✍ استاد هادی عالمزاده:
«به نام خدا
مسعود هوشیار* که نمیشناسمش، از نگارشی رسا و شیوا برخوردار و در دفاع از ساختههای سه فرهنگستان موفق بوده است، اما در نمونههایی که آورده، اگر خطا نکنم، اشتباهاتی دارد، از جمله واژههای روانشناسی، پرورشاندام، شیرجه پیش از سال ۵۷ به کار میرفتند. من در سال ۱۳۳۴ درس روانشناسی میخواندم و گاهی در استخر یا حوضخانه شیرجه میزدم یا میرفتم و آقای وظیفهشناس دانشآموز کلاس پنج یا ششم در دبیرستان ناصر خسرو در سالهای ۳۱ و ۳۲ شمسی"قهرمان زیباییاندام" یا "پرورشاندام"؟ بود.
خدا کند واژه "موجپز" جا بیفتد تا من از تلفظ و کتابت دشوار واژه "ماکروویو" خلاص/ رها/ راحت شوم.
درود و آفرین بر روان پاک محمدعلی فروغی و همتایان او در فرهنگستان اول که بی دنگوفنگ و بی دمودستگاه و هزینههای میلیاردی واژههایی چون دادنامه و دادیار و دادستان و دادگستری را ساختند، گرچه خیلی کم دادستانان در دادگستری به دادنامههای مردم و مردمی، چنان که میبایست، رسیدگی و دادرسی کردند».
* منظور استاد این نوشتهٔ آقای مسعود هوشیار است.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«به نام خدا
مسعود هوشیار* که نمیشناسمش، از نگارشی رسا و شیوا برخوردار و در دفاع از ساختههای سه فرهنگستان موفق بوده است، اما در نمونههایی که آورده، اگر خطا نکنم، اشتباهاتی دارد، از جمله واژههای روانشناسی، پرورشاندام، شیرجه پیش از سال ۵۷ به کار میرفتند. من در سال ۱۳۳۴ درس روانشناسی میخواندم و گاهی در استخر یا حوضخانه شیرجه میزدم یا میرفتم و آقای وظیفهشناس دانشآموز کلاس پنج یا ششم در دبیرستان ناصر خسرو در سالهای ۳۱ و ۳۲ شمسی"قهرمان زیباییاندام" یا "پرورشاندام"؟ بود.
خدا کند واژه "موجپز" جا بیفتد تا من از تلفظ و کتابت دشوار واژه "ماکروویو" خلاص/ رها/ راحت شوم.
درود و آفرین بر روان پاک محمدعلی فروغی و همتایان او در فرهنگستان اول که بی دنگوفنگ و بی دمودستگاه و هزینههای میلیاردی واژههایی چون دادنامه و دادیار و دادستان و دادگستری را ساختند، گرچه خیلی کم دادستانان در دادگستری به دادنامههای مردم و مردمی، چنان که میبایست، رسیدگی و دادرسی کردند».
* منظور استاد این نوشتهٔ آقای مسعود هوشیار است.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤10👍4
اگر زنی را نیافتهای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگیات را باختهای
این را
منی میگویم که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا
▫️رضا ولیزاده
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
نابود شوی
تمام زندگیات را باختهای
این را
منی میگویم که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا
▫️رضا ولیزاده
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤10👍2🤣2
Forwarded from مردمنامه (تاریخ مردم)
🎥 فیلم دومین نشست ماهانۀ مردمنامه در یوتیوب
📌تاریخنگاری دورۀ اسلامی؛ روایت سقیفه و خلافت
گفتوگو با:
🔸علی بهرامیان (عضو شورای عالی علمی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و پژوهشگر تاریخ صدر اسلام)
🔸داریوش رحمانیان (سردبیر فصلنامۀ مردمنامه)
🔗https://youtu.be/VrVe9hnGV9g?si=aOJO06GwMZ3AJ1Fw
🔴 مردمنامه را در یوتیوب دنبال کنید.
🔗https://www.youtube.com/@Mardomnameh
https://t.iss.one/mardomnameh
📌تاریخنگاری دورۀ اسلامی؛ روایت سقیفه و خلافت
گفتوگو با:
🔸علی بهرامیان (عضو شورای عالی علمی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و پژوهشگر تاریخ صدر اسلام)
🔸داریوش رحمانیان (سردبیر فصلنامۀ مردمنامه)
🔗https://youtu.be/VrVe9hnGV9g?si=aOJO06GwMZ3AJ1Fw
🔴 مردمنامه را در یوتیوب دنبال کنید.
🔗https://www.youtube.com/@Mardomnameh
https://t.iss.one/mardomnameh
YouTube
تاريخنگاري دوره اسلامی؛ روايت سقيفه و خلافت
تاریخنگاری دورۀ اسلامی؛ روایت سقیفه و خلافت
توضیحات:
دومین نشست از نشستهای ماهانۀ مردمنامه
تاریخنگاری دورۀ اسلامی؛ روایت سقیفه و خلافت
گفتوگو با علی بهرامیان (عضو شورای عالی علمی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و پژوهشگر تاریخ صدر اسلام)
با حضور…
توضیحات:
دومین نشست از نشستهای ماهانۀ مردمنامه
تاریخنگاری دورۀ اسلامی؛ روایت سقیفه و خلافت
گفتوگو با علی بهرامیان (عضو شورای عالی علمی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و پژوهشگر تاریخ صدر اسلام)
با حضور…
👍1
▪️ خاطرهای از کلاس منطق دکتر علی مطهری
۲۷ سال پیش، در سال تحصیلی ۱۳۷۶- ۱۳۷۷ دکتر علی مطهری (ز. ۱۳۳۶) که هنوز سیاستورزی پیشه نکرده بود و نماینده مجلس نشده بود، استاد درس منطق ما نودانشجویان دانشکدهٔ الهیات دانشگاه تهران شده بود. در آغاز شاید از اینکه قرار است فرزند استاد شهید مرتضی مطهری به ما درس بدهد خوشحال بودیم، امّا هرچه پیش رفتیم، ناامید شدیم؛ چراکه روشن شد ایشان دستکم معلم منطق خوبی نیست.
گفتنی است که آموزش منطق کار دشواری است و از عهدهٔ هرکسی برنمیآید. همهٔ ما در دبیرستان منطق خوانده بودیم و معلمان نسبتاً خوبی هم داشتیم و به هرحال چیزهایی سرمان میشد. در تدریس منطق ذکر «مثال» برای فهماندن مطلب مهارت بسیار مهمی است که هرکسی ندارد، حتی اگر دکتری فلسفه داشته باشد و پاشنهٔ آشیل دکتر مطهری دقیقاً همینجا بود.
ایشان مطلب را از روی کتاب، المنطق و المناهج البحث میخواند و سپس توضیح میداد. بگذریم از اینکه در توضیح و تشریح مباحث و مطالب هم روشن و دقیق و منسجم سخن نمیگفت، امّا آنجایی که بارها درمیماند و عاجز میشد ذکر مثال بود. دانشجویان هم که این نقطه ضعف را میدیدند، گاه از اینکه مطلب را نفهمیده بودند و گاه از روی بدجنسی از استاد میخواستند که مثالهای بیشتری بزند امّا ایشان هر چقدر به ذهن خود فشار میآورد نمیتوانست مثال بزند!
ناتوانی ایشان در تدریس منطق کار را به جایی رساند که دانشجویان نزد رئیس یا معاون آموزشی دانشکده نامه نوشتند و اعتراض کردند. یادم میآید که در آخرین جلسه کلاس، ایشان آمد و گله کرد که چرا به خودم نگفتید! این را هم بگویم دکتر مطهری بسیار نرمخو و مهربان و خوشخلق است. در پایان ترم نیز به همه نمره ۱۹ و ۲۰ داد تا کلاس با خیروخوشی به پایان رسد!
این پرسش غافلگیرکنندهٔ این دختر بچه و پاسخ قانعنکنندهٔ دکتر علی مطهری در برنامهٔ زندهٔ تلویزیونی مرا برد به ۲۷ سال پیش و کلاس منطق ایشان را به یادم آورد.
▫️معصومعلی پنجه
۲۶ آذر ۱۴۰۳ | کوی اخلاص [هوا سرد است و دانشگاه و بسیاری از جاهای ایرانزمین تعطیل شده است]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
۲۷ سال پیش، در سال تحصیلی ۱۳۷۶- ۱۳۷۷ دکتر علی مطهری (ز. ۱۳۳۶) که هنوز سیاستورزی پیشه نکرده بود و نماینده مجلس نشده بود، استاد درس منطق ما نودانشجویان دانشکدهٔ الهیات دانشگاه تهران شده بود. در آغاز شاید از اینکه قرار است فرزند استاد شهید مرتضی مطهری به ما درس بدهد خوشحال بودیم، امّا هرچه پیش رفتیم، ناامید شدیم؛ چراکه روشن شد ایشان دستکم معلم منطق خوبی نیست.
گفتنی است که آموزش منطق کار دشواری است و از عهدهٔ هرکسی برنمیآید. همهٔ ما در دبیرستان منطق خوانده بودیم و معلمان نسبتاً خوبی هم داشتیم و به هرحال چیزهایی سرمان میشد. در تدریس منطق ذکر «مثال» برای فهماندن مطلب مهارت بسیار مهمی است که هرکسی ندارد، حتی اگر دکتری فلسفه داشته باشد و پاشنهٔ آشیل دکتر مطهری دقیقاً همینجا بود.
ایشان مطلب را از روی کتاب، المنطق و المناهج البحث میخواند و سپس توضیح میداد. بگذریم از اینکه در توضیح و تشریح مباحث و مطالب هم روشن و دقیق و منسجم سخن نمیگفت، امّا آنجایی که بارها درمیماند و عاجز میشد ذکر مثال بود. دانشجویان هم که این نقطه ضعف را میدیدند، گاه از اینکه مطلب را نفهمیده بودند و گاه از روی بدجنسی از استاد میخواستند که مثالهای بیشتری بزند امّا ایشان هر چقدر به ذهن خود فشار میآورد نمیتوانست مثال بزند!
ناتوانی ایشان در تدریس منطق کار را به جایی رساند که دانشجویان نزد رئیس یا معاون آموزشی دانشکده نامه نوشتند و اعتراض کردند. یادم میآید که در آخرین جلسه کلاس، ایشان آمد و گله کرد که چرا به خودم نگفتید! این را هم بگویم دکتر مطهری بسیار نرمخو و مهربان و خوشخلق است. در پایان ترم نیز به همه نمره ۱۹ و ۲۰ داد تا کلاس با خیروخوشی به پایان رسد!
این پرسش غافلگیرکنندهٔ این دختر بچه و پاسخ قانعنکنندهٔ دکتر علی مطهری در برنامهٔ زندهٔ تلویزیونی مرا برد به ۲۷ سال پیش و کلاس منطق ایشان را به یادم آورد.
▫️معصومعلی پنجه
۲۶ آذر ۱۴۰۳ | کوی اخلاص [هوا سرد است و دانشگاه و بسیاری از جاهای ایرانزمین تعطیل شده است]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍9😁8❤2👏2🥴1
📙 نعمان حامد حسان عميرة، رسوم السامانيين في بلاد ماوراء النهر (٢٦١ - ٣٨٩ هجرية)، درعا: نورحوران للدراسات والنشر والتراث، ۲۰۲۴.
➿ مطالعات عربی درباره تاریخ ایران معمولاً یافته تازهای ندارند، امّا برای بررسی زاویه دید عربان به ایران سودمند هستند.
#تازه_ها #تاریخ_ایران #تاریخ_فرارود
#سامانیان #رسوم #سازمانها
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
➿ مطالعات عربی درباره تاریخ ایران معمولاً یافته تازهای ندارند، امّا برای بررسی زاویه دید عربان به ایران سودمند هستند.
#تازه_ها #تاریخ_ایران #تاریخ_فرارود
#سامانیان #رسوم #سازمانها
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍2❤1
📕 سعاد حسن محمد مصطفى الشيخ، العفو السياسي في عصر الدولة الإيلخانية بفارس(٦٥٦ - ٧٣٦هـ/ ١٢٥٨ - ١٣٣٥م)، درعا: نورحوران للدراسات والنشر والتراث، ۲۰۲۴.
➿ موضوع جذاب و جالبتوجهی است، امّا بعید میدانم حرف تازهای زده باشد!
#تازه_ها #تاریخ_ایران #مغولان
#ایلخانان #عفو_سیاسی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
➿ موضوع جذاب و جالبتوجهی است، امّا بعید میدانم حرف تازهای زده باشد!
#تازه_ها #تاریخ_ایران #مغولان
#ایلخانان #عفو_سیاسی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📘اسامه محمد فهمي صدیق، حركات الفكرية والمذهبية في إيران من الفتح الإسلامی حتى منتصف القرن الثالث الهجری/ التاسع الميلادی، درعا: نورحوران للدراسات والنشر والتراث، ۲۰۲۴.
#تازه_ها #تاریخ_ایران
#حرکتهای_فکری #خوارج #شیعه
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
#تازه_ها #تاریخ_ایران
#حرکتهای_فکری #خوارج #شیعه
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📕 غلامحسین یوسفی، أبومسلم حاکم خراسان، ترجمة سامي محمد المرسي، درعا: نورحوران للدراسات والنشر والتراث، ۳۰۲۴.
➿ ترجمهٔ عربی کتاب ابومسلم سردار خراسان نوشتهٔ زندهیاد استاد غلامحسین یوسفی. نمیدانم چرا به نامخانوادگی استاد محمد! را افزودهاند. به نظرم «حاکم» معادل دقیقی برای «سردار» نیست شاید «قائد» یا «زعیم» بهتر باشد.
#تازه_ها #ابومسلم
#ترجمه_از_فارسی_به_عربی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
➿ ترجمهٔ عربی کتاب ابومسلم سردار خراسان نوشتهٔ زندهیاد استاد غلامحسین یوسفی. نمیدانم چرا به نامخانوادگی استاد محمد! را افزودهاند. به نظرم «حاکم» معادل دقیقی برای «سردار» نیست شاید «قائد» یا «زعیم» بهتر باشد.
#تازه_ها #ابومسلم
#ترجمه_از_فارسی_به_عربی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍3🕊1
▪️ شبیه یعنی چه؟
در این روزهای بسیار سرد، بازار مشابهتیابی میان پدیدههای اکنونی با پدیدههای تاریخی بسیار گرم است. توضیح پدیدهها با اشاره به نمونههای مشابه در تاریخ احتمالاً عمری به اندازه خود تاریخ داشته باشد. همه هم از آن بهره میبرند تا بگویند قضیه از چه قرار است. گویا خواص و عوام، متخصص و غیرمتخصص، تاریخدان و تاریخندان از یافتن شباهتها خوششان میآید! در همین ایران معاصر، کموبیش همهٔ بازیگران صدر اسلام نمونه مشابهی داشتهاند: از ابوذر و ابوجهل گرفته تا عمّار و عمروعاص و ابوموسی اشعری.
در تازهترین نمونه از این شبیهیابیها داریوش کریمی در بیبیسی فارسی (اینجا) یادداشتی نوشته و کوشیده میان اسما اسد، همسر بشار اسد، و فرح پهلوی، همسر محمدرضا شاه، مشابهتیابی کند. این شبیهسازی، درست یا نادرست، هواداران خاندان پهلوی را خوش نیامده و ایکس فارسی پرشده از هشتک #بی_بی_سی_پی_پی_خورد!
در نمونهای دیگر، چند روز پیش، دو چهره شناختهشده سیاسی، محمد سرافراز و حمیدرضا جلاییپور شرایط امروز ایران را با دو رویداد جنگی در دهه شصت مشابه دانستهاند! (اینجا) محمد سرافراز گفته: «شرایط امروز مشابه بعد از عملیات کربلای ۵ است، که بیشترین تلفات را داشتیم». از دیدگاه حمیدرضا جلاییپور: «شرایط امروز مشابه شرایط ماقبل از دستدادن فاو است».
در گفتار عوام و خواص این شبیهیابیها همیشه بوده؛ جلوی دهان مردم را هم نمیشود گرفت. اگرچه بهتر است که سیاستمداران از آن پرهیز کنند، چرا که دامان خودشان را هم میگیرد! امّا آیا تاریخنویسان هم حق دارند که در تاریخنویسی از این الگو بهره ببرند؟
پاسخ به این پرسش را میتوانید در فصل دوم از کفش سرخ خلیفه: فن بیان و مسئلهٔ منابع در تاریخ اجتماعی (نوشتهٔ ابراهیم موسیپور بشلی، نگارستان اندیشه، ۱۴۰۲) بیابید (بهویژه بنگرید به صفحههای ۹۸ - ۱۰۸ زیر عنوان شبیه یعنی چه؟). در جایی از بحث زیر عنوان تشابه یا تداعی؟ دکتر موسیپور جنبهای از این مسئله را به روشنی بیان کرده:
«اینکه با دیدن عناصری در یک پدیده به «یاد» پدیدهای دیگر بیفتیم و یا به یاد عناصری در یک پدیده دیگر بیفتیم، فرق دارد با اینکه بگوییم این پدیده با آن پدیده مشابه است یا این عناصر این پدیده مشابهاند با آن عناصر آن پدیده. درواقع، گزارههای حاکی از شباهت دو چیز متفاوتاند با گزارههای حاکی از اینکه دیدن اولی، دومی را تداعی کند. تداعی فرایندی روانی و ذهنی است؛ ...تداعی به اذهان وابسته است، ولی شباهت در عالم واقع اتفاق میافتد و امری واقعی است و باید همه اذهان یا اکثر ناظران بتوانند شباهت دو چیز را تأیید کنند، وگرنه شباهتی در واقع وجود ندارد و امری قابل بررسی تاریخی نیست».
▫️ معصومعلی پنجه
۲۷ آذر ۱۴۰۳ | کوی اخلاص [در زمهریر روزهای تعطیل چسبیده به شوفاژ ]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
در این روزهای بسیار سرد، بازار مشابهتیابی میان پدیدههای اکنونی با پدیدههای تاریخی بسیار گرم است. توضیح پدیدهها با اشاره به نمونههای مشابه در تاریخ احتمالاً عمری به اندازه خود تاریخ داشته باشد. همه هم از آن بهره میبرند تا بگویند قضیه از چه قرار است. گویا خواص و عوام، متخصص و غیرمتخصص، تاریخدان و تاریخندان از یافتن شباهتها خوششان میآید! در همین ایران معاصر، کموبیش همهٔ بازیگران صدر اسلام نمونه مشابهی داشتهاند: از ابوذر و ابوجهل گرفته تا عمّار و عمروعاص و ابوموسی اشعری.
در تازهترین نمونه از این شبیهیابیها داریوش کریمی در بیبیسی فارسی (اینجا) یادداشتی نوشته و کوشیده میان اسما اسد، همسر بشار اسد، و فرح پهلوی، همسر محمدرضا شاه، مشابهتیابی کند. این شبیهسازی، درست یا نادرست، هواداران خاندان پهلوی را خوش نیامده و ایکس فارسی پرشده از هشتک #بی_بی_سی_پی_پی_خورد!
در نمونهای دیگر، چند روز پیش، دو چهره شناختهشده سیاسی، محمد سرافراز و حمیدرضا جلاییپور شرایط امروز ایران را با دو رویداد جنگی در دهه شصت مشابه دانستهاند! (اینجا) محمد سرافراز گفته: «شرایط امروز مشابه بعد از عملیات کربلای ۵ است، که بیشترین تلفات را داشتیم». از دیدگاه حمیدرضا جلاییپور: «شرایط امروز مشابه شرایط ماقبل از دستدادن فاو است».
در گفتار عوام و خواص این شبیهیابیها همیشه بوده؛ جلوی دهان مردم را هم نمیشود گرفت. اگرچه بهتر است که سیاستمداران از آن پرهیز کنند، چرا که دامان خودشان را هم میگیرد! امّا آیا تاریخنویسان هم حق دارند که در تاریخنویسی از این الگو بهره ببرند؟
پاسخ به این پرسش را میتوانید در فصل دوم از کفش سرخ خلیفه: فن بیان و مسئلهٔ منابع در تاریخ اجتماعی (نوشتهٔ ابراهیم موسیپور بشلی، نگارستان اندیشه، ۱۴۰۲) بیابید (بهویژه بنگرید به صفحههای ۹۸ - ۱۰۸ زیر عنوان شبیه یعنی چه؟). در جایی از بحث زیر عنوان تشابه یا تداعی؟ دکتر موسیپور جنبهای از این مسئله را به روشنی بیان کرده:
«اینکه با دیدن عناصری در یک پدیده به «یاد» پدیدهای دیگر بیفتیم و یا به یاد عناصری در یک پدیده دیگر بیفتیم، فرق دارد با اینکه بگوییم این پدیده با آن پدیده مشابه است یا این عناصر این پدیده مشابهاند با آن عناصر آن پدیده. درواقع، گزارههای حاکی از شباهت دو چیز متفاوتاند با گزارههای حاکی از اینکه دیدن اولی، دومی را تداعی کند. تداعی فرایندی روانی و ذهنی است؛ ...تداعی به اذهان وابسته است، ولی شباهت در عالم واقع اتفاق میافتد و امری واقعی است و باید همه اذهان یا اکثر ناظران بتوانند شباهت دو چیز را تأیید کنند، وگرنه شباهتی در واقع وجود ندارد و امری قابل بررسی تاریخی نیست».
▫️ معصومعلی پنجه
۲۷ آذر ۱۴۰۳ | کوی اخلاص [در زمهریر روزهای تعطیل چسبیده به شوفاژ ]
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍10
▪️مسافر شب یلدا
✍ قنبرعلی رودگر
الآن درست یادمه، آذر ماه ۱۳۷۵ بود، منتهاالیه غروب آن روز شب یلدا بود. تعاونی سیار! بنیاد مقداری آجیل عرضه میکرد و همکارای بنیاد با دستانی پر از بستههای آجیل از ترس راهبندان شب یلدا، زودتر از روزای دیگر از اداره خارج میشدند. موقع خدافظی خوشوبش و خندهای میکردند. من ولی چشمم خیره مونده بود به چشای امان الله سلطانی، نگهبان و سرایدار تنهای اداره که از افغانستان به فلسطین پناه آورده بود. منظورم میدون فلسطینه! و بنیاد دایرةالمعارفی که اونجاس [بود]. دلم از تنهاییش بدرد اومد. چون خودم هم مرد تنهای شب بودم و به همین خاطر حالوروزشو یا شبشو درک میکردم. شبش با همین ذوق و سواد ناچیزم این سطور رو با یاد او نوشتم.
الآن به نظرم رسید این یا بهتره بگم اون چن بیتو تقدیم کنم به همهی مجردهای تنها و همهی متاهلهای تنها. امید که آدمها به رفع تنهایی همدیگه کمک کنند:
مسافر شب یلدا
من از نگاه تو دانستم در آن غروب شب یلدا
درست مثل خودم هستی درست مثل خودم: تنها
من و تو ساز هماهنگیم حریف زخمهی دلسنگیم
همیشه روز تو شبرنگ است هماره هر شب من یلدا
من و تو داروندارمان چقدر اندک و بسیار است
دلی به نازکی شبنم غمی به گسترهی دریا
کنون که چشم کسی دیگر به انتظارِ تو بر در نیست
بزن به حلقهی تنهایی برو به دیدن یک رؤیا!
وگر که رهزن بیخوابی به راه خواب تو زد برخیز
سوار اسب خیالت شو بزن به کوه و بیابان، یا↘
ز راه درهی پیچاپیچ ز جَنب جنگل بی ساحل
برو ز شهر شباهنگام به سمت دهکدهی نیما
همو که موج صفت سیلی به هر دو گونهی ساحل زد
عتاب کرد به آرامش خطاب کرد به آدمها ...
▫️استاد رودگر این یادداشت را در ۲۹ آذر ۱۳۹۲ در صفحهٔ فیسبوک خود منتشر ساختهاند.
#خاطرات_دوستان #قنبرعلی_رودگر
#بنیاد_دایرةالمعارف_اسلامی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
✍ قنبرعلی رودگر
الآن درست یادمه، آذر ماه ۱۳۷۵ بود، منتهاالیه غروب آن روز شب یلدا بود. تعاونی سیار! بنیاد مقداری آجیل عرضه میکرد و همکارای بنیاد با دستانی پر از بستههای آجیل از ترس راهبندان شب یلدا، زودتر از روزای دیگر از اداره خارج میشدند. موقع خدافظی خوشوبش و خندهای میکردند. من ولی چشمم خیره مونده بود به چشای امان الله سلطانی، نگهبان و سرایدار تنهای اداره که از افغانستان به فلسطین پناه آورده بود. منظورم میدون فلسطینه! و بنیاد دایرةالمعارفی که اونجاس [بود]. دلم از تنهاییش بدرد اومد. چون خودم هم مرد تنهای شب بودم و به همین خاطر حالوروزشو یا شبشو درک میکردم. شبش با همین ذوق و سواد ناچیزم این سطور رو با یاد او نوشتم.
الآن به نظرم رسید این یا بهتره بگم اون چن بیتو تقدیم کنم به همهی مجردهای تنها و همهی متاهلهای تنها. امید که آدمها به رفع تنهایی همدیگه کمک کنند:
مسافر شب یلدا
من از نگاه تو دانستم در آن غروب شب یلدا
درست مثل خودم هستی درست مثل خودم: تنها
من و تو ساز هماهنگیم حریف زخمهی دلسنگیم
همیشه روز تو شبرنگ است هماره هر شب من یلدا
من و تو داروندارمان چقدر اندک و بسیار است
دلی به نازکی شبنم غمی به گسترهی دریا
کنون که چشم کسی دیگر به انتظارِ تو بر در نیست
بزن به حلقهی تنهایی برو به دیدن یک رؤیا!
وگر که رهزن بیخوابی به راه خواب تو زد برخیز
سوار اسب خیالت شو بزن به کوه و بیابان، یا↘
ز راه درهی پیچاپیچ ز جَنب جنگل بی ساحل
برو ز شهر شباهنگام به سمت دهکدهی نیما
همو که موج صفت سیلی به هر دو گونهی ساحل زد
عتاب کرد به آرامش خطاب کرد به آدمها ...
▫️استاد رودگر این یادداشت را در ۲۹ آذر ۱۳۹۲ در صفحهٔ فیسبوک خود منتشر ساختهاند.
#خاطرات_دوستان #قنبرعلی_رودگر
#بنیاد_دایرةالمعارف_اسلامی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍10👏4❤3
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
رشت. خانهی ترابی.🍀 عکس و وصف از کوروش رنجبر در ایکس
...
این جارو بعد از مدتی که همین جا زیر باران و آفتاب مانده بود از دل ساقههای مرطوبش علف رشد کرد. اولین بار هفت سال پیش در اینستاگرام گذاشته بودم.
ای کاش که جای آرمیدن بودی🌱 خیام
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤6
▪️ گفتوگوی شاهرخ مسکوب با پسرش اردشیر: ۲۹ آذر ۱۳۵۷
«دیروز با اردشیر مفصل صحبت کردیم. جای افلاطون خالی. اگر بود از همین گفتوگو رسالهای فلسفی درمیآمد که در عین حال نشاندهنده وضع روحی و نگرانیهای فکری و اجتماعی بسیاری از مردم ما میبود. اما چون من افلاطون نیستم از این چند سطر که مینویسم چیزی درنمیآید.
روی هم رفته حرف اردشیر این بود که آیا در این شرایط در خارج ماندن و تماشا کردن درست است. مردم دارند میسوزند و ما از دور هم دستی بر آتش نداریم. از طرف دیگر درس هم نمیتوانم بخوانم. خیلی از بچهها برگشتهاند به ایران، برای فعالیت در سازمانی دست چپی، نمیدانم چه سازمانی و به طور دقیق با چه هدفهایی. من دلم میخواهد برگردم و با آنها تماس بگیرم و در سازمانشان عضو شوم و فعالیت کنم و در عمل ببینم چه میخواهند و چه میکنند.
جواب من این بود که حال تو را حس میکنم. من که پنجاه و چند سالهام آرام ندارم تا چه رسد به تو که جوانِ جوانی. نمیتوانم تو را منع کنم و نصایح پدرانه به خوردت بدهم. گفت چون از این کارها نمیکنی درست به همین علت من هم با تو مشورت میکنم. گفتم فقط میتوانم تجربه خودم را برایت بگویم. گفت همین را میخواهم.
سال ۱۳۲۷ بود. لیسانس حقوق را گرفته بودم. دکتر ـ عمویم ـ وحشتزده بود که تودهای شده و فعال هم هستی. میخواست مرا از محیط دور کند. اصرار داشت که خرج تحصیل مرا بدهد و من بروم فرانسه. قرض بدهد و وقتی برگشتم پس بدهم، به تدریج. مامان هم از ترس خطر با پیشنهاد عمو موافقت کرده بود. به حزب گفتم، جواب دادند که سنگر را ترک میکنی. نکردم، ماندم و پشیمان نشدم. تا سال ۳۴ که به زندان افتادم و در زندان چیزهایی فراوان دیدم و چشم و گوشم باز شد. اما برای آشنایی با فرهنگ غرب برای الفبای فلسفه و ادبیات و برای تته پته و کورمال کردن در زبانهای دیگر تاوان سنگینی پرداختم و هنوز دارم میپردازم. حزب توده هم در کارهایش نزدیکبین بود. نمیتوانست چند سالی از تعداد محدودی کادر که در وضع من بودند چشم بپوشد و بعد آنها را آگاه پس بگیرد. برای آدم شریف سیاست، کار سادهای نیست و دانایی میخواهد. گذشت و فداکاری به تنهایی کافی نیست. همان احساس مسوولیت آدم باشرف را زیروزبر میکند.
اردشیر گفت من اساساً از Politics بیزارم و قصد پرداختن به سیاست را ندارد، میخواهم در این مبارزه شریک باشم و بعدش هم میروم دنبال کارم. گفتم پس چرا هر سازمانی چپگرا، بیا و یکی از مبارزان باش، یکی چون دیگران که در درستی هدفشان تردید هم نیست: سرنگونی ظلم!
گفت افزوده شدن یک نفر به یک ملت اثر چندانی ندارد. در این صورت درس نخواند من، از نظر اجتماع هم که نگاه کنیم، ضررش بیشتر از فایده شرکت در مبارزه است و میخواهم کار اساسیتری را شروع کنم.
گفتم کار اساسیتر دانایی میخواهد. نه اینکه اول «دانشمند» بشوی و بعد شروع کنی. ولی به هر تقدیر باید بدانی چه میخواهی و چه جوری و از چه راه، وانگهی اگر برای کار اساسیتری دورخیز میکنی که آن، با سرنگونی این دستگاه تمام نمیشود که تو بعد بروی دنبال کارت. تازه اول کار است و سالها مبارزههای دیگر که ظریفتر و از جهت فکری شاید دشوارتر است، زیرا با حریفی دیگر است نه با این بیآبرو. از اینها گذشته کسی که پا در سازمانی مینهد همچنانکه خود سازمان مییابد با اولین فعالیت خود سازمانهنده نیز میشود. اگر این مسوولیت را میپذیری باید بدانی که چه میکنی.
زیاد صحبت کردیم، در تردید خود مانده بود و مثل من راه روشنی نمییافت. بعداً خسرو و رامین هم آمدند. شراب خوردیم و گپ زدیم و سیاست بافتیم تا آخر شب».
📙 مسکوب، روزها در راه، ۳۴ - ۳۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«دیروز با اردشیر مفصل صحبت کردیم. جای افلاطون خالی. اگر بود از همین گفتوگو رسالهای فلسفی درمیآمد که در عین حال نشاندهنده وضع روحی و نگرانیهای فکری و اجتماعی بسیاری از مردم ما میبود. اما چون من افلاطون نیستم از این چند سطر که مینویسم چیزی درنمیآید.
روی هم رفته حرف اردشیر این بود که آیا در این شرایط در خارج ماندن و تماشا کردن درست است. مردم دارند میسوزند و ما از دور هم دستی بر آتش نداریم. از طرف دیگر درس هم نمیتوانم بخوانم. خیلی از بچهها برگشتهاند به ایران، برای فعالیت در سازمانی دست چپی، نمیدانم چه سازمانی و به طور دقیق با چه هدفهایی. من دلم میخواهد برگردم و با آنها تماس بگیرم و در سازمانشان عضو شوم و فعالیت کنم و در عمل ببینم چه میخواهند و چه میکنند.
جواب من این بود که حال تو را حس میکنم. من که پنجاه و چند سالهام آرام ندارم تا چه رسد به تو که جوانِ جوانی. نمیتوانم تو را منع کنم و نصایح پدرانه به خوردت بدهم. گفت چون از این کارها نمیکنی درست به همین علت من هم با تو مشورت میکنم. گفتم فقط میتوانم تجربه خودم را برایت بگویم. گفت همین را میخواهم.
سال ۱۳۲۷ بود. لیسانس حقوق را گرفته بودم. دکتر ـ عمویم ـ وحشتزده بود که تودهای شده و فعال هم هستی. میخواست مرا از محیط دور کند. اصرار داشت که خرج تحصیل مرا بدهد و من بروم فرانسه. قرض بدهد و وقتی برگشتم پس بدهم، به تدریج. مامان هم از ترس خطر با پیشنهاد عمو موافقت کرده بود. به حزب گفتم، جواب دادند که سنگر را ترک میکنی. نکردم، ماندم و پشیمان نشدم. تا سال ۳۴ که به زندان افتادم و در زندان چیزهایی فراوان دیدم و چشم و گوشم باز شد. اما برای آشنایی با فرهنگ غرب برای الفبای فلسفه و ادبیات و برای تته پته و کورمال کردن در زبانهای دیگر تاوان سنگینی پرداختم و هنوز دارم میپردازم. حزب توده هم در کارهایش نزدیکبین بود. نمیتوانست چند سالی از تعداد محدودی کادر که در وضع من بودند چشم بپوشد و بعد آنها را آگاه پس بگیرد. برای آدم شریف سیاست، کار سادهای نیست و دانایی میخواهد. گذشت و فداکاری به تنهایی کافی نیست. همان احساس مسوولیت آدم باشرف را زیروزبر میکند.
اردشیر گفت من اساساً از Politics بیزارم و قصد پرداختن به سیاست را ندارد، میخواهم در این مبارزه شریک باشم و بعدش هم میروم دنبال کارم. گفتم پس چرا هر سازمانی چپگرا، بیا و یکی از مبارزان باش، یکی چون دیگران که در درستی هدفشان تردید هم نیست: سرنگونی ظلم!
گفت افزوده شدن یک نفر به یک ملت اثر چندانی ندارد. در این صورت درس نخواند من، از نظر اجتماع هم که نگاه کنیم، ضررش بیشتر از فایده شرکت در مبارزه است و میخواهم کار اساسیتری را شروع کنم.
گفتم کار اساسیتر دانایی میخواهد. نه اینکه اول «دانشمند» بشوی و بعد شروع کنی. ولی به هر تقدیر باید بدانی چه میخواهی و چه جوری و از چه راه، وانگهی اگر برای کار اساسیتری دورخیز میکنی که آن، با سرنگونی این دستگاه تمام نمیشود که تو بعد بروی دنبال کارت. تازه اول کار است و سالها مبارزههای دیگر که ظریفتر و از جهت فکری شاید دشوارتر است، زیرا با حریفی دیگر است نه با این بیآبرو. از اینها گذشته کسی که پا در سازمانی مینهد همچنانکه خود سازمان مییابد با اولین فعالیت خود سازمانهنده نیز میشود. اگر این مسوولیت را میپذیری باید بدانی که چه میکنی.
زیاد صحبت کردیم، در تردید خود مانده بود و مثل من راه روشنی نمییافت. بعداً خسرو و رامین هم آمدند. شراب خوردیم و گپ زدیم و سیاست بافتیم تا آخر شب».
📙 مسکوب، روزها در راه، ۳۴ - ۳۵.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤6
👓 بدون شرح! [شرح در تصویر]
📘 نشریهٔ انجمن آثار ملی، شمارهٔ یکم، بهار ۲۵۳۵ [۱۳۵۵].
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
📘 نشریهٔ انجمن آثار ملی، شمارهٔ یکم، بهار ۲۵۳۵ [۱۳۵۵].
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍4
شب يلدا اگرچه دراز بود، زايل شود، و صبح جهانافروز روى نمايد.
📘 ابوالرجا قمی، تاریخ الوزراء، ص ۲۴؛ ذیل نفثة المصدور، ص ۵۰.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤5👍1
📘 تازهترین شمارهٔ مجلهٔ تاریخ و تمدن اسلامی (سال بیستم، شماره ۴۸، پاییز ۱۴۰۳) منتشر شد.
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
❤2👍2
Forwarded from نشر سنگلج
نشر سنگلج چهارمین کتاب از مجموعه میراث فارسی شبهقاره را منتشر کرد:
مجمعالافکار
این کتاب که در دو مجلد و بیش از هزاروپانصد صفحه منتشر شده است، گردآوردۀ کاتبی به نام محمّد حکیم هندی است، مشتمل بر مجموعه دیباچهها، مرقعات و منشآت شاعران، نویسندگان، دانشمندان، پادشاهان و خوانین سدۀ یازدهم هجری.
از مجمعالافکار دو نسخه موجود است: یکی نسخۀ مجلس شورای اسلامی با عنوان مجمعالافکار و دیگری نسخۀ آستان قدس با عنوان ریاض فیض. این مجموعه به دلیل دربرداشتن ۵۱۵ انشا اعم از دیباچهها، رقعات و منشآت کمیاب از ارزش ویژهای برخوردار است.
شاعران و نویسندگانی همچون صائب، کلیم، بیدل، منیر لاهوری، جلال طباطبایی، عرفی شیرازی، ظهوری ترشیزی، نصیرای همدانی، محمدجان قدسی از مهمترین کسانی هستند که آثاری از آنان در این منشآت آورده شده است. نامۀ پری خان خانم به شاه اسماعیل، نامۀ شاهعباس به عبدالله چنگیزی و نامههای جهانگیر پادشاه و دارا شکوه از جمله نامههای تاریخی این مجموعه است.
https://t.iss.one/sanglajpublication
مجمعالافکار
این کتاب که در دو مجلد و بیش از هزاروپانصد صفحه منتشر شده است، گردآوردۀ کاتبی به نام محمّد حکیم هندی است، مشتمل بر مجموعه دیباچهها، مرقعات و منشآت شاعران، نویسندگان، دانشمندان، پادشاهان و خوانین سدۀ یازدهم هجری.
از مجمعالافکار دو نسخه موجود است: یکی نسخۀ مجلس شورای اسلامی با عنوان مجمعالافکار و دیگری نسخۀ آستان قدس با عنوان ریاض فیض. این مجموعه به دلیل دربرداشتن ۵۱۵ انشا اعم از دیباچهها، رقعات و منشآت کمیاب از ارزش ویژهای برخوردار است.
شاعران و نویسندگانی همچون صائب، کلیم، بیدل، منیر لاهوری، جلال طباطبایی، عرفی شیرازی، ظهوری ترشیزی، نصیرای همدانی، محمدجان قدسی از مهمترین کسانی هستند که آثاری از آنان در این منشآت آورده شده است. نامۀ پری خان خانم به شاه اسماعیل، نامۀ شاهعباس به عبدالله چنگیزی و نامههای جهانگیر پادشاه و دارا شکوه از جمله نامههای تاریخی این مجموعه است.
https://t.iss.one/sanglajpublication
👏3👍2❤1
▪️بریدهای از یکی از یادداشتهای کمتر دیدهشده سعید نفیسی در مجلهای به نام «گل زرد»:
«...روزهای هفته که اداره باید بروم، معمولا دیرتر از ساعت مقرر حاضر میشوم، اگر سر ساعت حاضر میشدم به حیثیات نویسندگی من توهین وارد میشد... وارد اداره که میشوم مثل این است که وارد دوزخ شدهام.
خدا مرا برای همه کارها خلق کرده است جز همین یک کار... فضولی در ایران بهترین سرمایههاست و چون من از این متاع محرومم در اداره باید اطاق من همیشه از همه اطاقها خلوتتر باشد... موقع شب دیگر نمیگویم چه میکنم همینقدر بدانید که مرا هیچجا سراغ نخواهید کرد جز در اطاق خودم.
اطاق من یک قبرستان بزرگی است. در آنجا همه بزرگان دنیا را در خاک سپردهاند؛ ویکتور هوگو پهلوی فردوسی و امرءالقیس پهلوی هومر خوابیده است! غیر از کتاب و یک عده زیاده عکسهای نویسندگان و شعرا در این قبرستان چیز دیگری از زندگانی نخواهید دید و من هم که در آنجا هستم زنده به شمار نمیروم، زیرا که سیاست در آنجا نیست، پول نیست، دروغ و تهمت نیست و اگر فرداصبح یکی از هزاران مقاله که آقای مدیر اتحاد و آقای مدیر شفق سرخ را ستوه کردهاند از آنجا بیرون نیاید به خودم شک دارم در این چندساعت زنده بودهام یا نه؟»
📙از کتاب «سعید نفیسی به هشت روایت» پیمان طالبی، انتشارات ققنوس
🔗 از برگه پیمان طالبی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
«...روزهای هفته که اداره باید بروم، معمولا دیرتر از ساعت مقرر حاضر میشوم، اگر سر ساعت حاضر میشدم به حیثیات نویسندگی من توهین وارد میشد... وارد اداره که میشوم مثل این است که وارد دوزخ شدهام.
خدا مرا برای همه کارها خلق کرده است جز همین یک کار... فضولی در ایران بهترین سرمایههاست و چون من از این متاع محرومم در اداره باید اطاق من همیشه از همه اطاقها خلوتتر باشد... موقع شب دیگر نمیگویم چه میکنم همینقدر بدانید که مرا هیچجا سراغ نخواهید کرد جز در اطاق خودم.
اطاق من یک قبرستان بزرگی است. در آنجا همه بزرگان دنیا را در خاک سپردهاند؛ ویکتور هوگو پهلوی فردوسی و امرءالقیس پهلوی هومر خوابیده است! غیر از کتاب و یک عده زیاده عکسهای نویسندگان و شعرا در این قبرستان چیز دیگری از زندگانی نخواهید دید و من هم که در آنجا هستم زنده به شمار نمیروم، زیرا که سیاست در آنجا نیست، پول نیست، دروغ و تهمت نیست و اگر فرداصبح یکی از هزاران مقاله که آقای مدیر اتحاد و آقای مدیر شفق سرخ را ستوه کردهاند از آنجا بیرون نیاید به خودم شک دارم در این چندساعت زنده بودهام یا نه؟»
📙از کتاب «سعید نفیسی به هشت روایت» پیمان طالبی، انتشارات ققنوس
🔗 از برگه پیمان طالبی
🆔 t.iss.one/HistoryandMemory
👍2❤1
HPH_Volume 33_Issue 31_Pages 195-220.pdf
514.9 KB
#دانلود_مقاله ⭕️
📝 از آلعثمان تا امپراتوری عثمانی؛ نامشناسی تاریخنگارانه
✍️ مهدی عبادی
⛓ نشریه تاریخنگاری و تاریخنگری - ۱۴۰۳
✈️ @naqshine
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍2