[قوانین گورشام]
•Episode 6 | اپیزود پایانی*
امروز صبح که بیدار شدم، یه چیزی عجیب بود.
گورشام نبود. نه روی کاناپه، نه کنار یخچال، نه حتی تو سایهی پلهها. فقط دفترچهی «راهنمای دیوانگی روزانه» روی میز بود، باز روی صفحهی آخر:
«قانون آخر: هیچوقت فکر نکن دنیا بدون من به هم میریزه.»
نگاه کردم بهش و خندیدم، خندهای که نصفش وحشت بود و نصفش تسلیم شدن. نمیدونستم الان خوشحال باشم یا وحشتزده.
بعد از ظهر، صدای در شنیده شد. باز کردم. هیچکس نبود. فقط یه بسته بود، با یه یادداشت کوچک: «یه هدیه برای شروع واقعی دیوانگی.»
وقتی بسته رو باز کردم، یه ساعت عجیب دیدم که عقربههاش به عقب میچرخیدن و و با هر چرخش صدای خندهی گورشام تو سرم میپیچید.
اون شب، روی کاناپه نشسته بودم، فکر کردم همه این مدت چطور گذشت.
گورشام اومده بود تا بهم یاد بده: زندگی واقعی، یه نمایش خندهدار و کمی ترسناکه. و من؟ من فقط بازیگر اصلی بودم، نه مدیر صحنه.
ساعت عقبگرد میکرد و من فهمیدم یه حقیقت کوچک ولی شگفتانگیز وجود داره،
گورشام ممکنه هیچ وقت واقعی نبوده باشه. شاید فقط یه تصویر از ذهن خستهی من بوده، یه شوخی بزرگ که زندگی منو از یکنواختی بیرون کشید.
ولی هر وقت خندهی عجیب و عجیبترش تو گوشم میپیچید، میدونستم یه چیزی واقعاً تغییر کرده.
شاید دنیا هنوز هم معمولی باشه، ولی من دیگه معمولی نبودم.
و شاید، فقط شاید… یه روز دوباره برگرده.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
•Episode 6 | اپیزود پایانی*
امروز صبح که بیدار شدم، یه چیزی عجیب بود.
گورشام نبود. نه روی کاناپه، نه کنار یخچال، نه حتی تو سایهی پلهها. فقط دفترچهی «راهنمای دیوانگی روزانه» روی میز بود، باز روی صفحهی آخر:
«قانون آخر: هیچوقت فکر نکن دنیا بدون من به هم میریزه.»
نگاه کردم بهش و خندیدم، خندهای که نصفش وحشت بود و نصفش تسلیم شدن. نمیدونستم الان خوشحال باشم یا وحشتزده.
بعد از ظهر، صدای در شنیده شد. باز کردم. هیچکس نبود. فقط یه بسته بود، با یه یادداشت کوچک: «یه هدیه برای شروع واقعی دیوانگی.»
وقتی بسته رو باز کردم، یه ساعت عجیب دیدم که عقربههاش به عقب میچرخیدن و و با هر چرخش صدای خندهی گورشام تو سرم میپیچید.
اون شب، روی کاناپه نشسته بودم، فکر کردم همه این مدت چطور گذشت.
گورشام اومده بود تا بهم یاد بده: زندگی واقعی، یه نمایش خندهدار و کمی ترسناکه. و من؟ من فقط بازیگر اصلی بودم، نه مدیر صحنه.
ساعت عقبگرد میکرد و من فهمیدم یه حقیقت کوچک ولی شگفتانگیز وجود داره،
گورشام ممکنه هیچ وقت واقعی نبوده باشه. شاید فقط یه تصویر از ذهن خستهی من بوده، یه شوخی بزرگ که زندگی منو از یکنواختی بیرون کشید.
ولی هر وقت خندهی عجیب و عجیبترش تو گوشم میپیچید، میدونستم یه چیزی واقعاً تغییر کرده.
شاید دنیا هنوز هم معمولی باشه، ولی من دیگه معمولی نبودم.
و شاید، فقط شاید… یه روز دوباره برگرده.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
خب بالاخره داستانهای قبل آرشیو شدن و رسیدیم به داستان فعلیای که دارم مینویسم.
امشب یه جوری دیوانهوار دارم ادامه داستان بیمار شماره ۴۱ رو مینویسم که حس میکنم باید با تیر متوقفم کنید.
Draft No. 7
امشب یه جوری دیوانهوار دارم ادامه داستان بیمار شماره ۴۱ رو مینویسم که حس میکنم باید با تیر متوقفم کنید.
بالاخره تموم شد، بیمار شماره ۴۱ تا ابد یکی از داستانهای موردعلاقه خودم باقی میمونه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیمار شماره ۴۱ | #Vids
میگفت:
گاهی وقتها دلم میخواد همه چیز رو توضیح بدم، ولی بعد یادم میفته هیچکس واقعا نمیشنوه، همه فقط منتظرن تا نوبت خودشون برای حرف زدن بشه.
گاهی وقتها دلم میخواد همه چیز رو توضیح بدم، ولی بعد یادم میفته هیچکس واقعا نمیشنوه، همه فقط منتظرن تا نوبت خودشون برای حرف زدن بشه.
Draft No. 7
میگفت: گاهی وقتها دلم میخواد همه چیز رو توضیح بدم، ولی بعد یادم میفته هیچکس واقعا نمیشنوه، همه فقط منتظرن تا نوبت خودشون برای حرف زدن بشه.
میگفت:
من آدم قویای نیستم، فقط یاد گرفتم به موقع خاموش شم تا کسی نفهمه کجا دردم گرفت.
من آدم قویای نیستم، فقط یاد گرفتم به موقع خاموش شم تا کسی نفهمه کجا دردم گرفت.
دایرکت اینجا رو باز کردم، که اگه دوست داشتید؛ در مورد داستانها صحبت کنید و نظر بدید/🩶.
مینویسم تا آنچه که در گلو خفه شد، در کلمه نفس بکشد.
اینجا پناه واژههای زخمی است؛
جایی که سکوت، بلندترین فریاد جهان میشود.
اینجا پناه واژههای زخمی است؛
جایی که سکوت، بلندترین فریاد جهان میشود.
[ضربهی آخر]
چقدر همه چیز کند میشود، انگار زمان لج میکند و از حرکت میایستد. نفسهایم کوتاه میمانند لای دندهها، مثل پرندهای زخمی که خودش هم فهمیده دیگر پرواز اتفاق نمیافتد.
چشمهایم هنوز بازند، ولی دنیا آرام آرام تار میشود؛ نورها کش میآیند و سقف بالای سرم موج برمیدارد، انگار روی آب شناورم.
صدای قلبم را میشنوم که سعی میکند قهرمان بازی دربیاورد. تقلا میکند، میکوبد، میدَوَد. اما میدانم این، آخرین دویدن است. بدنم تسلیم میشود و من هنوز تلاش میکنم تا وانمود کنم اتفاق خاصی نیفتاده.
میان لبهایم اسم کسی میماند که هیچوقت بر زبان نیاوردم. مزهی آهن روی زبانم تلخ میچسبد. دستم را بالا میبرم، اما هوا از میان انگشتهایم سُر میخورد و میافتد.
صداها دور میشوند. انگار همه دارند پشت شیشه حرف میزنند، کسی گریه میکند و دیگری اسمم را صدا میزند. اما من لبخند میزنم، چون تازه میفهمم همهی این ترسها، همهی این جنگیدنها، فقط برای همین لحظه بوده؛ لحظهای که هیچ راه برگشتی وجود ندارد اما عجیب آرام است، مثل یک خواب عمیق که سالها چشمانتظارش بودهای.
هوای اطرافم سردتر میشود و بوی خاک خیس بالا میآید، مثل اول بهار، فقط غمانگیزتر.
چشمم میافتد به پنجرهای که نیمه باز مانده؛ پرده، آرام تکان میخورد. نور کمرنگی از لای آن رد میشود و شبیه خطی نجاتبخش روی زمین میافتد. یادم میآید روزی فکر میکردم مرگ ترسناکترین چیز جهان است، اما حالا حس میکنم شجاعترینم.
تصاویر میآیند و میروند؛
خندههای کودکیام که کنار حوض قدیمی خانه میپیچید، پای برهنه در کوچه خاکی، طعم چای شبهای زمستان، صدای پدر که اسمم را میگوید با آن لحن مطمئن...
همه سریع مرور میشوند، مثل فیلمی که کسی سرعتش را تند کرده باشد.
اما بعد، یک تصویر میماند، صورت کسی که هیچوقت نداشتم و همیشه دوستش داشتم. هنوز هم نمیتوانم اسمش را بگویم، حتی حالا که دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.
دستانم سنگین میشود. پلکهایم میلرزند. یک لحظه کوتاه هست که میفهمم مرگ شبیه سقوط نیست؛ شبیه رها کردن است. شبیه گذاشتن بار سنگینی روی زمین و کشیدن یک نفس واقعی، حتی اگر آن نفس آخرین باشد.
چشمهایم را میبندم. تاریکی جلو میآید، نه مثل پایان، بیشتر شبیه آغوش. قلبم ضربه آخر را میزند و بعد همه چیز خاموش میشود.
من میروم و جهان؛
گستاختر از همیشه، ادامه میدهد.
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Dec/01
#ضربه_آخر
چقدر همه چیز کند میشود، انگار زمان لج میکند و از حرکت میایستد. نفسهایم کوتاه میمانند لای دندهها، مثل پرندهای زخمی که خودش هم فهمیده دیگر پرواز اتفاق نمیافتد.
چشمهایم هنوز بازند، ولی دنیا آرام آرام تار میشود؛ نورها کش میآیند و سقف بالای سرم موج برمیدارد، انگار روی آب شناورم.
صدای قلبم را میشنوم که سعی میکند قهرمان بازی دربیاورد. تقلا میکند، میکوبد، میدَوَد. اما میدانم این، آخرین دویدن است. بدنم تسلیم میشود و من هنوز تلاش میکنم تا وانمود کنم اتفاق خاصی نیفتاده.
میان لبهایم اسم کسی میماند که هیچوقت بر زبان نیاوردم. مزهی آهن روی زبانم تلخ میچسبد. دستم را بالا میبرم، اما هوا از میان انگشتهایم سُر میخورد و میافتد.
صداها دور میشوند. انگار همه دارند پشت شیشه حرف میزنند، کسی گریه میکند و دیگری اسمم را صدا میزند. اما من لبخند میزنم، چون تازه میفهمم همهی این ترسها، همهی این جنگیدنها، فقط برای همین لحظه بوده؛ لحظهای که هیچ راه برگشتی وجود ندارد اما عجیب آرام است، مثل یک خواب عمیق که سالها چشمانتظارش بودهای.
هوای اطرافم سردتر میشود و بوی خاک خیس بالا میآید، مثل اول بهار، فقط غمانگیزتر.
چشمم میافتد به پنجرهای که نیمه باز مانده؛ پرده، آرام تکان میخورد. نور کمرنگی از لای آن رد میشود و شبیه خطی نجاتبخش روی زمین میافتد. یادم میآید روزی فکر میکردم مرگ ترسناکترین چیز جهان است، اما حالا حس میکنم شجاعترینم.
تصاویر میآیند و میروند؛
خندههای کودکیام که کنار حوض قدیمی خانه میپیچید، پای برهنه در کوچه خاکی، طعم چای شبهای زمستان، صدای پدر که اسمم را میگوید با آن لحن مطمئن...
همه سریع مرور میشوند، مثل فیلمی که کسی سرعتش را تند کرده باشد.
اما بعد، یک تصویر میماند، صورت کسی که هیچوقت نداشتم و همیشه دوستش داشتم. هنوز هم نمیتوانم اسمش را بگویم، حتی حالا که دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.
دستانم سنگین میشود. پلکهایم میلرزند. یک لحظه کوتاه هست که میفهمم مرگ شبیه سقوط نیست؛ شبیه رها کردن است. شبیه گذاشتن بار سنگینی روی زمین و کشیدن یک نفس واقعی، حتی اگر آن نفس آخرین باشد.
چشمهایم را میبندم. تاریکی جلو میآید، نه مثل پایان، بیشتر شبیه آغوش. قلبم ضربه آخر را میزند و بعد همه چیز خاموش میشود.
من میروم و جهان؛
گستاختر از همیشه، ادامه میدهد.
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Dec/01
#ضربه_آخر
انگار وسط یه اتاق خالی ایستادم، بدون اینکه حتی بدونم چرا اومدم اینجا.
نه غمی هست که بگم له شدم، نه شادیای که بگم زندهام. فقط همه چیز زیادی ساکته.
مغزم روشنه، ولی انگار هیچی توش نمیچرخه. یه جور تهیبودن شبیه وقتی که آهنگ تموم میشه و تو هنوز هدفون رو از گوشت برنداشتی.
نه سقوطه، نه اوج. فقط یه مکث لعنتی که نمیفهمم قراره به چی ختم بشه.
نه غمی هست که بگم له شدم، نه شادیای که بگم زندهام. فقط همه چیز زیادی ساکته.
مغزم روشنه، ولی انگار هیچی توش نمیچرخه. یه جور تهیبودن شبیه وقتی که آهنگ تموم میشه و تو هنوز هدفون رو از گوشت برنداشتی.
نه سقوطه، نه اوج. فقط یه مکث لعنتی که نمیفهمم قراره به چی ختم بشه.
یه وقتایی آدم میمونه بین بودن و نبودن؛ نه اینطرفی، نه اونطرفی... من الان دقیقا همونجام.
جایی که نه میدونم دنبال چی میگردم، نه حتی حوصله دارم بفهمم چی گُم شده.
حس میکنم ذهنم مثل یه صفحه است که تازه پاک شده، ولی هنوز ردِ خطهای قبلی روش مونده. نه واضحه، نه قابل خوندن… فقط یادآوری میکنه که یه چیزی اینجا بوده و الان نیست.
هیچی اذیتم نمیکنه، ولی هیچچیزی هم آرومم نمیکنه. انگار وسط یک روز معمولی گیر کردم که حاضر نیست تموم بشه. نه داستانی هست، نه گرهای، نه اوجی. فقط منم که نمیدونم برای چی دارم نفس میکشم.
جایی که نه میدونم دنبال چی میگردم، نه حتی حوصله دارم بفهمم چی گُم شده.
حس میکنم ذهنم مثل یه صفحه است که تازه پاک شده، ولی هنوز ردِ خطهای قبلی روش مونده. نه واضحه، نه قابل خوندن… فقط یادآوری میکنه که یه چیزی اینجا بوده و الان نیست.
هیچی اذیتم نمیکنه، ولی هیچچیزی هم آرومم نمیکنه. انگار وسط یک روز معمولی گیر کردم که حاضر نیست تموم بشه. نه داستانی هست، نه گرهای، نه اوجی. فقط منم که نمیدونم برای چی دارم نفس میکشم.
«بعضی آدمها، نه با ورودشان،
بلکه با ماندنِ بیدلیلشان خطرناک میشوند.
نه آنقدر نزدیک که اسمش عشق باشد،
نه آنقدر دور که فراموش شوند.»«رسوب احساس»
روایتی از دوستیهاییست که بیصدا شروع میشوند و درست همانجاست که همه چیز شروع میکند به تغییر.
به قلم: فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻✨
📚| https://t.iss.one/Draft_No7
Forwarded from Silence:))
Screenshot 2026-01-06 152255.png
263.2 KB
خبر خوب اینکه دارم داستان بیمار شماره 41 رو به پیدیاف تبدیل میکنم و به زودی فایلش رو براتون آپلود خواهم کرد.🙂↕️💕
بیمار شماره 41.pdf
611.3 KB
•بیمار شماره ۴۱•
بخشی از کتاب:
«وقتی در را باز کرد، بوی آشنای دارو، و آن سکوت آزاردهنده، هر دو برگشتند.
لبخند زد و گفت:
"فکر کردم دیگه نمیای."
و من فقط توانستم بگویم: "خودمم همین فکر رو کرده بودم."
آن لحظه فهمیدم که اسمش یک علاقه ساده نیست، چون یک علاقه ساده آرام است و این...
این چیزی میان تب و گناه بود.»
به قلم: #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨
#بیمار_شماره_۴۱
📚| https://t.iss.one/Draft_No7
بخشی از کتاب:
«وقتی در را باز کرد، بوی آشنای دارو، و آن سکوت آزاردهنده، هر دو برگشتند.
لبخند زد و گفت:
"فکر کردم دیگه نمیای."
و من فقط توانستم بگویم: "خودمم همین فکر رو کرده بودم."
آن لحظه فهمیدم که اسمش یک علاقه ساده نیست، چون یک علاقه ساده آرام است و این...
این چیزی میان تب و گناه بود.»
به قلم: #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨
#بیمار_شماره_۴۱
📚| https://t.iss.one/Draft_No7
[آخرین چیزی که دفن نشد.]
آدم بعضی وقتها گریه نمیکند،
نه از شجاعت و نه از بیاحساسی؛ بلکه چون بدنش زودتر از دلش تسلیم شده.
او فقط خیره میشود به دیواری که شاهد هیچچیز نبوده و با این حال، همهچیز را میداند.
در واقع غم از جایی شروع شد که فهمید هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
نه ضربهای، نه سقوطی، نه لحظهای که بشود به آن اشاره کرد و گفت «از اینجا خراب شد».
همهچیز آرام، منطقی، قابلتوضیح پیش رفت و همین، نابخشودنی بود.
آدمها یا رفتند، یا ماندند، یا شبیه کسانی شدند که دیگر مهم نیست بمانند یا بروند.
هیچکدام درد نداشت.
درد، بیتفاوتیِ بعدش بود.
شبها دلش تنگ کسی نمیشد جز خودش!
دلش تنگ آن نسخهای از خودش میشد که هنوز بلد بود منتظر بماند، که هنوز فکر میکرد دیر یا زود، نوبتش میشود.
اسمش امید بود.
نه آن امید قهرمانانه و نه آنی که آدم را نجات میدهد.
امیدی نحیف و سمج، که نمیگذاشت کامل فرو بریزد.
حالا دیگر نه عجلهای داشت، نه امیدی که بشود به آن تکیه کرد و نه حتی دلِ ناامید شدنِ کامل.
فقط عمیقاً خسته بود، از اینکه هر روز بیدار شود و بفهمد هنوز همینجاست.
و غمگینترین بخش ماجرا این نبود که تنها مانده بود؛ این بود که اگر فردا کسی میآمد، اگر معجزهای اشتباهی سر راهش سبز میشد،
دیگر نمیدانست با امیدی که سالها قبل نیمهجان رهایش کرده بود باید چه کار کند.
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2026/Feb/08
#داستان_کوتاه
#آخرین_چیزی_که_دفن_نشد.
آدم بعضی وقتها گریه نمیکند،
نه از شجاعت و نه از بیاحساسی؛ بلکه چون بدنش زودتر از دلش تسلیم شده.
او فقط خیره میشود به دیواری که شاهد هیچچیز نبوده و با این حال، همهچیز را میداند.
در واقع غم از جایی شروع شد که فهمید هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
نه ضربهای، نه سقوطی، نه لحظهای که بشود به آن اشاره کرد و گفت «از اینجا خراب شد».
همهچیز آرام، منطقی، قابلتوضیح پیش رفت و همین، نابخشودنی بود.
آدمها یا رفتند، یا ماندند، یا شبیه کسانی شدند که دیگر مهم نیست بمانند یا بروند.
هیچکدام درد نداشت.
درد، بیتفاوتیِ بعدش بود.
شبها دلش تنگ کسی نمیشد جز خودش!
دلش تنگ آن نسخهای از خودش میشد که هنوز بلد بود منتظر بماند، که هنوز فکر میکرد دیر یا زود، نوبتش میشود.
اسمش امید بود.
نه آن امید قهرمانانه و نه آنی که آدم را نجات میدهد.
امیدی نحیف و سمج، که نمیگذاشت کامل فرو بریزد.
حالا دیگر نه عجلهای داشت، نه امیدی که بشود به آن تکیه کرد و نه حتی دلِ ناامید شدنِ کامل.
فقط عمیقاً خسته بود، از اینکه هر روز بیدار شود و بفهمد هنوز همینجاست.
و غمگینترین بخش ماجرا این نبود که تنها مانده بود؛ این بود که اگر فردا کسی میآمد، اگر معجزهای اشتباهی سر راهش سبز میشد،
دیگر نمیدانست با امیدی که سالها قبل نیمهجان رهایش کرده بود باید چه کار کند.
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2026/Feb/08
#داستان_کوتاه
#آخرین_چیزی_که_دفن_نشد.