@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در زمان اوج جنبش برابری طلبی #سیاه_پوست های #آمریکا در دهههای 1960 و 1970 میلادی، عده کمی از سیاه پوستان آمریکا دست به #خشونت علیه #سفید_پوست ها میزدند. رهبران سیاسی آمریکای آنروز که عمدتا سفید پوست بودند، از رهبران سیاه پوستان مثل #مارتین_لوتر_کینگ (Martin Luther King) و #مالکوم_اکس (Malcolm X) تقاضای محکومیت خشونت سیاه پوستان را داشتند.
مارتین لوتر کینگ کسی بود که پیشرو محکومیت چنین اعمالی از سوی سیاه پوستان بود. اما مالکوم اکس نظر متفاوتی داشت. او در یک سخنرانی گفت تا زمانی که سران سفید پوستان، خشونت طلبانِ سفید پوست را دعوت به عدم خشونت نکنند، من از سیاهپوستان نخواهم خواست که دست از خشونت بردارند!
واضح است اعمال سیاه پوستان عکس العمل نسبت به اعمال نژاد پرستانه سفید پوستان بود که به صورت خشم فروخورده در وجود آنها نهادینه شده بود.
- جالب اینکه در #پارک_ملی (National Mall) #واشنگتن، در کنار بناهای یادبود #آبراهام_لینکلن، #توماس_جفرسون، #تئودور_روزولت، تندیس مارتین لوتر کینگ را به عنوان یک رهبر مبارز با #تبعیض نژادی در آمریکا را نیز ساخته اند.
مارتین لوتر کینگ همچنین در سال ۱۹۶۳ بهعنوان مرد سال ازسوی مجله تایم برگزیده شد و در سال ۱۹۶۴ بهعنوان جوانترین فرد جایزه صلح #نوبل را دریافت کرد.
#مرد_یخی
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
در زمان اوج جنبش برابری طلبی #سیاه_پوست های #آمریکا در دهههای 1960 و 1970 میلادی، عده کمی از سیاه پوستان آمریکا دست به #خشونت علیه #سفید_پوست ها میزدند. رهبران سیاسی آمریکای آنروز که عمدتا سفید پوست بودند، از رهبران سیاه پوستان مثل #مارتین_لوتر_کینگ (Martin Luther King) و #مالکوم_اکس (Malcolm X) تقاضای محکومیت خشونت سیاه پوستان را داشتند.
مارتین لوتر کینگ کسی بود که پیشرو محکومیت چنین اعمالی از سوی سیاه پوستان بود. اما مالکوم اکس نظر متفاوتی داشت. او در یک سخنرانی گفت تا زمانی که سران سفید پوستان، خشونت طلبانِ سفید پوست را دعوت به عدم خشونت نکنند، من از سیاهپوستان نخواهم خواست که دست از خشونت بردارند!
واضح است اعمال سیاه پوستان عکس العمل نسبت به اعمال نژاد پرستانه سفید پوستان بود که به صورت خشم فروخورده در وجود آنها نهادینه شده بود.
- جالب اینکه در #پارک_ملی (National Mall) #واشنگتن، در کنار بناهای یادبود #آبراهام_لینکلن، #توماس_جفرسون، #تئودور_روزولت، تندیس مارتین لوتر کینگ را به عنوان یک رهبر مبارز با #تبعیض نژادی در آمریکا را نیز ساخته اند.
مارتین لوتر کینگ همچنین در سال ۱۹۶۳ بهعنوان مرد سال ازسوی مجله تایم برگزیده شد و در سال ۱۹۶۴ بهعنوان جوانترین فرد جایزه صلح #نوبل را دریافت کرد.
#مرد_یخی
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
امشب مسجد ایرانیان #نیویورک یک سخنران انگلیسیزبان داشت. برای همین، اندک غیرفارسیزبانهایی آمده بودند. موقع شام دو #سیاه_پوست در فاصلهای کمی از من نشسته بودند. یکی جوان و یکی مسن...
سر صحبت را باز کردم: «شما به مسجد الحسینی میروید؟» جوان گفت بیشتر به مسجد الخویی میرود و مرد مسن گفت جاهای مختلف. مرد جوان خیلی کمحرف بود. مرد مسن ادامه داد: «البته خیلی دوست دارم که مسجد جدید راه بیندازیم ولی هنوز پولمان قد نمیدهد. تعداد #شیعیان دارد زیادتر میشود و خیلیها حوصله ندارند آن همه راه را گز کنند و بروند آن سر شهر برای #مسجد. خیلی از #مسلمانان اینجا همه چیز را به عادت گرفتهاند. چرا این جوری نماز میخوانی؟ چون پدرم میخوانده. آخر این هم شد دلیل؟»
چانه گرمی هم دارد. با هیجان صحبت میکند و اگر انگلیسی ندانی، فکر میکنی که دارد برایت رپ میخواند. گردنبند فلزی الله ش هم هی این ور و آن ور میشود: «من نمیفهمم چرا ما مسلمانها طرف مظلوم را نمیگیریم. این همه به سیاهها و #هیسپانیک ها ظلم میشود و مسلمانان ساکتند؟ این قدر گرسنه در شهر میلولد و کسی به فکر نیست. مگر علی طرف مظلوم را نگرفت. ما باید در حمایت شیخ #زکزاکی و محکومیت شهادت شیخ #نمر، پویش بگذاریم برای #تحریم #واردات از #نیجریه و #عربستان به #آمریکا... ما نباید خودمان را دست کم بگیریم. چه معنی دارد مظلوم باشد و ما حمایت نکنیم! چه معنی دارد، فقیر باشد و ما نگران نباشیم؟ مگر علی نبود که وقتی دید فقیری در شهر گدایی میکند اصحاب را بازخواست کرد؟ من هر وقت برای تظاهراتهای اسلامی میروم همه هستند ولی وقتی برای تظاهرات برای حقوق سیاهپوستهایی که دم گلوله #پلیس میروند میروم، دریغ از یک مسلمان. این چه مسلمانی است؟ بعضیهاشان میگویند که اگر این کارها را بکنند، #گرین_کارت شان باطل میشود؟ خب بشود. اگر قرار است به خاطر گرینکارت دینت را بفروشی، برگرد به کشورت! دینت را نفروش...» [خیلی غریب مطالب را به هم ربط میدهد]: «یعنی چه زن مسلمان ما میآید مسجد با حجاب و بیرون میرود بیحجاب؟ آخر این چه دینی است؟ مسخره اش را درآوردهاند. تازگیها خبر از زنی مسلمان بوده که در ملاً عام و با لباس دوتکه و البته با روسری شنا کرده. مسخرهبازی است مگر؟»
از او در مورد راه مناسب کمک به فقرا میپرسم. میگوید: «شک نکن که فقرا به راحتی از خارجیها غذا نمیگیرند. باید چند آمریکایی همراهتان باشد. خود من همیشه همین کار را میکنم. میروم سراغ سیاهپوستهای شهر. باهاشان صحبت میکنم. میدانی که وقتی این استعمارگرها رفتند #آفریقا یک دستشان غذا میدادند و دست دیگرشان #انجیل؟
این ها از این که سیاهان آمریکا دستشان به دهنشان برسد میترسند. من هم میروم در محلههای #مسیحی نشین باهاشون صحبت میکنم. میگویم که از کتاب خودتان ثابت میکنم که #مسیحیت دین کاملی نیست. فرض کنید که #مسیح پسر خداست. پس پسر خدا #سفید است؟ پس سفیدها مقربترند. پس دینتان #نژادپرستی دارد. ناراحت میشوند ولی من کتاب خودشان را بهشان میدهم. میگویم من هم سالها پیش مسیحی بودم. این هم نشان از کتاب خودتان...»
میپرسم حالا این حرفها مؤثر شدهاند؟ میگوید «چرا نشده؟ خدا مرا ببخشد. زمانی که اهل سنت شدم، کلی مسیحی را سنی کردم. میدانم خدا میبخشد مرا. ولی خب ما باید برای ظهور حضرت سرباز جمع کنیم. چه کسی باید سرباز جمع کند؟ وقتی که ۱۹۸۰ شیعه شدم و با #امام_خمینی بیعت کردم از آن روز دیگر همه هم و غمم همین بوده. رفته بودم توی مسجدی که من بودم تنها شیعه و بیست و شش نفر سنی. چند ماه بعد شدیم بیست و چهار شیعه. یعنی فقط دو نفرشان سنی باقی ماندند. دین خدا سرباز میخواهد. نامه #امام_خامنه_ای را چه کسی باید پخش کند؟ من و تو... کس دیگری که نیست.»
از او کارتش را میگیرم و خداحافظی میکنم. نامش کریم است و به قول خودش یک سرباز...
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
امشب مسجد ایرانیان #نیویورک یک سخنران انگلیسیزبان داشت. برای همین، اندک غیرفارسیزبانهایی آمده بودند. موقع شام دو #سیاه_پوست در فاصلهای کمی از من نشسته بودند. یکی جوان و یکی مسن...
سر صحبت را باز کردم: «شما به مسجد الحسینی میروید؟» جوان گفت بیشتر به مسجد الخویی میرود و مرد مسن گفت جاهای مختلف. مرد جوان خیلی کمحرف بود. مرد مسن ادامه داد: «البته خیلی دوست دارم که مسجد جدید راه بیندازیم ولی هنوز پولمان قد نمیدهد. تعداد #شیعیان دارد زیادتر میشود و خیلیها حوصله ندارند آن همه راه را گز کنند و بروند آن سر شهر برای #مسجد. خیلی از #مسلمانان اینجا همه چیز را به عادت گرفتهاند. چرا این جوری نماز میخوانی؟ چون پدرم میخوانده. آخر این هم شد دلیل؟»
چانه گرمی هم دارد. با هیجان صحبت میکند و اگر انگلیسی ندانی، فکر میکنی که دارد برایت رپ میخواند. گردنبند فلزی الله ش هم هی این ور و آن ور میشود: «من نمیفهمم چرا ما مسلمانها طرف مظلوم را نمیگیریم. این همه به سیاهها و #هیسپانیک ها ظلم میشود و مسلمانان ساکتند؟ این قدر گرسنه در شهر میلولد و کسی به فکر نیست. مگر علی طرف مظلوم را نگرفت. ما باید در حمایت شیخ #زکزاکی و محکومیت شهادت شیخ #نمر، پویش بگذاریم برای #تحریم #واردات از #نیجریه و #عربستان به #آمریکا... ما نباید خودمان را دست کم بگیریم. چه معنی دارد مظلوم باشد و ما حمایت نکنیم! چه معنی دارد، فقیر باشد و ما نگران نباشیم؟ مگر علی نبود که وقتی دید فقیری در شهر گدایی میکند اصحاب را بازخواست کرد؟ من هر وقت برای تظاهراتهای اسلامی میروم همه هستند ولی وقتی برای تظاهرات برای حقوق سیاهپوستهایی که دم گلوله #پلیس میروند میروم، دریغ از یک مسلمان. این چه مسلمانی است؟ بعضیهاشان میگویند که اگر این کارها را بکنند، #گرین_کارت شان باطل میشود؟ خب بشود. اگر قرار است به خاطر گرینکارت دینت را بفروشی، برگرد به کشورت! دینت را نفروش...» [خیلی غریب مطالب را به هم ربط میدهد]: «یعنی چه زن مسلمان ما میآید مسجد با حجاب و بیرون میرود بیحجاب؟ آخر این چه دینی است؟ مسخره اش را درآوردهاند. تازگیها خبر از زنی مسلمان بوده که در ملاً عام و با لباس دوتکه و البته با روسری شنا کرده. مسخرهبازی است مگر؟»
از او در مورد راه مناسب کمک به فقرا میپرسم. میگوید: «شک نکن که فقرا به راحتی از خارجیها غذا نمیگیرند. باید چند آمریکایی همراهتان باشد. خود من همیشه همین کار را میکنم. میروم سراغ سیاهپوستهای شهر. باهاشان صحبت میکنم. میدانی که وقتی این استعمارگرها رفتند #آفریقا یک دستشان غذا میدادند و دست دیگرشان #انجیل؟
این ها از این که سیاهان آمریکا دستشان به دهنشان برسد میترسند. من هم میروم در محلههای #مسیحی نشین باهاشون صحبت میکنم. میگویم که از کتاب خودتان ثابت میکنم که #مسیحیت دین کاملی نیست. فرض کنید که #مسیح پسر خداست. پس پسر خدا #سفید است؟ پس سفیدها مقربترند. پس دینتان #نژادپرستی دارد. ناراحت میشوند ولی من کتاب خودشان را بهشان میدهم. میگویم من هم سالها پیش مسیحی بودم. این هم نشان از کتاب خودتان...»
میپرسم حالا این حرفها مؤثر شدهاند؟ میگوید «چرا نشده؟ خدا مرا ببخشد. زمانی که اهل سنت شدم، کلی مسیحی را سنی کردم. میدانم خدا میبخشد مرا. ولی خب ما باید برای ظهور حضرت سرباز جمع کنیم. چه کسی باید سرباز جمع کند؟ وقتی که ۱۹۸۰ شیعه شدم و با #امام_خمینی بیعت کردم از آن روز دیگر همه هم و غمم همین بوده. رفته بودم توی مسجدی که من بودم تنها شیعه و بیست و شش نفر سنی. چند ماه بعد شدیم بیست و چهار شیعه. یعنی فقط دو نفرشان سنی باقی ماندند. دین خدا سرباز میخواهد. نامه #امام_خامنه_ای را چه کسی باید پخش کند؟ من و تو... کس دیگری که نیست.»
از او کارتش را میگیرم و خداحافظی میکنم. نامش کریم است و به قول خودش یک سرباز...
#همسفر_شراب
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
#پرچم نیم سوخته #آمریکا در #فرگوسن (Ferguson) در ایالت #میزوری (Missouri) آمریکا
در سالگرد کشته شدن #مایکل_براون (Michael Brown) #سیاه_پوست به دست یک #پلیس #سفید_پوست
@farang_nevesht
#پرچم نیم سوخته #آمریکا در #فرگوسن (Ferguson) در ایالت #میزوری (Missouri) آمریکا
در سالگرد کشته شدن #مایکل_براون (Michael Brown) #سیاه_پوست به دست یک #پلیس #سفید_پوست
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht
www.yon.ir/dqV7
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht
www.yon.ir/dqV7
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگراههای پرشباهت به بزرگراههای #تهران که نقبی میزنند در دل شهر و بعدش شاخهشاخه میشوند در گوشه و کنارش.
نزدیکیهای شهر شیکاگو، رهیاب میگوید در اینجا مسیر چهارخطه میشود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت میکنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمیدهد. رفیقم داد میزند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده میایستم. دوزاریام افتاده که گیج زدهام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جادهام و جایم امن است. میایستم. به آینه بغل نگاه میکنم. پر است از خودروهایی که با شتاب میآیند و راه نمیدهند. راهنما میزنم. کمی متمایل به جاده میشوم. صدای بوق بلند. وارد جاده میشوم.
خودم نفهمیدهام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتادهاند توی دیگ. همسفران میگویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز میکنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده میروم که یحتمل مقصر من بودهام. دو خودروی شاسیبلند آینه به آینه شدهاند و چندی بعدش بیآینه. از سرنشینان، پسربچهای دهساله انگاری که ترسیده باشد، گریه میکند. میروم طرفشان. راننده یکی از تصادفیها، خانمی #سفید_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. میگویم «متأسفم». میپرسد: «#بیمه داری؟»
میگویم دارم. رفیقم مرا میکشد کنار. حالیام میکند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
میگوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که میگویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را میکشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما میگیرد. احتمالاً از چینش شمارهها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه میکند. البته خودرو آمریکایی شاسیبلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنهاش نشان میدهد که اولین تجربه تصادفیاش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربهاش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل دادهایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقالفروش را. یادم میآید که کارت بیمهام را نیاوردهام. سریع میروم اینترنت و شماره بیمهام را میستانم. وای بیمه. همین جوریاش کلی پیادهام برای پرداخت بیمه.
فکرم میرود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز میرفتم و انگار نه انگار که این درختهای رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب میدانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکیشان که پایاننامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم میپرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، میگفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر میشود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتابهای تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقالفروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بیخواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمیگرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز میرفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقهای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغهای بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را میکشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. میدانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگراههای پرشباهت به بزرگراههای #تهران که نقبی میزنند در دل شهر و بعدش شاخهشاخه میشوند در گوشه و کنارش.
نزدیکیهای شهر شیکاگو، رهیاب میگوید در اینجا مسیر چهارخطه میشود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت میکنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمیدهد. رفیقم داد میزند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده میایستم. دوزاریام افتاده که گیج زدهام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جادهام و جایم امن است. میایستم. به آینه بغل نگاه میکنم. پر است از خودروهایی که با شتاب میآیند و راه نمیدهند. راهنما میزنم. کمی متمایل به جاده میشوم. صدای بوق بلند. وارد جاده میشوم.
خودم نفهمیدهام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتادهاند توی دیگ. همسفران میگویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز میکنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده میروم که یحتمل مقصر من بودهام. دو خودروی شاسیبلند آینه به آینه شدهاند و چندی بعدش بیآینه. از سرنشینان، پسربچهای دهساله انگاری که ترسیده باشد، گریه میکند. میروم طرفشان. راننده یکی از تصادفیها، خانمی #سفید_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. میگویم «متأسفم». میپرسد: «#بیمه داری؟»
میگویم دارم. رفیقم مرا میکشد کنار. حالیام میکند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
میگوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که میگویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را میکشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما میگیرد. احتمالاً از چینش شمارهها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه میکند. البته خودرو آمریکایی شاسیبلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنهاش نشان میدهد که اولین تجربه تصادفیاش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربهاش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل دادهایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقالفروش را. یادم میآید که کارت بیمهام را نیاوردهام. سریع میروم اینترنت و شماره بیمهام را میستانم. وای بیمه. همین جوریاش کلی پیادهام برای پرداخت بیمه.
فکرم میرود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز میرفتم و انگار نه انگار که این درختهای رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب میدانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکیشان که پایاننامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم میپرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، میگفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر میشود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتابهای تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقالفروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بیخواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمیگرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز میرفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقهای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغهای بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را میکشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. میدانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
افزایش قابل توجه Hate Crime (آزار و اذیتهای قومیتی، نژادی، فرهنگی، مذهبی) از روز برگزاری انتخابات ریاستجمهوری در مقایسه با زمان مشابه سال قبل در #نیویورک؛
دو مورد که چند روز گذشته خبر ساز شد:
- حمله سه مرد سفید مست طرفدار ترامپ به یک دختر دانشجوی محجبه در #مترو؛
- حمله یک مرد #سفید_پوست طرفدار ترامپ به یک خانم با حجاب و پسرش؛
این خانم، افسر #پلیس نیویورک است که در سال ۲۰۱۴ به خاطر نجات یک دختر ۵ ساله و مادرش از آتشسوزی نشان لیاقت گرفته است.
هر دو خانمی که مورد حمله قرار گرفتهاند خودشان متولد آمریکا هستند.
#آمریکا🇺🇸 @b00mrang
yon.ir/o370
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
افزایش قابل توجه Hate Crime (آزار و اذیتهای قومیتی، نژادی، فرهنگی، مذهبی) از روز برگزاری انتخابات ریاستجمهوری در مقایسه با زمان مشابه سال قبل در #نیویورک؛
دو مورد که چند روز گذشته خبر ساز شد:
- حمله سه مرد سفید مست طرفدار ترامپ به یک دختر دانشجوی محجبه در #مترو؛
- حمله یک مرد #سفید_پوست طرفدار ترامپ به یک خانم با حجاب و پسرش؛
این خانم، افسر #پلیس نیویورک است که در سال ۲۰۱۴ به خاطر نجات یک دختر ۵ ساله و مادرش از آتشسوزی نشان لیاقت گرفته است.
هر دو خانمی که مورد حمله قرار گرفتهاند خودشان متولد آمریکا هستند.
#آمریکا🇺🇸 @b00mrang
yon.ir/o370
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
مدتی پیش به یک مجموعه ورزشی می رفتم؛ یک روز چند دقیقه ای زودتر رسیدم.
با تعدادی از بچه ها کنار زمین منتظر نشسته بودیم. صدای دو دختر بچه که بلند عصر بخیر گفتند، توجه ما را به پشت سرمان جلب کرد. دو دختر 7-8 ساله با لباس فرم مدرسه به ما سلام کردند. لباس خیلی مرتبی به تن داشتند. هر دو #سفید_پوست با موهای بلند روشن و زیبا بودند.
از سر و وضع ظاهرشان به نظر می رسید که از خانواده های نسبتا متمولی هستند. البته منطقه ای هم که مجموعه ورزشی در آن قرار داشت و احتمالا مدرسه آنها به آن نزدیک بود، از مناطق خیلی خوب #کیتو محسوب می شود.
اول فکر کردم اینها دو دختر مودب هستند که با دیدن ما خواستند سلامی کرده باشند. همگی جواب سلام و عصر بخیر آنها را دادیم. بعد یکی از آن دو دختر بچه خم شد و از کیف مدرسه اش که یک چمدان کوچک چرخدار بود، چند بسته بیرون آورد. ظرف های یکبار مصرف کوچکی که در هر کدامشان یک کیک کوچک خانگی بود. دو نوع کیک در بسته ها بود؛ ساده و شکلاتی.
خیلی مودب جلو آمد و کیک ها را برای فروش به ما عرضه کرد. یکی از بچه ها کیک را از او گرفت. قیمتش یک دلار بود. بعد از آنکه دوستم کیک را خرید، دختر بچه دیگر که یک سس شکلاتی و یک سس توت فرنگی در دستانش بود، جلو آمد و پرسید کدامیک از سس ها را می خواهد. دوستم یکی را انتخاب کرد و دختر بچه کمی از آن سس روی کیکش ریخت.
دختر بچه ها پولشان را گرفتند، تشکر کردند و رفتند تا بقیه کیک هایشان را بفروشند.
یک بار هم از یکی از دوستانمان که وضعیت مالی خوبی هم دارد، شنیدم دخترش در خانه شیرینی درست می کند و در دانشگاه به هم کلاسی ها و هم دانشگاهی هایش می فروشد. می گفت در زمان مدرسه هم این کار را انجام می داده است. البته بچه های دیگر او هم هر کدام به نوعی در حین تحصیل مشغول به کار هستند و درآمدی هر چند مختصر دارند.
#اکوادور 🇪🇨 gg.gg/4ah9l
----------
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
مدتی پیش به یک مجموعه ورزشی می رفتم؛ یک روز چند دقیقه ای زودتر رسیدم.
با تعدادی از بچه ها کنار زمین منتظر نشسته بودیم. صدای دو دختر بچه که بلند عصر بخیر گفتند، توجه ما را به پشت سرمان جلب کرد. دو دختر 7-8 ساله با لباس فرم مدرسه به ما سلام کردند. لباس خیلی مرتبی به تن داشتند. هر دو #سفید_پوست با موهای بلند روشن و زیبا بودند.
از سر و وضع ظاهرشان به نظر می رسید که از خانواده های نسبتا متمولی هستند. البته منطقه ای هم که مجموعه ورزشی در آن قرار داشت و احتمالا مدرسه آنها به آن نزدیک بود، از مناطق خیلی خوب #کیتو محسوب می شود.
اول فکر کردم اینها دو دختر مودب هستند که با دیدن ما خواستند سلامی کرده باشند. همگی جواب سلام و عصر بخیر آنها را دادیم. بعد یکی از آن دو دختر بچه خم شد و از کیف مدرسه اش که یک چمدان کوچک چرخدار بود، چند بسته بیرون آورد. ظرف های یکبار مصرف کوچکی که در هر کدامشان یک کیک کوچک خانگی بود. دو نوع کیک در بسته ها بود؛ ساده و شکلاتی.
خیلی مودب جلو آمد و کیک ها را برای فروش به ما عرضه کرد. یکی از بچه ها کیک را از او گرفت. قیمتش یک دلار بود. بعد از آنکه دوستم کیک را خرید، دختر بچه دیگر که یک سس شکلاتی و یک سس توت فرنگی در دستانش بود، جلو آمد و پرسید کدامیک از سس ها را می خواهد. دوستم یکی را انتخاب کرد و دختر بچه کمی از آن سس روی کیکش ریخت.
دختر بچه ها پولشان را گرفتند، تشکر کردند و رفتند تا بقیه کیک هایشان را بفروشند.
یک بار هم از یکی از دوستانمان که وضعیت مالی خوبی هم دارد، شنیدم دخترش در خانه شیرینی درست می کند و در دانشگاه به هم کلاسی ها و هم دانشگاهی هایش می فروشد. می گفت در زمان مدرسه هم این کار را انجام می داده است. البته بچه های دیگر او هم هر کدام به نوعی در حین تحصیل مشغول به کار هستند و درآمدی هر چند مختصر دارند.
#اکوادور 🇪🇨 gg.gg/4ah9l
----------
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
🔺دهن کجی رسمی مسئولین ایالت #وسترن_استرالیا ، به درخواست ابورجینالها (ساکنان اولیه قاره استرالیا) برای توقف «آتش بازی» در جشن موسوم به روز ملی استرالیا (Australia Day)
🔹بومیان استرالیا میگویند صدای آتش ترقهها و فشفشههای شب جشن، برای آنها یادآور شلیک تفنگهای #سفید_پوست هاییست که همراه کاپیتان «فلیپ» برای اولین بار قدم به خاک این سرزمین گذاشته و در طی صد و پنجاه سال، بیست میلیون بومی را قتل عام کردند!
🔹پیش از آن، جمعی از دانشگاهیان و گروههای اپوزیسیون دولت، خواستار تغییر روز ملی استرالیا از بیست و ششم ژانویه (سالروز ورود کشتی آرتور فلیپ به پورت جکسن فعلی) به روز دیگری بودند، که با واکنش شدید استرالیاییهایی که گرایشهای ناسیونالیستی دارند و نیز برخی از مسئولین دولت مواجه شد.
🔹بعد ابورجینالها، خواستار توقف مراسم آتشبازی در این روز شدند... حالا شورای شهر #پرت (Perth) در وسترن استرالیا، به صورت تحریک آمیزی برنامه آتشبازی را در تلویزیون و شبکههای اجتماعی تبلیغ می کند!
🔹جالب تر از همه ایرانیان شنگول مقیم #استرالیا هستند که این تبلیغات را لایک و شیر میکنند؛ فقط بخاطر آنکه به نظرشان یک چیز فان است. و خب «اصن اومدیم خارج که همین کارا رو بکنیم دیگه!»
gg.gg/4cjpp
@Farang_nevesht
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
🔺دهن کجی رسمی مسئولین ایالت #وسترن_استرالیا ، به درخواست ابورجینالها (ساکنان اولیه قاره استرالیا) برای توقف «آتش بازی» در جشن موسوم به روز ملی استرالیا (Australia Day)
🔹بومیان استرالیا میگویند صدای آتش ترقهها و فشفشههای شب جشن، برای آنها یادآور شلیک تفنگهای #سفید_پوست هاییست که همراه کاپیتان «فلیپ» برای اولین بار قدم به خاک این سرزمین گذاشته و در طی صد و پنجاه سال، بیست میلیون بومی را قتل عام کردند!
🔹پیش از آن، جمعی از دانشگاهیان و گروههای اپوزیسیون دولت، خواستار تغییر روز ملی استرالیا از بیست و ششم ژانویه (سالروز ورود کشتی آرتور فلیپ به پورت جکسن فعلی) به روز دیگری بودند، که با واکنش شدید استرالیاییهایی که گرایشهای ناسیونالیستی دارند و نیز برخی از مسئولین دولت مواجه شد.
🔹بعد ابورجینالها، خواستار توقف مراسم آتشبازی در این روز شدند... حالا شورای شهر #پرت (Perth) در وسترن استرالیا، به صورت تحریک آمیزی برنامه آتشبازی را در تلویزیون و شبکههای اجتماعی تبلیغ می کند!
🔹جالب تر از همه ایرانیان شنگول مقیم #استرالیا هستند که این تبلیغات را لایک و شیر میکنند؛ فقط بخاطر آنکه به نظرشان یک چیز فان است. و خب «اصن اومدیم خارج که همین کارا رو بکنیم دیگه!»
gg.gg/4cjpp
@Farang_nevesht
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA