چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
در زمینۀ گونه‌ها، ماجرا خیلی فراتر از فاصله‌گرفتن است. این «خیلی فراتر بودن» همان انتخابِ طبیعی است، و نیازی ندیدم که از این فراتر بروم. اما در واقع، فرآیندی فوق‌العاده مهم که مهم‌ترین اکتشاف چارلز داروین است. حتی بدون انتخاب طبیعی هم می‌توان گفت که امکان فاصله‌گرفتنِ استخرهای ژنی جدا افتاده از هم وجود می‌داشت، اما این فاصله‌گرفتن چه بسا بی‌هدف و باری به هر جهت می‌بود. انتخاب طبیعی فَرگشت را به سوی مسیری هدفمند هدایت می‌کند: به سوی بقا. آن دسته از ژن‌های استخرِ ژنی که می‌توانند بقا پیدا کنند ژن‌هایی هستند که توانایی خوبی در زنده‌ماندن دارند. و چه زمان می‌گوییم که یک ژن توانایی خوبی در زنده‌ماندن دارد؟ زمانی که به ژن‌های دیگر کمک کند بدن‌هایی را بسازند که در بقا و تولید مثل خوب عمل کنند، بدن‌هایی که بتوانند آن‌قدر زنده بمانند که فرصت بیابند ژن‌هایی را که موجبِ بقای‌شان شده به نسل بعد منتقل کنند.

هر گونه به شیوۀ خود این کار را می‌کند. ژن‌های درون بدنِ پرندگان و خفاش‌ها به این دلیل بقا پیدا می‌کنند که به آن‌ها توانایی ساختنِ بال می‌دهند. ژن‌های درونِ بدن موش کور به این دلیل بقا می‌یابند که به او توانایی ساختنِ دست‌هایی نیرومند و بیل‌مانند می‌دهند. ژن‌های درونِ بدن شیر به این دلیل بقا می‌یابند که به او تواناییِ ساختنِ پاهایی سریع و دندان و پنجه‌هایی تیز می‌دهند. ژن‌های درونِ بدن شاخ‌درازان به این دلیل بقا می‌یابند که به آن‌ها توانایی ساختن پاهایی سریع و گوش و چشمی تیز می‌دهند. ژن‌های درونِ بدن حشرات برگی به این دلیل بقا پیدا می‌کنند که بدن‌های آن حشرات را از برگ‌ها تمایزناپذیر می‌سازد. با همۀ تفاوتی که در جزئیات وجود دارد، در همۀ گونه‌ها، نام بازی یکسان است: بقای ژن در استخرِ ژنی. دفعۀ بعد که حیوانی را دیدید (هر حیوانی که باشد) یا گیاهی را دیدید (هر گیاهی که باشد)، به خود بگویید: «چیزی که جلوی چشمانِ من قرار دارد ماشینِ ظریف و پیچیده‌ای است برای انتقالِ ژن‌های سازندۀ خود. چیزی که دارم به آن نگاه می‌کنم ماشینی است برای بقای ژن‌ها.

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
درون اتم

وقتی که، در آغاز این فصل، قطعه‌قطعه‌کردن ماده را به کوچک‌ترین اجزاء ممکن تصور کردیم، به اتم که رسیدیم، کار را خاتمه دادیم. اتمِ سرب کوچک‌ترین چیزی است که شایستۀ سرب خوانده شدن است. اما آیا امکان ندارد که اتم را به اجزاء کوچک‌تری تقسیم کرد؟ و آیا یک اتمِ سرب شبیه به قطعۀ خیلی کوچکی از سرب است؟ نه، اتمِ سرب شباهتی به قطعۀ خیلی کوچکی از آ ن ندارد. به هیچ چیز شباهت ندارد. به این دلیل که اتم آن‌قدر کوچک است که نمی‌توان آن را دید، حتی با میکروسکوپ‌های قوی. و بله، این امکان وجود دارد که اتم را به اجزاء کوچک‌تر هم تقسیم کرد؛ اما، به دلایلی که در ادامه به آن ها اشاره خواهم کرد، حاصلْ عنصری دیگر خواهد بود. نکته‌ای که اهمیت بیشتری دارد این است که انجامِ چنین کاری مقدارِ رعب‌انگیزی انرژی آزاد خواهد کرد. به این دلیل است که، برای بعضی افراد، عبارت «شکافتن اتم» تداعی‌کنندۀ حسی شوم است. نخستین بار، دانشمند نیوزلندی، ارنست رادرفورد، بود که در سال ۱۹۱۹ اتم را شکافت.

با وجود این که نمی‌توانیم اتم را ببینیم و با این که نمی‌توانیم اتم را بدون تبدیل آن به چیزی دیگر بشکافیم، این گونه نیست که راهی برای درک ساختار درونی اتم نداشته باشیم. وقتی که دانشمندان نمی‌توانند مستقیماً چیزی را ببینند، مدلی را برای شکلِ احتمالی آن ارائه می‌دهند و آن را می‌آزمایند. مدل علمی راهی است برای تصور این‌که یک چیز چگونه ممکن است باشد. از این رو، مدلِ اتم نوعی تصویرِ ذهنی است از این که داخل اتم چگونه ممکن است باشد. شاید به نظر برسد که مدلِ علمی نوعی خیال‌پردازی است، اما این‌گونه نیست. دانشمندان در مرحلۀ پیشنهاد مدل توقف نمی‌کنند، بلکه گامی فراتر می‌نهند و آن را در بوتۀ آزمایش قرار می‌دهند. آن‌ها می‌گویند: «اگر این مدلی که تصورش کرده‌ام درست باشد، انتظار می‌رود که، در دنیای واقعی، فلان و بهمان اتفاق بیافتد». پیش‌بینی می‌کنند که اگر آزمایش صورت گیرد و کمیت‌های خاصی اندازه‌گیری شوند، چه نتایجی به دست خواهند آمد. مدلِ واقعی مدلی است که پیش‌بینی‌هایش درست از آب در آیند، مخصوصاً وقتی که از بوتۀ آزمایش سربلند بیرون بیایند. و زمانی که پیش‌بینی‌هایش درست از آب درآمدند، امیدوار خواهیم شد که مدلی که در اختیار داریم احتمالاً بازتاب‌دهندۀ واقعیت است یا دست‌کم بخشی از واقعیت را به ما نشان می‌دهد... بیشتر بخوانید

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
کربن: داربست حیات

همۀ عناصر به شیوۀ خاصِ خود منحصربه فردند. اما یکی از این عناصر، کربن، آن‌قدر خاص است که پایان این فصل را، به اختصار، به آن اختصاص می‌دهیم. حتی مطالعۀ شیمیاییِ کربن نامِ منحصر به خود را دارد که آن را از دیگر مباحث جدا می‌سازد: شیمی «آلی». بقیۀ علم شیمی شیمیِ «غیرآلی» <غیرزنده> است. حال چرا کربن این قدر خاص است؟

پاسخ این است که اتم‌های کربن به سایر اتم‌های کربن متصل می‌شوند و زنجیره‌هایی را تشکیل می‌دهند. ترکیب شیمیاییِ اکُتان، همان‌طور که احتمالاً می ‌دانید، یکی از اجزاء تشکیل‌دهندۀ بنزین است. اکتان تقریباً زنجیرۀ کوچکی از هشت اتمِ کربن است که به هر طرف آن یک اتمِ هیدروژن وصل شده است. ویژگیِ خارق‌العادۀ کربن این است که زنجیره‌هایی که می‌سازد می‌توانند هر طولی داشته باشند. بعضی از زنجیره‌ها، در معنای واقعی، از بیش از صدها اتمِ کربن تشکیل شده‌اند. گاهی اوقات زنجیره‌ها با هم حلقه تشکیل می‌دهند. برای نمونه، مولکول‌های نفتالین (قرص‌های ضد بیدخوردگی از این ماده ساخته شده‌اند) نیز از کربن‌هایی تشکیل شده است که به آن‌ها هیدروژن وصل است، که در این مورد، تعداد حلقه‌ها دو تاست.

ساختارهای کربنی را تقریباً می‌توان با کیت‌های اسباب‌بازی مغناطیسی مقایسه کرد که به نام «مگنت» مشهورند. شیمی‌دان‌ها موفق شده‌اند که، در آزمایشگاه، اتم‌های کربن را به شکل‌های خاصی به هم پیوند دهند، به شکل‌های خارق‌العاده‌ای که به سازه‌های مگنتی ماننداند. نامِ مستعارِ این مولکول‌ها «باکی‌بال» و «باکی‌تیوب» است. «باکی» نامِ مستعارِ باکمینستر فولر، معمارِ بزرگ آمریکایی، است که گنبد ژئودزیک از ابداعات اوست. باکی‌بال و باکی‌تیوبی که دانشمندان ساخته‌اند مولکول‌هایی مصنوعی‌اند. اما این مولکول‌ها نشان می‌دهند که می‌توان اتم‌های کربن را مانند قطعات مگنت به هم وصل کرد و سازه‌هایی داربست‌شکل را به وجود آورد که بی‌نهایت بزرگ باشند. (اخیراً در خبری جالب اعلام شد که در فضا، در گرد و غباری در نزدیکیِ ستاره‌ای دور، باکی‌بال کشف کرده‌اند.) ساختار شیمیایی کربن به گون‌ ای است که امکان ساخت بی‌نهایت مولکول را با شکل‌هایی متفاوت ممکن می‌سازد. هزاران نوع از این مولکول‌ها در بدنِ موجودات زنده یافت می‌شوند.

برای نمونه، مولکولی بسیار بزرگ، به نام میوگلوبین، در شماری میلیونی در تمامِ عضلات ما یافت می‌شود. همۀ اتم‌های میوگلوبین کربن نیستند، اما این اتم‌های کربن هستند که به این شیوۀ مسحورکننده در ساختارهایی مگنت‌شکل به هم می‌پیوندند. و این در واقع همان چیزی است که حیات را ممکن می‌سازد. وقتی بدانیم میوگلوبین فقط یک نمونه از میان هزاران مولکول سلول‌های زنده است که به همین اندازه پیچیده‌اند، شاید بتوان تصور کرد که ساختارِ شیمیاییِ کربن امکان تشکیلِ فرم‌های بسیار زیادی را فراهم می‌کند که برای به وجود آمدنِ چیزی به پیچیدگیِ یک موجود زنده لازم هستند، همان‌گونه که در صورت وجود قطعات مگنت کافی تقریباً ساخت همه‌چیز ممکن می‌شود.

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
چی؟ خبری از اسطوره نیست؟

این فصل غیرعادی است، چون با فهرستی از اسطوره‌ها آغاز نمی‌شود. علت این بود که پیداکردنِ اسطوره‌ای که به این موضوع پرداخته باشد بسیار دشوار بود. برعکسِ چیزهایی مانند خورشید، رنگین‌کمان، و یا زلزله، دنیای شگفت‌انگیز ذرات بسیار کوچک هرگز به چشم انسان‌های نخستین نیامدند. اگر اندکی به این موضوع بیاندیشید، خواهید دید که چیزِ عجیبی هم نیست. به هیچ وجه حتی ممکن هم نبود که انسان‌های اولیه از وجود این ذرات مطلع شوند و از این رو، اسطوره‌ای هم برای توضیح‌شان نیافریدند. با ظهور میکروسکوپ در قرنِ شانزدهم بود که انسان فهمید تالاب‌ها و دریاچه‌ها، خاک و گرد و غبار، حتی بدن خود ما، مملو از موجودات زندۀ بسیار کوچکی هستند که نمی‌توان آن‌ها را به چشم دید. با وجود این، این موجودات موجوداتی پیچیده‌اند که زیباییِ خاصِ خود را دارند. شاید هم بتوان گفت که در نوعِ خود ترسناک‌اند. به این بستگی دارد که از چه منظری به قضیه نگاه کنید.

مایت‌های گرد و غبار خویشاوندی خیلی دوری با عنکبوت‌ها دارند، اما آن‌قدر کوچکند که به زحمت می‌توان دیدشان، مگر به صورت نقطه‌هایی ریز. هزاران مایت گرد و غبار در هر خانه وجود دارد که میانِ الیاف هر فرش و رخت‌خوابی می‌خزند (احتمالش زیاد است که در رخت‌خوابِ شما هم جا خوش کرده باشند). خودتان تصور کنید اگر انسان‌های نخستین از وجود آن‌ها اطلاع داشتند چه اسطوره‌ها و افسانه‌هایی که برای توجیه‌شان خلق نمی‌کردند! اما پیش از اختراع میکروسکوپ به مخیلۀ کسی هم خطور نمی‌کرد که چنین موجوداتی وجود داشته باشند و از این رو اسطوره‌ای هم دربارۀ آن ها وجود ندارد. نکتۀ دیگر این که مایت گرد و غبار با همۀ کوچکی از صدها تریلیون اتم ساخته شده است.

مایت‌های گرد و غبار آن‌قدر ریزند که نمی‌توان آن‌ها را دید، و سلول‌های تشکیل‌دهندۀ آن‌ها از این هم کوچک‌ترند. باکتری‌هایی که به وفور داخل بدنِ آن‌ها (و ما) زندگی می‌کنند از این هم کوچک‌ترند.

و اتم‌ها به‌مراتب از باکتری‌ها کوچک‌ترند. جهان از چیزهایی ساخته شده است که به طرزی باورنکردنی ریز هستند، آن‌قدر ریز که با چشمِ غیرمسلح قابلِ دیدن نیستند. با وجود این، هیچ‌یک از اسطوره‌ها یا کتاب‌هایی که به «کتبِ مقدس» معروفند (کتاب‌هایی که حتی در عصرِ حاضر هم بعضی افراد باور دارند که از سوی خدا بر آن‌ها نازل شده است، خدایی که به همه چیز داناست) نامی از آن‌ها نبرده‌اند! در واقع، وقتی که این اسطوره‌ها را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که از هر گونه دانسته‌ای که علم صبورانه کشف کرده است عاری‌اند. این اسطوره‌ها دربارۀ اندازه و قدمت گیتی به ما چیزی نمی‌گویند. به ما نمی‌گویند که چگونه می‌توان سرطان را درمان کرد. توضیحی دربارۀ گرانش یا موتورِ درون‌سوز ارائه نمی‌دهند. دربارۀ میکروب‌ها، همجوشی هسته‌ای، برق، یا داروهای بیهوشی چیزی به ما نمی‌گویند. عجیب هم نیست که داستان‌های کتبِ مقدس ورای اطلاعات انسان‌های نخستین، که خود آغازگر این داستان‌ها بوده‌اند، چیزی برای گفتن در چنته ندارند. اگر این «کتبِ مقدس» را واقعاً خدایانی دانا بر همه چیز نوشته، دیکته یا وحی کرده‌اند، به نظر شما عجیب نیست که آن خدایان هیچ چیزی دربارۀ این موضوعات مهم و کاربردی نگفته‌اند؟

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
در مدار

چرا سیاره‌ها در مدارِ حرکت به دور خورشید برقرار می‌مانند؟ اصلاً چه چیز باعث می‌شود که چیزی، در یک مدار، گرد چیزِ دیگری بچرخد؟ پاسخ این پرسش را نخستین بار سر آیزاک نیوتنُ کشف کرد که در قرنِ هفدهم می‌زیست و یکی از بزرگترین دانشمندانِ تاریخ است. نیوتن ثابت کرد که این نیروی گرانش است که همۀ مدارها را کنترل می‌کند، همان نیرویی که سیب را از سرِ درخت به سمت زمین می‌کشاند و باعث افتادن آن می‌شود ولی این بار در مقیاسی بزرگتر. (این داستان که نیوتن زمانی به نیروی گرانش پی برد که سیب به سرش خورد، با افسوس بسیار، احتمالاً حقیقت ندارد.)

نیوتن یک توپ جنگی را بر سر یک کوه تصور کرد که لوله‌اش به صورت افقی به سمت دریا نشانه رفته است (کوه مشرف بر ساحل است). هر گلوله‌ای که این توپ شلیک می‌کند نخست به صورت افقی حرکت می‌کند، اما هم زمان به سمت دریا مایل می‌شود. ترکیب حرکت روی دریا و مایل‌شدن به سمت آن یک منحنی نزولی و زیبا ایجاد می‌کند که نقطۀ غایی آن برخورد با آب است. درک این مطلب مهم است که گلوله در کلِ مسیر در حالِ افتادن است، حتی در لحظه‌های نخست حرکت که منحنی آن صاف‌تر است. این‌گونه نیست که در آغاز، مدتی حرکتی صاف و افقی داشته باشد و ناگهان، مانند شخصیت‌های کارتونی که یک دفعه متوجه می‌شوند که باید بیافتند، نظرش عوض شود و شروع به افتادن کند!

گلولۀ توپ همان لحظه که از دهانۀ توپ خارج می‌شود شروع به افتادن می‌کند؛ اما این حرکت را حرکتی رو به پایین نمی‌بینیم چون گلوله (تقریبا)ً افقی حرکت می‌کند و حرکتش بسیار سریع است.

حال توپی بزرگتر و قوی‌تر را در نظر بگیرید، به گونه‌ای که گلولۀ آن پیش از برخورد با آب، نخست، فرسنگ‌ها مسافت را طی کند. منحنی همچنان نزولی است، اما نزولِ آن بسیار تدریجی است، تا جایی که منحنی «صاف» به‌نظر می‌رسد. طی عمدۀ مسیر، جهت حرکت تقریباً افقی است، ولی با وجود این، توپ از همان لحظۀ نخست در حال افتادن است. حال توپی به مراتب بزرگتر را تصور کنید که قدرتی چندین برابر دارد؛ توپی چنان قدرتمند که گلولۀ آن پیش از برخورد با آب مسافتی بسیار طولانی را طی می‌کند. در این حال، انحنای زمین به‌تدریج آثارِ خودش را نشان می‌دهد. توپ، پس از شلیک، همچنان از همان آغاز در حالِ افتادن است، اما از آن‌جا که سطحِ زمین صاف نیست، متوجه می‌شویم که واژۀ «افقی» تعبیرِ چندان درستی نیست. گلولۀ توپ، مانند قبل، منحنیِ زیبایی ایجاد می‌کند، اما هم‌زمان که به سمت دریا مایل می‌شود، دریا نیز از آن دور می‌شود؛ چرا که کرۀ زمین گرد است. این بار زمان بیشتری طول می‌کشد که گلولۀ توپ به دریا برخورد کند. این بار هم گلوله طیِ کل مسیر در حال افتادن است، اما درست‌تر این است که بگوییم توپ دارد گرد زمین می‌افتد... بیشتر بخوانید

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
نگاهی زاویه‌دار به تابستان

حال که با مدارها آشنا شدیم، می‌توانیم به این پرسش برگردیم که چرا زمستان و تابستان رخ می‌دهد؟ همان‌گونه که به خاطر دارید، بعضی، به اشتباه، بر این باورند که در تابستان به خورشید نزدیک‌تر و در زمستان از آن دورتریم. اگر مدار زمین مانند مدار پلوتو بود چنین توضیحی قابل قبول بود. در واقع، زمستان و تابستانِ پلوتو (که هر دو این فصل‌ها در پلوتو به‌مراتب سردتر از چیزی هستند که ما در اینجا دیده‌ایم) به همین علت رخ می‌دهند.

ولی مدارِ زمین تقریباً دایره‌ای است؛ از این رو، نزدیکی این سیاره به خورشید نمی‌تواند عامل تغییرِ فصول باشد. حال که بحثش پیش آمد خوب است به این موضوع هم اشاره کنیم که در ماه ژانویه <حدوداً مصادف با دی‌ماه> زمین کمترین فاصله را با خورشید دارد (حضیضِ خورشیدی) و در ماه ژوییه <حدوداً مصادف با تیرماه> بیشترین فاصله را (اوجِ خورشیدی)، ولی مدار بیضی‌شکلِ زمین آن‌قدر به دایره نزدیک است که تغییر محسوسی را ایجاد نمی‌کند.

پس چه چیز مایۀ تغییر فصول از زمستان به تابستان است؟ چیزی یکسره متفاوت. زمین حولِ یک محور می‌چرخد و این محور کج است. کجی محورِ زمین عامل اصلی وجود فصول مختلف است. ببینیم چگونه:

می‌توانیم این محور را همچون میله‌ای فلزی در نظر بگیریم که از کرۀ زمین رد شده و از قطبِ شمال و جنوب بیرون آمده است. حال مدارِ زمین به دورِ خورشید را چرخی به‌مراتب بزرگتر در نظر بگیرید که محور منحصر به خود را دارد، محوری که از خورشید رد می‌شود و از «قطبِ شمال» و «قطب جنوبِ» خورشید بیرون می‌زند. ممکن بود این دو و محور کاملاً موازی با یکدیگر باشند، به طوری که زمین کج نباشد؛ که در این صورت خورشید ظهرها درست بالای خط استوا قرار می‌گرفت و ساعات روز و شب همه‌جا به یک اندازه بود. فصلی هم وجود نداشت. استوا همواره گرم بود و هر چه از آن دور و به قطب‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا سردتر و سردتر می‌شد. برای خنک‌شدن باید از استوا دور می‌شدیم، نه این‌که منتظر زمستان بمانیم؛ چرا که زمستانی وجود نداشت. و نیز تابستانی هم؛ و هیچ نوع فصل دیگری هم وجود نداشت.

اما در واقع، این دو محور موازی نیستند. میله (محورِ) گردشِ زمین به دورِ خود، نسبت به میله (محورِ) مدارِ ما به دور خورشید، کج است. زاویۀ آن هم خیلی زیاد نیست؛ حدود ۲۳ و نیم درجه. اگر زاویۀ آن ۹۰ درجه بود (که زوایۀ محورِ اورانوس با خورشید تقریباً به این اندازه است) در بخشی از سال، قطب شمال مستقیماً به سمت خورشید می‌بود (که می‌توانستیم به آن نیمۀ تابستان نیمکرۀ شمالی بگوییم) و، در نیمۀ زمستان نیمکرۀ شمالی، کاملاً پشت به خورشید می‌بود. اگر زمین مانند اورانوس بود، در نیمۀ تابستان، خورشید همیشه بالای قطبِ شمال می‌بود (شبی وجود نداشت)، ولی قطب جنوب سرد و تاریک و یخ‌بندان می‌بود و در آن نشانی از روز وجود نمی‌داشت. و شش ماه بعد قضیه برعکس می‌شد... بیشتر بخوانید

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
اجزای سازندۀ نور

نخست باید طیف را بشناسیم. آیزاک نیوتن، در زمانِ شاه چارلزِ دوم (یعنی حدود ۳۵۰ سالِ پیش)، طیف را کشف کرد. اغراق نکرده‌ایم اگر نیوتن را بزرگ‌ترین دانشمند تاریخ بنامیم. نیوتن کشف کرد که نورِ سفید ترکیبی از رنگ‌های متفاوت است. سفید، برای یک دانشمند، چنین معنایی دارد.

نیوتن چگونه به این نتیجه رسید؟ او آزمایشی کرد. نخست، اتاقش را به حدی تاریک کرد که ذره‌ای نور وارد آن نشود. سپس، روی پرده باریکه‌ای باز کرد؛ به طوری که نور، به قطرِ یک مداد، مجالِ گذر داشته باشد. بعد، آن نور را از یک منشور، که شیشه‌ای مثلثی است، گذراند.

کارِ منشور این است که، اگر شعاعی نورِ سفید بر آن بتابد، آن را می‌گستراند. ولی نور گسترش‌یافته، که از آن سوی منشور خارج می‌شود، دیگر سفید نیست؛ مانند یک رنگین‌کمان چندرنگ است. نیوتن رنگین‌کمانِ ساختۀ خود «طیف» را نامید. حال به شرحِ سازوکارِ آن می‌پردازیم.

وقتی که پرتوِ نوری از هوا عبور می‌کند و به شیشه می‌خورد خم می‌شود. به این خَمش «شکست نور» می‌گویند. فقط شیشه نیست که شکست نور را پدید می‌آورد؛ آب هم می‌تواند همین کار را بکند و این مطلب در بحث رنگین کمان اهمیت پیدا می کند. به دلیلِ شکست نور است که وقتی پارو را وارد رودخانه می‌کنید به نظر می‌آید که خم شده است. اما نکته این‌جاست. زاویۀ خمشِ نور، بسته به رنگ نور، اندکی متفاوت خواهد بود. نورِ سرخ با زاویۀ بسته‌تری نسبت به نور آبی خم می‌شود. پس اگر، آن‌گونه که نیوتن حدس زده بود، نورِ سفید واقعاً ترکیبی از نورهایی با رنگ متفاوت باشد، هنگام خمش نور سفید، موقع گذر از منشور، چه اتفاقی می‌افتد؟ نورِ آبی از نورِ سرخ بیشتر خم خواهد شد و، به این دلیل، در آن سوی منشور از یکدیگر جدا می‌شوند. نورهای زرد و سبز هم میانِ این رنگ‌ها قرار می‌گیرند. نتیجه‌اش می‌شود طیف نیوتن: همان رنگ‌های رنگین‌کمان با ترتیبی یکسان؛ سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، و بنفش.

نیوتن نخستین کسی نبود که با منشور رنگین‌کمان درست کرد. افراد دیگری هم این کار را کرده بودند، اما بسیاری از آن‌ها تصور می‌کردند که منشور، به نحوی، نورِ سفید را «رنگی» می‌کند؛ چیزی شبیه رنگ‌زدن. نیوتن نظرِ دیگری داشت. به باور او، نورِ سفید ترکیبی از همۀ رنگ‌ها بود و منشور آن‌ها را از یکدیگر جدا می‌ساخت. او درست می‌گفت و با دو آزمایشِ تر و تمیز حرفش را ثابت کرد. نخست، مانند دفعۀ قبل، منشوری را آورد و شکاف باریکی را در مسیرِ رنگ‌هایی که از آن خارج می‌شدند قرار دارد؛ به گونه‌ای که فقط یکی از رنگ‌ها، مثلاً رنگ سرخ، از شکاف عبور کند. سپس منشورِ دیگری را در مسیرِ این پرتوِ باریک نورِ سرخ قرار داد. منشورِ دوم نیز، مطابقِ معمول، نور را خم کرد، اما از سمت دیگرِ آن فقط نورِ سرخ خارج شد. هیچ رنگ اضافه‌ای وجود نداشت؛ در صورتی که اگر منشور رنگ اضافه می‌کرد، می‌بایست این اتفاق می‌افتاد. نتیجۀ آزمایش درست همان چیزی بود که نیوتن انتظارش را داشت. این نتیجه نظریۀ او را، مبنی بر این که نورِ سفید ترکیبی از نورهایی از همۀ رنگ‌هاست، ثابت می‌کرد. نیوتن آزمایشِ دیگری را نیز طراحی کرد که از این هم هوشمندانه‌تر بود و در آن سه منشور به کار می‌رفت. این آزمایش Experimentum Crucis <اکسپِریمنتوم کروسیس> نیوتن نام گرفت که عبارتی لاتین به معنیِ «آزمایش حیاتی» است. به زبان خودمانی می‌شود «آزمایشی که بی‌برو برگرد هر گونه حرف و حدیث را تمام می‌کند.»

آزمایش بدین صورت بود که نورِ سفید، پس از گذشت از شکاف پرده، از منشورِ نخست رد می‌شد که نور سفید را به صورت تمامِ رنگ‌های رنگین‌کمان می‌گستراند. سپس، رنگ‌های گستردۀ رنگین‌کمان از لنزی عبور داده می‌شدند. این لنز، تمام رنگ‌ها را یک‌جا جمع می‌کرد، و سپس، این نور، از منشورِ دوم، عبور داده می‌شد. اثرِ این منشور به این صورت بود که رنگ‌های رنگین ‌کمان را دوباره، به صورت نور سفید، به هم پیوند می‌داد. این نتیجه، به خوبی ادعای نیوتن را ثابت می‌کرد، اما برای اطمینان، این پرتوِ نورِ سفید از یک منشورِ سوم نیز عبور داده شد؛ که دوباره، نور را، به صورت رنگ‌های رنگین‌کمان، از هم تفکیک کرد. دیگر آزمایشی از این تر و تمیزتر ممکن نبود، آزمایشی که ثابت می‌کرد نورِ سفید، در واقع، ترکیبی از همۀ رنگ‌هاست.

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
قطره‌های بارانْ چگونه رنگین کمان درست می‌کنند؟

منشورها به خوبی نور سفید را تفکیک می‌کنند، اما وقتی که رنگین‌کمانی در آسمان تشکیل می‌شود خبری از یک منشور بزرگ در آسمان نیست. نه، منشوری وجود ندارد، اما میلیون‌ها قطرۀ باران در آسمان هست. پس آیا هر قطرۀ باران مانند یک منشورِ کوچک عمل می‌کند؟ چیزی توی این مایه‌ها، اما دقیقاً این‌طور نیست.

برای این که رنگین‌کمان را ببینیم، هنگام نگریستن به بارشِ باران، خورشید باید پشت سرمان باشد. هر قطرۀ باران بیشتر مانند توپی کوچک است تا یک منشور. نور هم، هنگام برخورد با یک توپ، رفتارش متفاوت خواهد بود با زمانی که به یک منشور برخورد می‌کند. تفاوتش در این است که آن سمتی از قطرۀ باران که دورتر قرار دارد مانند یک آینه عمل می‌کند. و به این دلیل است که، برای دیدن رنگین‌کمان، خورشید باید پشت سرتان قرار داشته باشد. نور خورشید در هر قطرۀ باران پشتک و وارو می‌زند و به سمت پشت و پایین بازتاب داده می‌شود و به چشم ما برخورد می‌کند.

حال به شرحِ سازوکارِ آن می‌پردازیم. وقتی که خورشید پشت و بالای سرتان قرار دارد و شما هم دارید به بارشِ باران در دور‌دست‌ها می‌نگرید، نور خورشید به یک قطرۀ باران برخورد می‌کند (البته به خیلی قطره‌ه‌های دیگر هم برخورد می‌کند، اما اندکی صبر، به آن‌جا خواهیم رسید). این قطرۀ خاص را که به آن نزدیک‌تر است، «آ» می‌نامیم. پرتو نور سفید به سطح بالایی «آ» برخورد می‌کند. سپس، نور خم می‌شود، همان‌گونه که در نزدیکی سطحِ منشورِ نیوتن خم می‌شد. و البته نورِ سرخ کمتر از نورِ آبی خم می‌شود؛ پس طیف شروع به تشکیل‌شدن کرده است. حال تمامِ پرتوهای رنگی از قطرۀ باران می‌گذرند تا زمانی که به سمت دیگرِ آن، که دورتر است، برخورد کنند. به جای این که از هوا رد شوند، بازتاب داده می‌شوند و به آن سمتی از قطره برخورد می‌کنند که نزدیک‌تر است؛ این بار، پرتوها به قسمت پایینِ سمت نزدیک برخورد می ‌کنند. و نور، هنگامِ عبور از سمت نزدیک قطرۀ باران هم، دوباره خم می‌شود. باز هم نور سرخ کمتر از نور آبی خم می‌شود.

پس، همین‌طور که نور از قطرۀ باران عبور می‌کند، پیش از آن به طیفی تمام و کمال و کوچک تبدیل شده است. پرتوهای رنگیِ جداشده، پس از بازتابِ دوباره در داخلِ قطره، به حوالی محلِ ایستادن ما پرتاب می‌شوند. اگر چشمِ ما در مسیرِ یکی از پرتوها، مثلاً پرتوِ سبز، قرار داشته باشد، نورِ سبز و خالصی را خواهید دید. کسی که از شما قد کوتاه‌تر است، احتمالاً پرتوِ سرخی را می بیند که از «آ» به سمت او می‌آید. و کسی که از شما بلندتر باشد، احتمالاً پرتوِ آبی را می‌بیند که از «آ» به سمت او می‌آید... بیشتر بخوانید

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Forwarded from Mohammad Darzi
"یکی از فضائل بزرگ علم این است که دانشمندان می‌دانند چه چیزی را نمی‌دانند. با شعف اقرار می‌کنند که نمی‌دانند. این شعف به این دلیل است که ندانستنِ پاسخْ خود چالشی هیجان‌انگیز برای یافتنِ آن است."


"به کمک دانش، دست‌کم، می‌توانیم سؤالاتی معقول و معنادار دربارۀ گیتی طرح کنیم و بدانیم چه هنگام به پاسخ‌هایی معتبر رسیده‌ایم. کسی مجبورمان نکرده است که داستان‌هایی را سر هم کنیم که هیچ با عقل جور در نمی‌آیند. ما از لذت و هیجانِ تحقیقِ علمی و اکتشاف واقعی بهره‌مندیم تا قوۀ تخیل ما را تحت کنترل قرار دهد. و سرانجام، چنین چیزی هیجان‌انگیزتر از داستان‌های خیالی است."

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
زمین چگونه جابجا می‌شود؟

می‌دانیم که قاره‌ها فقط از یکدیگر دور نمی‌شوند؛ بلکه گاه با هم تصادف هم می‌کنند و، در پیِ این تصادفات، رشته‌کوه‌های عظیم سر به آسمان می‌کشند. هیمالیا همین‌طور تشکیل شد: از برخورد هند با آسیا. البته، درست نیست که بگوییم که هند با آسیا برخورد کرد. به زودی خواهیم گفت که چیزی که با آسیا برخورد کرد، چیزی به مراتب بزرگ‌تر بود، چیزی به نامِ «صفحه» که عمدۀ آن زیر آب است و هند روی نوکش قرار دارد. همۀ قاره‌ها بر روی «صفحه‌ها» قرار دارند. به زودی به این مبحث خواهیم پرداخت، اما نخست بگذارید بیشتر به این «تصادف»ها و دورشدن قارهها از هم بپردازیم.

وقتی که از «تصادف» سخن می‌گوییم، ممکن است سانحۀ رانندگی به ذهن متبادر شود؛ مثلِ برخورد یک کامیون با یک خودروی سواری. قضیه چنین نبوده و نیست. حرکت قارههها به طرزِ غیرِقابل وصفی آرام و تدریجی است. فردی گفته بود که حرکت آن‌ها شبیه به رشد ناخن‌هاست. اگر بنشینید و به ناخن‌های دست‌تان خیره شوید، متوجه رشد آن‌ها نخواهید شد. اما اگر بگذارید چند هفته بگذرد، خواهید دید که ناخن‌های‌تان بلند شده‌اند و باید آن‌ها را کوتاه کنید. به طریق مشابه، نمی‌توان دورشدنِ آمریکای جنوبی را از آفریقا حس کرد، اما اگر ۵۰ میلیون سال صبر کنید، خواهید دید که این دو قاره بسیار از هم دور شده‌اند.

«سرعت رشد ناخن» برابر با سرعت متوسط حرکت قاره‌هاست، اما سرعت رشد ناخن نسبتاً ثابت است؛ در حالی که قاره‌ها با تکان‌های ناگهانی جابجا می‌شوند: یک تکانِ ناگهانی و، سپس، حدود صد سال سکون، که طیِ این مدت، فشار برای تکان بعدی روی هم انباشته می‌شود، و سپس تکانِ دیگری رخ می‌دهد، و این سیر، به همین شکل، ادامه می‌یابد.

احتمالاً دارید کم‌کم حدس می‌زنید که زلزله واقعاً چیست؟ درست است: زلزله همان چیزی است که هنگامِ رخ‌دادنِ این تکان‌ها حس می‌کنیم.

چیزی که می‌گویم حقیقتی شناخته شده است، اما چطور به آن پی برده‌ایم؟ و اولین بار چگونه آن را کشف کردیم؟ داستانش جالب است و اکنون آن را تعریف خواهم کرد... بیشتر بخوانید

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
حرکت با گرما

صفحه‌ها از سنگ سخت ساخته شده‌اند و عمدۀ آن‌ها زیرِ دریا قرار دارند. ضخامت هر یک از صفحات چندین کیلومتر است. به این لایۀ ضخیم از صفحه، که مانند زره است، سنگ‌کره <=لیتوسفر> می‌گویند که یعنی «کرۀ سنگی». زیر این کرۀ سنگی لایه‌ای قرار دارد که شاید باورش برای‌تان سخت باشد، اما از سنگ‌کره هم ضخیم‌تر است. به این لایه کرۀ شیرۀ قندی نمی‌گویند، با اینکه این اسم به آن می‌خورد (در واقع، نامش «گوشتۀ بالایی» است). می‌توان گفت که صفحه‌های سنگیِ سخت‌کرۀ سنگی روی کرۀ شیرۀ قندی «شناور» هستند. گرمایی که در اعماق و درونِ کرۀ شیرۀ قندی قرار دارد موجبِ بروزِ جریان‌های همرفتی می‌شود که بی‌نهایت کند هستند. در واقع، این جریان‌های همرفتی هستند که صفحات سنگی را، که روی آن‌ها قرار دارند، حرکت می‌دهند.

جریان‌های همرفتی در مسیرهای بسیار پیچیده‌ای حرکت می‌کنند. برای درک پیچیدگی آن کافی است به جریان‌های مختلف اقیانوس و حتی باد فکر کنید، که در واقع نوعی جریان‌های همرفتی سریع هستند. پس تعجبی ندارد که صفحات مختلف روی سطحِ زمین در جهات مختلف حرکت کنند و حرکت‌شان مانند چرخ فلک نباشد. تعجبی ندارد که این صفحات به یکدیگر بر می‌خورند، به شدت از یکدیگر جدا می‌شوند، زیر یکدیگر سر می‌خورند یا با گذر از کنارِ هم یکدیگر را رنده می‌کنند. و همچنین، تعجبی ندارد که ما این نیروهای غول‌آسا (نیروهای آسیاب‌کننده، توفنده، غرنده، و خراش‌دهنده) را به صورت زلزله می‌بینیم. درست است که زلزله‌ها ویران‌گرند، لیکن جای تعجب اینجاست که از این حد ویران‌گرتر نیستند.

گاهی اوقات صفحه‌ای متحرک زیرِ صفحه‌ای هم‌جوار سر می‌خورد، که به این رخداد «فرُورانش» می‌گویند. مثلاً بخشی از صفحۀ آفریقا در حالِ فُرورانش زیرِ صفحۀ اوراسیاست. یکی از دلایلِ زلزله‌های ایتالیا همین است و یکی از دلایلِ فورانِ کوه وزوو در زمانِ رومِ باستان، که شهرهای پمپِیی و هرکولانیوم را نابود کرد، همین است (چرا که آتش‌فشان‌ها معمولاً در امتداد لبه‌های صفحه‌ها پدید می‌آیند). کوه‌های هیمالیا، از جمله کوه اوِرِست، تحت فشارهای ناشی از فرُورانش پیوستۀ صفحۀ هند زیرِ صفحۀ اوراسیا، به ارتفاعات بلند فعلی رسیده‌اند.

بحث را با گسلِ سان آندریاس آغاز کردیم، پس بگذارید بحث را با همین گسل ببندیم. گسلِ سان آندریاس یکی از خطوط «لغزیدگی» نسبتاً صاف و بلند است است که صفحۀ اقیانوسِ آرام و صفحۀ آمریکای شمالی را از یکدیگر جدا می‌کند. هر دوِ این صفحه‌ها به سمت شمالِ غربی در حرکت‌اند، اما حرکت صفحۀ اقیانوس آرام سریع‌تر است. شهرِ لس آنجلس روی صفحۀ آمریکای شمالی قرار ندارد، بلکه روی صفحۀ اقیانوس آرام واقع شده است و مدام در حال کشیده‌شدن از کنار سان فرانسیسکو است که عمدۀ آن روی صفحۀ آمریکای شمالی قرار دارد. در کلِ این منطقه انتظارِ زلزله می‌رود و، بنا به پیش‌بینیِ کارشناسان، طی حدود ده سالِ آینده زلزلۀ شدیدی در این منطقه رخ خواهد داد. خوش‌بختانه، برعکس هائیتی، کالیفرنیا به امکانات فراوانی برای مقابله با قربانیانِ ناگهانی و فزایندۀ زلزله مجهز است.

شاید روزی بخش‌هایی از لس آنجلس از سان فرانسیسکو سر در آورند. اما تا وقوعِ این رویداد زمان زیادی مانده است و هیچ‌یک از ما آن را نخواهد دید.

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
شیوه‌ای درست برای اندیشیدن به معجزات

در قرن هجدهم، اندیشمند شهیر اسکاتلندی، دیوید هیوم، نکتۀ هوشمندانه‌ای را دربارۀ معجزات بیان کرد. نخست، معجزه را نوعی «انحراف» (یا تخطی) از قانونِ طبیعت تعریف کرد. راه‌رفتن بر روی آب، تبدیلِ آب به شراب، از کار انداختن یا به کار انداختن ساعت فقط با قدرت ذهن، یا تبدیل قورباغه به شاهزاده نمونه‌های خوبی برای تخطی از قانون طبیعت هستند. معجزاتی از این دست برای علم بسیار آزاردهنده هستند؛ یعنی اگر اتفاق افتاده بودند، آزاردهنده می‌بودند! پس به داستان‌های معجزات چه واکنشی باید نشان دهیم؟ این همان پرسشی است که هیوم به آن پرداخته بود و پاسخش هم همان نکتۀ هوشمندانه‌ای بود که ذکر کردم.

اگر مایل به دانستن عینِ عبارات هیوم هستید، آن‌ها را در این‌جا آورده‌ایم، اما به یاد داشته باشید که هیوم این جملات را حدود دو قرنِ پیش نوشته است و سبک زبان انگلیسی، از آن زمان تا کنون، تغییر کرده است.

«برای اثبات معجزه هیچ مدرکی کافی نیست؛ مگر مدرکی که نادرستی آن معجزه‌آساتر از حقیقتی باشد که آن مدرک عزم به اثباتش دارد».

حال بیایید حرف هیوم را به زبان دیگری بیان کنیم. اگر جان ماجرای معجزه‌ای را برای شما تعریف کرد ، فقط در صورتی باید باورش کنید که دروغ (یا خطا و توهم) بودنِ آن ماجرا خود معجزۀ بزرگ‌تری باشد. مثلا،ً ممکن است بگویید که «من به اندازۀ چشمانم به جان اطمینان دارم؛ او هیچ‌گاه دروغ نمی‌گوید. اگر دروغ بگوید، حتماً معجزه‌ای در کار است» خوب، تا این‌جای کار مشکلی نیست. حال اگر هیوم بود، چنین چیزی می‌گفت «هر چقدر هم که دروغ‌گفتنِ جان نامحتمل باشد، آیا از معجزه‌ای که ادعا می‌کند شاهدش بوده هم نامحتمل‌تر است؟» فرض کنید که جان ادعا می‌کند که گاوی را دیده است که از روی ماه پریده است. هر چقدر هم که جان، در حالت عادی، قابلِ اعتماد و راست‌گو باشد، تصورِ این که او دروغ گفته باشد (یا صادقانه توهمش را بازگو کرده باشد)، از اینکه یک گاو از روی ماه پریده باشد، معجزۀ کمتری به حساب می‌آید. پس باید این توجیه را پذیرفت که جان دروغ گفته است (یا اشتباه کرده است).

این مثالْ مثالی خیالی و افراطی بود، ولی بیایید اتفاقی واقعی را مورد بررسی قرار دهیم تا ببینیم که ایدۀ هیوم، در عمل، چگونه خواهد بود. در سال ۱۹۱۷، دو خویشاوند، به نامِ فرانسس گیریفث و السی رایت عکس‌هایی گرفتند و مدعی شدند که عکس‌ها از پریان گرفته شده است. از دید آدم‌های امروزی، این عکس‌ها، بی‌تردید، قلابی تلقی می‌شوند، اما در آن زمان که عکاسی پدیدۀ تازه‌ای بود، حتی نویسندۀ بزرگ، سر آرتور کونان دویل، پدیدآورندۀ شرلوک هلمز، شخصیتی که کلاه سرش نمی‌رفت، این عکس‌ها را باور کرد و بسیاری دیگر از مردم هم آن‌ها را باور کردند. سال‌ها بعد، وقتی که دیگر فرانسس و السی بانوان سالمندی شده بودند، حقیقت را اقرار کردند و گفتند که «پریانِ» ادعایی چیزی جز اشیاء ساخته شده با مقوا نبوده‌اند. اما بیایید مثل هیوم فکر کنیم و ببینیم چرا کونان دویل و دیگران نمی‌بایست فریب این حقه را می‌خوردند. در صورت درستیِ این حرف، از دید شما، کدام یک از گزینه‌های زیر معجزه‌آساتر است؟

واقعاً در آن عکس‌ها پریانی ظاهر شده‌اند، پریانی بال‌دار به هیئت آدمیان که در میان گل و بوته پرسه می‌زده‌اند.

السی و فرانسس این ماجرا را از خودشان در آورده بودند و عکس‌ها را جعل کرده بودند.

آیا اصلاً شکی باقی می‌مانَد؟ بچه‌ها همیشه در حالِ تصور چیزهای خارق‌العاده هستند که کار سختی هم نیست. حتی اگر سخت هم بود، حتی اگر عقیده داشتید که السی و فرانسس را خیلی خوب می‌شناسید و به راستگوییِ آن‌ها ایمان دارید و هرگز ممکن نیست به فکرِ حقه‌زدن بیفتند، حتی اگر داروی راستگویی به این دو دختربچه داده بودند و با سربلندی از آزمونِ دروغ‌سنج بیرون آمده بودند، حتی اگر دروغ گفته بودند و با دروغگویی‌شان معجزه‌بودنِ این ماجرا بیشتر قوت می‌گرفت، در چنین موقعیتی، هیوم چه می‌گفت؟ او می‌گفت اینکه آن‌ها دروغ گفته باشند «معجزه»ی کوچک‌تری به حساب می‌آید تا پریان مورد ادعای این دو کودک.

📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز

🔚

@Chekide_ha
👍1
بحران چیست؟

«بحران» را چگونه تعریف می‌کنیم؟ شروع مطلوب در این زمینه، پرداختن به استخراج واژۀ انگلیسی بحران (crisis) از اسم یونانی آن (krisis) و فعل یونانی‌اش (krino) است که چند معنی مرتبط با یکدیگر دارد: «تفکیک‌کردن»، «تصمیم‌گرفتن»، «مشخص‌کردنتمایز»، و «نقطۀ عطف». پس می‌توان بحران را به‌مثابۀ «لحظۀ سرنوشت‌ساز» (moment of true) انگاشت؛ به‌مثابۀ یک نقطۀ عطف که تفاوت بین اوضاع قبل و پس از آن «لحظه»، با تفاوت بین قبل و بعد «اکثر» لحظات دیگر، «به‌شدت» فرق دارد. واژه‌های «لحظه»، «به‌شدت» و «اکثر» را در گیومه قرار دادم زیرا تصمیم‌گیری دربارۀ میزان گذرابودن آن لحظه، چگونگی متفاوت‌شدن آن در اوضاع تغییریافته، و میزان نادربودن آن نسبت به سایر لحظاتی که لازم است تا یک نقطۀ عطف را یک «بحران» و نه صرفاً یک رخداد کوچک و زودگذر دیگر یا یک دگرگونی طبیعی تدریجی از تغییرات بنامیم، موضوعی از مقولۀ «عملی» است.

نقطۀ عطف نمایانگر وجود یک چالش است. نقطۀ عطف ما را در تنگنا می‌گذارد تا روش‌های جدیدی طراحی کنیم، زیرا ثابت شده است که روش‌های پیشین برای رفع مشکلات از عهدۀ چالش موردنظر برنمی‌آیند. اگر یک فرد، یا کشور، روش‌های جدید و بهتری برای سازش با اوضاع جدید طراحی کند، آن‌گاه می‌گوییم که بحران با موفقیت رفع شده است. ولی تفاوت بین توفیق و شکست در رفع یک بحران، اغلب کاملاً نیست، یعنی شاید توفیق صرفاً ناقص بوده، تا ابد دوام نیاورد و همان مشکل دوباره عود کند (مثلاً انگلستان و «رفع» ابهام در جایگاه جهانی‌اش با ورود به اتحادیۀ اروپایی در ۱۹۷۳ را در نظر بگیرید که دوباره با رأی‌دادن به خروج از اتحادیۀ اروپایی در سال ۲۰۱۷ عود کرد).

بد نیست که مشکل را از لحاظ عملی شرح دهیم: یک نقطۀ عطف باید چقدر گذرا، چقدر عمده و چقدر غیرمعمول باشد که کاربرد اصطلاح «بحران» برای آن قانع‌کننده شود؟ چند بار باید در طول عمر یک فرد یا در هزاره‌ای از تاریخ یک منطقه، آنچه را که رخ می‌دهد، یک بحران بنامیم تا واژه‌ای سودمند برای شرح واقعیت‌ها باشد؟ چنان پرسش‌هایی، پاسخ‌های مختلف دارند؛ و پاسخ‌های مختلف در عمل برای اهداف مختلف مفید از آب درمی‌آیند... بیشتر بخوانید

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
شباهت‌های بین افراد و ملت‌ها در زمان بحران‌ها

بحران‌ها و فشارهای معطوف به تغییر که بر افراد و گروه‌هایی از افراد در تمام مراتب -از یک فرد عادی تنها تا گروه‌ها، صاحبان کسب‌وکار، کشورها و کل جهان- وارد می‌شوند. بحران‌ها ممکن است ناشی از فشارهای بیرونی، از قبیل تنهاشدن فرد به‌علت ترک همسر، یا بیوه‌شدن او، یا تهدیدشدن یا مورد حمله قرارگرفتن یک کشور توسط کشور دیگر باشند. از طرفی بحران‌ها ممکن است به‌علت فشارهای درونی، از قبیل بیمارشدن شخص یا دچارشدن یک کشور به جنگ داخلی طولانی رخ دهند. کنارآمدن موفقیت‌آمیز با فشارهای بیرونی یا درونی، مستلزم تغییر «گزینشی» (selective change) است. این واقعیت در مورد کشورها نیز همچون افراد صادق است.

واژۀ کلیدی در این بحث، واژۀ «گزینشی» است. برای افراد یا کشورها ممکن یا مطلوب نیست که تمام‌وکمال تغییر کرده و از تمام هویت پیشین خود دست بشویند. چالش پیشِ‌روی کشورها و افراد در زمان بحران، شناسایی بخش‌هایی است که دیگر کارگر نبوده و حتماً محتاج تغییر است. افراد و کشورهای بحران‌زده، ناچارند ارزیابی صادقانه‌ای از توانایی‌ها و ارزش‌های خود، به عمل بیاورند. ایشان ناچارند تصمیم بگیرند که کدام یک از داشته‌هایشان همچنان سودمند بوده، حتی در اوضاع تغییریافتۀ امروزی به‌کار می‌آید و به‌این‌ترتیب می‌تواند نگه داشته شود؛ یا برعکس، باید شهامت داشته باشند تا بفهمند چه‌چیز را باید تغییر دهند که از عهدۀ وضعیت جدید برآیند. این ارزیابی‌ها مستلزم یافتن راه‌حل‌های سازگار با توانایی‌های افراد یا ملت‌ها و سازگار با سایر ابعاد وجودی‌شان است. آنان درعین‌حال باید مرز اصلی را مشخص کرده و بر مؤلفه‌هایی پافشاری کنند که به‌علت اهمیت اساسی در هویت ایشان مایل نیستند آن مؤلفه‌ها را تغییر دهند... بیشتر بخوانید

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
بحران‌های فردی و ملی

واضح است که کشورها مانند افراد نیستند و از بسیاری جنبه‌های آشکار، با آن‌ها فرق دارند. پس چرا نگریستن به بحران‌های ملی از دریچۀ نگاه به بحران‌های فردی می‌تواند آموزنده باشد؟ چنین رویکردی چه مزایایی دارد؟

یک مزیت که من اغلب در بحث بحران‌های ملی با دوستان و دانشجویان به آن پی می‌برم، بیشتربودن آشنایی ما با بحران‌های فردی و درک‌پذیری آن‌ها توسط غیرتاریخ‌دان‌ها استددبه‌این‌ترتیب، چشم‌انداز بحران‌های فردی باعث می‌شود که خوانندگان غیرمتخصص، آسان‌تر بتوانند بحران‌های ملی را «درک کرده» و از پیچیدگی‌های آن‌ها سر در بیاورند.

مزیت دیگر ازاین‌قرار است: بررسی بحران‌های فردی، به فراهم‌شدن یک نقشۀ راه منتهی شده است که متشکل از یک دوجین عامل بوده و به ما در آشنایی با پیامدهای متنوع بحران‌های فردی کمک می‌کند. آن عوامل، نقطۀ آغازین مفیدی برای طراحی یک نقشۀ عوامل متناظر برای آشنایی با پیامدهای متنوعِ بحران‌های ملی هستند. برخی عوامل به‌شکل سرراست از بحث‌های بحران‌های فردی به بحث‌های بحران‌های ملی منتقل می‌شوند. مثلاً افراد بحران‌زده، اغلب از کمک دوستان برخوردار می‌شوند و کشورهای بحران‌زده نیز ممکن است کمک‌هایی را از کشورهای دوست جذب کنند. افراد بحران‌زده ممکن است راه‌حل‌های خود را برحسب آن چیزی طراحی کنند که در سایر افراد و پرداختن ایشان به رفع مشکلات مشابه، مشاهده می‌کنند؛ کشورهای بحران‌زده نیز احتمالاً به وام‌گرفتن و کاربرد راه‌حل‌هایی می‌پردازند که قبلاً توسط سایر کشورها برای رویارویی با مشکلات مشابه به کار رفته است. افراد بحران‌زده احتمالاً از جان به‌دربردن از بحران‌های گذشته، اعتمادبه‌نفس پیدا می‌کنند (می‌یابند) و کشورها نیز به‌همین ترتیب.

موارد مذکور در زمرۀ شباهت‌های سرراست بود. بااین‌حال برخی عوامل که مایۀ روشنگری برای پیامدهای بحران‌های فردی هستند، علی‌رغم عدم انتقال سرراست به بحث بحران‌های ملی، هنوز به‌مثابۀ استعاره‌های مفیدی هستند که عوامل مرتبط با بحران‌های ملی را به ما نشان می‌دهد. مثلاً روان‌درمانگران دریافته‌اند که تعریف‌کردن یک مشخصۀ فردی با عنوان «صلابت نفس» (ego strenght) مفید است. هرچند کشورها فاقد «صلابت نفس» به‌معنای روان‌شناختی هستند، این مفهوم ما را به مفهومی مرتبط یعنی «هویت ملی» هدایت می‌کند که برای کشورها مهم است. به‌همین ترتیب افراد در اغلب موارد، آزادی انتخاب خود در حل‌وفصل یک بحران را با محدودیت قیود عملی -از قبیل مسئولیت‌های مراقبت از کودکان و فشارهای شغلی- روبرو می‌بینند. البته کشورها با محدودیت‌های مراقبت از کودکان و فشارهای شغلی مواجه نیستند، ولی که کشورها نیز به سایر علل از قبیل قیود جغرافیایی و ثروت ملی، محدودیت‌های مشابهی را در آزادی انتخاب خود تجربه می‌کنند.

مقایسه‌کردن با بحران‌های فردی همچنین می‌تواند باعث بهتر برجسته‌شدن ویژگی‌هایی از بحران‌های ملی شود که شباهتی به بحران‌های فردی ندارند. یکی از این تفاوت‌ها وجود رهبران در کشورهاست درحالی‌که افراد رهبر ندارند، پس موضوع نقش رهبری معمولاً در بحران‌های ملی مطرح می‌شود ولی در بحران‌های شخصی خیر. بحث‌های دیرینه و همچنان جاری در میان مورخان وجود داشته است که آیا رهبران نامتعارف واقعاً مسیر تاریخ کشور خود را تغییر داده‌اند یا خیر (به‌اصطلاح همان نگرش «ابرمرد» (Great-Man) در مورد تاریخ یک کشور)، یا آیا مسیر تاریخ فلان کشور با رهبر دیگری نیز همین مسیر بود یا نه (مثلاً اگر تصادف خودرو که نزدیک بود هیتلر را در ۱۹۳۰ به کام مرگ بکشد، در عمل او را کشته بود، آیا جنگ جهانی دوم رخ نمی‌داد؟) کشورها نهادهای سیاسی و اقتصادی مخصوص به خود دارند، ولی افراد خیر. حل‌وفصل بحران‌های ملی اغلب متضمن تعامل‌ها و تصمیم‌گیری‌های گروهی در هر کشور است، ولی افراد در غالب موارد می‌توانند خودشان تصمیم بگیرند. بحران‌های ملی را می‌توان با انقلاب‌های خشونت‌آمیز (مثل شیلی در ۱۹۷۳) یا دگرگونی صلح‌آمیز (مثل استرالیا پس از جنگ جهانی دوم) برطرف کرد، درحالی‌که افراد به‌تنهایی مرتکب انقلاب‌های خشن نمی‌شوند.

به‌خاطر همین شباهت‌ها، استعاره‌ها و تفاوت‌هاست که مقایسه‌کردن بحران‌های ملی و فردی را برای آشناکردن دانشجویان دانشگاه کالیفرنیا با بحران‌های ملی، مفید دیدم.

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
پرداختن به بحران‌ها

یک روان‌درمانگر چگونه با فرد بحران‌زده رفتار می‌کند؟ واضح است که روش‌های متعارف از نوع روان درمانگری بلندمدت -یعنی روش‌های اغلب متمرکز بر تجارب کودکی که با هدف شناسایی علل ریشه‌ای مشکلات جاری انجام می‌شوند- در مورد بحران‌ها به‌کار نمی‌آیند، زیرا خیلی کند هستند. درمان بحران به‌جای آن روش‌ها بر «خودِ بی‌واسطۀ بحران» متمرکز است. آن روش‌ها نخستین‌بار بلافاصله پس از آتش‌سوزی باغ نارگیل توسط روان پزشکی به نام دکتر اریش لیندمن به‌کار رفت. در آن هنگام بیمارستان‌های بوستون علاوه‌بر کلافه‌شدن زیر بار چالش نجات جان صدها مجروح شدید و مصدومان در حال مرگ، با چالش روحی سروکارداشتن با داغ و احساس گناهِ تعداد بیشتری از بازماندگان، بستگان و دوستان مصدومان دست‌وپنجه نرم می‌کردند. آن مردم مستأصل از یکدیگر می‌پرسیدند چرا دنیا باید بگذارد چنان فاجعه‌ای رخ دهد و چرا ایشان زنده‌اند، در حالی‌که عزیزانشان به مرگی جانکاه با سوختگی، له‌شدن زیر دست‌وپا یا خفگی از دنیا رفته‌اند؟ مثلاً یک شوهر که احساس گناه می‌کرد و به خود نهیب می‌زد که چرا همسر از دست رفته‌اش را به «باغ نارگیل» برده است، از پنجره بیرون پرید تا به همسر مرحومش بپیوندد. در همان حال که جراحان در حال کمک به قربانیان سوختگی بودند، روان‌درمانگرها تقلا می‌کردند تا بفهمند چگونه باید به قربانیان روحی حادثه کمک کنند. آتش‌سوزی باغ نارگیل، بحران جدیدی برای خود روان‌درمانگری پدید آورد. آن آتش‌سوزی به تولد روان‌درمانی بحران منجر شد.

لیندمن که در تقلای یاری به تعداد کثیری از آسیب‌دیدگان روحی بود، شروع به شکل‌دادن رویکردی کرد که امروزه به «روان‌درمانی بحران» معروف شده است. رویکرد مذکور به‌زودی از فاجعۀ «باغ نارگیل» به سایر انواع بحران‌های حاد سرایت کرد که قبلاً ذکر کردم سایر روان‌درمانگران در دهه‌های پس از ۱۹۴۲ به کشف روش‌های روان‌درمانی بحران ادامه داده‌اند و آن روش‌ها اکنون در کلینیک‌های متعدد -مانند کلینیک کارآموزی ماری (همسرم)- اجرا و آموزش داده می‌شود. روان‌درمانی بحران بر مبنای «کوتاه‌مدت بودن» شکل گرفته است و فقط شامل نیم دوجین جلسه است که با فواصل هفتگی برقرارشده، طول دورۀ تقریبی یک مرحلۀ حاد بحران را پوشش می‌دهد.

معمولاً وقتی کسی در ابتدا به وضعیت بحران دچار می‌شود، گمان می‌کند که به‌خاطر حس غلط‌بودن همه‌چیز در زندگی شخصی‌اش، درمانده شده است. تا وقتی شخص به این شکل از کارافتاده باقی می‌ماند، پیشرفت‌کردن از طریق پرداختن به یک مشکل در هر جلسه دشوار خواهد بود. بنابراین هدف فوری روان‌درمانگر در نخستین جلسه -یا در غیر این‌صورت در نخستین گام در صورتی‌که شخص بخواهد به حل بحران اقرارشدۀ خود بپردازد یا به کمک دوستان از عهده‌اش برآید- غلبه بر آن ازکارافتادگی، با توسل به چیزی است که اصطلاحاً «حصارسازی» (building afence) نامیده می‌شود. حصارسازی به معنای شناسایی امور مشخصی است که واقعاً در آن بحران به غلط اجرا شده‌اند، به‌گونه‌ای که فرد بتواند بگوید: «اینجا درون حصار، مشکلات خاصی در زندگی من هست ولی هرچه خارج از حصار هست، عادی و رو به روال است.» در اغلب موارد وقتی شخص بحران‌زده شروع به بیان مشکل می‌کند و حصاری دور آن می‌سازد، احساس آرامش می‌کند. پس از آن است که روان‌درمانگر می‌تواند به مراجع کمک کند تا شیوه‌های بدیل برای غلبه بر مشکل ویژۀ درون حصار را پیدا کند. مراجع به‌این‌ترتیب به یک فرایند «تغییر گزینشی» متوسل می‌شود که «امکان‌پذیر» است و آن را -به‌علت گمان به‌ضرورت تغییر کامل- به جای باقی‌ماندن در حالت از کارافتادگی، در پیش می‌گیرد که «امکان‌ناپذیر» است... بیشتر بخوانید

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
عوامل مرتبط با پیامدها

روان‌درمانگران بحران، حداقل یک دوجین عامل را شناخته‌اند که توفیق یک فرد در رفع بحران شخصی‌اش را کم‌وبیش محتمل می‌کنند. بد نیست آن عوامل را بررسی کنیم و کار را از سه یا چهار عامل شروع کنیم که حتماً در ابتدای دورۀ درمان یا قبل از آن اهمیت دارند:

۱. اذعان به قرارداشتن در بحران
۲. پذیرش مسئولیت شخصی
۳. حصارسازی
۴. کمک‌گرفتن از دیگران
۵. توسل به سایر افراد به عنوان الگو
۶. صلابت نفس
۷. خودسنجی صادقانه
۸. تجربۀ بحران‌های پیشین
۹. صبر
۱۰. انعطاف‌پذیری
۱۱. ارزش‌های کانونی
۱۲. رهایی از قیود

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
◾️ معرفی کتاب

اصطلاح هوش مصنوعی برای اولین بار توسط جان مک‌کارتی (که از آن به‌عنوان پدر علم و دانش تولید ماشین‌های هوشمند یاد می‌شود) استفاده شد. وی مخترع یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی هوش مصنوعی به نام لیسپ (lisp) است. با این عنوان می‌توان به هویت رفتارهای هوشمندانه‌ی یک ابزار مصنوعی پی برد. (ساخته‌ی دست بشر، غیرطبیعی، مصنوعی) حال آن‌که هوش مصنوعی به‌عنوان یک اصطلاح عمومی پذیرفته شده که شامل محاسبات هوشمندانه و ترکیبی (مرکب از مواد مصنوعی) است.

کتاب زندگی ۳/۰ به مناقشه‌انگیزترین مسائل روز در زمینه‌ی هوش مصنوعی می‌پردازد - از ابرهوش گرفته تا معنا و آگاهی و مرزهای فیزیکیِ نهاییِ حیات در کیهان. مکس تگمارک کیهان‌شناس و استاد MIT در این کتاب که بر پژوهش‌های ژرف استوار است ما را به عمق اندیشه درباره‌ی هوش مصنوعی و وضع بشر می‌برد و با پرسش‌های اساسی زمانه‌مان رودررو می‌کند.

کتاب شامل ۸ فصل می‌باشد:
در فصل اول تاریخچه‌ی مختصری از پیچیدگی تشریح می‌شود و سیر پیشرفت حیات را به ۳ مرحله‌ی زندگی ۱/۰ (مرحله‌ی زیستی)، زندگی ۲/۰ (مرحله‌ی فرهنگی)، زندگی ۳/۰ (مرحله‌ی تکنولوژیک) تقسیم می‌کند و سپس به بحث‌ها، اختلاف نظرها و برداشت‌های نادرست حول پیشرفت هوش مصنوعی می‌پردازد.

در فصل دوم به مبانی هوش و این‌که ماده‌ی به‌ظاهر گنگ چگونه می‌تواند طوری آرایش یابد که بتواند به‌یاد آورد، محاسبه کند و یاد بگیرد اشاره می‌شود و پرسش‌های کلیدی که با جلورفتن در زمان و امکان دستیابی به هوش مصنوعیِ هرچه پیشرفته‌تر مطرح می‌شوند، بررسی می‌شوند.

فصل سوم به مسائلی همچون رقابت بر سر تسلیحات هوش مصنوعی، اثرات اقتصادی آن، و قوانین اختصاص دارد. توصیه به کودکان که به دنبال چه شغل‌هایی بروند که در آینده‌ی نزدیک، ماشین جایگزین آن‌ها نشود و این‌که با پیشرفت هوش مصنوعی تا رسیدن به سطح انسان با چه چالش‌های اجتماعی‌ای روبه‌رو هستیم.

در ادامه‌ی بحث این پرسش پیش می‌آید که آیا انفجار هوش، یا رشد آهسته و پیوسته می‌تواند هوش مصنوعی را بسیار فراتر از هوش انسان ببرد؟ مجموعه‌ی بسیار متنوعی از این‌گونه وضعیت‌های ممکن در فصل چهارم بررسی می‌شوند.

فصل پنجم را به واکاوی طیف وسیعی از پیامدهای ممکن این وضعیت‌ها در آینده‌ی دور می‌پردازد، از وضعیت کاملاً ویرانشهری گرفته تا آرمانشهری. چه‌کسی اوضاع را به دست خواهد گرفت؟ انسان‌ها یا هوش مصنوعی، یا سایبورگ‌ها؟ آیا با انسان‌ها خوب رفتار می‌شود یا بد؟ آیا نسل دیگری از موجودات جایگزین انسان‌ها خواهند شد؟

در فصل ششم، میلیاردها سال به آینده خواهیم رفت و در مورد این زمان دور می‌توانیم به نتایجی برسیم که در مقایسه با فصل‌های پیش‌تر استوارتر است، مانند این‌که حد نهاییِ حیات در کهکشان ما را نه هوش، بلکه قوانین فیزیک تعیین می‌کنند.

و سرانجام در فصل هفتم به بررسی پایه‌ی فیزیکی اهداف مدنظر و در فصل هشتم به بررسی آگاهی پرداخته می‌شود.

سخن پایانی هم اختصاص دارد به این‌که برای ساختن آینده‌ای که می‌خواهیم، همین حالا چه می‌توان کرد.

📓 زندگی ۳/۰: انسان‌بودن در عصر هوش مصنوعی
✍🏿 مکس تگمارک
🔛 میثم محمدامینی
@Chekide_ha
بحران‌های ملی

وقتی کسی می‌خواهد بفهمد که پیامدهای بحران‌های ملی کدام‌اند، چه استفاده‌ای می‌تواند از آن عوامل اثرگذار بر بحران‌های شخصی به عمل بیاورد؟

در آغاز از یک‌سو معلوم است که کشورها با افراد یکی نیستند. بحران‌های ملی باعث مشکلات بی‌شمار -از قبیل مشکلات رهبری، تصمیم‌گیری گروهی، نهادهای ملی و غیره- می‌شوند که در بحران‌های فردی وجود ندارند.

از سوی دیگر باز معلوم است که سازوکارهای غلبه بر مشکلات افراد، جدا از فرهنگ کشور ایشان و جدا از آن گروه‌های درون کشوری نیست که فرد در آن رشد کرده است و اکنون زندگی می‌کند. آن فرهنگ که شخص را دربرگرفته است آثار هنگفتی بر خصایص فردی او -از قبیل رفتار و اهداف فرد، تلقی او از حقیقت و نحوۀ رویارویی با مشکلات- می‌گذارد؛ بنابراین انتظار داریم که «برخی» روابط بین شیوۀ پرداختن افراد به مشکلات فردی و شیوۀ پرداختن ملت‌های متشکل از افراد به مشکلات ملی وجود داشته باشد. در زمرۀ این روابط می‌توان به نقش‌های پذیرش مسئولیت انجام‌دادن کاری برای خود (در مورد افراد و نیز کشورها) و نه دیدن خود به‌مثابۀ یک قربانی منفعل و درمانده، مشخص‌کردن حدود و ثغور بحران، کمک‌خواستن و یادگیری از الگوها اشاره کرد. هرچند این قواعد ساده می‌نمایند، افراد و ملت‌ها اغلب شوربختانه به نادیده‌گرفتن یا انکار آن‌ها روی می‌آورند.

برای رسیدن به زمینه‌ای دربارۀ شیوه‌های شبیه‌بودن یا نبودن کشورها به افراد از لحاظ نحوۀ غلبه بر مشکلات آزمایش فکری زیر را در نظر بگیرید. اگر کسی به مقایسۀ افرادی بپردازد که به‌طور تصادفی از گوشه‌وکنار جهان انتخاب شده‌اند، درمی‌یابد که آنان به‌خاطر چندین علت با یکدیگر فرق دارند و آن علل را به‌طورکلی می‌توان در قالب علل فردی، فرهنگی، جغرافیایی و ژنتیک دسته‌بندی کرد؛ مثلاً جامه‌های بالاتنۀ پنج مرد را در بعدازظهر یکی از روزهای ژانویه با هم مقایسه کنید: یک اسکیموی سنتی از مدار قطب شمال، دو آمریکایی معمولی که در یک خیابان در شهر محل سکونت من، یعنی لس‌آنجلس هستند. یک رئیس بانک آمریکایی در دفتر کارش در نیویورک و یکی از اهالی سنتی گینۀ نو در زمین‌های پست جنگل‌های بارانی گرمسیری. فرد اسکیمو به‌دلایل جغرافیایی یک بالاپوش کلاه‌دار از خز به تن دارد سه فرد آمریکایی پیراهن پوشیده‌اند؛ ولی از جامۀ خزدار استفاده نمی‌کنند و شهروند گینۀ نو جامه‌ای برای بالاتنه نپوشیده است. احتمالاً رئیس بانک به‌دلایل فرهنگی کراوات زده است؛ ولی دو آمریکایی معمولی در خیابان‌های لس‌آنجلس خیر. آن دو آمریکایی که به‌طور تصادفی در لس‌آنجلس انتخاب شده‌اند ممکن است به‌دلایل فردی پیراهن‌هایی به رنگ‌های متفاوت بپوشند. اگر به‌جای جامۀ بالاتنه موضوع رنگ موی آنان در میان باشد پای علل ژنتیک نیز به میان می‌آید.

حال تفاوت‌ها در ارزش‌های اساسی را برای همان پنج مرد در نظر بگیرید. هرچند ممکن است بین سه مرد آمریکایی تفاوت‌های فردی وجود داشته باشد، احتمال ارزش‌های اصلی مشترک بین ایشان بیش از ارزش‌های مشترک آنان با مرد اسکیمو یا مرد اهل گینۀ نو است. چنان اشتراکاتی در ارزش‌های اساسی فقط یک مثال از مشخصه‌های فرهنگی است که عمدتاً بین اعضای یک جامعه مشترک هستند و هرکس در آن جامعه هنگام رشدکردن آن‌ها را می‌آموزد؛ ولی مشخصه‌های فردی بین مردم جوامع مختلف، به‌عللی که فقط به میزان اندک یا هیچ به تفاوت‌های جغرافیایی بستگی دارند، به‌طور میانگین در افراد مختلف با هم فرق می‌کند. اگر دست‌برقضا یکی از دو مرد لس‌آنجلسی رئیس‌جمهور ایالات متحده باشد، ارزش‌های اساسی منبعث از فرهنگ او -مثلاً ارزش‌هایش دربارۀ حقوق و مسئولیت‌های فردی- می‌تواند اثر چشمگیری بر خط‌مشی سیاسی ایالات متحده بگذارد.

نکتۀ موجود در آزمایش فکری مزبور ازاین‌قرار است که ما حتماً انتظار داریم رابطه‌ای بین مشخصات فردی و مشخصات ملی پیدا کنیم؛ زیرا افراد در فرهنگ ملی خود با یکدیگر مشترک هستند و تصمیم‌های ملی نیز درنهایت به دیدگاه‌های افراد یک ملت و به‌ویژه به دیدگاه‌های رهبرانی که در فرهنگ ملی شرکت می‌کنند بستگی دارند. معلوم شد که تصمیم‌های رهبران در کشورهای بررسی‌شده در این کتاب اهمیت دارد و این موضوع به‌ویژه در شیلی اندونزی و آلمان صادق است... بیشتر بخوانید

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
جنگ فنلاند با اتحاد جماهیر شوروی
بازدید از فنلاند

فنلاند یکی از کشورهای اسکاندیناوی با فقط شش میلیون جمعیت است که از غرب با سوئد و از شرق با روسیه همسایه است. فنلاند در قرن پیش از جنگ جهانی اول فقط یکی از بخش‌های خودمختار روسیه و نه یک کشور مستقل بود. فنلاند فقیر بود و در اروپا و تقریباً در خارج اروپا به آن توجه نمی‌شد. آن کشور در آستانۀ جنگ جهانی دوم مستقل شد ولی همچنان فقیر و نظام اقتصادی‌اش بر کشاورزی و محصولات جنگی متمرکز بود. امروزه فنلاند را در همه‌جای جهان با فناوری و صنعت آن کشور می‌شناسند فنلاند اکنون به یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان با درآمد سرانه‌ای نزدیک به آلمان و سوئد تبدیل شده است. امنیت فنلاند به یک تناقض‌نمای آشکار وابسته است: آن کشور یک مردم‌سالاری سوسیال‌لیبرال است که چندین دهه رابطه‌ای عالی و ساده‌دلانه با اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی و اکنون نیز با روسیه استبدادزدۀ فعلی برقرار کرده است. این تلفیق مشخصه‌ها می‌تواند مصداق جالبی از تغییر گزینشی را به ما نشان دهد.

اگر برای نخستین‌بار به فنلاند بروید و بخواهید مردم و تاریخ فنلاند را بشناسید، یکی از مکان‌های مطلوب برای شروع کار، بازدید از گورستان هیه‌تانی‌یمی است که بزرگ‌ترین گورستان در هلسینکی (پایتخت فنلاند) محسوب می‌شود. برخلاف ایالات متحده که سربازانش را در گورستان ملی آرلینگتون در خارج واشنگتن و در سایر گورستان‌های کهنه، سربازها در گوشه‌وکنار کشور دفن می‌کند، فنلاند گورستان نظامی جداگانه‌ای ندارد و در عوض سربازان کشته‌شده را در قبرستان‌های غیرنظامی شهر یا محلۀ خودشان به‌خاک می‌سپارند. پهنۀ بزرگی از قبرستان هیه‌تانی‌یمی به اجساد سربازان اهل هلسینکی اختصاص دارد. آن سربازان در قبرستان مذکور یک محوطۀ افتخار دارند که دقیقاً در تپۀ بالای قبور رؤسای جمهور و رهبران سیاسی کشور و نزدیک بنای یادبود ارتشبد کارل گوستاو منرهیم (۱۸۶۷ تا ۱۹۵۱) است.

وقتی به قبرستان هیه‌تانی‌یمی نزدیک شوید، نخستین چیزی که جلب‌توجه می‌کند آن است که اصلاً نمی‌توانید علائم خیابان‌ها و تابلوهای آگهی را درک کنید (قاب ۱.۲). تقریباً در تمام کشورهای اروپایی دیگر، حتی اگر به زبان آن‌ها آشنا نباشید، قادر هستید برخی کلمات را تشخیص دهید زیرا اکثر زبان‌های اروپایی به خانوادۀ زبان‌های هندواروپایی تعلق دارند که شامل زبان انگلیسی نیز هست. ریشۀ بسیاری از واژه‌ها در زبان‌های هندواروپایی مشترک است حتی در لیتوانی، لهستان و آیسلند هم می‌توان برخی واژه‌ها را در علایم خیابان‌ها و تابلوهای آگهی تشخیص داد ولی واژه‌های فنلاندی عمدتاً برای شما نامفهوم خواهند بود زیرا زبان فنلاندی یکی از معدود زبان‌های اروپایی است که به‌طور کامل از خانوادۀ زبانی هندواروپایی جداست... بیشتر بخوانید

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
جنگ فنلاند با اتحاد جماهیر شوروی
جنگ زمستان

در هنگام وقوع جنگ در ۳۰ نوامبر ۱۹۳۹، جزئیات آماریِ آن ناهمخوانیِ نظامیِ مضحک از این قرار بود: جمعیت شوروی ۱۷۰ میلیون و جمعیت فنلاند ۳۷ میلیون نفر بود. شوروی فقط با چهار لشکر خود متشکل از پانصدهزار سرباز حمله کرد و سایر لشکرهایش را برای مقاصد نظامی دیگر نگه داشت. فنلاند با کل ارتش خود به دفاع پرداخت که به نُه بخش تقسیم می‌شد و در مجموع ۱۲۰ هزار نفر داشت. شوروی با هزاران تانک، هواپیماهای جنگی پیشرفته و توپخانۀ به‌روز از پیاده‌نظام خود حمایت می‌کرد، در حالی‌که فنلاند تقریباً فاقد تانک، هواپیماهای جنگی و توپخانۀ پیشرفته، سلاح‌های ضدتانک و دفاع ضدهوایی بود. بدتر از همه هرچند ارتش فنلاند به تفنگ‌ها و مسلسل‌های خوب دسترسی داشت، مهمات فنلاندی‌ها اندک بود و به سربازان گفته شد که تا هنگام نزدیک‌شدن مهاجمان ارتش شوروی، شلیک نکنند.

آن‌همه نابرابری موجب می‌شد که اگر استالین عزم پیروزی کند، بخت فنلاند در شکست‌دادن شوروی صفر باشد. دنیا قبلاً دیده بود که چگونه لهستان با جمعیتی معادل ده‌برابر فنلاند و تجهیزات نظامی پیشرفته‌تر در عرض چند هفته در برابر ارتش آلمان زانو زده بود که نفراتش به نصف ارتش شوروی می‌رسید. البته فنلاندی‌ها نیز آن‌قدر دیوانه نبودند که گمان کنند به پیروزی نظامی دست می‌یابند. درعوض چنان‌که یک دوست فنلاندی برای من توضیح داد: هدف ما هرچه کندتر دشوارتر و پرهزینه‌ترکردن پیروزی برای روس‌ها بود. هدف فنلاند، مقاومت‌کردن به مدت کافی بود تا دولت فنلاند فرصت بسیج کمک نظامی از کشورهای دوست را پیدا کند و استالین هم از هزینه‌های نظامی جنگ به‌ستوه آید.

دفاع فنلاندی‌ها پیش چشمان متحیر شوروی و باقی جهان ادامه یافت. برنامۀ نظامی شوروی در حمله به فنلاند از تمام مسیر مرزی مشترک، شامل حمله به «خط منرهیم» در امتداد کارلیان ایستمس، به‌علاوه تلاش برای «قطع‌کردن کمر فنلاند» با تقسیم‌کردن آن به دو قسمت از باریک‌ترین بخش کشور بود. فنلاندی‌ها کاستی سلاح‌های ضدتانک خود در مقاومت علیه تانک‌های شوروی را که به خط منرهیم حمله کرده بودند، با ابداع به‌اصطلاح «کوکتل مولوتوف‌ها» (Molotov cocktails) جبران می‌کردند. کوکتل مولوتوف درواقع یک بطری بود که با مخلوط منفجرۀ بنزین و چند مادۀ شیمیایی پر شده و کافی بود تا یک تانک شوروی را از کار بیندازد. سایر سربازان فنلاندی در یک سنگر انفرادی صبر می‌کردند تا یک تانک نزدیک شود، سپس یک کندۀ درخت را درون تانک گیر می‌دادند تا آن را به توقف وا دارند. پس از آن سربازان بی‌باک فنلاندی به‌طور انفرادی به‌طرف تانک‌های گیرافتاده می‌دویدند، اسلحۀ خود را درون مخزن توپ و شکاف‌های دیده‌بانی تانک فرو می‌کردند و به سربازان دشمن در داخل تانک شلیک می‌کردند. نرخ جراحت یا مرگ در میان پیاده‌نظام ضدتانک فنلاندی تا هفتاد درصد می‌رسید.

آنچه بیش از هر چیز باعث تحسین مدافعان فنلاندی توسط ناظران جهانی شد، توفیق آنان در تخریب دو لشکر شوروی بود که می‌خواستند فنلاند را به دو نیم کنند. لشکریان شوروی با وسایل نقلیۀ موتوری و تانک‌های خود در اندک جاده‌های وصل‌کنندۀ شوروی به فنلاند حرکت می‌کردند. گروه‌های کوچکی از سربازان فنلاندی که اسکی به پا داشتند و برای استتار در برف‌ها لباس‌های سفید متحدالشکل می‌پوشیدند، از جنگل‌های بدون جاده می‌گذشتند، ستون‌های شوروی را به تکه‌های کوچک تقسیم می‌کردند، سپس تکه‌ها را یکی پس از دیگر منهدم می‌کردند. قاب (۵.۲). یکی از کهنه‌سربازهای فنلاندی، فنون جنگی خود و همرزمان خود در آن نبردهای زمستانی را برایم توضیح داد. شب‌ها سربازان شوروی که وسایل نقلیه را در ستونی دراز در کنار یک جادۀ باریک یک‌خطه پارک کرده بودند، در کنار آتش جمع می‌شدند تا خود را گرم کنند (سربازان فنلاندی شب‌ها به جای آتش معمولی خود را با وسایل گرمایی درون چادرها گرم می‌کردند که از بیرون دیده نمی‌شد). دوستم و دستۀ نظامی او در حالی‌که در لباس‌های سفیدشان دیده نمی‌شدند، با اسکی جنگل را طی می‌کردند به حد تیررس برای شلیک به ستون سربازان شوروی می‌رسیدند قاب (۶.۲). ایشان سپس با تفنگ از درختان بالا می‌رفتند، صبر می‌کردند تا بتوانند افسران دشمن را در نور آتش شناسایی کنند. آنان شلیک می‌کردند و پس از کشتن افسران، با اسکی دور می‌شدند، سربازان شوروی را هراسان مأیوس و بدون فرمانده باقی می‌گذاشتند... بیشتر بخوانید

📓 آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده
✍🏿 جرد دایموند
🔛 اصلان قودجانی
@Chekide_ha
👍2