سلام؛ این یه نامه برای توعه(!)
اگه داری اینو میخونی، خب… آماده باش که همه چیز کمی عجیب باشه.
اینجا خطها و فکرها روی هم تلنبار شدن، هیچکدوم کامل نیستن و بعضیها حتی خودشونم نمیدونن قراره چی بشن.
میتونی نگاه کنی، بخونی، شاید بخندی یا حتی با بعضیها مخالفت کنی. مشکلی نیست، اینجا قانون خاصی نداریم، جز اینکه این پیشنویسها مال همین لحظهاند و تنها همینجا معنا دارن.
اینجا یه اتاق انتهای راهروی غربی ذهن منه؛ جایی که پر از پیشنویسهای متفاوته. نسخههای نیمهتمام، نیمهتلخ و کمی عجیب از زندگی که ممکنه هر روز تغییر کنن.
میتونی شریکش باشی، حتی برای چند دقیقه، ولی هر چیزی که میبینی فقط همین حالا واقعیه… و فردا شاید اصلاً وجود نداشته باشن.
سادهتر بگم، هرچی که اینجاست، حاصل اتفاقات رخ داده تو مغز منه، نه بیشتر، نه کمتر!
ضمناً داستانها رو میتونی از روی نقشه راهنما پیدا کنی.
⚠️هشدار:
«ببین، بشنو، بخون اما بهشون دست نزن!»
باتشکر
امضا: فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻
اگه داری اینو میخونی، خب… آماده باش که همه چیز کمی عجیب باشه.
اینجا خطها و فکرها روی هم تلنبار شدن، هیچکدوم کامل نیستن و بعضیها حتی خودشونم نمیدونن قراره چی بشن.
میتونی نگاه کنی، بخونی، شاید بخندی یا حتی با بعضیها مخالفت کنی. مشکلی نیست، اینجا قانون خاصی نداریم، جز اینکه این پیشنویسها مال همین لحظهاند و تنها همینجا معنا دارن.
اینجا یه اتاق انتهای راهروی غربی ذهن منه؛ جایی که پر از پیشنویسهای متفاوته. نسخههای نیمهتمام، نیمهتلخ و کمی عجیب از زندگی که ممکنه هر روز تغییر کنن.
میتونی شریکش باشی، حتی برای چند دقیقه، ولی هر چیزی که میبینی فقط همین حالا واقعیه… و فردا شاید اصلاً وجود نداشته باشن.
سادهتر بگم، هرچی که اینجاست، حاصل اتفاقات رخ داده تو مغز منه، نه بیشتر، نه کمتر!
ضمناً داستانها رو میتونی از روی نقشه راهنما پیدا کنی.
⚠️هشدار:
«ببین، بشنو، بخون اما بهشون دست نزن!»
باتشکر
امضا: فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻
داستانها رو از اینجا میتونی پیدا کنی:
#رسوب_احساس (فایل رمان)🤍
#زمزمهی_خون (اپیزود اول)🩸
#قوانین_گورشام (اپیزود اول)🪄
#بیمار_شماره_۴۱ (فایل رمان)📓
#قمار_روی_زندگی_جان_میخواهد
#آخرین_چیزی_که_دفن_نشد.
#معمای_دریا
#ضربه_آخر
ویدئوهای مرتبط با داستانها:« #Vids »
#نقشه_راهنما
#رسوب_احساس (فایل رمان)🤍
#زمزمهی_خون (اپیزود اول)🩸
#قوانین_گورشام (اپیزود اول)🪄
#بیمار_شماره_۴۱ (فایل رمان)📓
#قمار_روی_زندگی_جان_میخواهد
#آخرین_چیزی_که_دفن_نشد.
#معمای_دریا
#ضربه_آخر
ویدئوهای مرتبط با داستانها:« #Vids »
#نقشه_راهنما
Draft No. 7 pinned «سلام؛ این یه نامه برای توعه(!) اگه داری اینو میخونی، خب… آماده باش که همه چیز کمی عجیب باشه. اینجا خطها و فکرها روی هم تلنبار شدن، هیچکدوم کامل نیستن و بعضیها حتی خودشونم نمیدونن قراره چی بشن. میتونی نگاه کنی، بخونی، شاید بخندی یا حتی با بعضیها مخالفت…»
Draft No. 7
Photo
[قمار روی زندگی، جان میخواهد!]
رو به روی آیینه کوچک اتاق چند متریاش ایستاد. کلافه و سردرگم به چهرهی ناآشنای داخل آیینه نگاه کرد.
چهرهای همچون ظرف آبی یخ زده، سرد و بی روح و ذهنی آشفته که کلمه "مرگ" را در خود پرورش میداد.
تنها منبع نور اتاق، چراغ کوچک آنسوی خیابان بود که چونان کورسوی امیدی، دل تاریک اتاق را روشن میکرد.
آرام آرام به سمت پنجره کوچک اتاقش قدم برداشت و به منظرهی پشت پنجره خیره شد.
آسمان از شدت سرما سرخ بود و خیابان سنگ فرش شدهی بی انتهای رو به رویش بدون حتی یک عابر!
به این فکر کرد که چند نفر دیگر در آن نیمه شب سرد زمستانی در اتاقشان به مرگ فکر میکنند؟!
مرگ! کلمه ای که با درد همراه بود، حتی با فکر کردن به آن قلبش تیر می کشید.
دست راستش را لبه پنجره گذاشت و با دست چپش پنجرهی کشویی کوچک را باز کرد. هجوم هوای سرد به داخل اتاق باعث شد کمی به خود بلرزد.
نفس عمیقی کشید و بیتوجه به سلامت ریههایش، هوای تازه اما سرد بیرون را بلعید.
شانههای نحیف و خمیدهاش را به دیوار کنار پنجره تکیه داد و سرش را آرام و بافاصله به آن کوبید.
از شرایط فعلیاش خسته شده بود، سالها بود که به دنبال آرامش میدوید و هربار چیزی به مغزش چنگ میزد و دردش را چند برابر میکرد.
چشمهایش را بست و زیر لب زمزمه کرد:
+این دیگه آخریشه! تحمل کن!
در حرکتی ناگهانی پاهایش را از لبه پنجره اتاقش در طبقه دهم مجتمع آویزان کرد، کاسه صبرش لبریز شده بود و راهحلی جز مرگ برای زندگیاش نمیدید.
انگشتانش را به لبهی یخ زده و تیز پنجره فشرد و ثانیهای بعد مایع غلیظ و گرم حیاتی بدنش از سر انگشتانش سرازیر شد.
چشمانش افق سرخِ بیانتهای رو به رویش را نشانه گرفت، همه چیز را تمام شده میدانست.
برای آخرین بار نفس عمیقی کشید، چشمانش را بست و خود را به دست باد سوزناک زمستان سپرد.
دقایقی بعد جسد بی جان و غرقِ خونش در وسط خیابان خودنمایی میکرد.
چهره همیشه آشفتهاش در زیر نور مهتاب آرام شده بود و میدرخشید و قلب شکستهاش از کار ایستاده بود.
حقیقت این است که قمار کردن روی زندگی، جان میخواهد!
او روی زندگیاش قمار و خود را به آغوش مرگ سپرده بود و این بود آخرین دردی که با غرور تحمل کرد؛)
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻🌱
•کپی فقط با ذکر منبع•
2023/Aug/04
#قمار_روی_زندگی_جان_میخواهد
رو به روی آیینه کوچک اتاق چند متریاش ایستاد. کلافه و سردرگم به چهرهی ناآشنای داخل آیینه نگاه کرد.
چهرهای همچون ظرف آبی یخ زده، سرد و بی روح و ذهنی آشفته که کلمه "مرگ" را در خود پرورش میداد.
تنها منبع نور اتاق، چراغ کوچک آنسوی خیابان بود که چونان کورسوی امیدی، دل تاریک اتاق را روشن میکرد.
آرام آرام به سمت پنجره کوچک اتاقش قدم برداشت و به منظرهی پشت پنجره خیره شد.
آسمان از شدت سرما سرخ بود و خیابان سنگ فرش شدهی بی انتهای رو به رویش بدون حتی یک عابر!
به این فکر کرد که چند نفر دیگر در آن نیمه شب سرد زمستانی در اتاقشان به مرگ فکر میکنند؟!
مرگ! کلمه ای که با درد همراه بود، حتی با فکر کردن به آن قلبش تیر می کشید.
دست راستش را لبه پنجره گذاشت و با دست چپش پنجرهی کشویی کوچک را باز کرد. هجوم هوای سرد به داخل اتاق باعث شد کمی به خود بلرزد.
نفس عمیقی کشید و بیتوجه به سلامت ریههایش، هوای تازه اما سرد بیرون را بلعید.
شانههای نحیف و خمیدهاش را به دیوار کنار پنجره تکیه داد و سرش را آرام و بافاصله به آن کوبید.
از شرایط فعلیاش خسته شده بود، سالها بود که به دنبال آرامش میدوید و هربار چیزی به مغزش چنگ میزد و دردش را چند برابر میکرد.
چشمهایش را بست و زیر لب زمزمه کرد:
+این دیگه آخریشه! تحمل کن!
در حرکتی ناگهانی پاهایش را از لبه پنجره اتاقش در طبقه دهم مجتمع آویزان کرد، کاسه صبرش لبریز شده بود و راهحلی جز مرگ برای زندگیاش نمیدید.
انگشتانش را به لبهی یخ زده و تیز پنجره فشرد و ثانیهای بعد مایع غلیظ و گرم حیاتی بدنش از سر انگشتانش سرازیر شد.
چشمانش افق سرخِ بیانتهای رو به رویش را نشانه گرفت، همه چیز را تمام شده میدانست.
برای آخرین بار نفس عمیقی کشید، چشمانش را بست و خود را به دست باد سوزناک زمستان سپرد.
دقایقی بعد جسد بی جان و غرقِ خونش در وسط خیابان خودنمایی میکرد.
چهره همیشه آشفتهاش در زیر نور مهتاب آرام شده بود و میدرخشید و قلب شکستهاش از کار ایستاده بود.
حقیقت این است که قمار کردن روی زندگی، جان میخواهد!
او روی زندگیاش قمار و خود را به آغوش مرگ سپرده بود و این بود آخرین دردی که با غرور تحمل کرد؛)
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻🌱
•کپی فقط با ذکر منبع•
2023/Aug/04
#قمار_روی_زندگی_جان_میخواهد
Draft No. 7
Photo
[معمای دریا!]
لبه صخره سنگی نشسته بود و نگاهش میان موجهای سهمگین اقیانوس میچرخید، موجهایی که با قدرت هرچه تمام خود را به صخرهها میکوبیدند و فریاد بیقراری سر میدادند، فریادی گوشنوازتر از هر موسیقی!
کاسپین دستهایش را لبه صخره حائل و سرش را کمی به سمت پایین خم کرد تا نمایش موجها را بهتر ببیند.
از کودکی مهر اقیانوس و آبهای آزاد در دلش افتاده و قلبش را به دریاها سپرده بود.
پاهایش را از لبه صخره آویزان کرد و با پرشی کوتاه خودش را به صخره کوچکتر و نزدیکتری به آب رساند، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید؛ با تک تک سلولهای تنش، هوای تازه و پر طراوت اقیانوس را بلعید.
برخلاف عموم افراد، زندگی موجودات و اتفاقات قعر اقیانوس برایش جذاب بود، به همین خاطر دوستانش کاسپین صدایش میکردند.
کاسپین به معنی دریا!
اقیانوس را دوست داشت چون معما را دوست داشت! آبهای بیکران، معماهای ذهنش را میساختند و سفرهای دریایی، او را به حل این معماها نزدیکتر میکردند.
دریا تنها محرم راز و همدم شبهای شاد یا حتی دردناک زندگیاش بود، همان رفیق مرموزی که دردهای کاسپین را در لا به لای موجهای بی پایان و در عمق وجودش دفن میکرد.
به آرامی از روی صخره پایین آمد و تا کمر در آب فرو رفت، برای چند لحظه سرمای آب رعشه آرامی به بدنش انداخت اما او از رو نرفت.
احساس میکرد انرژی بی انتهایی به جانش تزریق شده است.
قدم اول را برداشت و سنگهای تیز زیرپایش را حس کرد، سرعت قدمهایش را در آب بیشتر کرد تا از منطقه صخرهای عبور کند و سریعتر به کف شنی و ماسهای دریا برسد. دقایقی بعد با احساس ماسههای نرم در لا به لای انگشتانش قهقههای از سر شادی سر داد و با کف دست به سطح آب کوبید.
او خوشحال بود اما نمی دانست که فقط یک قدم تا دهان دریا فاصله دارد!
مکثی کرد و با دستهای خیس به موهایش حالت داد، هوای درون ریههایش را با قدرت به بیرون پرتاب کرد و با اعتماد به همدم همیشگیاش یک قدم به جلو رفت.
ناگهان زیر پایش خالی شد و قدرتی عظیم او را به کف دریا کشید.
با شدت دستهایش را به سمت سطح آب حرکت داد اما قدرت اقیانوس بیشتر بود.
آرزویش کشف مکانهای بکر و دستنخورده اقیانوس بود، جزیرههای گمشده و مناطق مرموز! مثلث برمودا، گودال ماریانا، جزیره گمشده آتلانتیس؛
و حالا خودش داشت تبدیل میشد به گمشدهای در دریا!
نگاهش نوری را که از سطح دریا تابیده میشد، نشانه گرفت و سعی کرد خودش را نجات دهد اما فایدهای نداشت.
آبهای بیکران، کاسپین را بلعیدند و جسدش را در لایههای پنهان قلبشان دفن کردند.
اقیانوس هم رازهایی داشت که ترجیح میداد مدفون بمانند، رازهایی شبیه به گمشدن ناگهانی آدمها!
کاسپین، خودش را در گروی عشق به دریا داد و در آغوش آبهای آزاد و بیانتها جان سپرد :)
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده•
2024/Aug/05
#معمای_دریا
لبه صخره سنگی نشسته بود و نگاهش میان موجهای سهمگین اقیانوس میچرخید، موجهایی که با قدرت هرچه تمام خود را به صخرهها میکوبیدند و فریاد بیقراری سر میدادند، فریادی گوشنوازتر از هر موسیقی!
کاسپین دستهایش را لبه صخره حائل و سرش را کمی به سمت پایین خم کرد تا نمایش موجها را بهتر ببیند.
از کودکی مهر اقیانوس و آبهای آزاد در دلش افتاده و قلبش را به دریاها سپرده بود.
پاهایش را از لبه صخره آویزان کرد و با پرشی کوتاه خودش را به صخره کوچکتر و نزدیکتری به آب رساند، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید؛ با تک تک سلولهای تنش، هوای تازه و پر طراوت اقیانوس را بلعید.
برخلاف عموم افراد، زندگی موجودات و اتفاقات قعر اقیانوس برایش جذاب بود، به همین خاطر دوستانش کاسپین صدایش میکردند.
کاسپین به معنی دریا!
اقیانوس را دوست داشت چون معما را دوست داشت! آبهای بیکران، معماهای ذهنش را میساختند و سفرهای دریایی، او را به حل این معماها نزدیکتر میکردند.
دریا تنها محرم راز و همدم شبهای شاد یا حتی دردناک زندگیاش بود، همان رفیق مرموزی که دردهای کاسپین را در لا به لای موجهای بی پایان و در عمق وجودش دفن میکرد.
به آرامی از روی صخره پایین آمد و تا کمر در آب فرو رفت، برای چند لحظه سرمای آب رعشه آرامی به بدنش انداخت اما او از رو نرفت.
احساس میکرد انرژی بی انتهایی به جانش تزریق شده است.
قدم اول را برداشت و سنگهای تیز زیرپایش را حس کرد، سرعت قدمهایش را در آب بیشتر کرد تا از منطقه صخرهای عبور کند و سریعتر به کف شنی و ماسهای دریا برسد. دقایقی بعد با احساس ماسههای نرم در لا به لای انگشتانش قهقههای از سر شادی سر داد و با کف دست به سطح آب کوبید.
او خوشحال بود اما نمی دانست که فقط یک قدم تا دهان دریا فاصله دارد!
مکثی کرد و با دستهای خیس به موهایش حالت داد، هوای درون ریههایش را با قدرت به بیرون پرتاب کرد و با اعتماد به همدم همیشگیاش یک قدم به جلو رفت.
ناگهان زیر پایش خالی شد و قدرتی عظیم او را به کف دریا کشید.
با شدت دستهایش را به سمت سطح آب حرکت داد اما قدرت اقیانوس بیشتر بود.
آرزویش کشف مکانهای بکر و دستنخورده اقیانوس بود، جزیرههای گمشده و مناطق مرموز! مثلث برمودا، گودال ماریانا، جزیره گمشده آتلانتیس؛
و حالا خودش داشت تبدیل میشد به گمشدهای در دریا!
نگاهش نوری را که از سطح دریا تابیده میشد، نشانه گرفت و سعی کرد خودش را نجات دهد اما فایدهای نداشت.
آبهای بیکران، کاسپین را بلعیدند و جسدش را در لایههای پنهان قلبشان دفن کردند.
اقیانوس هم رازهایی داشت که ترجیح میداد مدفون بمانند، رازهایی شبیه به گمشدن ناگهانی آدمها!
کاسپین، خودش را در گروی عشق به دریا داد و در آغوش آبهای آزاد و بیانتها جان سپرد :)
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده•
2024/Aug/05
#معمای_دریا
Draft No. 7
Photo
[زمزمهی خون]
•|Episode 1
با لبخندی رضایت بخش به جسم نیمه جان رو به رویش خیره شد، پسرک غرق در خون، لحظهای چشمانش را باز میکرد و لحظهی بعد میبست اما همان یک لحظه برای دیدن عجز و نالهی درونش کافی بود.
توماس کلت کمریاش را درون جیب کتش جاساز کرد و از جا برخاست.
با قدمهای آرام به سمت پسرک رفت، دیدن جویبار خونی که درست از کنار قلب پسر جاری بود، برایش لذتبخش بود.
آستینهای پیراهن سفید و اتوکشیدهاش را با دقت بالا زد و توی صورت پسر خم شد و آرام خندید :
_بهت رحم کردم، تو حتی لیاقت مرگ رو نداری! میخوام این نکته رو توی جهنم با خودت تکرار کنی که بخشش توماس شامل حالم شد!
مکثی کرد و با تحقیر و چشمانی درشت شده گفت:
_اوه! فکر میکنی بعد از شنیدن خبر مرگت چه بلایی سر سوفیا میاد؟!
پلک پسر پرید، حتی توان حرف زدن هم نداشت؛ به زحمت دست چپش را بالا آورد و مچ دست توماس را چسبید و به توماس خیره شد، قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.
رنگ نگاه توماس تغییر کرد و ناگهانی از جا پرید، گیج و منگ دور خودش چرخید و جملاتی را زیر لب زمزمه کرد:
_من چیکار کردم؟ من چه غلطی کردم؟ خدای من! پلیس..سوفیا! سوفیا چی فکر میکنه؟!
اما این رفتارها چندثانیه بیشتر طول نکشید که توماس قهقههای بیپروا سر داد و با خندهای وحشیانه به سمت پسر برگشت:
_به نظرت سوفیا منو بیشتر دوست خواهد داشت؟! من به خاطرش تو رو کشتم!
چشمانش را در حدقه چرخاند و با اشتیاق گفت:
_البته هنوز زندهای، ولی خب قراره بمیری و من قراره تبدیل بشم به یه...به یه قااتل!
دوباره به پسر خیره شد، اینبار پسر واقعا جان باخته بود و از او فقط جسدی غرق در خون باقی مانده بود.
رفتارهای جنون آمیز توماس، جان یک نفر دیگر را گرفته بودند! جان پسری را که به سوفیا علاقهمند بود اما سوفیا دل به پسرک نمیداد! اسکیزوفرنی آخر کار خودش را کرده بود، ذهن و روان توماس را مانند مادهای شیمیایی در خودش حل کرده بود.
توماس با دقت و ظرافت جسد پسر را جمع کرد و پارکتهای خانهی اشرافی پسر را تی کشید.
خون باقی ماندهی روی دستانش را پاک کرد و اُورکت بلندش را پوشید.
درحالی که از خانهی پسر خارج میشد زیر لب زمزمه کرد:
_من از دستهام استفاده کردم و یکی رو به خاطرت کشتم، سوفیا؟! حالا به من خواهی پیوست؟!
اما پاسخی جز صدای قدمهایش در سکوت وهمانگیز کوچه نشنید.
نه تنها در آن شب خونین، بلکه توماس تا پایان عمر جوابی از سوفیا دریافت نکرد؛ حقیقتش را بخواهید، سوفیا جز در ذهن توماس وجود نداشت، برایش توهمی نزدیک به واقعیت بود که در همان شب خونین لابهلای قطرات خون غرق شد؛)
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر اسم نویسنده•
2023/Jul/01
#زمزمهی_خون
•|Episode 1
با لبخندی رضایت بخش به جسم نیمه جان رو به رویش خیره شد، پسرک غرق در خون، لحظهای چشمانش را باز میکرد و لحظهی بعد میبست اما همان یک لحظه برای دیدن عجز و نالهی درونش کافی بود.
توماس کلت کمریاش را درون جیب کتش جاساز کرد و از جا برخاست.
با قدمهای آرام به سمت پسرک رفت، دیدن جویبار خونی که درست از کنار قلب پسر جاری بود، برایش لذتبخش بود.
آستینهای پیراهن سفید و اتوکشیدهاش را با دقت بالا زد و توی صورت پسر خم شد و آرام خندید :
_بهت رحم کردم، تو حتی لیاقت مرگ رو نداری! میخوام این نکته رو توی جهنم با خودت تکرار کنی که بخشش توماس شامل حالم شد!
مکثی کرد و با تحقیر و چشمانی درشت شده گفت:
_اوه! فکر میکنی بعد از شنیدن خبر مرگت چه بلایی سر سوفیا میاد؟!
پلک پسر پرید، حتی توان حرف زدن هم نداشت؛ به زحمت دست چپش را بالا آورد و مچ دست توماس را چسبید و به توماس خیره شد، قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.
رنگ نگاه توماس تغییر کرد و ناگهانی از جا پرید، گیج و منگ دور خودش چرخید و جملاتی را زیر لب زمزمه کرد:
_من چیکار کردم؟ من چه غلطی کردم؟ خدای من! پلیس..سوفیا! سوفیا چی فکر میکنه؟!
اما این رفتارها چندثانیه بیشتر طول نکشید که توماس قهقههای بیپروا سر داد و با خندهای وحشیانه به سمت پسر برگشت:
_به نظرت سوفیا منو بیشتر دوست خواهد داشت؟! من به خاطرش تو رو کشتم!
چشمانش را در حدقه چرخاند و با اشتیاق گفت:
_البته هنوز زندهای، ولی خب قراره بمیری و من قراره تبدیل بشم به یه...به یه قااتل!
دوباره به پسر خیره شد، اینبار پسر واقعا جان باخته بود و از او فقط جسدی غرق در خون باقی مانده بود.
رفتارهای جنون آمیز توماس، جان یک نفر دیگر را گرفته بودند! جان پسری را که به سوفیا علاقهمند بود اما سوفیا دل به پسرک نمیداد! اسکیزوفرنی آخر کار خودش را کرده بود، ذهن و روان توماس را مانند مادهای شیمیایی در خودش حل کرده بود.
توماس با دقت و ظرافت جسد پسر را جمع کرد و پارکتهای خانهی اشرافی پسر را تی کشید.
خون باقی ماندهی روی دستانش را پاک کرد و اُورکت بلندش را پوشید.
درحالی که از خانهی پسر خارج میشد زیر لب زمزمه کرد:
_من از دستهام استفاده کردم و یکی رو به خاطرت کشتم، سوفیا؟! حالا به من خواهی پیوست؟!
اما پاسخی جز صدای قدمهایش در سکوت وهمانگیز کوچه نشنید.
نه تنها در آن شب خونین، بلکه توماس تا پایان عمر جوابی از سوفیا دریافت نکرد؛ حقیقتش را بخواهید، سوفیا جز در ذهن توماس وجود نداشت، برایش توهمی نزدیک به واقعیت بود که در همان شب خونین لابهلای قطرات خون غرق شد؛)
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر اسم نویسنده•
2023/Jul/01
#زمزمهی_خون