@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
سبک زندگی آمریکایی
#بخش #اول
از همان اولین مواردی که در روساخت زندگی آمریکایی به چشم میآید، هر کسی را مجاب میکند که قاعدتاً فرقهای بسیاری در این #سبک_زندگی با سبک زندگی ایرانی وجود دارد. برای مثال فردی چندین دقیقه برای انتخاب بین یک نان یک دلاری و یک نان یک دلار و بیست سنتی وقت میگذارد تا بالاخره تصمیم کبرایش را بگیرد. یا اینکه یکی از پررونقترین سایتهای #آمریکا، سایت #خرید وسایل #دست_دوم است. دانشجو یا کارمندی که به جای اینکه خودش در خانه، قهوه درست کند و کمتر از یک دلار هزینه کند، لپتاپش را برمیدارد و میرود به یک کافه تاریک و شلوغ و حداقل چهار پنج دلار پول برای یک قهوه خیلی معمولی میپردازد و همزمان با نوشیدن آهسته قهوه، لپتاپ را باز می کند و به کارهای روزانهاش میپردازد.
زمانی که از بین زرق و برق خیابان ها و مغازههای پر از اجناس لوکس وارد معابر عمومی میشوید، خیابان ها پر هستند از #بی_خانمان هایی که با لباس مندرس و کثیف که با چهره ای ژولیده از عابران چند سنت گدایی میکنند تا شاید امروز بتوانند یک چیزبرگر سه، چهار دلاری ساده از #مک_دونالد (McDonald's) بخرند. بخاطر این کار جلوی فروشگاهها می ایستند و برای مردمی که قصد داخل شدن دارند در را باز می کنند و همزمان درخواست خود را عاجزانه مطرح می کنند.
صحبتهای چهره به چهره و تجربههای شخصی مرا بیشتر به این تفاوتها حساس کرد. یک بار به دوست آمریکاییام گفتم که امشب نزدیک بیست مهمان داریم و با نمیدانم با دو مبل ساده با این تعداد مهمان چه کنم؟ یکه خورد! با تعجب گفت یعنی تو توی خانهات دو تا مبل داری؟ برایش قابل فهم نبود که چرا ممکن است یک دانشجو به بیشتر از یک مبل نیاز داشته باشد. همین آدم حداقل سالی یک بار به تفریحات گرانقیمت خارج از آمریکا میرود: بعضی اوقات به #استرالیا، گاهی به #اروپا و گاهی #آسیا و #آمریکای_جنوبی... یا اینکه خانم رئیس یکی از بخشهای پژوهشی شرکت Yahoo تعریف میکرد که همسرش در جایی کار میکرده و یک مسأله حقوقی برایش ایجاد شده... پرسیدم همسرتان چه شغلی دارد؟ گفت تعمیرکار لوازم رایانهای و شبکههای خانگی. گفتم یعنی مهندس کامپیوتر است؟ گفت نه... دیپلم فنی از مؤسسهای خصوصی دارد تا بتواند از مجوزش استفاده کند و کار کند. حالا این خانم خودش دکترای کامپیوتر است با چند سال سابقه استادی دانشگاه و چندین سال سابقه پژوهش در شرکتهای معتبر رایانهای. یا اینکه یک بار در یکی از معتبرترین همایشهای تخصصی رشتهمان، با چند تن از استادان بهنام آمریکایی رفته بودیم نهار... یکی از اساتید همه ما را پنج دقیقهای معطل کرد. فکر میکنید چرا؟ چون در فهرست قیمت غذا نوشته بود که غذایش چهارده دلار است ولی با او شانزده دلار حساب کرده بودند! یا مثلاً اینکه فقط در سه سال حضورم در این کشور با افرادی کار کردهام که همهشان بلااستثنا در چهار سال اخیر یک، دو یا حتی سه بار تغییر شغل دادهاند.
اگر از اینها بگذریم... جوانی را میشناسم که در زمینه پژوهشی ما سرآمد است و به تازگی از #دانشگاه #استنفورد فارغالتحصیل شده است. دانشگاه #پرینستون (دانشگاهی که انیشتین در آن استاد بوده است) او را به عنوان استاد دانشگاه میپذیرد. چند ماهی نمیگذرد که حوصلهاش سرمیرود و استادی را ول میکند و میرود سراغ تأسیس یک شرکت نوپای دانشبنیاد با سرمایهای نه چندان زیاد از یک سرمایهگذار معروف... آن هم با این پیشفرض که بیشتر از نود درصد شرکتهای نوبنیاد بعد از دو یا سه سال ورشکست میشوند.
اولین پرسشی که به وجود میآید این است که این همه تفاوت برای چیست؟ نه آن معطلی برای بیست سنت تفاوت قیمت نان و دو دلار تفاوت قیمت غذا و نه آن تفریح یک ماهه گرانقیمت! این همه تغییر شغل برای چه؟
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
سبک زندگی آمریکایی
#بخش #اول
از همان اولین مواردی که در روساخت زندگی آمریکایی به چشم میآید، هر کسی را مجاب میکند که قاعدتاً فرقهای بسیاری در این #سبک_زندگی با سبک زندگی ایرانی وجود دارد. برای مثال فردی چندین دقیقه برای انتخاب بین یک نان یک دلاری و یک نان یک دلار و بیست سنتی وقت میگذارد تا بالاخره تصمیم کبرایش را بگیرد. یا اینکه یکی از پررونقترین سایتهای #آمریکا، سایت #خرید وسایل #دست_دوم است. دانشجو یا کارمندی که به جای اینکه خودش در خانه، قهوه درست کند و کمتر از یک دلار هزینه کند، لپتاپش را برمیدارد و میرود به یک کافه تاریک و شلوغ و حداقل چهار پنج دلار پول برای یک قهوه خیلی معمولی میپردازد و همزمان با نوشیدن آهسته قهوه، لپتاپ را باز می کند و به کارهای روزانهاش میپردازد.
زمانی که از بین زرق و برق خیابان ها و مغازههای پر از اجناس لوکس وارد معابر عمومی میشوید، خیابان ها پر هستند از #بی_خانمان هایی که با لباس مندرس و کثیف که با چهره ای ژولیده از عابران چند سنت گدایی میکنند تا شاید امروز بتوانند یک چیزبرگر سه، چهار دلاری ساده از #مک_دونالد (McDonald's) بخرند. بخاطر این کار جلوی فروشگاهها می ایستند و برای مردمی که قصد داخل شدن دارند در را باز می کنند و همزمان درخواست خود را عاجزانه مطرح می کنند.
صحبتهای چهره به چهره و تجربههای شخصی مرا بیشتر به این تفاوتها حساس کرد. یک بار به دوست آمریکاییام گفتم که امشب نزدیک بیست مهمان داریم و با نمیدانم با دو مبل ساده با این تعداد مهمان چه کنم؟ یکه خورد! با تعجب گفت یعنی تو توی خانهات دو تا مبل داری؟ برایش قابل فهم نبود که چرا ممکن است یک دانشجو به بیشتر از یک مبل نیاز داشته باشد. همین آدم حداقل سالی یک بار به تفریحات گرانقیمت خارج از آمریکا میرود: بعضی اوقات به #استرالیا، گاهی به #اروپا و گاهی #آسیا و #آمریکای_جنوبی... یا اینکه خانم رئیس یکی از بخشهای پژوهشی شرکت Yahoo تعریف میکرد که همسرش در جایی کار میکرده و یک مسأله حقوقی برایش ایجاد شده... پرسیدم همسرتان چه شغلی دارد؟ گفت تعمیرکار لوازم رایانهای و شبکههای خانگی. گفتم یعنی مهندس کامپیوتر است؟ گفت نه... دیپلم فنی از مؤسسهای خصوصی دارد تا بتواند از مجوزش استفاده کند و کار کند. حالا این خانم خودش دکترای کامپیوتر است با چند سال سابقه استادی دانشگاه و چندین سال سابقه پژوهش در شرکتهای معتبر رایانهای. یا اینکه یک بار در یکی از معتبرترین همایشهای تخصصی رشتهمان، با چند تن از استادان بهنام آمریکایی رفته بودیم نهار... یکی از اساتید همه ما را پنج دقیقهای معطل کرد. فکر میکنید چرا؟ چون در فهرست قیمت غذا نوشته بود که غذایش چهارده دلار است ولی با او شانزده دلار حساب کرده بودند! یا مثلاً اینکه فقط در سه سال حضورم در این کشور با افرادی کار کردهام که همهشان بلااستثنا در چهار سال اخیر یک، دو یا حتی سه بار تغییر شغل دادهاند.
اگر از اینها بگذریم... جوانی را میشناسم که در زمینه پژوهشی ما سرآمد است و به تازگی از #دانشگاه #استنفورد فارغالتحصیل شده است. دانشگاه #پرینستون (دانشگاهی که انیشتین در آن استاد بوده است) او را به عنوان استاد دانشگاه میپذیرد. چند ماهی نمیگذرد که حوصلهاش سرمیرود و استادی را ول میکند و میرود سراغ تأسیس یک شرکت نوپای دانشبنیاد با سرمایهای نه چندان زیاد از یک سرمایهگذار معروف... آن هم با این پیشفرض که بیشتر از نود درصد شرکتهای نوبنیاد بعد از دو یا سه سال ورشکست میشوند.
اولین پرسشی که به وجود میآید این است که این همه تفاوت برای چیست؟ نه آن معطلی برای بیست سنت تفاوت قیمت نان و دو دلار تفاوت قیمت غذا و نه آن تفریح یک ماهه گرانقیمت! این همه تغییر شغل برای چه؟
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
بنای یادبود لینکلن در واشنگتن
#بخش #اول
#واشنگتن تقریبا وسط ساحل شرقی #آمریکا ست. شهر یک بلوار مستطیلی بزرگ دارد که اکثر جاهای دیدنی و مهم در آن قرار دارند. یک انتهای مستطیل ساختمان #کنگره (US Capitol) قرار گرفته با گنبد سفید رنگ. در وسط بلوار ستون نماد #جرج_واشنگتن (George Washington) و سمت دیگر مستطیل یادبود #آبراهام_لینکلن (Abraham Lincoln) قرار دارد.
یادبود لینکلن (Lincoln Memorial) یک ساختمان مکعب مستطیل بزرگ به رنگ سفید است که از سه طرف بسته است. تعداد زیادی پله سرتاسری در جلوی بنا قرارد دارد و بعد ستون های بلندی که سقف بنا بر روی آن ها سوار شده است. داخل آن مجسمه ای از لینکلن قرار دارد که بر روی یک صندلی نشسته و به جلوی بنا یعنی به سمت ساختمان کنگره نگاه می کند. مجسمه حدود 6 متر ارتفاع دارد. در دیوارهای اطراف هم تعدادی از سخنرانی های لینکلن را به شکل کتیبه حک کرده اند. بالای سر لینکلن نوشته بود: «در این معبد (temple) مانند قلب مردم یاد ابراهام لینکلن برای همیشه زنده است».
لینکلن را شاید بتوان موثرترین #رییس_جمهور آمریکا دانست. کسی که در شکل گیری نظام ارزشی آمریکای امروز نقش اساسی داشته است. نقش او با #جنگ_داخلی آمریکا گره خورده است.
جنگ داخلی آمریکا به مدت 4 سال از آپریل 1861 تا می 1865 یعنی حدود 100 سال بعد از #استقلال آمریکا رخ داد. برای دانستن گستره #جنگ همین کافی است که 600 هزار نفر کشته بر جای گذاشت (آن هم در حالی که هنوز سلاح های کشتار جمعی به گستردگی #جنگ_جهانی نشده بودند). این جنگ که در تاریخ آمریکا نقش مهمی داشته، بین ایالت های شمالی و جنوبی در ظاهر بر سر مسأله #برده_داری شکل گرفته است.
#مهاجران_اروپایی پس از کشف سرزمین جدید با دو مشکل مواجه بودند؛ یکی ساکنان قبلی زمین ها یعنی #سرخ_پوستان و یکی نبود نیروی کار کافی برای بهره برداری از زمین های مستعد. کشتار و قتل عام سرخ پوستان، تغییر #دین اجباری شان به مسیحیت، جدا کردن فرزندان شان از والدین و منحط کردن #فرهنگ های #بومی آنها کارهایی بود که آن ها با سرخ پوستان انجام دادند. در سمت دیگر، برده داری برای تامین نیروی کار مورد توجه قرار گرفت که به لطف گسترش #استعمار در قاره #آفریقا زمینه اش آماده بود.
#برده ها گاهی از قبایل آفریقایی خریداری می شدند و گاهی در تله های شکار برده گیر می افتادند و دسته دسته با شرایط نامناسب به سرزمین جدید آورده می شدند. آن ها را داغ می زدند تا معلوم شود صاحب شان کیست و بعد هم به کار می گرفتند. #شکنجه و آزار و اذیت برده ها بخشی از این تاریخ دردآور است. امروزه در خود آمریکا نیز از این بخش های تاریخ این کشور انتقاد می شود.
در نیمه اول #قرن_نوزدهم ایالت های شمالی آمریکا به تدریج تغییر کردند به شکلی که شکاف فرهنگی و اقتصادی گسترده میان آن ها و ایالت های جنوبی شکل گرفت. ایالت های جنوبی بر مبنای #کشاورزی و مخصوصا تجارت پنبه و تنباکو به اروپا شکل گرفته بودند که به لطف برده داری و نیروی کار ارزان، بسیار پرسود بود. شمالی ها به دلیل این که زمین های کشاورزی مستعدی نداشتند و به دلیل شرایط آب و هوایی سردتر به سمت #صنعتی شدن پیش رفتند. به تدریج برده داری در ایالت های شمالی کارکرد خود را از دست داده بود و در تعدادی از آن ها نیز از نظر قانونی ملغا شده بود. اما جنوبی ها به شدت به این نیروی کار احتیاج داشتند. از سوی دیگر دو طرف بر سر تعرفه های گمرکی اختلاف داشتند.
شمالی ها به منظور حمایت از صنایع نوپا طرفدار تعرفه بالا بر کالاهای وارداتی صنعتی از #اروپا بودند و جنوبی ها برعکس مایل بودند مایحتاج صنعتی شان را راحت از اروپا بخرند. از سوی دیگر تجارت پرسود جنوبی ها که بر برده داری بنا شده بود به آن ها قدرت مالی و گسترش نفوذ در دولت را می داد. این اختلافات مخصوصا زمانی اوج گرفت که در اثر جنگ با مکزیک، ایالات جدیدی به آمریکا اضافه شدند و زمین داران جنوب مایل بودند برده داری در آن ها رایج باشد، در حالی که این امر امکان رقابت کشاورزان بدون سرمایه شمالی را در این زمین ها محدود می کرد. بنابراین ایالات شمالی قانونی رد کردند که در ایالات جدید برده داری ملغا باشد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
بنای یادبود لینکلن در واشنگتن
#بخش #اول
#واشنگتن تقریبا وسط ساحل شرقی #آمریکا ست. شهر یک بلوار مستطیلی بزرگ دارد که اکثر جاهای دیدنی و مهم در آن قرار دارند. یک انتهای مستطیل ساختمان #کنگره (US Capitol) قرار گرفته با گنبد سفید رنگ. در وسط بلوار ستون نماد #جرج_واشنگتن (George Washington) و سمت دیگر مستطیل یادبود #آبراهام_لینکلن (Abraham Lincoln) قرار دارد.
یادبود لینکلن (Lincoln Memorial) یک ساختمان مکعب مستطیل بزرگ به رنگ سفید است که از سه طرف بسته است. تعداد زیادی پله سرتاسری در جلوی بنا قرارد دارد و بعد ستون های بلندی که سقف بنا بر روی آن ها سوار شده است. داخل آن مجسمه ای از لینکلن قرار دارد که بر روی یک صندلی نشسته و به جلوی بنا یعنی به سمت ساختمان کنگره نگاه می کند. مجسمه حدود 6 متر ارتفاع دارد. در دیوارهای اطراف هم تعدادی از سخنرانی های لینکلن را به شکل کتیبه حک کرده اند. بالای سر لینکلن نوشته بود: «در این معبد (temple) مانند قلب مردم یاد ابراهام لینکلن برای همیشه زنده است».
لینکلن را شاید بتوان موثرترین #رییس_جمهور آمریکا دانست. کسی که در شکل گیری نظام ارزشی آمریکای امروز نقش اساسی داشته است. نقش او با #جنگ_داخلی آمریکا گره خورده است.
جنگ داخلی آمریکا به مدت 4 سال از آپریل 1861 تا می 1865 یعنی حدود 100 سال بعد از #استقلال آمریکا رخ داد. برای دانستن گستره #جنگ همین کافی است که 600 هزار نفر کشته بر جای گذاشت (آن هم در حالی که هنوز سلاح های کشتار جمعی به گستردگی #جنگ_جهانی نشده بودند). این جنگ که در تاریخ آمریکا نقش مهمی داشته، بین ایالت های شمالی و جنوبی در ظاهر بر سر مسأله #برده_داری شکل گرفته است.
#مهاجران_اروپایی پس از کشف سرزمین جدید با دو مشکل مواجه بودند؛ یکی ساکنان قبلی زمین ها یعنی #سرخ_پوستان و یکی نبود نیروی کار کافی برای بهره برداری از زمین های مستعد. کشتار و قتل عام سرخ پوستان، تغییر #دین اجباری شان به مسیحیت، جدا کردن فرزندان شان از والدین و منحط کردن #فرهنگ های #بومی آنها کارهایی بود که آن ها با سرخ پوستان انجام دادند. در سمت دیگر، برده داری برای تامین نیروی کار مورد توجه قرار گرفت که به لطف گسترش #استعمار در قاره #آفریقا زمینه اش آماده بود.
#برده ها گاهی از قبایل آفریقایی خریداری می شدند و گاهی در تله های شکار برده گیر می افتادند و دسته دسته با شرایط نامناسب به سرزمین جدید آورده می شدند. آن ها را داغ می زدند تا معلوم شود صاحب شان کیست و بعد هم به کار می گرفتند. #شکنجه و آزار و اذیت برده ها بخشی از این تاریخ دردآور است. امروزه در خود آمریکا نیز از این بخش های تاریخ این کشور انتقاد می شود.
در نیمه اول #قرن_نوزدهم ایالت های شمالی آمریکا به تدریج تغییر کردند به شکلی که شکاف فرهنگی و اقتصادی گسترده میان آن ها و ایالت های جنوبی شکل گرفت. ایالت های جنوبی بر مبنای #کشاورزی و مخصوصا تجارت پنبه و تنباکو به اروپا شکل گرفته بودند که به لطف برده داری و نیروی کار ارزان، بسیار پرسود بود. شمالی ها به دلیل این که زمین های کشاورزی مستعدی نداشتند و به دلیل شرایط آب و هوایی سردتر به سمت #صنعتی شدن پیش رفتند. به تدریج برده داری در ایالت های شمالی کارکرد خود را از دست داده بود و در تعدادی از آن ها نیز از نظر قانونی ملغا شده بود. اما جنوبی ها به شدت به این نیروی کار احتیاج داشتند. از سوی دیگر دو طرف بر سر تعرفه های گمرکی اختلاف داشتند.
شمالی ها به منظور حمایت از صنایع نوپا طرفدار تعرفه بالا بر کالاهای وارداتی صنعتی از #اروپا بودند و جنوبی ها برعکس مایل بودند مایحتاج صنعتی شان را راحت از اروپا بخرند. از سوی دیگر تجارت پرسود جنوبی ها که بر برده داری بنا شده بود به آن ها قدرت مالی و گسترش نفوذ در دولت را می داد. این اختلافات مخصوصا زمانی اوج گرفت که در اثر جنگ با مکزیک، ایالات جدیدی به آمریکا اضافه شدند و زمین داران جنوب مایل بودند برده داری در آن ها رایج باشد، در حالی که این امر امکان رقابت کشاورزان بدون سرمایه شمالی را در این زمین ها محدود می کرد. بنابراین ایالات شمالی قانونی رد کردند که در ایالات جدید برده داری ملغا باشد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
فرهنگ سلاح در آمریکا
#بخش #اول
مالکیت #سلاح در #آمریکا یک سنت قدیمی است، سنتی که به اندازه تاریخ این کشور قدمت دارد. بحث درباره محدود کردن این سنت هم همواره از جنجالی ترین موضوعهای اختلاف برانگیز بوده است.
بعد از #جنگ #استقلال در برابر #بریتانیا حق حمل #اسلحه به شهروندان آمریکا داده شد که ایالت های مختلف قوانین متفاوتی نسبت به این موضوع دارند و دولت فدرال قوانین خاصی را برای مالکیت اسلحه وضع کردهاست.
متمم دوم #قانون_اساسی ایالات متحده مربوط به آزادی اسلحه است که این قانون جزو حقوق شهروندی آمریکا محسوب میگردد. استدلال موسسان ایالات متحده در آن زمان برای آزادی اسلحه حفاظت از آزادیهای فردی بوده است.
در اصل برای جلوگیری از خودکامگی #حکومت این حق به شهروندان داده شد و موسسان ایالات متحده این اختیار را به مردم دادند تا با ایجاد گروههای شبه نظامی برای مقابله با خودکامگی احتمالی زمامداران و جلوگیری از ایجاد #استبداد در این کشور بتوانند عکسالعمل نشان دهند. هنوز هم با همین استدلال این قانون برقرار است. البته ظاهر قشنگی دارد و الا دولت آمریکا اعتراضات ساده جنبش 99 % را تحمل نکرد؛ چه برسد به اینکه اگر این جنبش در مخالفت با حکومت از سلاح استفاده می کرد!
در آمریکا طبق آمارهای سال ۲۰۱۲ حدود ۲۷۰ میلیون اسلحه شخصی در اختیار مردم قرار داشته که قوانین نیمی از ایالات به افراد اجازه حمل آنها را در فضای عمومی می دهد. در آن سال هر روز به طور متوسط ۳۲ نفر در آمریکا به علت شلیک گلوله کشته شدند و بیشتر سلاحهای به کار گرفته شده، به طور قانونی تهیه شدهاند.
این آمار در سال 2015 به 300 میلیون اسلحه رسیده است. در این سال هم 13286 نفر با سلاح گرم کشته و 26819 نفر مجروح شده اند.
برای خرید اسلحه فقط کافی است به یک فروشگاه مراجعه کنید و در عرض چند دقیقه اسلحه مورد نظر را انتخاب و خریداری نمایید و شرایط اولیه آن چک سابقه متقاضی می باشد یعنی شما باید صلاحیت حمل اسلحه راداشته باشید، هیچ خلافی نکرده باشید و پرونده خشونت نداشته باشید. در بعضی ایالت ها مثل #کالیفرنیا شما اسلحه خود را می خرید، اما بعد از ده روز تحویل شما می دهند؛ دلیلش این است که اگر شما از روی عصبانیت و یا درگیری با شخصی برای خرید اسلحه رفته باشید سلاح در آن لحظه در اختیار شما قرار نگیرد تا عصبانیت شما فروکش کند تا از روی عصبانیت برای خود و دیگران مشکل ساز نشوید .این قانون در #تگزاس یک روز است و هر ایالتی قانون مخصوص به خودش را دارد.
برای حمل اسلحه باز هم قوانین در ایالات مختلف متفاوت می باشد؛ اما در بیشتر ایالات این قانون وجود دارد که شما باید گواهی استفاده آن را داشته باشید. یعنی یک کلاس باید گذرانده باشید تا نحوه استفاده آن را بدانید.
در سال ۱۹۹۴ قانون فدرال ممنوعیت سلاح های تهاجمی تصویب شد که در آن مالکیت سلاح های نیمه خودکار با ظرفیت خشاب بیشتر از ۱۰ گلوله را محدود می شد. اما این قانون در سال ۲۰۰۴ تمدید نشد و منقضی گشت!
طبق بررسيهای انجام شده، در ايالاتی كه قانون آنها در مورد اسلحه ضعيف ميباشد، دو برابر ايالاتي كه قانونی قوي دارند ابراز خشونت با اسلحه وجود دارد.
نکته قابل تامل این است که با این اوضاع و آمار فاجعه آمیز تیراندازی و کشتار در آمریکا تقریبا اکثر مردم این کشور موافق قانون آزادی سلاح می باشند. برخی از طرفداران مالکیت اسلحه از این امر به عنوان حق ذاتی یاد کرده و آن را بخشی اساسی از تاریخ و میراث آمریکا میخوانند.
سلاح با فرهنگ آمریکایی عجین شده و با تاریخ آمریکا درهم تنیده است. چون در سالهای اولیه در جامعه تازه تاسیس آمریکا ناامنی شدیدی حکمفرما بوده و به علت جنگهای داخلی و حوادث اجتماعی و سیاسی مانند #تبعیضهای گسترده و سیستماتیک علیه #سیاه_پوست ها، داشتن سلاح ضرورتی اجتناب ناپذیر بود. در حقیقت #تبعیض و تنش به علت بیثباتی، حمل سلاح را در آمریکا ضروری میکرد. دفاع از زمینهای کشاورزی که در بیشتر مواقع با جنگهای وحشیانه و به عنوان غنایم جنگی در دست صاحبان آن میافتاد نیز ضرورتی دیگر برای این موضوع بود. در واقع اسلحه به عنوان یک ضرورت برای بقا تبديل شده بود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
فرهنگ سلاح در آمریکا
#بخش #اول
مالکیت #سلاح در #آمریکا یک سنت قدیمی است، سنتی که به اندازه تاریخ این کشور قدمت دارد. بحث درباره محدود کردن این سنت هم همواره از جنجالی ترین موضوعهای اختلاف برانگیز بوده است.
بعد از #جنگ #استقلال در برابر #بریتانیا حق حمل #اسلحه به شهروندان آمریکا داده شد که ایالت های مختلف قوانین متفاوتی نسبت به این موضوع دارند و دولت فدرال قوانین خاصی را برای مالکیت اسلحه وضع کردهاست.
متمم دوم #قانون_اساسی ایالات متحده مربوط به آزادی اسلحه است که این قانون جزو حقوق شهروندی آمریکا محسوب میگردد. استدلال موسسان ایالات متحده در آن زمان برای آزادی اسلحه حفاظت از آزادیهای فردی بوده است.
در اصل برای جلوگیری از خودکامگی #حکومت این حق به شهروندان داده شد و موسسان ایالات متحده این اختیار را به مردم دادند تا با ایجاد گروههای شبه نظامی برای مقابله با خودکامگی احتمالی زمامداران و جلوگیری از ایجاد #استبداد در این کشور بتوانند عکسالعمل نشان دهند. هنوز هم با همین استدلال این قانون برقرار است. البته ظاهر قشنگی دارد و الا دولت آمریکا اعتراضات ساده جنبش 99 % را تحمل نکرد؛ چه برسد به اینکه اگر این جنبش در مخالفت با حکومت از سلاح استفاده می کرد!
در آمریکا طبق آمارهای سال ۲۰۱۲ حدود ۲۷۰ میلیون اسلحه شخصی در اختیار مردم قرار داشته که قوانین نیمی از ایالات به افراد اجازه حمل آنها را در فضای عمومی می دهد. در آن سال هر روز به طور متوسط ۳۲ نفر در آمریکا به علت شلیک گلوله کشته شدند و بیشتر سلاحهای به کار گرفته شده، به طور قانونی تهیه شدهاند.
این آمار در سال 2015 به 300 میلیون اسلحه رسیده است. در این سال هم 13286 نفر با سلاح گرم کشته و 26819 نفر مجروح شده اند.
برای خرید اسلحه فقط کافی است به یک فروشگاه مراجعه کنید و در عرض چند دقیقه اسلحه مورد نظر را انتخاب و خریداری نمایید و شرایط اولیه آن چک سابقه متقاضی می باشد یعنی شما باید صلاحیت حمل اسلحه راداشته باشید، هیچ خلافی نکرده باشید و پرونده خشونت نداشته باشید. در بعضی ایالت ها مثل #کالیفرنیا شما اسلحه خود را می خرید، اما بعد از ده روز تحویل شما می دهند؛ دلیلش این است که اگر شما از روی عصبانیت و یا درگیری با شخصی برای خرید اسلحه رفته باشید سلاح در آن لحظه در اختیار شما قرار نگیرد تا عصبانیت شما فروکش کند تا از روی عصبانیت برای خود و دیگران مشکل ساز نشوید .این قانون در #تگزاس یک روز است و هر ایالتی قانون مخصوص به خودش را دارد.
برای حمل اسلحه باز هم قوانین در ایالات مختلف متفاوت می باشد؛ اما در بیشتر ایالات این قانون وجود دارد که شما باید گواهی استفاده آن را داشته باشید. یعنی یک کلاس باید گذرانده باشید تا نحوه استفاده آن را بدانید.
در سال ۱۹۹۴ قانون فدرال ممنوعیت سلاح های تهاجمی تصویب شد که در آن مالکیت سلاح های نیمه خودکار با ظرفیت خشاب بیشتر از ۱۰ گلوله را محدود می شد. اما این قانون در سال ۲۰۰۴ تمدید نشد و منقضی گشت!
طبق بررسيهای انجام شده، در ايالاتی كه قانون آنها در مورد اسلحه ضعيف ميباشد، دو برابر ايالاتي كه قانونی قوي دارند ابراز خشونت با اسلحه وجود دارد.
نکته قابل تامل این است که با این اوضاع و آمار فاجعه آمیز تیراندازی و کشتار در آمریکا تقریبا اکثر مردم این کشور موافق قانون آزادی سلاح می باشند. برخی از طرفداران مالکیت اسلحه از این امر به عنوان حق ذاتی یاد کرده و آن را بخشی اساسی از تاریخ و میراث آمریکا میخوانند.
سلاح با فرهنگ آمریکایی عجین شده و با تاریخ آمریکا درهم تنیده است. چون در سالهای اولیه در جامعه تازه تاسیس آمریکا ناامنی شدیدی حکمفرما بوده و به علت جنگهای داخلی و حوادث اجتماعی و سیاسی مانند #تبعیضهای گسترده و سیستماتیک علیه #سیاه_پوست ها، داشتن سلاح ضرورتی اجتناب ناپذیر بود. در حقیقت #تبعیض و تنش به علت بیثباتی، حمل سلاح را در آمریکا ضروری میکرد. دفاع از زمینهای کشاورزی که در بیشتر مواقع با جنگهای وحشیانه و به عنوان غنایم جنگی در دست صاحبان آن میافتاد نیز ضرورتی دیگر برای این موضوع بود. در واقع اسلحه به عنوان یک ضرورت برای بقا تبديل شده بود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
تجربه کارآموزی در شرکت Google
#بخش #اول
یک روز بعد از رسیدن از#دنور(Denver – شهری در #ایالت کلرادو Colorado) به #نیویورک باید بروم برای شروع کارآموزی در Google. این بار دیگر حس خاصی ندارم. این سومین کارآموزی است و یک جورهایی تکرار باعث بیهیجانی شده.
باید اول با سرویس دانشگاه از خانه به دانشگاه بروم (شمال #برانکس به شمال #منهتن) و بعد از آنجا به #گوگل (شمال منهتن به جنوب منهتن). خیلی کم صبح زود از سرویس دانشگاه استفاده کردم و طعم راهبندان صبحگاهی نیویورک را خوب نچشیده بودم که چطور مسیر پانزده دقیقهای بدل به چهل دقیقه میشود!
روز اول قرار است در محله #چلسی و یک کوچه آنطرفتر از ساختمان اصلی برویم برای معارفه. ساختمانی آجری که طبقه همکفش بازاری است سنتی به اسم چلسیمارکت. میروم طبقه دوم و آنجا اول باید بنشینم برای عکس کارمندی. سپس وارد سالنی میشوم. دیوارهای آجری داخل سالن با لولههای حرارتی توی چشم میزنند. دو خانم جوان نشستهاند برای پذیرش ورودیها. چند میز دایرهای با چهار صندلی و چند کارآموز که از قیافه خیلیهاشان پیداست کارآموز کارشناسیاند. غیر از یک دختر از #چین و همآزمایشگاهی ام که اهل #لبنان است، همه پسرند. هر کسی پشت میزی مینشیند. من کنار چند چینی مینشینم به این حساب که یکی از این چینیها را در همایش دنور دیده بودم. همه که سر میرسند و میشویم حدود ۳۰ نفر؛ تازه متوجه میشوم این معارفه هر هفته هست برای جدیدالورودها.
یک روز کامل با ارائه کارمندان گوگل در مورد هدفهای گوگلی (Googlie) شدن و این که مرامشان چیست و روح شان و فلسفهشان و معنویت شان و دین شان...( به معنای گوگلی البته).
هر کسی میآید و افاضهای میکند. مثلاً حق ندارید در مورد پروژههای گوگل به خارج از گوگل چیزی بگویید. اجازه غیبت کردن پشت سر همکاران ندارید]اکثر مردم #آمریکا مثل آب خوردن پشت سر دیگران صحبت می کنند[. اگر سرما خوردید خانه کار کنید تا بقیه مریض نشوند. کسی از داخل ساختمان عکس نیندازد (بیعکسی این مطلب هم به این خاطر است). هیچ کس حق ندارد در را برای دیگران باز نگه دارد مگر این که کارت گوگلش را ببیند]نگه داشتن در برای دیگران در آمریکا مرسوم است[ و از این جور مسائل امنیتی.
بعد از نهار هم به ما میگویند که یکی در میان سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم و هر کسی که میبازد بیاید به طرفداری برنده در مرحله بعد؛ که این نمادی است از اینکه به جای این که از موفقیت همکارمان ناراحت باشیم، حس حمایت گروهی را شایع کنیم. حالا آن خانمهای جوان هم هی داد میزنند که «گیو فایو» که تحتاللفظیاش میشود -پنج بده- و معنیاش میشود «بزن قدش»...
بعد به ما جورچین خانهبازی (یا همان لگو) میدهند که باهاش ایدههای جدید بسازیم. همه به هم نگاه میکنیم. انگار به کارآموزها برخورده که مثل بچههای #مهد_کودک باهاشان برخورد میشود ولی ناچاریم مثل زندانیها این کار را کنیم.
نزدیکیهای عصر سرپرستهای کارآموزی میآیند سراغ کارآموزها. وارد ساختمان اصلی گوگل میشویم. ساختمانی آجرنما و سیزده طبقه؛ بیرون درب اصلی ساختمان یک سازه بزرگ لوگوی گوگل است که به افتخار آزادی #همجنس_گرایی رنگینکمانیاش کردهاند. گفتنی است که مسیر پیاده از مترو تا گوگل هم از کنار دفتر انجمن همجنسگراها رد میشود.
بخشی از طبقه یازدهم برای گروههای پژوهشی است. هر طبقه دو ورودی اصلی دارد. از طرف خیابان هشتم و از طرف خیابان نهم. در این طبقه از یک طرف که وارد میشوی همه چیز به رنگ بهار درآمده. در شیشهای اتاق جلسات سبز است. دیوارها چمن مصنوعی دارند. بعدش تابستانی میشود دکور. بعد کمکم همه چیز زرد و سرخ میشود و طرح برگریزان و آخرش همه چیز برفی. چندین اتاق طرح کندو. چند صندلی ماساژور در راهروها. چندین آشپزخانه کوچک با کلی مواد غذایی. و البته چند رستوران در طبقات مختلف. هر رستوران به معنای واقعی رستوران است. شرکتهای مختلف غذایی در رقابت کیفیتی با هم هستند و هر کدام غذایی را میپزند و میدهند به کارمندان.
همین رستورانها صبحانه هم میدهند، از نیمرو بگیر تا انواع غذاهای عجیب و غریب. یکی از طبقات شام هم میدهد. بعد قیمت اینها چقدر؟ مفت! هر کارمند هم فرصت دارد ماهی دو مرتبه (بدون محدودیت نفرات) مهمان با خودش بیاورد. اینجا فقط خبری از نوشیدنی الکلی نیست.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
تجربه کارآموزی در شرکت Google
#بخش #اول
یک روز بعد از رسیدن از#دنور(Denver – شهری در #ایالت کلرادو Colorado) به #نیویورک باید بروم برای شروع کارآموزی در Google. این بار دیگر حس خاصی ندارم. این سومین کارآموزی است و یک جورهایی تکرار باعث بیهیجانی شده.
باید اول با سرویس دانشگاه از خانه به دانشگاه بروم (شمال #برانکس به شمال #منهتن) و بعد از آنجا به #گوگل (شمال منهتن به جنوب منهتن). خیلی کم صبح زود از سرویس دانشگاه استفاده کردم و طعم راهبندان صبحگاهی نیویورک را خوب نچشیده بودم که چطور مسیر پانزده دقیقهای بدل به چهل دقیقه میشود!
روز اول قرار است در محله #چلسی و یک کوچه آنطرفتر از ساختمان اصلی برویم برای معارفه. ساختمانی آجری که طبقه همکفش بازاری است سنتی به اسم چلسیمارکت. میروم طبقه دوم و آنجا اول باید بنشینم برای عکس کارمندی. سپس وارد سالنی میشوم. دیوارهای آجری داخل سالن با لولههای حرارتی توی چشم میزنند. دو خانم جوان نشستهاند برای پذیرش ورودیها. چند میز دایرهای با چهار صندلی و چند کارآموز که از قیافه خیلیهاشان پیداست کارآموز کارشناسیاند. غیر از یک دختر از #چین و همآزمایشگاهی ام که اهل #لبنان است، همه پسرند. هر کسی پشت میزی مینشیند. من کنار چند چینی مینشینم به این حساب که یکی از این چینیها را در همایش دنور دیده بودم. همه که سر میرسند و میشویم حدود ۳۰ نفر؛ تازه متوجه میشوم این معارفه هر هفته هست برای جدیدالورودها.
یک روز کامل با ارائه کارمندان گوگل در مورد هدفهای گوگلی (Googlie) شدن و این که مرامشان چیست و روح شان و فلسفهشان و معنویت شان و دین شان...( به معنای گوگلی البته).
هر کسی میآید و افاضهای میکند. مثلاً حق ندارید در مورد پروژههای گوگل به خارج از گوگل چیزی بگویید. اجازه غیبت کردن پشت سر همکاران ندارید]اکثر مردم #آمریکا مثل آب خوردن پشت سر دیگران صحبت می کنند[. اگر سرما خوردید خانه کار کنید تا بقیه مریض نشوند. کسی از داخل ساختمان عکس نیندازد (بیعکسی این مطلب هم به این خاطر است). هیچ کس حق ندارد در را برای دیگران باز نگه دارد مگر این که کارت گوگلش را ببیند]نگه داشتن در برای دیگران در آمریکا مرسوم است[ و از این جور مسائل امنیتی.
بعد از نهار هم به ما میگویند که یکی در میان سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم و هر کسی که میبازد بیاید به طرفداری برنده در مرحله بعد؛ که این نمادی است از اینکه به جای این که از موفقیت همکارمان ناراحت باشیم، حس حمایت گروهی را شایع کنیم. حالا آن خانمهای جوان هم هی داد میزنند که «گیو فایو» که تحتاللفظیاش میشود -پنج بده- و معنیاش میشود «بزن قدش»...
بعد به ما جورچین خانهبازی (یا همان لگو) میدهند که باهاش ایدههای جدید بسازیم. همه به هم نگاه میکنیم. انگار به کارآموزها برخورده که مثل بچههای #مهد_کودک باهاشان برخورد میشود ولی ناچاریم مثل زندانیها این کار را کنیم.
نزدیکیهای عصر سرپرستهای کارآموزی میآیند سراغ کارآموزها. وارد ساختمان اصلی گوگل میشویم. ساختمانی آجرنما و سیزده طبقه؛ بیرون درب اصلی ساختمان یک سازه بزرگ لوگوی گوگل است که به افتخار آزادی #همجنس_گرایی رنگینکمانیاش کردهاند. گفتنی است که مسیر پیاده از مترو تا گوگل هم از کنار دفتر انجمن همجنسگراها رد میشود.
بخشی از طبقه یازدهم برای گروههای پژوهشی است. هر طبقه دو ورودی اصلی دارد. از طرف خیابان هشتم و از طرف خیابان نهم. در این طبقه از یک طرف که وارد میشوی همه چیز به رنگ بهار درآمده. در شیشهای اتاق جلسات سبز است. دیوارها چمن مصنوعی دارند. بعدش تابستانی میشود دکور. بعد کمکم همه چیز زرد و سرخ میشود و طرح برگریزان و آخرش همه چیز برفی. چندین اتاق طرح کندو. چند صندلی ماساژور در راهروها. چندین آشپزخانه کوچک با کلی مواد غذایی. و البته چند رستوران در طبقات مختلف. هر رستوران به معنای واقعی رستوران است. شرکتهای مختلف غذایی در رقابت کیفیتی با هم هستند و هر کدام غذایی را میپزند و میدهند به کارمندان.
همین رستورانها صبحانه هم میدهند، از نیمرو بگیر تا انواع غذاهای عجیب و غریب. یکی از طبقات شام هم میدهد. بعد قیمت اینها چقدر؟ مفت! هر کارمند هم فرصت دارد ماهی دو مرتبه (بدون محدودیت نفرات) مهمان با خودش بیاورد. اینجا فقط خبری از نوشیدنی الکلی نیست.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
فرهنگ سگ در آمریکا
#بخش #اول
#سگ های خانگی را تقریبا در تمامی خیابان ها و پارک های شهر می توان دید. آن قدر متنوعند که هیچ وقت فکرش را نمی کردم. از سگ هایی که کف دو دست جا می شوند تا سگ های به بزرگی یک انسان.
معمولا هنگام عصر می بینید که وقتی به خانه برمی گردند سگ شان را برای هواخوری و قدم زدن بیرون می آورند چون حیوان نیاز به محیط باز دارد و اگر در خانه محبوس باشد افسرده می شود.
سگ ها را آموزش می دهند تا در خانه کثیف کاری نکنند و بسیار پیش می آید ببینید فردی منتظر روی چمن یا کنار درختی ایستاده تا سگش کارش را تمام کند! صحنه ای که دفعه اول برایم تکان دهنده بود آن است که یک پلاستیک هم در دست دارند تا بعد از آن که حیوان کارش تمام شد دولا شده و مدفوع را جمع کنند. این قانون است و در غیر این صورت جریمه خواهند شد. این موضوع را با یکی از دوستان مطرح کردم، گفت برای آن ها این کار مثل شستن کهنه بچه است. در محوطه های عمومی معمولا سطل جداگانه ای برای زباله های مدفوع حیوان است چون عامل گسترش بیماری هستند.
قوانین خاصی در نگه داری حیوان اعمال می شود. از جمله این که بردن حیوان به داخل محوطه های عمومی بسته مانند داخل فروشگاه ها مجاز نیست؛ بنابراین حیوان را در ماشین رها می کنند. حیوان حتما باید قلاده داشته باشد و اگر کسی را گاز بگیرد صاحبش جریمه سنگینی می شود. دیده ام حتی به سگ های خیلی بزرگ که گاز گرفتنشان می تواند خطرناک باشد پوزه بند می زنند. در ساختمان ها یکی از مواردی که جزو شرایط قرارداد است آن است که آیا می توان در این خانه سگ و گربه داشت یا نه؟ مثل سیگار کشیدن که بعضی خانه ها اجازه سیگار را به مستاجر نمی دهند.
در حال حاضر در #آمریکا با 318 میلیون نفر جمعیت و 125 میلیون خانوار، حدود 78 میلیون سگ و 86 میلیون گربه خانگی نگه داشته می شود. این در حالی است که تعداد کودکان آمریکایی حدود 80 میلیون نفر است.
حیوان خانگی با اهداف مختلفی نگه داری می شود. به طور سنتی سگ برای نگهبانی از خانه بوده؛ اما به تدریج جایگاه آن به عنوان یک عضو خانه در آمده است. افراد تنها و یا پیر که تنهایی بیشتری دارند یک دسته اصلی صاحبان حیوانات خانگی هستند. دسته دوم خانواده های بچه دار هستند که حیوان را به عنوان همبازی بچه تهیه می کنند. برای بعضی ها حیوان خانگی به عنوان عضوی از خانواده در می آید و در مرگ آن ضربه عاطفی می خورند. حتی در یک سفره با آن غذا می خورند.
این تغییر فرهنگ حیوان خانگی به تدریج در قرن بیستم رخ داده و مخصوصا در سال های دهه 60 به عنوان یک مولفه از #فرهنگ آمریکایی گسترش پیدا کرده است. در میان #مهاجران البته این مشکل وجود دارد که نسل قدیم به راحتی با این مسأله کنار نمی آیند ولی فرزندانشان خواهان نگهداری حیوان خانگی اند. مواردی را دیده ام که خانواده ای سگ داشته اند و وقتی پدربزرگ و مادربزرگ از کشور خودشان به دیدنشان می آیند با آن ها سر اینکه چرا حیوان را در خانه نگه می دارند دعوا داشته اند. برایشان این نحوه تعامل با حیوان قابل هضم نیست.
دانشجویان و افراد جوان تمایل کمتری به نگه داری حیوان دارند مخصوصا که نگه داری سگ حدود 250 دلار در سال و گربه 200 دلار در سال هزینه دارد. این هزینه ها شامل غذا، بیماری ها، بیمه کردن حیوان، کوتاه کردن مو و ناخن و وسایل جانبی است. بنابراین در محیط های دانشجویی کمتر می توان سگ و گربه دید. خود حیوان هم بسته به نوع و نژادش می تواند قیمت هایی از 100 دلار تا چند هزار دلار داشته باشد. برای جبران این هزینه ها گاهی افراد سگ هایشان را با هم جفت می کنند تا توله را بفروشند. بنابراین اگر سگشان از نژاد و سن خوبی باشد می توانند سگشان را برای یک یا چند شب به دیگران کرایه بدهند و پولی بگیرند.
حیواناتی که بدون صاحب رها می شوند یا گم می شوند و آن هایی که صاحبشان با آن ها بد برخورد می کند را به محل های مخصوص نگه داری حیوانات می برند. معمولا حیوان را در سنین کم می گیرند تا آموزش بدهند. یکی از دانشجویانی که در دانشگاه در اتاق مشترکی هستیم یک ماه در تابستان به آفیس نمی آمد. بعدا که علتش را پرسیدم گفت یک توله سگ را از یکی از همین خانه های نگه داری حیوانات بی پناه خریده 100 دلار و باید در خانه نگه داری اش می کرده و آموزشش می داده. تقریبا همه وقت خالیش را با آن پر می کرد و به قولی بهترین رفیقش در این دنیا بود! کسی که واقعا او را دوست دارد و به او خیانت نمی کند، و وقتی به خانه برمی گردد واقعا انتظارش را می کشد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
فرهنگ سگ در آمریکا
#بخش #اول
#سگ های خانگی را تقریبا در تمامی خیابان ها و پارک های شهر می توان دید. آن قدر متنوعند که هیچ وقت فکرش را نمی کردم. از سگ هایی که کف دو دست جا می شوند تا سگ های به بزرگی یک انسان.
معمولا هنگام عصر می بینید که وقتی به خانه برمی گردند سگ شان را برای هواخوری و قدم زدن بیرون می آورند چون حیوان نیاز به محیط باز دارد و اگر در خانه محبوس باشد افسرده می شود.
سگ ها را آموزش می دهند تا در خانه کثیف کاری نکنند و بسیار پیش می آید ببینید فردی منتظر روی چمن یا کنار درختی ایستاده تا سگش کارش را تمام کند! صحنه ای که دفعه اول برایم تکان دهنده بود آن است که یک پلاستیک هم در دست دارند تا بعد از آن که حیوان کارش تمام شد دولا شده و مدفوع را جمع کنند. این قانون است و در غیر این صورت جریمه خواهند شد. این موضوع را با یکی از دوستان مطرح کردم، گفت برای آن ها این کار مثل شستن کهنه بچه است. در محوطه های عمومی معمولا سطل جداگانه ای برای زباله های مدفوع حیوان است چون عامل گسترش بیماری هستند.
قوانین خاصی در نگه داری حیوان اعمال می شود. از جمله این که بردن حیوان به داخل محوطه های عمومی بسته مانند داخل فروشگاه ها مجاز نیست؛ بنابراین حیوان را در ماشین رها می کنند. حیوان حتما باید قلاده داشته باشد و اگر کسی را گاز بگیرد صاحبش جریمه سنگینی می شود. دیده ام حتی به سگ های خیلی بزرگ که گاز گرفتنشان می تواند خطرناک باشد پوزه بند می زنند. در ساختمان ها یکی از مواردی که جزو شرایط قرارداد است آن است که آیا می توان در این خانه سگ و گربه داشت یا نه؟ مثل سیگار کشیدن که بعضی خانه ها اجازه سیگار را به مستاجر نمی دهند.
در حال حاضر در #آمریکا با 318 میلیون نفر جمعیت و 125 میلیون خانوار، حدود 78 میلیون سگ و 86 میلیون گربه خانگی نگه داشته می شود. این در حالی است که تعداد کودکان آمریکایی حدود 80 میلیون نفر است.
حیوان خانگی با اهداف مختلفی نگه داری می شود. به طور سنتی سگ برای نگهبانی از خانه بوده؛ اما به تدریج جایگاه آن به عنوان یک عضو خانه در آمده است. افراد تنها و یا پیر که تنهایی بیشتری دارند یک دسته اصلی صاحبان حیوانات خانگی هستند. دسته دوم خانواده های بچه دار هستند که حیوان را به عنوان همبازی بچه تهیه می کنند. برای بعضی ها حیوان خانگی به عنوان عضوی از خانواده در می آید و در مرگ آن ضربه عاطفی می خورند. حتی در یک سفره با آن غذا می خورند.
این تغییر فرهنگ حیوان خانگی به تدریج در قرن بیستم رخ داده و مخصوصا در سال های دهه 60 به عنوان یک مولفه از #فرهنگ آمریکایی گسترش پیدا کرده است. در میان #مهاجران البته این مشکل وجود دارد که نسل قدیم به راحتی با این مسأله کنار نمی آیند ولی فرزندانشان خواهان نگهداری حیوان خانگی اند. مواردی را دیده ام که خانواده ای سگ داشته اند و وقتی پدربزرگ و مادربزرگ از کشور خودشان به دیدنشان می آیند با آن ها سر اینکه چرا حیوان را در خانه نگه می دارند دعوا داشته اند. برایشان این نحوه تعامل با حیوان قابل هضم نیست.
دانشجویان و افراد جوان تمایل کمتری به نگه داری حیوان دارند مخصوصا که نگه داری سگ حدود 250 دلار در سال و گربه 200 دلار در سال هزینه دارد. این هزینه ها شامل غذا، بیماری ها، بیمه کردن حیوان، کوتاه کردن مو و ناخن و وسایل جانبی است. بنابراین در محیط های دانشجویی کمتر می توان سگ و گربه دید. خود حیوان هم بسته به نوع و نژادش می تواند قیمت هایی از 100 دلار تا چند هزار دلار داشته باشد. برای جبران این هزینه ها گاهی افراد سگ هایشان را با هم جفت می کنند تا توله را بفروشند. بنابراین اگر سگشان از نژاد و سن خوبی باشد می توانند سگشان را برای یک یا چند شب به دیگران کرایه بدهند و پولی بگیرند.
حیواناتی که بدون صاحب رها می شوند یا گم می شوند و آن هایی که صاحبشان با آن ها بد برخورد می کند را به محل های مخصوص نگه داری حیوانات می برند. معمولا حیوان را در سنین کم می گیرند تا آموزش بدهند. یکی از دانشجویانی که در دانشگاه در اتاق مشترکی هستیم یک ماه در تابستان به آفیس نمی آمد. بعدا که علتش را پرسیدم گفت یک توله سگ را از یکی از همین خانه های نگه داری حیوانات بی پناه خریده 100 دلار و باید در خانه نگه داری اش می کرده و آموزشش می داده. تقریبا همه وقت خالیش را با آن پر می کرد و به قولی بهترین رفیقش در این دنیا بود! کسی که واقعا او را دوست دارد و به او خیانت نمی کند، و وقتی به خانه برمی گردد واقعا انتظارش را می کشد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
@farang_nevesht
تجربه خرید خودرو در نیویورک
#بخش #اول
کلی مطلب و وبگاه و نشریه اینترنتی هست که به صورت تخصصی در مورد خرید #خودرو و انواع خودرو و کیفیت شان و هزار جور مطلب دیگر اطلاعات به خورد خلقالله میدهد. این قدری که تابستان را خیر سرمان میخواستیم به بهانه کارآموزی استراحت فکری داشته باشیم، ولی شد روزی سه تا چهار ساعت وبگردی شبانه در این نشریههای اینترنتی.
خلاصه این همه گشت و گذار اینترنتی چه میشود؟ خودروی نو برای کسی که میخواهد به صورت کوتاهمدت از خودرو استفاده کند نمیصرفد. چون قیمت دستدومها خیلی پایینتر از خودروهای نو است. خودروی دستدوم از حدی کهنهتر (بر حسب کیلومترشمار) قابل اتکا نیست و هر چه کیلومتر کمتر بهتر. پایگاه دادهای هست به اسم Carfax که اطلاعات تعمیرات یا تصادف خودروها بر اساس شناسه بدنه خودرو ثبت میشود. اگر خودرویی زیاد تعمیر داشته یا تصادف داشته قابل اتکا نیست. اگر خودرویی هم کم تعمیر داشته [لزوما] قابل اتکا نیست، چون ممکن است تعمیراتی بوده که صاحب قبلی باید انجام میداده و نداده و یا تعمیراتی بوده که صاحب قبلی انجامش داده، ولی با تعمیرکار زد و بندی کرده که آن را در پایگاه داده ثبت نکند.
البته خودروی دست دوم مثل پراید وطنی نیست که از بیست و پنج سال پیش آب از آبش تکان نخورده. اینها هر سال قیافهشان هم عوض میشود چه برسد به قیمت و کیفیت شان. مثلاً تو این سایتها نوشته که مزدا-۳ سال ۲۰۱۰ فلان مسأله را داشته، ولی ۲۰۱۱ این طوری نیست.
اینها به کنار میماند چند اطلاعات عرفی اضافهتر: اولین و مهمترین این که اگر از پولتان سیر شدهاید بروید خودروی آمریکایی بخرید. خودروهایی که کمی ارزانترند از بقیه ولی کیفیت شان پایین است. مصرفشان هم مثل خود آمریکاییها بالاست. تعمیرگاهروشان هم بالاتر از بقیه است. و در #آمریکا تعمیرگاه رفتن مساوی است با خرج بسیار زیاد و خودرویی خوب است که حداقل تا صد هزار کیلومتر اول غیر از تعویض روغن و چرخاندن تایرها به هیچ تعمیر دیگری نیاز نداشته باشد.
دومین نکته این که خودروهای اروپایی خیلی خوبند ولی به دلایل مختلف، هزینه قطعات و تعمیراتش (در صورت بروز مشکل احتمالی) بالاست. سومین نکته این که خودروهای کرهای خیلی خوب هستند ولی هنوز آن طور که باید برادریشان را به بازار مصرف ثابت نکردهاند. پس خودروهای کرهای را میگذارم برای روز مبادا. چهارمین نکته این که خودروهای ژاپنی آنقدر خوب هستند که قیمت دستدومشان فاصله کمی با نوشان دارد. در بین خودروهای ژاپنی هم تویوتا و هوندا به قول معروف سگجانتر از بقیهاند. پس تصمیم میگیرم که جستجویم را محدود کنم به تویوتا و هوندا و آن هم خودروهای کوچکترشان یعنی تویوتا کورولا و یاریس و هوندا سیویک و فیت. کورولا و سیویک در قد و قواره پژو ۴۰۵ هستند و آن دو دیگر در قد و قواره ۲۰۶. کورولا و سیویک معروفند به خودروهای دانشجوپسند چون عمر بالایی دارند و قطعاتشان هم ارزانترند. آن دو دیگر هم خوبند ولی چون آمریکاییجماعت میانه خوبی با خودروی کوچک ندارد در بازار کم هستند و دستدومشان کمتر پیدا میشود (و این برعکس #اروپا و #ژاپن است که بیشتر خودروها کوچک و کممصرفند و خودروهای بزرگ کممشتریترند).
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
@farang_nevesht
تجربه خرید خودرو در نیویورک
#بخش #اول
کلی مطلب و وبگاه و نشریه اینترنتی هست که به صورت تخصصی در مورد خرید #خودرو و انواع خودرو و کیفیت شان و هزار جور مطلب دیگر اطلاعات به خورد خلقالله میدهد. این قدری که تابستان را خیر سرمان میخواستیم به بهانه کارآموزی استراحت فکری داشته باشیم، ولی شد روزی سه تا چهار ساعت وبگردی شبانه در این نشریههای اینترنتی.
خلاصه این همه گشت و گذار اینترنتی چه میشود؟ خودروی نو برای کسی که میخواهد به صورت کوتاهمدت از خودرو استفاده کند نمیصرفد. چون قیمت دستدومها خیلی پایینتر از خودروهای نو است. خودروی دستدوم از حدی کهنهتر (بر حسب کیلومترشمار) قابل اتکا نیست و هر چه کیلومتر کمتر بهتر. پایگاه دادهای هست به اسم Carfax که اطلاعات تعمیرات یا تصادف خودروها بر اساس شناسه بدنه خودرو ثبت میشود. اگر خودرویی زیاد تعمیر داشته یا تصادف داشته قابل اتکا نیست. اگر خودرویی هم کم تعمیر داشته [لزوما] قابل اتکا نیست، چون ممکن است تعمیراتی بوده که صاحب قبلی باید انجام میداده و نداده و یا تعمیراتی بوده که صاحب قبلی انجامش داده، ولی با تعمیرکار زد و بندی کرده که آن را در پایگاه داده ثبت نکند.
البته خودروی دست دوم مثل پراید وطنی نیست که از بیست و پنج سال پیش آب از آبش تکان نخورده. اینها هر سال قیافهشان هم عوض میشود چه برسد به قیمت و کیفیت شان. مثلاً تو این سایتها نوشته که مزدا-۳ سال ۲۰۱۰ فلان مسأله را داشته، ولی ۲۰۱۱ این طوری نیست.
اینها به کنار میماند چند اطلاعات عرفی اضافهتر: اولین و مهمترین این که اگر از پولتان سیر شدهاید بروید خودروی آمریکایی بخرید. خودروهایی که کمی ارزانترند از بقیه ولی کیفیت شان پایین است. مصرفشان هم مثل خود آمریکاییها بالاست. تعمیرگاهروشان هم بالاتر از بقیه است. و در #آمریکا تعمیرگاه رفتن مساوی است با خرج بسیار زیاد و خودرویی خوب است که حداقل تا صد هزار کیلومتر اول غیر از تعویض روغن و چرخاندن تایرها به هیچ تعمیر دیگری نیاز نداشته باشد.
دومین نکته این که خودروهای اروپایی خیلی خوبند ولی به دلایل مختلف، هزینه قطعات و تعمیراتش (در صورت بروز مشکل احتمالی) بالاست. سومین نکته این که خودروهای کرهای خیلی خوب هستند ولی هنوز آن طور که باید برادریشان را به بازار مصرف ثابت نکردهاند. پس خودروهای کرهای را میگذارم برای روز مبادا. چهارمین نکته این که خودروهای ژاپنی آنقدر خوب هستند که قیمت دستدومشان فاصله کمی با نوشان دارد. در بین خودروهای ژاپنی هم تویوتا و هوندا به قول معروف سگجانتر از بقیهاند. پس تصمیم میگیرم که جستجویم را محدود کنم به تویوتا و هوندا و آن هم خودروهای کوچکترشان یعنی تویوتا کورولا و یاریس و هوندا سیویک و فیت. کورولا و سیویک در قد و قواره پژو ۴۰۵ هستند و آن دو دیگر در قد و قواره ۲۰۶. کورولا و سیویک معروفند به خودروهای دانشجوپسند چون عمر بالایی دارند و قطعاتشان هم ارزانترند. آن دو دیگر هم خوبند ولی چون آمریکاییجماعت میانه خوبی با خودروی کوچک ندارد در بازار کم هستند و دستدومشان کمتر پیدا میشود (و این برعکس #اروپا و #ژاپن است که بیشتر خودروها کوچک و کممصرفند و خودروهای بزرگ کممشتریترند).
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
حساب بانکی در افغانستان
#بخش #اول
امروز صبح رفتم حساب بانکی باز کنم. اولین بانکی که سر زدم بانک بینالمللی #افغانستان بود. مرد جوانِ کرواتی که آن طرف میز نشستهبود پاسپورتم را گرفت. پرسید برای چه کاری آمدهام افغانستان. گفتم برای تحقیق درسی و شاید در #دانشگاه هم درس بدهم. پرسید کدام دانشگاه؟ گفتم هنوز که معلوم نیست اما آنجا و آنجا. پرسید برای چه مؤسسهای کار میکنم. گفتم هیچجا. پرسید درآمدم چهقدر است. گفتم نمیدانم قربانت گردم… این همه سؤال برای چیست؟ گفت که پاسخ به این سؤالها برای افتتاح حساب لازم است. پرسید چند دلار در ماه به حسابم ریخته میشود. گفتم مقداری حقوق از دانشگاهم در #آمریکا میگیرم و مقداری پول هم از #ایران میرسد اما نمیتوانم عدد دقیق به شما بدهم. پرسید «چه موضوعی تحقیق مِکنی؟» گفتم باور بفرمایید این دیگر به شما مربوط نیست! گفت برای قسمت «سوابق کاری» نیاز است. گفتم روی فلان موضوع. گفت «بِخَیر… خوب است.» بلند شد رفت دو میز آنطرفتر با یکی که معلوم بود مقام بالادستی است مشورت کرد. اطلاعاتی را که روی کاغذ نوشتهبود نشان داد و آمد دوباره نشست روی صندلی روبهروی من.
پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ گفت «ببخشید ما نَمیتانیم برهتان حساب باز کنیم. شما خارجی استید و بانک ما از هفتَه پیش به ای سو بره خارجیها حساب باز نَمیکنَه.» گفتم مگر چنین چیزی امکان دارد؟ نام شما بانک «بینالمللی» افغانستان است. چهطور میشود برای یک خارجی حساب باز نکنید؟ گفت «ای نام بینالمللی ره بیخی غلط نوشته کردیم. بانک ما بره خارجیها حساب باز نَمیکنَه.» با ایما و اشاره گفتم آقا جانم من که دو تا شاخ روی سرم ندارم. قصه چیست؟ گفت همین است. گفتم آخر مگر میشود از هفتهی پیش تصمیم گرفتهباشید برای خارجیها حساب باز نکنید؟ پس آن سؤال و جوابهایی که میکردی برای چه بود؟ دید کوتاه نمیآیم نگاهی به میز مقام بالادستی کرد و با سر نشان داد که بروم آنجا. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سر آن یکی میز. مقام بالادستی داشت با تلفن حرف میزد. صبر کردم تا تمام شود. گوشی تلفن را که گذاشت پرسیدم «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟ همکارتان گفت بره خارجیها حساب باز نَمیکنید.» نگاهی به همکارش کرد. دوباره نگاهش را آورد سمت من. گفت «ببخشید بِرادر... ایران #تحریم بانکی است، ما نَمیتانیم بره شهروند ایران حساب باز کنیم. در اَمی ماه حساب چند ایرانی ره بستیم.» گفتم مطمئن هستید؟ از کجا دستور رسیده؟ گفت از «#سازمان_ملل_متحد»!
اصرار فایدهای نداشت. آمدم بیرون. رفتم چهار تا خیابان آنطرفتر؛ «عزیزی بانک»، یکی از بانکهایی که در هر خیابان کابل بیلبورد تبلیغاتی دارد. وارد شدم. خلوتتر از قبلی بود. پاسپورت را به خانمی که مسئول امور مشتریها بود دادم. پاسپورت را نگاه کرد و رفت داخل یک اتاق برای مشورت. عجب قصهای شدهبود. آن از زندگی به عنوان مهاجر ایرانی در آمریکا، این از افغانستان.
خانم مسئول برگشت. نشست و یک فرم از کشو بیرون آورد. سرم را جلوتر آوردم تا عنوان فرم را ببینم. نوشتهشدهبود فرم افتتاح حساب. دلم شاد شد. این طور که معلوم بود «سازمان ملل متحد» به عزیزیبانک دستور ندادهبود برای ایرانیها حساب باز نکند! خانم مسئول، فرم را با اطلاعاتِ پاسپورت پر کرد. آخر سر پرسید چه جور حسابی میخواهم؟ گفتم جاری. پرسید متوسط درآمدم چهقدر است؟ گفتم نمیدانم اما مقداری پول از آمریکا و ایران میرسد. داشت پاسخهایم را یادداشت میکرد یکهو انگار آسمان صاعقه بزند چشمهایش درشت شد و گفت که امکان فرستادنِ پول از ایران نیست و اگر قرار است از ایران پولی فرستادهشود نمیتوانم در عزیزی بانک حساب باز کنم. گفتم نه نه خیالتان تخت! مم در ايران هيچ كس و كارى ندارم. آخرين بازمانده ما در ايران زمان نادرشاه فوت كرده است. کاغذی را نشانم داد که بانک مرکزی کابل از همه بانکهای دولتی و خصوصی خواستهبود از مراودههای پولی با بانکهای ایرانی خودداری کنند. گفتم آیا بانکی در کابل هست که از این قاعده مستثنی باشد؟ گفت بله «آرین بانک». پرسیدم چهطور؟ گفت چون از طرف بانک صادرات و ملی ایران حمایت میشود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
حساب بانکی در افغانستان
#بخش #اول
امروز صبح رفتم حساب بانکی باز کنم. اولین بانکی که سر زدم بانک بینالمللی #افغانستان بود. مرد جوانِ کرواتی که آن طرف میز نشستهبود پاسپورتم را گرفت. پرسید برای چه کاری آمدهام افغانستان. گفتم برای تحقیق درسی و شاید در #دانشگاه هم درس بدهم. پرسید کدام دانشگاه؟ گفتم هنوز که معلوم نیست اما آنجا و آنجا. پرسید برای چه مؤسسهای کار میکنم. گفتم هیچجا. پرسید درآمدم چهقدر است. گفتم نمیدانم قربانت گردم… این همه سؤال برای چیست؟ گفت که پاسخ به این سؤالها برای افتتاح حساب لازم است. پرسید چند دلار در ماه به حسابم ریخته میشود. گفتم مقداری حقوق از دانشگاهم در #آمریکا میگیرم و مقداری پول هم از #ایران میرسد اما نمیتوانم عدد دقیق به شما بدهم. پرسید «چه موضوعی تحقیق مِکنی؟» گفتم باور بفرمایید این دیگر به شما مربوط نیست! گفت برای قسمت «سوابق کاری» نیاز است. گفتم روی فلان موضوع. گفت «بِخَیر… خوب است.» بلند شد رفت دو میز آنطرفتر با یکی که معلوم بود مقام بالادستی است مشورت کرد. اطلاعاتی را که روی کاغذ نوشتهبود نشان داد و آمد دوباره نشست روی صندلی روبهروی من.
پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ گفت «ببخشید ما نَمیتانیم برهتان حساب باز کنیم. شما خارجی استید و بانک ما از هفتَه پیش به ای سو بره خارجیها حساب باز نَمیکنَه.» گفتم مگر چنین چیزی امکان دارد؟ نام شما بانک «بینالمللی» افغانستان است. چهطور میشود برای یک خارجی حساب باز نکنید؟ گفت «ای نام بینالمللی ره بیخی غلط نوشته کردیم. بانک ما بره خارجیها حساب باز نَمیکنَه.» با ایما و اشاره گفتم آقا جانم من که دو تا شاخ روی سرم ندارم. قصه چیست؟ گفت همین است. گفتم آخر مگر میشود از هفتهی پیش تصمیم گرفتهباشید برای خارجیها حساب باز نکنید؟ پس آن سؤال و جوابهایی که میکردی برای چه بود؟ دید کوتاه نمیآیم نگاهی به میز مقام بالادستی کرد و با سر نشان داد که بروم آنجا. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سر آن یکی میز. مقام بالادستی داشت با تلفن حرف میزد. صبر کردم تا تمام شود. گوشی تلفن را که گذاشت پرسیدم «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟ همکارتان گفت بره خارجیها حساب باز نَمیکنید.» نگاهی به همکارش کرد. دوباره نگاهش را آورد سمت من. گفت «ببخشید بِرادر... ایران #تحریم بانکی است، ما نَمیتانیم بره شهروند ایران حساب باز کنیم. در اَمی ماه حساب چند ایرانی ره بستیم.» گفتم مطمئن هستید؟ از کجا دستور رسیده؟ گفت از «#سازمان_ملل_متحد»!
اصرار فایدهای نداشت. آمدم بیرون. رفتم چهار تا خیابان آنطرفتر؛ «عزیزی بانک»، یکی از بانکهایی که در هر خیابان کابل بیلبورد تبلیغاتی دارد. وارد شدم. خلوتتر از قبلی بود. پاسپورت را به خانمی که مسئول امور مشتریها بود دادم. پاسپورت را نگاه کرد و رفت داخل یک اتاق برای مشورت. عجب قصهای شدهبود. آن از زندگی به عنوان مهاجر ایرانی در آمریکا، این از افغانستان.
خانم مسئول برگشت. نشست و یک فرم از کشو بیرون آورد. سرم را جلوتر آوردم تا عنوان فرم را ببینم. نوشتهشدهبود فرم افتتاح حساب. دلم شاد شد. این طور که معلوم بود «سازمان ملل متحد» به عزیزیبانک دستور ندادهبود برای ایرانیها حساب باز نکند! خانم مسئول، فرم را با اطلاعاتِ پاسپورت پر کرد. آخر سر پرسید چه جور حسابی میخواهم؟ گفتم جاری. پرسید متوسط درآمدم چهقدر است؟ گفتم نمیدانم اما مقداری پول از آمریکا و ایران میرسد. داشت پاسخهایم را یادداشت میکرد یکهو انگار آسمان صاعقه بزند چشمهایش درشت شد و گفت که امکان فرستادنِ پول از ایران نیست و اگر قرار است از ایران پولی فرستادهشود نمیتوانم در عزیزی بانک حساب باز کنم. گفتم نه نه خیالتان تخت! مم در ايران هيچ كس و كارى ندارم. آخرين بازمانده ما در ايران زمان نادرشاه فوت كرده است. کاغذی را نشانم داد که بانک مرکزی کابل از همه بانکهای دولتی و خصوصی خواستهبود از مراودههای پولی با بانکهای ایرانی خودداری کنند. گفتم آیا بانکی در کابل هست که از این قاعده مستثنی باشد؟ گفت بله «آرین بانک». پرسیدم چهطور؟ گفت چون از طرف بانک صادرات و ملی ایران حمایت میشود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نشست «ایرانِ امروز» در فرانسه
#بخش #اول
چند هفته پیش منشی گروه گفت تو اهل #ایران بودی؟ گفتم بله؛ گفت الان یه ایمیل برات میزنم.
ایمیلی با عنوان برگزاری نشست L'Iran c'est maintenant (ایران هم اکنون) فرستاد. در فرم اینترنتی نشست برای 22 سپتامبر در سالن شماره 7 #دانشگاه_جان_مولن (لیون 3) ثبت نام کردم.
جلسه را انجمن صادرکنندگان #فرانسه برگزار میکند.
- 22 سپتامبر، ساعت 8 صبح
موقع ورود، بعد از احراز هویت امکان ورود به جلسه فراهم میشود. رئیس انجمن صادرکنندگان فرانسه، خودش شخصا جلوی درب ایستاده و به تک تک افراد خوش آمدگویی میکند و دست می دهد.
قبل از شروع برنامه تدارک صبحانه هم دیده شده؛ صبحانه فرانسوی ها البته فقط یک لیوان شیر یا قهوه است به همراه نوعی نان قندی به نام Croissant؛
حدود 150 نفری در سالن جمع شدند؛ عمدتا از صاحبان صنایع و شرکت های فناور در فرانسه.
آقای Georges Jacob رئیس انجمن صادرکنندگان صحبت های خودش را اینگونه شروع میکند:
Iran cest la Perse
ایران همان پارس است. از تاریخ ایران باستان شروع و میرسد به تاریخ معاصر و تحریم ها و شرایط فعلی ایران و تا برسد به بازار فعلی کشورمان و فرصت های فرانسه برای ورود به این بازار در دوران پسابرجام...
اشاره ای هم به سفر خودش و آقای جورج کومبی (رئیس دانشگاه لیون 3) به ایران می کند. تعدادی از حاضرین روی کاغذ یا در لپتاپ هایشان نوت برداری میکنند.
بعد آقای Jacques Champagne de Labriolle که قبلا سفیر فرانسه در #نیجریه بوده و ارتباطش با ایران را دقیق متوجه نمی شوم صحبت می کند. آقای سفیر از میزان خرید نفت فرانسه در 2011 و سه سال بعدش که به صفر رسیده است میگوید و اینکه این یک فاجعه است برای ما و باید مجددا روابط را بهبود دهیم.
آقای مهدی نواه (Mehdi Navah) نفر سومی است که صحبت میکند. او در شرکت Link 45 که از شرکت های تحلیل گر اقتصادی بین المللی با تمرکز بر غرب آسیاست، فعالیت می کند. بعد از نشست که صحبت حضوری داشتم با وی، میگوید که ایرانیِ متولد فرانسه است و در فرانسه بزرگ شده است.
اسلایدهایی در رابطه با ایران تهیه کرده است و مبتنی بر آنها صحبت های خود را پیش می برد. برخی محورهای صحبت او:
- ایران و جایگاه رهبری منطقه ای آن
- اهمیت استراتژیک ایران در منطقه
- تحریم بانکی ایران و قفل شدن تبادلات بانکی
- خارج شدن بانک های سپه، تجارت و ملی از تحریم
- انواع تسهیلات و مشوق های ایران برای سرمایه گذاری و ورود به بازار ایران: تضمین های بانک مرکزی و...
- ارائه آمار و ارقام مربوط به ایران (جمعیت، تعداد کاربران متصل به اینترنت، زنان تحصیل کرده، کارآفرینان زن، آمار و ارقام مربوط به نفت و گاز، صنعت خودروسازی و حضور پژو و سیتروئن در ایران، بازارهای جذاب در ایران).
ریچارد (Richard Klieman) از یکی از شرکت های بین المللی تحلیل گر اقتصادی به نام Vasco سخنران بعدی است.
سخنانش را با توصیه هایی برای اروپایی ها به پایان می رساند. اینکه از ارتباط با افرادی که هنوز در لیست تحریم #آمریکا و #اروپا قرار دارند، بپرهیزید.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
نشست «ایرانِ امروز» در فرانسه
#بخش #اول
چند هفته پیش منشی گروه گفت تو اهل #ایران بودی؟ گفتم بله؛ گفت الان یه ایمیل برات میزنم.
ایمیلی با عنوان برگزاری نشست L'Iran c'est maintenant (ایران هم اکنون) فرستاد. در فرم اینترنتی نشست برای 22 سپتامبر در سالن شماره 7 #دانشگاه_جان_مولن (لیون 3) ثبت نام کردم.
جلسه را انجمن صادرکنندگان #فرانسه برگزار میکند.
- 22 سپتامبر، ساعت 8 صبح
موقع ورود، بعد از احراز هویت امکان ورود به جلسه فراهم میشود. رئیس انجمن صادرکنندگان فرانسه، خودش شخصا جلوی درب ایستاده و به تک تک افراد خوش آمدگویی میکند و دست می دهد.
قبل از شروع برنامه تدارک صبحانه هم دیده شده؛ صبحانه فرانسوی ها البته فقط یک لیوان شیر یا قهوه است به همراه نوعی نان قندی به نام Croissant؛
حدود 150 نفری در سالن جمع شدند؛ عمدتا از صاحبان صنایع و شرکت های فناور در فرانسه.
آقای Georges Jacob رئیس انجمن صادرکنندگان صحبت های خودش را اینگونه شروع میکند:
Iran cest la Perse
ایران همان پارس است. از تاریخ ایران باستان شروع و میرسد به تاریخ معاصر و تحریم ها و شرایط فعلی ایران و تا برسد به بازار فعلی کشورمان و فرصت های فرانسه برای ورود به این بازار در دوران پسابرجام...
اشاره ای هم به سفر خودش و آقای جورج کومبی (رئیس دانشگاه لیون 3) به ایران می کند. تعدادی از حاضرین روی کاغذ یا در لپتاپ هایشان نوت برداری میکنند.
بعد آقای Jacques Champagne de Labriolle که قبلا سفیر فرانسه در #نیجریه بوده و ارتباطش با ایران را دقیق متوجه نمی شوم صحبت می کند. آقای سفیر از میزان خرید نفت فرانسه در 2011 و سه سال بعدش که به صفر رسیده است میگوید و اینکه این یک فاجعه است برای ما و باید مجددا روابط را بهبود دهیم.
آقای مهدی نواه (Mehdi Navah) نفر سومی است که صحبت میکند. او در شرکت Link 45 که از شرکت های تحلیل گر اقتصادی بین المللی با تمرکز بر غرب آسیاست، فعالیت می کند. بعد از نشست که صحبت حضوری داشتم با وی، میگوید که ایرانیِ متولد فرانسه است و در فرانسه بزرگ شده است.
اسلایدهایی در رابطه با ایران تهیه کرده است و مبتنی بر آنها صحبت های خود را پیش می برد. برخی محورهای صحبت او:
- ایران و جایگاه رهبری منطقه ای آن
- اهمیت استراتژیک ایران در منطقه
- تحریم بانکی ایران و قفل شدن تبادلات بانکی
- خارج شدن بانک های سپه، تجارت و ملی از تحریم
- انواع تسهیلات و مشوق های ایران برای سرمایه گذاری و ورود به بازار ایران: تضمین های بانک مرکزی و...
- ارائه آمار و ارقام مربوط به ایران (جمعیت، تعداد کاربران متصل به اینترنت، زنان تحصیل کرده، کارآفرینان زن، آمار و ارقام مربوط به نفت و گاز، صنعت خودروسازی و حضور پژو و سیتروئن در ایران، بازارهای جذاب در ایران).
ریچارد (Richard Klieman) از یکی از شرکت های بین المللی تحلیل گر اقتصادی به نام Vasco سخنران بعدی است.
سخنانش را با توصیه هایی برای اروپایی ها به پایان می رساند. اینکه از ارتباط با افرادی که هنوز در لیست تحریم #آمریکا و #اروپا قرار دارند، بپرهیزید.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگراههای پرشباهت به بزرگراههای #تهران که نقبی میزنند در دل شهر و بعدش شاخهشاخه میشوند در گوشه و کنارش.
نزدیکیهای شهر شیکاگو، رهیاب میگوید در اینجا مسیر چهارخطه میشود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت میکنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمیدهد. رفیقم داد میزند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده میایستم. دوزاریام افتاده که گیج زدهام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جادهام و جایم امن است. میایستم. به آینه بغل نگاه میکنم. پر است از خودروهایی که با شتاب میآیند و راه نمیدهند. راهنما میزنم. کمی متمایل به جاده میشوم. صدای بوق بلند. وارد جاده میشوم.
خودم نفهمیدهام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتادهاند توی دیگ. همسفران میگویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز میکنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده میروم که یحتمل مقصر من بودهام. دو خودروی شاسیبلند آینه به آینه شدهاند و چندی بعدش بیآینه. از سرنشینان، پسربچهای دهساله انگاری که ترسیده باشد، گریه میکند. میروم طرفشان. راننده یکی از تصادفیها، خانمی #سفید_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. میگویم «متأسفم». میپرسد: «#بیمه داری؟»
میگویم دارم. رفیقم مرا میکشد کنار. حالیام میکند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
میگوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که میگویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را میکشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما میگیرد. احتمالاً از چینش شمارهها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه میکند. البته خودرو آمریکایی شاسیبلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنهاش نشان میدهد که اولین تجربه تصادفیاش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربهاش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل دادهایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقالفروش را. یادم میآید که کارت بیمهام را نیاوردهام. سریع میروم اینترنت و شماره بیمهام را میستانم. وای بیمه. همین جوریاش کلی پیادهام برای پرداخت بیمه.
فکرم میرود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز میرفتم و انگار نه انگار که این درختهای رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب میدانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکیشان که پایاننامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم میپرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، میگفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر میشود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتابهای تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقالفروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بیخواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمیگرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز میرفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقهای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغهای بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را میکشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. میدانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگراههای پرشباهت به بزرگراههای #تهران که نقبی میزنند در دل شهر و بعدش شاخهشاخه میشوند در گوشه و کنارش.
نزدیکیهای شهر شیکاگو، رهیاب میگوید در اینجا مسیر چهارخطه میشود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت میکنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمیدهد. رفیقم داد میزند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده میایستم. دوزاریام افتاده که گیج زدهام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جادهام و جایم امن است. میایستم. به آینه بغل نگاه میکنم. پر است از خودروهایی که با شتاب میآیند و راه نمیدهند. راهنما میزنم. کمی متمایل به جاده میشوم. صدای بوق بلند. وارد جاده میشوم.
خودم نفهمیدهام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتادهاند توی دیگ. همسفران میگویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز میکنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده میروم که یحتمل مقصر من بودهام. دو خودروی شاسیبلند آینه به آینه شدهاند و چندی بعدش بیآینه. از سرنشینان، پسربچهای دهساله انگاری که ترسیده باشد، گریه میکند. میروم طرفشان. راننده یکی از تصادفیها، خانمی #سفید_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. میگویم «متأسفم». میپرسد: «#بیمه داری؟»
میگویم دارم. رفیقم مرا میکشد کنار. حالیام میکند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
میگوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که میگویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را میکشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما میگیرد. احتمالاً از چینش شمارهها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه میکند. البته خودرو آمریکایی شاسیبلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنهاش نشان میدهد که اولین تجربه تصادفیاش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربهاش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل دادهایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقالفروش را. یادم میآید که کارت بیمهام را نیاوردهام. سریع میروم اینترنت و شماره بیمهام را میستانم. وای بیمه. همین جوریاش کلی پیادهام برای پرداخت بیمه.
فکرم میرود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز میرفتم و انگار نه انگار که این درختهای رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب میدانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکیشان که پایاننامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم میپرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، میگفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر میشود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتابهای تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقالفروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بیخواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمیگرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز میرفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقهای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغهای بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را میکشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. میدانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
🔺اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومه شهر #شیکاگو برای همایش سالانه «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) آمریکا و #کانادا»
🔹میرسیم به هتل وستین پلازا، هتلی بلندمرتبه؛ وارد هتل که میشویم اولین اتفاق متفاوت رقم میخورد! چرا اینجا همه خانمها محجبهاند؟ یا بهتر است بپرسم، چرا خانمی که پشت دخل هتل نشسته بیحجاب است؟
سرسرای هتل پر است از چهرههای آشنا، نه آنچنان آشنا که بشناسیمشان ولی آنقدر آشنا که بشود گفت فلانی یا اهل #عراق است یا #لبنان و یا حتی شاید ایرانی...
🔹اول بسمالله کلید اتاقمان را تحویل میگیریم. طبقه سیزدهم و رو به منظره دهات #لمبارد (Lombard)؛ البته اگر فروشگاه بزرگ تارگت (Target) را ندیده بگیریم با پارکینگی که بوی تعطیلی کریسمس میدهد.
پایین آمدنی، آسانسور شلوغ است. دو خانم جوان که مثل لبنانیها چادر سیاه سر کردهاند و چند خانم محجبه دیگر. باید برگردیم به سرسرا برای گرفتن دفترچه برنامه همایش. پشت میز خانم جوانی است محجبه، با آرایش غلیظ عربی؛ توضیح برای آنها که نمیدانند بسیاری از عربهای محجبه آنطوری آرایش میکنند که گریمور نشنود محرم نبیند.
دفترچه همایش را میگیریم. برنامه روزانه به علاوه معرفی سخنرانها. برنامهها با نماز صبح و دعای عهد شروع میشود و تا آخر شب با برنامههای متنوع دیگری ادامه دارد... این وسط هم یکی از مسافران آمریکایی که از همه جا بیخبر به این هتل آمده، از دیدن این همه ریش و چادر و روسری، مضطرب میشود و پلیس خبر میکند و #پلیس سر میرسد و میگوید: خانم، حالتان خوب هست؟ حالا مثلاً فکر کردی حمله تروریستی کشف کردهای؟
🔹بسمالله برنامه نماز جماعت و دعای کمیل است. از لابی هتل راهرویی است که هر دری به سمت یکی از سالنهای سخنرانی باز میشود و آخرین سالن شده نمازخانه. راهرو هم شده نمایشگاه فروش روسری و کتاب و مهر و تسبیح و امثالهم. کف سالن نمازخانه مفروش شده است و محرابکی آن سر سالن که قبله را بشود فهمید کدام طرف است و پردهای برای نشان دادن متن دعای کمیل؛
آخوند امام جماعت، نمازش را به زبان مادری میخواند و بعدش جوانی دعای کمیل را به همان زبان. و البته اینجایی که در صف نشستهام، هی میآیند و میپرسند قصری یا نه؟ یعنی که نمازت شکسته است یا کامل؟ و اگر جوابم لهجه خودشان را داشته باشد، فارسی میکنند ادامه سؤال را...
🔹بعد از نماز موقع شام سر میرسد. یکی دیگر از سالنهای هتل پر از میز و صندلی شده، مثل تالارهای عروسی و هر گوشه سالن چیزکی برای چای و قهوه گذاشتهاند. صفی دارد که از همان شب اولی که معلوم است خیلیها هنوز نیامدهاند، خبر از صفهای طولانی گپ و گفت و البته انتظار و گرسنگی دارد. دو صف در دو جهت مخالف. یکی از چپ به راست برای خانمها و دیگری از راست به چپ. که البته هر دو به یک سالن ختم میشوند. و البته به صورت خیلی خودجوش نصفی از سالن را خانمها مینشینند و نصفی دیگر را آقایان. صف غیر از گپ و گفت کاربردهای دیگری هم دارد، از جمله این که خانمهای مسنتر دنبال مورد ازدواج برای پسرهایشان یا پسرهای آشناها هستند. دخترها هم بدون تعارفهایی که مثلاً میخواهم ادامه تحصیل بدهم، ارجاع میدهند به پدری، برادری، مادری و یا کسی و کاری. و البته همین بیتعارفی نشان میدهد که ایرانی اینجا کم هست. اینجا اکثریت لبنانیاند و اقلیت از دیگر ملیتها.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال فرنگ نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
🔺اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومه شهر #شیکاگو برای همایش سالانه «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) آمریکا و #کانادا»
🔹میرسیم به هتل وستین پلازا، هتلی بلندمرتبه؛ وارد هتل که میشویم اولین اتفاق متفاوت رقم میخورد! چرا اینجا همه خانمها محجبهاند؟ یا بهتر است بپرسم، چرا خانمی که پشت دخل هتل نشسته بیحجاب است؟
سرسرای هتل پر است از چهرههای آشنا، نه آنچنان آشنا که بشناسیمشان ولی آنقدر آشنا که بشود گفت فلانی یا اهل #عراق است یا #لبنان و یا حتی شاید ایرانی...
🔹اول بسمالله کلید اتاقمان را تحویل میگیریم. طبقه سیزدهم و رو به منظره دهات #لمبارد (Lombard)؛ البته اگر فروشگاه بزرگ تارگت (Target) را ندیده بگیریم با پارکینگی که بوی تعطیلی کریسمس میدهد.
پایین آمدنی، آسانسور شلوغ است. دو خانم جوان که مثل لبنانیها چادر سیاه سر کردهاند و چند خانم محجبه دیگر. باید برگردیم به سرسرا برای گرفتن دفترچه برنامه همایش. پشت میز خانم جوانی است محجبه، با آرایش غلیظ عربی؛ توضیح برای آنها که نمیدانند بسیاری از عربهای محجبه آنطوری آرایش میکنند که گریمور نشنود محرم نبیند.
دفترچه همایش را میگیریم. برنامه روزانه به علاوه معرفی سخنرانها. برنامهها با نماز صبح و دعای عهد شروع میشود و تا آخر شب با برنامههای متنوع دیگری ادامه دارد... این وسط هم یکی از مسافران آمریکایی که از همه جا بیخبر به این هتل آمده، از دیدن این همه ریش و چادر و روسری، مضطرب میشود و پلیس خبر میکند و #پلیس سر میرسد و میگوید: خانم، حالتان خوب هست؟ حالا مثلاً فکر کردی حمله تروریستی کشف کردهای؟
🔹بسمالله برنامه نماز جماعت و دعای کمیل است. از لابی هتل راهرویی است که هر دری به سمت یکی از سالنهای سخنرانی باز میشود و آخرین سالن شده نمازخانه. راهرو هم شده نمایشگاه فروش روسری و کتاب و مهر و تسبیح و امثالهم. کف سالن نمازخانه مفروش شده است و محرابکی آن سر سالن که قبله را بشود فهمید کدام طرف است و پردهای برای نشان دادن متن دعای کمیل؛
آخوند امام جماعت، نمازش را به زبان مادری میخواند و بعدش جوانی دعای کمیل را به همان زبان. و البته اینجایی که در صف نشستهام، هی میآیند و میپرسند قصری یا نه؟ یعنی که نمازت شکسته است یا کامل؟ و اگر جوابم لهجه خودشان را داشته باشد، فارسی میکنند ادامه سؤال را...
🔹بعد از نماز موقع شام سر میرسد. یکی دیگر از سالنهای هتل پر از میز و صندلی شده، مثل تالارهای عروسی و هر گوشه سالن چیزکی برای چای و قهوه گذاشتهاند. صفی دارد که از همان شب اولی که معلوم است خیلیها هنوز نیامدهاند، خبر از صفهای طولانی گپ و گفت و البته انتظار و گرسنگی دارد. دو صف در دو جهت مخالف. یکی از چپ به راست برای خانمها و دیگری از راست به چپ. که البته هر دو به یک سالن ختم میشوند. و البته به صورت خیلی خودجوش نصفی از سالن را خانمها مینشینند و نصفی دیگر را آقایان. صف غیر از گپ و گفت کاربردهای دیگری هم دارد، از جمله این که خانمهای مسنتر دنبال مورد ازدواج برای پسرهایشان یا پسرهای آشناها هستند. دخترها هم بدون تعارفهایی که مثلاً میخواهم ادامه تحصیل بدهم، ارجاع میدهند به پدری، برادری، مادری و یا کسی و کاری. و البته همین بیتعارفی نشان میدهد که ایرانی اینجا کم هست. اینجا اکثریت لبنانیاند و اقلیت از دیگر ملیتها.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال فرنگ نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht