یه وقتایی آدم میمونه بین بودن و نبودن؛ نه اینطرفی، نه اونطرفی... من الان دقیقا همونجام.
جایی که نه میدونم دنبال چی میگردم، نه حتی حوصله دارم بفهمم چی گُم شده.
حس میکنم ذهنم مثل یه صفحه است که تازه پاک شده، ولی هنوز ردِ خطهای قبلی روش مونده. نه واضحه، نه قابل خوندن… فقط یادآوری میکنه که یه چیزی اینجا بوده و الان نیست.
هیچی اذیتم نمیکنه، ولی هیچچیزی هم آرومم نمیکنه. انگار وسط یک روز معمولی گیر کردم که حاضر نیست تموم بشه. نه داستانی هست، نه گرهای، نه اوجی. فقط منم که نمیدونم برای چی دارم نفس میکشم.
جایی که نه میدونم دنبال چی میگردم، نه حتی حوصله دارم بفهمم چی گُم شده.
حس میکنم ذهنم مثل یه صفحه است که تازه پاک شده، ولی هنوز ردِ خطهای قبلی روش مونده. نه واضحه، نه قابل خوندن… فقط یادآوری میکنه که یه چیزی اینجا بوده و الان نیست.
هیچی اذیتم نمیکنه، ولی هیچچیزی هم آرومم نمیکنه. انگار وسط یک روز معمولی گیر کردم که حاضر نیست تموم بشه. نه داستانی هست، نه گرهای، نه اوجی. فقط منم که نمیدونم برای چی دارم نفس میکشم.
«بعضی آدمها، نه با ورودشان،
بلکه با ماندنِ بیدلیلشان خطرناک میشوند.
نه آنقدر نزدیک که اسمش عشق باشد،
نه آنقدر دور که فراموش شوند.»«رسوب احساس»
روایتی از دوستیهاییست که بیصدا شروع میشوند و درست همانجاست که همه چیز شروع میکند به تغییر.
به قلم: فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻✨
📚| https://t.iss.one/Draft_No7
Forwarded from Silence:))
Screenshot 2026-01-06 152255.png
263.2 KB
خبر خوب اینکه دارم داستان بیمار شماره 41 رو به پیدیاف تبدیل میکنم و به زودی فایلش رو براتون آپلود خواهم کرد.🙂↕️💕
بیمار شماره 41.pdf
611.3 KB
•بیمار شماره ۴۱•
بخشی از کتاب:
«وقتی در را باز کرد، بوی آشنای دارو، و آن سکوت آزاردهنده، هر دو برگشتند.
لبخند زد و گفت:
"فکر کردم دیگه نمیای."
و من فقط توانستم بگویم: "خودمم همین فکر رو کرده بودم."
آن لحظه فهمیدم که اسمش یک علاقه ساده نیست، چون یک علاقه ساده آرام است و این...
این چیزی میان تب و گناه بود.»
به قلم: #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨
#بیمار_شماره_۴۱
📚| https://t.iss.one/Draft_No7
بخشی از کتاب:
«وقتی در را باز کرد، بوی آشنای دارو، و آن سکوت آزاردهنده، هر دو برگشتند.
لبخند زد و گفت:
"فکر کردم دیگه نمیای."
و من فقط توانستم بگویم: "خودمم همین فکر رو کرده بودم."
آن لحظه فهمیدم که اسمش یک علاقه ساده نیست، چون یک علاقه ساده آرام است و این...
این چیزی میان تب و گناه بود.»
به قلم: #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻✨
#بیمار_شماره_۴۱
📚| https://t.iss.one/Draft_No7
[آخرین چیزی که دفن نشد.]
آدم بعضی وقتها گریه نمیکند،
نه از شجاعت و نه از بیاحساسی؛ بلکه چون بدنش زودتر از دلش تسلیم شده.
او فقط خیره میشود به دیواری که شاهد هیچچیز نبوده و با این حال، همهچیز را میداند.
در واقع غم از جایی شروع شد که فهمید هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
نه ضربهای، نه سقوطی، نه لحظهای که بشود به آن اشاره کرد و گفت «از اینجا خراب شد».
همهچیز آرام، منطقی، قابلتوضیح پیش رفت و همین، نابخشودنی بود.
آدمها یا رفتند، یا ماندند، یا شبیه کسانی شدند که دیگر مهم نیست بمانند یا بروند.
هیچکدام درد نداشت.
درد، بیتفاوتیِ بعدش بود.
شبها دلش تنگ کسی نمیشد جز خودش!
دلش تنگ آن نسخهای از خودش میشد که هنوز بلد بود منتظر بماند، که هنوز فکر میکرد دیر یا زود، نوبتش میشود.
اسمش امید بود.
نه آن امید قهرمانانه و نه آنی که آدم را نجات میدهد.
امیدی نحیف و سمج، که نمیگذاشت کامل فرو بریزد.
حالا دیگر نه عجلهای داشت، نه امیدی که بشود به آن تکیه کرد و نه حتی دلِ ناامید شدنِ کامل.
فقط عمیقاً خسته بود، از اینکه هر روز بیدار شود و بفهمد هنوز همینجاست.
و غمگینترین بخش ماجرا این نبود که تنها مانده بود؛ این بود که اگر فردا کسی میآمد، اگر معجزهای اشتباهی سر راهش سبز میشد،
دیگر نمیدانست با امیدی که سالها قبل نیمهجان رهایش کرده بود باید چه کار کند.
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2026/Feb/08
#داستان_کوتاه
#آخرین_چیزی_که_دفن_نشد.
آدم بعضی وقتها گریه نمیکند،
نه از شجاعت و نه از بیاحساسی؛ بلکه چون بدنش زودتر از دلش تسلیم شده.
او فقط خیره میشود به دیواری که شاهد هیچچیز نبوده و با این حال، همهچیز را میداند.
در واقع غم از جایی شروع شد که فهمید هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
نه ضربهای، نه سقوطی، نه لحظهای که بشود به آن اشاره کرد و گفت «از اینجا خراب شد».
همهچیز آرام، منطقی، قابلتوضیح پیش رفت و همین، نابخشودنی بود.
آدمها یا رفتند، یا ماندند، یا شبیه کسانی شدند که دیگر مهم نیست بمانند یا بروند.
هیچکدام درد نداشت.
درد، بیتفاوتیِ بعدش بود.
شبها دلش تنگ کسی نمیشد جز خودش!
دلش تنگ آن نسخهای از خودش میشد که هنوز بلد بود منتظر بماند، که هنوز فکر میکرد دیر یا زود، نوبتش میشود.
اسمش امید بود.
نه آن امید قهرمانانه و نه آنی که آدم را نجات میدهد.
امیدی نحیف و سمج، که نمیگذاشت کامل فرو بریزد.
حالا دیگر نه عجلهای داشت، نه امیدی که بشود به آن تکیه کرد و نه حتی دلِ ناامید شدنِ کامل.
فقط عمیقاً خسته بود، از اینکه هر روز بیدار شود و بفهمد هنوز همینجاست.
و غمگینترین بخش ماجرا این نبود که تنها مانده بود؛ این بود که اگر فردا کسی میآمد، اگر معجزهای اشتباهی سر راهش سبز میشد،
دیگر نمیدانست با امیدی که سالها قبل نیمهجان رهایش کرده بود باید چه کار کند.
_فرزانه سادات عدالتیان حسینی✍🏻📚
2026/Feb/08
#داستان_کوتاه
#آخرین_چیزی_که_دفن_نشد.
Forwarded from Silence:))
هوا انگار به اندازهی کافی وارد سینهاش نمیشود.
نه اینکه نفس کم بیاورد؛ نفس هست، اما به جایی نمیرسد.
یک فشار مبهم، مداوم، جایی بین قلب و گلو، مثل دستی که نه میفشارد، نه رها میکند.
درد، شکل مشخصی ندارد، فقط هست. همیشه هست.
حالوهوایش سنگین است، نه آنقدر که فرو بریزد، نه آنقدر که بتواند بایستد.
در همین میانه مانده؛ جایی که آدمها زندهاند اما میلِ ادامه ندارند.
خسته است، از توضیح دادنِ چیزهایی که حتی خودش هم دقیق نمیفهمد. از اینکه هر بار بگوید «چیزی نیست» و خودش بهتر از همه بداند که اتفاقاً خیلی چیزها هست.
لبخند میزند، نه از روی شادی، از روی مهارت.
یاد گرفته کدام جملهها را بگوید، کِی سر تکان بدهد، کِی نقش آدمِ سالم را بازی کند بی آنکه کسی شک کند.
شبها درد واضحتر میشود.
قلب، بیبهانه تیر میکشد، فکرها بیاجازه هجوم میآورند و سکوت بلندتر از هر صدایی در سرش میپیچد.
او در آستانهی چیزی ایستاده که اسمش را نمیگوید.
بردن نامش، واقعیاش میکند.
و واقعی شدن، ترسناکتر از تحمل کردن است.
با اینهمه، در عمق این فرسودگی، یک یقین آرام وجود دارد؛
نه امید، نه آرزو، فقط دانستن.
دانستن اینکه این فشار ابدی نیست.
اینکه روزی، نه خیلی دور، همهچیز سبک میشود.
حتی اگر به قیمت تمام شدن باشد.
404/09/29
نه اینکه نفس کم بیاورد؛ نفس هست، اما به جایی نمیرسد.
یک فشار مبهم، مداوم، جایی بین قلب و گلو، مثل دستی که نه میفشارد، نه رها میکند.
درد، شکل مشخصی ندارد، فقط هست. همیشه هست.
حالوهوایش سنگین است، نه آنقدر که فرو بریزد، نه آنقدر که بتواند بایستد.
در همین میانه مانده؛ جایی که آدمها زندهاند اما میلِ ادامه ندارند.
خسته است، از توضیح دادنِ چیزهایی که حتی خودش هم دقیق نمیفهمد. از اینکه هر بار بگوید «چیزی نیست» و خودش بهتر از همه بداند که اتفاقاً خیلی چیزها هست.
لبخند میزند، نه از روی شادی، از روی مهارت.
یاد گرفته کدام جملهها را بگوید، کِی سر تکان بدهد، کِی نقش آدمِ سالم را بازی کند بی آنکه کسی شک کند.
شبها درد واضحتر میشود.
قلب، بیبهانه تیر میکشد، فکرها بیاجازه هجوم میآورند و سکوت بلندتر از هر صدایی در سرش میپیچد.
او در آستانهی چیزی ایستاده که اسمش را نمیگوید.
بردن نامش، واقعیاش میکند.
و واقعی شدن، ترسناکتر از تحمل کردن است.
با اینهمه، در عمق این فرسودگی، یک یقین آرام وجود دارد؛
نه امید، نه آرزو، فقط دانستن.
دانستن اینکه این فشار ابدی نیست.
اینکه روزی، نه خیلی دور، همهچیز سبک میشود.
حتی اگر به قیمت تمام شدن باشد.
404/09/29
رسوب احساس رو دارم ویراستاری میکنم که فایل PDF کامل رو براتون آماده کنم و طول میکشه یه مدت نسبتاً زیادی.
ممنونم از صبوریتون.🤍
ممنونم از صبوریتون.🤍
Draft No. 7
بیمار شماره 41.pdf
فعلا این بچه رو در آغوش بگیرید که خیلی کم بهش توجه کردید.🥲
Forwarded from Silence:))
چه شگفت است سرنوشت آدمی؛
موجودی که از رنج زاده میشود، اما از اعتراف به رنج شرم دارد.
ما با زخمهای خویش چونان اشرافیانی رفتار میکنیم که رسوایی را در زیر فرشهای ابریشم پنهان میسازند.
نمیگذاریم اندوه، چهرهی عریان خود را بنمایاند؛ بر آن جامهی وقار میپوشانیم و نامش را «پختگی» مینهیم.
گویی هرچه سکوت عمیقتر باشد، روح نجیبتر است.
آدمی چه آسان به خویشتن دروغ میگوید.
میگوید: «از این مصیبت، استوارتر برخاستم.»
اما نمیپرسد کدام بخش از جانش در زیر آوار ماند.
کدام رؤیا خاموش شد تا این قامت بهظاهر استوار برپا بماند.
کدام لطافت، کدام شوق، کدام سادگی به بهای این استقامت، قربانی گشت.
ما به بقای خویش میبالیم، بیآنکه بیاندیشیم بقا همیشه فضیلت نیست.
درختی که از بیم تندباد هرگز شاخه نگستراند، شاید نشکند؛ اما هرگز نیز به آسمان نخواهد رسید.
با اینهمه، چه مشتاقانه از «تحمل» سخن میگوییم.
تحملِ بیمهلت.
تحملِ بیاعتراض.
تحملی که آهستهآهسته به بیحسی بدل میشود و بیحسی را به نام خِرَد میفروشیم.
در این نمایش خاموش، انسان چنان به نقاب استواری خو میگیرد که سیمای راستین خویش را از یاد میبرد.
دیگر نمیداند آنچه امروز آرامش مینامد، ثمرهی تعالی است یا پیامدِ خستگیِ عمیق.
تراژدی نه در سقوط،
که در این ایستادگیِ بیروح است؛
ایستادگیای که از بیم فرو ریختن، جرئت زیستن را نیز از خویش سلب میکند.
و شاید شریفترین لحظهی آدمی آن نباشد که بگوید «دوام آوردم»،
بلکه آن لحظه باشد که در خلوت خویش اعتراف کند:
دوام آوردن کافی نبود؛ من میخواستم زندگی کنم.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻📚
موجودی که از رنج زاده میشود، اما از اعتراف به رنج شرم دارد.
ما با زخمهای خویش چونان اشرافیانی رفتار میکنیم که رسوایی را در زیر فرشهای ابریشم پنهان میسازند.
نمیگذاریم اندوه، چهرهی عریان خود را بنمایاند؛ بر آن جامهی وقار میپوشانیم و نامش را «پختگی» مینهیم.
گویی هرچه سکوت عمیقتر باشد، روح نجیبتر است.
آدمی چه آسان به خویشتن دروغ میگوید.
میگوید: «از این مصیبت، استوارتر برخاستم.»
اما نمیپرسد کدام بخش از جانش در زیر آوار ماند.
کدام رؤیا خاموش شد تا این قامت بهظاهر استوار برپا بماند.
کدام لطافت، کدام شوق، کدام سادگی به بهای این استقامت، قربانی گشت.
ما به بقای خویش میبالیم، بیآنکه بیاندیشیم بقا همیشه فضیلت نیست.
درختی که از بیم تندباد هرگز شاخه نگستراند، شاید نشکند؛ اما هرگز نیز به آسمان نخواهد رسید.
با اینهمه، چه مشتاقانه از «تحمل» سخن میگوییم.
تحملِ بیمهلت.
تحملِ بیاعتراض.
تحملی که آهستهآهسته به بیحسی بدل میشود و بیحسی را به نام خِرَد میفروشیم.
در این نمایش خاموش، انسان چنان به نقاب استواری خو میگیرد که سیمای راستین خویش را از یاد میبرد.
دیگر نمیداند آنچه امروز آرامش مینامد، ثمرهی تعالی است یا پیامدِ خستگیِ عمیق.
تراژدی نه در سقوط،
که در این ایستادگیِ بیروح است؛
ایستادگیای که از بیم فرو ریختن، جرئت زیستن را نیز از خویش سلب میکند.
و شاید شریفترین لحظهی آدمی آن نباشد که بگوید «دوام آوردم»،
بلکه آن لحظه باشد که در خلوت خویش اعتراف کند:
دوام آوردن کافی نبود؛ من میخواستم زندگی کنم.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻📚
Forwarded from Silence:))
برخی افعال را هیچ نیتی تطهیر نمیکند.
گناه، اگر گناه است، با لقبِِ «مقدس» بیگناه نمیشود.
خنجر، هرچند به نامِ نجات از نیام برآید،
ماهیت خویش را انکار نمیکند؛
فولاد است و زخم، و زخم به نیت، گوش نمیسپارد.
آدمی اما شیفتهی آن است که خود را قاضیِ استثناها بداند.
برای لغزشِ خویش فلسفه میتراشد و بر هر سیاهی، پردهای از ضرورت میافکند.
میگوید: «مقصد رفیع است»،
و در همان دم، نخستین ترک را در بنیادِ خویش مینشاند.
چه بسیار ویرانیها که با همین واژهی فریبنده آغاز شدند: مصلحت.
میپندارند اگر نتیجه درخشان باشد، راهِ تاریک نیز در حافظهی تاریخ رنگ میبازد.
حال آنکه تاریخ، پیش از آنکه در کتابها ثبت شود، در ضمیرِ فاعل حک میشود.
نتیجه بیرونی است و زودگذر؛ اما ابزار، در جان رسوب میکند و ماندگار است.
چاره همیشه هست؛
لیکن گاه چاره، از خطا دشوارتر است.
راستگویی دیرتر به ثمر مینشیند، عدالت آهستهتر پیش میرود و وجدان، سنگینتر از هر پیروزیِ شتابزدهای است.
پس انسان به میانبُر دل میبندد و نامش را «ضرورت» مینهد.
در آن لحظه که برای وصول به خیر، به شر دست میبرد، پیش از آنکه جهان را بیالاید، مرزهای درون خویش را عقب میراند.
و مرزی که یکبار عقب نشست، دیگر به سادگی به جای نخست باز نمیگردد.
هیچ مقصدی آنقدر متعالی نیست که بتواند وسیلهی ناپاک را تطهیر کند.
زیرا وسیله، پیش از رسیدن به مقصد، از روح عبور کرده است؛ و روحی که به بهانهی «این یکبار» خاموش شد،
به تدریج در برابر هر بار دیگر نیز خاموش خواهد ماند.
سقوط از جایی رقم میخورد که انسان خود را مجاز بداند قانون را به سود خویش تفسیر کند و بگوید: «اکنون استثنا رواست.»
اما شر، استثنا نمیشناسد؛ چون به خانه راه یافت، از صاحبخانه فرمان نمیبرد.
شرافت شاید همین باشد؛ ایستادن بر حدّ خویش، حتی آنگاه که راهِ نادرست آسانتر و نتیجهاش فریبندهتر است.
زیرا آنکه برای فتحِ جهان، وجدان خویش را ببازد، هرچند ظفرمند بنماید، در نهان، شکستخوردهای بیش نیست.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻📚
گناه، اگر گناه است، با لقبِِ «مقدس» بیگناه نمیشود.
خنجر، هرچند به نامِ نجات از نیام برآید،
ماهیت خویش را انکار نمیکند؛
فولاد است و زخم، و زخم به نیت، گوش نمیسپارد.
آدمی اما شیفتهی آن است که خود را قاضیِ استثناها بداند.
برای لغزشِ خویش فلسفه میتراشد و بر هر سیاهی، پردهای از ضرورت میافکند.
میگوید: «مقصد رفیع است»،
و در همان دم، نخستین ترک را در بنیادِ خویش مینشاند.
چه بسیار ویرانیها که با همین واژهی فریبنده آغاز شدند: مصلحت.
میپندارند اگر نتیجه درخشان باشد، راهِ تاریک نیز در حافظهی تاریخ رنگ میبازد.
حال آنکه تاریخ، پیش از آنکه در کتابها ثبت شود، در ضمیرِ فاعل حک میشود.
نتیجه بیرونی است و زودگذر؛ اما ابزار، در جان رسوب میکند و ماندگار است.
چاره همیشه هست؛
لیکن گاه چاره، از خطا دشوارتر است.
راستگویی دیرتر به ثمر مینشیند، عدالت آهستهتر پیش میرود و وجدان، سنگینتر از هر پیروزیِ شتابزدهای است.
پس انسان به میانبُر دل میبندد و نامش را «ضرورت» مینهد.
در آن لحظه که برای وصول به خیر، به شر دست میبرد، پیش از آنکه جهان را بیالاید، مرزهای درون خویش را عقب میراند.
و مرزی که یکبار عقب نشست، دیگر به سادگی به جای نخست باز نمیگردد.
هیچ مقصدی آنقدر متعالی نیست که بتواند وسیلهی ناپاک را تطهیر کند.
زیرا وسیله، پیش از رسیدن به مقصد، از روح عبور کرده است؛ و روحی که به بهانهی «این یکبار» خاموش شد،
به تدریج در برابر هر بار دیگر نیز خاموش خواهد ماند.
سقوط از جایی رقم میخورد که انسان خود را مجاز بداند قانون را به سود خویش تفسیر کند و بگوید: «اکنون استثنا رواست.»
اما شر، استثنا نمیشناسد؛ چون به خانه راه یافت، از صاحبخانه فرمان نمیبرد.
شرافت شاید همین باشد؛ ایستادن بر حدّ خویش، حتی آنگاه که راهِ نادرست آسانتر و نتیجهاش فریبندهتر است.
زیرا آنکه برای فتحِ جهان، وجدان خویش را ببازد، هرچند ظفرمند بنماید، در نهان، شکستخوردهای بیش نیست.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻📚
Forwarded from Silence:))
آنکه بلندتر از همه شکایت میکند،
آنکه زبانش تیزتر از تیغِ اعتراض است،
در اغلب احوال، همان است که دستش پُرتر بوده، سفرهاش گستردهتر، و راهش هموارتر از دیگران.
عجیب آنکه برخوردار،
بیش از محروم، خود را طلبکار میپندارد.
نعمت را حق طبیعی خویش میشمارد و فقدانِ اندک را فاجعهای نابخشودنی.
شکوه، همیشه از گرسنگی برنمیخیزد؛
گاه از سیریِ بیانصافانهای میآید که عادت کرده جهان را بدهکارِ خویش ببیند.
آنکه زبانش تیزتر از تیغِ اعتراض است،
در اغلب احوال، همان است که دستش پُرتر بوده، سفرهاش گستردهتر، و راهش هموارتر از دیگران.
عجیب آنکه برخوردار،
بیش از محروم، خود را طلبکار میپندارد.
نعمت را حق طبیعی خویش میشمارد و فقدانِ اندک را فاجعهای نابخشودنی.
شکوه، همیشه از گرسنگی برنمیخیزد؛
گاه از سیریِ بیانصافانهای میآید که عادت کرده جهان را بدهکارِ خویش ببیند.
روزی از روزگار، در میانهٔ دو اژدهای آتشافشان، سرزمینی نشسته بود.
نه چندان بزرگ که هر رهگذری را به خود مشغول دارد، نه چندان زیبا که طمع هر بینندهای را برانگیزد. اما چیزی در ژرفای خاکش میرویید که نه در خزانههای زراندوزان جهان میگنجید و نه در معادن الماس؛ و آن، خونی بود از جنس زمرد.
هر قطره کز آن بر زمین میچکید، درختی میرویید با ریشههایی چنان عمیق که هیچ سیلاب دستاندازِ قدرت، هیچ گردبادِ دشمنی، هیچ خشکسالیِ روزگار نمیتوانست آن را از بن برکند.
دشمنان پنداشتند که با تکان دادن شاخههای این درخت، میوههایش فرو خواهد ریخت. ندانستند که این درخت، میوهاش را پیشتر چیده و در گهوارهٔ تاریخ نهاده بود.
پنداشتند آتش، دیوارهایش را خاکستر میکند، غافل از اینکه دیوارهای این سرزمین از همان آتش ساخته شدهاند؛
آتشی که سرد شد، نه به معجزه، که به تدبیرِ مردانی که در دل آتش، طعم یخ را چشیده بودند.
ای غافل! آنچه در این دیار میروید، نه شمشیر است و نه سنگِ خارا.
آنچه میروید، «فهم» است. فهمی دیرین، چو درختی کهنسال. فهمی که میگوید مقتدر آن نیست که آتش میافروزد، آن است که آتش را مهار میکند و از حرارت آن، کورهای میسازد برای گداختن شمشیرهای صلح.
و این، هنر این سرزمین بوده است از روزگار جمشید تا امروز؛ چگونه باید میان طوفان ایستاد، چنان که نه بشکنی، نه بپیچی. چگونه از دل طوفان با طوفان سخن گفت و او را رامِ خود کرد؟
بپرسید از دشمنان که چرا پس از این همه سال، هنوز این سرزمین را رها نمیکنند و هر روز با حیلهای نو بر دروازههایش میکوبند. پاسخ ساده است! چون میترسند. نه از موشکهایش که از فلز و باروت ساخته شدهاند، که از ایدهای که از دود آن موشکها برمیخیزد؛ ایدهای آسمانی که میگوید میتوان در حلقهٔ محاصره زیست، بیآنکه محاصرهشده بود. میتوان گرسنه ماند اما زانو نزد. میتوان جهان را به تماشا نشاند، بیآنکه نگاهت را از حقیقت بدزدند. میتوان تنها بود، اما تنها ماندن را به بازی گرفت.
و این، نه یک شعار، که یک حقیقتِ تجربهشده است در جانِ این مردم.
ای بیخبرانی که قدرت را به شمارهٔ سرباز و انبار مهمات میسنجید، این همان عزتی است که نه در میدان نبرد به دست میآید و نه بر سر سفرهٔ سیاست. عزتی است در جانِ سادهترین فرزند این خاک ریشه دوانده. شاید هیچگاه ندانید که آن پیرزنِ گلیمباف در کوچههای پس کوچههای جنوب شهر چه میگوید وقتی از دشمن میشنود.
نمیگوید میترسم، نمیگوید چاره چیست. بلکه با چشمانی که آتش دیده و خاکستر شده، اما هنوز روشن است میگوید: «ما از جنس غباریم. غبار نه میترسد، نه میشکند. برخاستن، عادت ماست. ما هر بار که افتادهایم، نه از روی خاک، که از دل آن برخاستهایم.»
آری. این سرزمین نه با زر، که با زخمهایش قدرتمند شده. هر زخم، نشانی شده بر پیکرش و هر نشانی، حکایتی سروده از استقامتی که همسایهها روزگاری فقط از دور افسانهاش را شنیدهاند. امروز اما، جهان آن افسانه را به چشم دیده است.
دیده است خانههای ویران را که از ویرانهها سر برآوردهاند. دیده است مادرانی که کودک سوختهشان را به آغوش میگیرند و گریه نمیکنند، میخندند؛ خندهای که سختتر از هر فریادی، پشت دشمن را میلرزاند.
ای جهان! تو قدرتمندان را به زر سنجیدهای و به وسعت خاکشان. اما این دیار را به چیز دیگری میسنجند. به قامت زنانی که در شبهاس بمباران بیدار ماندند، به چشمان مردانی که در روز روشن، مرگ را به نظاره نشستهاند.
به فرزندانی که در کوچههایش دویدند و حالا یا زیر خاکند یا بر خاک. اما در هر دو حال، طوری ایستادهاند که قامت تو، ای هر ستمگری، پیشِ قامتشان قد یک وجب باشد. نه از روی ذلت، که از روی عزتی که در مرگ هم میدرخشد و خاموشنشدنی است.
این است معنای «ارزش» در قاموس این سرزمین. این است معنای «مقتدر زیستن» در میان طوفانها. زیستنی که نه پایاناش مرگ است، که پایاناش «به یاد ماندن» است.
و مبادا که هیچ زوری، یادشان را از این خاک بزداید. که خاک این دیار بییاد آنها، تنها خاک است. اما با یاد آنها، وطن. و وطن، ای جهانیان، نه به وسعتش، که به بهایش شناخته میشود.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻📚
نه چندان بزرگ که هر رهگذری را به خود مشغول دارد، نه چندان زیبا که طمع هر بینندهای را برانگیزد. اما چیزی در ژرفای خاکش میرویید که نه در خزانههای زراندوزان جهان میگنجید و نه در معادن الماس؛ و آن، خونی بود از جنس زمرد.
هر قطره کز آن بر زمین میچکید، درختی میرویید با ریشههایی چنان عمیق که هیچ سیلاب دستاندازِ قدرت، هیچ گردبادِ دشمنی، هیچ خشکسالیِ روزگار نمیتوانست آن را از بن برکند.
دشمنان پنداشتند که با تکان دادن شاخههای این درخت، میوههایش فرو خواهد ریخت. ندانستند که این درخت، میوهاش را پیشتر چیده و در گهوارهٔ تاریخ نهاده بود.
پنداشتند آتش، دیوارهایش را خاکستر میکند، غافل از اینکه دیوارهای این سرزمین از همان آتش ساخته شدهاند؛
آتشی که سرد شد، نه به معجزه، که به تدبیرِ مردانی که در دل آتش، طعم یخ را چشیده بودند.
ای غافل! آنچه در این دیار میروید، نه شمشیر است و نه سنگِ خارا.
آنچه میروید، «فهم» است. فهمی دیرین، چو درختی کهنسال. فهمی که میگوید مقتدر آن نیست که آتش میافروزد، آن است که آتش را مهار میکند و از حرارت آن، کورهای میسازد برای گداختن شمشیرهای صلح.
و این، هنر این سرزمین بوده است از روزگار جمشید تا امروز؛ چگونه باید میان طوفان ایستاد، چنان که نه بشکنی، نه بپیچی. چگونه از دل طوفان با طوفان سخن گفت و او را رامِ خود کرد؟
بپرسید از دشمنان که چرا پس از این همه سال، هنوز این سرزمین را رها نمیکنند و هر روز با حیلهای نو بر دروازههایش میکوبند. پاسخ ساده است! چون میترسند. نه از موشکهایش که از فلز و باروت ساخته شدهاند، که از ایدهای که از دود آن موشکها برمیخیزد؛ ایدهای آسمانی که میگوید میتوان در حلقهٔ محاصره زیست، بیآنکه محاصرهشده بود. میتوان گرسنه ماند اما زانو نزد. میتوان جهان را به تماشا نشاند، بیآنکه نگاهت را از حقیقت بدزدند. میتوان تنها بود، اما تنها ماندن را به بازی گرفت.
و این، نه یک شعار، که یک حقیقتِ تجربهشده است در جانِ این مردم.
ای بیخبرانی که قدرت را به شمارهٔ سرباز و انبار مهمات میسنجید، این همان عزتی است که نه در میدان نبرد به دست میآید و نه بر سر سفرهٔ سیاست. عزتی است در جانِ سادهترین فرزند این خاک ریشه دوانده. شاید هیچگاه ندانید که آن پیرزنِ گلیمباف در کوچههای پس کوچههای جنوب شهر چه میگوید وقتی از دشمن میشنود.
نمیگوید میترسم، نمیگوید چاره چیست. بلکه با چشمانی که آتش دیده و خاکستر شده، اما هنوز روشن است میگوید: «ما از جنس غباریم. غبار نه میترسد، نه میشکند. برخاستن، عادت ماست. ما هر بار که افتادهایم، نه از روی خاک، که از دل آن برخاستهایم.»
آری. این سرزمین نه با زر، که با زخمهایش قدرتمند شده. هر زخم، نشانی شده بر پیکرش و هر نشانی، حکایتی سروده از استقامتی که همسایهها روزگاری فقط از دور افسانهاش را شنیدهاند. امروز اما، جهان آن افسانه را به چشم دیده است.
دیده است خانههای ویران را که از ویرانهها سر برآوردهاند. دیده است مادرانی که کودک سوختهشان را به آغوش میگیرند و گریه نمیکنند، میخندند؛ خندهای که سختتر از هر فریادی، پشت دشمن را میلرزاند.
ای جهان! تو قدرتمندان را به زر سنجیدهای و به وسعت خاکشان. اما این دیار را به چیز دیگری میسنجند. به قامت زنانی که در شبهاس بمباران بیدار ماندند، به چشمان مردانی که در روز روشن، مرگ را به نظاره نشستهاند.
به فرزندانی که در کوچههایش دویدند و حالا یا زیر خاکند یا بر خاک. اما در هر دو حال، طوری ایستادهاند که قامت تو، ای هر ستمگری، پیشِ قامتشان قد یک وجب باشد. نه از روی ذلت، که از روی عزتی که در مرگ هم میدرخشد و خاموشنشدنی است.
این است معنای «ارزش» در قاموس این سرزمین. این است معنای «مقتدر زیستن» در میان طوفانها. زیستنی که نه پایاناش مرگ است، که پایاناش «به یاد ماندن» است.
و مبادا که هیچ زوری، یادشان را از این خاک بزداید. که خاک این دیار بییاد آنها، تنها خاک است. اما با یاد آنها، وطن. و وطن، ای جهانیان، نه به وسعتش، که به بهایش شناخته میشود.
#فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی✍🏻📚