Draft No. 7
225 subscribers
10 photos
3 videos
2 files
4 links
اینجا همه چیز در حال ویرایشه، حتی من(!)
⚠️«ببین، بشنو، بخون اما بهشون دست نزن!»
•فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚

@Silence_s8*
Download Telegram
Draft No. 7
Photo
[زمزمه‌ی خون]
•|Episode 1

با لبخندی رضایت بخش به جسم نیمه جان رو به رویش خیره شد، پسرک غرق در خون، لحظه‌ای چشمانش را باز می‌کرد و لحظه‌ی بعد می‌بست اما همان یک لحظه برای دیدن عجز و ناله‌ی درونش کافی بود.
توماس کلت کمری‌اش را درون جیب کتش جاساز کرد و از جا برخاست.
با قدم‌های آرام به سمت پسرک رفت، دیدن جویبار خونی که درست از کنار قلب پسر جاری بود، برایش لذت‌بخش بود.
آستین‌های پیراهن سفید و اتوکشیده‌اش را با دقت بالا زد و توی صورت پسر خم شد و آرام خندید :
_بهت رحم کردم، تو حتی لیاقت مرگ رو نداری! می‌خوام این نکته رو توی جهنم با خودت تکرار کنی که بخشش توماس شامل حالم شد!
مکثی کرد و با تحقیر و چشمانی درشت شده گفت:
_اوه! فکر می‌کنی بعد از شنیدن خبر مرگت چه بلایی سر سوفیا میاد؟!
پلک پسر پرید، حتی توان حرف زدن هم نداشت؛ به زحمت دست چپش را بالا آورد و مچ دست توماس را چسبید و به توماس خیره شد، قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.‌
رنگ نگاه توماس تغییر کرد و ناگهانی از جا پرید، گیج و منگ دور خودش چرخید و جملاتی را زیر لب زمزمه کرد:
_من چیکار کردم؟ من چه غلطی کردم؟ خدای من! پلیس..سوفیا! سوفیا چی‌ فکر می‌کنه؟!
اما این رفتارها چندثانیه بیشتر طول نکشید که توماس قهقهه‌ای بی‌پروا سر داد و با خنده‌ای وحشیانه به سمت پسر برگشت:
_به نظرت سوفیا منو بیشتر دوست خواهد داشت؟! من به خاطرش تو رو کشتم!
چشمانش را در حدقه چرخاند و با اشتیاق گفت:
_البته هنوز زنده‌ای، ولی خب قراره بمیری و من قراره تبدیل بشم به یه...به یه قااتل!
دوباره به پسر خیره شد، اینبار پسر واقعا جان باخته بود و از او فقط جسدی غرق در خون باقی مانده بود.
رفتارهای جنون آمیز توماس، جان یک نفر دیگر را گرفته بودند! جان پسری را که به سوفیا علاقه‌مند بود اما سوفیا دل به پسرک نمی‌داد! اسکیزوفرنی آخر کار خودش را کرده بود، ذهن و روان توماس را مانند ماده‌ای شیمیایی در خودش حل کرده بود.
توماس با دقت و ظرافت جسد پسر را جمع کرد و پارکت‌های خانه‌ی اشرافی پسر را تی کشید.
خون باقی مانده‌ی روی دستانش را پاک کرد و اُورکت بلندش را پوشید.
درحالی که از خانه‌ی پسر خارج می‌شد زیر لب زمزمه کرد:
_من از دست‌هام استفاده کردم و یکی رو به خاطرت کشتم، سوفیا؟! حالا به من خواهی پیوست؟!
اما پاسخی جز صدای قدم‌هایش در سکوت وهم‌انگیز کوچه نشنید.
نه تنها در آن شب خونین، بلکه توماس تا پایان عمر جوابی از سوفیا دریافت نکرد؛ حقیقتش را بخواهید، سوفیا جز در ذهن توماس وجود نداشت، برایش توهمی نزدیک به واقعیت بود که در همان شب خونین لابه‌لای قطرات خون غرق شد؛)

_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر اسم نویسنده•
2023/Jul/01
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 2

چشمانش را به سقف کثیف و چرک سلول دوخت و به حرف‌های نگهبان جدید زندان که داخل راهرو ایستاده بود گوش سپرد:
_اون وحشی‌ای که می‌گفتن به خاطر یه دختر خیالی چند نفر رو کشته کدوم سلوله؟!

با شنیدن لفظ «دختر خیالی» صورتش از حرص جمع شد، به چه جرعتی سوفیا را خیالی خطاب می‌کردند؟
نگهبان قدیمی با بدخلقی جواب داد:
_همینجاست، مردک چند نفر رو فرستاده سینه قبرستون ولی هنوزم داره نفس می‌کشه و زنده‌است
_چرا اعدامش نکردن؟
نگهبان با باتوم توی دستش ضربه‌ای محکم به میله‌های سلول زد و از بین دندان‌های بهم قفل‌شده‌اش غرید:
_گفتن چون یه روانیه و مشکل مغزی داره، اعدامش نمی‌کنن!
و به سمت خروجی راهرو رفت، دقایقی بعد نگهبان تازه‌کار و جوان زندان پشت میله‌های سلول توماس ایستاده بود و با نفرت به او چشم دوخته بود.

توماس به آرامی نگاهش را از سقف به سمت چشمان جوان پشت نرده‌ها کشاند، بدون ذره‌ای تردید یا ترس به چشمان جوانک خیره شد.

پلک نگهبان با دیدن نگاه خیره‌ی توماس پرید و آب دهانش را به سختی فرو برد.

توماس نیشخندی زد و از روی تخت فلزی سلولش بلند شد، صدای قژ قژ لولاهای تخت در سکوت وهم انگیز راهرو پیچید؛
توماس دست راستش را درون جیب یونیفرم کهنه و نخ‌نمایش فرو برد و قدمی به سمت نرده‌های سلول برداشت.
نگهبان ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، توماس زیرلب زمزمه کرد:
_از چی می‌ترسی پسر؟! انگار نگهبان جدیدم تویی؛ نمی‌خوای باهام آشنا شی؟!

جوان اخم‌ کرد و نگاه از چشم‌های قهوه‌ای و تلخ توماس گرفت و بدون گفتن کلمه‌ای حرف کنار نرده‌های سلول ایستاد.
توماس که از بی‌توجهی به حرف‌هایش نفرت داشت با چند قدم بلند خودش را به نرده‌ها رساند،
در یک حرکت سریع یقه پسر را گرفت و از پشت سر او را به نرده‌ها چسباند، دهانش را به گوشش نزدیک کرد و با صدایی آرام و لحنی تهدیدآمیز گفت:
_فاصله ایمنی رو رعایت نکردی پسرجون! می‌خوام بدونی متنفرم از اینکه حرف بزنم و بهش بی‌توجهی بشه!
ثانیه‌ای بعد با خشم غرید و پسر را با قدرت به نرده‌ها کوبید:
_فقط سوفیـاست که می‌تونه بهم بی‌توجهی کنه! تو سوفیـا نیستی!


•ادامه دارد..

_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده•

2024/May/04
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون]
•|Episode 3

دیوارهای نمور سلول با هر نفسی که می‌کشید به او نزدیک‌تر می‌شدند، گویی قصد داشتند استخوان‌هایش را در میانشان خرد کنند. هوای سنگین و بوی زنگ‌زده‌ی آهن، ریه‌هایش را پر می‌کرد و هر دم، همچون خنجری زهرآلود درون سینه‌اش فرو می‌رفت.

توماس روی تخت فلزی خم شد و دست‌هایش را در برابر صورت گرفت. همان دست‌ها، دست‌هایی که بارها و بارها به خون آغشته شده بودند، دست‌هایی که هیچ‌گاه از زمزمه‌ی قربانیانشان رها نشدند. او نگاهشان می‌کرد و هر انگشت، همچون ماری پیچ‌وتاب‌خورده به نظر می‌رسید؛ گویی جان داشتند و در انتظار فرصتی بودند برای خفه کردن هر آنچه نفس می‌کشید.

زمزمه‌ها آغاز شدند. از دیوار، از سقف، از شکاف‌های باریک آهنین.
صداهایی که نام او را تکرار می‌کردند، نامی که دیگر نه یادآور هویت، که نشانی از جنایت و جنون بود:
«توماس! توماس!..»
صدای زمزمه‌ها به خنده بدل شد. خنده‌ای خشک، خنده‌ای که حتی مرگ هم نمی‌توانست خاموشش کند.

او دستانش را به گوش فشرد، اما بی‌فایده بود؛ صدا از درون مغز می‌جوشید. و درست در همان لحظه، تصویر قربانیانش از تاریکی برخاستند. چشم‌هایی باز، پر از ترس و التماس، که از دل سایه‌ها به او خیره شده بودند.

توماس به عقب جهید، کمرش به دیوار سرد خورد. فریاد زد:
«خفه شید! شما وجود ندارید! شما مُردید!»
اما سایه‌ها خندیدند؛ صدایی هزارباره، درهم‌شکسته و بی‌رحم.

انگشتانش لرزیدند. نگاهش به کف دست‌هایش افتاد؛ لکه‌های خون خشکیده‌ای که گویی هرگز پاک نمی‌شدند، در زیر نور چراغ زرد سلول برق می‌زدند.
لب‌هایش بی‌اختیار زمزمه کردند:
«این دست‌ها، این دست‌ها نفرین شده‌ان.»

او برخواست و با قدم‌هایی لرزان به سوی میله‌ها رفت. آهن سرد را گرفت، فشار داد، و آن‌قدر فشرد تا پوستش شکافت و قطرات خونِ تازه از میان زخم‌ها جاری شد.
اما درد جسمانی کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. برعکس، قطرات خون مثل شعله‌ای کوچک، سایه‌ها را پرشورتر می‌کردند. حالا سایه‌ها می‌رقصیدند. روی دیوارها، روی کف نمناک، در میان انگشتانش.

خنده‌ای خشک از عمق گلویش برخاست، خنده‌ای که در ابتدا لرزان بود اما لحظه‌ به‌ لحظه شکل غرش گرفت.
با هر خنده، سلول سردتر می‌شد و تاریک‌تر. حتی نور کم‌جان چراغ هم کم‌رنگ و محو می‌شد، گویی تاریکی به فرمان او همه‌چیز را می‌بلعید.

دست‌هایش را بالا آورد. لرزشش دیگر از ترس نبود؛ قدرتی سیاه از درونش می‌جوشید و در انگشتانش جاری می‌شد.
تصویر خودش را در تکه آینه‌ی کثیف سلول دید؛ اما دیگر شباهتی به انسان نداشت. چهره‌ای تار، چشم‌هایی خالی و دست‌هایی بی‌رحم! هیولایی که درونش زاده شده بود حالا آشکارا به او خیره شد.
توماس خندید.
نه چون آزاد شده بود، بلکه چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. او خودِ آشوب شده بود، تجسم سیاهی، و زندان فقط صحنه‌ای بود برای رقص سایه‌های خونینش.


•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•

2025/Aug/29
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 4

توماس در تاریکی سلول نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و پیشانی‌اش را به میله‌های زنگ‌زده چسبانده بود. صدای چکیدن آب از سقف، ریتمی کند و اعصاب‌خراش می‌ساخت؛ اما در گوش او شبیه به طبل جنگ می‌کوبید.
سایه‌ها دیگر فقط سایه نبودند. بر دیوارهای نم‌زده، شکل دست‌ها جان گرفت. انگشتانی دراز، لزج و خون‌آلود از دیوار می‌لغزیدند و رد سرخ‌شان را جا می‌گذاشتند.
توماس به تماشا نشسته بود و لبخند می‌زد؛ لبخندی که چیزی از انسانیت در آن باقی نمانده بود.

صدای جیغی از بند کناری بلند شد.
زندانی‌ای که چشمش به رد خون افتاده بود، خودش را به میله‌ها کوبید، آنقدر محکم که پیشانی‌اش شکافت. خون از صورتش سرازیر شد، اما باز هم می‌خندید و نعره می‌زد:
«دارن میان! دارن همه‌مونو می‌برن!»
نگهبانی با چراغ‌قوه به سمت سلول دوید. نور که به دیوار افتاد، دست‌های خونین عقب کشیدند؛ اما لکه‌ها باقی مانده بود.

نگهبان زیر لب ناسزا گفت و کلید را در قفل انداخت و فریاد زد:
«بلند شو، عوضی! دیگه خسته شدیم از هذیون‌هات!»

توماس بی‌حرکت ماند. وقتی نگهبان وارد شد، سلول ناگهان بوی فلز گرفت؛ بوی خفه‌ی خون تازه.
نگهبان ابرو درهم کشید و چراغ‌قوه‌اش را بالا آورد. همان لحظه، توماس سرش را بالا گرفت. چشمانش خالی بود، اما لب‌هایش زمزمه می‌کردند:
«من تنها نیستم.، هیچ‌وقت تنها نبودم.»

از دیوار پشت سرش باز هم دست‌ها بیرون خزیدند. این بار نگهبان هم دید. چراغ‌قوه از دستش افتاد. قبل از آن‌که فریاد بکشد، توماس با سرعتی حیوانی روی او پرید. صدای شکستن استخوان در سکوت بند پیچید. دست‌های خونین روی دیوار، هم‌زمان انگار به وجد آمده باشند، شروع کردند به چنگ انداختن، به کوبیدن، به خراشیدن.
زندانی‌ها یکی‌یکی از کابوسشان جیغ کشیدند. بعضی خودشان را به میله‌ها کوبیدند، بعضی گریه می‌کردند، بعضی فقط می‌خندیدند.
توماس، با دهانی خونی، بالای جسد نیمه‌جان نگهبان ایستاده بود. دیوارها قرمز می‌درخشیدند، و صدای او در میان آن هیاهو، آرام اما روشن بود:
«این تازه شروعشه..!»

•ادامه دارد...
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•

2025/Aug/29
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 5

خون هنوز از زیر جسد می‌گریخت و راه باریکی روی سنگ‌ها باز می‌کرد. بوی تند آهن فضا را پر کرده بود، بویی که توماس را سال‌ها در خیال‌های بیمارگونه‌اش تعقیب کرده بود، اما اکنون عریان و بی‌پرده مقابلش ایستاده بود.

او بر جسد خم شد؛ دستانش می‌لرزید، اما نگاهش خیره بود، بی‌پلک، همچون شکارچی‌ای که نخستین طعمه را لمس کرده باشد.
کلیدها در مشت خونی‌اش می‌درخشیدند، ولی سنگینی سایه‌ها اجازه نمی‌داد آزادانه بیندیشد. صدایشان دوباره آغاز شد:
«یکی کافی نیست، خون، آرومت نمی‌کنه! باید بیشتر ببینی.»

توماس آهسته برخاست. لباس نگهبان خون‌آلود بود و هنوز گرمای تنش در هوا باقی مانده بود. او بی‌آنکه بداند، بند بند پیکر مرد را زیر نگاه خود می‌کاوید، گویی می‌خواست مرز میان انسان و لاشه را تشخیص دهد. اما چیزی در ذهنش زمزمه می‌کرد که تفاوتی نیست.

صدای پای زندانیِ دیگری از بند کناری برخاست؛ ضربه‌ای آرام به میله‌ها بود، شاید نشانی از کنجکاوی یا وحشت. توماس سر برگرداند. نگاهش با نگاه مات زندانی درهم گره خورد. سایه‌ها پشت میله‌ها جمع شدند، دست می‌زدند، می‌خندیدند، تشویق می‌کردند.

کلید در میان انگشتانش می‌چرخید.
در آن لحظه کوتاه، زندان برایش مرزی نداشت؛ دیوارها و میله‌ها چیزی جز خطی موهوم نبودند. آنچه واقعی بود، تنها وسوسه‌ای بود که در عمق وجودش زبانه می‌کشید.

•ادامه دارد...
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•

2025/Aug/31

#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 6

صدای آژیر و فریادها مثل سیلی‌‌ای سنگین فضا را پر کرده بود. هر گوشه‌ی زندان بوی ترش و تند خون و مدفوع با هم قاطی شده بود و حسی داشت که پوست را می‌سوزاند.
توماس کلیدها را محکم در مشتش فشار داد، دست‌هایش هنوز از خون نگهبان سرد نشده بود، و قلبش بی‌وقفه می‌تپید.

با نگاه دقیق، در سلول‌ها را یکی‌یکی بررسی کرد. هر در، قفل و میله‌ای داشت، اما کلیدها در دستش بودند و صدای لولاهای کهنه وقتی باز می‌شد، برایش موسیقی خشنی بود که او را جلو می‌برد.
کلید را در قفل اولین سلول چرخاند و در باز شد؛ زندانی داخلش، وحشت‌زده، عقب رفت و به دیوار تکیه داد. قبل از اینکه فرصت نفس کشیدن پیدا کند، توماس در سلول بعدی را باز کرد. یکی پس از دیگری، کلیدها در قفل‌ها چرخیدند و زندانیان یکی‌یکی از سلول‌ها به راهرو ریختند.

چند زندانی که حالا آزاد شده بودند، در راهروها با هم درگیر شدند. یکی مشت بر صورت دیگری می‌کوبید و دیگری با میله‌ی فلزی محکم پشت سرش به دیوار می‌کوبید. توماس قدم‌به‌قدم جلو رفت، هر صدای فریاد و ضربه‌ای را که به گوشش می‌خورد، مثل موسیقی آشفته‌ای در ذهنش تحلیل می‌کرد.

یک زندانی، وحشیانه، دیگری را روی زمین کشید و با مشت و لگد به بدنش می‌کوبید. خون تازه روی سنگ‌های سرد پاشیده شد و بوی آهن داغ، تند و غلیظ، هوا را پر کرد.
توماس نگاهش را پایین آورد؛ لکه‌های خون تازه روی کف و دیوارها ترکیبی از وحشت و وسوسه بودند.
سایه‌ها، همان هذیان‌های ذهنش، از گوشه‌ها بالا می‌آمدند، شانه‌هایش را لمس می‌کردند و نجوا می‌کردند: «بی‌رحم باش، خودت رو رها کن.»

توماس بی‌آنکه بداند چرا، به سمت مردی رفت که یکی از زندانیان وحشی با میله‌ای فلزی سرش را شکسته بود. بوی خون گرم و صدای خرخر مرد زخمی در هوا پیچید، قلبش تندتر زد. دستش روی کلیدها سُر خورد و با چرخشی، قفل سلول بعدی را باز کرد.

در طول این هرج و مرج، مرز میان واقعیت و هذیان در ذهن توماس کاملاً محو شد. سایه‌ها فریاد می‌زدند، زندانی‌ها می‌کشتند و شکنجه می‌کردند، و خون روی سنگ‌ها مثل رودخانه‌ای کوچک روان بود. او، در میان این آشوب، کلیدها را در دست فشرده و آماده، به جایی که هیچ‌کس جرات نمی‌کرد نگاه کند، پیش می‌رفت.

فضا تاریک و خفه بود، اما هر صدای خرد شدن استخوان، هر قطره خون که روی زمین می‌افتاد، برای توماس نوعی نظم و تسکین داشت؛ هذیان‌ها با واقعیات در هم آمیخته و خشونتی ملموس و بی‌رحم، زندان را تسخیر کرده بود.

•ادامه دارد...
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•

2025/Sep/01
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 7

توماس، با کلیدهای خون‌آلود در مشت، میان هیاهوی راهروها قدم می‌زد. صدای خرد شدن استخوان و فریاد زندانیان، هر لحظه بیشتر به اعصابش فشار می‌آورد، اما او آرام و محکم پیش می‌رفت، مثل کسی که دقیقاً می‌داند به کجا باید برسد.

یک زندانی دیگر، در حالی که خون روی صورتش می‌چکید، از راهرو عبور می‌کرد و با چاقویی که در دستش بود، به دیگری حمله کرد. توماس از کنارشان گذشت و سایه‌های ذهنش، نجواکنان، او را هدایت می‌کردند: «نذار هیچ‌کس زنده بمونه، تو قدرتش رو داری!»

او درِ سلول بعدی را باز کرد. مردی روی تخت زنگ زده و زهوار در رفته‌اش نشسته بود و نگاهش پر از وحشت و بی‌اعتباری بود. اما قبل از اینکه فرصت کند فریاد بزند، توماس قدمی جلو گذاشت و با فشار دست، سرش را به دیوار کوبید. صدای شکستگی استخوان و نفس‌های ناله‌آلود، با فریادهای زندانیان دیگر درهم آمیخت و راهرو را تبدیل به دریایی از آشوب کرد.

توماس کلیدها را چرخاند و یکی دیگر از سلول‌ها باز شد. زندانیان تازه آزاد شده، وحشیانه همدیگر را گرفتند؛ یکی میله‌ای را به دست گرفته و با خشم بر سر و صورت دیگری فرود می‌آورد، دیگری با مشت، لگد و گاز گرفتن حمله می‌کرد. خون تازه روی سنگ‌ها پاشید و بوی فلز داغ و عرق، ترکیبی از خشونت و هوس را در فضا پراکند.

سایه‌ها، که تنها در ذهن توماس وجود داشتند، از گوشه‌ها بالا آمدند، شانه‌هایش را لمس کردند و با صدای خشنی گفتند: «همینه! بی‌رحم باش. همه چیز رو نابود کن.»

او بی‌وقفه قدم بر می‌داشت و با دقت نگاه می‌کرد. یک زندانی دیگر را دید که با میله‌ای شکسته، سر هم‌بندی‌اش را تکه‌تکه کرده بود. توماس نفس عمیقی کشید، دستانش را روی کلیدها فشرد و بی‌درنگ، همان مرد وحشی را به کناری هل داد. بعد، بدون مکث، خودش وارد شد. ضربه‌ای کوتاه، محکم و دقیق، با خونسردی به گردن مرد فرود آورد و مرد روی زمین افتاد، خون گرم روی سنگ‌های سرد پاشید و توماس با همان خونسردی از کنار جسد عبور کرد.

در همین لحظه، صداهایی از بالا به گوش رسید؛ نگهبانان، با شوک و عصبانیت، به راهرو هجوم آوردند. اما توماس در میان هرج و مرج و خون، هر حرکت آن‌ها را پیش‌بینی می‌کرد، و سایه‌های ذهنش با لذت نجوا می‌کردند: «حالا وقتشه. آشوب رو کامل کن.»

فضا تاریک‌تر و سنگین‌تر شد؛ هر صدای خرد شدن استخوان، هر قطره خون که روی زمین می‌چکید، برای توماس مثل موسیقی بود. و در این همه هرج و مرج، مرزی میان واقعیت و توهمات ذهنی‌اش وجود نداشت.

•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•

2025/Sep/10
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 8

راهروها حالا دیگر به میدان جنگی وحشی تبدیل شده بودند. توماس، با کلیدهای خونین در دست، میان فریادها و انفجار خشونت قدم می‌زد. دیوارها با لکه‌های تازه خون پوشیده شده بودند و بوی فلز داغ و تعفن مدفوع و عرق، هر نفس را به کابوسی خفه‌کننده بدل می‌کرد.

یک زندانی، با عصبانیت، دیگری را از پله‌ها به پایین پرتاب کرد. صدای خرد شدن استخوان، هلهله سایه‌های ذهن توماس را به همراه داشت: «ببین، همینجاست! آزادی واقعی.»
قلب توماس تند می‌زد و بدنش خیس عرق بود، اما هر ضربه، هر فریاد، او را بیشتر به عمق آن هذیان می‌کشاند.

او به سمت سلولی رفت که آخرین زندانیان در آن جمع شده بودند. مردان و زنان وحشت‌زده، به هم چنگ می‌زدند، می‌جنگیدند و فریاد می‌زدند. توماس با آرامشی دیوانه‌وار، یکی از مردان را که چاقویی در دست داشت، به عقب هل داد و چاقو از دستش پرتاب شد. مرد، با ترس و نفرت، به زمین افتاد، و قبل از اینکه فرصت جمع کردن خودش را پیدا کند، توماس با فشار دستانش، سرش را به دیوار کوبید. صدای شکستگی و ناله‌های مرد در فضا پیچید و لکه‌های خون تازه روی سنگ‌ها پاشیده شد.

در همین لحظه، صدای فریاد نگهبانان از بالا بلند شد. آن‌ها در حالی که چماق و باتوم به دست داشتند، به سمت راهرو هجوم آوردند، اما آشوب حالا از کنترلشان خارج بود. زندانیان آزاد شده، یکی پس از دیگری، بر آن‌ها حمله کردند. توماس در مرکز هرج و مرج ایستاده بود، سایه‌های ذهنش نجوا می‌کردند: «حالا وقتشه، دیگه مرزی وجود نداره.»

او بدون مکث به سمت نگهبانانی که سعی می‌کردند نظم را برقرار کنند رفت. یکی از آن‌ها با عصبانیت باتومی بر زمین کوبید تا توماس را متوقف کند، اما ضربه‌ای دقیق، سریع و وحشیانه از توماس، با همان کلیدهای خونین، خط سر نگهبان را شکافت. مرد روی زمین افتاد و جویبار خون از سرش جاری شد.

همان‌طور که فریادها، ناله‌ها و صدای شکستن استخوان در هم آمیخته بود، توماس لحظه‌ای توقف کرد. نگاهش به راهرویی افتاد که پیش‌تر نمی‌دید؛ پنجره‌های کوچک و کوتاه، اتاق‌هایی با میله‌های شکسته و بسته، همه در سایه‌های ذهنش غرق شده بودند. لحظه‌ای ذهنش روشن شد و تصویر درهم‌شکسته‌ای از خودش جلوی چشمش ظاهر شد؛ تختی سفید، دیوارهای سفید و پرستارانی که دورش ایستاده بودند.
در میان پرستاران سفیدپوش، زنی بود بلند قامت و استخوانی که توماس نگاه خیره‌اش را به وضوح حس می‌کرد اما هر چه بیشتر به زن خیره می‌شد، چهره زن مبهم و تیره‌تر می‌گشت.

سایه‌ها، آن هذیان‌های قدیمی، هنوز در گوشش زمزمه می‌کردند: «آزادی واقعی اینجاست، تو می‌تونی.» دوباره به رو به رو خیره شد و اینبار اثری از آن زن سفیدپوش و بلندقامت نبود، هذیان‌های ذهنش، زن را فراری داده بودند.

توماس نفس عمیقی کشید، دستش را روی کلیدها فشرد و برای آخرین حرکت، آماده شد. راهروهای ذهنش، حالا با خون و سایه و وحشت پر شده بودند و او آماده بود تا آخرین قطعه این کابوس را رقم بزند.

•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•

2025/Sep/11
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 9

راهروها پر از فریاد و جیغ بود. صدای برخورد میله‌ها با دیوار و استخوان‌های شکسته مثل طوفانی بی‌رحم می‌پیچید. توماس میان این هرج‌ومرج پیش می‌رفت و آماده بود برای باز کردن درهایی جدید؛
سلول‌ها یکی‌یکی پشت سرش باز می‌شدند و زندانیانی که درونشان اسیر شده بودند، با خشم و وحشیگری به راهرو ریخته و با هم می‌جنگیدند.

یکی با چوبی شکسته به سر هم‌سلولی‌اش ضربه می‌زد؛ صدای شکستگی استخوان، هاله‌ای از خون تازه را در هوا رها کرد. بوی آهن و گوشت پخته شده با عرق ترکیب شده بود، و توماس با چشمانی که تقریباً سفیدی‌شان با خشم قرمز شده بود، لحظه به لحظه این صحنه‌ها را می‌بلعید.

سایه‌ها، همان هذیان‌های ذهنش، از گوشه‌ها بالا می‌آمدند، دست‌های نامرئی‌شان شانه‌ها و گردنش را لمس می‌کردند، نجوا می‌کردند: «بیشتر، بی‌رحم‌تر، بذار ببینن تو کی هستی.» توماس بدون مکث، به سلول بعدی رفت. مردی وحشیانه در گوشه‌ای روی زمین افتاده بود، و خون از پیشانی و بینی‌اش روان شده بود.
نگاهش به گوشه سلول افتاد و دوباره آن زن بلند قامت و آشنا اما بدون چهره را به اندازه پلک زدنی دید و ناگهان زن از پیش چشمش محو شد.
با خود فکر کرد شاید به سلول دیگری رفته و به دنبال آن زن به سمت سلول بعدی رفت،
با کلید در سلول را باز کرد و مرد دیگری را پیدا کرد که با چشم‌هایی وحشت‌زده به او نگاه می‌کرد. توماس گام برداشت؛ هذیان‌ها در ذهنش شتاب گرفتند، فریاد زدند و خندیدند، انگار چیزی جز وحشت و قتل در این دنیا واقعی نبود. دست توماس به سمت مرد دراز شد، و لحظه‌ای بعد، با قدرتی که نمی‌دانست از کجا آمده، او را روی زمین کوبید. خون گرم روی سنگ‌ها پاشید، و حس سرد آهن تازه، ذهن او را شسته و پر از هیجان کرد.

در همین لحظه، صدای آژیر بلندی از دور شنیده شد، اما واقعیت و هذیان دیگر قابل تفکیک نبودند. زندانی‌ها به سمت درهای باز حمله کردند، بعضی‌ها با مشت، بعضی‌ها با چوب و میله. فریادهای وحشیانه و خرخرهای مردان زخمی، مثل ارکستری دیوانه‌وار در گوش توماس می‌نواخت.
او متوقف شد، نفسش سنگین بود، خون از کف دست‌هایش می‌چکید و روی سنگ‌های سرد لکه‌های تازه ایجاد می‌کرد. هذیان‌ها فریاد زدند: «بذار بقیه ببینن، تو شاهی، تو خالق این جنگ و خونریزی هستی.» توماس با لبخندی سرد و خالی، کلید بعدی را انتخاب کرد و در سلول را چرخاند.

مرد دیگری، با ترس و التماس، آماده فرار بود، اما پیش از آنکه بتواند قدمی بردارد، توماس جلو رفت و او را با خشونتی تمام به زمین کوبید. صدای استخوان و فریاد ترکیبی از واقعیت و هذیان بود، و توماس، در حالی که خون روی دست‌هایش خشک می‌شد، احساس کرد که کنترل همه چیز در دست اوست.
اما درست در لحظه‌ای که همه چیز به اوج خشونت و آشوب رسیده بود، چیزی در ذهنش جرقه زد. سایه‌ها به شکل واضح‌تر و با چهره‌ای آشنا، نجوا کردند: «همه این‌ها... تو واقعاً اینجایی؟»

نگاهش به راهرو خیره ماند، و برای نخستین بار، شک در قلبش رخنه کرد؛ شک به چیزی که همیشه برایش واضح و عریان بوده، اکنون به شکل نیمه‌خاموشی در ذهنش می‌درخشید.
برای لحظه‌ای احساس کرد که صدای فریاد زنانه‌ای درون مغزش می‌پیچد:«توماس!!! تو بهم قول دادی، من هنوز منتظرت هستم..»
و لحظه به لحظه صدا دورتر و کم‌رنگ‌تر می‌شد.

توماس برای لحظه‌ای، در هذیان‌های ذهنش، فهمید: همه این آشوب، همه این خون‌ها، همه زندانیان، نگهبانان… هیچ‌کدام واقعی نبودند. او واقعاً در سلول خود در بیمارستان روانی بود و این تخیل، تنها انعکاسی از اضطراب و خشونت درونی او بود.

•ادامه دارد...
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Sep/11
#زمزمه‌ی_خون
[زمزمه‌ی خون!]
•|Episode 10* اپیزود پایانی

راهرو، بوی خون گرفته بود. کلیدها در دست توماس مثل زنجیرهایی سنگین صدا می‌دادند. سایه‌ها دورش می‌رقصیدند و یک صدا در گوشش فریاد می‌زدند: «یه در دیگه مونده، پشت آخرین در، اونه! سوفیا!»

نفس‌هایش بریده بود. هر قدم که برمی‌داشت، انگار زمین زیر پایش می‌لرزید. سلول آخر روبه‌رویش بود. قفل، سیاه و زنگ‌زده. کلید در قفل نشست و با صدای آرامی چرخید.
در باز شد. نور سفیدی از پشت در، چشم‌هایش را کور کرد. برای لحظه‌ای، صدای جیغ‌ها و خرد شدن استخوان‌ها خاموش شد. هیچ زندانی‌ای، هیچ خون و سایه‌ای نبود. فقط نور...

سوفیا. قدبلند با موهایی تیره و لبخندی آشنا، دست‌هایش را به سوی او دراز کرده بود. توماس به سمتش دوید، نفس‌زنان، با قلبی که به مرز انفجار رسیده بود. سایه‌ها فریاد می‌زدند: «این تویی! این همون آزادیه که می‌خواستی!»

اما ناگهان نور، تیزتر شد. دیوارها تغییر کردند. خون‌ها محو شدند. بوی تعفن جای خود را به بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده داد. سلول‌ها تبدیل به اتاق‌های سفید شدند. صدای کلیدها دیگر نبود. فقط صدای دستگاهی که کند و ضعیف بوق می‌زد.

توماس ایستاد. چشم‌هایش بهت‌زده گشت. مقابلش نه زندان بود و نه سوفیا. نگاهش تخت سفید، دست‌های بسته‌شده به تسمه‌های چرمی و دیوارهای سفید را نشانه گرفت.

لحظه‌ای همه‌چیز لرزید. ذهنش فرو ریخت. فریاد زندانیان، سایه‌ها، بوی خون، همه خاموش شد اما صدای آژیر هنوز در گوشش می‌پیچید، اما حالا دیگر نه شبیه هشدار، که مثل نعره‌ی یک موجود غول‌پیکر بود.

توماس پیشانی خیس از خونش را برای بار هزارم به میله‌ی تخت کوبید؛ یک‌بار، دوبار، سه‌بار...
هر ضربه مثل پتک، مغزش را روشن‌تر و در عین حال تیره‌تر می‌کرد. خون از شقیقه‌اش جاری شد و راه خود را روی دهانش پیدا کرد. طعم آهن، مثل بوسه‌ی مرگ روی زبانش نشست.

پرستاری بلند قامت وارد شد، صورتش پُر از وحشت بود، فریاد زد:
– «توماس، لعنتی بس کن! من اینجام، گوش کن، من ریچلم…»

اما توماس با چشمانی که دیگر هیچ رنگی نداشت، تنها تصویر «سوفیا» را می‌دید. دست‌های لرزانش را به سمت او دراز کرد، نه برای نجات، بلکه برای پرسش:
– «چرا… چرا گذاشتی همه بهم بخندن؟ چرا گذاشتی بهت نگاه کنن؟!»

صدای هذیان‌ها بلند شد، دیوارها پر از سایه شد. خنده‌ها، جیغ‌ها، زمزمه‌ی زنی که از دور می‌گفت: «تو قول داده بودی… من هنوز منتظرم…»

توماس نفس‌هایش برید، سینه‌اش زیر فشار نامرئی فرو ریخت. قلبش، مثل طبل جنگی‌ که پاره شود، ناگهان بی‌صدا ماند. لب‌هایش خون‌آلود تکان خورد:
– «سوفیا… منو تنها نذار…»

و دست‌هایش روی تخت شل شد. پرستارها به داخل اتاق ریختند، شوک، فریاد، ماساژ قلبی، اما بدن توماس سرد بود. هیچ بازگشتی نبود.

ریچل عقب کشید، انگار خونِ تمام آدم‌های دنیا را به صورتش پاشیده بودند.
با شانه‌هایی افتاده به دیوار تکیه زد؛
در گوشه‌ی راهرو، دکتر لنگفورد، روانپزشک تیمارستان با صدای گرفته گفت:
– «می‌دونی؟ این اولین بارش نبود. چند سال پیش از این‌جا فرار کرده بود و یه مرد بی‌گناه رو کشت. فکر می‌کرد اون مرد به سوفیا چشم داره.»
ریچل هاج‌ و واج نگاهش کرد: «سوفیا…؟»

دکتر لبخند تلخی زد:
– «هیچ‌وقت سوفیایی وجود نداشت. همه‌ش ساخته‌ی ذهنش بود. از روز اول، تو رو به جای اون دیده بود…»

سکوتی سرد بر راهرو افتاد. ریچل دیگر پاهایش را حس نمی‌کرد. یاد تمام نگاه‌های خیره‌ی توماس، لبخندهای شکسته و زمزمه‌های شبانه‌اش افتاد. توماس همیشه او را با شبحی مقایسه کرده بود که اصلاً وجود نداشت.

و حالا، تنها چیزی که از توماس مانده بود، بوی تند خون خشک‌شده و انعکاس صدای کوبیده شدن سرش به میله‌ها بود.
•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Sep/1
#زمزمه‌ی_خون
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*BLOODY WHISPERS | زمزمه‌ی خون*
#Vids
[قوانین گورشام]
•|Episode 1

خب، بذار اول از خودم بگم.
من همیشه آدم معمولی‌ای بودم، البته تا زمانی که تصمیم گرفتم یه کم با واقعیت شوخی کنم. می‌دونی؟! یه لحظه‌ای وجود داره که فکر می‌کنی همه دنیا علیه توئه و بهترین کار اینه که یه کم نظم شخصی به جهان‌بینی خودت بدی؛ و دقیقاً همون لحظه بود که گورشام وارد شد.

گورشام یه موجود عجیب بود، نصف آدم نصف هیولا(!),
ولی خب، بیشتر شبیه همسایه‌ی مزاحمم که همیشه جلوی پنجره‌ی خونه‌مون می‌ایستاد و بدون اجازه چایی می‌خورد بود.
اولش فکر کردم یه شوخی خنده‌داره، ولی بعد فهمیدم اصلاً شوخی نیست.
قدش نیم متر بلندتر از من بود، موهاش مثل سیم‌های برق به هم پیچیده و چشم‌هاش، چشم‌هاش مثل اون نور قرمزی بود که وقتی آخر شب چراغ خواب رو روشن می‌کنی و سایه‌ها دیوونه می‌شن، می‌بینی.

حالا این وسط من نشستم و دارم با تو حرف می‌زنم، چون یه نفر باید بدونه که چرا یه آدم عادی مثل من می‌تونه وسط یه بعدازظهر آفتابی با یه هیولای عجیب، قهقهه بزنه و بعد باهاش دعوا کنه.
راستش، اولین بار که باهاش روبه‌رو شدم، داشت کف دست‌هاشو روی زمین می‌کشید و می‌خندید، یه صدای خنده‌ی عجیبی که شبیه ترکیبی از فنجون شکسته و زوزه‌ی گربه بود.
گفتم: «هی، تو کی هستی؟!»
اون جواب داد: «من گورشامم، ولی می‌تونی منو دوست خودت صدا بزنی.»
و من فکر کردم، خب، حتماً دیوونه‌ام، ولی از اونجایی که هیچ‌چیز عجیب‌تر از یه زندگی معمولی نبود، لبخند زدم و گفتم: «باشه دوستم.»

تو فکر می‌کنی من دیوونه‌ام؟
نه، من فقط دیدم وقتی دنیا بهت یه زندگی معمولی میده، گاهی باید خودت دست به کار شی.
و گورشام؛ اون دقیقاً همون چیزی بود که من نیاز داشتم، حتی اگه بعدش کلی مشکل درست کرد.
چون با گورشام، همه چیز جدید بود!
همون روز اول، تصمیم گرفت قوانین منو بازنویسی کنه.
مثلاً گفت: «هر وقت از در خونه‌ت رد می‌شی، فکر نکن که تنها هستی.»
و من گفتم: «امم، منظورت چیه؟»
اون جواب داد: «خب، من همینجام. همه‌جا هستم. حتی وقتی فکر می‌کنی داری می‌خوابی، بازم من اونجام.»

و من فهمیدم که این هیولای عجیب غریب دقیقاً همون چیزیه که زندگیم کم داره؛ یه کم هیجان، یه کم دیوانگی و کلی سرگرمی سیاه.


•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/21
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 2

بعد از اون روز که گورشام وارد زندگیم شد، دیگه هیچ چیز مثل قبل نشد.
صبح‌ها وقتی بیدار می‌شدم، مطمئن نبودم دارم واقعیت رو می‌بینم یا یه کابوس خنده‌دار ادامه پیدا کرده.
گورشام همیشه روی کاناپه لم داده بود، پاهاش روی میز و یه لیوان آب پرتقال نصفه‌نیمه روی زمین ریخته بود.
نگاهش کردم و پرسیدم: «تو چرا این‌قدر راحتی؟»
گورشام فقط خندید، همون خنده‌ی عجیب و در عین حال آهنگینی که یه لحظه می‌خندیدی و لحظه‌ی بعد دلت می‌خواست فرار کنی: «زندگی کوتاهه، چرا باید سخت بگیری؟»

تصمیم گرفتم یه قانون براش بذارم؛ قانون شماره یک: «هیچ وقت بدون اجازه وارد اتاق خوابم نشو.»
اون البته به سبک خودش رعایتش می‌کرد. وقتی فکر می‌کردم تو اتاق خوابم تنهام چشمم میفتاد به چشمای قرمزش که از لای در نگاهم می‌کردن و صداش تو اتاق می‌پیچید: «قانون رو رعایت کردم. فقط می‌خوام مطمئن می‌شم خواب خوب و سالمی داری.»

روزها گذشت و گورشام شروع کرد قوانین زندگی منو به هم بریزه. یه روز وسط آشپزخونه، بدون هیچ دلیلی، یه سیب پرت کرد سمتم و گفت: «این میوه قانون جدیدته. هر بار به یکی سیب تعارف کنی، باید یکی از راز‌هات رو باهاش در میون بذاری.»
من با تعجب نگاهش کردم: «واقعاً؟»
گورشام شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: «من فقط قانون‌گذارم، تو مجری.»

اونجا بود که فهمیدم گورشام فقط یه هیولا نیست، بلکه یه استاد تمام عیار واسه به‌هم‌زدن ذهن آدم‌هاست. حتی فکر می‌کنم اگه بخواد، می‌تونه دنیا رو هم به هم بریزه و من فقط بشینم تماشا کنم، اونم با یه قهوه‌ی سرد تو دستم و لبخندی که هیچ‌کس نمی‌فهمه واقعیه یا از سر دیوونگی!

و این تازه شروع ماجرا بود. وقتی گورشام وارد زندگیم شد، فهمیدم زندگی معمولی، آدم معمولی و روزمرگی‌ها، همش یه شوخی بزرگ بودن که منتظر بودم یکی مثل اون بیاد و بهم یادآوری کنه که گاهی بهترین کار اینه که با واقعیت شوخی کنی و با کسی که نیمه هیولاست دوست بشی!

•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/21
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 3

کم‌کم فهمیدم گورشام فقط یه مهمون ناخونده نیست.
اون مثل کپک بود؛ اومد گوشه‌ی ذهنم نشست، و بعد، یه روز دیدم کل خونه رو گرفته.
صبح‌ها دیگه بدون صدای خنده‌ش نمی‌تونستم قهوه بخورم. خنده‌ای که بیشتر شبیه خراشیدن دیوار بود تا صدا.
یه جورایی حس می‌کردم نبودنش بدتر از بودنشه… و خب، این خودش ترسناک‌تر از هر چیزی بود.

یه شب نشسته بودم پای لپ‌تاپ، داشتم ایمیل‌هام رو جواب می‌دادم، که از پشت سرم گفت:
«تو زیادی جدی می‌گیری.»
گفتم: «دارم کار می‌کنم.»
جواب داد: «کار همون چیزیه که انسان رو از خودش دور می‌کنه. من نمی‌فهمم چرا با میل خودت زنجیر می‌بندی به دست و پات.»
بعدش بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت سر یخچال و شروع کرد با قاشق مربا خوردن. اونم مستقیم از ظرف.
از اون شب یه قانون جدید اضافه کردم؛ قانون شماره دو:
«هیچ‌وقت قاشقت رو مستقیم تو خوراکی‌ها نزن، مخصوصاً تا وقتی من زنده‌ام.»

اون فقط خندید. یه خنده‌ی ممتد، انگار که فهمیده بود من هنوز خیال می‌کنم کنترل اوضاع با منه.
راستش، شاید اون شب بود که برای اولین بار حس کردم زندگی داره از یه فیلم کمدی کم‌بودجه تبدیل می‌شه به یه مستند تجربی درباره‌ی حوصله‌ی بشر.

گورشام حالا همه‌جا بود. توی آینه‌ی حموم، وقتی بخار می‌کرد؛ توی سایه‌ی تلویزیون وقتی خاموشش می‌کردم؛ حتی توی خواب‌هام، وقتی ازم می‌پرسید:
«می‌خوای قانون بعدی رو خودت بنویسی یا می‌ذاری من بنویسم؟»
و من، نمی‌دونم چرا، ولی گفتم:
«با هم بنویسیم.»
اونجا بود که لبخند زد.
یه لبخند واقعی، یه چیزی متفاوت از لبخند ترسناک همیشگیش.
و گفت: «بالاخره داری می‌فهمی. زندگی یعنی همکاری با کابوست.»

•ادامه دارد..
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
•کپی فقط با ذکر نام نویسنده و منبع•
2025/Oct/22
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 4

از وقتی گورشام اومد، ساعت بدن منم قاطی کرد. صبح‌ها قبل از زنگ ساعت، صداش از آشپزخونه میومد که داد می‌زد:
«قانون شماره سه: صبح رو نباید با قهوه شروع کرد، با شوک شروعش کن!»
و بعد یه چیز مثل ماهیتابه پرت می‌کرد طرفم.
نمی‌دونم چطور هنوز زنده‌ام، ولی خب، شاید اینم بخشی از همون شوخی بزرگ زندگی باشه.

یه روز وسط خونه نشسته بودم، خیره به تلویزیون خاموش، که گورشام با یه دفترچه اومد.
گفت: «باید قوانین جدید بنویسیم، زندگی داره زیادی جدی میشه.»
دفتر رو گذاشت جلوم، بوی دود می‌داد، انگار از تو آتیش درش آورده بود.
صفحه‌ی اولش نوشته بود:
«قانون چهار: هیچ وقت از خودت نپرس چرا.»

همین یه جمله، بدجور تو ذهنم موند.
اون شب هرچی فکر کردم، نفهمیدم منظورش چیه.
صبح که بیدار شدم، دیدم گورشام با کت‌وشلوار رسمی، پشت میز کار من نشسته و لپ‌تاپم رو گرفته دستش.
گفت: «تصمیم گرفتم شغلت رو ازت بگیرم، چون کار تو باعث بی‌نظمی ذهن منه.»
و من فقط نگاهش کردم، چون راستش، کار من هم باعث بی‌نظمی ذهن خودم بود.
فقط پرسیدم: «خب حالا کی اجاره‌خونه رو میده؟»
اون خندید و گفت: «همیشه یکی هست که پول بده. دنیا پر از داوطلبه، فقط باید بذاری بیان تو.»

نمی‌دونم منظورش چی بود، ولی همون شب دوستم زنگ زد گفت شرکتش دنبال کسی می‌گرده.
کار جدید، با حقوق بهتر.
فقط یه نکته‌ی خیلی عجیب وجود داشت، محل کار دقیقاً همون جایی بود که گورشام شب قبل روی نقشه علامت زده بود.

از اون روز به بعد، گورشام کمتر حرف می‌زد، اما بیشتر حاضر بود.
تو آینه، تو صدای یخچال، حتی تو سایه‌ی پله‌ها.
گاهی حس می‌کردم دیگه من نیستم که زندگی می‌کنم، بلکه اون داره با من بازی می‌کنه.
اما نمی‌تونستم ازش جدا شم.
راستش، شاید چون برای اولین بار حس می‌کردم دارم یه زندگی جالب می‌کنم، هرچند با یه موجود نصفه‌هیولا که صبح‌ها با ماهیتابه بیدارم می‌کنه.

•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 5

بعد از اون روز که محل کار جدیدم با نقشه‌ی گورشام جور شد، فهمیدم دیگه هیچ چیز معمولی نیست.
صبح‌ها که بیدار می‌شدم، اولین چیزی که می‌دیدم، سایه‌ی بلند گورشام بود که روی دیوار اتاق می‌رقصید. حتی وقتی خودش نبود، حس می‌کردم یه گوشه نشسته و منتظره تا یه قانون جدید بذاره.

یه روز که با عجله بیرون می‌رفتم، کیفم رو جا گذاشتم. وقتی برگشتم، دیدم گورشام با کیفم نشسته پشت میز آشپزخونه، داره چایی می‌خوره و یه دفترچه تو دستشه که روی جلدش نوشته: «راهنمای دیوانگی روزانه.» هیچ توضیحی نداد، فقط بهم لبخند زد و گفت: «آدم باید یه چیز احمقانه داشته باشه که صبحش رو باهاش شروع کنه.»

شب‌ها خواب راحت نداشتم. سایه‌ها طولانی‌تر می‌شدن و حتی صدای خنده‌‌های عجیبش تو ذهنم تکرار می‌شد. ولی عجیب بود، با وجود این همه هرج‌ومرج، حس می‌کردم دارم زندگی می‌کنم.
حتی وقتی قوانین عجیب و غریبش رو اعمال می‌کرد: «هر وقت یه درخت رو دیدی، باید یه چیز احمقانه بگی و بخندی.» یا «هر سه ساعت یه بار یه فنجون آب بخور، تا جهان متعادل بمونه.»

و من خندیدم. چون فهمیدم گورشام، داره بهم یاد می‌ده که زندگی بدون خنده، شوک و کمی جنون، اصلاً زندگی نیست.

با اینکه هیچ وقت نمی‌دونستم فردا چه شوک یا قانون جدیدی در انتظارمه، ولی یه چیزی روشن بود:
گورشام اومده بود تا زندگی منو از روزمرگی نجات بده، حتی اگه خودش باعث می‌شد دیوونه به نظر برسم.

و شاید... شاید این همون زندگی بود که همیشه دنبالش بودم. یه زندگی که توش نه کاملاً منطقی بودم، نه همیشه سالم، ولی واقعاً حس می‌کردم زنده‌ام.

اما یه نکته عجیب وجود داشت؛ گورشام گاهی اوقات جوری به چشم‌هام نگاه می‌کرد که حس می‌کردم داره سعی می‌کنه درونم رو بخونه… چیزی که من هنوز نمی‌فهمیدم. و همین باعث شد یه حس مبهم هیجان‌انگیز تو ذهنم بمونه، که مطمئن بودم یه روز، همه‌چیز عوض می‌شه.

•ادامه دارد…
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
[قوانین گورشام]
•Episode 6 | اپیزود پایانی*

امروز صبح که بیدار شدم، یه چیزی عجیب بود.
گورشام نبود. نه روی کاناپه، نه کنار یخچال، نه حتی تو سایه‌ی پله‌ها. فقط دفترچه‌ی «راهنمای دیوانگی روزانه» روی میز بود، باز روی صفحه‌ی آخر:
«قانون آخر: هیچ‌وقت فکر نکن دنیا بدون من به هم می‌ریزه.»

نگاه کردم بهش و خندیدم، خنده‌ای که نصفش وحشت بود و نصفش تسلیم شدن. نمی‌دونستم الان خوشحال باشم یا وحشت‌زده.
بعد از ظهر، صدای در شنیده شد. باز کردم. هیچ‌کس نبود. فقط یه بسته بود، با یه یادداشت کوچک: «یه هدیه برای شروع واقعی دیوانگی.»
وقتی بسته رو باز کردم، یه ساعت عجیب دیدم که عقربه‌هاش به عقب می‌چرخیدن و و با هر چرخش صدای خنده‌ی گورشام تو سرم می‌پیچید.

اون شب، روی کاناپه نشسته بودم، فکر کردم همه این مدت چطور گذشت.
گورشام اومده بود تا بهم یاد بده: زندگی واقعی، یه نمایش خنده‌دار و کمی ترسناکه. و من؟ من فقط بازیگر اصلی بودم، نه مدیر صحنه.

ساعت عقب‌گرد می‌کرد و من فهمیدم یه حقیقت کوچک ولی شگفت‌انگیز وجود داره،
گورشام ممکنه هیچ وقت واقعی نبوده باشه. شاید فقط یه تصویر از ذهن خسته‌ی من بوده، یه شوخی بزرگ که زندگی منو از یکنواختی بیرون کشید.

ولی هر وقت خنده‌ی عجیب و عجیب‌ترش تو گوشم می‌پیچید، می‌دونستم یه چیزی واقعاً تغییر کرده.
شاید دنیا هنوز هم معمولی باشه، ولی من دیگه معمولی نبودم.

و شاید، فقط شاید… یه روز دوباره برگرده.

•پایان
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2025/Oct/23
#قوانین_گورشام
خب بالاخره داستان‌های قبل آرشیو شدن و رسیدیم به داستان فعلی‌ای که دارم می‌نویسم.