔ زندهیاد استاد غلامحسین یوسفی. نمیدانم چرا به نامخانوادگی استاد محمد! را افزودهاند. به نظرم «حاکم» معادل دقیقی برای «سردار» نیست شاید «قائد» یا «زعیم» بهتر باشد.
#تازه_ها #ابومسلم
#ترجمه_از_فارسی_به_عربی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3🕊1
▪️ شبیه یعنی چه؟
در این روزهای بسیار سرد، بازار مشابهتیابی میان پدیدههای اکنونی با پدیدههای تاریخی بسیار گرم است. توضیح پدیدهها با اشاره به نمونههای مشابه در تاریخ احتمالاً عمری به اندازه خود تاریخ داشته باشد. همه هم از آن بهره میبرند تا بگویند قضیه از چه قرار است. گویا خواص و عوام، متخصص و غیرمتخصص، تاریخدان و تاریخندان از یافتن شباهتها خوششان میآید! در همین ایران معاصر، کموبیش همهٔ بازیگران صدر اسلام نمونه مشابهی داشتهاند: از ابوذر و ابوجهل گرفته تا عمّار و عمروعاص و ابوموسی اشعری.
در تازهترین نمونه از این شبیهیابیها داریوش کریمی در بیبیسی فارسی (اینجا) یادداشتی نوشته و کوشیده میان اسما اسد، همسر بشار اسد، و فرح پهلوی، همسر محمدرضا شاه، مشابهتیابی کند. این شبیهسازی، درست یا نادرست، هواداران خاندان پهلوی را خوش نیامده و ایکس فارسی پرشده از هشتک #بی_بی_سی_پی_پی_خورد!
در نمونهای دیگر، چند روز پیش، دو چهره شناختهشده سیاسی، محمد سرافراز و حمیدرضا جلاییپور شرایط امروز ایران را با دو رویداد جنگی در دهه شصت مشابه دانستهاند! (اینجا) محمد سرافراز گفته: «شرایط امروز مشابه بعد از عملیات کربلای ۵ است، که بیشترین تلفات را داشتیم». از دیدگاه حمیدرضا جلاییپور: «شرایط امروز مشابه شرایط ماقبل از دستدادن فاو است».
در گفتار عوام و خواص این شبیهیابیها همیشه بوده؛ جلوی دهان مردم را هم نمیشود گرفت. اگرچه بهتر است که سیاستمداران از آن پرهیز کنند، چرا که دامان خودشان را هم میگیرد! امّا آیا تاریخنویسان هم حق دارند که در تاریخنویسی از این الگو بهره ببرند؟
پاسخ به این پرسش را میتوانید در فصل دوم از کفش سرخ خلیفه: فن بیان و مسئلهٔ منابع در تاریخ اجتماعی (نوشتهٔ ابراهیم موسیپور بشلی، نگارستان اندیشه، ۱۴۰۲) بیابید (بهویژه بنگرید به صفحههای ۹۸ - ۱۰۸ زیر عنوان شبیه یعنی چه؟). در جایی از بحث زیر عنوان تشابه یا تداعی؟ دکتر موسیپور جنبهای از این مسئله را به روشنی بیان کرده:
«اینکه با دیدن عناصری در یک پدیده به «یاد» پدیدهای دیگر بیفتیم و یا به یاد عناصری در یک پدیده دیگر بیفتیم، فرق دارد با اینکه بگوییم این پدیده با آن پدیده مشابه است یا این عناصر این پدیده مشابهاند با آن عناصر آن پدیده. درواقع، گزارههای حاکی از شباهت دو چیز متفاوتاند با گزارههای حاکی از اینکه دیدن اولی، دومی را تداعی کند. تداعی فرایندی روانی و ذهنی است؛ ...تداعی به اذهان وابسته است، ولی شباهت در عالم واقع اتفاق میافتد و امری واقعی است و باید همه اذهان یا اکثر ناظران بتوانند شباهت دو چیز را تأیید کنند، وگرنه شباهتی در واقع وجود ندارد و امری قابل بررسی تاریخی نیست».
▫️ معصومعلی پنجه
۲۷ آذر ۱۴۰۳ | کوی اخلاص [در زمهریر روزهای تعطیل چسبیده به شوفاژ ]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
در این روزهای بسیار سرد، بازار مشابهتیابی میان پدیدههای اکنونی با پدیدههای تاریخی بسیار گرم است. توضیح پدیدهها با اشاره به نمونههای مشابه در تاریخ احتمالاً عمری به اندازه خود تاریخ داشته باشد. همه هم از آن بهره میبرند تا بگویند قضیه از چه قرار است. گویا خواص و عوام، متخصص و غیرمتخصص، تاریخدان و تاریخندان از یافتن شباهتها خوششان میآید! در همین ایران معاصر، کموبیش همهٔ بازیگران صدر اسلام نمونه مشابهی داشتهاند: از ابوذر و ابوجهل گرفته تا عمّار و عمروعاص و ابوموسی اشعری.
در تازهترین نمونه از این شبیهیابیها داریوش کریمی در بیبیسی فارسی (اینجا) یادداشتی نوشته و کوشیده میان اسما اسد، همسر بشار اسد، و فرح پهلوی، همسر محمدرضا شاه، مشابهتیابی کند. این شبیهسازی، درست یا نادرست، هواداران خاندان پهلوی را خوش نیامده و ایکس فارسی پرشده از هشتک #بی_بی_سی_پی_پی_خورد!
در نمونهای دیگر، چند روز پیش، دو چهره شناختهشده سیاسی، محمد سرافراز و حمیدرضا جلاییپور شرایط امروز ایران را با دو رویداد جنگی در دهه شصت مشابه دانستهاند! (اینجا) محمد سرافراز گفته: «شرایط امروز مشابه بعد از عملیات کربلای ۵ است، که بیشترین تلفات را داشتیم». از دیدگاه حمیدرضا جلاییپور: «شرایط امروز مشابه شرایط ماقبل از دستدادن فاو است».
در گفتار عوام و خواص این شبیهیابیها همیشه بوده؛ جلوی دهان مردم را هم نمیشود گرفت. اگرچه بهتر است که سیاستمداران از آن پرهیز کنند، چرا که دامان خودشان را هم میگیرد! امّا آیا تاریخنویسان هم حق دارند که در تاریخنویسی از این الگو بهره ببرند؟
پاسخ به این پرسش را میتوانید در فصل دوم از کفش سرخ خلیفه: فن بیان و مسئلهٔ منابع در تاریخ اجتماعی (نوشتهٔ ابراهیم موسیپور بشلی، نگارستان اندیشه، ۱۴۰۲) بیابید (بهویژه بنگرید به صفحههای ۹۸ - ۱۰۸ زیر عنوان شبیه یعنی چه؟). در جایی از بحث زیر عنوان تشابه یا تداعی؟ دکتر موسیپور جنبهای از این مسئله را به روشنی بیان کرده:
«اینکه با دیدن عناصری در یک پدیده به «یاد» پدیدهای دیگر بیفتیم و یا به یاد عناصری در یک پدیده دیگر بیفتیم، فرق دارد با اینکه بگوییم این پدیده با آن پدیده مشابه است یا این عناصر این پدیده مشابهاند با آن عناصر آن پدیده. درواقع، گزارههای حاکی از شباهت دو چیز متفاوتاند با گزارههای حاکی از اینکه دیدن اولی، دومی را تداعی کند. تداعی فرایندی روانی و ذهنی است؛ ...تداعی به اذهان وابسته است، ولی شباهت در عالم واقع اتفاق میافتد و امری واقعی است و باید همه اذهان یا اکثر ناظران بتوانند شباهت دو چیز را تأیید کنند، وگرنه شباهتی در واقع وجود ندارد و امری قابل بررسی تاریخی نیست».
▫️ معصومعلی پنجه
۲۷ آذر ۱۴۰۳ | کوی اخلاص [در زمهریر روزهای تعطیل چسبیده به شوفاژ ]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍10
▪️مسافر شب یلدا
✍ قنبرعلی رودگر
الآن درست یادمه، آذر ماه ۱۳۷۵ بود، منتهاالیه غروب آن روز شب یلدا بود. تعاونی سیار! بنیاد مقداری آجیل عرضه میکرد و همکارای بنیاد با دستانی پر از بستههای آجیل از ترس راهبندان شب یلدا، زودتر از روزای دیگر از اداره خارج میشدند. موقع خدافظی خوشوبش و خندهای میکردند. من ولی چشمم خیره مونده بود به چشای امان الله سلطانی، نگهبان و سرایدار تنهای اداره که از افغانستان به فلسطین پناه آورده بود. منظورم میدون فلسطینه! و بنیاد دایرةالمعارفی که اونجاس [بود]. دلم از تنهاییش بدرد اومد. چون خودم هم مرد تنهای شب بودم و به همین خاطر حالوروزشو یا شبشو درک میکردم. شبش با همین ذوق و سواد ناچیزم این سطور رو با یاد او نوشتم.
الآن به نظرم رسید این یا بهتره بگم اون چن بیتو تقدیم کنم به همهی مجردهای تنها و همهی متاهلهای تنها. امید که آدمها به رفع تنهایی همدیگه کمک کنند:
مسافر شب یلدا
من از نگاه تو دانستم در آن غروب شب یلدا
درست مثل خودم هستی درست مثل خودم: تنها
من و تو ساز هماهنگیم حریف زخمهی دلسنگیم
همیشه روز تو شبرنگ است هماره هر شب من یلدا
من و تو داروندارمان چقدر اندک و بسیار است
دلی به نازکی شبنم غمی به گسترهی دریا
کنون که چشم کسی دیگر به انتظارِ تو بر در نیست
بزن به حلقهی تنهایی برو به دیدن یک رؤیا!
وگر که رهزن بیخوابی به راه خواب تو زد برخیز
سوار اسب خیالت شو بزن به کوه و بیابان، یا↘
ز راه درهی پیچاپیچ ز جَنب جنگل بی ساحل
برو ز شهر شباهنگام به سمت دهکدهی نیما
همو که موج صفت سیلی به هر دو گونهی ساحل زد
عتاب کرد به آرامش خطاب کرد به آدمها ...
▫️استاد رودگر این یادداشت را در ۲۹ آذر ۱۳۹۲ در صفحهٔ فیسبوک خود منتشر ساختهاند.
#خاطرات_دوستان #قنبرعلی_رودگر
#بنیاد_دایرةالمعارف_اسلامی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
✍ قنبرعلی رودگر
الآن درست یادمه، آذر ماه ۱۳۷۵ بود، منتهاالیه غروب آن روز شب یلدا بود. تعاونی سیار! بنیاد مقداری آجیل عرضه میکرد و همکارای بنیاد با دستانی پر از بستههای آجیل از ترس راهبندان شب یلدا، زودتر از روزای دیگر از اداره خارج میشدند. موقع خدافظی خوشوبش و خندهای میکردند. من ولی چشمم خیره مونده بود به چشای امان الله سلطانی، نگهبان و سرایدار تنهای اداره که از افغانستان به فلسطین پناه آورده بود. منظورم میدون فلسطینه! و بنیاد دایرةالمعارفی که اونجاس [بود]. دلم از تنهاییش بدرد اومد. چون خودم هم مرد تنهای شب بودم و به همین خاطر حالوروزشو یا شبشو درک میکردم. شبش با همین ذوق و سواد ناچیزم این سطور رو با یاد او نوشتم.
الآن به نظرم رسید این یا بهتره بگم اون چن بیتو تقدیم کنم به همهی مجردهای تنها و همهی متاهلهای تنها. امید که آدمها به رفع تنهایی همدیگه کمک کنند:
مسافر شب یلدا
من از نگاه تو دانستم در آن غروب شب یلدا
درست مثل خودم هستی درست مثل خودم: تنها
من و تو ساز هماهنگیم حریف زخمهی دلسنگیم
همیشه روز تو شبرنگ است هماره هر شب من یلدا
من و تو داروندارمان چقدر اندک و بسیار است
دلی به نازکی شبنم غمی به گسترهی دریا
کنون که چشم کسی دیگر به انتظارِ تو بر در نیست
بزن به حلقهی تنهایی برو به دیدن یک رؤیا!
وگر که رهزن بیخوابی به راه خواب تو زد برخیز
سوار اسب خیالت شو بزن به کوه و بیابان، یا↘
ز راه درهی پیچاپیچ ز جَنب جنگل بی ساحل
برو ز شهر شباهنگام به سمت دهکدهی نیما
همو که موج صفت سیلی به هر دو گونهی ساحل زد
عتاب کرد به آرامش خطاب کرد به آدمها ...
▫️استاد رودگر این یادداشت را در ۲۹ آذر ۱۳۹۲ در صفحهٔ فیسبوک خود منتشر ساختهاند.
#خاطرات_دوستان #قنبرعلی_رودگر
#بنیاد_دایرةالمعارف_اسلامی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍10👏4❤3
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
رشت. خانهی ترابی.🍀 عکس و وصف از کوروش رنجبر در ایکس
...
این جارو بعد از مدتی که همین جا زیر باران و آفتاب مانده بود از دل ساقههای مرطوبش علف رشد کرد. اولین بار هفت سال پیش در اینستاگرام گذاشته بودم.
ای کاش که جای آرمیدن بودی🌱 خیام
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤6
▪️ گفتوگوی شاهرخ مسکوب با پسرش اردشیر: ۲۹ آذر ۱۳۵۷
«دیروز با اردشیر مفصل صحبت کردیم. جای افلاطون خالی. اگر بود از همین گفتوگو رسالهای فلسفی درمیآمد که در عین حال نشاندهنده وضع روحی و نگرانیهای فکری و اجتماعی بسیاری از مردم ما میبود. اما چون من افلاطون نیستم از این چند سطر که مینویسم چیزی درنمیآید.
روی هم رفته حرف اردشیر این بود که آیا در این شرایط در خارج ماندن و تماشا کردن درست است. مردم دارند میسوزند و ما از دور هم دستی بر آتش نداریم. از طرف دیگر درس هم نمیتوانم بخوانم. خیلی از بچهها برگشتهاند به ایران، برای فعالیت در سازمانی دست چپی، نمیدانم چه سازمانی و به طور دقیق با چه هدفهایی. من دلم میخواهد برگردم و با آنها تماس بگیرم و در سازمانشان عضو شوم و فعالیت کنم و در عمل ببینم چه میخواهند و چه میکنند.
جواب من این بود که حال تو را حس میکنم. من که پنجاه و چند سالهام آرام ندارم تا چه رسد به تو که جوانِ جوانی. نمیتوانم تو را منع کنم و نصایح پدرانه به خوردت بدهم. گفت چون از این کارها نمیکنی درست به همین علت من هم با تو مشورت میکنم. گفتم فقط میتوانم تجربه خودم را برایت بگویم. گفت همین را میخواهم.
سال ۱۳۲۷ بود. لیسانس حقوق را گرفته بودم. دکتر ـ عمویم ـ وحشتزده بود که تودهای شده و فعال هم هستی. میخواست مرا از محیط دور کند. اصرار داشت که خرج تحصیل مرا بدهد و من بروم فرانسه. قرض بدهد و وقتی برگشتم پس بدهم، به تدریج. مامان هم از ترس خطر با پیشنهاد عمو موافقت کرده بود. به حزب گفتم، جواب دادند که سنگر را ترک میکنی. نکردم، ماندم و پشیمان نشدم. تا سال ۳۴ که به زندان افتادم و در زندان چیزهایی فراوان دیدم و چشم و گوشم باز شد. اما برای آشنایی با فرهنگ غرب برای الفبای فلسفه و ادبیات و برای تته پته و کورمال کردن در زبانهای دیگر تاوان سنگینی پرداختم و هنوز دارم میپردازم. حزب توده هم در کارهایش نزدیکبین بود. نمیتوانست چند سالی از تعداد محدودی کادر که در وضع من بودند چشم بپوشد و بعد آنها را آگاه پس بگیرد. برای آدم شریف سیاست، کار سادهای نیست و دانایی میخواهد. گذشت و فداکاری به تنهایی کافی نیست. همان احساس مسوولیت آدم باشرف را زیروزبر میکند.
اردشیر گفت من اساساً از Politics بیزارم و قصد پرداختن به سیاست را ندارد، میخواهم در این مبارزه شریک باشم و بعدش هم میروم دنبال کارم. گفتم پس چرا هر سازمانی چپگرا، بیا و یکی از مبارزان باش، یکی چون دیگران که در درستی هدفشان تردید هم نیست: سرنگونی ظلم!
گفت افزوده شدن یک نفر به یک ملت اثر چندانی ندارد. در این صورت درس نخواند من، از نظر اجتماع هم که نگاه کنیم، ضررش بیشتر از فایده شرکت در مبارزه است و میخواهم کار اساسیتری را شروع کنم.
گفتم کار اساسیتر دانایی میخواهد. نه اینکه اول «دانشمند» بشوی و بعد شروع کنی. ولی به هر تقدیر باید بدانی چه میخواهی و چه جوری و از چه راه، وانگهی اگر برای کار اساسیتری دورخیز میکنی که آن، با سرنگونی این دستگاه تمام نمیشود که تو بعد بروی دنبال کارت. تازه اول کار است و سالها مبارزههای دیگر که ظریفتر و از جهت فکری شاید دشوارتر است، زیرا با حریفی دیگر است نه با این بیآبرو. از اینها گذشته کسی که پا در سازمانی مینهد همچنانکه خود سازمان مییابد با اولین فعالیت خود سازمانهنده نیز میشود. اگر این مسوولیت را میپذیری باید بدانی که چه میکنی.
زیاد صحبت کردیم، در تردید خود مانده بود و مثل من راه روشنی نمییافت. بعداً خسرو و رامین هم آمدند. شراب خوردیم و گپ زدیم و سیاست بافتیم تا آخر شب».
📙 مسکوب، روزها در راه، ۳۴ - ۳۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«دیروز با اردشیر مفصل صحبت کردیم. جای افلاطون خالی. اگر بود از همین گفتوگو رسالهای فلسفی درمیآمد که در عین حال نشاندهنده وضع روحی و نگرانیهای فکری و اجتماعی بسیاری از مردم ما میبود. اما چون من افلاطون نیستم از این چند سطر که مینویسم چیزی درنمیآید.
روی هم رفته حرف اردشیر این بود که آیا در این شرایط در خارج ماندن و تماشا کردن درست است. مردم دارند میسوزند و ما از دور هم دستی بر آتش نداریم. از طرف دیگر درس هم نمیتوانم بخوانم. خیلی از بچهها برگشتهاند به ایران، برای فعالیت در سازمانی دست چپی، نمیدانم چه سازمانی و به طور دقیق با چه هدفهایی. من دلم میخواهد برگردم و با آنها تماس بگیرم و در سازمانشان عضو شوم و فعالیت کنم و در عمل ببینم چه میخواهند و چه میکنند.
جواب من این بود که حال تو را حس میکنم. من که پنجاه و چند سالهام آرام ندارم تا چه رسد به تو که جوانِ جوانی. نمیتوانم تو را منع کنم و نصایح پدرانه به خوردت بدهم. گفت چون از این کارها نمیکنی درست به همین علت من هم با تو مشورت میکنم. گفتم فقط میتوانم تجربه خودم را برایت بگویم. گفت همین را میخواهم.
سال ۱۳۲۷ بود. لیسانس حقوق را گرفته بودم. دکتر ـ عمویم ـ وحشتزده بود که تودهای شده و فعال هم هستی. میخواست مرا از محیط دور کند. اصرار داشت که خرج تحصیل مرا بدهد و من بروم فرانسه. قرض بدهد و وقتی برگشتم پس بدهم، به تدریج. مامان هم از ترس خطر با پیشنهاد عمو موافقت کرده بود. به حزب گفتم، جواب دادند که سنگر را ترک میکنی. نکردم، ماندم و پشیمان نشدم. تا سال ۳۴ که به زندان افتادم و در زندان چیزهایی فراوان دیدم و چشم و گوشم باز شد. اما برای آشنایی با فرهنگ غرب برای الفبای فلسفه و ادبیات و برای تته پته و کورمال کردن در زبانهای دیگر تاوان سنگینی پرداختم و هنوز دارم میپردازم. حزب توده هم در کارهایش نزدیکبین بود. نمیتوانست چند سالی از تعداد محدودی کادر که در وضع من بودند چشم بپوشد و بعد آنها را آگاه پس بگیرد. برای آدم شریف سیاست، کار سادهای نیست و دانایی میخواهد. گذشت و فداکاری به تنهایی کافی نیست. همان احساس مسوولیت آدم باشرف را زیروزبر میکند.
اردشیر گفت من اساساً از Politics بیزارم و قصد پرداختن به سیاست را ندارد، میخواهم در این مبارزه شریک باشم و بعدش هم میروم دنبال کارم. گفتم پس چرا هر سازمانی چپگرا، بیا و یکی از مبارزان باش، یکی چون دیگران که در درستی هدفشان تردید هم نیست: سرنگونی ظلم!
گفت افزوده شدن یک نفر به یک ملت اثر چندانی ندارد. در این صورت درس نخواند من، از نظر اجتماع هم که نگاه کنیم، ضررش بیشتر از فایده شرکت در مبارزه است و میخواهم کار اساسیتری را شروع کنم.
گفتم کار اساسیتر دانایی میخواهد. نه اینکه اول «دانشمند» بشوی و بعد شروع کنی. ولی به هر تقدیر باید بدانی چه میخواهی و چه جوری و از چه راه، وانگهی اگر برای کار اساسیتری دورخیز میکنی که آن، با سرنگونی این دستگاه تمام نمیشود که تو بعد بروی دنبال کارت. تازه اول کار است و سالها مبارزههای دیگر که ظریفتر و از جهت فکری شاید دشوارتر است، زیرا با حریفی دیگر است نه با این بیآبرو. از اینها گذشته کسی که پا در سازمانی مینهد همچنانکه خود سازمان مییابد با اولین فعالیت خود سازمانهنده نیز میشود. اگر این مسوولیت را میپذیری باید بدانی که چه میکنی.
زیاد صحبت کردیم، در تردید خود مانده بود و مثل من راه روشنی نمییافت. بعداً خسرو و رامین هم آمدند. شراب خوردیم و گپ زدیم و سیاست بافتیم تا آخر شب».
📙 مسکوب، روزها در راه، ۳۴ - ۳۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤6
👓 بدون شرح! [شرح در تصویر]
📘 نشریهٔ انجمن آثار ملی، شمارهٔ یکم، بهار ۲۵۳۵ [۱۳۵۵].
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📘 نشریهٔ انجمن آثار ملی، شمارهٔ یکم، بهار ۲۵۳۵ [۱۳۵۵].
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍4
شب يلدا اگرچه دراز بود، زايل شود، و صبح جهانافروز روى نمايد.
📘 ابوالرجا قمی، تاریخ الوزراء، ص ۲۴؛ ذیل نفثة المصدور، ص ۵۰.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤5👍1
📘 تازهترین شمارهٔ مجلهٔ تاریخ و تمدن اسلامی (سال بیستم، شماره ۴۸، پاییز ۱۴۰۳) منتشر شد.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤2👍2
Forwarded from نشر سنگلج
نشر سنگلج چهارمین کتاب از مجموعه میراث فارسی شبهقاره را منتشر کرد:
مجمعالافکار
این کتاب که در دو مجلد و بیش از هزاروپانصد صفحه منتشر شده است، گردآوردۀ کاتبی به نام محمّد حکیم هندی است، مشتمل بر مجموعه دیباچهها، مرقعات و منشآت شاعران، نویسندگان، دانشمندان، پادشاهان و خوانین سدۀ یازدهم هجری.
از مجمعالافکار دو نسخه موجود است: یکی نسخۀ مجلس شورای اسلامی با عنوان مجمعالافکار و دیگری نسخۀ آستان قدس با عنوان ریاض فیض. این مجموعه به دلیل دربرداشتن ۵۱۵ انشا اعم از دیباچهها، رقعات و منشآت کمیاب از ارزش ویژهای برخوردار است.
شاعران و نویسندگانی همچون صائب، کلیم، بیدل، منیر لاهوری، جلال طباطبایی، عرفی شیرازی، ظهوری ترشیزی، نصیرای همدانی، محمدجان قدسی از مهمترین کسانی هستند که آثاری از آنان در این منشآت آورده شده است. نامۀ پری خان خانم به شاه اسماعیل، نامۀ شاهعباس به عبدالله چنگیزی و نامههای جهانگیر پادشاه و دارا شکوه از جمله نامههای تاریخی این مجموعه است.
https://t.iss.one/sanglajpublication
مجمعالافکار
این کتاب که در دو مجلد و بیش از هزاروپانصد صفحه منتشر شده است، گردآوردۀ کاتبی به نام محمّد حکیم هندی است، مشتمل بر مجموعه دیباچهها، مرقعات و منشآت شاعران، نویسندگان، دانشمندان، پادشاهان و خوانین سدۀ یازدهم هجری.
از مجمعالافکار دو نسخه موجود است: یکی نسخۀ مجلس شورای اسلامی با عنوان مجمعالافکار و دیگری نسخۀ آستان قدس با عنوان ریاض فیض. این مجموعه به دلیل دربرداشتن ۵۱۵ انشا اعم از دیباچهها، رقعات و منشآت کمیاب از ارزش ویژهای برخوردار است.
شاعران و نویسندگانی همچون صائب، کلیم، بیدل، منیر لاهوری، جلال طباطبایی، عرفی شیرازی، ظهوری ترشیزی، نصیرای همدانی، محمدجان قدسی از مهمترین کسانی هستند که آثاری از آنان در این منشآت آورده شده است. نامۀ پری خان خانم به شاه اسماعیل، نامۀ شاهعباس به عبدالله چنگیزی و نامههای جهانگیر پادشاه و دارا شکوه از جمله نامههای تاریخی این مجموعه است.
https://t.iss.one/sanglajpublication
👏3👍2❤1
▪️بریدهای از یکی از یادداشتهای کمتر دیدهشده سعید نفیسی در مجلهای به نام «گل زرد»:
«...روزهای هفته که اداره باید بروم، معمولا دیرتر از ساعت مقرر حاضر میشوم، اگر سر ساعت حاضر میشدم به حیثیات نویسندگی من توهین وارد میشد... وارد اداره که میشوم مثل این است که وارد دوزخ شدهام.
خدا مرا برای همه کارها خلق کرده است جز همین یک کار... فضولی در ایران بهترین سرمایههاست و چون من از این متاع محرومم در اداره باید اطاق من همیشه از همه اطاقها خلوتتر باشد... موقع شب دیگر نمیگویم چه میکنم همینقدر بدانید که مرا هیچجا سراغ نخواهید کرد جز در اطاق خودم.
اطاق من یک قبرستان بزرگی است. در آنجا همه بزرگان دنیا را در خاک سپردهاند؛ ویکتور هوگو پهلوی فردوسی و امرءالقیس پهلوی هومر خوابیده است! غیر از کتاب و یک عده زیاده عکسهای نویسندگان و شعرا در این قبرستان چیز دیگری از زندگانی نخواهید دید و من هم که در آنجا هستم زنده به شمار نمیروم، زیرا که سیاست در آنجا نیست، پول نیست، دروغ و تهمت نیست و اگر فرداصبح یکی از هزاران مقاله که آقای مدیر اتحاد و آقای مدیر شفق سرخ را ستوه کردهاند از آنجا بیرون نیاید به خودم شک دارم در این چندساعت زنده بودهام یا نه؟»
📙از کتاب «سعید نفیسی به هشت روایت» پیمان طالبی، انتشارات ققنوس
🔗 از برگه پیمان طالبی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«...روزهای هفته که اداره باید بروم، معمولا دیرتر از ساعت مقرر حاضر میشوم، اگر سر ساعت حاضر میشدم به حیثیات نویسندگی من توهین وارد میشد... وارد اداره که میشوم مثل این است که وارد دوزخ شدهام.
خدا مرا برای همه کارها خلق کرده است جز همین یک کار... فضولی در ایران بهترین سرمایههاست و چون من از این متاع محرومم در اداره باید اطاق من همیشه از همه اطاقها خلوتتر باشد... موقع شب دیگر نمیگویم چه میکنم همینقدر بدانید که مرا هیچجا سراغ نخواهید کرد جز در اطاق خودم.
اطاق من یک قبرستان بزرگی است. در آنجا همه بزرگان دنیا را در خاک سپردهاند؛ ویکتور هوگو پهلوی فردوسی و امرءالقیس پهلوی هومر خوابیده است! غیر از کتاب و یک عده زیاده عکسهای نویسندگان و شعرا در این قبرستان چیز دیگری از زندگانی نخواهید دید و من هم که در آنجا هستم زنده به شمار نمیروم، زیرا که سیاست در آنجا نیست، پول نیست، دروغ و تهمت نیست و اگر فرداصبح یکی از هزاران مقاله که آقای مدیر اتحاد و آقای مدیر شفق سرخ را ستوه کردهاند از آنجا بیرون نیاید به خودم شک دارم در این چندساعت زنده بودهام یا نه؟»
📙از کتاب «سعید نفیسی به هشت روایت» پیمان طالبی، انتشارات ققنوس
🔗 از برگه پیمان طالبی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍2❤1
HPH_Volume 33_Issue 31_Pages 195-220.pdf
514.9 KB
#دانلود_مقاله ⭕️
📝 از آلعثمان تا امپراتوری عثمانی؛ نامشناسی تاریخنگارانه
✍️ مهدی عبادی
⛓ نشریه تاریخنگاری و تاریخنگری - ۱۴۰۳
✈️ @naqshine
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍2
▪️ کوی دانشگاه تهران در دهههای هفتاد و هشتاد (۲): خواب و رختخواب
کار اصلی ما در کوی دانشگاه، «خوابیدن» بود و بیشتر عمر ما در آنجا در خواب گذشت. در خوابگاه برخلاف خانه هیچکس نبود که به ما تذکر بدهد که چرا زیاد میخوابی؟ چرا روز میخوابی؟ چرا دیر بیدار شدی؟ چرا الان خوابیدی؟ هر زمان که میخواستیم، میخوابیدیم. جوان بودیم و اگرچه قیلوقالمان بسیار بود، امّا هرگاه اراده میکردیم، فارغ از غوغای جهان ساعتهای طولانی به خواب میرفتیم.
تختخوابها آهنین بودند و بر روی آنها تختهای نئوپانی قرار داشت، همچون تختهای سربازخانهها. این تختها گاه یکطبقه و گاه دو طبقه بودند؛ در برخی ساختمانها، مانند ساختمانهای ۷۰ (چمران کنونی) تختها به دیوار متصل بودند و نمیشد آنها را جابهجا کرد. روی هر تخت، تشکی ابری بود که جزو اموال دانشگاه بود، امّا بالشت و پتو را باید خودمان میآوردیم. البته بسیاری به خوابیدن روی تخت عادت نداشتند و روی زمین میخوابیدند. به هرحال تخت (و کمد) هر کس قلمرو شخصی او بود و او در آنجا حاکم مطلق بود.
بالشتها معمولاً از بالشتهای سنگین و پُر از پَر بود و پتوها هم از این پتوهای زمخت و سنگین. پتوی من که از خانه آورده بودم، خیلی سنگین بود، ولی گرما را خوب نگه میداشت. در اوایل دهه هشتاد سروکلهٔ این پتوهای نرمینه لطیف و سبک هم به کوی باز شد؛ یکی از هماتاقیهای من در اتاق ۱۹۳؟ ساختمان ۲۲ که مازندرانی بود از این نرمینهها داشت. در سالهای پایانی سکونت در کوی که شاغل شدم و پولی به دستم رسید، اولین کاری که کردم خریدن یکی از همین نرمینههای گلبافت بود.
روبالشتیها و روتشکیها سالبهسال شسته نمیشد! در دوره کارشناسی که تابستانها مجاز به ماندن در خوابگاه نبودیم، آخر سال پتو و بالشت و دیگر چیزها را در گونی میریختیم و تحویل انبار خوابگاه میدادیم و مهرماه که بازمیگشتیم، تحویل میگرفتیم. اگر حال داشتیم، دستهجمعی رختخوابها و زیراندازها و موکتها را روی آسفالت حیاط جلوی ساختمان خوابگاه میشستیم. یادم میآید چندباری در جلوی ساختمان ۲۲ پاچهها را بالا زدیم و موکت و پتو شستیم.
شبها معمولاً دیر میخوابیدیم؛ چه شبهای بسیار که تا بامداد بیدار میماندیم و بحثهای بیحاصل میکردیم و سپس میخوابیدم تا ظهر یا عصر! اگر دانشکده نمیرفتیم و در خوابگاه ناهار میخوردیم، هنوز غذا پایین نرفته، میخوابیدم. اگر از دانشکده میآمدیم، لباسها را درآوردهنیاورده، شتابان میرفتیم روی تخت و زیر پتو! به یاد دارم یکی از روزها که کلاس داشتیم، صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدیم و با چند تن از دوستان تندتند لباس پوشیدیم و رفتیم ایستگاه اتوبوس تا با سرویس برویم دانشکده. ما که رسیدیم اتوبوس رفته بود؛ یکی از دوستان که بزرگ ما بود و گفتار و کرداری دلنشین داشت، گفت: بچهها برگردیم و برویم بخوابیم؛ و ما هم برگشتیم و خوابیدیم! این یکی از شیرینترین خوابهای خوابگاهی ما شد.
▫️ معصومعلی پنجه
۸ دی ۱۴۰۳ | تهران بارانی
🔗 کوی دانشگاه تهران در دهههای هفتاد و هشتاد (۱): دیباچه
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
کار اصلی ما در کوی دانشگاه، «خوابیدن» بود و بیشتر عمر ما در آنجا در خواب گذشت. در خوابگاه برخلاف خانه هیچکس نبود که به ما تذکر بدهد که چرا زیاد میخوابی؟ چرا روز میخوابی؟ چرا دیر بیدار شدی؟ چرا الان خوابیدی؟ هر زمان که میخواستیم، میخوابیدیم. جوان بودیم و اگرچه قیلوقالمان بسیار بود، امّا هرگاه اراده میکردیم، فارغ از غوغای جهان ساعتهای طولانی به خواب میرفتیم.
تختخوابها آهنین بودند و بر روی آنها تختهای نئوپانی قرار داشت، همچون تختهای سربازخانهها. این تختها گاه یکطبقه و گاه دو طبقه بودند؛ در برخی ساختمانها، مانند ساختمانهای ۷۰ (چمران کنونی) تختها به دیوار متصل بودند و نمیشد آنها را جابهجا کرد. روی هر تخت، تشکی ابری بود که جزو اموال دانشگاه بود، امّا بالشت و پتو را باید خودمان میآوردیم. البته بسیاری به خوابیدن روی تخت عادت نداشتند و روی زمین میخوابیدند. به هرحال تخت (و کمد) هر کس قلمرو شخصی او بود و او در آنجا حاکم مطلق بود.
بالشتها معمولاً از بالشتهای سنگین و پُر از پَر بود و پتوها هم از این پتوهای زمخت و سنگین. پتوی من که از خانه آورده بودم، خیلی سنگین بود، ولی گرما را خوب نگه میداشت. در اوایل دهه هشتاد سروکلهٔ این پتوهای نرمینه لطیف و سبک هم به کوی باز شد؛ یکی از هماتاقیهای من در اتاق ۱۹۳؟ ساختمان ۲۲ که مازندرانی بود از این نرمینهها داشت. در سالهای پایانی سکونت در کوی که شاغل شدم و پولی به دستم رسید، اولین کاری که کردم خریدن یکی از همین نرمینههای گلبافت بود.
روبالشتیها و روتشکیها سالبهسال شسته نمیشد! در دوره کارشناسی که تابستانها مجاز به ماندن در خوابگاه نبودیم، آخر سال پتو و بالشت و دیگر چیزها را در گونی میریختیم و تحویل انبار خوابگاه میدادیم و مهرماه که بازمیگشتیم، تحویل میگرفتیم. اگر حال داشتیم، دستهجمعی رختخوابها و زیراندازها و موکتها را روی آسفالت حیاط جلوی ساختمان خوابگاه میشستیم. یادم میآید چندباری در جلوی ساختمان ۲۲ پاچهها را بالا زدیم و موکت و پتو شستیم.
شبها معمولاً دیر میخوابیدیم؛ چه شبهای بسیار که تا بامداد بیدار میماندیم و بحثهای بیحاصل میکردیم و سپس میخوابیدم تا ظهر یا عصر! اگر دانشکده نمیرفتیم و در خوابگاه ناهار میخوردیم، هنوز غذا پایین نرفته، میخوابیدم. اگر از دانشکده میآمدیم، لباسها را درآوردهنیاورده، شتابان میرفتیم روی تخت و زیر پتو! به یاد دارم یکی از روزها که کلاس داشتیم، صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدیم و با چند تن از دوستان تندتند لباس پوشیدیم و رفتیم ایستگاه اتوبوس تا با سرویس برویم دانشکده. ما که رسیدیم اتوبوس رفته بود؛ یکی از دوستان که بزرگ ما بود و گفتار و کرداری دلنشین داشت، گفت: بچهها برگردیم و برویم بخوابیم؛ و ما هم برگشتیم و خوابیدیم! این یکی از شیرینترین خوابهای خوابگاهی ما شد.
▫️ معصومعلی پنجه
۸ دی ۱۴۰۳ | تهران بارانی
🔗 کوی دانشگاه تهران در دهههای هفتاد و هشتاد (۱): دیباچه
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
😁15👍5❤3🔥1
✍ اشکان بحرانی (مترجم کتاب):
اگر در ایران یا افغانستان ساکنید، نسخهی پیدیاف کتاب "جنگ صدساله با فلسطین" را از وبسایت نوگام به این نشانی میتونید دانلود کنید
nogaam.com/book/2448/
اگر بیرون از ایران و افغانستان ساکنید ممنون میشم اگر نسخهی کاغذی کتاب رو بخرید.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
اگر در ایران یا افغانستان ساکنید، نسخهی پیدیاف کتاب "جنگ صدساله با فلسطین" را از وبسایت نوگام به این نشانی میتونید دانلود کنید
nogaam.com/book/2448/
اگر بیرون از ایران و افغانستان ساکنید ممنون میشم اگر نسخهی کاغذی کتاب رو بخرید.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🔥2👍1
▪️امروز سالروز درگذشت اسماعیل رائین، روزنامهنگار و مورخ عصر پهلوی، است (۱۰ دی ۱۳۵۸).
▫️او مورخی جنجالی با آثاری پرحاشیه بود که نحوهٔ مرگش، سکتهٔ قلبی در دفتر دومانتشارات امیرکبیر، ناشر آثارش، در روزهایی که صاحب آن عبدالرحیم جعفری درگیر دادگاههای پساانقلابی بود نیز پرحاشیه و جنجالبرانگیز شد!
▫️راستی دانشنامه جهان اسلام مدخل «رائین، اسماعیل» ندارد! احتمالاً همین حاشیهها و معماهای بسیاری که گرد او را گرفته نوشتن دربارهٔ او را سخت کرده! در ویکیپدیا هم فقط مدخل فارسی دارد و مدخل انگلیسی ندارد.
▪️شعری که روی سنگ قبر او آمده هم جالب توجه است. عکس را از اینجا برداشتهام.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
▫️او مورخی جنجالی با آثاری پرحاشیه بود که نحوهٔ مرگش، سکتهٔ قلبی در دفتر دومانتشارات امیرکبیر، ناشر آثارش، در روزهایی که صاحب آن عبدالرحیم جعفری درگیر دادگاههای پساانقلابی بود نیز پرحاشیه و جنجالبرانگیز شد!
▫️راستی دانشنامه جهان اسلام مدخل «رائین، اسماعیل» ندارد! احتمالاً همین حاشیهها و معماهای بسیاری که گرد او را گرفته نوشتن دربارهٔ او را سخت کرده! در ویکیپدیا هم فقط مدخل فارسی دارد و مدخل انگلیسی ندارد.
▪️شعری که روی سنگ قبر او آمده هم جالب توجه است. عکس را از اینجا برداشتهام.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤2
🇺🇸 در خبرها آمده که جیمی کارتر سیونهمین رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا در صد سالگی درگذشته است (۱۰ دی ۱۴۰۳).
▪️ دقیقاً ۴۷ سال پیش (۱۰ دی ۱۳۵۶) کارتر در ایران مهمان محمدرضاشاه پهلوی بود و در سخنرانی ضیافت شام شاه در شب کریسمس ۱۹۷۸ در کاخ نیاوران، ایرانِ پهلوی را «جزیره ثبات» (Island of Stability) نامید و شاه را «محبوب مردم» دانست!
🔗 منبع عکس
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
▪️ دقیقاً ۴۷ سال پیش (۱۰ دی ۱۳۵۶) کارتر در ایران مهمان محمدرضاشاه پهلوی بود و در سخنرانی ضیافت شام شاه در شب کریسمس ۱۹۷۸ در کاخ نیاوران، ایرانِ پهلوی را «جزیره ثبات» (Island of Stability) نامید و شاه را «محبوب مردم» دانست!
🔗 منبع عکس
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
😢2
▪️امروز سالروز درگذشت عبدالجواد (جواد) فلاطوری، استاد فلسفه و شیعهشناسی است (۱۰ دی ۱۳۷۵).
▫️ما اهل تاریخ زندهیاد جواد فلاطوری را با ترجمه جلد اول کتاب ارزشمند تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، نوشتهٔ برتولد اشپولر خاورشناس نامدار آلمانی میشناسیم.
🔗 منبع عکس
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
▫️ما اهل تاریخ زندهیاد جواد فلاطوری را با ترجمه جلد اول کتاب ارزشمند تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، نوشتهٔ برتولد اشپولر خاورشناس نامدار آلمانی میشناسیم.
🔗 منبع عکس
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍6
رشت شهر قشنگی است، بناهای آن به کلّی با سبک ابنیهٔ طهران و قزوین تفاوت دارد و شبیه اروپاست. سبزیمیدان [سبزهمیدان] آن خیلی خوب جائی است اما کوچههای آن تنگ و کثیف و گِل است.▪️اینها را محمدعلی فروغی بیش از یک سده پیش در روز دوشنبه، نوزدهم ربیعالاول ۱۳۳۷ق/ یکم دی ۱۲۹۷ش/ ۲۳ دسامبر ۱۹۱۸م در گذر از گیلان برای رفتن به پاریس در یادداشتهای روزانه خود نوشته است.
▫️هنوز هم رشت شهر قشنگی است که سبزهمیدان و میدان شهرداری آن جاهای خیلی خوبی هستند، ولی بسیاری از کوچههای آن همچنان تنگاند، اگرچه گِل نیستند و آسفالت شدهاند، امّا پیچدرپیچ و پر از چالهچوله هستند.
🟢 امروز (۱۲ دی) در تقویم روز رشت نامگذاری شدهاست.
▪️ زنان و مردان در سبزهمیدان رشت | دوره قاجار
▫️عکس متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر | تصویر از آرشیو هاروارد | برگرفته از برگهٔ مجلهٔ ملانصرالدین در ایکس
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤10👍4