فرنگ نوشت
9.52K subscribers
1.99K photos
945 videos
2 files
612 links
فرنگ نوشت در اینستاگرام:
instagram.com/farang_nevesht

در بله
ble.ir/Farang_nevesht

در ایتا
eitaa.com/farang_nevesht

در آی‌گپ
iGap.net/Farang_nevesht
Download Telegram
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
شرکتی که این بار در آن مشغول به کار شده بودم، روز به روز بزرگتر می‌شد. هر روز یک شرکت کانادایی بزرگ یا کوچک رو می‌بلعید و بر تعداد کارکنان و ابعاد آن افزوده می‌شد.
رییس مستقیم من وسواس‌های خاصی داشت، به خصوص در زمینه پاسداری از زبان #انگلیسی. به دلیل وسواس رییس در زبان انگلیسی، من هم که حتی در #فارسی‌نویسی وسواس‌هایم زیاد بود، حساس‌تر شده بودم و هر مطلبی را که می‌نوشتم، بارها و بارها مرور می‌‌کردم که مبادا او بتواند یا بخواهد متن مرا ویرایش کند. نمره مهارت نوشتنم در آزمون آیلتس (IELTS) هشت شده بود و حسابی به آن مفتخر بودم. ولی شاید درست به دلیل همین افتخار زیادی، سروکارم با آن رییس وسواسی افتاده بود.
در گزارش‌نویسی زمان و وسواس بیشتری به خرج می‌دادم. البته چون در سطح سینیور استخدام شده بودم، اضافه کاری به من تعلق نمی‌گرفت و به همین دلیل فرقی نمی‌کرد که در خانه و روز تعطیل هم کار کنم یا زمان کارم محدود به همان ساعات کاری رسمی هفته باشد. از آنجا که پتانسیل زیاد کارکردن و زیاد سر کار ماندن داشتم، گیر رییسی افتاده بودم که او هم بر خلاف سایر مدیران شرکت، زودتر از همه می‌آمد و دیرتر از همه می‌رفت.
قاعدتا من هم تنها کسی بودم که او را همراهی می‌کردم. باز هم به دلیل رانندگی نکردن و ماشین نداشتن، گاهی رییس مرا تا بخشی از مسیر می‌رساند. رییس جدید، یک کانادایی خیلی مودب و جنتلمن بود، ولی مانند رییس قبلی‌ام که یک خانم ایتالیایی‌الاصل بود، خوش مشرب و معاشرتی نبود. گاهی در طول مسیر ساکت بود و من که از سکوت بیش از حد فضا ناراحت بودم، هر از چند گاهی حرفی در مورد آب و هوا یا پیشرفت پروژه یا جلسه همان روز می‌زدم و او شاید مجبور می‌شد که در پاسخ به من سخنی بگوید و یکی دو جمله‌ای پرتاب کند.
به هر حال، از داشتن من خوشحال بود و مرا به همه مدیران، دفاتر و ساختمان‌های شرکت، که دیگر در همه جای #کانادا، از جمله می‌سی‌سی‌گا (دفتر خودمان)، #مارکام (Markham)، #اتاوا (Ottawa)، و حتی #ونکوور (Vancouver) گسترده شده بود، پز می‌داد و گاهی به آنها تعارف هم می‌کرد که اگر نیاز دارند بروم و مثلا کار مدلسازی شان را برایشان انجام دهم.
با هم کنار آمده بودیم تا اینکه یک مهندس #سیاه_پوست اهل #آمریکا با سابقه کاری حدود نصف سابقه من، به ما پیوست. فهمیدم او را برای مدیریت پروژه‌‌ای که من در آن به عنوان شخص کلیدی کار می‌کردم، در نظر گرفته‌اند. خوشحال نشدم. این مسایل همیشه برایم مهم بود، چه برسد به این که بدانم به دلیل کانادایی و آمریکایی نبودنم، از آنچه که حق خود می‌دانم، محروم شوم!
گزارش‌ها را من می‌نوشتم، پرزنتیشن‌ها را من آماده می‌کردم، کار فنی و تحلیلی را من انجام می‌دادم، دو سه تا جلسه آموزشی در زمینه تخصصی خود برگزار کرده بودم، حتی برخی از اشکالات تخصصی و نرم‌افزاری کارشناسان دفاتر دیگر را هم برطرف می‌کردم، ولی مدیریت پروژه از من دریغ شده بود!
اینها نقطه آغاز فهم این مطلب بود که در کانادا به عنوان یک #مهاجرِ متخصص استخدام شده‌ام نه به عنوان یک متخصصِ مهاجر...
#روزگارنوشت
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht