[زمزمهی خون!]
•|Episode 10* اپیزود پایانی
راهرو، بوی خون گرفته بود. کلیدها در دست توماس مثل زنجیرهایی سنگین صدا میدادند. سایهها دورش میرقصیدند و یک صدا در گوشش فریاد میزدند: «یه در دیگه مونده، پشت آخرین در، اونه! سوفیا!»
نفسهایش بریده بود. هر قدم که برمیداشت، انگار زمین زیر پایش میلرزید. سلول آخر روبهرویش بود. قفل، سیاه و زنگزده. کلید در قفل نشست و با صدای آرامی چرخید.
در باز شد. نور سفیدی از پشت در، چشمهایش را کور کرد. برای لحظهای، صدای جیغها و خرد شدن استخوانها خاموش شد. هیچ زندانیای، هیچ خون و سایهای نبود. فقط نور...
سوفیا. قدبلند با موهایی تیره و لبخندی آشنا، دستهایش را به سوی او دراز کرده بود. توماس به سمتش دوید، نفسزنان، با قلبی که به مرز انفجار رسیده بود. سایهها فریاد میزدند: «این تویی! این همون آزادیه که میخواستی!»
اما ناگهان نور، تیزتر شد. دیوارها تغییر کردند. خونها محو شدند. بوی تعفن جای خود را به بوی تند مواد ضدعفونیکننده داد. سلولها تبدیل به اتاقهای سفید شدند. صدای کلیدها دیگر نبود. فقط صدای دستگاهی که کند و ضعیف بوق میزد.
توماس ایستاد. چشمهایش بهتزده گشت. مقابلش نه زندان بود و نه سوفیا. نگاهش تخت سفید، دستهای بستهشده به تسمههای چرمی و دیوارهای سفید را نشانه گرفت.
لحظهای همهچیز لرزید. ذهنش فرو ریخت. فریاد زندانیان، سایهها، بوی خون، همه خاموش شد اما صدای آژیر هنوز در گوشش میپیچید، اما حالا دیگر نه شبیه هشدار، که مثل نعرهی یک موجود غولپیکر بود.
توماس پیشانی خیس از خونش را برای بار هزارم به میلهی تخت کوبید؛ یکبار، دوبار، سهبار...
هر ضربه مثل پتک، مغزش را روشنتر و در عین حال تیرهتر میکرد. خون از شقیقهاش جاری شد و راه خود را روی دهانش پیدا کرد. طعم آهن، مثل بوسهی مرگ روی زبانش نشست.
پرستاری بلند قامت وارد شد، صورتش پُر از وحشت بود، فریاد زد:
– «توماس، لعنتی بس کن! من اینجام، گوش کن، من ریچلم…»
اما توماس با چشمانی که دیگر هیچ رنگی نداشت، تنها تصویر «سوفیا» را میدید. دستهای لرزانش را به سمت او دراز کرد، نه برای نجات، بلکه برای پرسش:
– «چرا… چرا گذاشتی همه بهم بخندن؟ چرا گذاشتی بهت نگاه کنن؟!»
صدای هذیانها بلند شد، دیوارها پر از سایه شد. خندهها، جیغها، زمزمهی زنی که از دور میگفت: «تو قول داده بودی… من هنوز منتظرم…»
توماس نفسهایش برید، سینهاش زیر فشار نامرئی فرو ریخت. قلبش، مثل طبل جنگی که پاره شود، ناگهان بیصدا ماند. لبهایش خونآلود تکان خورد:
– «سوفیا… منو تنها نذار…»
و دستهایش روی تخت شل شد. پرستارها به داخل اتاق ریختند، شوک، فریاد، ماساژ قلبی، اما بدن توماس سرد بود. هیچ بازگشتی نبود.
ریچل عقب کشید، انگار خونِ تمام آدمهای دنیا را به صورتش پاشیده بودند.
با شانههایی افتاده به دیوار تکیه زد؛
در گوشهی راهرو، دکتر لنگفورد، روانپزشک تیمارستان با صدای گرفته گفت:
– «میدونی؟ این اولین بارش نبود. چند سال پیش از اینجا فرار کرده بود و یه مرد بیگناه رو کشت. فکر میکرد اون مرد به سوفیا چشم داره.»
ریچل هاج و واج نگاهش کرد: «سوفیا…؟»
دکتر لبخند تلخی زد:
– «هیچوقت سوفیایی وجود نداشت. همهش ساختهی ذهنش بود. از روز اول، تو رو به جای اون دیده بود…»
سکوتی سرد بر راهرو افتاد. ریچل دیگر پاهایش را حس نمیکرد. یاد تمام نگاههای خیرهی توماس، لبخندهای شکسته و زمزمههای شبانهاش افتاد. توماس همیشه او را با شبحی مقایسه کرده بود که اصلاً وجود نداشت.
و حالا، تنها چیزی که از توماس مانده بود، بوی تند خون خشکشده و انعکاس صدای کوبیده شدن سرش به میلهها بود.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Sep/1
#زمزمهی_خون
•|Episode 10* اپیزود پایانی
راهرو، بوی خون گرفته بود. کلیدها در دست توماس مثل زنجیرهایی سنگین صدا میدادند. سایهها دورش میرقصیدند و یک صدا در گوشش فریاد میزدند: «یه در دیگه مونده، پشت آخرین در، اونه! سوفیا!»
نفسهایش بریده بود. هر قدم که برمیداشت، انگار زمین زیر پایش میلرزید. سلول آخر روبهرویش بود. قفل، سیاه و زنگزده. کلید در قفل نشست و با صدای آرامی چرخید.
در باز شد. نور سفیدی از پشت در، چشمهایش را کور کرد. برای لحظهای، صدای جیغها و خرد شدن استخوانها خاموش شد. هیچ زندانیای، هیچ خون و سایهای نبود. فقط نور...
سوفیا. قدبلند با موهایی تیره و لبخندی آشنا، دستهایش را به سوی او دراز کرده بود. توماس به سمتش دوید، نفسزنان، با قلبی که به مرز انفجار رسیده بود. سایهها فریاد میزدند: «این تویی! این همون آزادیه که میخواستی!»
اما ناگهان نور، تیزتر شد. دیوارها تغییر کردند. خونها محو شدند. بوی تعفن جای خود را به بوی تند مواد ضدعفونیکننده داد. سلولها تبدیل به اتاقهای سفید شدند. صدای کلیدها دیگر نبود. فقط صدای دستگاهی که کند و ضعیف بوق میزد.
توماس ایستاد. چشمهایش بهتزده گشت. مقابلش نه زندان بود و نه سوفیا. نگاهش تخت سفید، دستهای بستهشده به تسمههای چرمی و دیوارهای سفید را نشانه گرفت.
لحظهای همهچیز لرزید. ذهنش فرو ریخت. فریاد زندانیان، سایهها، بوی خون، همه خاموش شد اما صدای آژیر هنوز در گوشش میپیچید، اما حالا دیگر نه شبیه هشدار، که مثل نعرهی یک موجود غولپیکر بود.
توماس پیشانی خیس از خونش را برای بار هزارم به میلهی تخت کوبید؛ یکبار، دوبار، سهبار...
هر ضربه مثل پتک، مغزش را روشنتر و در عین حال تیرهتر میکرد. خون از شقیقهاش جاری شد و راه خود را روی دهانش پیدا کرد. طعم آهن، مثل بوسهی مرگ روی زبانش نشست.
پرستاری بلند قامت وارد شد، صورتش پُر از وحشت بود، فریاد زد:
– «توماس، لعنتی بس کن! من اینجام، گوش کن، من ریچلم…»
اما توماس با چشمانی که دیگر هیچ رنگی نداشت، تنها تصویر «سوفیا» را میدید. دستهای لرزانش را به سمت او دراز کرد، نه برای نجات، بلکه برای پرسش:
– «چرا… چرا گذاشتی همه بهم بخندن؟ چرا گذاشتی بهت نگاه کنن؟!»
صدای هذیانها بلند شد، دیوارها پر از سایه شد. خندهها، جیغها، زمزمهی زنی که از دور میگفت: «تو قول داده بودی… من هنوز منتظرم…»
توماس نفسهایش برید، سینهاش زیر فشار نامرئی فرو ریخت. قلبش، مثل طبل جنگی که پاره شود، ناگهان بیصدا ماند. لبهایش خونآلود تکان خورد:
– «سوفیا… منو تنها نذار…»
و دستهایش روی تخت شل شد. پرستارها به داخل اتاق ریختند، شوک، فریاد، ماساژ قلبی، اما بدن توماس سرد بود. هیچ بازگشتی نبود.
ریچل عقب کشید، انگار خونِ تمام آدمهای دنیا را به صورتش پاشیده بودند.
با شانههایی افتاده به دیوار تکیه زد؛
در گوشهی راهرو، دکتر لنگفورد، روانپزشک تیمارستان با صدای گرفته گفت:
– «میدونی؟ این اولین بارش نبود. چند سال پیش از اینجا فرار کرده بود و یه مرد بیگناه رو کشت. فکر میکرد اون مرد به سوفیا چشم داره.»
ریچل هاج و واج نگاهش کرد: «سوفیا…؟»
دکتر لبخند تلخی زد:
– «هیچوقت سوفیایی وجود نداشت. همهش ساختهی ذهنش بود. از روز اول، تو رو به جای اون دیده بود…»
سکوتی سرد بر راهرو افتاد. ریچل دیگر پاهایش را حس نمیکرد. یاد تمام نگاههای خیرهی توماس، لبخندهای شکسته و زمزمههای شبانهاش افتاد. توماس همیشه او را با شبحی مقایسه کرده بود که اصلاً وجود نداشت.
و حالا، تنها چیزی که از توماس مانده بود، بوی تند خون خشکشده و انعکاس صدای کوبیده شدن سرش به میلهها بود.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Sep/1
#زمزمهی_خون
Forwarded from تمامِ چیزهاییکهنمیگوییم؛ (م")
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حسی که این داستان به من داد:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*BLOODY WHISPERS | زمزمهی خون*
#Vids
#Vids
[قوانین گورشام]
•|Episode 1
خب، بذار اول از خودم بگم.
من همیشه آدم معمولیای بودم، البته تا زمانی که تصمیم گرفتم یه کم با واقعیت شوخی کنم. میدونی؟! یه لحظهای وجود داره که فکر میکنی همه دنیا علیه توئه و بهترین کار اینه که یه کم نظم شخصی به جهانبینی خودت بدی؛ و دقیقاً همون لحظه بود که گورشام وارد شد.
گورشام یه موجود عجیب بود، نصف آدم نصف هیولا(!),
ولی خب، بیشتر شبیه همسایهی مزاحمم که همیشه جلوی پنجرهی خونهمون میایستاد و بدون اجازه چایی میخورد بود.
اولش فکر کردم یه شوخی خندهداره، ولی بعد فهمیدم اصلاً شوخی نیست.
قدش نیم متر بلندتر از من بود، موهاش مثل سیمهای برق به هم پیچیده و چشمهاش، چشمهاش مثل اون نور قرمزی بود که وقتی آخر شب چراغ خواب رو روشن میکنی و سایهها دیوونه میشن، میبینی.
حالا این وسط من نشستم و دارم با تو حرف میزنم، چون یه نفر باید بدونه که چرا یه آدم عادی مثل من میتونه وسط یه بعدازظهر آفتابی با یه هیولای عجیب، قهقهه بزنه و بعد باهاش دعوا کنه.
راستش، اولین بار که باهاش روبهرو شدم، داشت کف دستهاشو روی زمین میکشید و میخندید، یه صدای خندهی عجیبی که شبیه ترکیبی از فنجون شکسته و زوزهی گربه بود.
گفتم: «هی، تو کی هستی؟!»
اون جواب داد: «من گورشامم، ولی میتونی منو دوست خودت صدا بزنی.»
و من فکر کردم، خب، حتماً دیوونهام، ولی از اونجایی که هیچچیز عجیبتر از یه زندگی معمولی نبود، لبخند زدم و گفتم: «باشه دوستم.»
تو فکر میکنی من دیوونهام؟
نه، من فقط دیدم وقتی دنیا بهت یه زندگی معمولی میده، گاهی باید خودت دست به کار شی.
و گورشام؛ اون دقیقاً همون چیزی بود که من نیاز داشتم، حتی اگه بعدش کلی مشکل درست کرد.
چون با گورشام، همه چیز جدید بود!
همون روز اول، تصمیم گرفت قوانین منو بازنویسی کنه.
مثلاً گفت: «هر وقت از در خونهت رد میشی، فکر نکن که تنها هستی.»
و من گفتم: «امم، منظورت چیه؟»
اون جواب داد: «خب، من همینجام. همهجا هستم. حتی وقتی فکر میکنی داری میخوابی، بازم من اونجام.»
و من فهمیدم که این هیولای عجیب غریب دقیقاً همون چیزیه که زندگیم کم داره؛ یه کم هیجان، یه کم دیوانگی و کلی سرگرمی سیاه.
•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/21
#قوانین_گورشام
•|Episode 1
خب، بذار اول از خودم بگم.
من همیشه آدم معمولیای بودم، البته تا زمانی که تصمیم گرفتم یه کم با واقعیت شوخی کنم. میدونی؟! یه لحظهای وجود داره که فکر میکنی همه دنیا علیه توئه و بهترین کار اینه که یه کم نظم شخصی به جهانبینی خودت بدی؛ و دقیقاً همون لحظه بود که گورشام وارد شد.
گورشام یه موجود عجیب بود، نصف آدم نصف هیولا(!),
ولی خب، بیشتر شبیه همسایهی مزاحمم که همیشه جلوی پنجرهی خونهمون میایستاد و بدون اجازه چایی میخورد بود.
اولش فکر کردم یه شوخی خندهداره، ولی بعد فهمیدم اصلاً شوخی نیست.
قدش نیم متر بلندتر از من بود، موهاش مثل سیمهای برق به هم پیچیده و چشمهاش، چشمهاش مثل اون نور قرمزی بود که وقتی آخر شب چراغ خواب رو روشن میکنی و سایهها دیوونه میشن، میبینی.
حالا این وسط من نشستم و دارم با تو حرف میزنم، چون یه نفر باید بدونه که چرا یه آدم عادی مثل من میتونه وسط یه بعدازظهر آفتابی با یه هیولای عجیب، قهقهه بزنه و بعد باهاش دعوا کنه.
راستش، اولین بار که باهاش روبهرو شدم، داشت کف دستهاشو روی زمین میکشید و میخندید، یه صدای خندهی عجیبی که شبیه ترکیبی از فنجون شکسته و زوزهی گربه بود.
گفتم: «هی، تو کی هستی؟!»
اون جواب داد: «من گورشامم، ولی میتونی منو دوست خودت صدا بزنی.»
و من فکر کردم، خب، حتماً دیوونهام، ولی از اونجایی که هیچچیز عجیبتر از یه زندگی معمولی نبود، لبخند زدم و گفتم: «باشه دوستم.»
تو فکر میکنی من دیوونهام؟
نه، من فقط دیدم وقتی دنیا بهت یه زندگی معمولی میده، گاهی باید خودت دست به کار شی.
و گورشام؛ اون دقیقاً همون چیزی بود که من نیاز داشتم، حتی اگه بعدش کلی مشکل درست کرد.
چون با گورشام، همه چیز جدید بود!
همون روز اول، تصمیم گرفت قوانین منو بازنویسی کنه.
مثلاً گفت: «هر وقت از در خونهت رد میشی، فکر نکن که تنها هستی.»
و من گفتم: «امم، منظورت چیه؟»
اون جواب داد: «خب، من همینجام. همهجا هستم. حتی وقتی فکر میکنی داری میخوابی، بازم من اونجام.»
و من فهمیدم که این هیولای عجیب غریب دقیقاً همون چیزیه که زندگیم کم داره؛ یه کم هیجان، یه کم دیوانگی و کلی سرگرمی سیاه.
•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/21
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 2
بعد از اون روز که گورشام وارد زندگیم شد، دیگه هیچ چیز مثل قبل نشد.
صبحها وقتی بیدار میشدم، مطمئن نبودم دارم واقعیت رو میبینم یا یه کابوس خندهدار ادامه پیدا کرده.
گورشام همیشه روی کاناپه لم داده بود، پاهاش روی میز و یه لیوان آب پرتقال نصفهنیمه روی زمین ریخته بود.
نگاهش کردم و پرسیدم: «تو چرا اینقدر راحتی؟»
گورشام فقط خندید، همون خندهی عجیب و در عین حال آهنگینی که یه لحظه میخندیدی و لحظهی بعد دلت میخواست فرار کنی: «زندگی کوتاهه، چرا باید سخت بگیری؟»
تصمیم گرفتم یه قانون براش بذارم؛ قانون شماره یک: «هیچ وقت بدون اجازه وارد اتاق خوابم نشو.»
اون البته به سبک خودش رعایتش میکرد. وقتی فکر میکردم تو اتاق خوابم تنهام چشمم میفتاد به چشمای قرمزش که از لای در نگاهم میکردن و صداش تو اتاق میپیچید: «قانون رو رعایت کردم. فقط میخوام مطمئن میشم خواب خوب و سالمی داری.»
روزها گذشت و گورشام شروع کرد قوانین زندگی منو به هم بریزه. یه روز وسط آشپزخونه، بدون هیچ دلیلی، یه سیب پرت کرد سمتم و گفت: «این میوه قانون جدیدته. هر بار به یکی سیب تعارف کنی، باید یکی از رازهات رو باهاش در میون بذاری.»
من با تعجب نگاهش کردم: «واقعاً؟»
گورشام شونههاش رو بالا انداخت و گفت: «من فقط قانونگذارم، تو مجری.»
اونجا بود که فهمیدم گورشام فقط یه هیولا نیست، بلکه یه استاد تمام عیار واسه بههمزدن ذهن آدمهاست. حتی فکر میکنم اگه بخواد، میتونه دنیا رو هم به هم بریزه و من فقط بشینم تماشا کنم، اونم با یه قهوهی سرد تو دستم و لبخندی که هیچکس نمیفهمه واقعیه یا از سر دیوونگی!
و این تازه شروع ماجرا بود. وقتی گورشام وارد زندگیم شد، فهمیدم زندگی معمولی، آدم معمولی و روزمرگیها، همش یه شوخی بزرگ بودن که منتظر بودم یکی مثل اون بیاد و بهم یادآوری کنه که گاهی بهترین کار اینه که با واقعیت شوخی کنی و با کسی که نیمه هیولاست دوست بشی!
•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/21
#قوانین_گورشام
•Episode 2
بعد از اون روز که گورشام وارد زندگیم شد، دیگه هیچ چیز مثل قبل نشد.
صبحها وقتی بیدار میشدم، مطمئن نبودم دارم واقعیت رو میبینم یا یه کابوس خندهدار ادامه پیدا کرده.
گورشام همیشه روی کاناپه لم داده بود، پاهاش روی میز و یه لیوان آب پرتقال نصفهنیمه روی زمین ریخته بود.
نگاهش کردم و پرسیدم: «تو چرا اینقدر راحتی؟»
گورشام فقط خندید، همون خندهی عجیب و در عین حال آهنگینی که یه لحظه میخندیدی و لحظهی بعد دلت میخواست فرار کنی: «زندگی کوتاهه، چرا باید سخت بگیری؟»
تصمیم گرفتم یه قانون براش بذارم؛ قانون شماره یک: «هیچ وقت بدون اجازه وارد اتاق خوابم نشو.»
اون البته به سبک خودش رعایتش میکرد. وقتی فکر میکردم تو اتاق خوابم تنهام چشمم میفتاد به چشمای قرمزش که از لای در نگاهم میکردن و صداش تو اتاق میپیچید: «قانون رو رعایت کردم. فقط میخوام مطمئن میشم خواب خوب و سالمی داری.»
روزها گذشت و گورشام شروع کرد قوانین زندگی منو به هم بریزه. یه روز وسط آشپزخونه، بدون هیچ دلیلی، یه سیب پرت کرد سمتم و گفت: «این میوه قانون جدیدته. هر بار به یکی سیب تعارف کنی، باید یکی از رازهات رو باهاش در میون بذاری.»
من با تعجب نگاهش کردم: «واقعاً؟»
گورشام شونههاش رو بالا انداخت و گفت: «من فقط قانونگذارم، تو مجری.»
اونجا بود که فهمیدم گورشام فقط یه هیولا نیست، بلکه یه استاد تمام عیار واسه بههمزدن ذهن آدمهاست. حتی فکر میکنم اگه بخواد، میتونه دنیا رو هم به هم بریزه و من فقط بشینم تماشا کنم، اونم با یه قهوهی سرد تو دستم و لبخندی که هیچکس نمیفهمه واقعیه یا از سر دیوونگی!
و این تازه شروع ماجرا بود. وقتی گورشام وارد زندگیم شد، فهمیدم زندگی معمولی، آدم معمولی و روزمرگیها، همش یه شوخی بزرگ بودن که منتظر بودم یکی مثل اون بیاد و بهم یادآوری کنه که گاهی بهترین کار اینه که با واقعیت شوخی کنی و با کسی که نیمه هیولاست دوست بشی!
•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/21
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 3
کمکم فهمیدم گورشام فقط یه مهمون ناخونده نیست.
اون مثل کپک بود؛ اومد گوشهی ذهنم نشست، و بعد، یه روز دیدم کل خونه رو گرفته.
صبحها دیگه بدون صدای خندهش نمیتونستم قهوه بخورم. خندهای که بیشتر شبیه خراشیدن دیوار بود تا صدا.
یه جورایی حس میکردم نبودنش بدتر از بودنشه… و خب، این خودش ترسناکتر از هر چیزی بود.
یه شب نشسته بودم پای لپتاپ، داشتم ایمیلهام رو جواب میدادم، که از پشت سرم گفت:
«تو زیادی جدی میگیری.»
گفتم: «دارم کار میکنم.»
جواب داد: «کار همون چیزیه که انسان رو از خودش دور میکنه. من نمیفهمم چرا با میل خودت زنجیر میبندی به دست و پات.»
بعدش بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت سر یخچال و شروع کرد با قاشق مربا خوردن. اونم مستقیم از ظرف.
از اون شب یه قانون جدید اضافه کردم؛ قانون شماره دو:
«هیچوقت قاشقت رو مستقیم تو خوراکیها نزن، مخصوصاً تا وقتی من زندهام.»
اون فقط خندید. یه خندهی ممتد، انگار که فهمیده بود من هنوز خیال میکنم کنترل اوضاع با منه.
راستش، شاید اون شب بود که برای اولین بار حس کردم زندگی داره از یه فیلم کمدی کمبودجه تبدیل میشه به یه مستند تجربی دربارهی حوصلهی بشر.
گورشام حالا همهجا بود. توی آینهی حموم، وقتی بخار میکرد؛ توی سایهی تلویزیون وقتی خاموشش میکردم؛ حتی توی خوابهام، وقتی ازم میپرسید:
«میخوای قانون بعدی رو خودت بنویسی یا میذاری من بنویسم؟»
و من، نمیدونم چرا، ولی گفتم:
«با هم بنویسیم.»
اونجا بود که لبخند زد.
یه لبخند واقعی، یه چیزی متفاوت از لبخند ترسناک همیشگیش.
و گفت: «بالاخره داری میفهمی. زندگی یعنی همکاری با کابوست.»
•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/22
#قوانین_گورشام
•Episode 3
کمکم فهمیدم گورشام فقط یه مهمون ناخونده نیست.
اون مثل کپک بود؛ اومد گوشهی ذهنم نشست، و بعد، یه روز دیدم کل خونه رو گرفته.
صبحها دیگه بدون صدای خندهش نمیتونستم قهوه بخورم. خندهای که بیشتر شبیه خراشیدن دیوار بود تا صدا.
یه جورایی حس میکردم نبودنش بدتر از بودنشه… و خب، این خودش ترسناکتر از هر چیزی بود.
یه شب نشسته بودم پای لپتاپ، داشتم ایمیلهام رو جواب میدادم، که از پشت سرم گفت:
«تو زیادی جدی میگیری.»
گفتم: «دارم کار میکنم.»
جواب داد: «کار همون چیزیه که انسان رو از خودش دور میکنه. من نمیفهمم چرا با میل خودت زنجیر میبندی به دست و پات.»
بعدش بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت سر یخچال و شروع کرد با قاشق مربا خوردن. اونم مستقیم از ظرف.
از اون شب یه قانون جدید اضافه کردم؛ قانون شماره دو:
«هیچوقت قاشقت رو مستقیم تو خوراکیها نزن، مخصوصاً تا وقتی من زندهام.»
اون فقط خندید. یه خندهی ممتد، انگار که فهمیده بود من هنوز خیال میکنم کنترل اوضاع با منه.
راستش، شاید اون شب بود که برای اولین بار حس کردم زندگی داره از یه فیلم کمدی کمبودجه تبدیل میشه به یه مستند تجربی دربارهی حوصلهی بشر.
گورشام حالا همهجا بود. توی آینهی حموم، وقتی بخار میکرد؛ توی سایهی تلویزیون وقتی خاموشش میکردم؛ حتی توی خوابهام، وقتی ازم میپرسید:
«میخوای قانون بعدی رو خودت بنویسی یا میذاری من بنویسم؟»
و من، نمیدونم چرا، ولی گفتم:
«با هم بنویسیم.»
اونجا بود که لبخند زد.
یه لبخند واقعی، یه چیزی متفاوت از لبخند ترسناک همیشگیش.
و گفت: «بالاخره داری میفهمی. زندگی یعنی همکاری با کابوست.»
•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/22
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 4
از وقتی گورشام اومد، ساعت بدن منم قاطی کرد. صبحها قبل از زنگ ساعت، صداش از آشپزخونه میومد که داد میزد:
«قانون شماره سه: صبح رو نباید با قهوه شروع کرد، با شوک شروعش کن!»
و بعد یه چیز مثل ماهیتابه پرت میکرد طرفم.
نمیدونم چطور هنوز زندهام، ولی خب، شاید اینم بخشی از همون شوخی بزرگ زندگی باشه.
یه روز وسط خونه نشسته بودم، خیره به تلویزیون خاموش، که گورشام با یه دفترچه اومد.
گفت: «باید قوانین جدید بنویسیم، زندگی داره زیادی جدی میشه.»
دفتر رو گذاشت جلوم، بوی دود میداد، انگار از تو آتیش درش آورده بود.
صفحهی اولش نوشته بود:
«قانون چهار: هیچ وقت از خودت نپرس چرا.»
همین یه جمله، بدجور تو ذهنم موند.
اون شب هرچی فکر کردم، نفهمیدم منظورش چیه.
صبح که بیدار شدم، دیدم گورشام با کتوشلوار رسمی، پشت میز کار من نشسته و لپتاپم رو گرفته دستش.
گفت: «تصمیم گرفتم شغلت رو ازت بگیرم، چون کار تو باعث بینظمی ذهن منه.»
و من فقط نگاهش کردم، چون راستش، کار من هم باعث بینظمی ذهن خودم بود.
فقط پرسیدم: «خب حالا کی اجارهخونه رو میده؟»
اون خندید و گفت: «همیشه یکی هست که پول بده. دنیا پر از داوطلبه، فقط باید بذاری بیان تو.»
نمیدونم منظورش چی بود، ولی همون شب دوستم زنگ زد گفت شرکتش دنبال کسی میگرده.
کار جدید، با حقوق بهتر.
فقط یه نکتهی خیلی عجیب وجود داشت، محل کار دقیقاً همون جایی بود که گورشام شب قبل روی نقشه علامت زده بود.
از اون روز به بعد، گورشام کمتر حرف میزد، اما بیشتر حاضر بود.
تو آینه، تو صدای یخچال، حتی تو سایهی پلهها.
گاهی حس میکردم دیگه من نیستم که زندگی میکنم، بلکه اون داره با من بازی میکنه.
اما نمیتونستم ازش جدا شم.
راستش، شاید چون برای اولین بار حس میکردم دارم یه زندگی جالب میکنم، هرچند با یه موجود نصفههیولا که صبحها با ماهیتابه بیدارم میکنه.
•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
•Episode 4
از وقتی گورشام اومد، ساعت بدن منم قاطی کرد. صبحها قبل از زنگ ساعت، صداش از آشپزخونه میومد که داد میزد:
«قانون شماره سه: صبح رو نباید با قهوه شروع کرد، با شوک شروعش کن!»
و بعد یه چیز مثل ماهیتابه پرت میکرد طرفم.
نمیدونم چطور هنوز زندهام، ولی خب، شاید اینم بخشی از همون شوخی بزرگ زندگی باشه.
یه روز وسط خونه نشسته بودم، خیره به تلویزیون خاموش، که گورشام با یه دفترچه اومد.
گفت: «باید قوانین جدید بنویسیم، زندگی داره زیادی جدی میشه.»
دفتر رو گذاشت جلوم، بوی دود میداد، انگار از تو آتیش درش آورده بود.
صفحهی اولش نوشته بود:
«قانون چهار: هیچ وقت از خودت نپرس چرا.»
همین یه جمله، بدجور تو ذهنم موند.
اون شب هرچی فکر کردم، نفهمیدم منظورش چیه.
صبح که بیدار شدم، دیدم گورشام با کتوشلوار رسمی، پشت میز کار من نشسته و لپتاپم رو گرفته دستش.
گفت: «تصمیم گرفتم شغلت رو ازت بگیرم، چون کار تو باعث بینظمی ذهن منه.»
و من فقط نگاهش کردم، چون راستش، کار من هم باعث بینظمی ذهن خودم بود.
فقط پرسیدم: «خب حالا کی اجارهخونه رو میده؟»
اون خندید و گفت: «همیشه یکی هست که پول بده. دنیا پر از داوطلبه، فقط باید بذاری بیان تو.»
نمیدونم منظورش چی بود، ولی همون شب دوستم زنگ زد گفت شرکتش دنبال کسی میگرده.
کار جدید، با حقوق بهتر.
فقط یه نکتهی خیلی عجیب وجود داشت، محل کار دقیقاً همون جایی بود که گورشام شب قبل روی نقشه علامت زده بود.
از اون روز به بعد، گورشام کمتر حرف میزد، اما بیشتر حاضر بود.
تو آینه، تو صدای یخچال، حتی تو سایهی پلهها.
گاهی حس میکردم دیگه من نیستم که زندگی میکنم، بلکه اون داره با من بازی میکنه.
اما نمیتونستم ازش جدا شم.
راستش، شاید چون برای اولین بار حس میکردم دارم یه زندگی جالب میکنم، هرچند با یه موجود نصفههیولا که صبحها با ماهیتابه بیدارم میکنه.
•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 5
بعد از اون روز که محل کار جدیدم با نقشهی گورشام جور شد، فهمیدم دیگه هیچ چیز معمولی نیست.
صبحها که بیدار میشدم، اولین چیزی که میدیدم، سایهی بلند گورشام بود که روی دیوار اتاق میرقصید. حتی وقتی خودش نبود، حس میکردم یه گوشه نشسته و منتظره تا یه قانون جدید بذاره.
یه روز که با عجله بیرون میرفتم، کیفم رو جا گذاشتم. وقتی برگشتم، دیدم گورشام با کیفم نشسته پشت میز آشپزخونه، داره چایی میخوره و یه دفترچه تو دستشه که روی جلدش نوشته: «راهنمای دیوانگی روزانه.» هیچ توضیحی نداد، فقط بهم لبخند زد و گفت: «آدم باید یه چیز احمقانه داشته باشه که صبحش رو باهاش شروع کنه.»
شبها خواب راحت نداشتم. سایهها طولانیتر میشدن و حتی صدای خندههای عجیبش تو ذهنم تکرار میشد. ولی عجیب بود، با وجود این همه هرجومرج، حس میکردم دارم زندگی میکنم.
حتی وقتی قوانین عجیب و غریبش رو اعمال میکرد: «هر وقت یه درخت رو دیدی، باید یه چیز احمقانه بگی و بخندی.» یا «هر سه ساعت یه بار یه فنجون آب بخور، تا جهان متعادل بمونه.»
و من خندیدم. چون فهمیدم گورشام، داره بهم یاد میده که زندگی بدون خنده، شوک و کمی جنون، اصلاً زندگی نیست.
با اینکه هیچ وقت نمیدونستم فردا چه شوک یا قانون جدیدی در انتظارمه، ولی یه چیزی روشن بود:
گورشام اومده بود تا زندگی منو از روزمرگی نجات بده، حتی اگه خودش باعث میشد دیوونه به نظر برسم.
و شاید... شاید این همون زندگی بود که همیشه دنبالش بودم. یه زندگی که توش نه کاملاً منطقی بودم، نه همیشه سالم، ولی واقعاً حس میکردم زندهام.
اما یه نکته عجیب وجود داشت؛ گورشام گاهی اوقات جوری به چشمهام نگاه میکرد که حس میکردم داره سعی میکنه درونم رو بخونه… چیزی که من هنوز نمیفهمیدم. و همین باعث شد یه حس مبهم هیجانانگیز تو ذهنم بمونه، که مطمئن بودم یه روز، همهچیز عوض میشه.
•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
•Episode 5
بعد از اون روز که محل کار جدیدم با نقشهی گورشام جور شد، فهمیدم دیگه هیچ چیز معمولی نیست.
صبحها که بیدار میشدم، اولین چیزی که میدیدم، سایهی بلند گورشام بود که روی دیوار اتاق میرقصید. حتی وقتی خودش نبود، حس میکردم یه گوشه نشسته و منتظره تا یه قانون جدید بذاره.
یه روز که با عجله بیرون میرفتم، کیفم رو جا گذاشتم. وقتی برگشتم، دیدم گورشام با کیفم نشسته پشت میز آشپزخونه، داره چایی میخوره و یه دفترچه تو دستشه که روی جلدش نوشته: «راهنمای دیوانگی روزانه.» هیچ توضیحی نداد، فقط بهم لبخند زد و گفت: «آدم باید یه چیز احمقانه داشته باشه که صبحش رو باهاش شروع کنه.»
شبها خواب راحت نداشتم. سایهها طولانیتر میشدن و حتی صدای خندههای عجیبش تو ذهنم تکرار میشد. ولی عجیب بود، با وجود این همه هرجومرج، حس میکردم دارم زندگی میکنم.
حتی وقتی قوانین عجیب و غریبش رو اعمال میکرد: «هر وقت یه درخت رو دیدی، باید یه چیز احمقانه بگی و بخندی.» یا «هر سه ساعت یه بار یه فنجون آب بخور، تا جهان متعادل بمونه.»
و من خندیدم. چون فهمیدم گورشام، داره بهم یاد میده که زندگی بدون خنده، شوک و کمی جنون، اصلاً زندگی نیست.
با اینکه هیچ وقت نمیدونستم فردا چه شوک یا قانون جدیدی در انتظارمه، ولی یه چیزی روشن بود:
گورشام اومده بود تا زندگی منو از روزمرگی نجات بده، حتی اگه خودش باعث میشد دیوونه به نظر برسم.
و شاید... شاید این همون زندگی بود که همیشه دنبالش بودم. یه زندگی که توش نه کاملاً منطقی بودم، نه همیشه سالم، ولی واقعاً حس میکردم زندهام.
اما یه نکته عجیب وجود داشت؛ گورشام گاهی اوقات جوری به چشمهام نگاه میکرد که حس میکردم داره سعی میکنه درونم رو بخونه… چیزی که من هنوز نمیفهمیدم. و همین باعث شد یه حس مبهم هیجانانگیز تو ذهنم بمونه، که مطمئن بودم یه روز، همهچیز عوض میشه.
•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 6 | اپیزود پایانی*
امروز صبح که بیدار شدم، یه چیزی عجیب بود.
گورشام نبود. نه روی کاناپه، نه کنار یخچال، نه حتی تو سایهی پلهها. فقط دفترچهی «راهنمای دیوانگی روزانه» روی میز بود، باز روی صفحهی آخر:
«قانون آخر: هیچوقت فکر نکن دنیا بدون من به هم میریزه.»
نگاه کردم بهش و خندیدم، خندهای که نصفش وحشت بود و نصفش تسلیم شدن. نمیدونستم الان خوشحال باشم یا وحشتزده.
بعد از ظهر، صدای در شنیده شد. باز کردم. هیچکس نبود. فقط یه بسته بود، با یه یادداشت کوچک: «یه هدیه برای شروع واقعی دیوانگی.»
وقتی بسته رو باز کردم، یه ساعت عجیب دیدم که عقربههاش به عقب میچرخیدن و و با هر چرخش صدای خندهی گورشام تو سرم میپیچید.
اون شب، روی کاناپه نشسته بودم، فکر کردم همه این مدت چطور گذشت.
گورشام اومده بود تا بهم یاد بده: زندگی واقعی، یه نمایش خندهدار و کمی ترسناکه. و من؟ من فقط بازیگر اصلی بودم، نه مدیر صحنه.
ساعت عقبگرد میکرد و من فهمیدم یه حقیقت کوچک ولی شگفتانگیز وجود داره،
گورشام ممکنه هیچ وقت واقعی نبوده باشه. شاید فقط یه تصویر از ذهن خستهی من بوده، یه شوخی بزرگ که زندگی منو از یکنواختی بیرون کشید.
ولی هر وقت خندهی عجیب و عجیبترش تو گوشم میپیچید، میدونستم یه چیزی واقعاً تغییر کرده.
شاید دنیا هنوز هم معمولی باشه، ولی من دیگه معمولی نبودم.
و شاید، فقط شاید… یه روز دوباره برگرده.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
•Episode 6 | اپیزود پایانی*
امروز صبح که بیدار شدم، یه چیزی عجیب بود.
گورشام نبود. نه روی کاناپه، نه کنار یخچال، نه حتی تو سایهی پلهها. فقط دفترچهی «راهنمای دیوانگی روزانه» روی میز بود، باز روی صفحهی آخر:
«قانون آخر: هیچوقت فکر نکن دنیا بدون من به هم میریزه.»
نگاه کردم بهش و خندیدم، خندهای که نصفش وحشت بود و نصفش تسلیم شدن. نمیدونستم الان خوشحال باشم یا وحشتزده.
بعد از ظهر، صدای در شنیده شد. باز کردم. هیچکس نبود. فقط یه بسته بود، با یه یادداشت کوچک: «یه هدیه برای شروع واقعی دیوانگی.»
وقتی بسته رو باز کردم، یه ساعت عجیب دیدم که عقربههاش به عقب میچرخیدن و و با هر چرخش صدای خندهی گورشام تو سرم میپیچید.
اون شب، روی کاناپه نشسته بودم، فکر کردم همه این مدت چطور گذشت.
گورشام اومده بود تا بهم یاد بده: زندگی واقعی، یه نمایش خندهدار و کمی ترسناکه. و من؟ من فقط بازیگر اصلی بودم، نه مدیر صحنه.
ساعت عقبگرد میکرد و من فهمیدم یه حقیقت کوچک ولی شگفتانگیز وجود داره،
گورشام ممکنه هیچ وقت واقعی نبوده باشه. شاید فقط یه تصویر از ذهن خستهی من بوده، یه شوخی بزرگ که زندگی منو از یکنواختی بیرون کشید.
ولی هر وقت خندهی عجیب و عجیبترش تو گوشم میپیچید، میدونستم یه چیزی واقعاً تغییر کرده.
شاید دنیا هنوز هم معمولی باشه، ولی من دیگه معمولی نبودم.
و شاید، فقط شاید… یه روز دوباره برگرده.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
خب بالاخره داستانهای قبل آرشیو شدن و رسیدیم به داستان فعلیای که دارم مینویسم.
امشب یه جوری دیوانهوار دارم ادامه داستان بیمار شماره ۴۱ رو مینویسم که حس میکنم باید با تیر متوقفم کنید.
Draft No. 7
امشب یه جوری دیوانهوار دارم ادامه داستان بیمار شماره ۴۱ رو مینویسم که حس میکنم باید با تیر متوقفم کنید.
بالاخره تموم شد، بیمار شماره ۴۱ تا ابد یکی از داستانهای موردعلاقه خودم باقی میمونه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیمار شماره ۴۱ | #Vids
میگفت:
گاهی وقتها دلم میخواد همه چیز رو توضیح بدم، ولی بعد یادم میفته هیچکس واقعا نمیشنوه، همه فقط منتظرن تا نوبت خودشون برای حرف زدن بشه.
گاهی وقتها دلم میخواد همه چیز رو توضیح بدم، ولی بعد یادم میفته هیچکس واقعا نمیشنوه، همه فقط منتظرن تا نوبت خودشون برای حرف زدن بشه.
Draft No. 7
میگفت: گاهی وقتها دلم میخواد همه چیز رو توضیح بدم، ولی بعد یادم میفته هیچکس واقعا نمیشنوه، همه فقط منتظرن تا نوبت خودشون برای حرف زدن بشه.
میگفت:
من آدم قویای نیستم، فقط یاد گرفتم به موقع خاموش شم تا کسی نفهمه کجا دردم گرفت.
من آدم قویای نیستم، فقط یاد گرفتم به موقع خاموش شم تا کسی نفهمه کجا دردم گرفت.
دایرکت اینجا رو باز کردم، که اگه دوست داشتید؛ در مورد داستانها صحبت کنید و نظر بدید/🩶.
مینویسم تا آنچه که در گلو خفه شد، در کلمه نفس بکشد.
اینجا پناه واژههای زخمی است؛
جایی که سکوت، بلندترین فریاد جهان میشود.
اینجا پناه واژههای زخمی است؛
جایی که سکوت، بلندترین فریاد جهان میشود.