@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
حدود ساعت ۳ بعدازظهر به #فرودگاه #جان_اف_کندی (JFK) در #نیویورک رسیدیم.
نیویورک ایالتی بزرگ در شرق #آمریکا ست که از ساحل #اقیانوس_اطلس میآغازد و به مرز #کانادا میانجامد. شهری در همین ایالت نیز نیویورک نام دارد که از قضا بزرگترین شهر آمریکا ست.
این شهر پنج ناحیه اصلی دارد: #منهتن (Manhattan)، #بروکلین (Brooklyn)، #کوئینز (Queens)، #برانکس (Bronx) و #جزیره_استِیتِن (Staten Island).
معروفترین بخش شهر، جزیره منهتن است که هم در سیاست شهره است هم در ریاضیات، هم اقتصاد و هم ادبیات. یک جورهایی نمادی است برای آمریکای #مدرن. این شهر پر است از مشهوترین موزه های دنیا از جمله موزههایی مثل #موزه #پول، موزه #تاریخ_طبیعی (Natural History) و موزههای مردمشناسی.
از نظر ریاضیات هم اینکه «فاصله منهتن» یا فاصله قدر مطلقی به این خاطر به وجود آمده است که تقریباً تمام خیابانهای منهتن مستطیلی هستند و وتری پیدا نمیشود که قضیه حمار بر آن صدق کند. لذا شما ناچارید برای رفتن از گوشهای به گوشه دیگر حداقل دو ضلع یک مربع (یا دو خیابان) را طی کرده باشید.
از نظر اقتصادی هم یک جورهایی قطب اقتصادی دنیاست. #وال_استریت (Wall Street)، #سازمان_تجارت_جهانی (WTO) و برجهای دوقلو رحمتالله علیهما...
از نظر سیاسی هم که شهر #سازمان_ملل (United Nations) است.
در فرودگاه تنها یک درگاه امنیتی وجود داشت که آقای #سیاه_پوست مسئول درگاه با دیدن من و همسرم، ورودمان به آمریکا را با لبخند تبریک گفت.
چیزی که به عنوان چمدان تحویل گرفتیم هیچ شباهتی به آن چمدانهای نونوارمان نداشت. به شدت سیاه و کثیف شده بودند. چرخ یکی از چمدانها هم از محورش خارج شده بود. ستونی از چرخ دستی حمل بار وجود داشت که پولی بود و رویش نوشته شده بود فقط با کارت اعتباری امکان پرداخت کرایه وجود دارد. ناچار شدم ۲۰ دلار به کارگر فرودگاه بدهم تا چمدان ها را با وسیله حمل بارش تا ایستگاه #تاکسی برساند. غافل از آن که دقیقاً پشت درگاه بررسی گذرنامه به فاصله چند قدم ایستگاه تاکسی بود. به همین سادگی ۲۰ دلار ناقابل از کفمان رفت.
یک صف تاکسی دم در فرودگاه وجود داشت که هر چند ثانیه یک تاکسی میآمد و #مالیات یا به قول خودشان Tax پرداخت میکرد و مسافر سوار میکرد. در آمریکا تاکسی خطی به معنای ایرانیاش وجود ندارد. سوار یک تاکسی تویوتای زرد شاسیبلند شدیم که البته شبیه ونهای ایرانی بود. راننده یک مرد هندی بود. . به خاطر شمارهدار بودن خیابانها و بزرگ بودن شهر و این که ممکن است هر لحظه به دلیل خاصی بعضی از خیابانها بسته شوند رانندهها همیشه از جی.پی.اس. (GPS) برای راهیابی استفاده میکنند.
از طریق مکاتبه و ثبتنام اینترنتی خانهای را از #دانشگاه #اجاره کرده بودم؛ #خانه به صورت بدون اتاق (استودیو) با حمام و دستشویی و آشپزخانه به علاوه اجاق گاز و یخچال. اجاره ماهانه خانه ۱۳۱۷ دلار به علاوه ۲۹ دلار هزینه اینترنت شش مگابیت بدون محدودیت بود.
فرودگاه جان.اف.کندی در محله #جامائیکا (Jamaica)، حد فاصل دو منطقه بروکلین و کوئینز قرار دارد. کوئینز در قسمت غربی منهتن است. راننده از سمت کوئینز و پل رابرت اف.کندی وارد شمال منهتن و خیابان بزرگ ۱۲۵ و از آنجا وارد خیابان بزرگ آمستردام و ورودی خیابان ۱۲۲ شد. خیابان ۱۲۵ قلب محله #هارلم (Harlem) است. هارلم محله سیاه پوست های نیویورک است. وقتی وارد خیابان ۱۲۵ که شدیم حس میکردم از آمدنم پشیمانم. مردمانی با لباسهای عجقوجق و معمولاً رنگ تیره. با موهایی عجیب و غریب. خیابانها پر از زباله و شلوغ. اصلاً حس نمیکردم که دارم در بزرگترین شهر آمریکا نفس میکشم. به زیمباوه و اتیوپی بیشتر شباهت داشت تا منهتن. وقتی راننده به سمت خیابان آمستردام پیچید همه چیز رنگش عوض شد؛ خیابانها تمیز و ساختمانها قدیمی ولی شیک.
تاکسی به مقصد رسید. وسایل را با کمک راننده از تاکسی پیاده کردیم. از راننده قیمت را پرسیدم. گفت: «خب! میدونی... هممم... یک ایست داشتیم و... هممم... هممم... میشه ۶۳ دلار».
شنیده بودم خوب است برای رانندهها پول #انعام یا به قول خودشان Tip هم بپردازیم، ولی در حد شنیدن ماند. اسکناس ۱۰۰ دلاری را به راننده دادم. رفت روی صندلیاش نشست و از توی داشبورد بقیه پول را پس داد. من هم حرفی از انعام نزدم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
حدود ساعت ۳ بعدازظهر به #فرودگاه #جان_اف_کندی (JFK) در #نیویورک رسیدیم.
نیویورک ایالتی بزرگ در شرق #آمریکا ست که از ساحل #اقیانوس_اطلس میآغازد و به مرز #کانادا میانجامد. شهری در همین ایالت نیز نیویورک نام دارد که از قضا بزرگترین شهر آمریکا ست.
این شهر پنج ناحیه اصلی دارد: #منهتن (Manhattan)، #بروکلین (Brooklyn)، #کوئینز (Queens)، #برانکس (Bronx) و #جزیره_استِیتِن (Staten Island).
معروفترین بخش شهر، جزیره منهتن است که هم در سیاست شهره است هم در ریاضیات، هم اقتصاد و هم ادبیات. یک جورهایی نمادی است برای آمریکای #مدرن. این شهر پر است از مشهوترین موزه های دنیا از جمله موزههایی مثل #موزه #پول، موزه #تاریخ_طبیعی (Natural History) و موزههای مردمشناسی.
از نظر ریاضیات هم اینکه «فاصله منهتن» یا فاصله قدر مطلقی به این خاطر به وجود آمده است که تقریباً تمام خیابانهای منهتن مستطیلی هستند و وتری پیدا نمیشود که قضیه حمار بر آن صدق کند. لذا شما ناچارید برای رفتن از گوشهای به گوشه دیگر حداقل دو ضلع یک مربع (یا دو خیابان) را طی کرده باشید.
از نظر اقتصادی هم یک جورهایی قطب اقتصادی دنیاست. #وال_استریت (Wall Street)، #سازمان_تجارت_جهانی (WTO) و برجهای دوقلو رحمتالله علیهما...
از نظر سیاسی هم که شهر #سازمان_ملل (United Nations) است.
در فرودگاه تنها یک درگاه امنیتی وجود داشت که آقای #سیاه_پوست مسئول درگاه با دیدن من و همسرم، ورودمان به آمریکا را با لبخند تبریک گفت.
چیزی که به عنوان چمدان تحویل گرفتیم هیچ شباهتی به آن چمدانهای نونوارمان نداشت. به شدت سیاه و کثیف شده بودند. چرخ یکی از چمدانها هم از محورش خارج شده بود. ستونی از چرخ دستی حمل بار وجود داشت که پولی بود و رویش نوشته شده بود فقط با کارت اعتباری امکان پرداخت کرایه وجود دارد. ناچار شدم ۲۰ دلار به کارگر فرودگاه بدهم تا چمدان ها را با وسیله حمل بارش تا ایستگاه #تاکسی برساند. غافل از آن که دقیقاً پشت درگاه بررسی گذرنامه به فاصله چند قدم ایستگاه تاکسی بود. به همین سادگی ۲۰ دلار ناقابل از کفمان رفت.
یک صف تاکسی دم در فرودگاه وجود داشت که هر چند ثانیه یک تاکسی میآمد و #مالیات یا به قول خودشان Tax پرداخت میکرد و مسافر سوار میکرد. در آمریکا تاکسی خطی به معنای ایرانیاش وجود ندارد. سوار یک تاکسی تویوتای زرد شاسیبلند شدیم که البته شبیه ونهای ایرانی بود. راننده یک مرد هندی بود. . به خاطر شمارهدار بودن خیابانها و بزرگ بودن شهر و این که ممکن است هر لحظه به دلیل خاصی بعضی از خیابانها بسته شوند رانندهها همیشه از جی.پی.اس. (GPS) برای راهیابی استفاده میکنند.
از طریق مکاتبه و ثبتنام اینترنتی خانهای را از #دانشگاه #اجاره کرده بودم؛ #خانه به صورت بدون اتاق (استودیو) با حمام و دستشویی و آشپزخانه به علاوه اجاق گاز و یخچال. اجاره ماهانه خانه ۱۳۱۷ دلار به علاوه ۲۹ دلار هزینه اینترنت شش مگابیت بدون محدودیت بود.
فرودگاه جان.اف.کندی در محله #جامائیکا (Jamaica)، حد فاصل دو منطقه بروکلین و کوئینز قرار دارد. کوئینز در قسمت غربی منهتن است. راننده از سمت کوئینز و پل رابرت اف.کندی وارد شمال منهتن و خیابان بزرگ ۱۲۵ و از آنجا وارد خیابان بزرگ آمستردام و ورودی خیابان ۱۲۲ شد. خیابان ۱۲۵ قلب محله #هارلم (Harlem) است. هارلم محله سیاه پوست های نیویورک است. وقتی وارد خیابان ۱۲۵ که شدیم حس میکردم از آمدنم پشیمانم. مردمانی با لباسهای عجقوجق و معمولاً رنگ تیره. با موهایی عجیب و غریب. خیابانها پر از زباله و شلوغ. اصلاً حس نمیکردم که دارم در بزرگترین شهر آمریکا نفس میکشم. به زیمباوه و اتیوپی بیشتر شباهت داشت تا منهتن. وقتی راننده به سمت خیابان آمستردام پیچید همه چیز رنگش عوض شد؛ خیابانها تمیز و ساختمانها قدیمی ولی شیک.
تاکسی به مقصد رسید. وسایل را با کمک راننده از تاکسی پیاده کردیم. از راننده قیمت را پرسیدم. گفت: «خب! میدونی... هممم... یک ایست داشتیم و... هممم... هممم... میشه ۶۳ دلار».
شنیده بودم خوب است برای رانندهها پول #انعام یا به قول خودشان Tip هم بپردازیم، ولی در حد شنیدن ماند. اسکناس ۱۰۰ دلاری را به راننده دادم. رفت روی صندلیاش نشست و از توی داشبورد بقیه پول را پس داد. من هم حرفی از انعام نزدم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نحوه عملکرد #پلیس و ترس مردم از آن از نکات قابل تامل در #آمریکا ست. چند وقت پیش با یکی از دوستان م سوار ماشین ش بودیم. در مسیر مشغول گپ و گفت بودیم که ناگهان سرعتش را کم کرد و مدام از آینه های مختلف ماشین عقب را نگاه می کرد. پس از چند بار پرسش من که چه شد چرا اینطوری می کنی نچ نچ کنان گفت حواسم نبود چراغ قرمز را رد کردیم! و کماکان بر می گشت عقب را نگاه می کرد...
جالب اینکه پلیس آمریکا خیلی جدی و رسمی برای گرفتن متخلفان پنهان می شود. مثلا برای گرفتن افرادی که ممکن است از چراغ قرمز عبور کنند یک گوشه ای پنهان می شوند. این یک شگرد فردی نیست بلکه چیزی است که علنی انجام می شود و همه می دانند.
دوستم بعد از چند دقیقه ای به حالت عادی برگشت و گفت شانس آوردیم و الا الان روی زمین دراز کشیده بودیم!
باید بدانید اگر پلیس به شما ایست داد که کنار بایستید باید ماشین را نگه دارید و بدون حرکت سر جای تان بنشینید و دو دست خود را روی فرمان بگذارید... طوری که از افسر پلیس بتواند دو دست شما را روی فرمان ببینند. هیچ حرکت اضافه ای هم نباید سر بزند چون پلیس اجازه شلیک هم دارد. مثلا اگر پلیس از شما مدارک تان را درخواست کرد حق ندارید همین طوری دست تان را سمت داشبرد یا هرجای دیگر ماشین ببرید! اول باید اجازه بگیرید و توضیح بدهید که مثلا مدارک در داشبرد ماشین است؛ بردارم؟ چون او با این فکر که شما می خواهید اسلحه دربیاورید و به سمت او شلیک کنید اجازه دارد از خود و همکاران ش دفاع کند. البته اینکه در این کشور چنین اجازه هایی به افسران پلیس داده شده است منطق خودش را دارد! وقتی حمل اسلحه آزاد است کافی است طرف مقداری الکل هم مصرف کرده باشد و از سر مستی از چراغ قرمز هم رد شده باشد. حالا که گیر پلیس افتاده... . حالا پلیس ها از کجا بدانند این طرف که از چراغ قرمز رد شده مست است یا نیست! اسلحه دارد یا ندارد! الان می خواهد از داشبرد اسلحه بردارد شلیک کند و فرار کند یا می خواهد مثل پسر خوب مدارک ش را تحویل بدهد... پلیس ها که جان شان را از سر راه نیاورده اند... و به همین خاطر چنین مجوزهایی برای دفاع از خود دارند!
در طول سال 2015 میلادی، 1199 نفر در ایالات متحده آمریکا توسط پلیس این کشور کشته شده اند!
سایتی تحت عنوان کشته شدگان توسط پلیس (killedbypolice.net) به طور غیر رسمی اسامی کشته شدگان را به همراه اسناد و اطلاعات موجود درباره هر یک را به طور روزانه جمع آوری کرده است. این آمار کشته شدگانی است که توسط رسانه های مختلف اعم از محلی یا... منتشر شده است. آمار سال 2014، 1100 نفر است.
منابع خبری دیگر و ظاهرا معتبرتر تعداد کشته شدگان سال 2015 را 1134 اعلام کرده اند.
theguardian.com/us-news/ng-interactive/2015/jun/01/the-counted-police-killings-us-database
مساله دیگر اینکه بین کشته شدگان، درصد #سیاه_پوست ها بسیار بالاتر از #سفیدپوست ها (نسبت به جمعیتی که دارند) است.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نحوه عملکرد #پلیس و ترس مردم از آن از نکات قابل تامل در #آمریکا ست. چند وقت پیش با یکی از دوستان م سوار ماشین ش بودیم. در مسیر مشغول گپ و گفت بودیم که ناگهان سرعتش را کم کرد و مدام از آینه های مختلف ماشین عقب را نگاه می کرد. پس از چند بار پرسش من که چه شد چرا اینطوری می کنی نچ نچ کنان گفت حواسم نبود چراغ قرمز را رد کردیم! و کماکان بر می گشت عقب را نگاه می کرد...
جالب اینکه پلیس آمریکا خیلی جدی و رسمی برای گرفتن متخلفان پنهان می شود. مثلا برای گرفتن افرادی که ممکن است از چراغ قرمز عبور کنند یک گوشه ای پنهان می شوند. این یک شگرد فردی نیست بلکه چیزی است که علنی انجام می شود و همه می دانند.
دوستم بعد از چند دقیقه ای به حالت عادی برگشت و گفت شانس آوردیم و الا الان روی زمین دراز کشیده بودیم!
باید بدانید اگر پلیس به شما ایست داد که کنار بایستید باید ماشین را نگه دارید و بدون حرکت سر جای تان بنشینید و دو دست خود را روی فرمان بگذارید... طوری که از افسر پلیس بتواند دو دست شما را روی فرمان ببینند. هیچ حرکت اضافه ای هم نباید سر بزند چون پلیس اجازه شلیک هم دارد. مثلا اگر پلیس از شما مدارک تان را درخواست کرد حق ندارید همین طوری دست تان را سمت داشبرد یا هرجای دیگر ماشین ببرید! اول باید اجازه بگیرید و توضیح بدهید که مثلا مدارک در داشبرد ماشین است؛ بردارم؟ چون او با این فکر که شما می خواهید اسلحه دربیاورید و به سمت او شلیک کنید اجازه دارد از خود و همکاران ش دفاع کند. البته اینکه در این کشور چنین اجازه هایی به افسران پلیس داده شده است منطق خودش را دارد! وقتی حمل اسلحه آزاد است کافی است طرف مقداری الکل هم مصرف کرده باشد و از سر مستی از چراغ قرمز هم رد شده باشد. حالا که گیر پلیس افتاده... . حالا پلیس ها از کجا بدانند این طرف که از چراغ قرمز رد شده مست است یا نیست! اسلحه دارد یا ندارد! الان می خواهد از داشبرد اسلحه بردارد شلیک کند و فرار کند یا می خواهد مثل پسر خوب مدارک ش را تحویل بدهد... پلیس ها که جان شان را از سر راه نیاورده اند... و به همین خاطر چنین مجوزهایی برای دفاع از خود دارند!
در طول سال 2015 میلادی، 1199 نفر در ایالات متحده آمریکا توسط پلیس این کشور کشته شده اند!
سایتی تحت عنوان کشته شدگان توسط پلیس (killedbypolice.net) به طور غیر رسمی اسامی کشته شدگان را به همراه اسناد و اطلاعات موجود درباره هر یک را به طور روزانه جمع آوری کرده است. این آمار کشته شدگانی است که توسط رسانه های مختلف اعم از محلی یا... منتشر شده است. آمار سال 2014، 1100 نفر است.
منابع خبری دیگر و ظاهرا معتبرتر تعداد کشته شدگان سال 2015 را 1134 اعلام کرده اند.
theguardian.com/us-news/ng-interactive/2015/jun/01/the-counted-police-killings-us-database
مساله دیگر اینکه بین کشته شدگان، درصد #سیاه_پوست ها بسیار بالاتر از #سفیدپوست ها (نسبت به جمعیتی که دارند) است.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در زمان اوج جنبش برابری طلبی #سیاه_پوست های #آمریکا در دهههای 1960 و 1970 میلادی، عده کمی از سیاه پوستان آمریکا دست به #خشونت علیه #سفید_پوست ها میزدند. رهبران سیاسی آمریکای آنروز که عمدتا سفید پوست بودند، از رهبران سیاه پوستان مثل #مارتین_لوتر_کینگ (Martin Luther King) و #مالکوم_اکس (Malcolm X) تقاضای محکومیت خشونت سیاه پوستان را داشتند.
مارتین لوتر کینگ کسی بود که پیشرو محکومیت چنین اعمالی از سوی سیاه پوستان بود. اما مالکوم اکس نظر متفاوتی داشت. او در یک سخنرانی گفت تا زمانی که سران سفید پوستان، خشونت طلبانِ سفید پوست را دعوت به عدم خشونت نکنند، من از سیاهپوستان نخواهم خواست که دست از خشونت بردارند!
واضح است اعمال سیاه پوستان عکس العمل نسبت به اعمال نژاد پرستانه سفید پوستان بود که به صورت خشم فروخورده در وجود آنها نهادینه شده بود.
- جالب اینکه در #پارک_ملی (National Mall) #واشنگتن، در کنار بناهای یادبود #آبراهام_لینکلن، #توماس_جفرسون، #تئودور_روزولت، تندیس مارتین لوتر کینگ را به عنوان یک رهبر مبارز با #تبعیض نژادی در آمریکا را نیز ساخته اند.
مارتین لوتر کینگ همچنین در سال ۱۹۶۳ بهعنوان مرد سال ازسوی مجله تایم برگزیده شد و در سال ۱۹۶۴ بهعنوان جوانترین فرد جایزه صلح #نوبل را دریافت کرد.
#مرد_یخی
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در زمان اوج جنبش برابری طلبی #سیاه_پوست های #آمریکا در دهههای 1960 و 1970 میلادی، عده کمی از سیاه پوستان آمریکا دست به #خشونت علیه #سفید_پوست ها میزدند. رهبران سیاسی آمریکای آنروز که عمدتا سفید پوست بودند، از رهبران سیاه پوستان مثل #مارتین_لوتر_کینگ (Martin Luther King) و #مالکوم_اکس (Malcolm X) تقاضای محکومیت خشونت سیاه پوستان را داشتند.
مارتین لوتر کینگ کسی بود که پیشرو محکومیت چنین اعمالی از سوی سیاه پوستان بود. اما مالکوم اکس نظر متفاوتی داشت. او در یک سخنرانی گفت تا زمانی که سران سفید پوستان، خشونت طلبانِ سفید پوست را دعوت به عدم خشونت نکنند، من از سیاهپوستان نخواهم خواست که دست از خشونت بردارند!
واضح است اعمال سیاه پوستان عکس العمل نسبت به اعمال نژاد پرستانه سفید پوستان بود که به صورت خشم فروخورده در وجود آنها نهادینه شده بود.
- جالب اینکه در #پارک_ملی (National Mall) #واشنگتن، در کنار بناهای یادبود #آبراهام_لینکلن، #توماس_جفرسون، #تئودور_روزولت، تندیس مارتین لوتر کینگ را به عنوان یک رهبر مبارز با #تبعیض نژادی در آمریکا را نیز ساخته اند.
مارتین لوتر کینگ همچنین در سال ۱۹۶۳ بهعنوان مرد سال ازسوی مجله تایم برگزیده شد و در سال ۱۹۶۴ بهعنوان جوانترین فرد جایزه صلح #نوبل را دریافت کرد.
#مرد_یخی
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در سفر هفته گذشته به #واشنگتن برای رفتن به #فرودگاه، #تاکسی گرفتم. راننده تاکسی #سیاه_پوست بود.
راننده: برای بازدید به اینجا اومدید؟
- نه برای کار. ولی قبلا شهر را دیده ام. شما چند سال است اینجا هستید؟
- 18 سال.
- چطور شد آمدید اینجا؟
- ازدواج. من اهل #اتیوپی هستم. زنم اهل #آمریکا است و بعد از ازدواج آمدم اینجا.
- همسرتان هم اصالتا اتیوپیایی است؟
- بله.
- بچه هم دارید؟
- دو تا.
- شما اتیوپی هم راننده تاکسی بودید؟
- نه، کارگر یک شرکت صنعتی بودم.
- خب حالا دوست دارید برگردید اتیوپی؟
- آه رفیق... وقتی بیای آمریکا دیگه راه برگشت نداری، چه دوست داشته باشی چه نه. عوض می شی!
- منظورتون چیه؟
- آمریکایی می شی. من 10، 15 سال پیش اینجوری نبودم. اولش خیلی برایم سخت بود ولی بعدش عوض شدم.
- یعنی چه جوری شدید؟
- به این محیط و فرهنگ عادت می کنی. ترجیح می دی زندگیت خصوصی باشه و کمتر می تونی با بقیه زندگی کنی.
- آره؛ #فردگرایی یک تمایز بزرگ بین #فرهنگ آمریکا با کشورهای شرقی است. تا حدی ش هم طبیعی ست. چون کمتر با افراد احساس اشتراک می کنید.
- البته اتیوپی برای من هنوز هم خانه است. وقتی می روم آنجا خیلی خوشحال می شم. اما مردم نمی توننند من رو درک کنند!
- از چه نظر؟
- تجربیاتی که در آمریکا داشتم. من بخشی از زندگی م رو در آمریکا گذروندم که نمی تونم با آنها به اشتراک بذارم. بچه هام هم آنجا احساس جدایی می کنند. چند روز که می مانند خسته می شوند.
- طبیعی ست. دو کشور و فرهنگ متفاوت اند.
- آره، زندگی اینجا مشکلات خاص خودش را دارد. مثلا همین تربیت فرزند. پدر و مادرهای مهاجر اکثرا فرصت کافی برای رسیدن به فرزند ندارند و آفت های فرهنگی در میان فرزندان شون زیاده...
- سوالی می خوام بپرسم که ممکنه کمی غیرمحترمانه باشه!
- بله؟
- شما که سیاه پوست هستید، تا حالا شده در آمریکا احساس #تبعیض کنید؟
- بله مسلمه. بیشتر اوقات این حس رو دارم.
- مثلا چه مواردی؟
- مواردش زیاده. قانونی نیست اما به شکل غیرقانونی اعمال می شه. تفاوت برخوردها رو می توانید تو رفتار آدم ها و نگاه هاشون به خودت ببینی. بدون این که کسی حرفی ازش بزنه در استخدام ها، سرویس دادن به مشتری و سایر امور به طور سیستماتیک این تبعیض اعمال می شه.
احساس کردم کمی خلق راننده تلخ شد و تقریبا رسیده بودیم به مقصد.
به رسم تاکسی سواری در آمریکا، 15 درصد #انعام دادم. این انعام ها حدود نیمی از درآمد راننده تاکسی ها می باشد! چون تقریبا فقط همین مقدار از سهم کرایه تاکسی سهم راننده است و بقیه برای شرکت های تاکسیرانی است.
#حنیف
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در سفر هفته گذشته به #واشنگتن برای رفتن به #فرودگاه، #تاکسی گرفتم. راننده تاکسی #سیاه_پوست بود.
راننده: برای بازدید به اینجا اومدید؟
- نه برای کار. ولی قبلا شهر را دیده ام. شما چند سال است اینجا هستید؟
- 18 سال.
- چطور شد آمدید اینجا؟
- ازدواج. من اهل #اتیوپی هستم. زنم اهل #آمریکا است و بعد از ازدواج آمدم اینجا.
- همسرتان هم اصالتا اتیوپیایی است؟
- بله.
- بچه هم دارید؟
- دو تا.
- شما اتیوپی هم راننده تاکسی بودید؟
- نه، کارگر یک شرکت صنعتی بودم.
- خب حالا دوست دارید برگردید اتیوپی؟
- آه رفیق... وقتی بیای آمریکا دیگه راه برگشت نداری، چه دوست داشته باشی چه نه. عوض می شی!
- منظورتون چیه؟
- آمریکایی می شی. من 10، 15 سال پیش اینجوری نبودم. اولش خیلی برایم سخت بود ولی بعدش عوض شدم.
- یعنی چه جوری شدید؟
- به این محیط و فرهنگ عادت می کنی. ترجیح می دی زندگیت خصوصی باشه و کمتر می تونی با بقیه زندگی کنی.
- آره؛ #فردگرایی یک تمایز بزرگ بین #فرهنگ آمریکا با کشورهای شرقی است. تا حدی ش هم طبیعی ست. چون کمتر با افراد احساس اشتراک می کنید.
- البته اتیوپی برای من هنوز هم خانه است. وقتی می روم آنجا خیلی خوشحال می شم. اما مردم نمی توننند من رو درک کنند!
- از چه نظر؟
- تجربیاتی که در آمریکا داشتم. من بخشی از زندگی م رو در آمریکا گذروندم که نمی تونم با آنها به اشتراک بذارم. بچه هام هم آنجا احساس جدایی می کنند. چند روز که می مانند خسته می شوند.
- طبیعی ست. دو کشور و فرهنگ متفاوت اند.
- آره، زندگی اینجا مشکلات خاص خودش را دارد. مثلا همین تربیت فرزند. پدر و مادرهای مهاجر اکثرا فرصت کافی برای رسیدن به فرزند ندارند و آفت های فرهنگی در میان فرزندان شون زیاده...
- سوالی می خوام بپرسم که ممکنه کمی غیرمحترمانه باشه!
- بله؟
- شما که سیاه پوست هستید، تا حالا شده در آمریکا احساس #تبعیض کنید؟
- بله مسلمه. بیشتر اوقات این حس رو دارم.
- مثلا چه مواردی؟
- مواردش زیاده. قانونی نیست اما به شکل غیرقانونی اعمال می شه. تفاوت برخوردها رو می توانید تو رفتار آدم ها و نگاه هاشون به خودت ببینی. بدون این که کسی حرفی ازش بزنه در استخدام ها، سرویس دادن به مشتری و سایر امور به طور سیستماتیک این تبعیض اعمال می شه.
احساس کردم کمی خلق راننده تلخ شد و تقریبا رسیده بودیم به مقصد.
به رسم تاکسی سواری در آمریکا، 15 درصد #انعام دادم. این انعام ها حدود نیمی از درآمد راننده تاکسی ها می باشد! چون تقریبا فقط همین مقدار از سهم کرایه تاکسی سهم راننده است و بقیه برای شرکت های تاکسیرانی است.
#حنیف
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
امشب مسجد ایرانیان #نیویورک یک سخنران انگلیسیزبان داشت. برای همین، اندک غیرفارسیزبانهایی آمده بودند. موقع شام دو #سیاه_پوست در فاصلهای کمی از من نشسته بودند. یکی جوان و یکی مسن...
سر صحبت را باز کردم: «شما به مسجد الحسینی میروید؟» جوان گفت بیشتر به مسجد الخویی میرود و مرد مسن گفت جاهای مختلف. مرد جوان خیلی کمحرف بود. مرد مسن ادامه داد: «البته خیلی دوست دارم که مسجد جدید راه بیندازیم ولی هنوز پولمان قد نمیدهد. تعداد #شیعیان دارد زیادتر میشود و خیلیها حوصله ندارند آن همه راه را گز کنند و بروند آن سر شهر برای #مسجد. خیلی از #مسلمانان اینجا همه چیز را به عادت گرفتهاند. چرا این جوری نماز میخوانی؟ چون پدرم میخوانده. آخر این هم شد دلیل؟»
چانه گرمی هم دارد. با هیجان صحبت میکند و اگر انگلیسی ندانی، فکر میکنی که دارد برایت رپ میخواند. گردنبند فلزی الله ش هم هی این ور و آن ور میشود: «من نمیفهمم چرا ما مسلمانها طرف مظلوم را نمیگیریم. این همه به سیاهها و #هیسپانیک ها ظلم میشود و مسلمانان ساکتند؟ این قدر گرسنه در شهر میلولد و کسی به فکر نیست. مگر علی طرف مظلوم را نگرفت. ما باید در حمایت شیخ #زکزاکی و محکومیت شهادت شیخ #نمر، پویش بگذاریم برای #تحریم #واردات از #نیجریه و #عربستان به #آمریکا... ما نباید خودمان را دست کم بگیریم. چه معنی دارد مظلوم باشد و ما حمایت نکنیم! چه معنی دارد، فقیر باشد و ما نگران نباشیم؟ مگر علی نبود که وقتی دید فقیری در شهر گدایی میکند اصحاب را بازخواست کرد؟ من هر وقت برای تظاهراتهای اسلامی میروم همه هستند ولی وقتی برای تظاهرات برای حقوق سیاهپوستهایی که دم گلوله #پلیس میروند میروم، دریغ از یک مسلمان. این چه مسلمانی است؟ بعضیهاشان میگویند که اگر این کارها را بکنند، #گرین_کارت شان باطل میشود؟ خب بشود. اگر قرار است به خاطر گرینکارت دینت را بفروشی، برگرد به کشورت! دینت را نفروش...» [خیلی غریب مطالب را به هم ربط میدهد]: «یعنی چه زن مسلمان ما میآید مسجد با حجاب و بیرون میرود بیحجاب؟ آخر این چه دینی است؟ مسخره اش را درآوردهاند. تازگیها خبر از زنی مسلمان بوده که در ملاً عام و با لباس دوتکه و البته با روسری شنا کرده. مسخرهبازی است مگر؟»
از او در مورد راه مناسب کمک به فقرا میپرسم. میگوید: «شک نکن که فقرا به راحتی از خارجیها غذا نمیگیرند. باید چند آمریکایی همراهتان باشد. خود من همیشه همین کار را میکنم. میروم سراغ سیاهپوستهای شهر. باهاشان صحبت میکنم. میدانی که وقتی این استعمارگرها رفتند #آفریقا یک دستشان غذا میدادند و دست دیگرشان #انجیل؟
این ها از این که سیاهان آمریکا دستشان به دهنشان برسد میترسند. من هم میروم در محلههای #مسیحی نشین باهاشون صحبت میکنم. میگویم که از کتاب خودتان ثابت میکنم که #مسیحیت دین کاملی نیست. فرض کنید که #مسیح پسر خداست. پس پسر خدا #سفید است؟ پس سفیدها مقربترند. پس دینتان #نژادپرستی دارد. ناراحت میشوند ولی من کتاب خودشان را بهشان میدهم. میگویم من هم سالها پیش مسیحی بودم. این هم نشان از کتاب خودتان...»
میپرسم حالا این حرفها مؤثر شدهاند؟ میگوید «چرا نشده؟ خدا مرا ببخشد. زمانی که اهل سنت شدم، کلی مسیحی را سنی کردم. میدانم خدا میبخشد مرا. ولی خب ما باید برای ظهور حضرت سرباز جمع کنیم. چه کسی باید سرباز جمع کند؟ وقتی که ۱۹۸۰ شیعه شدم و با #امام_خمینی بیعت کردم از آن روز دیگر همه هم و غمم همین بوده. رفته بودم توی مسجدی که من بودم تنها شیعه و بیست و شش نفر سنی. چند ماه بعد شدیم بیست و چهار شیعه. یعنی فقط دو نفرشان سنی باقی ماندند. دین خدا سرباز میخواهد. نامه #امام_خامنه_ای را چه کسی باید پخش کند؟ من و تو... کس دیگری که نیست.»
از او کارتش را میگیرم و خداحافظی میکنم. نامش کریم است و به قول خودش یک سرباز...
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
امشب مسجد ایرانیان #نیویورک یک سخنران انگلیسیزبان داشت. برای همین، اندک غیرفارسیزبانهایی آمده بودند. موقع شام دو #سیاه_پوست در فاصلهای کمی از من نشسته بودند. یکی جوان و یکی مسن...
سر صحبت را باز کردم: «شما به مسجد الحسینی میروید؟» جوان گفت بیشتر به مسجد الخویی میرود و مرد مسن گفت جاهای مختلف. مرد جوان خیلی کمحرف بود. مرد مسن ادامه داد: «البته خیلی دوست دارم که مسجد جدید راه بیندازیم ولی هنوز پولمان قد نمیدهد. تعداد #شیعیان دارد زیادتر میشود و خیلیها حوصله ندارند آن همه راه را گز کنند و بروند آن سر شهر برای #مسجد. خیلی از #مسلمانان اینجا همه چیز را به عادت گرفتهاند. چرا این جوری نماز میخوانی؟ چون پدرم میخوانده. آخر این هم شد دلیل؟»
چانه گرمی هم دارد. با هیجان صحبت میکند و اگر انگلیسی ندانی، فکر میکنی که دارد برایت رپ میخواند. گردنبند فلزی الله ش هم هی این ور و آن ور میشود: «من نمیفهمم چرا ما مسلمانها طرف مظلوم را نمیگیریم. این همه به سیاهها و #هیسپانیک ها ظلم میشود و مسلمانان ساکتند؟ این قدر گرسنه در شهر میلولد و کسی به فکر نیست. مگر علی طرف مظلوم را نگرفت. ما باید در حمایت شیخ #زکزاکی و محکومیت شهادت شیخ #نمر، پویش بگذاریم برای #تحریم #واردات از #نیجریه و #عربستان به #آمریکا... ما نباید خودمان را دست کم بگیریم. چه معنی دارد مظلوم باشد و ما حمایت نکنیم! چه معنی دارد، فقیر باشد و ما نگران نباشیم؟ مگر علی نبود که وقتی دید فقیری در شهر گدایی میکند اصحاب را بازخواست کرد؟ من هر وقت برای تظاهراتهای اسلامی میروم همه هستند ولی وقتی برای تظاهرات برای حقوق سیاهپوستهایی که دم گلوله #پلیس میروند میروم، دریغ از یک مسلمان. این چه مسلمانی است؟ بعضیهاشان میگویند که اگر این کارها را بکنند، #گرین_کارت شان باطل میشود؟ خب بشود. اگر قرار است به خاطر گرینکارت دینت را بفروشی، برگرد به کشورت! دینت را نفروش...» [خیلی غریب مطالب را به هم ربط میدهد]: «یعنی چه زن مسلمان ما میآید مسجد با حجاب و بیرون میرود بیحجاب؟ آخر این چه دینی است؟ مسخره اش را درآوردهاند. تازگیها خبر از زنی مسلمان بوده که در ملاً عام و با لباس دوتکه و البته با روسری شنا کرده. مسخرهبازی است مگر؟»
از او در مورد راه مناسب کمک به فقرا میپرسم. میگوید: «شک نکن که فقرا به راحتی از خارجیها غذا نمیگیرند. باید چند آمریکایی همراهتان باشد. خود من همیشه همین کار را میکنم. میروم سراغ سیاهپوستهای شهر. باهاشان صحبت میکنم. میدانی که وقتی این استعمارگرها رفتند #آفریقا یک دستشان غذا میدادند و دست دیگرشان #انجیل؟
این ها از این که سیاهان آمریکا دستشان به دهنشان برسد میترسند. من هم میروم در محلههای #مسیحی نشین باهاشون صحبت میکنم. میگویم که از کتاب خودتان ثابت میکنم که #مسیحیت دین کاملی نیست. فرض کنید که #مسیح پسر خداست. پس پسر خدا #سفید است؟ پس سفیدها مقربترند. پس دینتان #نژادپرستی دارد. ناراحت میشوند ولی من کتاب خودشان را بهشان میدهم. میگویم من هم سالها پیش مسیحی بودم. این هم نشان از کتاب خودتان...»
میپرسم حالا این حرفها مؤثر شدهاند؟ میگوید «چرا نشده؟ خدا مرا ببخشد. زمانی که اهل سنت شدم، کلی مسیحی را سنی کردم. میدانم خدا میبخشد مرا. ولی خب ما باید برای ظهور حضرت سرباز جمع کنیم. چه کسی باید سرباز جمع کند؟ وقتی که ۱۹۸۰ شیعه شدم و با #امام_خمینی بیعت کردم از آن روز دیگر همه هم و غمم همین بوده. رفته بودم توی مسجدی که من بودم تنها شیعه و بیست و شش نفر سنی. چند ماه بعد شدیم بیست و چهار شیعه. یعنی فقط دو نفرشان سنی باقی ماندند. دین خدا سرباز میخواهد. نامه #امام_خامنه_ای را چه کسی باید پخش کند؟ من و تو... کس دیگری که نیست.»
از او کارتش را میگیرم و خداحافظی میکنم. نامش کریم است و به قول خودش یک سرباز...
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
فرهنگ سلاح در آمریکا
#بخش #اول
مالکیت #سلاح در #آمریکا یک سنت قدیمی است، سنتی که به اندازه تاریخ این کشور قدمت دارد. بحث درباره محدود کردن این سنت هم همواره از جنجالی ترین موضوعهای اختلاف برانگیز بوده است.
بعد از #جنگ #استقلال در برابر #بریتانیا حق حمل #اسلحه به شهروندان آمریکا داده شد که ایالت های مختلف قوانین متفاوتی نسبت به این موضوع دارند و دولت فدرال قوانین خاصی را برای مالکیت اسلحه وضع کردهاست.
متمم دوم #قانون_اساسی ایالات متحده مربوط به آزادی اسلحه است که این قانون جزو حقوق شهروندی آمریکا محسوب میگردد. استدلال موسسان ایالات متحده در آن زمان برای آزادی اسلحه حفاظت از آزادیهای فردی بوده است.
در اصل برای جلوگیری از خودکامگی #حکومت این حق به شهروندان داده شد و موسسان ایالات متحده این اختیار را به مردم دادند تا با ایجاد گروههای شبه نظامی برای مقابله با خودکامگی احتمالی زمامداران و جلوگیری از ایجاد #استبداد در این کشور بتوانند عکسالعمل نشان دهند. هنوز هم با همین استدلال این قانون برقرار است. البته ظاهر قشنگی دارد و الا دولت آمریکا اعتراضات ساده جنبش 99 % را تحمل نکرد؛ چه برسد به اینکه اگر این جنبش در مخالفت با حکومت از سلاح استفاده می کرد!
در آمریکا طبق آمارهای سال ۲۰۱۲ حدود ۲۷۰ میلیون اسلحه شخصی در اختیار مردم قرار داشته که قوانین نیمی از ایالات به افراد اجازه حمل آنها را در فضای عمومی می دهد. در آن سال هر روز به طور متوسط ۳۲ نفر در آمریکا به علت شلیک گلوله کشته شدند و بیشتر سلاحهای به کار گرفته شده، به طور قانونی تهیه شدهاند.
این آمار در سال 2015 به 300 میلیون اسلحه رسیده است. در این سال هم 13286 نفر با سلاح گرم کشته و 26819 نفر مجروح شده اند.
برای خرید اسلحه فقط کافی است به یک فروشگاه مراجعه کنید و در عرض چند دقیقه اسلحه مورد نظر را انتخاب و خریداری نمایید و شرایط اولیه آن چک سابقه متقاضی می باشد یعنی شما باید صلاحیت حمل اسلحه راداشته باشید، هیچ خلافی نکرده باشید و پرونده خشونت نداشته باشید. در بعضی ایالت ها مثل #کالیفرنیا شما اسلحه خود را می خرید، اما بعد از ده روز تحویل شما می دهند؛ دلیلش این است که اگر شما از روی عصبانیت و یا درگیری با شخصی برای خرید اسلحه رفته باشید سلاح در آن لحظه در اختیار شما قرار نگیرد تا عصبانیت شما فروکش کند تا از روی عصبانیت برای خود و دیگران مشکل ساز نشوید .این قانون در #تگزاس یک روز است و هر ایالتی قانون مخصوص به خودش را دارد.
برای حمل اسلحه باز هم قوانین در ایالات مختلف متفاوت می باشد؛ اما در بیشتر ایالات این قانون وجود دارد که شما باید گواهی استفاده آن را داشته باشید. یعنی یک کلاس باید گذرانده باشید تا نحوه استفاده آن را بدانید.
در سال ۱۹۹۴ قانون فدرال ممنوعیت سلاح های تهاجمی تصویب شد که در آن مالکیت سلاح های نیمه خودکار با ظرفیت خشاب بیشتر از ۱۰ گلوله را محدود می شد. اما این قانون در سال ۲۰۰۴ تمدید نشد و منقضی گشت!
طبق بررسيهای انجام شده، در ايالاتی كه قانون آنها در مورد اسلحه ضعيف ميباشد، دو برابر ايالاتي كه قانونی قوي دارند ابراز خشونت با اسلحه وجود دارد.
نکته قابل تامل این است که با این اوضاع و آمار فاجعه آمیز تیراندازی و کشتار در آمریکا تقریبا اکثر مردم این کشور موافق قانون آزادی سلاح می باشند. برخی از طرفداران مالکیت اسلحه از این امر به عنوان حق ذاتی یاد کرده و آن را بخشی اساسی از تاریخ و میراث آمریکا میخوانند.
سلاح با فرهنگ آمریکایی عجین شده و با تاریخ آمریکا درهم تنیده است. چون در سالهای اولیه در جامعه تازه تاسیس آمریکا ناامنی شدیدی حکمفرما بوده و به علت جنگهای داخلی و حوادث اجتماعی و سیاسی مانند #تبعیضهای گسترده و سیستماتیک علیه #سیاه_پوست ها، داشتن سلاح ضرورتی اجتناب ناپذیر بود. در حقیقت #تبعیض و تنش به علت بیثباتی، حمل سلاح را در آمریکا ضروری میکرد. دفاع از زمینهای کشاورزی که در بیشتر مواقع با جنگهای وحشیانه و به عنوان غنایم جنگی در دست صاحبان آن میافتاد نیز ضرورتی دیگر برای این موضوع بود. در واقع اسلحه به عنوان یک ضرورت برای بقا تبديل شده بود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
فرهنگ سلاح در آمریکا
#بخش #اول
مالکیت #سلاح در #آمریکا یک سنت قدیمی است، سنتی که به اندازه تاریخ این کشور قدمت دارد. بحث درباره محدود کردن این سنت هم همواره از جنجالی ترین موضوعهای اختلاف برانگیز بوده است.
بعد از #جنگ #استقلال در برابر #بریتانیا حق حمل #اسلحه به شهروندان آمریکا داده شد که ایالت های مختلف قوانین متفاوتی نسبت به این موضوع دارند و دولت فدرال قوانین خاصی را برای مالکیت اسلحه وضع کردهاست.
متمم دوم #قانون_اساسی ایالات متحده مربوط به آزادی اسلحه است که این قانون جزو حقوق شهروندی آمریکا محسوب میگردد. استدلال موسسان ایالات متحده در آن زمان برای آزادی اسلحه حفاظت از آزادیهای فردی بوده است.
در اصل برای جلوگیری از خودکامگی #حکومت این حق به شهروندان داده شد و موسسان ایالات متحده این اختیار را به مردم دادند تا با ایجاد گروههای شبه نظامی برای مقابله با خودکامگی احتمالی زمامداران و جلوگیری از ایجاد #استبداد در این کشور بتوانند عکسالعمل نشان دهند. هنوز هم با همین استدلال این قانون برقرار است. البته ظاهر قشنگی دارد و الا دولت آمریکا اعتراضات ساده جنبش 99 % را تحمل نکرد؛ چه برسد به اینکه اگر این جنبش در مخالفت با حکومت از سلاح استفاده می کرد!
در آمریکا طبق آمارهای سال ۲۰۱۲ حدود ۲۷۰ میلیون اسلحه شخصی در اختیار مردم قرار داشته که قوانین نیمی از ایالات به افراد اجازه حمل آنها را در فضای عمومی می دهد. در آن سال هر روز به طور متوسط ۳۲ نفر در آمریکا به علت شلیک گلوله کشته شدند و بیشتر سلاحهای به کار گرفته شده، به طور قانونی تهیه شدهاند.
این آمار در سال 2015 به 300 میلیون اسلحه رسیده است. در این سال هم 13286 نفر با سلاح گرم کشته و 26819 نفر مجروح شده اند.
برای خرید اسلحه فقط کافی است به یک فروشگاه مراجعه کنید و در عرض چند دقیقه اسلحه مورد نظر را انتخاب و خریداری نمایید و شرایط اولیه آن چک سابقه متقاضی می باشد یعنی شما باید صلاحیت حمل اسلحه راداشته باشید، هیچ خلافی نکرده باشید و پرونده خشونت نداشته باشید. در بعضی ایالت ها مثل #کالیفرنیا شما اسلحه خود را می خرید، اما بعد از ده روز تحویل شما می دهند؛ دلیلش این است که اگر شما از روی عصبانیت و یا درگیری با شخصی برای خرید اسلحه رفته باشید سلاح در آن لحظه در اختیار شما قرار نگیرد تا عصبانیت شما فروکش کند تا از روی عصبانیت برای خود و دیگران مشکل ساز نشوید .این قانون در #تگزاس یک روز است و هر ایالتی قانون مخصوص به خودش را دارد.
برای حمل اسلحه باز هم قوانین در ایالات مختلف متفاوت می باشد؛ اما در بیشتر ایالات این قانون وجود دارد که شما باید گواهی استفاده آن را داشته باشید. یعنی یک کلاس باید گذرانده باشید تا نحوه استفاده آن را بدانید.
در سال ۱۹۹۴ قانون فدرال ممنوعیت سلاح های تهاجمی تصویب شد که در آن مالکیت سلاح های نیمه خودکار با ظرفیت خشاب بیشتر از ۱۰ گلوله را محدود می شد. اما این قانون در سال ۲۰۰۴ تمدید نشد و منقضی گشت!
طبق بررسيهای انجام شده، در ايالاتی كه قانون آنها در مورد اسلحه ضعيف ميباشد، دو برابر ايالاتي كه قانونی قوي دارند ابراز خشونت با اسلحه وجود دارد.
نکته قابل تامل این است که با این اوضاع و آمار فاجعه آمیز تیراندازی و کشتار در آمریکا تقریبا اکثر مردم این کشور موافق قانون آزادی سلاح می باشند. برخی از طرفداران مالکیت اسلحه از این امر به عنوان حق ذاتی یاد کرده و آن را بخشی اساسی از تاریخ و میراث آمریکا میخوانند.
سلاح با فرهنگ آمریکایی عجین شده و با تاریخ آمریکا درهم تنیده است. چون در سالهای اولیه در جامعه تازه تاسیس آمریکا ناامنی شدیدی حکمفرما بوده و به علت جنگهای داخلی و حوادث اجتماعی و سیاسی مانند #تبعیضهای گسترده و سیستماتیک علیه #سیاه_پوست ها، داشتن سلاح ضرورتی اجتناب ناپذیر بود. در حقیقت #تبعیض و تنش به علت بیثباتی، حمل سلاح را در آمریکا ضروری میکرد. دفاع از زمینهای کشاورزی که در بیشتر مواقع با جنگهای وحشیانه و به عنوان غنایم جنگی در دست صاحبان آن میافتاد نیز ضرورتی دیگر برای این موضوع بود. در واقع اسلحه به عنوان یک ضرورت برای بقا تبديل شده بود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
شرکتی که این بار در آن مشغول به کار شده بودم، روز به روز بزرگتر میشد. هر روز یک شرکت کانادایی بزرگ یا کوچک رو میبلعید و بر تعداد کارکنان و ابعاد آن افزوده میشد.
رییس مستقیم من وسواسهای خاصی داشت، به خصوص در زمینه پاسداری از زبان #انگلیسی. به دلیل وسواس رییس در زبان انگلیسی، من هم که حتی در #فارسینویسی وسواسهایم زیاد بود، حساستر شده بودم و هر مطلبی را که مینوشتم، بارها و بارها مرور میکردم که مبادا او بتواند یا بخواهد متن مرا ویرایش کند. نمره مهارت نوشتنم در آزمون آیلتس (IELTS) هشت شده بود و حسابی به آن مفتخر بودم. ولی شاید درست به دلیل همین افتخار زیادی، سروکارم با آن رییس وسواسی افتاده بود.
در گزارشنویسی زمان و وسواس بیشتری به خرج میدادم. البته چون در سطح سینیور استخدام شده بودم، اضافه کاری به من تعلق نمیگرفت و به همین دلیل فرقی نمیکرد که در خانه و روز تعطیل هم کار کنم یا زمان کارم محدود به همان ساعات کاری رسمی هفته باشد. از آنجا که پتانسیل زیاد کارکردن و زیاد سر کار ماندن داشتم، گیر رییسی افتاده بودم که او هم بر خلاف سایر مدیران شرکت، زودتر از همه میآمد و دیرتر از همه میرفت.
قاعدتا من هم تنها کسی بودم که او را همراهی میکردم. باز هم به دلیل رانندگی نکردن و ماشین نداشتن، گاهی رییس مرا تا بخشی از مسیر میرساند. رییس جدید، یک کانادایی خیلی مودب و جنتلمن بود، ولی مانند رییس قبلیام که یک خانم ایتالیاییالاصل بود، خوش مشرب و معاشرتی نبود. گاهی در طول مسیر ساکت بود و من که از سکوت بیش از حد فضا ناراحت بودم، هر از چند گاهی حرفی در مورد آب و هوا یا پیشرفت پروژه یا جلسه همان روز میزدم و او شاید مجبور میشد که در پاسخ به من سخنی بگوید و یکی دو جملهای پرتاب کند.
به هر حال، از داشتن من خوشحال بود و مرا به همه مدیران، دفاتر و ساختمانهای شرکت، که دیگر در همه جای #کانادا، از جمله میسیسیگا (دفتر خودمان)، #مارکام (Markham)، #اتاوا (Ottawa)، و حتی #ونکوور (Vancouver) گسترده شده بود، پز میداد و گاهی به آنها تعارف هم میکرد که اگر نیاز دارند بروم و مثلا کار مدلسازی شان را برایشان انجام دهم.
با هم کنار آمده بودیم تا اینکه یک مهندس #سیاه_پوست اهل #آمریکا با سابقه کاری حدود نصف سابقه من، به ما پیوست. فهمیدم او را برای مدیریت پروژهای که من در آن به عنوان شخص کلیدی کار میکردم، در نظر گرفتهاند. خوشحال نشدم. این مسایل همیشه برایم مهم بود، چه برسد به این که بدانم به دلیل کانادایی و آمریکایی نبودنم، از آنچه که حق خود میدانم، محروم شوم!
گزارشها را من مینوشتم، پرزنتیشنها را من آماده میکردم، کار فنی و تحلیلی را من انجام میدادم، دو سه تا جلسه آموزشی در زمینه تخصصی خود برگزار کرده بودم، حتی برخی از اشکالات تخصصی و نرمافزاری کارشناسان دفاتر دیگر را هم برطرف میکردم، ولی مدیریت پروژه از من دریغ شده بود!
اینها نقطه آغاز فهم این مطلب بود که در کانادا به عنوان یک #مهاجرِ متخصص استخدام شدهام نه به عنوان یک متخصصِ مهاجر...
#روزگارنوشت
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
شرکتی که این بار در آن مشغول به کار شده بودم، روز به روز بزرگتر میشد. هر روز یک شرکت کانادایی بزرگ یا کوچک رو میبلعید و بر تعداد کارکنان و ابعاد آن افزوده میشد.
رییس مستقیم من وسواسهای خاصی داشت، به خصوص در زمینه پاسداری از زبان #انگلیسی. به دلیل وسواس رییس در زبان انگلیسی، من هم که حتی در #فارسینویسی وسواسهایم زیاد بود، حساستر شده بودم و هر مطلبی را که مینوشتم، بارها و بارها مرور میکردم که مبادا او بتواند یا بخواهد متن مرا ویرایش کند. نمره مهارت نوشتنم در آزمون آیلتس (IELTS) هشت شده بود و حسابی به آن مفتخر بودم. ولی شاید درست به دلیل همین افتخار زیادی، سروکارم با آن رییس وسواسی افتاده بود.
در گزارشنویسی زمان و وسواس بیشتری به خرج میدادم. البته چون در سطح سینیور استخدام شده بودم، اضافه کاری به من تعلق نمیگرفت و به همین دلیل فرقی نمیکرد که در خانه و روز تعطیل هم کار کنم یا زمان کارم محدود به همان ساعات کاری رسمی هفته باشد. از آنجا که پتانسیل زیاد کارکردن و زیاد سر کار ماندن داشتم، گیر رییسی افتاده بودم که او هم بر خلاف سایر مدیران شرکت، زودتر از همه میآمد و دیرتر از همه میرفت.
قاعدتا من هم تنها کسی بودم که او را همراهی میکردم. باز هم به دلیل رانندگی نکردن و ماشین نداشتن، گاهی رییس مرا تا بخشی از مسیر میرساند. رییس جدید، یک کانادایی خیلی مودب و جنتلمن بود، ولی مانند رییس قبلیام که یک خانم ایتالیاییالاصل بود، خوش مشرب و معاشرتی نبود. گاهی در طول مسیر ساکت بود و من که از سکوت بیش از حد فضا ناراحت بودم، هر از چند گاهی حرفی در مورد آب و هوا یا پیشرفت پروژه یا جلسه همان روز میزدم و او شاید مجبور میشد که در پاسخ به من سخنی بگوید و یکی دو جملهای پرتاب کند.
به هر حال، از داشتن من خوشحال بود و مرا به همه مدیران، دفاتر و ساختمانهای شرکت، که دیگر در همه جای #کانادا، از جمله میسیسیگا (دفتر خودمان)، #مارکام (Markham)، #اتاوا (Ottawa)، و حتی #ونکوور (Vancouver) گسترده شده بود، پز میداد و گاهی به آنها تعارف هم میکرد که اگر نیاز دارند بروم و مثلا کار مدلسازی شان را برایشان انجام دهم.
با هم کنار آمده بودیم تا اینکه یک مهندس #سیاه_پوست اهل #آمریکا با سابقه کاری حدود نصف سابقه من، به ما پیوست. فهمیدم او را برای مدیریت پروژهای که من در آن به عنوان شخص کلیدی کار میکردم، در نظر گرفتهاند. خوشحال نشدم. این مسایل همیشه برایم مهم بود، چه برسد به این که بدانم به دلیل کانادایی و آمریکایی نبودنم، از آنچه که حق خود میدانم، محروم شوم!
گزارشها را من مینوشتم، پرزنتیشنها را من آماده میکردم، کار فنی و تحلیلی را من انجام میدادم، دو سه تا جلسه آموزشی در زمینه تخصصی خود برگزار کرده بودم، حتی برخی از اشکالات تخصصی و نرمافزاری کارشناسان دفاتر دیگر را هم برطرف میکردم، ولی مدیریت پروژه از من دریغ شده بود!
اینها نقطه آغاز فهم این مطلب بود که در کانادا به عنوان یک #مهاجرِ متخصص استخدام شدهام نه به عنوان یک متخصصِ مهاجر...
#روزگارنوشت
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
Forwarded from فرنگ نوشت
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نحوه عملکرد #پلیس و ترس مردم از آن از نکات قابل تامل در #آمریکا ست. چند وقت پیش با یکی از دوستان م سوار ماشین ش بودیم. در مسیر مشغول گپ و گفت بودیم که ناگهان سرعتش را کم کرد و مدام از آینه های مختلف ماشین عقب را نگاه می کرد. پس از چند بار پرسش من که چه شد چرا اینطوری می کنی نچ نچ کنان گفت حواسم نبود چراغ قرمز را رد کردیم! و کماکان بر می گشت عقب را نگاه می کرد...
جالب اینکه پلیس آمریکا خیلی جدی و رسمی برای گرفتن متخلفان پنهان می شود. مثلا برای گرفتن افرادی که ممکن است از چراغ قرمز عبور کنند یک گوشه ای پنهان می شوند. این یک شگرد فردی نیست بلکه چیزی است که علنی انجام می شود و همه می دانند.
دوستم بعد از چند دقیقه ای به حالت عادی برگشت و گفت شانس آوردیم و الا الان روی زمین دراز کشیده بودیم!
باید بدانید اگر پلیس به شما ایست داد که کنار بایستید باید ماشین را نگه دارید و بدون حرکت سر جای تان بنشینید و دو دست خود را روی فرمان بگذارید... طوری که از افسر پلیس بتواند دو دست شما را روی فرمان ببینند. هیچ حرکت اضافه ای هم نباید سر بزند چون پلیس اجازه شلیک هم دارد. مثلا اگر پلیس از شما مدارک تان را درخواست کرد حق ندارید همین طوری دست تان را سمت داشبرد یا هرجای دیگر ماشین ببرید! اول باید اجازه بگیرید و توضیح بدهید که مثلا مدارک در داشبرد ماشین است؛ بردارم؟ چون او با این فکر که شما می خواهید اسلحه دربیاورید و به سمت او شلیک کنید اجازه دارد از خود و همکاران ش دفاع کند. البته اینکه در این کشور چنین اجازه هایی به افسران پلیس داده شده است منطق خودش را دارد! وقتی حمل اسلحه آزاد است کافی است طرف مقداری الکل هم مصرف کرده باشد و از سر مستی از چراغ قرمز هم رد شده باشد. حالا که گیر پلیس افتاده... . حالا پلیس ها از کجا بدانند این طرف که از چراغ قرمز رد شده مست است یا نیست! اسلحه دارد یا ندارد! الان می خواهد از داشبرد اسلحه بردارد شلیک کند و فرار کند یا می خواهد مثل پسر خوب مدارک ش را تحویل بدهد... پلیس ها که جان شان را از سر راه نیاورده اند... و به همین خاطر چنین مجوزهایی برای دفاع از خود دارند!
در طول سال 2015 میلادی، 1199 نفر در ایالات متحده آمریکا توسط پلیس این کشور کشته شده اند!
سایتی تحت عنوان کشته شدگان توسط پلیس (killedbypolice.net) به طور غیر رسمی اسامی کشته شدگان را به همراه اسناد و اطلاعات موجود درباره هر یک را به طور روزانه جمع آوری کرده است. این آمار کشته شدگانی است که توسط رسانه های مختلف اعم از محلی یا... منتشر شده است. آمار سال 2014، 1100 نفر است.
منابع خبری دیگر و ظاهرا معتبرتر تعداد کشته شدگان سال 2015 را 1134 اعلام کرده اند.
theguardian.com/us-news/ng-interactive/2015/jun/01/the-counted-police-killings-us-database
مساله دیگر اینکه بین کشته شدگان، درصد #سیاه_پوست ها بسیار بالاتر از #سفیدپوست ها (نسبت به جمعیتی که دارند) است.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نحوه عملکرد #پلیس و ترس مردم از آن از نکات قابل تامل در #آمریکا ست. چند وقت پیش با یکی از دوستان م سوار ماشین ش بودیم. در مسیر مشغول گپ و گفت بودیم که ناگهان سرعتش را کم کرد و مدام از آینه های مختلف ماشین عقب را نگاه می کرد. پس از چند بار پرسش من که چه شد چرا اینطوری می کنی نچ نچ کنان گفت حواسم نبود چراغ قرمز را رد کردیم! و کماکان بر می گشت عقب را نگاه می کرد...
جالب اینکه پلیس آمریکا خیلی جدی و رسمی برای گرفتن متخلفان پنهان می شود. مثلا برای گرفتن افرادی که ممکن است از چراغ قرمز عبور کنند یک گوشه ای پنهان می شوند. این یک شگرد فردی نیست بلکه چیزی است که علنی انجام می شود و همه می دانند.
دوستم بعد از چند دقیقه ای به حالت عادی برگشت و گفت شانس آوردیم و الا الان روی زمین دراز کشیده بودیم!
باید بدانید اگر پلیس به شما ایست داد که کنار بایستید باید ماشین را نگه دارید و بدون حرکت سر جای تان بنشینید و دو دست خود را روی فرمان بگذارید... طوری که از افسر پلیس بتواند دو دست شما را روی فرمان ببینند. هیچ حرکت اضافه ای هم نباید سر بزند چون پلیس اجازه شلیک هم دارد. مثلا اگر پلیس از شما مدارک تان را درخواست کرد حق ندارید همین طوری دست تان را سمت داشبرد یا هرجای دیگر ماشین ببرید! اول باید اجازه بگیرید و توضیح بدهید که مثلا مدارک در داشبرد ماشین است؛ بردارم؟ چون او با این فکر که شما می خواهید اسلحه دربیاورید و به سمت او شلیک کنید اجازه دارد از خود و همکاران ش دفاع کند. البته اینکه در این کشور چنین اجازه هایی به افسران پلیس داده شده است منطق خودش را دارد! وقتی حمل اسلحه آزاد است کافی است طرف مقداری الکل هم مصرف کرده باشد و از سر مستی از چراغ قرمز هم رد شده باشد. حالا که گیر پلیس افتاده... . حالا پلیس ها از کجا بدانند این طرف که از چراغ قرمز رد شده مست است یا نیست! اسلحه دارد یا ندارد! الان می خواهد از داشبرد اسلحه بردارد شلیک کند و فرار کند یا می خواهد مثل پسر خوب مدارک ش را تحویل بدهد... پلیس ها که جان شان را از سر راه نیاورده اند... و به همین خاطر چنین مجوزهایی برای دفاع از خود دارند!
در طول سال 2015 میلادی، 1199 نفر در ایالات متحده آمریکا توسط پلیس این کشور کشته شده اند!
سایتی تحت عنوان کشته شدگان توسط پلیس (killedbypolice.net) به طور غیر رسمی اسامی کشته شدگان را به همراه اسناد و اطلاعات موجود درباره هر یک را به طور روزانه جمع آوری کرده است. این آمار کشته شدگانی است که توسط رسانه های مختلف اعم از محلی یا... منتشر شده است. آمار سال 2014، 1100 نفر است.
منابع خبری دیگر و ظاهرا معتبرتر تعداد کشته شدگان سال 2015 را 1134 اعلام کرده اند.
theguardian.com/us-news/ng-interactive/2015/jun/01/the-counted-police-killings-us-database
مساله دیگر اینکه بین کشته شدگان، درصد #سیاه_پوست ها بسیار بالاتر از #سفیدپوست ها (نسبت به جمعیتی که دارند) است.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#هیلاری_کلینتون:
مشکلاتی در کشور ما وجود دارد؛ خشونت و نفرت بسیار زیاد، کشتار بی رحمانه...
بر اساس شواهد #سیاه_پوست ها نسبت به سایرین بالاترین احتمال کشته شدن در حوادث پلیسی را دارند.
@farang_nevesht
مشکلاتی در کشور ما وجود دارد؛ خشونت و نفرت بسیار زیاد، کشتار بی رحمانه...
بر اساس شواهد #سیاه_پوست ها نسبت به سایرین بالاترین احتمال کشته شدن در حوادث پلیسی را دارند.
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
#پرچم نیم سوخته #آمریکا در #فرگوسن (Ferguson) در ایالت #میزوری (Missouri) آمریکا
در سالگرد کشته شدن #مایکل_براون (Michael Brown) #سیاه_پوست به دست یک #پلیس #سفید_پوست
@farang_nevesht
#پرچم نیم سوخته #آمریکا در #فرگوسن (Ferguson) در ایالت #میزوری (Missouri) آمریکا
در سالگرد کشته شدن #مایکل_براون (Michael Brown) #سیاه_پوست به دست یک #پلیس #سفید_پوست
@farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: کلیپ Stand for Charlotte
اعتراض به کشتار #سیاه_پوست ها توسط #پلیس #آمریکا در شهر #شارلوت؛
ایالت #کارولینای_شمالی
@farang_nevesht
ببینید: کلیپ Stand for Charlotte
اعتراض به کشتار #سیاه_پوست ها توسط #پلیس #آمریکا در شهر #شارلوت؛
ایالت #کارولینای_شمالی
@farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: گزارش #گاردین از
اعتراضات به کشتار #سیاه_پوست ها توسط #پلیس #آمریکا در شهر #شارلوت؛
ایالت #کارولینای_شمالی
@farang_nevesht
ببینید: گزارش #گاردین از
اعتراضات به کشتار #سیاه_پوست ها توسط #پلیس #آمریکا در شهر #شارلوت؛
ایالت #کارولینای_شمالی
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
مدتی قبل مهمان یکی از دوستان ایرانی بودیم. بعد از مهمانی چون ماشین نداریم، دوستم با ماشین خودش ما را تا منزل رساند.
در مسیر سر یک چهارراه می خواست سمت راست بپیچد. اما چون چراغ روبرو قرمز بود پشت چهارراه توقف کرد. بعضی از چهارراه علامتی وجود دارد که نشان دهنده ممنوعیت گردش به راست زمان قرمز بودن چراغ روبرو ست. این چهارراه هم آن علامت را داشت.
چند لحظه مانده بود چراغ سبز شود که راه افتاد و پیچید در خیابان سمت راستی! پیچیدن همانا و ماشین #پلیس آژیر کشون پشت سرمون همانا! زد بغل و طبق قانون همه در ماشین سر جامون نشستیم. راننده باید دست هایش را روی فرمان بگذارد و بدون حرکت بنشیند تا افسر پلیس بیاید!
یک افسر #سیاه_پوست قدبلند آمد کنار ماشین با دوستم صحبت کرد. بعد از اینکه مطمئن شد حالش روبراه است و الکل یا مواد مخدر مصرف نکرده، مدارک ماشین و گواهینامه را خواست. دوستم که گواهینامه اش را همراه نداشت به پلیس گفت گواهینامه را در خانه جا گذاشتم ولی شماره اش را دارم. پلیس هم گفت شماره ش را بده! شماره گواهینامه را روی تکه کاغذی نوشت و تحویل افسر داد. پلیس شماره را در سیستم چک کرد و صحت آن را تایید کرد.
چون اولین خلاف دوستم بود جریمه نکرد و فقط تذکر جدی داد که دیگه تکرار نکن و الا دفعه بعد برخورد ما متفاوت خواهد بود.
#آمریکا
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
مدتی قبل مهمان یکی از دوستان ایرانی بودیم. بعد از مهمانی چون ماشین نداریم، دوستم با ماشین خودش ما را تا منزل رساند.
در مسیر سر یک چهارراه می خواست سمت راست بپیچد. اما چون چراغ روبرو قرمز بود پشت چهارراه توقف کرد. بعضی از چهارراه علامتی وجود دارد که نشان دهنده ممنوعیت گردش به راست زمان قرمز بودن چراغ روبرو ست. این چهارراه هم آن علامت را داشت.
چند لحظه مانده بود چراغ سبز شود که راه افتاد و پیچید در خیابان سمت راستی! پیچیدن همانا و ماشین #پلیس آژیر کشون پشت سرمون همانا! زد بغل و طبق قانون همه در ماشین سر جامون نشستیم. راننده باید دست هایش را روی فرمان بگذارد و بدون حرکت بنشیند تا افسر پلیس بیاید!
یک افسر #سیاه_پوست قدبلند آمد کنار ماشین با دوستم صحبت کرد. بعد از اینکه مطمئن شد حالش روبراه است و الکل یا مواد مخدر مصرف نکرده، مدارک ماشین و گواهینامه را خواست. دوستم که گواهینامه اش را همراه نداشت به پلیس گفت گواهینامه را در خانه جا گذاشتم ولی شماره اش را دارم. پلیس هم گفت شماره ش را بده! شماره گواهینامه را روی تکه کاغذی نوشت و تحویل افسر داد. پلیس شماره را در سیستم چک کرد و صحت آن را تایید کرد.
چون اولین خلاف دوستم بود جریمه نکرد و فقط تذکر جدی داد که دیگه تکرار نکن و الا دفعه بعد برخورد ما متفاوت خواهد بود.
#آمریکا
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
امروز داشتم با اوبر (Uber) می آمدم منزل. راننده یک خانم #سیاه_پوست حدود 40 سال بود.
در این مواقع دوست دارم سر صحبت را باز کنم و با راننده صحبت کنم. مثل #ایران، #تاکسی بهترین کلاس جامعه شناسی است! با این تفاوت که در اوبر با تنوع بیشتری از راننده ها مواجه هستید و حتی ممکن است یک معلم راننده شما باشد. سعی می کنم خلاصه ای از گفتگو را بیاورم. اسم راننده، ماریون بود.
- معمولا همیشه شب ها رانندگی می کنید؟
ماریون: نه، کاملا بستگی به این دارد که حالش را داشته باشم.
- از اوبر راضی هستید؟
ماریون: به عنوان یک کار جانبی بله، اما به عنوان یک شغل مناسب نیست. حقوق من در شغل اصلیم به صورت ساعتی که حساب کنیم دو برابر اوبر است. اما خوبی اوبر این است که ساعت کار دست خودت است. به عنوان یک منبع پس انداز مقطعی خوب است. مثلا نزدیک کریسمس خرج ها بالا می رود و با اوبر می شود پس انداز کرد تا #تعطیلات را جای بهتری #سفر رفت.
- به نظرت برای زندگی تو فرقی می کند #کلینتون رییس جمهور شود یا #ترامپ؟
ماریون: من فکر می کنم کلینتون خیلی بهتر است. ترامپ انسان متعادلی نیست و ممکن است وارد جنگ و بمباران مردم کشورهای دیگر شود.
- اینها مربوط به سیاست خارجی #آمریکا است اما به صورت مشخص سوالم این است که از نظر اقتصادی برای طبقه متوسط تفاوت می کند؟
ماریون: باز به نظر من کلینتون بهتر است. ترامپ از طبقه ثروتمند است و اصلا نمی تواند مشکلات طبقه ما را درک کند. کلینتون حداقل متوجه می شود. اما برای من مهمتر از این مسائل، سیاست خارجی است. من نمی خواهم کشورها و مردم دیگر از آمریکا متنفر باشند. من دوست ندارم مردم کشورهای دیگر بمباران شوند.
پ.ن: پدر ترامپ میلیاردر بوده است و لذا از کودکی در ثروت رشد کرده است اما پدر کلینتون رنگرز بوده است و کار یدی انجام می داده است.
#مردی_از_جنس_یخ @icemard
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
امروز داشتم با اوبر (Uber) می آمدم منزل. راننده یک خانم #سیاه_پوست حدود 40 سال بود.
در این مواقع دوست دارم سر صحبت را باز کنم و با راننده صحبت کنم. مثل #ایران، #تاکسی بهترین کلاس جامعه شناسی است! با این تفاوت که در اوبر با تنوع بیشتری از راننده ها مواجه هستید و حتی ممکن است یک معلم راننده شما باشد. سعی می کنم خلاصه ای از گفتگو را بیاورم. اسم راننده، ماریون بود.
- معمولا همیشه شب ها رانندگی می کنید؟
ماریون: نه، کاملا بستگی به این دارد که حالش را داشته باشم.
- از اوبر راضی هستید؟
ماریون: به عنوان یک کار جانبی بله، اما به عنوان یک شغل مناسب نیست. حقوق من در شغل اصلیم به صورت ساعتی که حساب کنیم دو برابر اوبر است. اما خوبی اوبر این است که ساعت کار دست خودت است. به عنوان یک منبع پس انداز مقطعی خوب است. مثلا نزدیک کریسمس خرج ها بالا می رود و با اوبر می شود پس انداز کرد تا #تعطیلات را جای بهتری #سفر رفت.
- به نظرت برای زندگی تو فرقی می کند #کلینتون رییس جمهور شود یا #ترامپ؟
ماریون: من فکر می کنم کلینتون خیلی بهتر است. ترامپ انسان متعادلی نیست و ممکن است وارد جنگ و بمباران مردم کشورهای دیگر شود.
- اینها مربوط به سیاست خارجی #آمریکا است اما به صورت مشخص سوالم این است که از نظر اقتصادی برای طبقه متوسط تفاوت می کند؟
ماریون: باز به نظر من کلینتون بهتر است. ترامپ از طبقه ثروتمند است و اصلا نمی تواند مشکلات طبقه ما را درک کند. کلینتون حداقل متوجه می شود. اما برای من مهمتر از این مسائل، سیاست خارجی است. من نمی خواهم کشورها و مردم دیگر از آمریکا متنفر باشند. من دوست ندارم مردم کشورهای دیگر بمباران شوند.
پ.ن: پدر ترامپ میلیاردر بوده است و لذا از کودکی در ثروت رشد کرده است اما پدر کلینتون رنگرز بوده است و کار یدی انجام می داده است.
#مردی_از_جنس_یخ @icemard
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
یک آرایشگاه در شهر #ایپسیلانتی (Ypsilanti) ایالت #میشیگان به کودکانی که هنگام اصلاح، با صدای بلند کتاب بخوانند 2 دلار تخفیف می دهد.
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
یک آرایشگاه در شهر #ایپسیلانتی (Ypsilanti) ایالت #میشیگان به کودکانی که هنگام اصلاح، با صدای بلند کتاب بخوانند 2 دلار تخفیف می دهد.
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht
www.yon.ir/dqV7
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht
www.yon.ir/dqV7
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کله آسمانخراشها پیدا میشود.
مرکز شهر، پر است از آسمانخراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکستهها. شهر شورلت و جیامسی. شهر وامها و دوپینگهای دولتی. تا این شرکتها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالانهایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمیآوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بیوطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسمالله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی میشویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرندهها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گهگداری رد میشوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه میرویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیدهامش ولی نرفتهام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ انشاءالله.
چند تایی عکس میگیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا میشود. چشمش رفیق ما را گرفته و میآید که راضیاش کند از او سیدی آهنگهایش را بخرد. اسم روی سیدی نظرم را جلب میکند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشهای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایههای «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاریای عرضه میدارد و حتی سیدی را هم نمیخواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بیخیال دیترویت میشویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم. در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی میدهد. ساختمانهای خالی با شیشههای شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازهای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابلداری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کله آسمانخراشها پیدا میشود.
مرکز شهر، پر است از آسمانخراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکستهها. شهر شورلت و جیامسی. شهر وامها و دوپینگهای دولتی. تا این شرکتها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالانهایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمیآوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بیوطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسمالله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی میشویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرندهها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گهگداری رد میشوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه میرویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیدهامش ولی نرفتهام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ انشاءالله.
چند تایی عکس میگیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا میشود. چشمش رفیق ما را گرفته و میآید که راضیاش کند از او سیدی آهنگهایش را بخرد. اسم روی سیدی نظرم را جلب میکند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشهای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایههای «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاریای عرضه میدارد و حتی سیدی را هم نمیخواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بیخیال دیترویت میشویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم. در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی میدهد. ساختمانهای خالی با شیشههای شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازهای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابلداری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیتترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگترین مسجد آمريكا را.
اولش میرویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیدهایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بیچتر میرویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبهراه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را میبیند با روی خوش خنده میکند و حالمان را میپرسد. سلامی و احوالپرسیای و سال نو مبارکی و بعد راهی میشویم به سمت در. در را که باز میکنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمیگردیم سمت همان خانم نگهبان. میگوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوالپرسی میگفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته میشود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصلهاش را دارد؟ میرویم سمت مسجد برای نماز. بهبه! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودیاند. وارد میشویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشمنواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاقهایی که لابد گذاشتهاند برای کارهای فرهنگی.
چند عربزبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی میداند و از نماز میپرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشوییاش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرمهای ایرانی میاندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانهاش جدا و مهمتر از همه آنکه دستشوییهایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالبترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقعبینی را میشود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمدهایم و نمیتوانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومیها و سومیها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده میکنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلیها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، میرسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگتر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسههای کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتابهای #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتابها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمیدانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است، اینجا دیگر شیرفهم میشوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم میرسد و خب، خانمها میآیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ میکند و ما که تازه دوزاریمان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بیخیال شیرینی سفر میشویم و راه میافتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیتترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگترین مسجد آمريكا را.
اولش میرویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیدهایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بیچتر میرویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبهراه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را میبیند با روی خوش خنده میکند و حالمان را میپرسد. سلامی و احوالپرسیای و سال نو مبارکی و بعد راهی میشویم به سمت در. در را که باز میکنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمیگردیم سمت همان خانم نگهبان. میگوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوالپرسی میگفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته میشود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصلهاش را دارد؟ میرویم سمت مسجد برای نماز. بهبه! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودیاند. وارد میشویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشمنواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاقهایی که لابد گذاشتهاند برای کارهای فرهنگی.
چند عربزبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی میداند و از نماز میپرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشوییاش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرمهای ایرانی میاندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانهاش جدا و مهمتر از همه آنکه دستشوییهایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالبترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقعبینی را میشود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمدهایم و نمیتوانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومیها و سومیها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده میکنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلیها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، میرسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگتر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسههای کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتابهای #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتابها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمیدانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است، اینجا دیگر شیرفهم میشوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم میرسد و خب، خانمها میآیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ میکند و ما که تازه دوزاریمان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بیخیال شیرینی سفر میشویم و راه میافتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht