فرنگ نوشت
9.52K subscribers
1.99K photos
943 videos
2 files
612 links
فرنگ نوشت در اینستاگرام:
instagram.com/farang_nevesht

در بله
ble.ir/Farang_nevesht

در ایتا
eitaa.com/farang_nevesht

در آی‌گپ
iGap.net/Farang_nevesht
Download Telegram
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
تجربه کارآموزی در شرکت Google
#بخش #سوم
همه این‌ها را گفتم که بگویم گوگل با عملش می‌خواهد نشان بدهد که جای افراد -باهوش اگر نگوییم- بامهارت است. خب، چند نفر از #ایران آنجا بودند؟ گروه پژوهشی قسمت ما دوازده کارآموز دارد: سه آمریکایی، سه چینی، پنج ایرانی، یک اسپانیایی، یک روس‌تبار و یک هندی. جمعیتی هم نگاه کنی قابل فهم است که جمعیت چین چند برابر ایران است ولی وضعیت این طوری است. غیر از من همه از #دانشگاه_شریف آمده‌اند و هر کدامشان جایی هستند، یکی MIT، یکی مریلند، یکی ایلینوی و دیگران از جاهای دیگر. دو نفرشان که مذهبی‌اند پسرند و از قبل همدیگر را از همین آمریکا می‌شناختیم. تعداد کارمندان پژوهشگر اگر اشتباه نشمرده باشم هفت یا هشت ایرانی! با هر کدامشان که سر صحبت را باز می‌کنی، طلایی، نقره‌ای چیزی از المپیادی ستاند‌ه‌اند و بعدش آمده‌اند ام‌آی‌تی‌ای، هاروادری، استنفوردی و بعدترش سر از گوگل درآورده‌اند. رییس بخش پژوهشی خانمی است که همسرش ایرانی‌الاصل است (متولد ایران ولی بزرگ‌شده فرنگ). از بس ایرانی‌ها فارسی صحبت کردند با هم، قدغن کرده صحبت کردن به غیر از انگلیسی را در فضای کار. یعنی ما مجبوریم با رفیقمان هم انگلیسی صحبت کنیم در فضای کار. خب البته ما کارآموزها که اصلاً به این مسأله توجهی نمی‌کنیم. آخرش هم این شد که یک روز خانمی که همیشه در صندلی کناری من کار می‌کند با لهجه‌ای نخراشیده گفت: «ببخشید». گفتم شما فارسی بلدید؟ به انگلیسی گفت خیلی کم و از قِبل درس زبان فارسی در دانشگاه پنسیلوانیا. زنی عراقی است و رشته‌اش زبان‌شناسی و آمده اینجا تا متون عربی بومی عراق را برچسب زبانی بزند تا گوگل هم در راه رضای خدا از آن استفاده کند.
کارآموزی که تمام می‌شود یک جورهایی خوشحالم از این که تمام شده. برمی‌گردم به دانشگاه.. در تمام این سه ماه فرصت خواندن یک مقاله را هم نداشته‌ام از بس درگیر برنامه‌نویسی بوده‌ام. دلمان هم خوش بوده به ما می‌گفتند کارآموز پژوهشی (یعنی این که پژوهش دیگری را باید برنامه‌نویسی کنیم).
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
به عنوان دانشجوی دکترا باید دو ترم مدرس حل تمرین درس باشم. به غیر از تصحیح برگه و کمک به استاد، باید هفته‌ای یک ساعت پاسخگوی سؤالات دانشجوهای کلاس هایم باشم.
یک بار یکی از دانشجویان که دختری اهل #چین است آمده بود برای سوالات ش. از لهجه‌اش معلوم بود اولین سال حضورش در #آمریکا است. بعد از اینکه جواب سوال هایش را دادم، پرسید «آیا اسمت در کشورت محبوبیت دارد؟» گفتم: «محمد؟ معلوم است که محبوب است. خب اسم پیامبر است.» گفت: «پیامبر؟ کدام پیامبر؟» جواب دادم: «پیامبر #اسلام؛ محمد... یعنی تا حالا چیزی از او نشنیده‌ای؟» جوابش نه بود!
اصلاً به گوشش هم نخورده بود نام چنین دینی! کمی از اسلام برایش گفتم.
آخرسر از او درباره وضع #دین در چین می‌پرسم. می‌گوید: «کدام دین؟ مردم که دین ندارند. در کشور ما چیزی به اسم معنویت وجود ندارد. همه‌اش کار و خورد و خواب... همین! همیشه از این جور زندگی بدون معنویت گریزان بودم. خوش به حال شما که معنویت در زندگی‌تان وجود دارد.»
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
روز اول کاری ام است. جلسه شروع کار ساعت ۹ صبح برگزار می شود. ساعت نه و ده دقیقه به شرکت می‌رسم و می‌بینم جوئل (Jewel) سرپرست من هم تازه رسیده... خوش نداشتم همان روز اولی به بدقولی و دیر رسیدن معروف شوم که خدا را شکر نشدم.
گفت به جای اتاق جلسه برویم پایین در سالن غذاخوری صحبت کنیم. به سالن که رفتیم لپ‌تاپ ش را باز کرد و توضیحاتی داد و چند مقاله برای شروع کار معرفی کرد. گفت آخر همین هفته، یعنی سه روز دیگر گزارش پیشرفت اولیه را به صورت شفاهی از من می‌گیرد.
روز اول شروع می‌شود که البته شروع‌نشده زمان نهار رسید. رسم‌شان هم این است که یکی بلند می‌شود و بلند می‌گوید «نهار.. وقت نهاره؛ کی گشنشه؟ وقت نهار شده بچه‌ها...». حالا تصور کنید آهنگ خاص نهار در #انگلیسی را: «تایم فور لانچ، لانچ، لانچ؛ لتس گت سام فود فور لانچ».
امروز هم برنامه Burger Taste یا همان «برگر چشی» است. چند رستوران برگر را نشان کرده‌اند و کلی خریده‌اند و آورده‌اند توی سالن غذاخوری طبقه‌ دوم و همه گروه تحقیقاتی پردازش زبان که سرجمع پانزده نفری می‌شوند جمع شده‌اند. هر کسی برشی از هر کدام از برگرها می‌خورد و بعد نظرش را با عدد یک تا پنج روی کاغذ کناری می‌نویسد.
سهم من هم چهار Veggie burger یا همان «سبزی‌برگر» است و از بقیه بی‌سهمم. کم‌کم با افراد باید آشنا شوم. یکی هم خانمی است که نگفته می‌شود حدس زد اهل #آلمان است و استاد دانشگاه Heriot-Watt #اسکاتلند است و برای فرصت مطالعاتی آمده اینجا.
آلمانی ها معمولاً کم‌حرف هستند و حتی خنده‌هاشان هم سرد است. خانمی به سمتم می‌آید با قدی نسبتاً کوتاه و صورتی سبزه و موهای سیاه. دست که نمی‌دهم می‌گوید که دوست #مسلمان داشته و می‌دانسته همچین چیزی هست ولی خب... ولی خبش را حیا کرد که بگوید و بحث را پیچاند. «ولی خب‌»ش را خودم می‌گویم. خبش این می‌شود که یحتمل دوست مسلمانش با او «بار» هم رفته و چیزکی خورده و الخ.
با یکی از کارمندان سلام و علیک می‌کنم که صدای #فارسی به گوشم می‌رسد. صدا از توی آشپزخانه است. مرد مسنی است؛ به طرفش می‌روم و انگلیسی می‌پرسم ایرانی هستید؟ بعدش فارسی می‌شود... مثل اینکه کارهای خدماتی مثل تأمین وسایل آشپزخانه را بر عهده دارد و بیست سالی می‌شود که در #آمریکا زندگی می‌کند.
برگرچشی که تمام می‌شود دنبال داوطلبند برای رتق و فتق اعداد و ارقام و بیلان‌دهی که ما هم داوطلب می‌شویم. برگه‌ها را می‌گیرم تا ببینم آخرش McDonald's بهتر است یا Habit Burger یا...
خرج هر کسی هم می‌شود ده دلار ناقابل. این وسط سر منِ علف‌خوار کلاه رفته که چیز زیادی گیرم نیامده باید ده دلار پایش بدهم. اگر هم مشتاق دانستن نتیجه‌اید مک‌دونالد آخر شد و هبیت وجی‌برگر اول.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht

https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
دوست گوگلی نیویورکی‌مان تماس گرفت و گفت با هم برویم دعای کمیل #دانشگاه_استنفورد. قصه این است که Google برای یکی از همایش‌های بین‌المللی، کارمندان نیویورکی‌اش را دعوت کرده و همه خرج‌شان را می‌دهد از محل اسکان تا کرایه خودرو. ما که می‌گوییم چه بهتر... هم فال است و هم تماشا. [آن زمان در شهری در نزدیکی استفورد زندگی می کردیم]
با خودروی کرایه‌ای به جاده می‌زنیم. اولین سؤال: چرا آزادراه‌های اینجا این‌قدر تاریک است؟ تنها روشنایی، نورِ خودروها است و بس! توضیح آن که از نظر اقتصادی نمی‌صرفد که مثل جاده تهران-قم چهل‌چراغ کنند مسیر را و خود راننده‌ها دندشان نرم و چشم‌شان بینا، حواسشان باید به جاده باشد.
به یکی از ساختمان‌های قدکوتاه استنفورد می‌رسیم و می‌رویم طبقه‌ دوم. دعا هنوز شروع نشده... سلام و احوال‌پرسی‌ها طوری است که آدم گمان می‌برد صد سالی اینجا رفت و آمد داشته... دعا را دو سه تا از دانشجوها می‌خوانند. کنارم جوانی لاغر و ریشو می‌نشیند و سلام می‌کند و من هم به او سلام می‌کنم. دعا که تمام می‌شود می‌فهمم این جوان اصلاً‌ فارسی نمی‌فهمد که من بعد از سلام از خودش و احوالش و خانواده و هزار چیز پرسیدم و او هم فقط سر تکان داده! اصالتش از یک طرف به #اوگاندا می‌رسد و از طرفی دیگر به #تانزانیا؛ ولی #هند زندگی کرده و این اواخر #کانادا بوده... اسمش علیرضا است و خوش دارد با بچه‌ایرانی‌های شیعه بپرد. یکی دیگرشان از پدر ایرانی و مادر مسلمان‌شده اهل‌ #مکزیک است و یکی دیگر از #پاکستان که فارسی را نه مثل بلبل ولی مثل خودش صحبت می‌کند. مابقی هم که ایرانی‌اند. ده پانزده نفری هستیم...
روز شنبه هم دوستمان برنامه می‌چیند برای دید و بازدید با دوستان قدیمی‌اش و ما را هم دعوت می‌کند به یک بوستان. خودروها و افراد به تناسب تقسیم می‌شوند و ما هم نصیب زوجی می‌شویم که هر دو از از #دانشگاه_ایلینوی برای کارآموزی به #گوگل آمده‌اند. به بوستان که می‌رسیم تنها یکی از آن دعای کمیلی‌ها هستند و بقیه جدیدند. خلاصه که رسماً‌ شبیه به ایران است: سه گروهند ایرانی‌ها؛ گروه اولشان را که در دعای کمیل دیدیم و گروه دومشان که اینجایند و گروه سومی که در هر کوچه و خیابانی می‌شود پیدایشان کرد: لهجه تهرانی و تیپ نصفه و نیمه آمریکایی...
یک روز دیگر هم مهمان یکی از ایرانی‌های استخوان‌ترکانده هستیم برای زیارت جامعه و البته شام. خانه‌ای ویلایی در #سن_خوزه (San Jose)؛ البته برای ما ویلا است و برای آن‌ها خانه؛ خانه‌ای که داخلش حس نمی‌کنیم خارج از وطنیم، شاید به خاطر فرش و حجاب خانم‌ها و جدا بودن مهمان‌های خانم و آقا. مهمان‌ها از جنس همان دعای کمیلی‌ها هستند. آقای مسنی در حال خواندن دعا است و نماز که تمام می‌شود، همه ردیف می‌نشینیم روی فرش‌های ایرانی خانه، به جز پیرمردی که از کهولت روی صندلی نشسته. روحانی‌ای وارد می‌شود با عمامه سیاه و قدی متوسط... فارسی روحانی بی‌نقص است ولی هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم بفهمم لهجه‌اش کجایی است. بعداً کاشف به عمل می‌آید که مرد مسن استاد دانشکده برق استنفورد است و آن روحانی هم اهل #پاکستان و امام جماعت مسجد اسلامی سن‌خوزه یا همان سبا Shia Association of the Bay Area) SABA) است.
برای دعای کمیل هفته‌ بعد یکی از گوگلی‌های استنفورد ما را می‌رساند به همان مسجد. بعد از دعا و قبل از نماز، دو جوان که چهره‌شان به آمریکایی‌ها نمی‌خورد ولی از لهجه‌شان پیداست که آمریکایی هستند، سخنرانی همراه با تصاویر حاضر کرده‌اند از زندگی #امام_خمینی... در و دیوار مسجد هم عکس امام زده شده؛ در مورد کرامات معنوی امام تا هوشمندی سیاسی‌اش و از همه چیز حتی نوع برخورد با همسرش صحبت می‌کنند.
برخلاف مسجد #نیویورک،‌ اینجا مسجد ایرانیان نیست و مسجد #شیعیان است، از #لبنان، #عراق و #بحرین و البته بیشتر پاکستانی و ایرانی. ذهنم می‌رود به این سمت که چرا باید یک جوان بیست و چند ساله این طوری با عشق در مورد کسی صحبت کند که حتی هیچ پیوند وطنی با او ندارد.
همین فکرها را آدم بکند تهش این می‌شود که غذا گیرش نیاید و همان ته‌مانده غذا هم آن قدر تند باشد که آتش به جان آدم شود. گرچه بقیه چنین حسی را ندارند و می‌خندند به من که معلوم است تازه‌کارم و هنوز غذای پاکستانی‌ها را تاب نمی‌آورم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht

https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
صبح سوار سرویس، دو دختر که هر دو اهل #آمریکا هستند، با هم صحبت می‌کنند. اولی به آن یکی می‌گوید: «واقعاً نمی‌دانستم که این قدر احمق توی این کشور وجود دارد! یعنی چه که #ترامپ این قدر رأی بیاورد؟ رفیقم و شوهرش رفتند بهش رأی دادند!»
دومی می‌پرسد: «چه جور آدمی هست این رفیقت؟» می‌گوید: «یک دیوانه عشق #بوش و #پرچم آمریکا. ادامه می‌دهد: آخر آدم عاقل به کسی که یک بار متهم به تجاوز شده، رأی می‌دهد؟ از این مسخره‌تر توی عمرم ندیده بودم.»
غروب، دارم با یکی از هم‌آزمایشگاهی‌های که او هم آمریکایی ست صحبت می‌کنم. یکی دیگر از بچه‌های آمریکایی سر می‌رسد و با هیجانی مخلوط با طنز می‌گوید: «تو را به خدا! کشورت به ما شهروندی نمی‌دهد؟ ترامپ رئیس‌جمهور بشود دیگر اینجا جای ماست نیست.» می‌گویم چه طوری است که شما این همه با قاطعیت از او بدتان می‌آید ولی این بشر این همه رأی دارد؟ می‌گوید: «خب ببین... اینجا یک فضای دانشگاهی گل و بلبل و منطقی است نه جامعه امریکا!»
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht

https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
ایمیل وارده از حراست #دانشگاه_کلمبیا (#نیویورک، #آمریکا):
اخیراً ما را از یک تماس بدنی اجباری مطلع کرده‌اند. این جرم در یکی از خانه‌های تحت تملک دانشگاه اتفاق افتاده است. قربانی می‌گوید که او یک ماساژور را از یکی از شرکت‌های ماساژ به صورت آنلاین استخدام کرده است؛ در زمان ماساژ، ماساژور (مرد) او (زن) را به طور نامناسبی لمس کرده است.
در مورد آوردن افراد از شرکت‌های اینترنتی به خانه‌هایتان دقت کنید و سعی کنید غیر از خودتان یکی از دوستان تان نیز حضور داشته باشد.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht

https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
@farang_nevesht
تجربه خرید خودرو در نیویورک
#بخش #چهارم
مرحله‌ بعدی بیمه است که این هم برای خودش کابوسی است. نصف شرکت‌های بیمه می‌گویند که در خصوص شهر نیویورک به تازه‌راننده‌ها بیمه نمی‌دهند مگر این که ماهی ۴۰۰ دلار! آخرش از شرکتی به اسم گایکو (GEICO) برای شش ماه و آن هم ماهی ۲۴۰ دلار بیمه می‌گیرم. دلیل گرانی را پرسا می‌شوم، می‌گویند: چون خودرو کوچک است و اگر تصادفی شود احتمال آسیب‌دیدگی بالاتر. البته شما این حرف‌ها را بشنوید و باور نکنید. چون از این دلالان محترم راست‌گوتر! همین شرکت‌های بیمه هستند. شرکت‌هایی که پول‌های کلان به دست می‌آورند و هر چقدر آن منشی پشت تلفن بیشتر بتواند از تو پول بکند برای آینده شغلی‌اش بهتر است. و البته برای این کار باکی‌شان نیست که چون مونس و رفیقی شفیق، تا یک ساعت هم شده پشت تلفن به هر سؤالی که داری با طمأنینه پاسخ دهند. خلاصه که این که قصه ما به سر رسید و ما هم خودرودار شدیم. الان هم بعد از آن شش ماه، توانستم بیمه ماهانه را به ماهی ۱۰۰ دلار برسانم. البته پاییز در مسیری خارج از ایالت نیویورک حواسم به تغییر محدوده‌ سرعت نبود و خودروی #پلیس ما را تعقیب و سپس جریمه‌ای ۱۸۰ دلاری تقدیممان کرد. یحتمل برای نوبت بعد بیمه شدن، شرکت‌های بیمه از همین جریمه، بهانه‌ای می‌سازند برای بالا بردن حق بیمه (و متأسفانه این شرکت‌ها به اطلاعات جرائم رانندگی دسترسی دارند و دیر یا زود آن جریمه کار دستم خواهد داد).

و اما دو غول مرحله آخر: پارکینگ و عوارض. عوارض رفتن از شهر #برونکس (Bronx) به #منهتن (دو حومه از پنج حومه نیویورک) رفت و برگشت می‌شود پنج و نیم دلار. عوارض منهتن به #کویینز (Queens) رفت و برگشت یازده و نیم دلار. عوارض #نیوجرسی (New Jersey) به منهتن یازده دلار. یعنی اگر بخواهیم سری به مسجد کوئینز بزنیم باید شانزده دلار بدهیم. البته می‌شود بدون عوارض رفت به شرط نیم ساعت راه طولانی‌تر (دوبرابر شدن مسیر) و راه‌بندان و رانندگی‌های خطرناک نیویورکی‌ها.
پارکینگ ساختمان هم ماهی ۱۶۰ دلار است که ترجیح می‌دهیم در خیابان پارک کنیم. اولش این که پیدا کردن جای پارک در خیابان اگر دیروقت به خانه برسیم گاهی تا بیست دقیقه طول می‌کشد. هر طرف خیابان را هم باید هفته‌ای یک ساعت و نیم خالی کنند تا شهرداری خیابان را تمیز کند و جریمه‌اش دویست دلاری ممکن است بشود. خلاصه راه حل ما این می‌شود که هفته‌ای یک روز جای پارک خودرو را عوض کنیم. کار سختی هم نیست. یک‌شنبه خودرو را در جای مناسبی می‌گذاریم (طرفی که روز دوشنبه آزاد است). بعد دوشنبه ظهر منتظر می‌شویم تا ساعتش سرآید و بعد سریع خودرو را سریع به جای جدید منتقل می‌کنیم که تا آخر هفته نیازی به جابجایی نداشته باشد. موقع برف هم #شهرداری کلاً همه جاها را آزاد اعلام می‌کند و نیازی به جابجا کردن نیست ولی خود پارو زدن جای پارک خودرو و درآوردن خودرو خرجش یک پاروی برف ده دلاری شد و ۳ ساعت پارو زدن و برف‌روبی!
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
اگر در #منهتن باشی و مشغول به کار و خدای نکرده تصمیم به بچه‌دار شدن بگیری، باید قبل از تصمیم برای بچهٔ به دنیا نیامده در #مهد_کودک ثبت‌نام کنی. این قدر صف ثبت‌نام مهد کودک شلوغ است که یا باید از خیر آن بگذری و هزینهٔ بالای پرستار خصوصی بچه را تقبل کنی و یا همان روش پیش‌ثبت‌نام پیشاتولد را برگزینی. این وسط هم که کار آنقدر به ارزش تبدیل شده است که نمی‌شود ازش گذشت. از آن طرف، از بس هزینه‌های زندگی در این شهر (#نیویورک) گران است که بعضی مادران حتی اگر بخواهند هم نمی‌توانند شغل‌شان را ترک کنند.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در سرویس دانشگاه (#دانشگاه_کلمبیا در #نیویورک) نشسته‌ام. یک ون فورد با حداکثر ۱۴ نفر سرنشین. کنارم دو خانم نشسته‌اند؛ هر دو اهل #آمریکا. دارم از روی کیندل شعر می‌خوانم. خانم کناری به هیجان آمده داد می‌زند: «این دیوونگیه»! انگاری عکس‌العملش هست به برنامه رادیویی که در خودرو پخش می‌شود.
حواسم می‌رود سمت رادیو. خانمی تلفنی با دو مجری (یک خانم و یک آقا)‌ صحبت می‌کند. می‌گوید که زنی با انگلیسی دست و پا شکسته بهش زنگ زده. گفته اهل جایی است به اسم #تایلند و از شوهرش (شوهر خانمی که پشت تلفن صحبت می‌کند) باردار است. اسمش هم فلان است. دو مجری می‌گویند صبر کن؛ الان به شوهرت زنگ می‌زنیم.
حالا شوهر پشت خط است. مجری می‌گوید: «آقای فلانی ما از شرکت گل و گیاه … به شما زنگ می‌زنیم. شرکت ما نوپا است و برای جذب مشتری به برخی از افراد با قرعه‌کشی هدیه می‌دهد. شما برندهٔ ۱۰۰ شاخه گل سرخ شده‌اید.» مرد تعجب می‌کند «یعنی چه؟ من گل نمی‌خواهم» در جواب‌:‌ «نگران نباشید آقا. کاملاً‌ رایگان. ولی باید نشانی عزیزترین فرد زندگیتان را بدهید تا از طرف شما به او بفرستیم.» مرد می‌گوید: «‌بفرستید برای خانم …». اسم همان خانم تایلندی را می‌گوید. مجری از رابطه‌شان می‌پرسد و بعد این که روی دسته گل پیام عاشقانه چه بنویسند؟ مرد از سفر کاری‌اش به تایلند می‌گوید و آغاز یک رابطه و بعدش پیامی را پیشنهاد می‌دهد. وسط حرف‌های مرد، یک دفعه مجری دوم می‌آید وسط که آقا تو رودست خوردی و الان صدایت در رادیو پخش می‌شود و زنت هم صدایت را دارد می‌شنود. بعد عصبانی شدن مرد که شما حق ندارید که فلان و آن دو مجری که یعنی چی حق نداریم مرد خائن و حقه‌باز؟ که کار برنامهٔ ما پیدا کردن افرادی است که به شریک زندگیشان خیانت می‌کنند. و از این جور حرف‌ها. و دو خانم کناری‌ام که بلند بلند دارند به ازای هر جمله‌ای که از رادیو می‌شنوند از خودشان تحلیل افاضه می‌کنند.
فردایش که سوار سرویس می‌شوم. دوباره همان برنامه است. این دفعه آقایی اهل #دومینیکن که شاکی است که رفته خانه دوست‌دخترش و بو برده که دوست دخترش شوهر دارد. دوباره همان قصه ۱۰۰ شاخهٔ گل و زن که نشانی شوهرش را می‌دهد. و بعد دوباره دعوا. (و البته بماند که این اتفاق مرا مشکوک کرده به ساختگی بودن ماجرا ولی راننده سرویس می‌گوید که واقعی است).
روز سوم هم همین برنامه. این بار مردی زنگ زده که مرد دیگری با دوست دخترش رابطه دارد و همان داستان. البته این بار مردی که متهم به خیانت شده ادعا می‌کند که دوست‌دخترش (یعنی دوست دختر آن یکی که دوست دختر این یکی هم از قضا هست) چنین چیزی نگفته و آخر ماجرا می‌گوید بی‌خیال دوست‌دخترش (یعنی دوست‌دختر آن یکی) می‌شود و اتهام خیانت می‌رود سمت دختر.
هر سه روز گوش همهٔ مسافران سرویس دانشگاه تیز این برنامهٔ رادیویی است. بلند می‌خندند و سریع واکنش‌های هیجانی می‌دهند. و این یعنی که برنامه جذب مخاطب کرده. برنامه‌ای با شعار رو کردن دست خائنین به شریک‌های زندگی. و این داستان‌ها، قصه‌هایی است تکراری در این جامعه.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
آدم اوایل که پا می‌گذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این می‌شود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کم‌کم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا می‌کند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانی‌های #آمریکا را بیشتر بشناسم. فکر می‌کردم که اکثر این‌ها یک مشت نخبه‌اند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بی‌شوخی می‌گویم) و یک عالمه آدم ادیب دارد این مملکت غربت. همین که استاد #فرشچیان هراز گاهی می‌آید این طرف‌ها و خانه‌ای دارد در #نیوجرسی و یا #شفیعی_کدکنی هر چند سال یک بار سری به #پرینستون می‌زند یا #مهدوی_دامغانی نزدیک به سی سال است که در آمریکا می‌زید؛ خب یعنی اینجا جای مالی است برای آدم‌های فرهیخته. ولی هر چه گذشت بیشتر یافتم که اینجا آدم‌ها بیشترشان معمولی‌اند مثل همه آدم‌های #تهران که حتی نه، مثل همه آدم‌های همین شهرستان‌های کوچکمان.
بیشترشان سودای نان دارند و پیشرفت در زندگی. و آن‌ها که سرشان کمی بیشتر به تنشان می‌ارزد آروغی روشنفکری می‌زنند که آقا خدمت به بشریت پس چه و صدها و هزارها دریغ که در #ایران قدر ما را نمی‌دانند. و این وسط خدا پدر آن‌ها را بیامرزد که صادقانه می‌گویند «غم نان کاش بدانی غم نان یعنی چه؟ / یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد».
البته می‌دانید که مراد از نان اینجا لزوماً تافتون و بربری که نیست! نان اینجا می‌شود نظم، خودروی شیک، لبخند ماسیده بر لب منشی‌های ادارات و فروشنده‌های مغازه‌ها، حقوق سر وقت و برای دانشگاهی‌ها، درک متصدیان دانشگاه از ارزش علم و دانش. داشتم می‌گفتم. ایرانی‌های آمریکا، همه‌شان با مدال طلای المپیاد و رتبهٔ‌ تک‌رقمی کنکور نیستند و برخی‌شان به معنی واقعی کلمه سینه‌خیز تا اینجا آمده‌اند؛ سینه‌خیز. مثل آن خانمی که در بخت‌آزمایی #گرین_کارت برنده شده و آمده اینجا ولی نمی‌داند خب حالا که آمدم چه کنم؟ یا آقای پزشکی که سر جو دادن همکارانش در بخت‌آزمایی شرکت کرد و جفتش شش شد و آمد امریکا و ای دل غافل که مدرک پزشکی غیرآمریکایی مفتش گران است و شد فروشنده یکی از ابرمغازه‌های آمریکایی. که ای وای،‌ من چقدر خوشحالم،‌ از چشام معلومه. نه این که آدم نخبه (به معنای عرفی‌اش) اینجا کم باشد؛ نه. خیلی هستند (مثل تعداد زیاد پژوهشگران سطح یک ایرانی در گوگل) ولی در واقعیت آماری شاید در اقلیت باشند.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
فرنگ نوشت
#فرنگ_نوشت تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو #بخش #اول جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوست‌داشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی می‌خواند…
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #دوم
یا از علی جوان پاکستانی‌ای که هماهنگ‌کننده اکثر تجمعات مذهبی نیویورک است و ملت را جمع کرده غروب جمعه‌ای روبروی سفارت #نیجریه که داد بزنند «فری، فری زکزاکی؛ شیم شیم نایجریا» و آخرش بیانیه خوانده که تا زمانی که زکزاکی آزاد نشود این تجمع ادامه می‌یابد و حداقل تا ده هفته‌اش را اطلاع دارم که هفت هشت نفر را جمع کرده و دوباره غروب جمعه و سفارت نیجریه و «شیم شیم نایجریا». [و این تفاوتش از زمین است تا آسمان با این که برای یک هم‌وطن متولی کارهای مذهبی می‌خواهی برای روز قدس تبلیغ کند؛ زل می‌زند توی چشمت و می‌گوید برایش دردسر ایجاد می‌کند و حوصله دردسر ندارد. و تو چه می‌دانی که #گرین_کارت چیست؟]
بس است یا باید باز هم بگویم از این نمونه‌ها که باعث شد وقتی که یکی از رفقا به من پیام داد که بیا کریسمس برویم #شیکاگو به همایش گروه مسلمانان خیلی زیاد تردید نکنم که آخر آدم عاقل توی سرمای زمستان به جای این که برود جای گرم می‌رود نزدیک مرز #کانادا و ته یخبندان؟ یا این که چطور ششصد دلار هزینهٔ ثبت‌نام همایش به علاوه هزینهٔ‌ رفت و آمد را بدهم.
من که مثل رفیقم کارمند رده‌بالای یک شرکت معتبر نیستم؛ حقوقم دانشجویی است. البته اولش کلنجار می‌روم که می‌شود رفت به همایشی که شهید چمران راهش انداخته بوده و هر سال در #لس_آنجلس برگزار می‌شود و لس‌آنجلس زمستانش عین بهار است و خوب هست و این جور چیزها. و او جواب قاطعی که اگر برویم لس‌آنجلس همه ایرانی هستند و تجربهٔ آنقدرها جدیدی نیست. پس شد که برویم شیکاگو. دودوتا چهارتایی کردم. دیگر می‌شود سر همه چیز را هم آورد با هزار دلار.
رفیقمان هم کارهای هماهنگی را به من می‌سپرد. چون می‌داند که من طوری مسائل را بهینه‌سازی می‌کنم که یک قران از آن ارزان‌تر نشود پیدا کرد. یک خودرو جادار کرایه می‌کنم برای هشت روز از دو ماه پیش‌تر. رفتنمان دو شب اتراق در هتل‌های بین‌راهی دارد و برگشتمان یک شب. خود همایش هم چهار روز به صورت فشرده از نماز صبح و دعای عهد است تا نماز عشا و ادعیه مختلف. و من که توی ذهنم انتظار دارم که یکی از سخنرانان در آن همایش برود پشت میکروفن و بگوید که در این هوای سرد که سگ را هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید، خیلی ممنون که آمده‌اید و قدم‌رنجه فرموده‌اید. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه می‌افتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) می‌رسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفه‌مان کرده از بس می‌گوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج می‌رود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناخته‌ای؟ با اعتماد به نفس می‌گوییم که هر دومان سواره‌ایم و لذا پول بیمه نمی‌خواهیم.
می‌گوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چی‌چی خانم؟ هزینهٔ‌ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا مانده‌ایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخ‌های خودرو بترکاند؟ بی‌خیال این حرف‌ها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی می‌رانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانم‌ها هم کاری کرده‌اند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستوران‌ها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافی‌اش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنی‌ست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش می‌گویی عشقم این است که فعلاً‌ با سرعت ۶۵ برانم و خودش می‌راند و با دکمهٔ مثبت و منفی می‌توانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط می‌شود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کرده‌ام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق می‌کند با سخنرانی‌های تفسیر قرآن. با این رفیقمان که هم‌سفر می‌شوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی می‌گوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بی‌خیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم می‌گفتم. هوا و هواشناسی یاری‌مان می‌کند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر می‌بریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیش‌بینی وضع هوا» از مهی که می‌توانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقب‌عقب می‌رود و از کنار مزرعه‌ها و دشت‌ها می‌گذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام می‌شود، می‌رسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچه‌ای که جدا می‌کند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاه‌تر می‌شد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت می‌شود و ما خستگی‌مان را نشان صاحب هتل می‌دهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر می‌شویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان می‌کند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانه‌اش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در دو سال اول دکترا، محل کارمان در ساختمانی بزرگ و 13 طبقه بود کنار رودخانه هادسن (Hudson) و نزدیک خیابان برادوی (Broadway) و پشت سر #دانشگاه_کلمبیا (سمت غرب #نیویورک).
ساختمانی بزرگ که فقط گوشه‌ای از آن در طبقه هفتم محل کار ما بود و بقیه‌اش کلی اداره و سازمان. به همین خاطر ما هر روز باید کارت نشان می‌دادیم و وارد می‌شدیم.
روزهای تعطیل رسمی مثل شنبه و یک‌شنبه باید علاوه بر کارت زدن اسممان را هم یادداشت می‌کردیم که اگر مشکل امنیتی به وجود بیاید راحت‌تر بفهمند که آمده و کی آمده.
یکی از روزهای غیرتعطیل وسط هفته دیدم که باز دوباره کارت کشیدن و اسم نوشتن است! تعجب کردم. وقتی رفتم بالا دیدم منشی و چند نفر از کارمندان محل کارم هم سر کار نیستند. از استاد راهنمایم جویا شدم. مثل این که یک تعطیل یهودی‌ها است و البته تعطیل رسمی دولتی نیست.
قصه این بوده که در #آمریکا به خاطر کثرت ادیان و فرهنگ‌های مختلف و وجود تعطیل‌های دینی یا فرهنگی (مثل یام کیپور یهودی‌ها و عید قربان مسلمان‌ها و روز شکرگزاری مسیحی‌ها و عید نوروز)، دولت آمریکا قانونی گذاشته که هر کسی حق دارد در روزهای تعطیل دینی یا فرهنگی‌اش نیاید سر کار.
البته این محدودیت را دارد که فقط به همان تعطیلاتی که در تقویم‌شان هست عمل کند و نه دلبخواهی. و این تعطیلات حق طبیعی آن فرد است که بتواند آزادانه فرهنگ خودش را حفظ کند.
حالا فرض کنید که رئیسی به کارمندش چنین اجازه‌ای ندهد، چه می‌شود؟ آن کارمند می‌تواند از رئیسش شکایت کند به دلیل سلب آزادی فردی. به همین سادگی.
همین هست که استادم وقتی به من ایمیل می‌فرستد که بیا فلان ساعت جلسه بگذاریم، با خیال راحت می‌گویم: امروز تاسوعاست و من آمادگی حضور در جلسه را ندارم، بگذار برای روزی دیگر. او هم معذرت‌خواهی می‌کند که ببخشید حواسم نبود که چنین روزی تو کار نمی‌کنی.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
Forwarded from فرنگ نوشت
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
یکی از هم آزمایشگاهی هایم در #دانشگاه #کلمبیا(#نیویورک، #آمریکا) اهل #کره_جنوبی، شهر #سئول هست. در نوجوانی به آمریکا آمده و پس از دوران دبیرستان وارد دورهٔ کارشناسی دانشگاه #راچستر (در شمال ایالت نیویورک، نزدیکی‌های #آبشار_نیاگارا)‌ می‌شود و بعدترش دانشجوی دکترای دانشگاه کلمبیا. از بس که عشق بازی رایانه‌ای است و از #فرهنگ کره‌ای منزجر، اسم و فامیلش را عوض می‌کند و می‌گذارد به نام یکی از شخصیت‌های محبوب بازی‌های رایانه‌ای. الان هم به شدت درگیر گرفتن کارت سبز است برای این که از قانون سربازی کرهٔ جنوبی رها شود. کره در نظر او کشوری است که برای پیشرفت کردن به هر قیمتی، خیلی از اصول اولیهٔ انسانی را زیر پا گذاشته و از آدم‌ها مثل ماشین کار کشیده تا کشوری بسازد که الان یکی از قطب‌های صنعتی دنیاست ولی به گفته‌ٔ خود او و البته به گواه آمارهای رسمی، دارای بالاترین آمار خودکشی در جهان است. از آن طرف هم به خاطر ترس از همسایهٔ شمالی‌اش یعنی #کره_شمالی، تمام کشور رنگ و بوی نظامی‌گری دارد و همهٔ آقایان باید بروند #سربازی. این طوری هم نیست که مثل ایران بشود امریه گرفت یا سربازی را با ماندن در کشور خارجی پیچاند. طبق قانونشان، اگر کسی موعد سربازی‌اش رسیده باشد حتی به او #گذرنامه نمی‌دهند و ولش می‌کنند به امان خدا. وقتی از من شنید که دولت ایران موظف است به همهٔ شهروندانش در خارج از کشور بدون پیش‌شرط گذرنامه بدهد و قوانین سربازی تنها برای داخل کشور است نه خارج کشور، بدجوری داغ دلش تازه شد. چون الان دارد نزدیک به پنج سال دکترایش می‌شود و طبق قانون کره، حتی اگر یک ماه از پنج سال بگذرد،‌ باید دانشگاه را رها کند و بیاید برای خدمت مقدس. در نظرش کرهٔ جنوبی کشوری است که همه باید صبح تا شام کار کنند و حتی به این فکر نکنند که چرا باید این همه کار کنند؟ اصلاً چرا باید پیشرفته باشند؟ هدفشان از زندگی چیست؟ و تهش این می‌شود که یکی از بیشترین آمارهای #خودکشی در دنیا را داراست؛ این کشور صاحب هیوندای و کیاموتورز و دوو و سامسونگ و ال‌جی و همه‌چی.
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
برای اولین بار دارم مناظره‌های انتخاباتی آمريكا را به صورت زنده می‌بینم.
و اما فردای مناظره:
۱- جوان آمريكایی هم‌آزمایشگاهی من، اهل #مریلند؛ از او در مورد مناظره می‌پرسم. می‌گوید مهم این است که چه فکری بیاید بالا. این #جمهوری_خواه ها تمام دغدغه‌شان ارزش‌های فرضاً مسیحی و خانوادگی است، مثل سقط جنین و هم‌جنس‌بازها ولی #دموکرات ها دغدغه‌های پیشرفت دارند و روشنفکرند؛ محافظه‌کار نیستند. برای یکی مثل من مهم نیست که هم‌جنس‌بازها آزاد باشند یا نباشند. مهم فکر توسعه‌طلبانه است. از او در مورد گندکاری‌های همین روشنفکرها می‌پرسم؛ می‌گوید خب معلوم هست که گندکاری دارند. خیلی ساده با تقلب #سندرز را حذف کردند و خیلی واضح‌تر از این و آن پول می‌گیرند. ولی مهم این هست که همین چند گزینه را داریم و این یکی بینشان قابل قبول‌تر است. ارزش اصلی در نظر این دوست ما، توسعه‌محوری و گذار از محافظه‌کاری سنتی است.

۲- بعد از جلسه گروه آزمایشگاه، نشسته‌ام همراه چهار آمريكایی. یکی‌شان می‌گوید باورم نمی‌شود که یکی از این دو می‌خواهد رییس‌جمهور شود. دومی در مورد راست‌راست دروغ گفتنشان می‌گوید و سومی در مورد بی‌ادبی در کلامشان. آخری هم در مورد احتمال نپذیرفتن نتایج آرا و پیش‌فرض تقلب از سوی یکی از نامزدها می‌گوید و این که البته آمريكایی‌ها آنقدر تنبلند که حوصله کودتا هم ندارند. در صحبت‌هایشان هویداست که ناامیدند از وضعیت و کارشان به نوعی واقع‌بینی افراطی کشیده است.

۳- سوار سرویس دانشگاهم، همراه با جوانی آمريكایی. جوان از راننده در مورد #انتخابات می‌پرسد. راننده دل پری دارد. می‌گوید که این بی‌مغزها چون پول دارند و قدرت، مثل آب خوردن دروغ می‌گویند. مثل آب خوردن حق ما را پایمال می‌کنند. یکی از آن یکی بدتر. شروع می‌کند به حساب و کتاب کردن: «فرض کن الان تو دبیرستانی باشی و بخواهی بروی دانشگاه. باید وام بگیری با سود آنچنان زیاد. بعدش تا ده پانزده سال زیر دین #بانک هستی. از آن می‌آیی بیرون و تازه می‌خواهی #ازدواج کنی، باید بروی ده‌ها سال زیر دین بانک برای #خانه. برای #بازنشستگی هم که هیچ. اگر سهامی که با پول خودت گذاشتی سود کرد، اندکی‌اش مال توست وگرنه بازنشستگی‌ات هم پولی نداری. بعد این دو نفر در مورد زندگی بهتر می‌گویند؟ بهتر است خفه شوند.»
فردایش دوباره می‌بینمش. هوا بارانی است. می‌گوید: تو این هوا را سفارش داده بودی؟ می‌گویم: «آنطور که یادم هست، دیروز حرف سیاست بود نه آب و هوا»؛ گفت: «منظورت آن دو دلقک است؟»
#نیویورک #آمریکا
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
می‌خواهد خانه‌اش را بفروشد. می‌پرسم هنوز زیر قرض #بانک است؟ می‌گوید بله. کنجکاو می‌شوم در مورد نرخ سود بانک‌ها؛
می‌گوید خیلی ساده است. قرار بوده ۲۰ سال و هر ماهی ۲۵۰۰ دلار بدهیم برای خانه‌ای که ۲۵۰ هزار دلار می‌ارزد. حالا ۱۶ سال گذشته. یعنی آخرش می‌شود ششصد هزار دلار برای خانه ۲۵۰ هزار دلاری. برای کشوری که نرخ تورمش بین یک تا سه درصد بیشتر نیست.
#آمریکا 🇺🇸
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت می‌شویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشسته‌ام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی می‌کنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شده‌اند و البته خانه‌ها. کم‌کم سر و کله آسمان‌خراش‌ها پیدا می‌شود.
مرکز شهر، پر است از آسمان‌خراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکسته‌ها. شهر شورلت و جی‌ام‌سی. شهر وام‌ها و دوپینگ‌های دولتی. تا این شرکت‌ها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالان‌هایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمی‌آوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بی‌وطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسم‌الله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی می‌شویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرنده‌ها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گه‌گداری رد می‌شوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه می‌رویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیده‌امش ولی نرفته‌ام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ ان‌شاءالله.
چند تایی عکس می‌گیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا می‌شود. چشمش رفیق ما را گرفته و می‌آید که راضی‌اش کند از او سی‌دی آهنگ‌هایش را بخرد. اسم روی سی‌دی نظرم را جلب می‌کند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغ‌ها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشه‌ای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایه‌های «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاری‌ای عرضه می‌دارد و حتی سی‌دی را هم نمی‌خواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بی‌خیال دیترویت می‌شویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم.  در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر‌، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی می‌دهد. ساختمان‌های خالی با شیشه‌های شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازه‌ای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابل‌داری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیت‌ترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگ‌ترین مسجد آمريكا را.
اولش می‌رویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیده‌ایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بی‌چتر می‌رویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبه‌راه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را می‌بیند با روی خوش خنده می‌کند و حالمان را می‌پرسد. سلامی و احوال‌پرسی‌ای و سال نو مبارکی و بعد راهی می‌شویم به سمت در. در را که باز می‌کنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمی‌گردیم سمت همان خانم نگهبان. می‌گوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوال‌پرسی می‌گفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته می‌شود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصله‌اش را دارد؟ می‌رویم سمت مسجد برای نماز. به‌به! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودی‌اند. وارد می‌شویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشم‌نواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاق‌هایی که لابد گذاشته‌اند برای کارهای فرهنگی.
چند عرب‌زبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی می‌داند و از نماز می‌پرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشویی‌اش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرم‌های ایرانی می‌اندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانه‌اش جدا و مهم‌تر از همه آنکه دستشویی‌هایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالب‌ترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقع‌بینی را می‌شود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمده‌ایم و نمی‌توانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومی‌ها و سومی‌ها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده می‌کنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلی‌ها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، می‌رسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگ‌تر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسه‌های کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتاب‌های #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتاب‌ها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمی‌دانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است،‌ اینجا دیگر شیرفهم می‌شوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم می‌رسد و خب، خانم‌ها می‌آیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ می‌کند و ما که تازه دوزاری‌مان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بی‌خیال شیرینی سفر می‌شویم و راه می‌افتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
هر آن ممکن است افسر به بهانه‌ ترس از داشتن اسلحه، به من شوک الکتریکی بزند یا حتی گلوله‌ مستقیم (مثل همین خبرهایی که گاه و بیگاه می‌شنویم از کشته شدن #سیاه_پوست‌های بینوا).
افسر مردی سیاه‌پوست و کچل با لباس سرمه‌ای. اولش رفت سراغ خودروی جلویی. پیرزن راننده هول بود و سریع آمد بیرون. افسر داد زد: برو داخل، برو داخل، نیا بیرون. رفت جلویش و چیزی بهش گفت. شاید گفته «درست رانندگی کن حاج خانوم. آخه مادر من، از سن شما گذشته این جور کارها» و بعد پیرزن گازش را گرفت و رفت. به من رسید.
شیشه را دادم پایین. کارت خودرو؟ ندارم. کرایه‌ای است. مدرک کرایه؟ بفرما. گواهینامه؟ بفرما. گفت منتظر باش می‌آیم. پنج دقیقه‌ای کارش طول کشید. آنجا هم فکر بیمه بودم که اگر شرکت بیمه خبردار شود (که می‌شود) نرخ بیمه را می‌برد بالا.
آمد سراغم. این بار از سمت شاگرد. شیشه شاگرد را دادم پایین. جریمه‌ام را روی کاغذ چاپ کرد و به من داد. گفت: از اینجا تا نیویورک دیگر سرعت ۶۵ مایل نیست، ۵۰ است. یعنی به زبان بی‌زبانی گفت که «پسرجان کور خواندی! نان ما در همین هست که کمین کنیم در محل‌هایی که محدوده سرعت یک‌دفعه تغییر می‌کند و حالا تو شکار و این دامت!».
کاغذ را می‌خوانم: «جرم: سرعت غیرمجاز؛ محدوده سرعت: ۵۰ مایل بر ساعت؛ سرعت ثبت‌شده: ۶۵ مایل بر ساعت، جریمه: ۱۸۰ دلار!».
بعدش که می‌رسم خانه کلی جستجو که چطوری می‌شود این جریمه را نداد و تنها یک راه دارد. شکایت به ایالت و رفتن به دادگاه. اگر افسر نیاید که برده‌ام. اگر بیاید باز هم بخت کسر جریمه را دارم. ولی من در ایالتی دیگر جریمه شده‌ام که اصلاً صرف ندارد این کارها. پس ۱۸۰ دلار را همان فردایش را می‌دهم.
یک توضیح اضافی دیگر: این کمین افسرها خیلی معروف است. اصلاً‌ افسر است و کمینش. حتی گاهی با چراغ خاموش در شب. و بخش بزرگی از رزقشان هم همین مناطقی است که محدوده سرعت جابجا می‌شود. خب این‌ها هم باید نان زن و بچه‌شان را از جایی دربیاورند دیگر.
بگذارید خاطره‌ای نقل کنم از سرویس دانشگاه؛
دختری آمریکایی با راننده صحبت می‌کرد. می‌گفت اولین باری که افسر گرفته بودتش از ترس گریه‌اش گرفته. افسر رحمش آمده و بی‌جریمه گفت برو. دومین بار، ادای گریه درآورده و گفت برو. سومین بار از مهمانی می‌آمده و آراسته بوده و کمی عشوه به خرج داده و افسر را نرم کرده و باز هم برو! و راننده در عکس‌العمل به این خاطره، شاکی بوده از این بچه پولدارهایی که از نفوذشان استفاده می‌کنند برای باطل کردن جریمه‌هاشان. العهده علی الراوی.
داشتم برنامه نود داخل خودرو را می‌گفتم. هر کسی توصیه‌ای می‌کند. این طوری نگو، آن طوری بگو. اگر فلان چیز را پرسید، فلان چیز را بگو. گفتم چرا دروغ بگویم؟ گفتند: نه دروغ نگو! اینجا حرف‌های ساده معناهای پیچیده دارند و کار با قانون است و آمریکا کشور کاغذبازی و قانون‌بازی. چیزی شبیه فیلم‌ها که هر چه بگویی علیه‌ات در دادگاه استفاده می‌شود.
خلاصه و نتیجه این که حرف‌هایم را باید چند برابر حالت عادی مزمزه کنم و بعد به زبان برانم. پلیس سر می‌رسد و یک جرثقیل خودروبر.
جرثقیل ناراحت از این که خوراکش جور نیست و یک آینه‌شکنان ساده است. افسر سفیدپوست با دو راننده‌ دو خودرو تصادفی حرف می‌زند. دل توی دلم نیست. آخ؛ امروز آیه‌الکرسی یادم رفت بخوانم. دیدی چی شد؟ و از این جور حرف‌ها.
افسر می‌آید سراغم. می‌گوید پیاده شو تا دو کلام حرف بزنیم. با اولین سؤال، تمام توصیه‌های داخل خودرو از یادم می‌رود. می‌پرسد:‌ چه شد؟ می‌گویم که رهیابم گیج شد و من خواستم بیایم داخل مسیر. البته قبلش راهنما زدم (بماند که به جای عوض کردن خط یا Change Lane می‌گویم گردش به چپ یا Turn Left و همین افسر را گیج‌تر می‌کند؛ امان از زبان‌کم‌بلدی در مواقع اضطراب‌آمیز).
می‌گوید که آن دو نفر دیگر ادعا می‌کنند تو باعث تصادف شده‌ای. می‌گویم: من نمی‌دانم. حتی متوجه تصادف نشدم. همراهان گفتند که تصادف شده و من ایستادم تا شاید سؤالی را بتوانم جواب دهم. می‌گوید بنشین داخل خودرو خبرت می‌کنم. می‌رود پیش همکارش. کاغذی در دست دارد و خودکاری. بعد دوباره می‌آید سراغم. توی کاغذ نقاشی سه خودرو را کشیده با خودکار آبی‌اش. انگاری نوک دماغ مال ما رو به جاده دارد ولی داخل جاده نیست.
می‌گوید که می‌توانم بروم. توصیه می‌کند که با احتیاط رانندگی کنم. من هم که از خدا خواسته، تشکری و خداحافظ شما.
بعداًتر به این نتیجه می‌رسم که روی کاغذ کشیده بوده که اگر من واقعاً‌ داخل خط آن‌ها شده بودم، باید بدنه به بدنه می‌خورد نه آینه به آینه. پس این‌ها از ترس این که مبادا من جلوی راهشان سبز شوم، به هم زده‌اند. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
کم‌کم به #شیکاگو می‌رسیم. حتی در این روز تعطیل هم جای پارک‌ها پولی است. مرکز شهر در ساحل دریاچه #میشیگان است و زیبایی خاصی به بزرگ‌راه کنار ساحل داده. مثلاً فرض کنید،‌ بزرگ‌راه شهید #همت باشد و کنار خود #خلیج_فارس؛
چند دقیقه‌ای در این مسیر می‌گیجیم تا برسیم به نزدیکی پارک هزاره (Millennium) که وسط شهر است و چیزکی شبیه لوبیا دارد که بهش می‌گویند ابر (Cloud Gate) که از بس شفاف است حتی می‌توانی عکس معوج خودت را در آن ببینی. قدش اندازه یک خانهٔ بزرگ است و ملت تشنه عکس انداختن از این ابر نقره‌ای.
چند آمفی‌تئاتر سرباز و چند یادمان. دستشویی عمومی‌اش مثل دستشویی حرم امام رضا، پشت آمفی‌تئاتر روباز و در زیر زمین است. با چندین و چند دستشویی در امتداد راهرویی طولانی. آدم را یاد حرم می‌اندازد. بماند که این تعداد دستشویی از آمریکایی‌جماعت واقعاً بعید است. همین بس که غم بی‌دستشویی‌ای چه کرده با نیویورکی‌ها که اکثر قهوه‌خانه‌هایش دستشویی رمزی دارد.
کل بوستان مرکزی‌اش با آن مساحت زیاد دو دستشویی دارد یکی سرش و دیگری تهش. پس اگر فشارت گرفت، ممکن است یک ربع تا نیم ساعت پیاده طی کنی تا نزدیک‌ترین دستشویی. و البته همه‌ این‌ها یعنی که من کم ندیده‌ام سرپایی کار کردن همشهری‌های نیویورکی را در گوشه‌ای از خیابان و البته رویشان به دیوار و گلاب به رویتان.
داشتم از پارک هزاره می‌گفتم. این پارک بین آسمان‌خراش‌ها افتاده. و البته آسمان‌خراش‌ها به شهر نما داده‌اند. شیکاگو بی‌شباهت به #نیویورک نیست ولی نونوارتر است و تر و تمیزتر؛
برمی‌گردیم که برویم #دانشگاه_شیکاگو را ببینیم. این یکی دیگر در محله خلاف‌کارهای شهر است. رفیقمان مدتی در شیکاگو زیسته و خاطراتی دارد از این محله‌ مخوف. دانشگاهی که #اوباما استاد دانشکده حقوقش هست ولی در وسط فقر و خلاف دست و پا می‌زند و هفته‌ای نیست که صدای شلیک یا خبر قتل از آن محله نیاید؛ بماند که وقتی می‌گویم محله‌ خلاف یا فقیر، می‌توانید حدس بزنید که اکثر ساکنین چه‌ شکلی‌اند. خب،‌ این هم سهم این سیاه‌بختان است از سرزمین فرصت‌ها.
به دانشگاه شیکاگو می‌رسیم. دانشگاهی که فضایش بی‌شباهت به #دانشگاه_پرینستون نیست: ساختمان‌های قدیمی به سبک کهن، با حیاطی که محصور شده در مستطیلی ساختمان‌های هر گوشه‌اش؛ پر است پردیسش از کلیسا. انگاری که آمده باشی واتیکان #آمریکا.
در خیابان کنار پردیس اصلی هم موسسه فناوری تویوتاست که دانشگاهی کوچک است. دانشگاهی که با سرمایه تقدیمی شرکت #تویوتا درست شده و اسم تویوتا رویش مانده و البته کم‌کم دارد سری توی سرها پیدا می‌کند.
می‌رویم به سمت کلیسای اصلی دانشگاه. در صحن اصلی کلیسا دارند میکروفن‌ها را تنظیم می‌کنند. امشب قرار است شب عید باشد. از زیرزمین که دستشویی است صدای زنی می‌آید که از پژواک فضای بسته، حسن استفاده را کرده برای خواندن آن هم به سبک اپرا. و خدایی‌اش هم اگر بگویند که این بنده خدا خواننده حرفه‌ای اپراست، من یکی که به سادگی باورم می‌شود.
رفیقم مرا می‌کشاند به سمت سردر کلیسا که تابلوی یادمان تاسیس دانشگاه را در آن گذاشته‌اند. می‌گوید اگر این را برای هر ایرانی بخوانی، خیال می‌کند که مرامنامه تاسیس دانشگاه امام صادقی یا حوزه‌ای یا چیزی توی این مایه‌هاست. این تابلو را بگذارید خیلی دم‌دستی ترجمه کنم برایتان:
«نمازخانه یادمان راکفلر
موسس دانشگاه شیکاگو، جان د. راکفلر (John D. Rockefeller)، در 13 دسامبر 1910 تدارک ساخت این نمازخانه را داده است و بنابراین هدفش را این گونه تعریف نموده:
از آنجایی که روح دین باید در دانشگاه نفوذ کند و اختیارش را در دست گیرد، بنابراین این ساختمان که نماینده دین است باید ویژگی غالب و مرکزی گروه دانشگاه باشد.
بنابراین اعلام خواهد شد که دانشگاه در حالت آرمانی‌اش باید مغلوب روح دیانت باشد و دانشکده‌هایش باید ملهم از احساسات دینی و کارش بر اساس رهنمودهای غایی دین باشد.»
کم مانده، آخرش بنویسند «والسلام علی من التبع الهدی، الحقیر یحیی راکفلر».
بنده خدا چه فکر می‌کرده، چه شده. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht