@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
دوست گوگلی نیویورکیمان تماس گرفت و گفت با هم برویم دعای کمیل #دانشگاه_استنفورد. قصه این است که Google برای یکی از همایشهای بینالمللی، کارمندان نیویورکیاش را دعوت کرده و همه خرجشان را میدهد از محل اسکان تا کرایه خودرو. ما که میگوییم چه بهتر... هم فال است و هم تماشا. [آن زمان در شهری در نزدیکی استفورد زندگی می کردیم]
با خودروی کرایهای به جاده میزنیم. اولین سؤال: چرا آزادراههای اینجا اینقدر تاریک است؟ تنها روشنایی، نورِ خودروها است و بس! توضیح آن که از نظر اقتصادی نمیصرفد که مثل جاده تهران-قم چهلچراغ کنند مسیر را و خود رانندهها دندشان نرم و چشمشان بینا، حواسشان باید به جاده باشد.
به یکی از ساختمانهای قدکوتاه استنفورد میرسیم و میرویم طبقه دوم. دعا هنوز شروع نشده... سلام و احوالپرسیها طوری است که آدم گمان میبرد صد سالی اینجا رفت و آمد داشته... دعا را دو سه تا از دانشجوها میخوانند. کنارم جوانی لاغر و ریشو مینشیند و سلام میکند و من هم به او سلام میکنم. دعا که تمام میشود میفهمم این جوان اصلاً فارسی نمیفهمد که من بعد از سلام از خودش و احوالش و خانواده و هزار چیز پرسیدم و او هم فقط سر تکان داده! اصالتش از یک طرف به #اوگاندا میرسد و از طرفی دیگر به #تانزانیا؛ ولی #هند زندگی کرده و این اواخر #کانادا بوده... اسمش علیرضا است و خوش دارد با بچهایرانیهای شیعه بپرد. یکی دیگرشان از پدر ایرانی و مادر مسلمانشده اهل #مکزیک است و یکی دیگر از #پاکستان که فارسی را نه مثل بلبل ولی مثل خودش صحبت میکند. مابقی هم که ایرانیاند. ده پانزده نفری هستیم...
روز شنبه هم دوستمان برنامه میچیند برای دید و بازدید با دوستان قدیمیاش و ما را هم دعوت میکند به یک بوستان. خودروها و افراد به تناسب تقسیم میشوند و ما هم نصیب زوجی میشویم که هر دو از از #دانشگاه_ایلینوی برای کارآموزی به #گوگل آمدهاند. به بوستان که میرسیم تنها یکی از آن دعای کمیلیها هستند و بقیه جدیدند. خلاصه که رسماً شبیه به ایران است: سه گروهند ایرانیها؛ گروه اولشان را که در دعای کمیل دیدیم و گروه دومشان که اینجایند و گروه سومی که در هر کوچه و خیابانی میشود پیدایشان کرد: لهجه تهرانی و تیپ نصفه و نیمه آمریکایی...
یک روز دیگر هم مهمان یکی از ایرانیهای استخوانترکانده هستیم برای زیارت جامعه و البته شام. خانهای ویلایی در #سن_خوزه (San Jose)؛ البته برای ما ویلا است و برای آنها خانه؛ خانهای که داخلش حس نمیکنیم خارج از وطنیم، شاید به خاطر فرش و حجاب خانمها و جدا بودن مهمانهای خانم و آقا. مهمانها از جنس همان دعای کمیلیها هستند. آقای مسنی در حال خواندن دعا است و نماز که تمام میشود، همه ردیف مینشینیم روی فرشهای ایرانی خانه، به جز پیرمردی که از کهولت روی صندلی نشسته. روحانیای وارد میشود با عمامه سیاه و قدی متوسط... فارسی روحانی بینقص است ولی هر چه تلاش میکنم نمیتوانم بفهمم لهجهاش کجایی است. بعداً کاشف به عمل میآید که مرد مسن استاد دانشکده برق استنفورد است و آن روحانی هم اهل #پاکستان و امام جماعت مسجد اسلامی سنخوزه یا همان سبا Shia Association of the Bay Area) SABA) است.
برای دعای کمیل هفته بعد یکی از گوگلیهای استنفورد ما را میرساند به همان مسجد. بعد از دعا و قبل از نماز، دو جوان که چهرهشان به آمریکاییها نمیخورد ولی از لهجهشان پیداست که آمریکایی هستند، سخنرانی همراه با تصاویر حاضر کردهاند از زندگی #امام_خمینی... در و دیوار مسجد هم عکس امام زده شده؛ در مورد کرامات معنوی امام تا هوشمندی سیاسیاش و از همه چیز حتی نوع برخورد با همسرش صحبت میکنند.
برخلاف مسجد #نیویورک، اینجا مسجد ایرانیان نیست و مسجد #شیعیان است، از #لبنان، #عراق و #بحرین و البته بیشتر پاکستانی و ایرانی. ذهنم میرود به این سمت که چرا باید یک جوان بیست و چند ساله این طوری با عشق در مورد کسی صحبت کند که حتی هیچ پیوند وطنی با او ندارد.
همین فکرها را آدم بکند تهش این میشود که غذا گیرش نیاید و همان تهمانده غذا هم آن قدر تند باشد که آتش به جان آدم شود. گرچه بقیه چنین حسی را ندارند و میخندند به من که معلوم است تازهکارم و هنوز غذای پاکستانیها را تاب نمیآورم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
دوست گوگلی نیویورکیمان تماس گرفت و گفت با هم برویم دعای کمیل #دانشگاه_استنفورد. قصه این است که Google برای یکی از همایشهای بینالمللی، کارمندان نیویورکیاش را دعوت کرده و همه خرجشان را میدهد از محل اسکان تا کرایه خودرو. ما که میگوییم چه بهتر... هم فال است و هم تماشا. [آن زمان در شهری در نزدیکی استفورد زندگی می کردیم]
با خودروی کرایهای به جاده میزنیم. اولین سؤال: چرا آزادراههای اینجا اینقدر تاریک است؟ تنها روشنایی، نورِ خودروها است و بس! توضیح آن که از نظر اقتصادی نمیصرفد که مثل جاده تهران-قم چهلچراغ کنند مسیر را و خود رانندهها دندشان نرم و چشمشان بینا، حواسشان باید به جاده باشد.
به یکی از ساختمانهای قدکوتاه استنفورد میرسیم و میرویم طبقه دوم. دعا هنوز شروع نشده... سلام و احوالپرسیها طوری است که آدم گمان میبرد صد سالی اینجا رفت و آمد داشته... دعا را دو سه تا از دانشجوها میخوانند. کنارم جوانی لاغر و ریشو مینشیند و سلام میکند و من هم به او سلام میکنم. دعا که تمام میشود میفهمم این جوان اصلاً فارسی نمیفهمد که من بعد از سلام از خودش و احوالش و خانواده و هزار چیز پرسیدم و او هم فقط سر تکان داده! اصالتش از یک طرف به #اوگاندا میرسد و از طرفی دیگر به #تانزانیا؛ ولی #هند زندگی کرده و این اواخر #کانادا بوده... اسمش علیرضا است و خوش دارد با بچهایرانیهای شیعه بپرد. یکی دیگرشان از پدر ایرانی و مادر مسلمانشده اهل #مکزیک است و یکی دیگر از #پاکستان که فارسی را نه مثل بلبل ولی مثل خودش صحبت میکند. مابقی هم که ایرانیاند. ده پانزده نفری هستیم...
روز شنبه هم دوستمان برنامه میچیند برای دید و بازدید با دوستان قدیمیاش و ما را هم دعوت میکند به یک بوستان. خودروها و افراد به تناسب تقسیم میشوند و ما هم نصیب زوجی میشویم که هر دو از از #دانشگاه_ایلینوی برای کارآموزی به #گوگل آمدهاند. به بوستان که میرسیم تنها یکی از آن دعای کمیلیها هستند و بقیه جدیدند. خلاصه که رسماً شبیه به ایران است: سه گروهند ایرانیها؛ گروه اولشان را که در دعای کمیل دیدیم و گروه دومشان که اینجایند و گروه سومی که در هر کوچه و خیابانی میشود پیدایشان کرد: لهجه تهرانی و تیپ نصفه و نیمه آمریکایی...
یک روز دیگر هم مهمان یکی از ایرانیهای استخوانترکانده هستیم برای زیارت جامعه و البته شام. خانهای ویلایی در #سن_خوزه (San Jose)؛ البته برای ما ویلا است و برای آنها خانه؛ خانهای که داخلش حس نمیکنیم خارج از وطنیم، شاید به خاطر فرش و حجاب خانمها و جدا بودن مهمانهای خانم و آقا. مهمانها از جنس همان دعای کمیلیها هستند. آقای مسنی در حال خواندن دعا است و نماز که تمام میشود، همه ردیف مینشینیم روی فرشهای ایرانی خانه، به جز پیرمردی که از کهولت روی صندلی نشسته. روحانیای وارد میشود با عمامه سیاه و قدی متوسط... فارسی روحانی بینقص است ولی هر چه تلاش میکنم نمیتوانم بفهمم لهجهاش کجایی است. بعداً کاشف به عمل میآید که مرد مسن استاد دانشکده برق استنفورد است و آن روحانی هم اهل #پاکستان و امام جماعت مسجد اسلامی سنخوزه یا همان سبا Shia Association of the Bay Area) SABA) است.
برای دعای کمیل هفته بعد یکی از گوگلیهای استنفورد ما را میرساند به همان مسجد. بعد از دعا و قبل از نماز، دو جوان که چهرهشان به آمریکاییها نمیخورد ولی از لهجهشان پیداست که آمریکایی هستند، سخنرانی همراه با تصاویر حاضر کردهاند از زندگی #امام_خمینی... در و دیوار مسجد هم عکس امام زده شده؛ در مورد کرامات معنوی امام تا هوشمندی سیاسیاش و از همه چیز حتی نوع برخورد با همسرش صحبت میکنند.
برخلاف مسجد #نیویورک، اینجا مسجد ایرانیان نیست و مسجد #شیعیان است، از #لبنان، #عراق و #بحرین و البته بیشتر پاکستانی و ایرانی. ذهنم میرود به این سمت که چرا باید یک جوان بیست و چند ساله این طوری با عشق در مورد کسی صحبت کند که حتی هیچ پیوند وطنی با او ندارد.
همین فکرها را آدم بکند تهش این میشود که غذا گیرش نیاید و همان تهمانده غذا هم آن قدر تند باشد که آتش به جان آدم شود. گرچه بقیه چنین حسی را ندارند و میخندند به من که معلوم است تازهکارم و هنوز غذای پاکستانیها را تاب نمیآورم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht