@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
عصر رسیدم #تورنتو. در #فرودگاه خیلی سریع از #گمرک رد شدم. بدون هیچ پرسش و پاسخ یا معطلی، فقط یک مهر روی #پاسپورت زدند. برخورد کارمندانش هم محترمانه بود. البته بعدتر در قسمت تحویل بار کلی معطل شدیم. فرودگاه تورنتو در مقایسه با فرودگاه #دوبی قدیمی به نظر می آمد و سالنی که برای گرفتن بار رفتیم به نظرم مثل یک سوله بزرگ بود.
اولین چیزی که بلافاصله جلب توجه می کرد، تنوع قومیتی و نژادی کارمندان فرودگاه بود. حتی گاهی با همدیگر و یا با مسافران به زبان کشور خودشان صحبت می کردند. بعدتر متوجه شدم که این تنوع مشخصه شهر تورنتو است و این نتیجه #مهاجرت به #کانادا در دهه های اخیر است. حدود نیمی از جمعیت تورنتو متولد کانادا نیستند و لذا طبیعی است که برخوردشان نسبت به مهاجرین و قومیت های دیگر همراه با تحمل و احترام باشد. کلان شهر تورنتو با 5.5 میلیون جمعیت حدود یک ششم جمعیت 35 میلیونی کانادا را در خود جای داده است و بزرگترین شهر کانادا و پنجمین شهر بزرگ #آمریکای_شمالی است.
در فرودگاه چرخ دستی ها کرایه ای بود و فقط دلار کانادا قبول می کردند. از قضا درست شب آخر حرکت، یکی از رفقا یک اسکناس 5 دلاری کانادا به من داده بود که آنجا به کارم آمد و به دو دلار یک چرخ دستی برداشتم. تصمیم گرفتم کمی پولم را به دلار کانادا عوض کنم که در مسیر و روزهای بعد به مشکل نخورم. می دانستم که صرافی های فرودگاه معمولا محل مناسبی برای تعویض پول نیستند، با این حال از کارمندش پرسیدم که نرخ تبدیل چقدر است و آیا تفاوتی بین نرخ آنها هست با صرافی های داخل شهر هست یا نه؟ گفت الان که صرافی های شهر بسته هستند و اشاره کرد که ما هم نرخ های مان مناسب است. بعدتر فهمیدم نرخ تبدیل شان با صرافی های شهر تفاوت زیادی داشته! درسی شد برای ماه های آتی زندگی در کانادا.
تاکسی ها فقط به صورت دربست هستند و معمولا هزینه اش خیلی بالا است (برای یک مسیر 5 دقیقه ای حدود 10 دلار)، بنابراین تصمیم گرفتم از همان فرودگاه با حمل و نقل عمومی بروم به مقصد اولم، خانه یکی از رفقا. تمامی حمل و نقل عمومی شامل مترو و اتوبوس به نحوی طراحی شده اند که افراد کهن سال، خانم های بچه دار و معلولین در استفاده از آنها مشکلی نداشته باشند. برای من هم که دو چمدان همراهم داشتم، این امکانات به کار آمد و بدون مشکلی توانستم با #اتوبوس و #مترو به آدرس مورد نظرم بروم. متروی تورنتو قدیمی و کم نور بود. متروی #تهران (از متروی تورنتو) به نظرم به مراتب بهتر می آمد. اتوبوس ها هم همینطور و علی الخصوص راننده هایش بد رانندگی می کردند! خوشبختانه، آن روز تعطیل و خلوت بود. درست 3 دلار باقی اسکناس 5 دلاری ام شد هزینه مترو و اتوبوس. سطح حمل و نقل عمومی در تورنتو مناسب است و با توجه به هزینه های بالای ماشین شخصی و پارکینگ، اکثرا از حمل و نقل عمومی استفاده می کنند.
#حنیف
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
عصر رسیدم #تورنتو. در #فرودگاه خیلی سریع از #گمرک رد شدم. بدون هیچ پرسش و پاسخ یا معطلی، فقط یک مهر روی #پاسپورت زدند. برخورد کارمندانش هم محترمانه بود. البته بعدتر در قسمت تحویل بار کلی معطل شدیم. فرودگاه تورنتو در مقایسه با فرودگاه #دوبی قدیمی به نظر می آمد و سالنی که برای گرفتن بار رفتیم به نظرم مثل یک سوله بزرگ بود.
اولین چیزی که بلافاصله جلب توجه می کرد، تنوع قومیتی و نژادی کارمندان فرودگاه بود. حتی گاهی با همدیگر و یا با مسافران به زبان کشور خودشان صحبت می کردند. بعدتر متوجه شدم که این تنوع مشخصه شهر تورنتو است و این نتیجه #مهاجرت به #کانادا در دهه های اخیر است. حدود نیمی از جمعیت تورنتو متولد کانادا نیستند و لذا طبیعی است که برخوردشان نسبت به مهاجرین و قومیت های دیگر همراه با تحمل و احترام باشد. کلان شهر تورنتو با 5.5 میلیون جمعیت حدود یک ششم جمعیت 35 میلیونی کانادا را در خود جای داده است و بزرگترین شهر کانادا و پنجمین شهر بزرگ #آمریکای_شمالی است.
در فرودگاه چرخ دستی ها کرایه ای بود و فقط دلار کانادا قبول می کردند. از قضا درست شب آخر حرکت، یکی از رفقا یک اسکناس 5 دلاری کانادا به من داده بود که آنجا به کارم آمد و به دو دلار یک چرخ دستی برداشتم. تصمیم گرفتم کمی پولم را به دلار کانادا عوض کنم که در مسیر و روزهای بعد به مشکل نخورم. می دانستم که صرافی های فرودگاه معمولا محل مناسبی برای تعویض پول نیستند، با این حال از کارمندش پرسیدم که نرخ تبدیل چقدر است و آیا تفاوتی بین نرخ آنها هست با صرافی های داخل شهر هست یا نه؟ گفت الان که صرافی های شهر بسته هستند و اشاره کرد که ما هم نرخ های مان مناسب است. بعدتر فهمیدم نرخ تبدیل شان با صرافی های شهر تفاوت زیادی داشته! درسی شد برای ماه های آتی زندگی در کانادا.
تاکسی ها فقط به صورت دربست هستند و معمولا هزینه اش خیلی بالا است (برای یک مسیر 5 دقیقه ای حدود 10 دلار)، بنابراین تصمیم گرفتم از همان فرودگاه با حمل و نقل عمومی بروم به مقصد اولم، خانه یکی از رفقا. تمامی حمل و نقل عمومی شامل مترو و اتوبوس به نحوی طراحی شده اند که افراد کهن سال، خانم های بچه دار و معلولین در استفاده از آنها مشکلی نداشته باشند. برای من هم که دو چمدان همراهم داشتم، این امکانات به کار آمد و بدون مشکلی توانستم با #اتوبوس و #مترو به آدرس مورد نظرم بروم. متروی تورنتو قدیمی و کم نور بود. متروی #تهران (از متروی تورنتو) به نظرم به مراتب بهتر می آمد. اتوبوس ها هم همینطور و علی الخصوص راننده هایش بد رانندگی می کردند! خوشبختانه، آن روز تعطیل و خلوت بود. درست 3 دلار باقی اسکناس 5 دلاری ام شد هزینه مترو و اتوبوس. سطح حمل و نقل عمومی در تورنتو مناسب است و با توجه به هزینه های بالای ماشین شخصی و پارکینگ، اکثرا از حمل و نقل عمومی استفاده می کنند.
#حنیف
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نزدیک به دو سال است با «باب» همکار شده ام. باب دکترای ادیان دارد، اما کارش تحلیل نظامهای بهداشتی و شاخصهای سلامت است. اصالتا اهل #فلوریدا است اما میگوید که #ماساچوست را برای زندگی کردن دوست دارد.
چند روز پیش باب خاطره ای برایم تعریف کرد. گفت در نوجوانی همراه مادرش در ایران بوده است (نپرسیدم برای چه کاری) و گفت که یک روز خبری وحشتناکی دریافت کردند: پدرش در تصادف رانندگی در فلوریدا کشته شده بود.
آنها فرصت کمی داشتند که کارهای شخصی و اداری شان را در کوتاه ترین مدت انجام دهند و بلیت هواپیما بخرند و به سمت خانهی شان در #میامی راه بیفتند. برای همین، یک #تاکسی دربست گرفتند.
راننده تاکسی در حین شش، هفت ساعتی که آنها را به نقاط مختلف #تهران میبرده، از ماجرای فوت پدر خانواده مطلع شده بود و با آنها ابراز همدردی می کند.
آنها سرانجام موفق شده بودند دو بلیت (با چند پرواز درازمدت) برای فردای آن روز بخرند. وقتی تاکسیران آنها را به اقامتگاه شان رسانده، قرار گذاشته که فردا برگردد، آنها را به فرودگاه ببرد و بعد کل کرایه تاکسی را آنجا با آنها حساب کند.
فردایش تاکسیران آمده و آنها را به فرودگاه مهرآباد برده بود. اما گفته بود، با توجه به شرایطی که این خانواده با آن درگیر شده است، از آنها هیچ کرایهای نمیگیرد؛ نگرفته بود...
باب میگفت: «آن راننده تاکسی مرد بزرگی بود، چنین چیزهایی را کمتر میشود دید.»
#زندگی_در_آمریکا
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نزدیک به دو سال است با «باب» همکار شده ام. باب دکترای ادیان دارد، اما کارش تحلیل نظامهای بهداشتی و شاخصهای سلامت است. اصالتا اهل #فلوریدا است اما میگوید که #ماساچوست را برای زندگی کردن دوست دارد.
چند روز پیش باب خاطره ای برایم تعریف کرد. گفت در نوجوانی همراه مادرش در ایران بوده است (نپرسیدم برای چه کاری) و گفت که یک روز خبری وحشتناکی دریافت کردند: پدرش در تصادف رانندگی در فلوریدا کشته شده بود.
آنها فرصت کمی داشتند که کارهای شخصی و اداری شان را در کوتاه ترین مدت انجام دهند و بلیت هواپیما بخرند و به سمت خانهی شان در #میامی راه بیفتند. برای همین، یک #تاکسی دربست گرفتند.
راننده تاکسی در حین شش، هفت ساعتی که آنها را به نقاط مختلف #تهران میبرده، از ماجرای فوت پدر خانواده مطلع شده بود و با آنها ابراز همدردی می کند.
آنها سرانجام موفق شده بودند دو بلیت (با چند پرواز درازمدت) برای فردای آن روز بخرند. وقتی تاکسیران آنها را به اقامتگاه شان رسانده، قرار گذاشته که فردا برگردد، آنها را به فرودگاه ببرد و بعد کل کرایه تاکسی را آنجا با آنها حساب کند.
فردایش تاکسیران آمده و آنها را به فرودگاه مهرآباد برده بود. اما گفته بود، با توجه به شرایطی که این خانواده با آن درگیر شده است، از آنها هیچ کرایهای نمیگیرد؛ نگرفته بود...
باب میگفت: «آن راننده تاکسی مرد بزرگی بود، چنین چیزهایی را کمتر میشود دید.»
#زندگی_در_آمریکا
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
آدم اوایل که پا میگذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این میشود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کمکم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا میکند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانیهای #آمریکا را بیشتر بشناسم. فکر میکردم که اکثر اینها یک مشت نخبهاند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بیشوخی میگویم) و یک عالمه آدم ادیب دارد این مملکت غربت. همین که استاد #فرشچیان هراز گاهی میآید این طرفها و خانهای دارد در #نیوجرسی و یا #شفیعی_کدکنی هر چند سال یک بار سری به #پرینستون میزند یا #مهدوی_دامغانی نزدیک به سی سال است که در آمریکا میزید؛ خب یعنی اینجا جای مالی است برای آدمهای فرهیخته. ولی هر چه گذشت بیشتر یافتم که اینجا آدمها بیشترشان معمولیاند مثل همه آدمهای #تهران که حتی نه، مثل همه آدمهای همین شهرستانهای کوچکمان.
بیشترشان سودای نان دارند و پیشرفت در زندگی. و آنها که سرشان کمی بیشتر به تنشان میارزد آروغی روشنفکری میزنند که آقا خدمت به بشریت پس چه و صدها و هزارها دریغ که در #ایران قدر ما را نمیدانند. و این وسط خدا پدر آنها را بیامرزد که صادقانه میگویند «غم نان کاش بدانی غم نان یعنی چه؟ / یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد».
البته میدانید که مراد از نان اینجا لزوماً تافتون و بربری که نیست! نان اینجا میشود نظم، خودروی شیک، لبخند ماسیده بر لب منشیهای ادارات و فروشندههای مغازهها، حقوق سر وقت و برای دانشگاهیها، درک متصدیان دانشگاه از ارزش علم و دانش. داشتم میگفتم. ایرانیهای آمریکا، همهشان با مدال طلای المپیاد و رتبهٔ تکرقمی کنکور نیستند و برخیشان به معنی واقعی کلمه سینهخیز تا اینجا آمدهاند؛ سینهخیز. مثل آن خانمی که در بختآزمایی #گرین_کارت برنده شده و آمده اینجا ولی نمیداند خب حالا که آمدم چه کنم؟ یا آقای پزشکی که سر جو دادن همکارانش در بختآزمایی شرکت کرد و جفتش شش شد و آمد امریکا و ای دل غافل که مدرک پزشکی غیرآمریکایی مفتش گران است و شد فروشنده یکی از ابرمغازههای آمریکایی. که ای وای، من چقدر خوشحالم، از چشام معلومه. نه این که آدم نخبه (به معنای عرفیاش) اینجا کم باشد؛ نه. خیلی هستند (مثل تعداد زیاد پژوهشگران سطح یک ایرانی در گوگل) ولی در واقعیت آماری شاید در اقلیت باشند.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
آدم اوایل که پا میگذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این میشود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کمکم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا میکند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانیهای #آمریکا را بیشتر بشناسم. فکر میکردم که اکثر اینها یک مشت نخبهاند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بیشوخی میگویم) و یک عالمه آدم ادیب دارد این مملکت غربت. همین که استاد #فرشچیان هراز گاهی میآید این طرفها و خانهای دارد در #نیوجرسی و یا #شفیعی_کدکنی هر چند سال یک بار سری به #پرینستون میزند یا #مهدوی_دامغانی نزدیک به سی سال است که در آمریکا میزید؛ خب یعنی اینجا جای مالی است برای آدمهای فرهیخته. ولی هر چه گذشت بیشتر یافتم که اینجا آدمها بیشترشان معمولیاند مثل همه آدمهای #تهران که حتی نه، مثل همه آدمهای همین شهرستانهای کوچکمان.
بیشترشان سودای نان دارند و پیشرفت در زندگی. و آنها که سرشان کمی بیشتر به تنشان میارزد آروغی روشنفکری میزنند که آقا خدمت به بشریت پس چه و صدها و هزارها دریغ که در #ایران قدر ما را نمیدانند. و این وسط خدا پدر آنها را بیامرزد که صادقانه میگویند «غم نان کاش بدانی غم نان یعنی چه؟ / یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد».
البته میدانید که مراد از نان اینجا لزوماً تافتون و بربری که نیست! نان اینجا میشود نظم، خودروی شیک، لبخند ماسیده بر لب منشیهای ادارات و فروشندههای مغازهها، حقوق سر وقت و برای دانشگاهیها، درک متصدیان دانشگاه از ارزش علم و دانش. داشتم میگفتم. ایرانیهای آمریکا، همهشان با مدال طلای المپیاد و رتبهٔ تکرقمی کنکور نیستند و برخیشان به معنی واقعی کلمه سینهخیز تا اینجا آمدهاند؛ سینهخیز. مثل آن خانمی که در بختآزمایی #گرین_کارت برنده شده و آمده اینجا ولی نمیداند خب حالا که آمدم چه کنم؟ یا آقای پزشکی که سر جو دادن همکارانش در بختآزمایی شرکت کرد و جفتش شش شد و آمد امریکا و ای دل غافل که مدرک پزشکی غیرآمریکایی مفتش گران است و شد فروشنده یکی از ابرمغازههای آمریکایی. که ای وای، من چقدر خوشحالم، از چشام معلومه. نه این که آدم نخبه (به معنای عرفیاش) اینجا کم باشد؛ نه. خیلی هستند (مثل تعداد زیاد پژوهشگران سطح یک ایرانی در گوگل) ولی در واقعیت آماری شاید در اقلیت باشند.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
گزارش #راشاتودی (RT) از مسابقه تیم های فوتسال بانوان #روسیه و #ایران در #تهران؛
بازیکنان تیم فوتسال روسیه با حجاب اسلامی در این مسابقه بازی کردند.
در این گزارش آمده است ایران در فوتسال از قدرت های جهان است و روسیه علاقه دارد تیم های فوتسال این دو کشور رابطه نزديكى با هم داشته باشند و به همين خاطر به ایران سفر کردیم تا 2 مسابقه دوستانه با این تیم برگزار کنیم.
@Farang_nevesht
www.yon.ir/2cx2
گزارش #راشاتودی (RT) از مسابقه تیم های فوتسال بانوان #روسیه و #ایران در #تهران؛
بازیکنان تیم فوتسال روسیه با حجاب اسلامی در این مسابقه بازی کردند.
در این گزارش آمده است ایران در فوتسال از قدرت های جهان است و روسیه علاقه دارد تیم های فوتسال این دو کشور رابطه نزديكى با هم داشته باشند و به همين خاطر به ایران سفر کردیم تا 2 مسابقه دوستانه با این تیم برگزار کنیم.
@Farang_nevesht
www.yon.ir/2cx2
RT International
Russian women’s national futsal team on hijabs: ‘Our girls are already used to it’ — RT Sport News
The hijab has often split opinion in the sporting world, but the Russian women’s mini-football (futsal) team have fully embraced the traditional Muslim garment – by wearing it during a friendly tour of Iran, where it is compulsory for women.
#فرنگ_نوشت
عکس خبری #راشاتودی (RT) از مسابقه تیم های فوتسال بانوان #روسیه و #ایران در #تهران؛
بازیکنان تیم فوتسال روسیه با حجاب اسلامی در این مسابقه بازی کردند.
www.yon.ir/2cx2
@Farang_nevesht
عکس خبری #راشاتودی (RT) از مسابقه تیم های فوتسال بانوان #روسیه و #ایران در #تهران؛
بازیکنان تیم فوتسال روسیه با حجاب اسلامی در این مسابقه بازی کردند.
www.yon.ir/2cx2
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
عکس خبری #راشاتودی (RT) از مسابقه تیم های فوتسال بانوان #روسیه و #ایران در #تهران؛
بازیکنان تیم فوتسال روسیه با حجاب اسلامی در این مسابقه بازی کردند.
www.yon.ir/2cx2
@Farang_nevesht
عکس خبری #راشاتودی (RT) از مسابقه تیم های فوتسال بانوان #روسیه و #ایران در #تهران؛
بازیکنان تیم فوتسال روسیه با حجاب اسلامی در این مسابقه بازی کردند.
www.yon.ir/2cx2
@Farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: لحظاتی از بازی فوتسال بانوان #ایران و #روسیه در #تهران؛
هر دو تیم با حجاب اسلامی در این مسابقه حاضر شدند.
@Farang_nevesht
ببینید: لحظاتی از بازی فوتسال بانوان #ایران و #روسیه در #تهران؛
هر دو تیم با حجاب اسلامی در این مسابقه حاضر شدند.
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگراههای پرشباهت به بزرگراههای #تهران که نقبی میزنند در دل شهر و بعدش شاخهشاخه میشوند در گوشه و کنارش.
نزدیکیهای شهر شیکاگو، رهیاب میگوید در اینجا مسیر چهارخطه میشود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت میکنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمیدهد. رفیقم داد میزند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده میایستم. دوزاریام افتاده که گیج زدهام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جادهام و جایم امن است. میایستم. به آینه بغل نگاه میکنم. پر است از خودروهایی که با شتاب میآیند و راه نمیدهند. راهنما میزنم. کمی متمایل به جاده میشوم. صدای بوق بلند. وارد جاده میشوم.
خودم نفهمیدهام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتادهاند توی دیگ. همسفران میگویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز میکنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده میروم که یحتمل مقصر من بودهام. دو خودروی شاسیبلند آینه به آینه شدهاند و چندی بعدش بیآینه. از سرنشینان، پسربچهای دهساله انگاری که ترسیده باشد، گریه میکند. میروم طرفشان. راننده یکی از تصادفیها، خانمی #سفید_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. میگویم «متأسفم». میپرسد: «#بیمه داری؟»
میگویم دارم. رفیقم مرا میکشد کنار. حالیام میکند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
میگوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که میگویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را میکشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما میگیرد. احتمالاً از چینش شمارهها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه میکند. البته خودرو آمریکایی شاسیبلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنهاش نشان میدهد که اولین تجربه تصادفیاش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربهاش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل دادهایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقالفروش را. یادم میآید که کارت بیمهام را نیاوردهام. سریع میروم اینترنت و شماره بیمهام را میستانم. وای بیمه. همین جوریاش کلی پیادهام برای پرداخت بیمه.
فکرم میرود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز میرفتم و انگار نه انگار که این درختهای رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب میدانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکیشان که پایاننامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم میپرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، میگفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر میشود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتابهای تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقالفروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بیخواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمیگرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز میرفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقهای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغهای بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را میکشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. میدانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگراههای پرشباهت به بزرگراههای #تهران که نقبی میزنند در دل شهر و بعدش شاخهشاخه میشوند در گوشه و کنارش.
نزدیکیهای شهر شیکاگو، رهیاب میگوید در اینجا مسیر چهارخطه میشود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت میکنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمیدهد. رفیقم داد میزند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده میایستم. دوزاریام افتاده که گیج زدهام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جادهام و جایم امن است. میایستم. به آینه بغل نگاه میکنم. پر است از خودروهایی که با شتاب میآیند و راه نمیدهند. راهنما میزنم. کمی متمایل به جاده میشوم. صدای بوق بلند. وارد جاده میشوم.
خودم نفهمیدهام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتادهاند توی دیگ. همسفران میگویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز میکنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده میروم که یحتمل مقصر من بودهام. دو خودروی شاسیبلند آینه به آینه شدهاند و چندی بعدش بیآینه. از سرنشینان، پسربچهای دهساله انگاری که ترسیده باشد، گریه میکند. میروم طرفشان. راننده یکی از تصادفیها، خانمی #سفید_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. میگویم «متأسفم». میپرسد: «#بیمه داری؟»
میگویم دارم. رفیقم مرا میکشد کنار. حالیام میکند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
میگوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که میگویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را میکشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما میگیرد. احتمالاً از چینش شمارهها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه میکند. البته خودرو آمریکایی شاسیبلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنهاش نشان میدهد که اولین تجربه تصادفیاش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربهاش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل دادهایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقالفروش را. یادم میآید که کارت بیمهام را نیاوردهام. سریع میروم اینترنت و شماره بیمهام را میستانم. وای بیمه. همین جوریاش کلی پیادهام برای پرداخت بیمه.
فکرم میرود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز میرفتم و انگار نه انگار که این درختهای رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب میدانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکیشان که پایاننامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم میپرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، میگفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر میشود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتابهای تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقالفروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بیخواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمیگرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز میرفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقهای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغهای بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را میکشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. میدانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
#مترو در شهرهای کانادا قدمت زیادی دارد و تقریبا ایستگاه جدیدی در این کشور وجود ندارد.
دوستان ایرانی ساکن کانادا متروی #تهران را دارای ساختاری لوکس در برابر مترو کانادا می دانند و اعتقاد دارند ساختار مترو در #ایران بسیار پیشرفته تر از کانادا است.
البته زمانبندی بسیار دقیق و گستردگی متروی کانادا چشمگیر است.
به دلیل سرمای هوا در ماه های زیادی از سال تقریبا پایین ترین طبقه مراکز خرید، مراکز آموزشی و عمومی به مترو ختم می شود.
سرمای شدید هوا در کانادا باعث شده تا همه چیز بر مبنای یخبندان طولانی تدارک دیده شود.
در مرکز شهر #تورنتو، زیر تمام برج ها تونلی به نام Path به طول 30 کیلومتر وجود دارد که ساختمان های مرکز شهر رو به هم متصل می کند و جهت تردد نیازی به حضور در سطح خیابان نیست. دسترسی به مراکز خرید، ساختمان های اداری، مترو، ایستگاه های اتوبوس و ده ها خروجی و آسانسور در کنار 1200 فروشگاه در Path وجود دارد.
#reza
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#مترو در شهرهای کانادا قدمت زیادی دارد و تقریبا ایستگاه جدیدی در این کشور وجود ندارد.
دوستان ایرانی ساکن کانادا متروی #تهران را دارای ساختاری لوکس در برابر مترو کانادا می دانند و اعتقاد دارند ساختار مترو در #ایران بسیار پیشرفته تر از کانادا است.
البته زمانبندی بسیار دقیق و گستردگی متروی کانادا چشمگیر است.
به دلیل سرمای هوا در ماه های زیادی از سال تقریبا پایین ترین طبقه مراکز خرید، مراکز آموزشی و عمومی به مترو ختم می شود.
سرمای شدید هوا در کانادا باعث شده تا همه چیز بر مبنای یخبندان طولانی تدارک دیده شود.
در مرکز شهر #تورنتو، زیر تمام برج ها تونلی به نام Path به طول 30 کیلومتر وجود دارد که ساختمان های مرکز شهر رو به هم متصل می کند و جهت تردد نیازی به حضور در سطح خیابان نیست. دسترسی به مراکز خرید، ساختمان های اداری، مترو، ایستگاه های اتوبوس و ده ها خروجی و آسانسور در کنار 1200 فروشگاه در Path وجود دارد.
#reza
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
🔹نشسته ام در اتوبوس مسیر #شیکاگو به #میشیگان؛ مسیری حدوداً پنج ساعته با توقف هایش در شهرهای بین راه...
ابتدای مسیر، #ترافیک عصرگاهی شهر شیکاگو که هیچ کم از #تهران ندارد حرکت را شدیدا کند می کند. مسیر بزرگراهها بسته است و تا خروج از شهر 45 دقیقه ای زمان می برد.
🔹جوانی با تیپ معمول جوانهای آمریکایی سمت چپ ما در ردیف کنار راهرو نشسته است و مشغول خواندن کتابی نسبتا قطور است؛ تک پوشی ساده، موهای زرد و عضلات و بازوان برجسته...
🔹#اتوبوس درحال عبور از میان ترافیک است و من مشغول عکس گرفتن از پل ها و ساختمانها؛ بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده پوسیدگی فولاد پل های اتوبانی است. از پیچ و مهره های خورده شده و تیر فولادی عرشه پل ها که زنگ زده است و نیازمند سندبلاست و رنگ آمیزی برای جلوگیری از ادامه خوردگی.
🔹بیشترین چیزی که می فهمم اینکه پولی لابد نیست برای نجات دادن اینها وگرنه مدیریت شهری که نباید بگذارد مستحدثات و زیربناها چنین آسیب ببیند.
از شیکاگو خارج می شویم و پسرک همچنان سر در کتاب دارد.
🔹در لپتاپ مشغول مرتب کردن عکسها و تصاویر بر اساس شماره اتوبان ها می شوم. تا که تصویرِ هر پل را با موقعیت جغرافیایی واقعی اش در شهر متناظر کنم. سرم را که بالا می آورم میبینم از پنج ساعتِ مسیر، سه ساعتش گذشته! عبور زمان را نفهمیدم.
🔹نگاهی به اطراف و مسیر می کنم؛ جوان همچنان مشغول مطالعه همان کتاب است. با موبایل مشغول نوشتن بخشی از گزارش بازدید از یک پروژه ساختمانی می شوم تا باقیمانده زمان بگذرد. به #گرندرپیدز (Grand Rapids) می رسیم و بخشی از مسافران پیاده می شوند.
🔹تاریک شده و دیگر خیلی راهی نمانده و حوصله ای هم برای کار دیگری نیست... ولی می بینم جوان همچنان بی وقفه مشغول خواندن کتاب است زیرِ نور چراغک سقف اتوبوس!
🔹سر صحبت را باز می کنم. حال و احوالی و گفتگویی از این سو آن سو. همچون بسیاری موارد دیگر، برخلاف چهره درهم و ظاهر مستحکم گرفته آمریکایی، در کلام گرم می گیرد. دانشجوی ارشد مهندسی شیمی دانشگاه خودمان است.
می پرسم: کتاب چیست؟ کتاب را نشان می دهد، مرتبط با رشته اش؛ می گوید با خودم قرار گذشته ام که موبایل وقتم را نابود نکند. تا حد ممکن با کتاب می گذرانم. موبایل وقت های اینچنین را می کُشد.
#آمریکا 🇺🇸 @solseghalam
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
🔹نشسته ام در اتوبوس مسیر #شیکاگو به #میشیگان؛ مسیری حدوداً پنج ساعته با توقف هایش در شهرهای بین راه...
ابتدای مسیر، #ترافیک عصرگاهی شهر شیکاگو که هیچ کم از #تهران ندارد حرکت را شدیدا کند می کند. مسیر بزرگراهها بسته است و تا خروج از شهر 45 دقیقه ای زمان می برد.
🔹جوانی با تیپ معمول جوانهای آمریکایی سمت چپ ما در ردیف کنار راهرو نشسته است و مشغول خواندن کتابی نسبتا قطور است؛ تک پوشی ساده، موهای زرد و عضلات و بازوان برجسته...
🔹#اتوبوس درحال عبور از میان ترافیک است و من مشغول عکس گرفتن از پل ها و ساختمانها؛ بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده پوسیدگی فولاد پل های اتوبانی است. از پیچ و مهره های خورده شده و تیر فولادی عرشه پل ها که زنگ زده است و نیازمند سندبلاست و رنگ آمیزی برای جلوگیری از ادامه خوردگی.
🔹بیشترین چیزی که می فهمم اینکه پولی لابد نیست برای نجات دادن اینها وگرنه مدیریت شهری که نباید بگذارد مستحدثات و زیربناها چنین آسیب ببیند.
از شیکاگو خارج می شویم و پسرک همچنان سر در کتاب دارد.
🔹در لپتاپ مشغول مرتب کردن عکسها و تصاویر بر اساس شماره اتوبان ها می شوم. تا که تصویرِ هر پل را با موقعیت جغرافیایی واقعی اش در شهر متناظر کنم. سرم را که بالا می آورم میبینم از پنج ساعتِ مسیر، سه ساعتش گذشته! عبور زمان را نفهمیدم.
🔹نگاهی به اطراف و مسیر می کنم؛ جوان همچنان مشغول مطالعه همان کتاب است. با موبایل مشغول نوشتن بخشی از گزارش بازدید از یک پروژه ساختمانی می شوم تا باقیمانده زمان بگذرد. به #گرندرپیدز (Grand Rapids) می رسیم و بخشی از مسافران پیاده می شوند.
🔹تاریک شده و دیگر خیلی راهی نمانده و حوصله ای هم برای کار دیگری نیست... ولی می بینم جوان همچنان بی وقفه مشغول خواندن کتاب است زیرِ نور چراغک سقف اتوبوس!
🔹سر صحبت را باز می کنم. حال و احوالی و گفتگویی از این سو آن سو. همچون بسیاری موارد دیگر، برخلاف چهره درهم و ظاهر مستحکم گرفته آمریکایی، در کلام گرم می گیرد. دانشجوی ارشد مهندسی شیمی دانشگاه خودمان است.
می پرسم: کتاب چیست؟ کتاب را نشان می دهد، مرتبط با رشته اش؛ می گوید با خودم قرار گذشته ام که موبایل وقتم را نابود نکند. تا حد ممکن با کتاب می گذرانم. موبایل وقت های اینچنین را می کُشد.
#آمریکا 🇺🇸 @solseghalam
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
🔹عین بچه آدم سرمان را پایین میاندازیم تا همبرگر حلالمان را برداریم و برویم داخل سالنی که میزچینی شده است برای غذاخوری این چند روز. همان اول خوردن هستیم که سه جوان با غذاهایشان میآیند طرفمان. میپرسند ایرانی هستیم؟ میگوییم بله؛ بعد میگویند کجای ایران؟ رفیقم میگوید #تهران. من میگویم جایی را که من اهلش هستم شما نمیشناسید. با اعتماد به نفس میگویند تو کاریت نباشد؛ بگو ما بلدیم. کجایی هستی؟ #شیراز؟ #اصفهان؟ #اهواز؟ #تبریز؟ میگویم #چالوس. یعنی کجا؟ میگویم #دریای_خزر. دریای خزر دقیقاً کجا بود؟ توی دلم میگویم شما که #ایران را بلد نیستید، دیگر چه کار دارید کجایی هستیم آن هم با این همه دقت در طول و عرض جغرافیایی. ولی میپرسم که شما چه طوری این قدر ایران را خوب میشناسید؟ میگویند که صفحات اینستاگرام زیباییهای ایران را دنبال میکنند. عجب! یعنی یکی هم پیدا شد که این قدر در کف ایران باشد که صفحات ایرانی را دنبال کند؟ اذن نشستن میکنند و مینشینند. خدا را شکر خوب هم گرم صحبت شدهاند. ولکن ماجرای ما نیستند. از کجا آمدهاید؟ آمدنتان بهر چه بود؟ به کجا میروید آخر؟ و الی آخر. و رفیقم هم کمی عربیبلدیاش را به رخشان میکشد. آنها هم ذوقزده که وای چه قدر خوب بلدی صحبت کنی. بعد شروع به توضیح دادن آنها میشود. همهشان اهل #دیربورن (Dearborn) هستند. شهری که چند دهه پیش به بهانه گرفتن کارگر ارزان برای کارخانه #فورد پر از لبنانی و یمنی شده. و البته لبنانیهای دیربورن زیاد با یمنیهای دیربورن میانه خوبی ندارند.
هر سهشان دانشجو هستند و هر کدامشان در سنین مختلف نوجوانی جاگیر اینجا شدهاند. یکیشان که نام خانوادگیاش بازی (با تشدید بر ز) هست که انگاری از اسمهای خانوادگی پرجمعیت لبنانی است. از فضای لبنانیهای دیربورن میپرسیم و این جور مسائل...
🔹نمیدانم چه میشود که بحث حجاب پیش میآید. یکیشان میگوید: سبحانالله، گردن به پایین #المنار، گردن به بالا MTV (یکی از شبکههای عامهپسند لبنانی)؛ بعد با جزئیات توضیح میدهد که در شأن زن شیعه نیست که آرایش کند و یا حتی روسری رنگی بپوشد. در همین وسطهاست که متوجه میشویم عیالات ما به طرفمان میآیند با روسری رنگی! یا قمر هشتم! رفیقمان زودی پیام میدهد که نیایید طرفمان... که خدا را شکر نمیآیند. حالا نوبت ماست که جواب پس بدهیم. فکر میکنید اولین سؤالشان چیست؟ خب، منتظرتان نمیگذارم که زیاد فکر کنید. سؤالشان این است: چرا اکثر ایرانیهای مقیم #آمریکا این قدر بیقید و بندند؟ من هم از مهندسیخواندگیشان استفاده میکنم و میگویم، نگاه کن برادر! توزیع ورود ایرانی به آمریکا با توزیع جمعیت ایرانی در ایران تناسب ندارد.
🔹در پاسخ او از همنشینی با همدانشگاهاییهایش خاطره میگوید: «نشسته بودیم با چند نفر از همدانشگاهیها. چند تاییشان ایرانی بودند. یکیشان گفت که #احمدی_نژاد اخ است و بوف است و جیز است. خودم را خوردم و چیزی نگفتم. گفت جمهوری اسلامی ظالم است و نامرد! چیزی نگفتم. گفت #خامنه_ای هم … دیگر با خودم گفتم این خط قرمز است (دستهایش را محکم روی میز میزند). شروع کردم با همدانشگاهی بحث کردن که چرت نگو مؤمن! تو اصلاً چه میدانی خامنهای کیست؟»
🔹من و آن "ضد روسری رنگی" میرویم به سمت چاییهای کیسهای که در یک طرح لبنانی-ایرانی برای میزنشینان چای بیاوریم. وسط راه بهش میگویم: حسین! من همدانشگاهی لبنانیای دارم که اصلاً شبیه شما فکر نمیکند. میپرسد شیعه است؟ میگویم نه، سنی است. میگویم #چمران را نمیشناسد هیچ، #موسی_صدر را هم نمیشناسد! با آرامش میگوید، کسی که موسی صدر را نشناسد قطعاً لبنانی نیست! الله اکبر... یعنی جداً حس میکنم که عربهایی که این همه سال دیده بودم یک طرف، نشستگان این میز یک طرف. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
🔹عین بچه آدم سرمان را پایین میاندازیم تا همبرگر حلالمان را برداریم و برویم داخل سالنی که میزچینی شده است برای غذاخوری این چند روز. همان اول خوردن هستیم که سه جوان با غذاهایشان میآیند طرفمان. میپرسند ایرانی هستیم؟ میگوییم بله؛ بعد میگویند کجای ایران؟ رفیقم میگوید #تهران. من میگویم جایی را که من اهلش هستم شما نمیشناسید. با اعتماد به نفس میگویند تو کاریت نباشد؛ بگو ما بلدیم. کجایی هستی؟ #شیراز؟ #اصفهان؟ #اهواز؟ #تبریز؟ میگویم #چالوس. یعنی کجا؟ میگویم #دریای_خزر. دریای خزر دقیقاً کجا بود؟ توی دلم میگویم شما که #ایران را بلد نیستید، دیگر چه کار دارید کجایی هستیم آن هم با این همه دقت در طول و عرض جغرافیایی. ولی میپرسم که شما چه طوری این قدر ایران را خوب میشناسید؟ میگویند که صفحات اینستاگرام زیباییهای ایران را دنبال میکنند. عجب! یعنی یکی هم پیدا شد که این قدر در کف ایران باشد که صفحات ایرانی را دنبال کند؟ اذن نشستن میکنند و مینشینند. خدا را شکر خوب هم گرم صحبت شدهاند. ولکن ماجرای ما نیستند. از کجا آمدهاید؟ آمدنتان بهر چه بود؟ به کجا میروید آخر؟ و الی آخر. و رفیقم هم کمی عربیبلدیاش را به رخشان میکشد. آنها هم ذوقزده که وای چه قدر خوب بلدی صحبت کنی. بعد شروع به توضیح دادن آنها میشود. همهشان اهل #دیربورن (Dearborn) هستند. شهری که چند دهه پیش به بهانه گرفتن کارگر ارزان برای کارخانه #فورد پر از لبنانی و یمنی شده. و البته لبنانیهای دیربورن زیاد با یمنیهای دیربورن میانه خوبی ندارند.
هر سهشان دانشجو هستند و هر کدامشان در سنین مختلف نوجوانی جاگیر اینجا شدهاند. یکیشان که نام خانوادگیاش بازی (با تشدید بر ز) هست که انگاری از اسمهای خانوادگی پرجمعیت لبنانی است. از فضای لبنانیهای دیربورن میپرسیم و این جور مسائل...
🔹نمیدانم چه میشود که بحث حجاب پیش میآید. یکیشان میگوید: سبحانالله، گردن به پایین #المنار، گردن به بالا MTV (یکی از شبکههای عامهپسند لبنانی)؛ بعد با جزئیات توضیح میدهد که در شأن زن شیعه نیست که آرایش کند و یا حتی روسری رنگی بپوشد. در همین وسطهاست که متوجه میشویم عیالات ما به طرفمان میآیند با روسری رنگی! یا قمر هشتم! رفیقمان زودی پیام میدهد که نیایید طرفمان... که خدا را شکر نمیآیند. حالا نوبت ماست که جواب پس بدهیم. فکر میکنید اولین سؤالشان چیست؟ خب، منتظرتان نمیگذارم که زیاد فکر کنید. سؤالشان این است: چرا اکثر ایرانیهای مقیم #آمریکا این قدر بیقید و بندند؟ من هم از مهندسیخواندگیشان استفاده میکنم و میگویم، نگاه کن برادر! توزیع ورود ایرانی به آمریکا با توزیع جمعیت ایرانی در ایران تناسب ندارد.
🔹در پاسخ او از همنشینی با همدانشگاهاییهایش خاطره میگوید: «نشسته بودیم با چند نفر از همدانشگاهیها. چند تاییشان ایرانی بودند. یکیشان گفت که #احمدی_نژاد اخ است و بوف است و جیز است. خودم را خوردم و چیزی نگفتم. گفت جمهوری اسلامی ظالم است و نامرد! چیزی نگفتم. گفت #خامنه_ای هم … دیگر با خودم گفتم این خط قرمز است (دستهایش را محکم روی میز میزند). شروع کردم با همدانشگاهی بحث کردن که چرت نگو مؤمن! تو اصلاً چه میدانی خامنهای کیست؟»
🔹من و آن "ضد روسری رنگی" میرویم به سمت چاییهای کیسهای که در یک طرح لبنانی-ایرانی برای میزنشینان چای بیاوریم. وسط راه بهش میگویم: حسین! من همدانشگاهی لبنانیای دارم که اصلاً شبیه شما فکر نمیکند. میپرسد شیعه است؟ میگویم نه، سنی است. میگویم #چمران را نمیشناسد هیچ، #موسی_صدر را هم نمیشناسد! با آرامش میگوید، کسی که موسی صدر را نشناسد قطعاً لبنانی نیست! الله اکبر... یعنی جداً حس میکنم که عربهایی که این همه سال دیده بودم یک طرف، نشستگان این میز یک طرف. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht
🔹اگر پس از مدتی زندگی در خارج از کشور به #تهران برگردید، تصور میکنید عده ای وحشی در این شهر سوار بر ماشین ها و موتورها هستند!
🔹البته سخت در اشتباهید اگر این فرهنگ وحش رانندگی را به حساب بی فرهنگی #مردم بگذارید؛ شک نکنید به بی عرضگی راهنمایی و رانندگی و بی خاصیتی سیستم های آموزشی برمیگردد!
🔸کم ندیدم ایرانیهایی را که به محض رسیدن به #آمریکا، چون موش رانندگی میکنند و در تمام لحظات حال #امتحان رانندگی در کنار افسر را دارند.
و جالبتر اینکه آنجا دریافت #گواهینامه آسانتر از ایران است، اما رعایت قوانین رانندگی با قبول شدن در امتحان تمام نمیشود!
🔹وضع خوب فرهنگ رانندگی مردم ایران در جزیره #کیش و بعضی شهرهای دیگر کشور مثال خوبی است برای اثبات بی گناهی یا تقصیر کمتر مردم؛
مقصر اصلی این وضع بسیار بسیار بد تهران، تنها و تنها بی عرضگی و بی خاصیتی نهادهای مسئول در عرصه سیاستگذاری و اجرا در این حوزه است.
@Farang_nevesht
____
🔸روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
🔹البته سخت در اشتباهید اگر این فرهنگ وحش رانندگی را به حساب بی فرهنگی #مردم بگذارید؛ شک نکنید به بی عرضگی راهنمایی و رانندگی و بی خاصیتی سیستم های آموزشی برمیگردد!
🔸کم ندیدم ایرانیهایی را که به محض رسیدن به #آمریکا، چون موش رانندگی میکنند و در تمام لحظات حال #امتحان رانندگی در کنار افسر را دارند.
و جالبتر اینکه آنجا دریافت #گواهینامه آسانتر از ایران است، اما رعایت قوانین رانندگی با قبول شدن در امتحان تمام نمیشود!
🔹وضع خوب فرهنگ رانندگی مردم ایران در جزیره #کیش و بعضی شهرهای دیگر کشور مثال خوبی است برای اثبات بی گناهی یا تقصیر کمتر مردم؛
مقصر اصلی این وضع بسیار بسیار بد تهران، تنها و تنها بی عرضگی و بی خاصیتی نهادهای مسئول در عرصه سیاستگذاری و اجرا در این حوزه است.
@Farang_nevesht
____
🔸روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
Forwarded from انتشارات امیرکبیر
♦️اینکه جناب #کرونا علیه ما دست به عملیات زده و حالا حالاها هم قصد رفتن ندارد نباید باعث شود ما و شما از هم جدا بیفتیم و مثنوی رفاقتمان به تاخیر افتد. اجمالا التفات دارید که #انتشارات_امیرکبیر در #تهران سه فروشگاه دارد.
♦️ایضا در جریان هستید که به سبب تمکین به مصوبه #ستاد_ملی_مقابله_با_کرونا فروشگاههای سهگانه ما امکان بازگشایی و خدمات ندارند. لاجرم بهتر دیدیم تا اطلاع ثانوی، ویترین فروشگاههایمان را به صفحه اینستاگرام بیاوریم. موافقید؟! برای درخواست #کتاب به شماره اعلام شده تلفن کنید یا درخواستتان را همینجا برایمان دایرکت کنید.
♦️پس در جریان باشید که دوستان و همکاران ما در بخش فروشگاهی #انتشارات_امیرکبیر هر کتابی را که اراده کنید اعم از چاپ امیرکبیر باشد یا نباشد، بدون هزینه ارسال به دستتان میرسانند در هر نقطه از #ایران عزیز که باشید. سپاسگزارتان هم خواهیم بود اگر در اطلاعرسانی به ما یاری کنید.
@amirkabirpubco
♦️ایضا در جریان هستید که به سبب تمکین به مصوبه #ستاد_ملی_مقابله_با_کرونا فروشگاههای سهگانه ما امکان بازگشایی و خدمات ندارند. لاجرم بهتر دیدیم تا اطلاع ثانوی، ویترین فروشگاههایمان را به صفحه اینستاگرام بیاوریم. موافقید؟! برای درخواست #کتاب به شماره اعلام شده تلفن کنید یا درخواستتان را همینجا برایمان دایرکت کنید.
♦️پس در جریان باشید که دوستان و همکاران ما در بخش فروشگاهی #انتشارات_امیرکبیر هر کتابی را که اراده کنید اعم از چاپ امیرکبیر باشد یا نباشد، بدون هزینه ارسال به دستتان میرسانند در هر نقطه از #ایران عزیز که باشید. سپاسگزارتان هم خواهیم بود اگر در اطلاعرسانی به ما یاری کنید.
@amirkabirpubco