@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
چرا شکرگزاری؟
چهارمین پنجشنبه ماه نوامبر در #آمریکا #روز_شکرگزاری (Thanksgiving Day) نام دارد.
این تعطیلی ریشه در جشن های برداشت محصول #سرخ_پوست های بومی دارد که در سال 1621 در ایالتی که اکنون به عنوان #ماساچوست شناخته می شود آغاز شده است. #انگلیسی ها پس از #مهاجرت به آمریکا در سال 1620 پس از آنکه در «پلیموت» از کشتی پیاده شدند اگر کمک #سرخپوستان مهماننواز به آنها نبود احتمالا بیشترشان از #گرسنگی مرده بودند.
مردم آمریکا این روز را با گرفتن مهمانی به صرف بوقلمون، پوره سیب زمینی و... بخاطر از گرسنگی نمردن اجدادشان در آن زمان گرامی می دارند.
در آن زمان سرخپوستان #وامپانواگ به مهاجران انگلیسی که بدون غذا مانده بودند آموختند که چگونه ذرت و دیگر محصولات بومی را بکارند و به آنها شیوه شکار کردن و ماهیگیری را نیز یاد دادند.
اما مدتی زیادی از این ماجرا نگذشت تا #اروپایی_های مهاجر این مهمان نوازی بومی ها را با بزرگ ترین #نسل_کشی تاریخ تلافی کردند و #آمریکای_جدید پایه گذاری شد.
#اروپاییان برای از بین بردن ساکنان اصلی قاره آمریکا از روش های گوناگون برده داری، گرسنگی، کوچ جمعی، حمله و غارت استفاده کردند. آنها به شهرهای سرخ پوستان حمله می کردند. ابتدا مزارع آنها را به آتش می کشیدند بعد هم هر کدام از آنها را که در برابر خود می دیدند می کشتند. حتی تا مدتی برای کسانی که پوست سر سرخ پوستان را می کندند و تحویل می دادند جایزه تعیین شده بود. به این ترتیب مسابقه بر سر کشتن سرخپوستان و کندن پوست سر آنان به وجود آمد. برای یك شهرك نشین معمولی 50 پوند، شبه نظامیان 20 پوند و به سربازان 10 پوند پرداخت میشد. 20 سال بعد نرخ «پوست سر» سرخپوستان به 100 پوند افزایش پیدا کرد.
مسئولان مستعمره ماسوچست آمریکا، شهرك نشينان را از به كارگيری سلاح گرم در مناسبتهای عادی، جشنها و بازی سرگرمي منع كرده بودند مگر براي قتل سرخ پوستان و گرگ ها. شهرك نشينان با گوشت مسموم، گرگ ها را از پاي درمی آوردند و سرخ پوستان را با پتوهای آلوده به وبا كشتند. با شيوهای كه به آشيانه گرگ ها يورش می بردند تا توله اين موجودات را از بين ببرند به همان شيوه شهرها و روستاهای سرخ پوست نشين مورد تاخت و تاز قرار می دادند و كودكانشان را می ربودند.
در سال ۱۹۷۱ میلادی «هیو مانکه» رئیس بخش داوطلبان بین المللی اعزام به #ویتنام، هنگام حضور در #کنگره آمریکا و ادای توضیحات تاکید کرد، #سربازان آمریکا تصمیم جدی گرفتهاند ویتنامیهای ساکن مناطق کوهستانی را یکی پس از دیگری از بین ببرند. او گفت: «مشکل ویتنامیها را حل خواهیم کرد، آنگونه که مشکل سرخ پوستان را حل کردیم».
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
چرا شکرگزاری؟
چهارمین پنجشنبه ماه نوامبر در #آمریکا #روز_شکرگزاری (Thanksgiving Day) نام دارد.
این تعطیلی ریشه در جشن های برداشت محصول #سرخ_پوست های بومی دارد که در سال 1621 در ایالتی که اکنون به عنوان #ماساچوست شناخته می شود آغاز شده است. #انگلیسی ها پس از #مهاجرت به آمریکا در سال 1620 پس از آنکه در «پلیموت» از کشتی پیاده شدند اگر کمک #سرخپوستان مهماننواز به آنها نبود احتمالا بیشترشان از #گرسنگی مرده بودند.
مردم آمریکا این روز را با گرفتن مهمانی به صرف بوقلمون، پوره سیب زمینی و... بخاطر از گرسنگی نمردن اجدادشان در آن زمان گرامی می دارند.
در آن زمان سرخپوستان #وامپانواگ به مهاجران انگلیسی که بدون غذا مانده بودند آموختند که چگونه ذرت و دیگر محصولات بومی را بکارند و به آنها شیوه شکار کردن و ماهیگیری را نیز یاد دادند.
اما مدتی زیادی از این ماجرا نگذشت تا #اروپایی_های مهاجر این مهمان نوازی بومی ها را با بزرگ ترین #نسل_کشی تاریخ تلافی کردند و #آمریکای_جدید پایه گذاری شد.
#اروپاییان برای از بین بردن ساکنان اصلی قاره آمریکا از روش های گوناگون برده داری، گرسنگی، کوچ جمعی، حمله و غارت استفاده کردند. آنها به شهرهای سرخ پوستان حمله می کردند. ابتدا مزارع آنها را به آتش می کشیدند بعد هم هر کدام از آنها را که در برابر خود می دیدند می کشتند. حتی تا مدتی برای کسانی که پوست سر سرخ پوستان را می کندند و تحویل می دادند جایزه تعیین شده بود. به این ترتیب مسابقه بر سر کشتن سرخپوستان و کندن پوست سر آنان به وجود آمد. برای یك شهرك نشین معمولی 50 پوند، شبه نظامیان 20 پوند و به سربازان 10 پوند پرداخت میشد. 20 سال بعد نرخ «پوست سر» سرخپوستان به 100 پوند افزایش پیدا کرد.
مسئولان مستعمره ماسوچست آمریکا، شهرك نشينان را از به كارگيری سلاح گرم در مناسبتهای عادی، جشنها و بازی سرگرمي منع كرده بودند مگر براي قتل سرخ پوستان و گرگ ها. شهرك نشينان با گوشت مسموم، گرگ ها را از پاي درمی آوردند و سرخ پوستان را با پتوهای آلوده به وبا كشتند. با شيوهای كه به آشيانه گرگ ها يورش می بردند تا توله اين موجودات را از بين ببرند به همان شيوه شهرها و روستاهای سرخ پوست نشين مورد تاخت و تاز قرار می دادند و كودكانشان را می ربودند.
در سال ۱۹۷۱ میلادی «هیو مانکه» رئیس بخش داوطلبان بین المللی اعزام به #ویتنام، هنگام حضور در #کنگره آمریکا و ادای توضیحات تاکید کرد، #سربازان آمریکا تصمیم جدی گرفتهاند ویتنامیهای ساکن مناطق کوهستانی را یکی پس از دیگری از بین ببرند. او گفت: «مشکل ویتنامیها را حل خواهیم کرد، آنگونه که مشکل سرخ پوستان را حل کردیم».
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
یک روز در آزمایشگاه چند دوست ایرانی داشتیم درباره سریال #شهرزاد صحبت می کردیم (تازه چند قسمت منتشر شده بود).
بحث و گپ درباره سریال و حواشی اش گرم گرفته بود و بچه ها با ذوق و شوق درباره اش صحبت می کردند. شاید جالب باشد اگر بدانید بیشتر ایرانی های مقیم آمریکا برنامه های تلویزیون #ایران را دنبال می کنند. کلاه قرمزی، خندوانه، پایتخت، در حاشیه، شهرزاد و کیمیا از برنامه های بوده اند که می دانم ایرانی های اینجا دنبال می کردند. همین طور بعضی فیلم های سینمایی... مثلا این روزها ایران برگر و نهنگ عنبر... بعضی پرطرفدارتر بعضی کمتر... . سایت هایی هستند که به محض انتشار از طریق آنها فیلم ها قابل دسترسی است.
تا جایی که می دانم این روزها شهرزاد را تقریبا همه ایرانی های اینجا دنبال می کنند... آن روز هم در آزمایشگاه بحث داغ بود که وسط بحث دوست آمریکایی مان پرسید درباره چه فیلمی صحبت می کنید؟
یک نکته دیگه... اگر جایی یک آمریکایی باشد بد می دانند که چند نفر با هم #فارسی و یا به یک زبان دیگر صحبت کنند! بی احترامی تلقی می شود تقریبا... البته بعضی هم هستند که ظاهرا برایشان اهمیت ندارد. آن روز هم به خاطر حضور دوستان غیر ایرانی گفتگو بین بچه ها تقریبا #انگلیسی بود.
وقتی دوست آمریکایی مون پرسید درباره چه فیلمی صحبت می کنید بچه ها برایش توضیح دادند که سریالی است به اسم شهرزاد و شروع کردن به توضیح داستان ش... یکی از بچه ها هم گفت تاریخی است؛ حوادث کودتای سال 1953 در ایران (28 مرداد 1332) که قبلا درباره اش صحبت کردیم... گفت آهان همان که #اوباما هم چند وقت پیش گفت ما اشتباه کردیم در امور کشور شما دخالت کردیم؟ ... من گفتم آره... روش رو کرد به من گفت دوست دارم فیلم را ببینم تا بدانم آمریکایی ها را چطوری تو فیلم نشان دادید... موندم چی بگم! بعد مکث و تامل گفتم آخه آمریکایی ها تو فیلم نیستند!
دوست آمریکایی تعجب کرد از جوابم که یکی از بچه ها سریع گفت نه...! داستان ش عشق و عاشقی است... سیاسی نیست که!
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
یک روز در آزمایشگاه چند دوست ایرانی داشتیم درباره سریال #شهرزاد صحبت می کردیم (تازه چند قسمت منتشر شده بود).
بحث و گپ درباره سریال و حواشی اش گرم گرفته بود و بچه ها با ذوق و شوق درباره اش صحبت می کردند. شاید جالب باشد اگر بدانید بیشتر ایرانی های مقیم آمریکا برنامه های تلویزیون #ایران را دنبال می کنند. کلاه قرمزی، خندوانه، پایتخت، در حاشیه، شهرزاد و کیمیا از برنامه های بوده اند که می دانم ایرانی های اینجا دنبال می کردند. همین طور بعضی فیلم های سینمایی... مثلا این روزها ایران برگر و نهنگ عنبر... بعضی پرطرفدارتر بعضی کمتر... . سایت هایی هستند که به محض انتشار از طریق آنها فیلم ها قابل دسترسی است.
تا جایی که می دانم این روزها شهرزاد را تقریبا همه ایرانی های اینجا دنبال می کنند... آن روز هم در آزمایشگاه بحث داغ بود که وسط بحث دوست آمریکایی مان پرسید درباره چه فیلمی صحبت می کنید؟
یک نکته دیگه... اگر جایی یک آمریکایی باشد بد می دانند که چند نفر با هم #فارسی و یا به یک زبان دیگر صحبت کنند! بی احترامی تلقی می شود تقریبا... البته بعضی هم هستند که ظاهرا برایشان اهمیت ندارد. آن روز هم به خاطر حضور دوستان غیر ایرانی گفتگو بین بچه ها تقریبا #انگلیسی بود.
وقتی دوست آمریکایی مون پرسید درباره چه فیلمی صحبت می کنید بچه ها برایش توضیح دادند که سریالی است به اسم شهرزاد و شروع کردن به توضیح داستان ش... یکی از بچه ها هم گفت تاریخی است؛ حوادث کودتای سال 1953 در ایران (28 مرداد 1332) که قبلا درباره اش صحبت کردیم... گفت آهان همان که #اوباما هم چند وقت پیش گفت ما اشتباه کردیم در امور کشور شما دخالت کردیم؟ ... من گفتم آره... روش رو کرد به من گفت دوست دارم فیلم را ببینم تا بدانم آمریکایی ها را چطوری تو فیلم نشان دادید... موندم چی بگم! بعد مکث و تامل گفتم آخه آمریکایی ها تو فیلم نیستند!
دوست آمریکایی تعجب کرد از جوابم که یکی از بچه ها سریع گفت نه...! داستان ش عشق و عاشقی است... سیاسی نیست که!
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
شرکتی که این بار در آن مشغول به کار شده بودم، روز به روز بزرگتر میشد. هر روز یک شرکت کانادایی بزرگ یا کوچک رو میبلعید و بر تعداد کارکنان و ابعاد آن افزوده میشد.
رییس مستقیم من وسواسهای خاصی داشت، به خصوص در زمینه پاسداری از زبان #انگلیسی. به دلیل وسواس رییس در زبان انگلیسی، من هم که حتی در #فارسینویسی وسواسهایم زیاد بود، حساستر شده بودم و هر مطلبی را که مینوشتم، بارها و بارها مرور میکردم که مبادا او بتواند یا بخواهد متن مرا ویرایش کند. نمره مهارت نوشتنم در آزمون آیلتس (IELTS) هشت شده بود و حسابی به آن مفتخر بودم. ولی شاید درست به دلیل همین افتخار زیادی، سروکارم با آن رییس وسواسی افتاده بود.
در گزارشنویسی زمان و وسواس بیشتری به خرج میدادم. البته چون در سطح سینیور استخدام شده بودم، اضافه کاری به من تعلق نمیگرفت و به همین دلیل فرقی نمیکرد که در خانه و روز تعطیل هم کار کنم یا زمان کارم محدود به همان ساعات کاری رسمی هفته باشد. از آنجا که پتانسیل زیاد کارکردن و زیاد سر کار ماندن داشتم، گیر رییسی افتاده بودم که او هم بر خلاف سایر مدیران شرکت، زودتر از همه میآمد و دیرتر از همه میرفت.
قاعدتا من هم تنها کسی بودم که او را همراهی میکردم. باز هم به دلیل رانندگی نکردن و ماشین نداشتن، گاهی رییس مرا تا بخشی از مسیر میرساند. رییس جدید، یک کانادایی خیلی مودب و جنتلمن بود، ولی مانند رییس قبلیام که یک خانم ایتالیاییالاصل بود، خوش مشرب و معاشرتی نبود. گاهی در طول مسیر ساکت بود و من که از سکوت بیش از حد فضا ناراحت بودم، هر از چند گاهی حرفی در مورد آب و هوا یا پیشرفت پروژه یا جلسه همان روز میزدم و او شاید مجبور میشد که در پاسخ به من سخنی بگوید و یکی دو جملهای پرتاب کند.
به هر حال، از داشتن من خوشحال بود و مرا به همه مدیران، دفاتر و ساختمانهای شرکت، که دیگر در همه جای #کانادا، از جمله میسیسیگا (دفتر خودمان)، #مارکام (Markham)، #اتاوا (Ottawa)، و حتی #ونکوور (Vancouver) گسترده شده بود، پز میداد و گاهی به آنها تعارف هم میکرد که اگر نیاز دارند بروم و مثلا کار مدلسازی شان را برایشان انجام دهم.
با هم کنار آمده بودیم تا اینکه یک مهندس #سیاه_پوست اهل #آمریکا با سابقه کاری حدود نصف سابقه من، به ما پیوست. فهمیدم او را برای مدیریت پروژهای که من در آن به عنوان شخص کلیدی کار میکردم، در نظر گرفتهاند. خوشحال نشدم. این مسایل همیشه برایم مهم بود، چه برسد به این که بدانم به دلیل کانادایی و آمریکایی نبودنم، از آنچه که حق خود میدانم، محروم شوم!
گزارشها را من مینوشتم، پرزنتیشنها را من آماده میکردم، کار فنی و تحلیلی را من انجام میدادم، دو سه تا جلسه آموزشی در زمینه تخصصی خود برگزار کرده بودم، حتی برخی از اشکالات تخصصی و نرمافزاری کارشناسان دفاتر دیگر را هم برطرف میکردم، ولی مدیریت پروژه از من دریغ شده بود!
اینها نقطه آغاز فهم این مطلب بود که در کانادا به عنوان یک #مهاجرِ متخصص استخدام شدهام نه به عنوان یک متخصصِ مهاجر...
#روزگارنوشت
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
شرکتی که این بار در آن مشغول به کار شده بودم، روز به روز بزرگتر میشد. هر روز یک شرکت کانادایی بزرگ یا کوچک رو میبلعید و بر تعداد کارکنان و ابعاد آن افزوده میشد.
رییس مستقیم من وسواسهای خاصی داشت، به خصوص در زمینه پاسداری از زبان #انگلیسی. به دلیل وسواس رییس در زبان انگلیسی، من هم که حتی در #فارسینویسی وسواسهایم زیاد بود، حساستر شده بودم و هر مطلبی را که مینوشتم، بارها و بارها مرور میکردم که مبادا او بتواند یا بخواهد متن مرا ویرایش کند. نمره مهارت نوشتنم در آزمون آیلتس (IELTS) هشت شده بود و حسابی به آن مفتخر بودم. ولی شاید درست به دلیل همین افتخار زیادی، سروکارم با آن رییس وسواسی افتاده بود.
در گزارشنویسی زمان و وسواس بیشتری به خرج میدادم. البته چون در سطح سینیور استخدام شده بودم، اضافه کاری به من تعلق نمیگرفت و به همین دلیل فرقی نمیکرد که در خانه و روز تعطیل هم کار کنم یا زمان کارم محدود به همان ساعات کاری رسمی هفته باشد. از آنجا که پتانسیل زیاد کارکردن و زیاد سر کار ماندن داشتم، گیر رییسی افتاده بودم که او هم بر خلاف سایر مدیران شرکت، زودتر از همه میآمد و دیرتر از همه میرفت.
قاعدتا من هم تنها کسی بودم که او را همراهی میکردم. باز هم به دلیل رانندگی نکردن و ماشین نداشتن، گاهی رییس مرا تا بخشی از مسیر میرساند. رییس جدید، یک کانادایی خیلی مودب و جنتلمن بود، ولی مانند رییس قبلیام که یک خانم ایتالیاییالاصل بود، خوش مشرب و معاشرتی نبود. گاهی در طول مسیر ساکت بود و من که از سکوت بیش از حد فضا ناراحت بودم، هر از چند گاهی حرفی در مورد آب و هوا یا پیشرفت پروژه یا جلسه همان روز میزدم و او شاید مجبور میشد که در پاسخ به من سخنی بگوید و یکی دو جملهای پرتاب کند.
به هر حال، از داشتن من خوشحال بود و مرا به همه مدیران، دفاتر و ساختمانهای شرکت، که دیگر در همه جای #کانادا، از جمله میسیسیگا (دفتر خودمان)، #مارکام (Markham)، #اتاوا (Ottawa)، و حتی #ونکوور (Vancouver) گسترده شده بود، پز میداد و گاهی به آنها تعارف هم میکرد که اگر نیاز دارند بروم و مثلا کار مدلسازی شان را برایشان انجام دهم.
با هم کنار آمده بودیم تا اینکه یک مهندس #سیاه_پوست اهل #آمریکا با سابقه کاری حدود نصف سابقه من، به ما پیوست. فهمیدم او را برای مدیریت پروژهای که من در آن به عنوان شخص کلیدی کار میکردم، در نظر گرفتهاند. خوشحال نشدم. این مسایل همیشه برایم مهم بود، چه برسد به این که بدانم به دلیل کانادایی و آمریکایی نبودنم، از آنچه که حق خود میدانم، محروم شوم!
گزارشها را من مینوشتم، پرزنتیشنها را من آماده میکردم، کار فنی و تحلیلی را من انجام میدادم، دو سه تا جلسه آموزشی در زمینه تخصصی خود برگزار کرده بودم، حتی برخی از اشکالات تخصصی و نرمافزاری کارشناسان دفاتر دیگر را هم برطرف میکردم، ولی مدیریت پروژه از من دریغ شده بود!
اینها نقطه آغاز فهم این مطلب بود که در کانادا به عنوان یک #مهاجرِ متخصص استخدام شدهام نه به عنوان یک متخصصِ مهاجر...
#روزگارنوشت
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
محبوبیت رئیس جمهور سابق ایران در جنگل های آمازون
چند وقت پیش سفری به منطقه #آمازون (در آمریکای_لاتین) داشتیم. در روستای توریستی کوچکی ساکن شدیم. چند جای دیدنی در اطراف آن روستا بود که باید برای دیدن از آنها برنامه ریزی می کردیم. برای اینکه مسیر رفتن به آن مکان ها را مشخص کنیم و همینطور جاهای مختلف را بر اساس جذابیت اولویت بندی کنیم، نیاز به کمک داشتیم.
اول به چند آژانس مسافرتی رفتیم که همه حرف های مشابهی زدند. تصمیم گرفتیم از اهالی روستا کمک بگیریم. از یکی از مغازه دارها سوال پرسیدیم. نمی دانم چرا با آنکه خیلی راحت به زبان #اسپانیولی با او حرف می زدیم، تصور می کرد که ما متوجه حرف های او نمی شویم و با حرکات دست و صورت حرف هایش را می گفت!
بعد از چند دقیقه توضیح دادن از ما خواست کمی منتظر شویم... رفت و با مغازه دار همسایه اش برگشت. او هم شروع کرد به #انگلیسی صحبت کردن با ما و توضیح دادن درباره جاهای دیدنی اطراف آن روستا. ما هم بدون آنکه به روی خودمان بیاوریم از وسط مکالمه به اسپانیولی حرف زدیم!
آقای همسایه از ما درباره ملیت ما پرسید. واکنشش بعد از شنیدن اسم #ایران خیلی جالب بود. چشمانش برق زد و لبخند روی لبانش نشست. دوباره پرسید ایران؟! بعد از شنیدن کلمه تایید، تقریبا در برابر ما تعظیم کرد!
با شوهرم دست داد و خواست من را در آغوش بگیرد که با دیدن دستان به هم چسبیده من او هم با همین حرکت جلوی من خم شد و سرش را به نشانه احترام پایین آورد و یادش آمد که نباید با من دست می داد!
بعد از این ابراز احساسات شروع کرد به تعریف و تمجید از ایران... اطلاعات خوبی درباره مسائل خاورمیانه و جهان داشت. با غرور خاصی از مواضع ایران در مقابل #آمریکا حرف می زد. با هیجان تمام از #احمدی_نژاد اسم می برد. می دانست که دوره ریاست جمهوری اش تمام شده و رئیس جمهور دیگری که مواضع متفاوتی دارد بر سر کار آمده، اما همچنان از احمدی نژاد حرف می زد.
از احساس غرورش می گفت وقتی که احمدی نژاد در برابر #امپریالیسم جهانی ایستاد و با قدرت حرف خودش را زد و نترسید. شاید بیشتر از 5 بار با عبارات مخصوص آقایان و نشان دادن دست هایش مردانگی و شجاعت احمدی نژاد را وصف کرد. :))
نام احمدی نژاد و ایران را در کنار نام #فیدل_کاسترو و #کوبا به عنوان نمادهای مقاومت و ایستادگی در برابر ایالات متحده می آورد. در میان حرف هایش از مظلومیت مردم آمریکای لاتین و سال ها #استثمار این قاره توسط #اسپانیا و بعد از آن آمریکا گفت و از خشم فرو خورده مردم کشورش.
دست ندادن من با او هم موضوع بحث شد. درباره سوء استفاده جنسی #غرب از زن ها به اسم #آزادی صحبت کرد و قوانین #اسلام درباره حجاب را تکریم زنان می دانست. فکر می کنم بیشتر از نیم ساعت مشغول حرف زدن با او بودیم. البته بیشتر او حرف می زد و ما گوش می دادیم.
بعد از تمام شدن حرف هایمان و خداحافظی صورت من و همسرم دیدنی بود؛ کاملا متعجب و البته خوشحال از این همه احساسات یک ساکن #جنگل_آمازون نسبت به کشورمان ایران... از یک طرف اطلاعات به روز او درباره همه مسائل منطقه و ایران برایمان جالب بود و از طرف دیگر آن همه ارادت به رئیس جمهور سابق ایران...
#زندگی_در_اکوادور
—------—
روایت های دست اول از تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام #فرنگ_نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
محبوبیت رئیس جمهور سابق ایران در جنگل های آمازون
چند وقت پیش سفری به منطقه #آمازون (در آمریکای_لاتین) داشتیم. در روستای توریستی کوچکی ساکن شدیم. چند جای دیدنی در اطراف آن روستا بود که باید برای دیدن از آنها برنامه ریزی می کردیم. برای اینکه مسیر رفتن به آن مکان ها را مشخص کنیم و همینطور جاهای مختلف را بر اساس جذابیت اولویت بندی کنیم، نیاز به کمک داشتیم.
اول به چند آژانس مسافرتی رفتیم که همه حرف های مشابهی زدند. تصمیم گرفتیم از اهالی روستا کمک بگیریم. از یکی از مغازه دارها سوال پرسیدیم. نمی دانم چرا با آنکه خیلی راحت به زبان #اسپانیولی با او حرف می زدیم، تصور می کرد که ما متوجه حرف های او نمی شویم و با حرکات دست و صورت حرف هایش را می گفت!
بعد از چند دقیقه توضیح دادن از ما خواست کمی منتظر شویم... رفت و با مغازه دار همسایه اش برگشت. او هم شروع کرد به #انگلیسی صحبت کردن با ما و توضیح دادن درباره جاهای دیدنی اطراف آن روستا. ما هم بدون آنکه به روی خودمان بیاوریم از وسط مکالمه به اسپانیولی حرف زدیم!
آقای همسایه از ما درباره ملیت ما پرسید. واکنشش بعد از شنیدن اسم #ایران خیلی جالب بود. چشمانش برق زد و لبخند روی لبانش نشست. دوباره پرسید ایران؟! بعد از شنیدن کلمه تایید، تقریبا در برابر ما تعظیم کرد!
با شوهرم دست داد و خواست من را در آغوش بگیرد که با دیدن دستان به هم چسبیده من او هم با همین حرکت جلوی من خم شد و سرش را به نشانه احترام پایین آورد و یادش آمد که نباید با من دست می داد!
بعد از این ابراز احساسات شروع کرد به تعریف و تمجید از ایران... اطلاعات خوبی درباره مسائل خاورمیانه و جهان داشت. با غرور خاصی از مواضع ایران در مقابل #آمریکا حرف می زد. با هیجان تمام از #احمدی_نژاد اسم می برد. می دانست که دوره ریاست جمهوری اش تمام شده و رئیس جمهور دیگری که مواضع متفاوتی دارد بر سر کار آمده، اما همچنان از احمدی نژاد حرف می زد.
از احساس غرورش می گفت وقتی که احمدی نژاد در برابر #امپریالیسم جهانی ایستاد و با قدرت حرف خودش را زد و نترسید. شاید بیشتر از 5 بار با عبارات مخصوص آقایان و نشان دادن دست هایش مردانگی و شجاعت احمدی نژاد را وصف کرد. :))
نام احمدی نژاد و ایران را در کنار نام #فیدل_کاسترو و #کوبا به عنوان نمادهای مقاومت و ایستادگی در برابر ایالات متحده می آورد. در میان حرف هایش از مظلومیت مردم آمریکای لاتین و سال ها #استثمار این قاره توسط #اسپانیا و بعد از آن آمریکا گفت و از خشم فرو خورده مردم کشورش.
دست ندادن من با او هم موضوع بحث شد. درباره سوء استفاده جنسی #غرب از زن ها به اسم #آزادی صحبت کرد و قوانین #اسلام درباره حجاب را تکریم زنان می دانست. فکر می کنم بیشتر از نیم ساعت مشغول حرف زدن با او بودیم. البته بیشتر او حرف می زد و ما گوش می دادیم.
بعد از تمام شدن حرف هایمان و خداحافظی صورت من و همسرم دیدنی بود؛ کاملا متعجب و البته خوشحال از این همه احساسات یک ساکن #جنگل_آمازون نسبت به کشورمان ایران... از یک طرف اطلاعات به روز او درباره همه مسائل منطقه و ایران برایمان جالب بود و از طرف دیگر آن همه ارادت به رئیس جمهور سابق ایران...
#زندگی_در_اکوادور
—------—
روایت های دست اول از تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام #فرنگ_نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
روز اول کاری ام است. جلسه شروع کار ساعت ۹ صبح برگزار می شود. ساعت نه و ده دقیقه به شرکت میرسم و میبینم جوئل (Jewel) سرپرست من هم تازه رسیده... خوش نداشتم همان روز اولی به بدقولی و دیر رسیدن معروف شوم که خدا را شکر نشدم.
گفت به جای اتاق جلسه برویم پایین در سالن غذاخوری صحبت کنیم. به سالن که رفتیم لپتاپ ش را باز کرد و توضیحاتی داد و چند مقاله برای شروع کار معرفی کرد. گفت آخر همین هفته، یعنی سه روز دیگر گزارش پیشرفت اولیه را به صورت شفاهی از من میگیرد.
روز اول شروع میشود که البته شروعنشده زمان نهار رسید. رسمشان هم این است که یکی بلند میشود و بلند میگوید «نهار.. وقت نهاره؛ کی گشنشه؟ وقت نهار شده بچهها...». حالا تصور کنید آهنگ خاص نهار در #انگلیسی را: «تایم فور لانچ، لانچ، لانچ؛ لتس گت سام فود فور لانچ».
امروز هم برنامه Burger Taste یا همان «برگر چشی» است. چند رستوران برگر را نشان کردهاند و کلی خریدهاند و آوردهاند توی سالن غذاخوری طبقه دوم و همه گروه تحقیقاتی پردازش زبان که سرجمع پانزده نفری میشوند جمع شدهاند. هر کسی برشی از هر کدام از برگرها میخورد و بعد نظرش را با عدد یک تا پنج روی کاغذ کناری مینویسد.
سهم من هم چهار Veggie burger یا همان «سبزیبرگر» است و از بقیه بیسهمم. کمکم با افراد باید آشنا شوم. یکی هم خانمی است که نگفته میشود حدس زد اهل #آلمان است و استاد دانشگاه Heriot-Watt #اسکاتلند است و برای فرصت مطالعاتی آمده اینجا.
آلمانی ها معمولاً کمحرف هستند و حتی خندههاشان هم سرد است. خانمی به سمتم میآید با قدی نسبتاً کوتاه و صورتی سبزه و موهای سیاه. دست که نمیدهم میگوید که دوست #مسلمان داشته و میدانسته همچین چیزی هست ولی خب... ولی خبش را حیا کرد که بگوید و بحث را پیچاند. «ولی خب»ش را خودم میگویم. خبش این میشود که یحتمل دوست مسلمانش با او «بار» هم رفته و چیزکی خورده و الخ.
با یکی از کارمندان سلام و علیک میکنم که صدای #فارسی به گوشم میرسد. صدا از توی آشپزخانه است. مرد مسنی است؛ به طرفش میروم و انگلیسی میپرسم ایرانی هستید؟ بعدش فارسی میشود... مثل اینکه کارهای خدماتی مثل تأمین وسایل آشپزخانه را بر عهده دارد و بیست سالی میشود که در #آمریکا زندگی میکند.
برگرچشی که تمام میشود دنبال داوطلبند برای رتق و فتق اعداد و ارقام و بیلاندهی که ما هم داوطلب میشویم. برگهها را میگیرم تا ببینم آخرش McDonald's بهتر است یا Habit Burger یا...
خرج هر کسی هم میشود ده دلار ناقابل. این وسط سر منِ علفخوار کلاه رفته که چیز زیادی گیرم نیامده باید ده دلار پایش بدهم. اگر هم مشتاق دانستن نتیجهاید مکدونالد آخر شد و هبیت وجیبرگر اول.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
روز اول کاری ام است. جلسه شروع کار ساعت ۹ صبح برگزار می شود. ساعت نه و ده دقیقه به شرکت میرسم و میبینم جوئل (Jewel) سرپرست من هم تازه رسیده... خوش نداشتم همان روز اولی به بدقولی و دیر رسیدن معروف شوم که خدا را شکر نشدم.
گفت به جای اتاق جلسه برویم پایین در سالن غذاخوری صحبت کنیم. به سالن که رفتیم لپتاپ ش را باز کرد و توضیحاتی داد و چند مقاله برای شروع کار معرفی کرد. گفت آخر همین هفته، یعنی سه روز دیگر گزارش پیشرفت اولیه را به صورت شفاهی از من میگیرد.
روز اول شروع میشود که البته شروعنشده زمان نهار رسید. رسمشان هم این است که یکی بلند میشود و بلند میگوید «نهار.. وقت نهاره؛ کی گشنشه؟ وقت نهار شده بچهها...». حالا تصور کنید آهنگ خاص نهار در #انگلیسی را: «تایم فور لانچ، لانچ، لانچ؛ لتس گت سام فود فور لانچ».
امروز هم برنامه Burger Taste یا همان «برگر چشی» است. چند رستوران برگر را نشان کردهاند و کلی خریدهاند و آوردهاند توی سالن غذاخوری طبقه دوم و همه گروه تحقیقاتی پردازش زبان که سرجمع پانزده نفری میشوند جمع شدهاند. هر کسی برشی از هر کدام از برگرها میخورد و بعد نظرش را با عدد یک تا پنج روی کاغذ کناری مینویسد.
سهم من هم چهار Veggie burger یا همان «سبزیبرگر» است و از بقیه بیسهمم. کمکم با افراد باید آشنا شوم. یکی هم خانمی است که نگفته میشود حدس زد اهل #آلمان است و استاد دانشگاه Heriot-Watt #اسکاتلند است و برای فرصت مطالعاتی آمده اینجا.
آلمانی ها معمولاً کمحرف هستند و حتی خندههاشان هم سرد است. خانمی به سمتم میآید با قدی نسبتاً کوتاه و صورتی سبزه و موهای سیاه. دست که نمیدهم میگوید که دوست #مسلمان داشته و میدانسته همچین چیزی هست ولی خب... ولی خبش را حیا کرد که بگوید و بحث را پیچاند. «ولی خب»ش را خودم میگویم. خبش این میشود که یحتمل دوست مسلمانش با او «بار» هم رفته و چیزکی خورده و الخ.
با یکی از کارمندان سلام و علیک میکنم که صدای #فارسی به گوشم میرسد. صدا از توی آشپزخانه است. مرد مسنی است؛ به طرفش میروم و انگلیسی میپرسم ایرانی هستید؟ بعدش فارسی میشود... مثل اینکه کارهای خدماتی مثل تأمین وسایل آشپزخانه را بر عهده دارد و بیست سالی میشود که در #آمریکا زندگی میکند.
برگرچشی که تمام میشود دنبال داوطلبند برای رتق و فتق اعداد و ارقام و بیلاندهی که ما هم داوطلب میشویم. برگهها را میگیرم تا ببینم آخرش McDonald's بهتر است یا Habit Burger یا...
خرج هر کسی هم میشود ده دلار ناقابل. این وسط سر منِ علفخوار کلاه رفته که چیز زیادی گیرم نیامده باید ده دلار پایش بدهم. اگر هم مشتاق دانستن نتیجهاید مکدونالد آخر شد و هبیت وجیبرگر اول.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
📌دانشجوی پزشکی بودن، معادل پزشک شدن نیست
🔹چند وقت قبل توی یه #روزنامه #انگلیسی مقالهای خوندم که توجهمو جلب کرد و درموردش خیلی سوال پرسیدم. نوشته بود دانشجویان #پزشکی ژاپن، مظلومترین قشر تحصیلکرده ژاپنی هستن.
🔹دانشجویان پزشکی، ابتدا شش سال با هزینه بالا، عمومی میخونن و بعد بدون گرفتن مدرک، به #بیمارستان یا کلینیکهای مشخصی معرفی میشن و چهار سال باید زیر دست دکترهای اونجا، به معنای واقعی بردگی و پادویی کنن، با حقوقی که به زحمت هزینه رفت و آمدشونو میده، تا درنهایت بتونن مدرک و مجوز مطب بگیرن.
🔹چرا اینارو نوشتم؟ علت فوت خواهرزاده همسرم در #ایران #خطای_پزشکی بود. اواخر تیرماه روز دوشنبه، محمد کنار خیابون ایستاده بود که ماشینی بهش میزنه و پاش میشکنه (فقط و فقط همین!). برای عمل، احتمالا گذاشتن پلاتین، در بیمارستان موسوی #زنجان بستری میشه اما به بهونه ورم و خونریزی چندین روز عملش نمیکنن تا روز شنبه صبح با تب بسیار بالا میبرن اتاق عمل و ناگهان تمام. سکته براثر آمبولی. لخته وارد قلب شده بود بعد هم احیا و هیپوکسی و دوماه و نیم کما و درنهایت فوت!
🔹از نظر«سطح علمی» تفاوت زیادی بین دانشگاههای پزشکی ایران و ژاپن نیست اما چرا انقد تفاوت در «نتیجه» هست؟
🔹بسیاری دانشگاههای پزشکی خصوصی، سطح بسیار پایینی دارن و هیچ بیمارستان معتبری دانشجوهای ضعیف رو بعد از شش سال نمیپذیره، در نتیجه مدرک نمیگیرن و نهایتا دفتردار یا منشی همون بیمارستانها و کلینیکها میشن. اینجا دانشجوی پزشکی بودن، همیشه به معنای پزشک شدن نیست.
🔹چرا اینهمه سختگیری؟ چون نباید کسی بر اثر خطای پزشکی بمیره!! در ژاپن، پزشکان با وجدانترین آدمها محسوب میشن نه پولدارترینشون.
🔹عکس مال تابلوی تعداد تصادفات و تعداد کشتهها در ژاپنه. ژاپن رکورددار روزها و هفتههای بدون تصادفه. دقت کنید: یعنی اصلا تصادف نمیکنن (یا بندرت) که حالا لازم باشه استحکام ماشینها درزمان تصادف ارزیابی بشه!
#ژاپن 🇯🇵
🔹چند وقت قبل توی یه #روزنامه #انگلیسی مقالهای خوندم که توجهمو جلب کرد و درموردش خیلی سوال پرسیدم. نوشته بود دانشجویان #پزشکی ژاپن، مظلومترین قشر تحصیلکرده ژاپنی هستن.
🔹دانشجویان پزشکی، ابتدا شش سال با هزینه بالا، عمومی میخونن و بعد بدون گرفتن مدرک، به #بیمارستان یا کلینیکهای مشخصی معرفی میشن و چهار سال باید زیر دست دکترهای اونجا، به معنای واقعی بردگی و پادویی کنن، با حقوقی که به زحمت هزینه رفت و آمدشونو میده، تا درنهایت بتونن مدرک و مجوز مطب بگیرن.
🔹چرا اینارو نوشتم؟ علت فوت خواهرزاده همسرم در #ایران #خطای_پزشکی بود. اواخر تیرماه روز دوشنبه، محمد کنار خیابون ایستاده بود که ماشینی بهش میزنه و پاش میشکنه (فقط و فقط همین!). برای عمل، احتمالا گذاشتن پلاتین، در بیمارستان موسوی #زنجان بستری میشه اما به بهونه ورم و خونریزی چندین روز عملش نمیکنن تا روز شنبه صبح با تب بسیار بالا میبرن اتاق عمل و ناگهان تمام. سکته براثر آمبولی. لخته وارد قلب شده بود بعد هم احیا و هیپوکسی و دوماه و نیم کما و درنهایت فوت!
🔹از نظر«سطح علمی» تفاوت زیادی بین دانشگاههای پزشکی ایران و ژاپن نیست اما چرا انقد تفاوت در «نتیجه» هست؟
🔹بسیاری دانشگاههای پزشکی خصوصی، سطح بسیار پایینی دارن و هیچ بیمارستان معتبری دانشجوهای ضعیف رو بعد از شش سال نمیپذیره، در نتیجه مدرک نمیگیرن و نهایتا دفتردار یا منشی همون بیمارستانها و کلینیکها میشن. اینجا دانشجوی پزشکی بودن، همیشه به معنای پزشک شدن نیست.
🔹چرا اینهمه سختگیری؟ چون نباید کسی بر اثر خطای پزشکی بمیره!! در ژاپن، پزشکان با وجدانترین آدمها محسوب میشن نه پولدارترینشون.
🔹عکس مال تابلوی تعداد تصادفات و تعداد کشتهها در ژاپنه. ژاپن رکورددار روزها و هفتههای بدون تصادفه. دقت کنید: یعنی اصلا تصادف نمیکنن (یا بندرت) که حالا لازم باشه استحکام ماشینها درزمان تصادف ارزیابی بشه!
#ژاپن 🇯🇵
Instagram
تجربیات ساکنان خارج از کشور
دانشجوی پزشکی بودن، معادل پزشک شدن نیست چند وقت قبل توی یه #روزنامه انگلیسی مقالهای خوندم که توجهمو جلب کرد و درموردش خیلی سوال پرسیدم. نوشته بود دانشجویان #پزشکی ژاپن، مظلومترین قشر تحصیلکرده ژاپنی هستن. دانشجویان پزشکی، ابتدا شش سال با هزینه بالا، عمومی…
Forwarded from فرنگ نوشت
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
چرا شکرگزاری؟
چهارمین پنجشنبه ماه نوامبر در #آمریکا #روز_شکرگزاری (Thanksgiving Day) نام دارد.
این تعطیلی ریشه در جشن های برداشت محصول #سرخ_پوست های بومی دارد که در سال 1621 در ایالتی که اکنون به عنوان #ماساچوست شناخته می شود آغاز شده است. #انگلیسی ها پس از #مهاجرت به آمریکا در سال 1620 پس از آنکه در «پلیموت» از کشتی پیاده شدند اگر کمک #سرخپوستان مهماننواز به آنها نبود احتمالا بیشترشان از #گرسنگی مرده بودند.
مردم آمریکا این روز را با گرفتن مهمانی به صرف بوقلمون، پوره سیب زمینی و... بخاطر از گرسنگی نمردن اجدادشان در آن زمان گرامی می دارند.
در آن زمان سرخپوستان #وامپانواگ به مهاجران انگلیسی که بدون غذا مانده بودند آموختند که چگونه ذرت و دیگر محصولات بومی را بکارند و به آنها شیوه شکار کردن و ماهیگیری را نیز یاد دادند.
اما مدتی زیادی از این ماجرا نگذشت تا #اروپایی_های مهاجر این مهمان نوازی بومی ها را با بزرگ ترین #نسل_کشی تاریخ تلافی کردند و #آمریکای_جدید پایه گذاری شد.
#اروپاییان برای از بین بردن ساکنان اصلی قاره آمریکا از روش های گوناگون برده داری، گرسنگی، کوچ جمعی، حمله و غارت استفاده کردند. آنها به شهرهای سرخ پوستان حمله می کردند. ابتدا مزارع آنها را به آتش می کشیدند بعد هم هر کدام از آنها را که در برابر خود می دیدند می کشتند. حتی تا مدتی برای کسانی که پوست سر سرخ پوستان را می کندند و تحویل می دادند جایزه تعیین شده بود. به این ترتیب مسابقه بر سر کشتن سرخپوستان و کندن پوست سر آنان به وجود آمد. برای یك شهرك نشین معمولی 50 پوند، شبه نظامیان 20 پوند و به سربازان 10 پوند پرداخت میشد. 20 سال بعد نرخ «پوست سر» سرخپوستان به 100 پوند افزایش پیدا کرد.
مسئولان مستعمره ماسوچست آمریکا، شهرك نشينان را از به كارگيری سلاح گرم در مناسبتهای عادی، جشنها و بازی سرگرمي منع كرده بودند مگر براي قتل سرخ پوستان و گرگ ها. شهرك نشينان با گوشت مسموم، گرگ ها را از پاي درمی آوردند و سرخ پوستان را با پتوهای آلوده به وبا كشتند. با شيوهای كه به آشيانه گرگ ها يورش می بردند تا توله اين موجودات را از بين ببرند به همان شيوه شهرها و روستاهای سرخ پوست نشين مورد تاخت و تاز قرار می دادند و كودكانشان را می ربودند.
در سال ۱۹۷۱ میلادی «هیو مانکه» رئیس بخش داوطلبان بین المللی اعزام به #ویتنام، هنگام حضور در #کنگره آمریکا و ادای توضیحات تاکید کرد، #سربازان آمریکا تصمیم جدی گرفتهاند ویتنامیهای ساکن مناطق کوهستانی را یکی پس از دیگری از بین ببرند. او گفت: «مشکل ویتنامیها را حل خواهیم کرد، آنگونه که مشکل سرخ پوستان را حل کردیم».
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
چرا شکرگزاری؟
چهارمین پنجشنبه ماه نوامبر در #آمریکا #روز_شکرگزاری (Thanksgiving Day) نام دارد.
این تعطیلی ریشه در جشن های برداشت محصول #سرخ_پوست های بومی دارد که در سال 1621 در ایالتی که اکنون به عنوان #ماساچوست شناخته می شود آغاز شده است. #انگلیسی ها پس از #مهاجرت به آمریکا در سال 1620 پس از آنکه در «پلیموت» از کشتی پیاده شدند اگر کمک #سرخپوستان مهماننواز به آنها نبود احتمالا بیشترشان از #گرسنگی مرده بودند.
مردم آمریکا این روز را با گرفتن مهمانی به صرف بوقلمون، پوره سیب زمینی و... بخاطر از گرسنگی نمردن اجدادشان در آن زمان گرامی می دارند.
در آن زمان سرخپوستان #وامپانواگ به مهاجران انگلیسی که بدون غذا مانده بودند آموختند که چگونه ذرت و دیگر محصولات بومی را بکارند و به آنها شیوه شکار کردن و ماهیگیری را نیز یاد دادند.
اما مدتی زیادی از این ماجرا نگذشت تا #اروپایی_های مهاجر این مهمان نوازی بومی ها را با بزرگ ترین #نسل_کشی تاریخ تلافی کردند و #آمریکای_جدید پایه گذاری شد.
#اروپاییان برای از بین بردن ساکنان اصلی قاره آمریکا از روش های گوناگون برده داری، گرسنگی، کوچ جمعی، حمله و غارت استفاده کردند. آنها به شهرهای سرخ پوستان حمله می کردند. ابتدا مزارع آنها را به آتش می کشیدند بعد هم هر کدام از آنها را که در برابر خود می دیدند می کشتند. حتی تا مدتی برای کسانی که پوست سر سرخ پوستان را می کندند و تحویل می دادند جایزه تعیین شده بود. به این ترتیب مسابقه بر سر کشتن سرخپوستان و کندن پوست سر آنان به وجود آمد. برای یك شهرك نشین معمولی 50 پوند، شبه نظامیان 20 پوند و به سربازان 10 پوند پرداخت میشد. 20 سال بعد نرخ «پوست سر» سرخپوستان به 100 پوند افزایش پیدا کرد.
مسئولان مستعمره ماسوچست آمریکا، شهرك نشينان را از به كارگيری سلاح گرم در مناسبتهای عادی، جشنها و بازی سرگرمي منع كرده بودند مگر براي قتل سرخ پوستان و گرگ ها. شهرك نشينان با گوشت مسموم، گرگ ها را از پاي درمی آوردند و سرخ پوستان را با پتوهای آلوده به وبا كشتند. با شيوهای كه به آشيانه گرگ ها يورش می بردند تا توله اين موجودات را از بين ببرند به همان شيوه شهرها و روستاهای سرخ پوست نشين مورد تاخت و تاز قرار می دادند و كودكانشان را می ربودند.
در سال ۱۹۷۱ میلادی «هیو مانکه» رئیس بخش داوطلبان بین المللی اعزام به #ویتنام، هنگام حضور در #کنگره آمریکا و ادای توضیحات تاکید کرد، #سربازان آمریکا تصمیم جدی گرفتهاند ویتنامیهای ساکن مناطق کوهستانی را یکی پس از دیگری از بین ببرند. او گفت: «مشکل ویتنامیها را حل خواهیم کرد، آنگونه که مشکل سرخ پوستان را حل کردیم».
—------—
روایت های دست اول از تجربیات زیسته ساکنان فرنگ در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/farang_nevesht
@farang_nevesht