صیانت نفس یا حفظ خود باعث میشود که انسان به دنبال امنیت و آسایش و لذت باشد و از رنج بگريزد. در جوامعی که امنیت و آسایش توسط سیستم اجتماعی تأمین نمیشود، مردم مجبور میشوند که از طريق يكديگر يا در سایهی افراد قدرتمندتر از خود این امنیت و حمایت را فراهم آورند. در این جوامع خانواده و قوم و خویش و دوستان اولین هستههایی هستند که این نیاز را بهصورت متقابل (بده و بستان) برای یکدیگر تأمین میکنند. روابط عاطفی و تنگاتنگی که بین افراد خانواده و فامیل و دوستان در این جوامع وجود دارد تا اندازهی زیادی ریشه در ارضای این نیازها دارد. این روابط در عين حياتیبودنشان در جهت تنازع بقا، منشأ رفتارهای تبعیضگرانهای است که در این جوامع شاهد آنیم. ارائهی خدمات یعنی انجام وظیفهی شغلی و همچنین رفتارهای مؤدبانه در این جوامع همگان را شامل نمیشود، بلکه با از سر ترس و نیاز و خاص کسانی است که در مسند قدرتی هستند و یا در راستای جلب رضایت کسانی که روزی به كمك آنها احتياج پيدا خواهیم کرد (دوست و آشنا). انجام این اعمال در خارج از این محدوده به رحم و انصاف انسانها واگذار میگردد. بدیهی است آنجا که نه ترس و ضرورت و نیازی در کار باشد و نه انصاف و رحمی، اعمالی چون کارشکنی، بینزاکتی و هتك حرمت نیز مجوزی برای اعمال مییابد.
یکی از دلایلی که مردم در این جوامع به دنبال ثروت و قدرت و موقعیتهای بالای اجتماعی میروند به دلیل کسب امنيت و فرار از فشار و رنج حاصل از تبعیض یعنی تحقیر است. فراهمنبودن امکانات برای همگان و نداشتن قابلیتهای برابر، گاه مردم را بر آن میدارد که به راههای نادرست کشیده شده و معیارهای اخلاقی را برای کسب ثروت و قدرت فدا کنند. علم موفقیت در این راه باعث بهوجودآمدن احساسات منفی چون غم، يأس، سرخوردگی، حسادت، کينه، بدخواهی و تنگنظری، حقارت، عدم اعتماد به نفس، حس انتقام و... بین مردم يك جامعه میگردد. در چنین فضایی استعدادها امکانی برای بروز و خلاقیت جایی برای شکوفایی پیدا نمیکند و همین مسئله به پسروی بیشتر این جوامع منجر میگردد.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
یکی از دلایلی که مردم در این جوامع به دنبال ثروت و قدرت و موقعیتهای بالای اجتماعی میروند به دلیل کسب امنيت و فرار از فشار و رنج حاصل از تبعیض یعنی تحقیر است. فراهمنبودن امکانات برای همگان و نداشتن قابلیتهای برابر، گاه مردم را بر آن میدارد که به راههای نادرست کشیده شده و معیارهای اخلاقی را برای کسب ثروت و قدرت فدا کنند. علم موفقیت در این راه باعث بهوجودآمدن احساسات منفی چون غم، يأس، سرخوردگی، حسادت، کينه، بدخواهی و تنگنظری، حقارت، عدم اعتماد به نفس، حس انتقام و... بین مردم يك جامعه میگردد. در چنین فضایی استعدادها امکانی برای بروز و خلاقیت جایی برای شکوفایی پیدا نمیکند و همین مسئله به پسروی بیشتر این جوامع منجر میگردد.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در جوامع دموكراتيك و مدرن علاوه بر کاهش نسبی تبعیضهایی نظیر نژادی، قومی، جنسی و سنی، نیازهای اقتصادی مردم تا اندازهی زیادی توسط سیستم حکومتی تأمین میشود و این خود به کاهش نیاز مردم به يكديگر میانجامد. این مسئله هر چند به سستشدن روابط خانوداگی، قومی، قبیلهای، حرفهای و صنفی در این جوامع انجامیده است، اما به موازات و در نتیجه آن رفتارهای تبعیضگرانه نیز بهشدت کاهش یافته است. حمایت قانون از حقوق شهروندان باعث شده که دخالت احساسات منفی در برخوردها (غرضورزی، کارشکنی) و دخالت احساسات مثبت (پارتیبازی و رفیقنوازی) به گونهای که حقی از کسی زائل گشته یا ضرری به منافع ملی وارد شود، کاهش یابد. علاوه بر آن رفتار غيرمؤدبانه نیز در این کشورها نه از کسی پذیرفته است و نه در مورد کسی؛ از مقامات سیاسی یا نیروهای قضایی، انتظامی، پلیس تا استاد و معلم یا فروشندهای که در مغازه يا كيوسك كوچك خود به فروشندگی شیر، بیسکویت و ساندویچ مشغول است. به عبارت دیگر، بیان هر حرف و انجام هر حرکتی که به نوعی حقی از کسی زائل کرده یا نشان از تحقیر و تمسخر کسی به خاطر رنگ پوست، مذهب، ملیت، جنسیت، سن، عقیده، لهجه، قیافه و یا نقص عضو و در يك جمله متفاوتبودن او داشته باشد تبعيض تلقی میشود و تبعیضگر بهدنبال شکایت رسمی فردی که مورد اهانت واقع یا حقی از او زائل شده مورد پیگرد قانونی قرار میگیرد و پس از اثبات مدعای او به مجازات میرسد. در این کشورها حتی به افراد خطاکار (چون دزد و متجاوز) نیز نمیتوان بیحرمتی کرد، به این دلیل که مجازات آنان با قانون است و افراد نباید دخالتی در این امر داشته باشند.
بهطور کلی انجام وظیفه و ابراز احترام در این جوامع نه اعمالی از سر ترس و نیاز یا بر مبنای رابطه و برای افرادی خاص بلکه مشمول همگان و يك «باید و الزام قانونی» است. البته این بدان معنا نیست که کارشکنی، غرضورزی، بیاحترامی و بسیاری دیگر از خصوصیات منفی در این جوامع دیده نمیشود، بلکه بدین معناست که ترس از مجازات قانون باعث کاهش چشمگیر اینگونه رفتارها گشته است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
بهطور کلی انجام وظیفه و ابراز احترام در این جوامع نه اعمالی از سر ترس و نیاز یا بر مبنای رابطه و برای افرادی خاص بلکه مشمول همگان و يك «باید و الزام قانونی» است. البته این بدان معنا نیست که کارشکنی، غرضورزی، بیاحترامی و بسیاری دیگر از خصوصیات منفی در این جوامع دیده نمیشود، بلکه بدین معناست که ترس از مجازات قانون باعث کاهش چشمگیر اینگونه رفتارها گشته است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
قوانینی که در کشورهای مدرن از کودکان و نوجوانان حمایت میکند، مانند سایر قوانین گاهی نیز مورد سوءاستفادههایی قرار میگیرد، مثلاً پیش میآید که کودکی به دروغ به پليس تلفن میکند و میگوید که پدرش او را تنبیه بدنی کرده و تا دروغ کودك معلوم شود، پدر بایستی تحت نظر پلیس باشد. اگر كودك فقط تحت سرپرستی يك والد باشد و چنین ادعایی نماید كودك تا روشنشدن جریان و اطمینان از امنيت جسمی و روحی او تحت سرپرستی سازمان حمایت از کودکان قرار میگیرد. بعضی بر این قوانین اعتراض دارند و معتقدند که دیگر نمیتوانند کنترل لازم را بر فرزندانشان داشته باشند و تا اندازهای هم درست میگویند. اما ارزش وجود چنین قوانینی موقعی روشن میشود که به خاطر بیاوریم در بسیاری از جوامع دیگر چه بسیارند پدرانی که خود را مالك جان فرزندان و همسرانشان میدانند و به دلیل نبودن چنین قوانینی، ظالمانهترین و غیرانسانیترین رفتارها را با كودكان و همسرشان مینمایند. اگر گاهی از این قوانین استفادههای نادرست میشود، دلیلی بر نادرستبودن قوانین نیست.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در جوامعی که همواره آنان که در رأس قدرت و به عبارتی هرم اجتماعی قرار دارند، خود را سایه و نمایندهی خداوند در روی زمین میدانند. از آنجا که یکی از صفات خداوند مبرابودن از خطا و اشتباه است، قبول اشتباه توسط این افراد باعث نزول آنان از شأن و جایگاه خداییشان میشود و این به نوبهی خود به از بین رفتن حرمت آنان در چشم زیردستانشان میانجامد؛ بنابراین در جهت حفظ شان خویش، خطای خویش را هرگز پذیرا نمیشوند.
از طرفی از آنجا که در این جوامع هر کس به نوبهی خود سلطانکی است و بندگانی دارد، بدین معنا که اگر رئیس است کارمندانی دارد، اگر معلم است و استاد شاگردانی، اگر کارفرماست کارگرانی، اگر مرد است همسری، اگر پدر است فرزندانی و اگر برادر بزرگتر است خواهران و برادران کوچکتری، این احساس و متعاقب آن این ویژگی بر کل جامعه تسری یافته است.
طبيعتاً فاصلهی فرادست و فرودست خود نقش اساسی در چگونگی عمل عذرخواهی خواهد داشت. بدین معنا که هر چه این فاصله بیشتر باشد، عذرخواهی از جانب فرادست سختتر میگردد و به همان میزان انجام این عمل برای فرودست سهلتر میگردد. برای مثال عذرخواهی یک مستخدم از ارباب، یک آبدارچی از رئیس اداره یا یک شاگرد مدرسه از مدیر به راحتی صورت میگیرد، حتی گاه اگر خطایی نیز مرتکب نشده باشند. با این ترتیب میتوان دید که چرا و چگونه عمل عذرخواهی با نوعی احساس فرودستی حقارت توأم میشود و همین احساس مانع از آن میگردد که افرادی که خود را همشأن و همسطح یکدیگر میدانند بتوانند به راحتی اشتباه خود را پذيرفته و برای آن عذرخواهی کنند.
مذموم شمرده شدن عمل قبول اشتباه و عذرخواهی در این جوامع به دلیل حقارتی که در درون آن نهفته است، تا بدانجاست که آن را حتی معادل خوردن مدفوع قلمداد کردهاند. بسیار دیده میشود که کودکان وقتی مورد خشم پدر، معلم، ناظم يا مدير قرار میگیرند، از عبارات غلط کردم و ... خوردم برای جلب بخشایش آنان سود میجویند. بزرگترها بهكرات به کوچکترها چنین توصیه کرده و میکنند که «انسان نباید کاری کند که مجبور به ... خوردن شود.» چنین توصیههایی انسانها را مجبور میکند که وقتی کار اشتباهی صورت دادند، به صدها بهانه چنگ بزنند تا فقط معذرت نخواهند و به عبارتی ... نخورند. در حالی که عبارات اشتباه یا غلط کردم «I was wrong» یا اشتباه میکنید «you are wrong» که در فرهنگ ما اینچنین توهینآمیز است، در میان انگلیسیزبانان بسیار عادی است و بهکرات در گفتوگوهای روزمره از آنها استفاده میشود و به همین روال معذرتخواهی.
دلیل دیگری نیز وجود دارد که قبول اشتباه و عذرخواهی را در جامعهی ما با مشکل روبهرو میکند و آن رفتاریست که با عذرخواهنده داريم. سنت ضعيفکشی و قویپرستی باعث میشود که جامعه از فردی که به درجهای از آگاهی و انسانیت و فروتنی رسیده که اشتباه خود را قبول و معذرت میخواهد با این تصور که او با این عمل ضعف خود را نشان داده روی بگرداند یا او را مورد حملههای بیشتری قرار دهد. به نظر میرسد ما در این رابطه در حلقهی بستهای گرفتار آمدهایم.
همین برداشت و برخورد باعث میشود کسانی که باور و اعتقادشان را به یک مکتب یا ایدئولوژی طی زمان از دست دادهاند، حاضر به اعتراف به آن نشوند، اعترافی که گاه حتی نیازی به معذرتخواهی از کسی نیز ندارد؛ اعترافی که خود نشانی از رشد فکری و تکامل معنوی شخص دارد. به دیگر سخن، اگر انسانی در ۵۰ سالگی همان نگاهی را به دنیا و زندگی داشته باشد که در ۲۰ سالگی داشته است، معنایش این است که ۳۰ سال به لحاظ عقلی و فکری راکد مانده است. ترس از برخورد و قضاوت دیگران گاه افراد را بر آن میدارد که توقف رشد عقلی خویش را قبول کنند و بر باور به یک عقیده در تمام عمر پافشاری نمایند. در این جوامع فقط فرهیختگان و هوشمندانی که خود را از زنجیر اسارت این دایره بسته و ترس از برخورد دیگران رهانیدهاند، بهراحتی و با تواضع به اشتباههای خویش معترف میشوند.
روشن است که این نوع برخورد با قبول اشتباه است که افراد را به دروغگویی، تهمتزدن به دیگران، توجیهکردن خطا و در نهایت به سلب مسئولیت از خود سوق میدهد. برخوردی که آن را در بسیاری از سطوح جامعه میتوان مشاهده کرد؛ از کودک سه ساله گرفته تا مسئولان تراز اول که گناه تمامی شکستها و عقبماندگیهایمان را به گردن اوضاع اقلیمی و جغرافیایی، حملهها، جنگها، مذاهب و بالاخره امپریالیسم جهانی میگذارند و هیچ نقش و مسئولیتی برای خود در این رابطه قائل نمیشوند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
از طرفی از آنجا که در این جوامع هر کس به نوبهی خود سلطانکی است و بندگانی دارد، بدین معنا که اگر رئیس است کارمندانی دارد، اگر معلم است و استاد شاگردانی، اگر کارفرماست کارگرانی، اگر مرد است همسری، اگر پدر است فرزندانی و اگر برادر بزرگتر است خواهران و برادران کوچکتری، این احساس و متعاقب آن این ویژگی بر کل جامعه تسری یافته است.
طبيعتاً فاصلهی فرادست و فرودست خود نقش اساسی در چگونگی عمل عذرخواهی خواهد داشت. بدین معنا که هر چه این فاصله بیشتر باشد، عذرخواهی از جانب فرادست سختتر میگردد و به همان میزان انجام این عمل برای فرودست سهلتر میگردد. برای مثال عذرخواهی یک مستخدم از ارباب، یک آبدارچی از رئیس اداره یا یک شاگرد مدرسه از مدیر به راحتی صورت میگیرد، حتی گاه اگر خطایی نیز مرتکب نشده باشند. با این ترتیب میتوان دید که چرا و چگونه عمل عذرخواهی با نوعی احساس فرودستی حقارت توأم میشود و همین احساس مانع از آن میگردد که افرادی که خود را همشأن و همسطح یکدیگر میدانند بتوانند به راحتی اشتباه خود را پذيرفته و برای آن عذرخواهی کنند.
مذموم شمرده شدن عمل قبول اشتباه و عذرخواهی در این جوامع به دلیل حقارتی که در درون آن نهفته است، تا بدانجاست که آن را حتی معادل خوردن مدفوع قلمداد کردهاند. بسیار دیده میشود که کودکان وقتی مورد خشم پدر، معلم، ناظم يا مدير قرار میگیرند، از عبارات غلط کردم و ... خوردم برای جلب بخشایش آنان سود میجویند. بزرگترها بهكرات به کوچکترها چنین توصیه کرده و میکنند که «انسان نباید کاری کند که مجبور به ... خوردن شود.» چنین توصیههایی انسانها را مجبور میکند که وقتی کار اشتباهی صورت دادند، به صدها بهانه چنگ بزنند تا فقط معذرت نخواهند و به عبارتی ... نخورند. در حالی که عبارات اشتباه یا غلط کردم «I was wrong» یا اشتباه میکنید «you are wrong» که در فرهنگ ما اینچنین توهینآمیز است، در میان انگلیسیزبانان بسیار عادی است و بهکرات در گفتوگوهای روزمره از آنها استفاده میشود و به همین روال معذرتخواهی.
دلیل دیگری نیز وجود دارد که قبول اشتباه و عذرخواهی را در جامعهی ما با مشکل روبهرو میکند و آن رفتاریست که با عذرخواهنده داريم. سنت ضعيفکشی و قویپرستی باعث میشود که جامعه از فردی که به درجهای از آگاهی و انسانیت و فروتنی رسیده که اشتباه خود را قبول و معذرت میخواهد با این تصور که او با این عمل ضعف خود را نشان داده روی بگرداند یا او را مورد حملههای بیشتری قرار دهد. به نظر میرسد ما در این رابطه در حلقهی بستهای گرفتار آمدهایم.
همین برداشت و برخورد باعث میشود کسانی که باور و اعتقادشان را به یک مکتب یا ایدئولوژی طی زمان از دست دادهاند، حاضر به اعتراف به آن نشوند، اعترافی که گاه حتی نیازی به معذرتخواهی از کسی نیز ندارد؛ اعترافی که خود نشانی از رشد فکری و تکامل معنوی شخص دارد. به دیگر سخن، اگر انسانی در ۵۰ سالگی همان نگاهی را به دنیا و زندگی داشته باشد که در ۲۰ سالگی داشته است، معنایش این است که ۳۰ سال به لحاظ عقلی و فکری راکد مانده است. ترس از برخورد و قضاوت دیگران گاه افراد را بر آن میدارد که توقف رشد عقلی خویش را قبول کنند و بر باور به یک عقیده در تمام عمر پافشاری نمایند. در این جوامع فقط فرهیختگان و هوشمندانی که خود را از زنجیر اسارت این دایره بسته و ترس از برخورد دیگران رهانیدهاند، بهراحتی و با تواضع به اشتباههای خویش معترف میشوند.
روشن است که این نوع برخورد با قبول اشتباه است که افراد را به دروغگویی، تهمتزدن به دیگران، توجیهکردن خطا و در نهایت به سلب مسئولیت از خود سوق میدهد. برخوردی که آن را در بسیاری از سطوح جامعه میتوان مشاهده کرد؛ از کودک سه ساله گرفته تا مسئولان تراز اول که گناه تمامی شکستها و عقبماندگیهایمان را به گردن اوضاع اقلیمی و جغرافیایی، حملهها، جنگها، مذاهب و بالاخره امپریالیسم جهانی میگذارند و هیچ نقش و مسئولیتی برای خود در این رابطه قائل نمیشوند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
👍1
در جوامع بنيادشده بر نابرابری، سلطهگری و سلطهپذیری هر دو زمینهی مناسبی برای رشد پیدا میکنند. مطلوب و محبوب سلطهگران و قدرتمندان کسانی هستند که ضعف خویش را پذيرفته، بر سرنوشت گردن نهاده و با سلطهگر به مقابله برنخيزند و در پی تغییر شرایط برنیایند. در چنین ساختار اجتماعی هر کس میتواند در عین اعمال قدرت به مظلومتر از خويش تحت سلطهی مافوق یا قدرتمندتر از خود قرار گیرد. به عبارت دیگر، افراد بر مبنای اینکه در کجای هرم اجتماعی قرار داشته باشند، درجات متفاوتی از سلطهگری و سلطهپذیری نشان میدهند. رابطهی سلطهگری و سلطهپذیری در تمامی سطوح اجتماع از اداره و کارخانه گرفته تا آموزشگاه و مدرسه و حتی در خانواده بین شوهر و زن و والدین و فرزندان برقرار است. تعريف و مفهوم خوبی در چنین فضایی همانا اطاعت مطلق است و بس؛ یعنی به همان ترتیب که بچهی خوب به بچهای گفته میشود که حرفشنو بوده و روی حرف بزرگترها حرف نزند، زن خوب نیز زنی است که فرمانبردار شوهرش باشد، کارمند خوب کارمندی است که همیشه گوش به فرمان رئیس باشد و نهایتاً شهروند خوب شهروندی است که چون و چرا و اعتراضی به چیزی ننماید. سلطهگر معمولاً با عنوان خیر و صلاح زیردستان و در لوای عشق و علاقه به آنان اعمال زور و ظلم میکند و بدین ترتیب، حق انتخاب و امکان رشد و بالندگی را از افراد تحت سلطهی خویش میگیرد، سلطهپذير نيز با گذشت و فداکردن خود این خیرخواهی را ارج مینهد و این علاقه را میپذیرد اما حقیقت این است:
در هر نوع رابطه که یکی از طرفین با هر دلیل و بهانهای مانع از رشد دیگری در به ثمررساندن استعدادهای بالقوهاش شده و باعت گردد که در او احساس حقارت، ناچیزی و ناتوانی به وجود آید نوعی سلطهگری بیمارگونه حاکم است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در هر نوع رابطه که یکی از طرفین با هر دلیل و بهانهای مانع از رشد دیگری در به ثمررساندن استعدادهای بالقوهاش شده و باعت گردد که در او احساس حقارت، ناچیزی و ناتوانی به وجود آید نوعی سلطهگری بیمارگونه حاکم است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
تواضع یعنی اینکه فرد از معرفت، دانش و آگاهی آنچنان سرشار و سنگین شود و به غنای درونی برسد که دیگر نه نیازی به فخرفروشی به دیگران و جلب توجه و تأييد آنان داشته باشد و نه تمایلی به آن. در حقیقت توانایی علمی و مادی بایستی به توانایی معنوی یعنی تواضع بينجامد نه به خودبرتربینی و خودشیفتگی. تواضع علمی باعث میشود که ما دريچهی فكر و ذهن خود را بر حرفها و نظریات و عقاید دیگران باز بگذاریم. عبارت درخت هر چه پربارتر است افتادهتر است، مثالی است برای نشاندادن چگونگی تواضع و به سادگی این معنا را میرساند که همانگونه که درختان پربار افتاده میشوند انسان نیز اگر پربار باشد، خواه ناخواه مانند درخت افتاده میشود؛ یعنی به خود مغرور نشده و به دیگران فخر نمیفروشد. اما متأسفانه عدهای عبارت فوق را کمی پسوپیش کرده و به صورت: درخت هر چه افتادهتر است، پربارتر است میخوانند و برای نشاندادن بار خود تظاهر به افتادگی میکنند؛ بدین معنا که خود را حقیر و كوچك نموده و گاه خود را بر عکس آنچه دارند و هستند، نشان میدهند؛ یعنی به جای اینکه تلاش در پربارترکردن خویش کنند تا به لحاظ معنوی افتاده شوند، تظاهر به افتادگی میکنند تا نشان دهند که پربارند! و از این نکته غافلند که حتی در مورد درخت همچنین چیزی صادق نیست؛ به عبارتی هر درخت پرباری با احتمال زیاد شاخههایش به لحاظ قوانین فیزیکی خم و افتاده میشود، اما هر شاخهی خمشده و افتادهای دلیلی ندارد که پربار باشد، چراکه ممکن است شاخه ضعیف بوده و در اثر باد خم شده یا پرندهی چاقی روی آن نشسته باشد.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
مردهپرستی
پدر سالمند استاد راهنمای یکی از دانشجویان ایرانی در سیدنی فوت میکند و چند نفر از دانشجویان به مراسم عزاداری او میروند.
ظاهراً هنگامی که به آدرس محل برگزاری مراسم نزدیك میشوند، فكر میکنند که اشتباه آمدهاند، چراکه هیچگونه علائمی که حاکی از چنین مراسمی باشد به چشم نمیخورد. نه پرچم سیاهی بر سر در خانه و نه آوای قرآن یا انجيل و نه صدای گریه، ضجه و نالهای. در عوض فامیل، بستگان و دوستان متوفی را میبینند که در حال نوشیدن چای و قهوه به گفتوگو با یکدیگر مشغولند.
یکی از دانشجویانی که در این مراسم شرکت کرده بود، گفت: حتی عزاداریهایشان هم به آدمیزاد نمیماند. صد رحمت به خودمان که مراسمی چنان باشکوه در عزای عزیزانمان حتی آنهایی که سالها پیر و زمینگیر بودهاند، برگزار میکنیم و نهتنها سوم، هفتم و چهلم، بلکه سالگرد مرگ آنها را نیز برگزار مینماییم و برای مدتها نیز سیاه میپوشیم.
دیگری چنین گفت: من با شیوهی اینها بیشتر موافقم. با شیوهای که ما در عزاداریهایمان گریه و ناله سر داده و به سر و سینهی خود میزنیم، اگر کسی نداند فکر میکند که یا ما اصلاً به آخرتی اعتقاد نداریم یا اگر داریم، مطمئن هستیم متوفی به جهنم میرود. به نظر من اینها بیشتر مراقب و متوجه زندههاشان هستند، در حالی که ما برای مردگانمان ارزش و احترام بیشتری قائل میشویم. بهعلاوه اینها برای خودشان زندگی میکنند و ما برای دیگران. شاید اگر ما هم به خاطر توقع و انتظار دیگران نبود، ترجیح میدادیم مثل اینها آرام و بی سر و صدا عمل کنیم. در عین حال برای ما که تفریحی نداریم و هرگونه تجمعی به منظور شادبودن نیز با موانع و مشکلاتی روبهروست، بهترین کار دنیایی و آخرتی، گرد هم آمدن برای عزاداریهایمان است. بهعلاوه در جوامع فقير و ناامن به لحاظ اقتصادی بیشتر اوقات با مرگ يك فرد، زندگی عدهای که از نظر مادی به او وابستهاند، دچار اختلال میگردد، این مسئله بهعلاوه نزدیکی بیش از حد ما به يكديگر که ریشه در وضعیت اقتصادی ما دارد، باعث وابستگی عاطفی بیشتری بین ما شده و فقدان بستگان را در نزد ما جانگدازتر میکند. از تمام اینها که بگذریم اگر زندگی را موهبتی بدانیم که به انسان ارزانی شده و دنیا را سفرهای پر از غذاهای لذيذ و نوشابههای گوارا، میتوان گفت که هر کس فقط يك بار این امکان برایش فراهم میشود که بر سر این سفره بنشیند و از آن بهره ببرد. اگر کسی از سر این سفره نیمسیر یا گرسنه بلند شود و برای همیشه برود، باعث تأسف و ناراحتی همگان میگردد، اما اگر سیر از این سفره برخاسته باشد، تأثر کمتری را برمیانگیزاند. تأثر بیش از حد ما برای رفتگانمان شاید از اینجا ناشی میشود که میدانیم آن که رفته هر کس و در هر سنی که بوده، از این سفره سیر برنخاسته و کارهای نکرده، آرزوهای برآوردهنشده و حتی حرفهای نگفتهی بسیاری داشته است. اما شاید اینها میدانند که متوفی هر که بوده تا لحظهای که زنده بوده است خوب زندگی کرده و کمتر در حسرت داشتن چیزی، انجام کاری یا گفتن حرفی بوده است. شاید برای همین است که برای ما هیچ مرگی بهنگام نیست و من خود هر آگهی ترحیمی را که در زندگیام تاکنون دیدهام از مرگ نابهنگام متوفی خبر داده است و ضمناً هر وقت خبر مرگ کسی را میشنویم؛ به گونهای غیرارادی و تأثرآور میگوییم، طفلکی تازه میخواست... که یا کاری را شروع کند یا در حین انجام کاری بود یا کاری را تازه تمام کرده بود. مثلاً بيچاره تازه ازدواج کرده بود، تازه بازنشسته شده بود، تازه عروس آورده بود، تازه میخواست خانهی جدیدی بخرد، تازه نوهاش به دنیا آمده بود و...
گفتم: تمام این کارها را نیز که کرده باشد، میگوييم طفلکی با اینکه ۱۰۰ سال عمر کرد هیچ چیز از زندگی نفهمید و رفت!
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
پدر سالمند استاد راهنمای یکی از دانشجویان ایرانی در سیدنی فوت میکند و چند نفر از دانشجویان به مراسم عزاداری او میروند.
ظاهراً هنگامی که به آدرس محل برگزاری مراسم نزدیك میشوند، فكر میکنند که اشتباه آمدهاند، چراکه هیچگونه علائمی که حاکی از چنین مراسمی باشد به چشم نمیخورد. نه پرچم سیاهی بر سر در خانه و نه آوای قرآن یا انجيل و نه صدای گریه، ضجه و نالهای. در عوض فامیل، بستگان و دوستان متوفی را میبینند که در حال نوشیدن چای و قهوه به گفتوگو با یکدیگر مشغولند.
یکی از دانشجویانی که در این مراسم شرکت کرده بود، گفت: حتی عزاداریهایشان هم به آدمیزاد نمیماند. صد رحمت به خودمان که مراسمی چنان باشکوه در عزای عزیزانمان حتی آنهایی که سالها پیر و زمینگیر بودهاند، برگزار میکنیم و نهتنها سوم، هفتم و چهلم، بلکه سالگرد مرگ آنها را نیز برگزار مینماییم و برای مدتها نیز سیاه میپوشیم.
دیگری چنین گفت: من با شیوهی اینها بیشتر موافقم. با شیوهای که ما در عزاداریهایمان گریه و ناله سر داده و به سر و سینهی خود میزنیم، اگر کسی نداند فکر میکند که یا ما اصلاً به آخرتی اعتقاد نداریم یا اگر داریم، مطمئن هستیم متوفی به جهنم میرود. به نظر من اینها بیشتر مراقب و متوجه زندههاشان هستند، در حالی که ما برای مردگانمان ارزش و احترام بیشتری قائل میشویم. بهعلاوه اینها برای خودشان زندگی میکنند و ما برای دیگران. شاید اگر ما هم به خاطر توقع و انتظار دیگران نبود، ترجیح میدادیم مثل اینها آرام و بی سر و صدا عمل کنیم. در عین حال برای ما که تفریحی نداریم و هرگونه تجمعی به منظور شادبودن نیز با موانع و مشکلاتی روبهروست، بهترین کار دنیایی و آخرتی، گرد هم آمدن برای عزاداریهایمان است. بهعلاوه در جوامع فقير و ناامن به لحاظ اقتصادی بیشتر اوقات با مرگ يك فرد، زندگی عدهای که از نظر مادی به او وابستهاند، دچار اختلال میگردد، این مسئله بهعلاوه نزدیکی بیش از حد ما به يكديگر که ریشه در وضعیت اقتصادی ما دارد، باعث وابستگی عاطفی بیشتری بین ما شده و فقدان بستگان را در نزد ما جانگدازتر میکند. از تمام اینها که بگذریم اگر زندگی را موهبتی بدانیم که به انسان ارزانی شده و دنیا را سفرهای پر از غذاهای لذيذ و نوشابههای گوارا، میتوان گفت که هر کس فقط يك بار این امکان برایش فراهم میشود که بر سر این سفره بنشیند و از آن بهره ببرد. اگر کسی از سر این سفره نیمسیر یا گرسنه بلند شود و برای همیشه برود، باعث تأسف و ناراحتی همگان میگردد، اما اگر سیر از این سفره برخاسته باشد، تأثر کمتری را برمیانگیزاند. تأثر بیش از حد ما برای رفتگانمان شاید از اینجا ناشی میشود که میدانیم آن که رفته هر کس و در هر سنی که بوده، از این سفره سیر برنخاسته و کارهای نکرده، آرزوهای برآوردهنشده و حتی حرفهای نگفتهی بسیاری داشته است. اما شاید اینها میدانند که متوفی هر که بوده تا لحظهای که زنده بوده است خوب زندگی کرده و کمتر در حسرت داشتن چیزی، انجام کاری یا گفتن حرفی بوده است. شاید برای همین است که برای ما هیچ مرگی بهنگام نیست و من خود هر آگهی ترحیمی را که در زندگیام تاکنون دیدهام از مرگ نابهنگام متوفی خبر داده است و ضمناً هر وقت خبر مرگ کسی را میشنویم؛ به گونهای غیرارادی و تأثرآور میگوییم، طفلکی تازه میخواست... که یا کاری را شروع کند یا در حین انجام کاری بود یا کاری را تازه تمام کرده بود. مثلاً بيچاره تازه ازدواج کرده بود، تازه بازنشسته شده بود، تازه عروس آورده بود، تازه میخواست خانهی جدیدی بخرد، تازه نوهاش به دنیا آمده بود و...
گفتم: تمام این کارها را نیز که کرده باشد، میگوييم طفلکی با اینکه ۱۰۰ سال عمر کرد هیچ چیز از زندگی نفهمید و رفت!
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
از فلانی چه خبر
عدم علاقهی افراد به کارها و فعالیتهای خلاقه و سازنده و همچنین نبود تفریح و سرگرمیهای متنوع در جامعه باعث میشود که کنجکاوی به نوعی سرگرمی اجتماعی تبدیل شده و دامنهی آن به خصوصیترین ابعاد زندگی همسایه و دوست و دشمن آن هم در لباس محبت گسترانیده شود. نداشتن کار و مشغلهای جدی در زندگی خود، ذهن را متوجه و علاقهمند به کار و زندگی دیگران مینماید و این همان حس کنجکاوی است که بین ما کم یا بیش وجود دارد. کتمان ناداریها و تظاهر به کارهای نکرده و چیزهای نداشته اعتماد مردم به يكديگر را از بین برده و به این احساس بیشتر دامن میزند. شاید آگاهی از همین احساس است که ما را وامیدارد، گاهی بدون اینکه از ما سؤالی کنند شروع به توضیحدادن در مورد کار و زندگی خود بنماييم و اصولاً فکر میکنیم بیادبی میشود، اگر ما بلافاصله پس از شنیدن عبارت چه خبر؟ تمام اتفاقاتی را که از ملاقات قبلی با طرف مقابلمان در زندگیمان افتاده توضیح ندهیم! و پس از خود نوبت کَند و کاو در زندگی دیگران میرسد. عبارت راستی از فلانی چه خبر؟! که اولین جملهی ما پس از سلام و گزارش زندگی خودمان است، تأییدی بر این ادعاست.
این پدیده تا بدانجا بين ما - بخصوص خانمها - رایج است که اگر کسی به شما تلفن کند و ببيند که اشغال است اولین عبارتی که به صورت نیمه سؤالی و کمی طلبكارانه مطرح میشود چنین خواهد بود: تلفن کردم اشغال بود؟ و انتظار دارد که شما بگویید برای چه اشغال بود، با چه کسی و دربارهی چه چیز صحبت میکردید و متقابلاً ما نیز حالت محکومی را به خود میگیریم که به دفاع از خود میپردازد؛ یعنی خود را موظف میدانیم که بگوييم چرا در منزل نبودیم، کجا بودیم و برای چه به آنجا رفته بودیم یا چرا تلفن را اشغال کرده بودیم و با چه کسی و حتی در مورد چه چیز صحبت میکردیم و جالبتر از آن اینکه خود را موظف به عذرخواهی میدانیم! اصولاً اگر توجه کرده باشید، ما برای کارهایی که هیچ خطا و گناهی در آنها متوجه ما نیست، بهراحتی و با سرعت بیشتری عذرخواهی میکنیم تا برای اشتباهات و خطاهایمان! مانند نشناختن صدای کسی از پشت تلفن یا نبودن در خانه و مهمتر از همه داشتن صراحت لهجه و صداقت.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
عدم علاقهی افراد به کارها و فعالیتهای خلاقه و سازنده و همچنین نبود تفریح و سرگرمیهای متنوع در جامعه باعث میشود که کنجکاوی به نوعی سرگرمی اجتماعی تبدیل شده و دامنهی آن به خصوصیترین ابعاد زندگی همسایه و دوست و دشمن آن هم در لباس محبت گسترانیده شود. نداشتن کار و مشغلهای جدی در زندگی خود، ذهن را متوجه و علاقهمند به کار و زندگی دیگران مینماید و این همان حس کنجکاوی است که بین ما کم یا بیش وجود دارد. کتمان ناداریها و تظاهر به کارهای نکرده و چیزهای نداشته اعتماد مردم به يكديگر را از بین برده و به این احساس بیشتر دامن میزند. شاید آگاهی از همین احساس است که ما را وامیدارد، گاهی بدون اینکه از ما سؤالی کنند شروع به توضیحدادن در مورد کار و زندگی خود بنماييم و اصولاً فکر میکنیم بیادبی میشود، اگر ما بلافاصله پس از شنیدن عبارت چه خبر؟ تمام اتفاقاتی را که از ملاقات قبلی با طرف مقابلمان در زندگیمان افتاده توضیح ندهیم! و پس از خود نوبت کَند و کاو در زندگی دیگران میرسد. عبارت راستی از فلانی چه خبر؟! که اولین جملهی ما پس از سلام و گزارش زندگی خودمان است، تأییدی بر این ادعاست.
این پدیده تا بدانجا بين ما - بخصوص خانمها - رایج است که اگر کسی به شما تلفن کند و ببيند که اشغال است اولین عبارتی که به صورت نیمه سؤالی و کمی طلبكارانه مطرح میشود چنین خواهد بود: تلفن کردم اشغال بود؟ و انتظار دارد که شما بگویید برای چه اشغال بود، با چه کسی و دربارهی چه چیز صحبت میکردید و متقابلاً ما نیز حالت محکومی را به خود میگیریم که به دفاع از خود میپردازد؛ یعنی خود را موظف میدانیم که بگوييم چرا در منزل نبودیم، کجا بودیم و برای چه به آنجا رفته بودیم یا چرا تلفن را اشغال کرده بودیم و با چه کسی و حتی در مورد چه چیز صحبت میکردیم و جالبتر از آن اینکه خود را موظف به عذرخواهی میدانیم! اصولاً اگر توجه کرده باشید، ما برای کارهایی که هیچ خطا و گناهی در آنها متوجه ما نیست، بهراحتی و با سرعت بیشتری عذرخواهی میکنیم تا برای اشتباهات و خطاهایمان! مانند نشناختن صدای کسی از پشت تلفن یا نبودن در خانه و مهمتر از همه داشتن صراحت لهجه و صداقت.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
هر تغییر و تحولی به همراه مزایایی که با خود میآورد، معایبی نیز در بر دارد که گاه اجتنابناپذیر مینماید و مورد فوق نیز یکی از آنهاست.
بهبود وضع اقتصادی، بالارفتن سطح بهداشت و به دنبال آن طول عمر و فراهمبودن مشغله و سرگرمیها و تفریحات مختلف و متنوع و... باعث بالارفتن سن ازدواج، کاهش تعداد فرزندان و در نتيجه كوچكشدن خانوادهها در غرب شده است. بهعلاوه حمایت دولت از مردم چه به لحاظ مادی و رفاهی و چه به لحاظ رسیدگیهای پزشکی، آنان را تا اندازهی زیادی از كمك یكدیگر بینیاز کرده و به کمشدن ارتباط میان آنان انجامیده است. در چنین شرایطی بسیار محتمل است که شخصی ۹۰ ساله بدون فرزند یا با داشتن يك فرزند ۶۰ یا ۷۰ ساله و بدون خواهر و برادر یا با داشتن خواهر و برادری در همان سن و سال در خانهی خویش فوت کند و کسی را بر بالین خویش نداشته باشد، اما این بدان معنا نیست که غربیان والدين خويش را ناجوانمردانه به خانهی سالمندان بسپارند و دیگر خبری از آنان نگیرند.
بهطور حتم مراقبت از پیران در خانوادهها و زندگی چند نسل در زير يك سقف که در جوامع سنتی شاهد آن هستیم به خاطر نبودن امکاناتی که در کشورهای پیشرفته و مرفه وجود دارد، بسیار انسانی و ارزشمند است و غرب هم بهطور حتم در گذشته از همین شیوه بهره برده و اکنون نیز تا آنجا که مقدور باشد، چنین میکند، چراکه تنهایی بخصوص در زمان پیری و بیماری خیلی دردناك و غمانگیز است و بودن در کنار خانواده در چنین شرایطی بسیار مطلوب است. اما آنچه از این مقایسه میتوان دریافت، این است که با بالارفتن سطح بهداشت و به دنبال آن طول عمر اگر ما نتوانیم امکاناتی را همزمان برای افراد سالمند مانند غرب فراهم آوریم، بایستی منتظر آثار منفی جانبی دیگری باشیم. چراکه اولاً زندگی افراد بسیار سالخورده با خانواده بدون فراهمبودن امکانات ویژهی پزشکی و بهداشتی آنان را با خطر مواجه میکند و ثانياً همجواری آنان در چنین شرایطی با فرزندان و نوههای خردسالشان آن هم در آپارتمانهای کوچک مشکلات و مسائل فراوانی را به دنبال خواهد آورد. این مسئله چه بخواهیم یا نخواهیم، چه خوشمان بیاید یا خیر به اختلاف بین زنان و شوهران نیز دامن خواهد زد و آرامش زندگی را از آنها و کودکانشان خواهد گرفت. به عبارت سادهتر، غرب راهی را طی کرده و با مشکلاتی روبهرو شده و با تصمیمگیریهایی این مشکلات را تا آنجا که ممکن بوده حل کرده یا در حال حلکردن آنهاست. به نظر نمیرسد ما بتوانیم از همان راه برویم و با همان مشکلات برخورد نکنیم یا برخورد کرده و آنها را نادیده بگیریم.
خطری که جامعهی ما را تهدید میکند، این است که توسعهی بهداشت منجر به طولانیترشدن عمر میشود، اما اگر دولت آمادگی مقابله با این مدت عمر اضافی را نداشته باشد آنوقت خدا میداند چه بر سر غرور پیران خواهد آمد که «مرگ با عزت بهتر است از زندگانی با ذلت».
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
بهبود وضع اقتصادی، بالارفتن سطح بهداشت و به دنبال آن طول عمر و فراهمبودن مشغله و سرگرمیها و تفریحات مختلف و متنوع و... باعث بالارفتن سن ازدواج، کاهش تعداد فرزندان و در نتيجه كوچكشدن خانوادهها در غرب شده است. بهعلاوه حمایت دولت از مردم چه به لحاظ مادی و رفاهی و چه به لحاظ رسیدگیهای پزشکی، آنان را تا اندازهی زیادی از كمك یكدیگر بینیاز کرده و به کمشدن ارتباط میان آنان انجامیده است. در چنین شرایطی بسیار محتمل است که شخصی ۹۰ ساله بدون فرزند یا با داشتن يك فرزند ۶۰ یا ۷۰ ساله و بدون خواهر و برادر یا با داشتن خواهر و برادری در همان سن و سال در خانهی خویش فوت کند و کسی را بر بالین خویش نداشته باشد، اما این بدان معنا نیست که غربیان والدين خويش را ناجوانمردانه به خانهی سالمندان بسپارند و دیگر خبری از آنان نگیرند.
بهطور حتم مراقبت از پیران در خانوادهها و زندگی چند نسل در زير يك سقف که در جوامع سنتی شاهد آن هستیم به خاطر نبودن امکاناتی که در کشورهای پیشرفته و مرفه وجود دارد، بسیار انسانی و ارزشمند است و غرب هم بهطور حتم در گذشته از همین شیوه بهره برده و اکنون نیز تا آنجا که مقدور باشد، چنین میکند، چراکه تنهایی بخصوص در زمان پیری و بیماری خیلی دردناك و غمانگیز است و بودن در کنار خانواده در چنین شرایطی بسیار مطلوب است. اما آنچه از این مقایسه میتوان دریافت، این است که با بالارفتن سطح بهداشت و به دنبال آن طول عمر اگر ما نتوانیم امکاناتی را همزمان برای افراد سالمند مانند غرب فراهم آوریم، بایستی منتظر آثار منفی جانبی دیگری باشیم. چراکه اولاً زندگی افراد بسیار سالخورده با خانواده بدون فراهمبودن امکانات ویژهی پزشکی و بهداشتی آنان را با خطر مواجه میکند و ثانياً همجواری آنان در چنین شرایطی با فرزندان و نوههای خردسالشان آن هم در آپارتمانهای کوچک مشکلات و مسائل فراوانی را به دنبال خواهد آورد. این مسئله چه بخواهیم یا نخواهیم، چه خوشمان بیاید یا خیر به اختلاف بین زنان و شوهران نیز دامن خواهد زد و آرامش زندگی را از آنها و کودکانشان خواهد گرفت. به عبارت سادهتر، غرب راهی را طی کرده و با مشکلاتی روبهرو شده و با تصمیمگیریهایی این مشکلات را تا آنجا که ممکن بوده حل کرده یا در حال حلکردن آنهاست. به نظر نمیرسد ما بتوانیم از همان راه برویم و با همان مشکلات برخورد نکنیم یا برخورد کرده و آنها را نادیده بگیریم.
خطری که جامعهی ما را تهدید میکند، این است که توسعهی بهداشت منجر به طولانیترشدن عمر میشود، اما اگر دولت آمادگی مقابله با این مدت عمر اضافی را نداشته باشد آنوقت خدا میداند چه بر سر غرور پیران خواهد آمد که «مرگ با عزت بهتر است از زندگانی با ذلت».
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
در پی دیگران
«ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ
چند چو سایه روی در پی این دیگران»
(مولانا)
اگر نگاهی به بعضی از خانوادههای ایرانی در خارج از کشور بیندازیم میبینیم که بیشتر همتشان در دنبالهروی و رقابت با سایر هموطنان صرف این میشود که فرزندانشان را از يك كلاس به کلاس دیگر ببرند و به کارهایی وادارند که استعدادی نیز در آنها ندارند. از شنا، پیانو، رقص و آواز گرفته تا انواع ورزشهای چینی، ژاپنی و... و بدین طریق زندگی را نهتنها بر خود که بر فرزندانشان نیز تلخ میکنند. گویی مسابقهای عظیم در پیش است و اگر فرزند آنها در تمامی آن مسابقات مقام اول را به دست نیاورد، دنیا به آخر خواهد رسید. به نظر میرسد این هموطنان متوجه این نکته نشدهاند که استعداد و علاقه از مهمترین عوامل در شروع و تداوم هر گونه فعالیت چه علمی، هنری یا ورزشی است و فقط به صرف پولداشتن و خرجکردن آن نمیتوان به جایی رسید، در غیر این صورت تمامی ثروتمندان تبدیل به هنرمند و دانشمند و اديب و قهرمان ورزشی میشدند و به شهرت و محبوبیت جهانی دست مییافتند. استعداد و قابلیتها را فقط میتوان پرورش داد، اما نمیتوان با زور در افراد به وجود آورد.
اهمیت این دیگران برای ما تا بدانجاست که حتی تفریح ما نیز منوط به قبول و تأييد آنان است؛ یعنی اگر من بخواهم تعطیلاتم را با نشستن در يك گوشه و خواندن کتابی با رفتن به يك روستای خوش آب و هوا و حتی بیکارنشستن و فکرکردن بگذرانم، جرأت این کار را در خود نمییابم، به این دلیل که سفر اروپا، کیش، دوبی و شمال معیار تفریحکردن و خوشگذراندن است. بنابراین با تحمل مشکلات و رنج فراوان به مسافرت میروم تا فقط به دیگران نشان دهم که خوش گذراندهام. متأسفانه اینگونه معیارها را در اکثر جوامع بخصوص جوامع عقبافتاده، قشر مرفه و ثروتمند تعیین میکنند و قربانیان آن اقشار متوسط یا کمدرآمد جامعه هستند که از آنان الگوبرداری و دنبالهروی مینمایند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
«ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ
چند چو سایه روی در پی این دیگران»
(مولانا)
اگر نگاهی به بعضی از خانوادههای ایرانی در خارج از کشور بیندازیم میبینیم که بیشتر همتشان در دنبالهروی و رقابت با سایر هموطنان صرف این میشود که فرزندانشان را از يك كلاس به کلاس دیگر ببرند و به کارهایی وادارند که استعدادی نیز در آنها ندارند. از شنا، پیانو، رقص و آواز گرفته تا انواع ورزشهای چینی، ژاپنی و... و بدین طریق زندگی را نهتنها بر خود که بر فرزندانشان نیز تلخ میکنند. گویی مسابقهای عظیم در پیش است و اگر فرزند آنها در تمامی آن مسابقات مقام اول را به دست نیاورد، دنیا به آخر خواهد رسید. به نظر میرسد این هموطنان متوجه این نکته نشدهاند که استعداد و علاقه از مهمترین عوامل در شروع و تداوم هر گونه فعالیت چه علمی، هنری یا ورزشی است و فقط به صرف پولداشتن و خرجکردن آن نمیتوان به جایی رسید، در غیر این صورت تمامی ثروتمندان تبدیل به هنرمند و دانشمند و اديب و قهرمان ورزشی میشدند و به شهرت و محبوبیت جهانی دست مییافتند. استعداد و قابلیتها را فقط میتوان پرورش داد، اما نمیتوان با زور در افراد به وجود آورد.
اهمیت این دیگران برای ما تا بدانجاست که حتی تفریح ما نیز منوط به قبول و تأييد آنان است؛ یعنی اگر من بخواهم تعطیلاتم را با نشستن در يك گوشه و خواندن کتابی با رفتن به يك روستای خوش آب و هوا و حتی بیکارنشستن و فکرکردن بگذرانم، جرأت این کار را در خود نمییابم، به این دلیل که سفر اروپا، کیش، دوبی و شمال معیار تفریحکردن و خوشگذراندن است. بنابراین با تحمل مشکلات و رنج فراوان به مسافرت میروم تا فقط به دیگران نشان دهم که خوش گذراندهام. متأسفانه اینگونه معیارها را در اکثر جوامع بخصوص جوامع عقبافتاده، قشر مرفه و ثروتمند تعیین میکنند و قربانیان آن اقشار متوسط یا کمدرآمد جامعه هستند که از آنان الگوبرداری و دنبالهروی مینمایند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
مدلها: آزمونِ قوۀ تخیلِ ما
راهی وجود دارد که شاید کمتر به آن برخورده باشید؛ این راه به دانشمندان کمک میکند به وجود چیزهایی پی ببرند که به طور مستقیم از راه حواس پنجگانه قابلِ درک نیستند. این کار، از طریقِ استفاده از «مدل» ممکن است، مدلی از چیزی که ممکن است در حالِ رخدادن باشد طوری که بتوان آن مدل را آزمود. در این روش، ما تصور میکنیم (شاید بهتر باشد که بگوییم «حدس میزنیم») که چه چیزی وجود دارد. به این میگویند مدل. سپس، بررسی میکنیم (معمولاً این بررسی کمک یک سری محاسبات ریاضی انجام میشود) تا بفهمیم، در صورت درستبودنِ مدل، انتظارِ دیدهشدن، شنیدهشدن، و، در کل، حسشدنِ چه چیزی میرود (که معمولاً این کار به کمک ابزارهای سنجش و اندازهگیری انجام میشود). سپس بررسی میکنیم که آیا چیزی که انتظارِ دیدنش را داریم، در واقع، همان چیزی است که میبینیم یا نه. این مدل میتواند یک ماکت چوبی یا پلاستیکی باشد، یا یک سری فرمولِ ریاضی نوشتهشده روی کاغذ، و یا اصلاً نوعی شبیهسازی رایانهای. ما با دقت مدل را بررسی میکنیم و پیشبینی میکنیم که، در صورت درستی مدل، انتظار میرود چه چیزی را ببینیم یا بشنویم و چیزهایی از این قبیل. سپس بررسی میکنیم تا ببینیم که آیا پیشبینیهایمان درستاند یا نادرست. اگر درست باشند، اطمینانِ بیشتری پیدا میکنیم که مدلمان واقعاً بازتابدهندۀ واقعیت است و، پس از آن، به دنبال طراحی آزمایشهای جدید میرویم. همچنین ممکن است، برای تأیید یا انجامِ بررسیهای بیشتر روی یافتههایمان، اصلاحاتی را در مدل ایجاد کنیم. اگر پیشبینیهایمان غلط از آب درآمدند، یا مدل را رد میکنیم و یا تغییراتی در آن میدهیم و دوباره آن را بررسی میکنیم... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
راهی وجود دارد که شاید کمتر به آن برخورده باشید؛ این راه به دانشمندان کمک میکند به وجود چیزهایی پی ببرند که به طور مستقیم از راه حواس پنجگانه قابلِ درک نیستند. این کار، از طریقِ استفاده از «مدل» ممکن است، مدلی از چیزی که ممکن است در حالِ رخدادن باشد طوری که بتوان آن مدل را آزمود. در این روش، ما تصور میکنیم (شاید بهتر باشد که بگوییم «حدس میزنیم») که چه چیزی وجود دارد. به این میگویند مدل. سپس، بررسی میکنیم (معمولاً این بررسی کمک یک سری محاسبات ریاضی انجام میشود) تا بفهمیم، در صورت درستبودنِ مدل، انتظارِ دیدهشدن، شنیدهشدن، و، در کل، حسشدنِ چه چیزی میرود (که معمولاً این کار به کمک ابزارهای سنجش و اندازهگیری انجام میشود). سپس بررسی میکنیم که آیا چیزی که انتظارِ دیدنش را داریم، در واقع، همان چیزی است که میبینیم یا نه. این مدل میتواند یک ماکت چوبی یا پلاستیکی باشد، یا یک سری فرمولِ ریاضی نوشتهشده روی کاغذ، و یا اصلاً نوعی شبیهسازی رایانهای. ما با دقت مدل را بررسی میکنیم و پیشبینی میکنیم که، در صورت درستی مدل، انتظار میرود چه چیزی را ببینیم یا بشنویم و چیزهایی از این قبیل. سپس بررسی میکنیم تا ببینیم که آیا پیشبینیهایمان درستاند یا نادرست. اگر درست باشند، اطمینانِ بیشتری پیدا میکنیم که مدلمان واقعاً بازتابدهندۀ واقعیت است و، پس از آن، به دنبال طراحی آزمایشهای جدید میرویم. همچنین ممکن است، برای تأیید یا انجامِ بررسیهای بیشتر روی یافتههایمان، اصلاحاتی را در مدل ایجاد کنیم. اگر پیشبینیهایمان غلط از آب درآمدند، یا مدل را رد میکنیم و یا تغییراتی در آن میدهیم و دوباره آن را بررسی میکنیم... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
مدلها: آزمونِ قوۀ تخیلِ ما
راهی وجود دارد که شاید کمتر به آن برخورده باشید؛ این راه به دانشمندان کمک میکند به وجود چیزهایی پی ببرند که به طور مستقیم از راه حواس پنجگانه قابلِ درک نیستند. این کار، از طریقِ استفاده از «مدل» ممکن است، مدلی از چیزی که ممکن است در حالِ رخدادن باشد طوری…
جادوی کنُد و آهستۀ فرگَشت
تبدیل ارگانیسمی پیچیده به یک ارگانیسم پیچیدۀ دیگر در یک مرحله (مثل چیزی که در قصههای شاه پریان رخ میدهد) بیتردید ورای حیطۀ احتمالات واقعگرایانه است. با وجود این، ارگانیسمهای پیچیده بهراستی وجود دارند. خوب این ارگانیسمها از کجا آمدند؟ در دنیای واقعیت، چگونه موجوداتی پیچیده مانند قورباغه و شیر، بابون و درختانِ انجیرِ هندی، شاهزادهها و کدوتنبلها، و انسانهایی چون من و شما پدید آمدهاند؟
در بخش اعظم تاریخ بشر، این سؤال سؤالی سخت و گیجکننده بود و کسی پاسخی برایش نداشت. از این رو، انسانها داستانهایی ساختند و تلاش کردند با این داستانها پاسخی به این پرسش بدهند. اما در قرنِ نوزدهم، یکی از بزرگترین دانشمندانِ تمامِ اعصار، چارلز داروین، این پرسش را پاسخ داد و چه پاسخ هوشمندانهای هم داد.
پاسخ این است که ارگانیسمهای پیچیدهای چون انسان، کروکودیل، و کلم بروکسل، درسته و یکهو، به وجود نیامدند، بلکه به صورت تدریجی، ذرهذره و گامبهگام، به شکلِ امروزی خود درآمدند، به طوری که هر گونه با گونۀ بلافصل پیش از خود تفاوتهای بسیار اندکی دارد. فرض کنید که میخواهید قورباغهای با پاهای بلند خلق کنید. همچنین فرض کنید که کار را با چیز خوبی شروع میکنید که به هدفتان شباهت زیادی دارد، مثلاً قورباغههای پاکوتاه. قورباغههای پاکوتاهتان را برانداز میکنید و پاهایشان را اندازه میگیرید. از میانِ آنها، چند تا قورباغۀ نر و ماده انتخاب میکنید که، نسبت به اکثر قورباغهها، پای بلندتری دارند و میگذارید با هم جفتگیری کنند. البته در همین حین، جلوی جفتگیری آندسته از دوستانشان را، که پای کوتاهتری دارند، میگیرید.
از نر و مادههایی که پاهای بلندتری دارند، بچهقورباغههایی متولد میشوند که بعداً دست و پا در میآورند و به قورباغههای بالغ بدل میگردند. سپس، پاهای قورباغههای نسل جدید را اندازه میگیرید و، باز هم از میانشان، نر و مادههایی را انتخاب میکنید که پاهایشان از دیگران بلندتر است و آنها را کنارِ هم میگذارید تا جفتگیری کنند.
بعد از این که این کار را تا حدود ۱۰ نسل ادامه دادید، بهتدریج متوجه چیز جالبی میشوید. حال دیگر میانگین اندازۀ پای قورباغههای جدید، بهطور محسوسی، بلندتر از میانگین اندازۀ پای قورباغههای اولیه است. حتی ممکن است مشاهده کنید که همۀ قورباغههای نسلِ دهم، نسبت به تکتک قورباغههای نسلِ اول، پاهای بلندتری دارند. شاید هم اصلاً بعد از ده نسل به نتیجه نرسیدید و لازم باشد ۲۰ نسلِ دیگر، و یا حتی بیشتر، این کار را تکرار کنید. ولی سرانجام میتوانید با افتخار بگویید «من نوعی جدید از قورباغه را پرورش دادهام که نسبت به قورباغههای قدیمی پاهای بلندتری دارد.»... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
تبدیل ارگانیسمی پیچیده به یک ارگانیسم پیچیدۀ دیگر در یک مرحله (مثل چیزی که در قصههای شاه پریان رخ میدهد) بیتردید ورای حیطۀ احتمالات واقعگرایانه است. با وجود این، ارگانیسمهای پیچیده بهراستی وجود دارند. خوب این ارگانیسمها از کجا آمدند؟ در دنیای واقعیت، چگونه موجوداتی پیچیده مانند قورباغه و شیر، بابون و درختانِ انجیرِ هندی، شاهزادهها و کدوتنبلها، و انسانهایی چون من و شما پدید آمدهاند؟
در بخش اعظم تاریخ بشر، این سؤال سؤالی سخت و گیجکننده بود و کسی پاسخی برایش نداشت. از این رو، انسانها داستانهایی ساختند و تلاش کردند با این داستانها پاسخی به این پرسش بدهند. اما در قرنِ نوزدهم، یکی از بزرگترین دانشمندانِ تمامِ اعصار، چارلز داروین، این پرسش را پاسخ داد و چه پاسخ هوشمندانهای هم داد.
پاسخ این است که ارگانیسمهای پیچیدهای چون انسان، کروکودیل، و کلم بروکسل، درسته و یکهو، به وجود نیامدند، بلکه به صورت تدریجی، ذرهذره و گامبهگام، به شکلِ امروزی خود درآمدند، به طوری که هر گونه با گونۀ بلافصل پیش از خود تفاوتهای بسیار اندکی دارد. فرض کنید که میخواهید قورباغهای با پاهای بلند خلق کنید. همچنین فرض کنید که کار را با چیز خوبی شروع میکنید که به هدفتان شباهت زیادی دارد، مثلاً قورباغههای پاکوتاه. قورباغههای پاکوتاهتان را برانداز میکنید و پاهایشان را اندازه میگیرید. از میانِ آنها، چند تا قورباغۀ نر و ماده انتخاب میکنید که، نسبت به اکثر قورباغهها، پای بلندتری دارند و میگذارید با هم جفتگیری کنند. البته در همین حین، جلوی جفتگیری آندسته از دوستانشان را، که پای کوتاهتری دارند، میگیرید.
از نر و مادههایی که پاهای بلندتری دارند، بچهقورباغههایی متولد میشوند که بعداً دست و پا در میآورند و به قورباغههای بالغ بدل میگردند. سپس، پاهای قورباغههای نسل جدید را اندازه میگیرید و، باز هم از میانشان، نر و مادههایی را انتخاب میکنید که پاهایشان از دیگران بلندتر است و آنها را کنارِ هم میگذارید تا جفتگیری کنند.
بعد از این که این کار را تا حدود ۱۰ نسل ادامه دادید، بهتدریج متوجه چیز جالبی میشوید. حال دیگر میانگین اندازۀ پای قورباغههای جدید، بهطور محسوسی، بلندتر از میانگین اندازۀ پای قورباغههای اولیه است. حتی ممکن است مشاهده کنید که همۀ قورباغههای نسلِ دهم، نسبت به تکتک قورباغههای نسلِ اول، پاهای بلندتری دارند. شاید هم اصلاً بعد از ده نسل به نتیجه نرسیدید و لازم باشد ۲۰ نسلِ دیگر، و یا حتی بیشتر، این کار را تکرار کنید. ولی سرانجام میتوانید با افتخار بگویید «من نوعی جدید از قورباغه را پرورش دادهام که نسبت به قورباغههای قدیمی پاهای بلندتری دارد.»... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
جادوی کنُد و آهستۀ فرگَشت
تبدیل ارگانیسمی پیچیده به یک ارگانیسم پیچیدۀ دیگر در یک مرحله (مثل چیزی که در قصههای شاه پریان رخ میدهد) بیتردید ورای حیطۀ احتمالات واقعگرایانه است. با وجود این، ارگانیسمهای پیچیده بهراستی وجود دارند. خوب این ارگانیسمها از کجا آمدند؟ در دنیای واقعیت،…
نخستین انسان واقعاً چه کسی بوده است؟
شاید باورش برایتِان سخت باشد، اما هیچ انسان نخستینی وجود نداشته است؛ چرا که هر کس پدر و مادری داشته است که آنها هم بالاجبار میبایست انسان بوده باشند! چنین است در مورد خرگوش. هرگز چیزی به عنوانِ نخستین خرگوش، کروکودیل، یا سنجاقک وجود نداشته است. هر موجودی که به دنیا میآید متعلق به همان گونهای است که پدر و مادرش به آن تعلق دارند (البته استثنائات بسیار انگشتشماری هم وجود دارند که در این بحث از آنها صرف نظر میکنیم). پس باید چنین استنباط کرد که هر موجودی که تا کنون زاده شده است به همان گونهای تعلق داشته است که پدربزرگ و مادربزرگانش. و همچنین به گونۀ والدین پدربزرگ و مادربزرگش. و والدینِ الدینِ آنها. و همینطور الی آخر.
الی آخر؟ نه، به این سادگیها هم نیست. این مسئله نیازمند اندکی توضیح است و توضیحِ آن را با یک آزمایشِ فکری شروع خواهم کرد. آزمایش فکری آزمایشی است که در ذهن انجام میشود. ولی تصورِ چیزی که میخواهم بگویم در معنای واقعی ممکن نیست؛ چرا که مستلزمِ این است که به زمانِ گذشته برگردیم، بسیار پیش از آن که به وجود آمده باشیم. اما تصورِ آن نکتۀ مهمی را به ما میآموزد.
آزمایشِ فکری ما از این قرار است: یگانه کاری که باید بکنید این است که مراحلی را که در ادامه میآیند دنبال کنید. یکی از عکسهای خود را پیدا کنید. حال یکی از عکسهای پدرِ خود را بیاورید و بالای سرِ آن قرار دهید. سپس یکی از عکسهای پدر پدرتان، یعنی پدربزرگتان، را پیدا کنید. آنگاه عکس پدرِ پدربزرگتان، یعنی عکسِ جد پدریتان، را بالای عکسِ پدربزرگتان قرار دهید. شاید هیچیک از اجداد خود را از نزدیک ندیده باشید. خود من هم هیچیک از اجدادم را ندیدهام، اما میدانم که یکی از آنها در روستایی معلم بوده، یکیشان هم پزشک روستا بوده، دیگری در یکی از مناطقِ راجِ بریتانیا <هند تحت سلطۀ بریتانیا> جنگلبان بوده، یکی از آنها وکیل و عاشقِ خامه بوده و هنگامِ صخرهنوردی در سن بالا مرده است. با وجود این، اگر نمیدانید پدرِ پدرِ پدرتان چه شکلی بوده است، میتوانید تصویری مبهم از او را متصور شوید، مثلاً یک عکسِ قهوهای رنگ مات در قابی چرمی. حالا همین کار را برای پدرش انجام دهید، یعنی پدر جد پدریتان. به همین منوال پیش بروید و اجداد قدیمیتر خود را تصور کنید و عکسهایشان را، به ترتیب، بالای سرِ یکدیگر قرار دهید. حتی میتوانید این کار را تا قبل از اختراع عکاسی ادامه دهید؛ آخر داریم آزمایشِ فکری میکنیم.
در این آزمایش چند تا از اجدادمان را باید تصور کنیم؟ اگر فقط بتوانیم چیزی حدود ۱۸۵ میلیون نفر را تصور کنید عالی میشود!
فقط؟
فقط؟!
بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
شاید باورش برایتِان سخت باشد، اما هیچ انسان نخستینی وجود نداشته است؛ چرا که هر کس پدر و مادری داشته است که آنها هم بالاجبار میبایست انسان بوده باشند! چنین است در مورد خرگوش. هرگز چیزی به عنوانِ نخستین خرگوش، کروکودیل، یا سنجاقک وجود نداشته است. هر موجودی که به دنیا میآید متعلق به همان گونهای است که پدر و مادرش به آن تعلق دارند (البته استثنائات بسیار انگشتشماری هم وجود دارند که در این بحث از آنها صرف نظر میکنیم). پس باید چنین استنباط کرد که هر موجودی که تا کنون زاده شده است به همان گونهای تعلق داشته است که پدربزرگ و مادربزرگانش. و همچنین به گونۀ والدین پدربزرگ و مادربزرگش. و والدینِ الدینِ آنها. و همینطور الی آخر.
الی آخر؟ نه، به این سادگیها هم نیست. این مسئله نیازمند اندکی توضیح است و توضیحِ آن را با یک آزمایشِ فکری شروع خواهم کرد. آزمایش فکری آزمایشی است که در ذهن انجام میشود. ولی تصورِ چیزی که میخواهم بگویم در معنای واقعی ممکن نیست؛ چرا که مستلزمِ این است که به زمانِ گذشته برگردیم، بسیار پیش از آن که به وجود آمده باشیم. اما تصورِ آن نکتۀ مهمی را به ما میآموزد.
آزمایشِ فکری ما از این قرار است: یگانه کاری که باید بکنید این است که مراحلی را که در ادامه میآیند دنبال کنید. یکی از عکسهای خود را پیدا کنید. حال یکی از عکسهای پدرِ خود را بیاورید و بالای سرِ آن قرار دهید. سپس یکی از عکسهای پدر پدرتان، یعنی پدربزرگتان، را پیدا کنید. آنگاه عکس پدرِ پدربزرگتان، یعنی عکسِ جد پدریتان، را بالای عکسِ پدربزرگتان قرار دهید. شاید هیچیک از اجداد خود را از نزدیک ندیده باشید. خود من هم هیچیک از اجدادم را ندیدهام، اما میدانم که یکی از آنها در روستایی معلم بوده، یکیشان هم پزشک روستا بوده، دیگری در یکی از مناطقِ راجِ بریتانیا <هند تحت سلطۀ بریتانیا> جنگلبان بوده، یکی از آنها وکیل و عاشقِ خامه بوده و هنگامِ صخرهنوردی در سن بالا مرده است. با وجود این، اگر نمیدانید پدرِ پدرِ پدرتان چه شکلی بوده است، میتوانید تصویری مبهم از او را متصور شوید، مثلاً یک عکسِ قهوهای رنگ مات در قابی چرمی. حالا همین کار را برای پدرش انجام دهید، یعنی پدر جد پدریتان. به همین منوال پیش بروید و اجداد قدیمیتر خود را تصور کنید و عکسهایشان را، به ترتیب، بالای سرِ یکدیگر قرار دهید. حتی میتوانید این کار را تا قبل از اختراع عکاسی ادامه دهید؛ آخر داریم آزمایشِ فکری میکنیم.
در این آزمایش چند تا از اجدادمان را باید تصور کنیم؟ اگر فقط بتوانیم چیزی حدود ۱۸۵ میلیون نفر را تصور کنید عالی میشود!
فقط؟
فقط؟!
بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
نخستین انسان واقعاً چه کسی بوده است؟
شاید باورش برایتِان سخت باشد، اما هیچ انسان نخستینی وجود نداشته است؛ چرا که هر کس پدر و مادری داشته است که آنها هم بالاجبار میبایست انسان بوده باشند! چنین است در مورد خرگوش. هرگز چیزی به عنوانِ نخستین خرگوش، کروکودیل، یا سنجاقک وجود نداشته است. هر موجودی…
سنگشدگان
شاید بپرسید که چگونه میدانیم آبا و اجداد اولیهمان چه شکلی بوده و چگونه میزیستهاند؟ بیشترِ این اطلاعات از فسیلها به دست آمده است.
فسیلها از جنس سنگاند، سنگهایی که شکل و قالبِ حیوانات مرده و گیاهان را به خود گرفتهاند. بیشتر حیوانات میمیرند بدون اینکه فسیلی از آنها به جا بماند. ولی اگر مایل به فسیلشدن هستید، راهش این است که بگویید شما را در نوعِ مناسبی از گل و لای دفن کنند، نوعی از گل و لای که احتمالِ سختشدنش وجود داشته باشد و «سنگ رسوبی» تشکیل دهد.
حال سنگِ رسوبی چگونه سنگی است؟ سه نوع سنگ داریم: آذرین، رسوبی، و دگرگونی. در اینجا خیلی به سنگهای دگرگونی نمیپردازم؛ چرا که این سنگها، در ابتدای امر، یکی از انواعِ آذرین یا رسوبی بودهاند که تحت تأثیر فشار و یا گرما تغییر یافتهاند. سنگهای آذرین (که در انگلیسی «igneous» خوانده میشوند که از واژۀ «ignis» لاتین به معنیِ «آتش» گرفته شده است) زمانی مذاب بودهاند، مثل گدازههایی که از آتشفشانها سرازیر میشوند. سپس، به صورت جامد در آمدهاند و، بعد از سردشدن، به سنگهایی سخت تبدیل شدهاند. سنگهای سخت، از هر نوعی که باشند، در معرضِ باد یا آب، فرسوده میشوند و به سنگهای کوچکتر و شن و ماسه و خاک تبدیل میشوند. خاک و ماسه در آب به حالت معلق درمیآیند و سپس میتوانند به صورت لایههایی از رسوبات یا گل در کف دریا، دریاچه، و یا رودخانه تهنشین شوند. پس از گذشت زمانی طولانی، ممکن است این رسوبات سخت شوند و لایهها (یا «چینه»های)ِ سنگ رسوبی را شکل دهند. با این که همۀ چینهها در آغاز صاف و افقی هستند، معمولاً، بعد از میلیونها سال که میتوانیم آنها را ببینیم، کج یا وارونه شده و یا پیچ و تاب برداشتهاند.
حال فرض کنید که، به صورت اتفاقی، آب لاشۀ حیوانی را با خود ببرد و در گل و لای بیاندازد، مثلاً گل و لایی که اطراف مدخلِ رودخانه تشکیل شده است. اگر بعداً این گل و لای خشک شود و به سنگ رسوبی تبدیل شود، ممکن است بدنِ حیوان بپوسد و شکل و قالبش به صورت فرورفتگی در سنگ به جای بماند. بعد این سنگ، سرانجام، به دست ما میرسد. این نوعی فسیل است که حکمِ «نگاتیو» عکسِ آن حیوان را دارد. همچنین، ممکن است این فرورفتگیِ ایجادشده در سنگ نقشِ قالبی را ایفا کند که رسوبات جدید در آن جمع شوند. بعد که این رسوبات سخت شدند، تصویرِ مثبتی <پوزیتیو> از سطحِ خارجیِ بدنِ حیوان به دست میآید. این هم نوع دوم فسیل است. نوعِ سومی از فسیل هم وجود دارد که به این صورت تشکیل میشود: اتمها و یا مولکولهای آب یکبهیک جای اتمها و مولکولهای بدنِ حیوان را میگیرند. بعدها، این ذرات سخت میشوند و به سنگ تبدیل میگردند. این نوع فسیل بهترین نوعِ فسیل است؛ چرا که بخت با ما یار بوده است و جزئیات دقیقِ درونِ بدنِ حیوان، برای همیشه، در میانِ فسیل، بازآفرینی شدهاند... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
شاید بپرسید که چگونه میدانیم آبا و اجداد اولیهمان چه شکلی بوده و چگونه میزیستهاند؟ بیشترِ این اطلاعات از فسیلها به دست آمده است.
فسیلها از جنس سنگاند، سنگهایی که شکل و قالبِ حیوانات مرده و گیاهان را به خود گرفتهاند. بیشتر حیوانات میمیرند بدون اینکه فسیلی از آنها به جا بماند. ولی اگر مایل به فسیلشدن هستید، راهش این است که بگویید شما را در نوعِ مناسبی از گل و لای دفن کنند، نوعی از گل و لای که احتمالِ سختشدنش وجود داشته باشد و «سنگ رسوبی» تشکیل دهد.
حال سنگِ رسوبی چگونه سنگی است؟ سه نوع سنگ داریم: آذرین، رسوبی، و دگرگونی. در اینجا خیلی به سنگهای دگرگونی نمیپردازم؛ چرا که این سنگها، در ابتدای امر، یکی از انواعِ آذرین یا رسوبی بودهاند که تحت تأثیر فشار و یا گرما تغییر یافتهاند. سنگهای آذرین (که در انگلیسی «igneous» خوانده میشوند که از واژۀ «ignis» لاتین به معنیِ «آتش» گرفته شده است) زمانی مذاب بودهاند، مثل گدازههایی که از آتشفشانها سرازیر میشوند. سپس، به صورت جامد در آمدهاند و، بعد از سردشدن، به سنگهایی سخت تبدیل شدهاند. سنگهای سخت، از هر نوعی که باشند، در معرضِ باد یا آب، فرسوده میشوند و به سنگهای کوچکتر و شن و ماسه و خاک تبدیل میشوند. خاک و ماسه در آب به حالت معلق درمیآیند و سپس میتوانند به صورت لایههایی از رسوبات یا گل در کف دریا، دریاچه، و یا رودخانه تهنشین شوند. پس از گذشت زمانی طولانی، ممکن است این رسوبات سخت شوند و لایهها (یا «چینه»های)ِ سنگ رسوبی را شکل دهند. با این که همۀ چینهها در آغاز صاف و افقی هستند، معمولاً، بعد از میلیونها سال که میتوانیم آنها را ببینیم، کج یا وارونه شده و یا پیچ و تاب برداشتهاند.
حال فرض کنید که، به صورت اتفاقی، آب لاشۀ حیوانی را با خود ببرد و در گل و لای بیاندازد، مثلاً گل و لایی که اطراف مدخلِ رودخانه تشکیل شده است. اگر بعداً این گل و لای خشک شود و به سنگ رسوبی تبدیل شود، ممکن است بدنِ حیوان بپوسد و شکل و قالبش به صورت فرورفتگی در سنگ به جای بماند. بعد این سنگ، سرانجام، به دست ما میرسد. این نوعی فسیل است که حکمِ «نگاتیو» عکسِ آن حیوان را دارد. همچنین، ممکن است این فرورفتگیِ ایجادشده در سنگ نقشِ قالبی را ایفا کند که رسوبات جدید در آن جمع شوند. بعد که این رسوبات سخت شدند، تصویرِ مثبتی <پوزیتیو> از سطحِ خارجیِ بدنِ حیوان به دست میآید. این هم نوع دوم فسیل است. نوعِ سومی از فسیل هم وجود دارد که به این صورت تشکیل میشود: اتمها و یا مولکولهای آب یکبهیک جای اتمها و مولکولهای بدنِ حیوان را میگیرند. بعدها، این ذرات سخت میشوند و به سنگ تبدیل میگردند. این نوع فسیل بهترین نوعِ فسیل است؛ چرا که بخت با ما یار بوده است و جزئیات دقیقِ درونِ بدنِ حیوان، برای همیشه، در میانِ فسیل، بازآفرینی شدهاند... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
سنگشدگان
شاید بپرسید که چگونه میدانیم آبا و اجداد اولیهمان چه شکلی بوده و چگونه میزیستهاند؟ بیشترِ این اطلاعات از فسیلها به دست آمده است. فسیلها از جنس سنگاند، سنگهایی که شکل و قالبِ حیوانات مرده و گیاهان را به خود گرفتهاند. بیشتر حیوانات میمیرند بدون اینکه…
در زمینۀ گونهها، ماجرا خیلی فراتر از فاصلهگرفتن است. این «خیلی فراتر بودن» همان انتخابِ طبیعی است، و نیازی ندیدم که از این فراتر بروم. اما در واقع، فرآیندی فوقالعاده مهم که مهمترین اکتشاف چارلز داروین است. حتی بدون انتخاب طبیعی هم میتوان گفت که امکان فاصلهگرفتنِ استخرهای ژنی جدا افتاده از هم وجود میداشت، اما این فاصلهگرفتن چه بسا بیهدف و باری به هر جهت میبود. انتخاب طبیعی فَرگشت را به سوی مسیری هدفمند هدایت میکند: به سوی بقا. آن دسته از ژنهای استخرِ ژنی که میتوانند بقا پیدا کنند ژنهایی هستند که توانایی خوبی در زندهماندن دارند. و چه زمان میگوییم که یک ژن توانایی خوبی در زندهماندن دارد؟ زمانی که به ژنهای دیگر کمک کند بدنهایی را بسازند که در بقا و تولید مثل خوب عمل کنند، بدنهایی که بتوانند آنقدر زنده بمانند که فرصت بیابند ژنهایی را که موجبِ بقایشان شده به نسل بعد منتقل کنند.
هر گونه به شیوۀ خود این کار را میکند. ژنهای درون بدنِ پرندگان و خفاشها به این دلیل بقا پیدا میکنند که به آنها توانایی ساختنِ بال میدهند. ژنهای درونِ بدن موش کور به این دلیل بقا مییابند که به او توانایی ساختنِ دستهایی نیرومند و بیلمانند میدهند. ژنهای درونِ بدن شیر به این دلیل بقا مییابند که به او تواناییِ ساختنِ پاهایی سریع و دندان و پنجههایی تیز میدهند. ژنهای درونِ بدن شاخدرازان به این دلیل بقا مییابند که به آنها توانایی ساختن پاهایی سریع و گوش و چشمی تیز میدهند. ژنهای درونِ بدن حشرات برگی به این دلیل بقا پیدا میکنند که بدنهای آن حشرات را از برگها تمایزناپذیر میسازد. با همۀ تفاوتی که در جزئیات وجود دارد، در همۀ گونهها، نام بازی یکسان است: بقای ژن در استخرِ ژنی. دفعۀ بعد که حیوانی را دیدید (هر حیوانی که باشد) یا گیاهی را دیدید (هر گیاهی که باشد)، به خود بگویید: «چیزی که جلوی چشمانِ من قرار دارد ماشینِ ظریف و پیچیدهای است برای انتقالِ ژنهای سازندۀ خود. چیزی که دارم به آن نگاه میکنم ماشینی است برای بقای ژنها.
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
هر گونه به شیوۀ خود این کار را میکند. ژنهای درون بدنِ پرندگان و خفاشها به این دلیل بقا پیدا میکنند که به آنها توانایی ساختنِ بال میدهند. ژنهای درونِ بدن موش کور به این دلیل بقا مییابند که به او توانایی ساختنِ دستهایی نیرومند و بیلمانند میدهند. ژنهای درونِ بدن شیر به این دلیل بقا مییابند که به او تواناییِ ساختنِ پاهایی سریع و دندان و پنجههایی تیز میدهند. ژنهای درونِ بدن شاخدرازان به این دلیل بقا مییابند که به آنها توانایی ساختن پاهایی سریع و گوش و چشمی تیز میدهند. ژنهای درونِ بدن حشرات برگی به این دلیل بقا پیدا میکنند که بدنهای آن حشرات را از برگها تمایزناپذیر میسازد. با همۀ تفاوتی که در جزئیات وجود دارد، در همۀ گونهها، نام بازی یکسان است: بقای ژن در استخرِ ژنی. دفعۀ بعد که حیوانی را دیدید (هر حیوانی که باشد) یا گیاهی را دیدید (هر گیاهی که باشد)، به خود بگویید: «چیزی که جلوی چشمانِ من قرار دارد ماشینِ ظریف و پیچیدهای است برای انتقالِ ژنهای سازندۀ خود. چیزی که دارم به آن نگاه میکنم ماشینی است برای بقای ژنها.
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
درون اتم
وقتی که، در آغاز این فصل، قطعهقطعهکردن ماده را به کوچکترین اجزاء ممکن تصور کردیم، به اتم که رسیدیم، کار را خاتمه دادیم. اتمِ سرب کوچکترین چیزی است که شایستۀ سرب خوانده شدن است. اما آیا امکان ندارد که اتم را به اجزاء کوچکتری تقسیم کرد؟ و آیا یک اتمِ سرب شبیه به قطعۀ خیلی کوچکی از سرب است؟ نه، اتمِ سرب شباهتی به قطعۀ خیلی کوچکی از آ ن ندارد. به هیچ چیز شباهت ندارد. به این دلیل که اتم آنقدر کوچک است که نمیتوان آن را دید، حتی با میکروسکوپهای قوی. و بله، این امکان وجود دارد که اتم را به اجزاء کوچکتر هم تقسیم کرد؛ اما، به دلایلی که در ادامه به آن ها اشاره خواهم کرد، حاصلْ عنصری دیگر خواهد بود. نکتهای که اهمیت بیشتری دارد این است که انجامِ چنین کاری مقدارِ رعبانگیزی انرژی آزاد خواهد کرد. به این دلیل است که، برای بعضی افراد، عبارت «شکافتن اتم» تداعیکنندۀ حسی شوم است. نخستین بار، دانشمند نیوزلندی، ارنست رادرفورد، بود که در سال ۱۹۱۹ اتم را شکافت.
با وجود این که نمیتوانیم اتم را ببینیم و با این که نمیتوانیم اتم را بدون تبدیل آن به چیزی دیگر بشکافیم، این گونه نیست که راهی برای درک ساختار درونی اتم نداشته باشیم. وقتی که دانشمندان نمیتوانند مستقیماً چیزی را ببینند، مدلی را برای شکلِ احتمالی آن ارائه میدهند و آن را میآزمایند. مدل علمی راهی است برای تصور اینکه یک چیز چگونه ممکن است باشد. از این رو، مدلِ اتم نوعی تصویرِ ذهنی است از این که داخل اتم چگونه ممکن است باشد. شاید به نظر برسد که مدلِ علمی نوعی خیالپردازی است، اما اینگونه نیست. دانشمندان در مرحلۀ پیشنهاد مدل توقف نمیکنند، بلکه گامی فراتر مینهند و آن را در بوتۀ آزمایش قرار میدهند. آنها میگویند: «اگر این مدلی که تصورش کردهام درست باشد، انتظار میرود که، در دنیای واقعی، فلان و بهمان اتفاق بیافتد». پیشبینی میکنند که اگر آزمایش صورت گیرد و کمیتهای خاصی اندازهگیری شوند، چه نتایجی به دست خواهند آمد. مدلِ واقعی مدلی است که پیشبینیهایش درست از آب در آیند، مخصوصاً وقتی که از بوتۀ آزمایش سربلند بیرون بیایند. و زمانی که پیشبینیهایش درست از آب درآمدند، امیدوار خواهیم شد که مدلی که در اختیار داریم احتمالاً بازتابدهندۀ واقعیت است یا دستکم بخشی از واقعیت را به ما نشان میدهد... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
وقتی که، در آغاز این فصل، قطعهقطعهکردن ماده را به کوچکترین اجزاء ممکن تصور کردیم، به اتم که رسیدیم، کار را خاتمه دادیم. اتمِ سرب کوچکترین چیزی است که شایستۀ سرب خوانده شدن است. اما آیا امکان ندارد که اتم را به اجزاء کوچکتری تقسیم کرد؟ و آیا یک اتمِ سرب شبیه به قطعۀ خیلی کوچکی از سرب است؟ نه، اتمِ سرب شباهتی به قطعۀ خیلی کوچکی از آ ن ندارد. به هیچ چیز شباهت ندارد. به این دلیل که اتم آنقدر کوچک است که نمیتوان آن را دید، حتی با میکروسکوپهای قوی. و بله، این امکان وجود دارد که اتم را به اجزاء کوچکتر هم تقسیم کرد؛ اما، به دلایلی که در ادامه به آن ها اشاره خواهم کرد، حاصلْ عنصری دیگر خواهد بود. نکتهای که اهمیت بیشتری دارد این است که انجامِ چنین کاری مقدارِ رعبانگیزی انرژی آزاد خواهد کرد. به این دلیل است که، برای بعضی افراد، عبارت «شکافتن اتم» تداعیکنندۀ حسی شوم است. نخستین بار، دانشمند نیوزلندی، ارنست رادرفورد، بود که در سال ۱۹۱۹ اتم را شکافت.
با وجود این که نمیتوانیم اتم را ببینیم و با این که نمیتوانیم اتم را بدون تبدیل آن به چیزی دیگر بشکافیم، این گونه نیست که راهی برای درک ساختار درونی اتم نداشته باشیم. وقتی که دانشمندان نمیتوانند مستقیماً چیزی را ببینند، مدلی را برای شکلِ احتمالی آن ارائه میدهند و آن را میآزمایند. مدل علمی راهی است برای تصور اینکه یک چیز چگونه ممکن است باشد. از این رو، مدلِ اتم نوعی تصویرِ ذهنی است از این که داخل اتم چگونه ممکن است باشد. شاید به نظر برسد که مدلِ علمی نوعی خیالپردازی است، اما اینگونه نیست. دانشمندان در مرحلۀ پیشنهاد مدل توقف نمیکنند، بلکه گامی فراتر مینهند و آن را در بوتۀ آزمایش قرار میدهند. آنها میگویند: «اگر این مدلی که تصورش کردهام درست باشد، انتظار میرود که، در دنیای واقعی، فلان و بهمان اتفاق بیافتد». پیشبینی میکنند که اگر آزمایش صورت گیرد و کمیتهای خاصی اندازهگیری شوند، چه نتایجی به دست خواهند آمد. مدلِ واقعی مدلی است که پیشبینیهایش درست از آب در آیند، مخصوصاً وقتی که از بوتۀ آزمایش سربلند بیرون بیایند. و زمانی که پیشبینیهایش درست از آب درآمدند، امیدوار خواهیم شد که مدلی که در اختیار داریم احتمالاً بازتابدهندۀ واقعیت است یا دستکم بخشی از واقعیت را به ما نشان میدهد... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
درون اتم
وقتی که، در آغاز این فصل، قطعهقطعهکردن ماده را به کوچکترین اجزاء ممکن تصور کردیم، به اتم که رسیدیم، کار را خاتمه دادیم. اتمِ سرب کوچکترین چیزی است که شایستۀ سرب خوانده شدن است. اما آیا امکان ندارد که اتم را به اجزاء کوچکتری تقسیم کرد؟ و آیا یک اتمِ سرب…
کربن: داربست حیات
همۀ عناصر به شیوۀ خاصِ خود منحصربه فردند. اما یکی از این عناصر، کربن، آنقدر خاص است که پایان این فصل را، به اختصار، به آن اختصاص میدهیم. حتی مطالعۀ شیمیاییِ کربن نامِ منحصر به خود را دارد که آن را از دیگر مباحث جدا میسازد: شیمی «آلی». بقیۀ علم شیمی شیمیِ «غیرآلی» <غیرزنده> است. حال چرا کربن این قدر خاص است؟
پاسخ این است که اتمهای کربن به سایر اتمهای کربن متصل میشوند و زنجیرههایی را تشکیل میدهند. ترکیب شیمیاییِ اکُتان، همانطور که احتمالاً می دانید، یکی از اجزاء تشکیلدهندۀ بنزین است. اکتان تقریباً زنجیرۀ کوچکی از هشت اتمِ کربن است که به هر طرف آن یک اتمِ هیدروژن وصل شده است. ویژگیِ خارقالعادۀ کربن این است که زنجیرههایی که میسازد میتوانند هر طولی داشته باشند. بعضی از زنجیرهها، در معنای واقعی، از بیش از صدها اتمِ کربن تشکیل شدهاند. گاهی اوقات زنجیرهها با هم حلقه تشکیل میدهند. برای نمونه، مولکولهای نفتالین (قرصهای ضد بیدخوردگی از این ماده ساخته شدهاند) نیز از کربنهایی تشکیل شده است که به آنها هیدروژن وصل است، که در این مورد، تعداد حلقهها دو تاست.
ساختارهای کربنی را تقریباً میتوان با کیتهای اسباببازی مغناطیسی مقایسه کرد که به نام «مگنت» مشهورند. شیمیدانها موفق شدهاند که، در آزمایشگاه، اتمهای کربن را به شکلهای خاصی به هم پیوند دهند، به شکلهای خارقالعادهای که به سازههای مگنتی ماننداند. نامِ مستعارِ این مولکولها «باکیبال» و «باکیتیوب» است. «باکی» نامِ مستعارِ باکمینستر فولر، معمارِ بزرگ آمریکایی، است که گنبد ژئودزیک از ابداعات اوست. باکیبال و باکیتیوبی که دانشمندان ساختهاند مولکولهایی مصنوعیاند. اما این مولکولها نشان میدهند که میتوان اتمهای کربن را مانند قطعات مگنت به هم وصل کرد و سازههایی داربستشکل را به وجود آورد که بینهایت بزرگ باشند. (اخیراً در خبری جالب اعلام شد که در فضا، در گرد و غباری در نزدیکیِ ستارهای دور، باکیبال کشف کردهاند.) ساختار شیمیایی کربن به گون ای است که امکان ساخت بینهایت مولکول را با شکلهایی متفاوت ممکن میسازد. هزاران نوع از این مولکولها در بدنِ موجودات زنده یافت میشوند.
برای نمونه، مولکولی بسیار بزرگ، به نام میوگلوبین، در شماری میلیونی در تمامِ عضلات ما یافت میشود. همۀ اتمهای میوگلوبین کربن نیستند، اما این اتمهای کربن هستند که به این شیوۀ مسحورکننده در ساختارهایی مگنتشکل به هم میپیوندند. و این در واقع همان چیزی است که حیات را ممکن میسازد. وقتی بدانیم میوگلوبین فقط یک نمونه از میان هزاران مولکول سلولهای زنده است که به همین اندازه پیچیدهاند، شاید بتوان تصور کرد که ساختارِ شیمیاییِ کربن امکان تشکیلِ فرمهای بسیار زیادی را فراهم میکند که برای به وجود آمدنِ چیزی به پیچیدگیِ یک موجود زنده لازم هستند، همانگونه که در صورت وجود قطعات مگنت کافی تقریباً ساخت همهچیز ممکن میشود.
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
همۀ عناصر به شیوۀ خاصِ خود منحصربه فردند. اما یکی از این عناصر، کربن، آنقدر خاص است که پایان این فصل را، به اختصار، به آن اختصاص میدهیم. حتی مطالعۀ شیمیاییِ کربن نامِ منحصر به خود را دارد که آن را از دیگر مباحث جدا میسازد: شیمی «آلی». بقیۀ علم شیمی شیمیِ «غیرآلی» <غیرزنده> است. حال چرا کربن این قدر خاص است؟
پاسخ این است که اتمهای کربن به سایر اتمهای کربن متصل میشوند و زنجیرههایی را تشکیل میدهند. ترکیب شیمیاییِ اکُتان، همانطور که احتمالاً می دانید، یکی از اجزاء تشکیلدهندۀ بنزین است. اکتان تقریباً زنجیرۀ کوچکی از هشت اتمِ کربن است که به هر طرف آن یک اتمِ هیدروژن وصل شده است. ویژگیِ خارقالعادۀ کربن این است که زنجیرههایی که میسازد میتوانند هر طولی داشته باشند. بعضی از زنجیرهها، در معنای واقعی، از بیش از صدها اتمِ کربن تشکیل شدهاند. گاهی اوقات زنجیرهها با هم حلقه تشکیل میدهند. برای نمونه، مولکولهای نفتالین (قرصهای ضد بیدخوردگی از این ماده ساخته شدهاند) نیز از کربنهایی تشکیل شده است که به آنها هیدروژن وصل است، که در این مورد، تعداد حلقهها دو تاست.
ساختارهای کربنی را تقریباً میتوان با کیتهای اسباببازی مغناطیسی مقایسه کرد که به نام «مگنت» مشهورند. شیمیدانها موفق شدهاند که، در آزمایشگاه، اتمهای کربن را به شکلهای خاصی به هم پیوند دهند، به شکلهای خارقالعادهای که به سازههای مگنتی ماننداند. نامِ مستعارِ این مولکولها «باکیبال» و «باکیتیوب» است. «باکی» نامِ مستعارِ باکمینستر فولر، معمارِ بزرگ آمریکایی، است که گنبد ژئودزیک از ابداعات اوست. باکیبال و باکیتیوبی که دانشمندان ساختهاند مولکولهایی مصنوعیاند. اما این مولکولها نشان میدهند که میتوان اتمهای کربن را مانند قطعات مگنت به هم وصل کرد و سازههایی داربستشکل را به وجود آورد که بینهایت بزرگ باشند. (اخیراً در خبری جالب اعلام شد که در فضا، در گرد و غباری در نزدیکیِ ستارهای دور، باکیبال کشف کردهاند.) ساختار شیمیایی کربن به گون ای است که امکان ساخت بینهایت مولکول را با شکلهایی متفاوت ممکن میسازد. هزاران نوع از این مولکولها در بدنِ موجودات زنده یافت میشوند.
برای نمونه، مولکولی بسیار بزرگ، به نام میوگلوبین، در شماری میلیونی در تمامِ عضلات ما یافت میشود. همۀ اتمهای میوگلوبین کربن نیستند، اما این اتمهای کربن هستند که به این شیوۀ مسحورکننده در ساختارهایی مگنتشکل به هم میپیوندند. و این در واقع همان چیزی است که حیات را ممکن میسازد. وقتی بدانیم میوگلوبین فقط یک نمونه از میان هزاران مولکول سلولهای زنده است که به همین اندازه پیچیدهاند، شاید بتوان تصور کرد که ساختارِ شیمیاییِ کربن امکان تشکیلِ فرمهای بسیار زیادی را فراهم میکند که برای به وجود آمدنِ چیزی به پیچیدگیِ یک موجود زنده لازم هستند، همانگونه که در صورت وجود قطعات مگنت کافی تقریباً ساخت همهچیز ممکن میشود.
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
چی؟ خبری از اسطوره نیست؟
این فصل غیرعادی است، چون با فهرستی از اسطورهها آغاز نمیشود. علت این بود که پیداکردنِ اسطورهای که به این موضوع پرداخته باشد بسیار دشوار بود. برعکسِ چیزهایی مانند خورشید، رنگینکمان، و یا زلزله، دنیای شگفتانگیز ذرات بسیار کوچک هرگز به چشم انسانهای نخستین نیامدند. اگر اندکی به این موضوع بیاندیشید، خواهید دید که چیزِ عجیبی هم نیست. به هیچ وجه حتی ممکن هم نبود که انسانهای اولیه از وجود این ذرات مطلع شوند و از این رو، اسطورهای هم برای توضیحشان نیافریدند. با ظهور میکروسکوپ در قرنِ شانزدهم بود که انسان فهمید تالابها و دریاچهها، خاک و گرد و غبار، حتی بدن خود ما، مملو از موجودات زندۀ بسیار کوچکی هستند که نمیتوان آنها را به چشم دید. با وجود این، این موجودات موجوداتی پیچیدهاند که زیباییِ خاصِ خود را دارند. شاید هم بتوان گفت که در نوعِ خود ترسناکاند. به این بستگی دارد که از چه منظری به قضیه نگاه کنید.
مایتهای گرد و غبار خویشاوندی خیلی دوری با عنکبوتها دارند، اما آنقدر کوچکند که به زحمت میتوان دیدشان، مگر به صورت نقطههایی ریز. هزاران مایت گرد و غبار در هر خانه وجود دارد که میانِ الیاف هر فرش و رختخوابی میخزند (احتمالش زیاد است که در رختخوابِ شما هم جا خوش کرده باشند). خودتان تصور کنید اگر انسانهای نخستین از وجود آنها اطلاع داشتند چه اسطورهها و افسانههایی که برای توجیهشان خلق نمیکردند! اما پیش از اختراع میکروسکوپ به مخیلۀ کسی هم خطور نمیکرد که چنین موجوداتی وجود داشته باشند و از این رو اسطورهای هم دربارۀ آن ها وجود ندارد. نکتۀ دیگر این که مایت گرد و غبار با همۀ کوچکی از صدها تریلیون اتم ساخته شده است.
مایتهای گرد و غبار آنقدر ریزند که نمیتوان آنها را دید، و سلولهای تشکیلدهندۀ آنها از این هم کوچکترند. باکتریهایی که به وفور داخل بدنِ آنها (و ما) زندگی میکنند از این هم کوچکترند.
و اتمها بهمراتب از باکتریها کوچکترند. جهان از چیزهایی ساخته شده است که به طرزی باورنکردنی ریز هستند، آنقدر ریز که با چشمِ غیرمسلح قابلِ دیدن نیستند. با وجود این، هیچیک از اسطورهها یا کتابهایی که به «کتبِ مقدس» معروفند (کتابهایی که حتی در عصرِ حاضر هم بعضی افراد باور دارند که از سوی خدا بر آنها نازل شده است، خدایی که به همه چیز داناست) نامی از آنها نبردهاند! در واقع، وقتی که این اسطورهها را بررسی میکنیم، میبینیم که از هر گونه دانستهای که علم صبورانه کشف کرده است عاریاند. این اسطورهها دربارۀ اندازه و قدمت گیتی به ما چیزی نمیگویند. به ما نمیگویند که چگونه میتوان سرطان را درمان کرد. توضیحی دربارۀ گرانش یا موتورِ درونسوز ارائه نمیدهند. دربارۀ میکروبها، همجوشی هستهای، برق، یا داروهای بیهوشی چیزی به ما نمیگویند. عجیب هم نیست که داستانهای کتبِ مقدس ورای اطلاعات انسانهای نخستین، که خود آغازگر این داستانها بودهاند، چیزی برای گفتن در چنته ندارند. اگر این «کتبِ مقدس» را واقعاً خدایانی دانا بر همه چیز نوشته، دیکته یا وحی کردهاند، به نظر شما عجیب نیست که آن خدایان هیچ چیزی دربارۀ این موضوعات مهم و کاربردی نگفتهاند؟
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
این فصل غیرعادی است، چون با فهرستی از اسطورهها آغاز نمیشود. علت این بود که پیداکردنِ اسطورهای که به این موضوع پرداخته باشد بسیار دشوار بود. برعکسِ چیزهایی مانند خورشید، رنگینکمان، و یا زلزله، دنیای شگفتانگیز ذرات بسیار کوچک هرگز به چشم انسانهای نخستین نیامدند. اگر اندکی به این موضوع بیاندیشید، خواهید دید که چیزِ عجیبی هم نیست. به هیچ وجه حتی ممکن هم نبود که انسانهای اولیه از وجود این ذرات مطلع شوند و از این رو، اسطورهای هم برای توضیحشان نیافریدند. با ظهور میکروسکوپ در قرنِ شانزدهم بود که انسان فهمید تالابها و دریاچهها، خاک و گرد و غبار، حتی بدن خود ما، مملو از موجودات زندۀ بسیار کوچکی هستند که نمیتوان آنها را به چشم دید. با وجود این، این موجودات موجوداتی پیچیدهاند که زیباییِ خاصِ خود را دارند. شاید هم بتوان گفت که در نوعِ خود ترسناکاند. به این بستگی دارد که از چه منظری به قضیه نگاه کنید.
مایتهای گرد و غبار خویشاوندی خیلی دوری با عنکبوتها دارند، اما آنقدر کوچکند که به زحمت میتوان دیدشان، مگر به صورت نقطههایی ریز. هزاران مایت گرد و غبار در هر خانه وجود دارد که میانِ الیاف هر فرش و رختخوابی میخزند (احتمالش زیاد است که در رختخوابِ شما هم جا خوش کرده باشند). خودتان تصور کنید اگر انسانهای نخستین از وجود آنها اطلاع داشتند چه اسطورهها و افسانههایی که برای توجیهشان خلق نمیکردند! اما پیش از اختراع میکروسکوپ به مخیلۀ کسی هم خطور نمیکرد که چنین موجوداتی وجود داشته باشند و از این رو اسطورهای هم دربارۀ آن ها وجود ندارد. نکتۀ دیگر این که مایت گرد و غبار با همۀ کوچکی از صدها تریلیون اتم ساخته شده است.
مایتهای گرد و غبار آنقدر ریزند که نمیتوان آنها را دید، و سلولهای تشکیلدهندۀ آنها از این هم کوچکترند. باکتریهایی که به وفور داخل بدنِ آنها (و ما) زندگی میکنند از این هم کوچکترند.
و اتمها بهمراتب از باکتریها کوچکترند. جهان از چیزهایی ساخته شده است که به طرزی باورنکردنی ریز هستند، آنقدر ریز که با چشمِ غیرمسلح قابلِ دیدن نیستند. با وجود این، هیچیک از اسطورهها یا کتابهایی که به «کتبِ مقدس» معروفند (کتابهایی که حتی در عصرِ حاضر هم بعضی افراد باور دارند که از سوی خدا بر آنها نازل شده است، خدایی که به همه چیز داناست) نامی از آنها نبردهاند! در واقع، وقتی که این اسطورهها را بررسی میکنیم، میبینیم که از هر گونه دانستهای که علم صبورانه کشف کرده است عاریاند. این اسطورهها دربارۀ اندازه و قدمت گیتی به ما چیزی نمیگویند. به ما نمیگویند که چگونه میتوان سرطان را درمان کرد. توضیحی دربارۀ گرانش یا موتورِ درونسوز ارائه نمیدهند. دربارۀ میکروبها، همجوشی هستهای، برق، یا داروهای بیهوشی چیزی به ما نمیگویند. عجیب هم نیست که داستانهای کتبِ مقدس ورای اطلاعات انسانهای نخستین، که خود آغازگر این داستانها بودهاند، چیزی برای گفتن در چنته ندارند. اگر این «کتبِ مقدس» را واقعاً خدایانی دانا بر همه چیز نوشته، دیکته یا وحی کردهاند، به نظر شما عجیب نیست که آن خدایان هیچ چیزی دربارۀ این موضوعات مهم و کاربردی نگفتهاند؟
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
در مدار
چرا سیارهها در مدارِ حرکت به دور خورشید برقرار میمانند؟ اصلاً چه چیز باعث میشود که چیزی، در یک مدار، گرد چیزِ دیگری بچرخد؟ پاسخ این پرسش را نخستین بار سر آیزاک نیوتنُ کشف کرد که در قرنِ هفدهم میزیست و یکی از بزرگترین دانشمندانِ تاریخ است. نیوتن ثابت کرد که این نیروی گرانش است که همۀ مدارها را کنترل میکند، همان نیرویی که سیب را از سرِ درخت به سمت زمین میکشاند و باعث افتادن آن میشود ولی این بار در مقیاسی بزرگتر. (این داستان که نیوتن زمانی به نیروی گرانش پی برد که سیب به سرش خورد، با افسوس بسیار، احتمالاً حقیقت ندارد.)
نیوتن یک توپ جنگی را بر سر یک کوه تصور کرد که لولهاش به صورت افقی به سمت دریا نشانه رفته است (کوه مشرف بر ساحل است). هر گلولهای که این توپ شلیک میکند نخست به صورت افقی حرکت میکند، اما هم زمان به سمت دریا مایل میشود. ترکیب حرکت روی دریا و مایلشدن به سمت آن یک منحنی نزولی و زیبا ایجاد میکند که نقطۀ غایی آن برخورد با آب است. درک این مطلب مهم است که گلوله در کلِ مسیر در حالِ افتادن است، حتی در لحظههای نخست حرکت که منحنی آن صافتر است. اینگونه نیست که در آغاز، مدتی حرکتی صاف و افقی داشته باشد و ناگهان، مانند شخصیتهای کارتونی که یک دفعه متوجه میشوند که باید بیافتند، نظرش عوض شود و شروع به افتادن کند!
گلولۀ توپ همان لحظه که از دهانۀ توپ خارج میشود شروع به افتادن میکند؛ اما این حرکت را حرکتی رو به پایین نمیبینیم چون گلوله (تقریبا)ً افقی حرکت میکند و حرکتش بسیار سریع است.
حال توپی بزرگتر و قویتر را در نظر بگیرید، به گونهای که گلولۀ آن پیش از برخورد با آب، نخست، فرسنگها مسافت را طی کند. منحنی همچنان نزولی است، اما نزولِ آن بسیار تدریجی است، تا جایی که منحنی «صاف» بهنظر میرسد. طی عمدۀ مسیر، جهت حرکت تقریباً افقی است، ولی با وجود این، توپ از همان لحظۀ نخست در حال افتادن است. حال توپی به مراتب بزرگتر را تصور کنید که قدرتی چندین برابر دارد؛ توپی چنان قدرتمند که گلولۀ آن پیش از برخورد با آب مسافتی بسیار طولانی را طی میکند. در این حال، انحنای زمین بهتدریج آثارِ خودش را نشان میدهد. توپ، پس از شلیک، همچنان از همان آغاز در حالِ افتادن است، اما از آنجا که سطحِ زمین صاف نیست، متوجه میشویم که واژۀ «افقی» تعبیرِ چندان درستی نیست. گلولۀ توپ، مانند قبل، منحنیِ زیبایی ایجاد میکند، اما همزمان که به سمت دریا مایل میشود، دریا نیز از آن دور میشود؛ چرا که کرۀ زمین گرد است. این بار زمان بیشتری طول میکشد که گلولۀ توپ به دریا برخورد کند. این بار هم گلوله طیِ کل مسیر در حال افتادن است، اما درستتر این است که بگوییم توپ دارد گرد زمین میافتد... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
چرا سیارهها در مدارِ حرکت به دور خورشید برقرار میمانند؟ اصلاً چه چیز باعث میشود که چیزی، در یک مدار، گرد چیزِ دیگری بچرخد؟ پاسخ این پرسش را نخستین بار سر آیزاک نیوتنُ کشف کرد که در قرنِ هفدهم میزیست و یکی از بزرگترین دانشمندانِ تاریخ است. نیوتن ثابت کرد که این نیروی گرانش است که همۀ مدارها را کنترل میکند، همان نیرویی که سیب را از سرِ درخت به سمت زمین میکشاند و باعث افتادن آن میشود ولی این بار در مقیاسی بزرگتر. (این داستان که نیوتن زمانی به نیروی گرانش پی برد که سیب به سرش خورد، با افسوس بسیار، احتمالاً حقیقت ندارد.)
نیوتن یک توپ جنگی را بر سر یک کوه تصور کرد که لولهاش به صورت افقی به سمت دریا نشانه رفته است (کوه مشرف بر ساحل است). هر گلولهای که این توپ شلیک میکند نخست به صورت افقی حرکت میکند، اما هم زمان به سمت دریا مایل میشود. ترکیب حرکت روی دریا و مایلشدن به سمت آن یک منحنی نزولی و زیبا ایجاد میکند که نقطۀ غایی آن برخورد با آب است. درک این مطلب مهم است که گلوله در کلِ مسیر در حالِ افتادن است، حتی در لحظههای نخست حرکت که منحنی آن صافتر است. اینگونه نیست که در آغاز، مدتی حرکتی صاف و افقی داشته باشد و ناگهان، مانند شخصیتهای کارتونی که یک دفعه متوجه میشوند که باید بیافتند، نظرش عوض شود و شروع به افتادن کند!
گلولۀ توپ همان لحظه که از دهانۀ توپ خارج میشود شروع به افتادن میکند؛ اما این حرکت را حرکتی رو به پایین نمیبینیم چون گلوله (تقریبا)ً افقی حرکت میکند و حرکتش بسیار سریع است.
حال توپی بزرگتر و قویتر را در نظر بگیرید، به گونهای که گلولۀ آن پیش از برخورد با آب، نخست، فرسنگها مسافت را طی کند. منحنی همچنان نزولی است، اما نزولِ آن بسیار تدریجی است، تا جایی که منحنی «صاف» بهنظر میرسد. طی عمدۀ مسیر، جهت حرکت تقریباً افقی است، ولی با وجود این، توپ از همان لحظۀ نخست در حال افتادن است. حال توپی به مراتب بزرگتر را تصور کنید که قدرتی چندین برابر دارد؛ توپی چنان قدرتمند که گلولۀ آن پیش از برخورد با آب مسافتی بسیار طولانی را طی میکند. در این حال، انحنای زمین بهتدریج آثارِ خودش را نشان میدهد. توپ، پس از شلیک، همچنان از همان آغاز در حالِ افتادن است، اما از آنجا که سطحِ زمین صاف نیست، متوجه میشویم که واژۀ «افقی» تعبیرِ چندان درستی نیست. گلولۀ توپ، مانند قبل، منحنیِ زیبایی ایجاد میکند، اما همزمان که به سمت دریا مایل میشود، دریا نیز از آن دور میشود؛ چرا که کرۀ زمین گرد است. این بار زمان بیشتری طول میکشد که گلولۀ توپ به دریا برخورد کند. این بار هم گلوله طیِ کل مسیر در حال افتادن است، اما درستتر این است که بگوییم توپ دارد گرد زمین میافتد... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
در مدار
چرا سیارهها در مدارِ حرکت به دور خورشید برقرار میمانند؟ اصلاً چه چیز باعث میشود که چیزی، در یک مدار، گرد چیزِ دیگری بچرخد؟ پاسخ این پرسش را نخستین بار سر آیزاک نیوتنُ کشف کرد که در قرنِ هفدهم میزیست و یکی از بزرگترین دانشمندانِ تاریخ است. نیوتن ثابت کرد…
نگاهی زاویهدار به تابستان
حال که با مدارها آشنا شدیم، میتوانیم به این پرسش برگردیم که چرا زمستان و تابستان رخ میدهد؟ همانگونه که به خاطر دارید، بعضی، به اشتباه، بر این باورند که در تابستان به خورشید نزدیکتر و در زمستان از آن دورتریم. اگر مدار زمین مانند مدار پلوتو بود چنین توضیحی قابل قبول بود. در واقع، زمستان و تابستانِ پلوتو (که هر دو این فصلها در پلوتو بهمراتب سردتر از چیزی هستند که ما در اینجا دیدهایم) به همین علت رخ میدهند.
ولی مدارِ زمین تقریباً دایرهای است؛ از این رو، نزدیکی این سیاره به خورشید نمیتواند عامل تغییرِ فصول باشد. حال که بحثش پیش آمد خوب است به این موضوع هم اشاره کنیم که در ماه ژانویه <حدوداً مصادف با دیماه> زمین کمترین فاصله را با خورشید دارد (حضیضِ خورشیدی) و در ماه ژوییه <حدوداً مصادف با تیرماه> بیشترین فاصله را (اوجِ خورشیدی)، ولی مدار بیضیشکلِ زمین آنقدر به دایره نزدیک است که تغییر محسوسی را ایجاد نمیکند.
پس چه چیز مایۀ تغییر فصول از زمستان به تابستان است؟ چیزی یکسره متفاوت. زمین حولِ یک محور میچرخد و این محور کج است. کجی محورِ زمین عامل اصلی وجود فصول مختلف است. ببینیم چگونه:
میتوانیم این محور را همچون میلهای فلزی در نظر بگیریم که از کرۀ زمین رد شده و از قطبِ شمال و جنوب بیرون آمده است. حال مدارِ زمین به دورِ خورشید را چرخی بهمراتب بزرگتر در نظر بگیرید که محور منحصر به خود را دارد، محوری که از خورشید رد میشود و از «قطبِ شمال» و «قطب جنوبِ» خورشید بیرون میزند. ممکن بود این دو و محور کاملاً موازی با یکدیگر باشند، به طوری که زمین کج نباشد؛ که در این صورت خورشید ظهرها درست بالای خط استوا قرار میگرفت و ساعات روز و شب همهجا به یک اندازه بود. فصلی هم وجود نداشت. استوا همواره گرم بود و هر چه از آن دور و به قطبها نزدیکتر میشدیم، هوا سردتر و سردتر میشد. برای خنکشدن باید از استوا دور میشدیم، نه اینکه منتظر زمستان بمانیم؛ چرا که زمستانی وجود نداشت. و نیز تابستانی هم؛ و هیچ نوع فصل دیگری هم وجود نداشت.
اما در واقع، این دو محور موازی نیستند. میله (محورِ) گردشِ زمین به دورِ خود، نسبت به میله (محورِ) مدارِ ما به دور خورشید، کج است. زاویۀ آن هم خیلی زیاد نیست؛ حدود ۲۳ و نیم درجه. اگر زاویۀ آن ۹۰ درجه بود (که زوایۀ محورِ اورانوس با خورشید تقریباً به این اندازه است) در بخشی از سال، قطب شمال مستقیماً به سمت خورشید میبود (که میتوانستیم به آن نیمۀ تابستان نیمکرۀ شمالی بگوییم) و، در نیمۀ زمستان نیمکرۀ شمالی، کاملاً پشت به خورشید میبود. اگر زمین مانند اورانوس بود، در نیمۀ تابستان، خورشید همیشه بالای قطبِ شمال میبود (شبی وجود نداشت)، ولی قطب جنوب سرد و تاریک و یخبندان میبود و در آن نشانی از روز وجود نمیداشت. و شش ماه بعد قضیه برعکس میشد... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
حال که با مدارها آشنا شدیم، میتوانیم به این پرسش برگردیم که چرا زمستان و تابستان رخ میدهد؟ همانگونه که به خاطر دارید، بعضی، به اشتباه، بر این باورند که در تابستان به خورشید نزدیکتر و در زمستان از آن دورتریم. اگر مدار زمین مانند مدار پلوتو بود چنین توضیحی قابل قبول بود. در واقع، زمستان و تابستانِ پلوتو (که هر دو این فصلها در پلوتو بهمراتب سردتر از چیزی هستند که ما در اینجا دیدهایم) به همین علت رخ میدهند.
ولی مدارِ زمین تقریباً دایرهای است؛ از این رو، نزدیکی این سیاره به خورشید نمیتواند عامل تغییرِ فصول باشد. حال که بحثش پیش آمد خوب است به این موضوع هم اشاره کنیم که در ماه ژانویه <حدوداً مصادف با دیماه> زمین کمترین فاصله را با خورشید دارد (حضیضِ خورشیدی) و در ماه ژوییه <حدوداً مصادف با تیرماه> بیشترین فاصله را (اوجِ خورشیدی)، ولی مدار بیضیشکلِ زمین آنقدر به دایره نزدیک است که تغییر محسوسی را ایجاد نمیکند.
پس چه چیز مایۀ تغییر فصول از زمستان به تابستان است؟ چیزی یکسره متفاوت. زمین حولِ یک محور میچرخد و این محور کج است. کجی محورِ زمین عامل اصلی وجود فصول مختلف است. ببینیم چگونه:
میتوانیم این محور را همچون میلهای فلزی در نظر بگیریم که از کرۀ زمین رد شده و از قطبِ شمال و جنوب بیرون آمده است. حال مدارِ زمین به دورِ خورشید را چرخی بهمراتب بزرگتر در نظر بگیرید که محور منحصر به خود را دارد، محوری که از خورشید رد میشود و از «قطبِ شمال» و «قطب جنوبِ» خورشید بیرون میزند. ممکن بود این دو و محور کاملاً موازی با یکدیگر باشند، به طوری که زمین کج نباشد؛ که در این صورت خورشید ظهرها درست بالای خط استوا قرار میگرفت و ساعات روز و شب همهجا به یک اندازه بود. فصلی هم وجود نداشت. استوا همواره گرم بود و هر چه از آن دور و به قطبها نزدیکتر میشدیم، هوا سردتر و سردتر میشد. برای خنکشدن باید از استوا دور میشدیم، نه اینکه منتظر زمستان بمانیم؛ چرا که زمستانی وجود نداشت. و نیز تابستانی هم؛ و هیچ نوع فصل دیگری هم وجود نداشت.
اما در واقع، این دو محور موازی نیستند. میله (محورِ) گردشِ زمین به دورِ خود، نسبت به میله (محورِ) مدارِ ما به دور خورشید، کج است. زاویۀ آن هم خیلی زیاد نیست؛ حدود ۲۳ و نیم درجه. اگر زاویۀ آن ۹۰ درجه بود (که زوایۀ محورِ اورانوس با خورشید تقریباً به این اندازه است) در بخشی از سال، قطب شمال مستقیماً به سمت خورشید میبود (که میتوانستیم به آن نیمۀ تابستان نیمکرۀ شمالی بگوییم) و، در نیمۀ زمستان نیمکرۀ شمالی، کاملاً پشت به خورشید میبود. اگر زمین مانند اورانوس بود، در نیمۀ تابستان، خورشید همیشه بالای قطبِ شمال میبود (شبی وجود نداشت)، ولی قطب جنوب سرد و تاریک و یخبندان میبود و در آن نشانی از روز وجود نمیداشت. و شش ماه بعد قضیه برعکس میشد... بیشتر بخوانید
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
نگاهی زاویهدار به تابستان
حال که با مدارها آشنا شدیم، میتوانیم به این پرسش برگردیم که چرا زمستان و تابستان رخ میدهد؟ همانگونه که به خاطر دارید، بعضی، به اشتباه، بر این باورند که در تابستان به خورشید نزدیکتر و در زمستان از آن دورتریم. اگر مدار زمین مانند مدار پلوتو بود چنین توضیحی…
اجزای سازندۀ نور
نخست باید طیف را بشناسیم. آیزاک نیوتن، در زمانِ شاه چارلزِ دوم (یعنی حدود ۳۵۰ سالِ پیش)، طیف را کشف کرد. اغراق نکردهایم اگر نیوتن را بزرگترین دانشمند تاریخ بنامیم. نیوتن کشف کرد که نورِ سفید ترکیبی از رنگهای متفاوت است. سفید، برای یک دانشمند، چنین معنایی دارد.
نیوتن چگونه به این نتیجه رسید؟ او آزمایشی کرد. نخست، اتاقش را به حدی تاریک کرد که ذرهای نور وارد آن نشود. سپس، روی پرده باریکهای باز کرد؛ به طوری که نور، به قطرِ یک مداد، مجالِ گذر داشته باشد. بعد، آن نور را از یک منشور، که شیشهای مثلثی است، گذراند.
کارِ منشور این است که، اگر شعاعی نورِ سفید بر آن بتابد، آن را میگستراند. ولی نور گسترشیافته، که از آن سوی منشور خارج میشود، دیگر سفید نیست؛ مانند یک رنگینکمان چندرنگ است. نیوتن رنگینکمانِ ساختۀ خود «طیف» را نامید. حال به شرحِ سازوکارِ آن میپردازیم.
وقتی که پرتوِ نوری از هوا عبور میکند و به شیشه میخورد خم میشود. به این خَمش «شکست نور» میگویند. فقط شیشه نیست که شکست نور را پدید میآورد؛ آب هم میتواند همین کار را بکند و این مطلب در بحث رنگین کمان اهمیت پیدا می کند. به دلیلِ شکست نور است که وقتی پارو را وارد رودخانه میکنید به نظر میآید که خم شده است. اما نکته اینجاست. زاویۀ خمشِ نور، بسته به رنگ نور، اندکی متفاوت خواهد بود. نورِ سرخ با زاویۀ بستهتری نسبت به نور آبی خم میشود. پس اگر، آنگونه که نیوتن حدس زده بود، نورِ سفید واقعاً ترکیبی از نورهایی با رنگ متفاوت باشد، هنگام خمش نور سفید، موقع گذر از منشور، چه اتفاقی میافتد؟ نورِ آبی از نورِ سرخ بیشتر خم خواهد شد و، به این دلیل، در آن سوی منشور از یکدیگر جدا میشوند. نورهای زرد و سبز هم میانِ این رنگها قرار میگیرند. نتیجهاش میشود طیف نیوتن: همان رنگهای رنگینکمان با ترتیبی یکسان؛ سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، و بنفش.
نیوتن نخستین کسی نبود که با منشور رنگینکمان درست کرد. افراد دیگری هم این کار را کرده بودند، اما بسیاری از آنها تصور میکردند که منشور، به نحوی، نورِ سفید را «رنگی» میکند؛ چیزی شبیه رنگزدن. نیوتن نظرِ دیگری داشت. به باور او، نورِ سفید ترکیبی از همۀ رنگها بود و منشور آنها را از یکدیگر جدا میساخت. او درست میگفت و با دو آزمایشِ تر و تمیز حرفش را ثابت کرد. نخست، مانند دفعۀ قبل، منشوری را آورد و شکاف باریکی را در مسیرِ رنگهایی که از آن خارج میشدند قرار دارد؛ به گونهای که فقط یکی از رنگها، مثلاً رنگ سرخ، از شکاف عبور کند. سپس منشورِ دیگری را در مسیرِ این پرتوِ باریک نورِ سرخ قرار داد. منشورِ دوم نیز، مطابقِ معمول، نور را خم کرد، اما از سمت دیگرِ آن فقط نورِ سرخ خارج شد. هیچ رنگ اضافهای وجود نداشت؛ در صورتی که اگر منشور رنگ اضافه میکرد، میبایست این اتفاق میافتاد. نتیجۀ آزمایش درست همان چیزی بود که نیوتن انتظارش را داشت. این نتیجه نظریۀ او را، مبنی بر این که نورِ سفید ترکیبی از نورهایی از همۀ رنگهاست، ثابت میکرد. نیوتن آزمایشِ دیگری را نیز طراحی کرد که از این هم هوشمندانهتر بود و در آن سه منشور به کار میرفت. این آزمایش Experimentum Crucis <اکسپِریمنتوم کروسیس> نیوتن نام گرفت که عبارتی لاتین به معنیِ «آزمایش حیاتی» است. به زبان خودمانی میشود «آزمایشی که بیبرو برگرد هر گونه حرف و حدیث را تمام میکند.»
آزمایش بدین صورت بود که نورِ سفید، پس از گذشت از شکاف پرده، از منشورِ نخست رد میشد که نور سفید را به صورت تمامِ رنگهای رنگینکمان میگستراند. سپس، رنگهای گستردۀ رنگینکمان از لنزی عبور داده میشدند. این لنز، تمام رنگها را یکجا جمع میکرد، و سپس، این نور، از منشورِ دوم، عبور داده میشد. اثرِ این منشور به این صورت بود که رنگهای رنگین کمان را دوباره، به صورت نور سفید، به هم پیوند میداد. این نتیجه، به خوبی ادعای نیوتن را ثابت میکرد، اما برای اطمینان، این پرتوِ نورِ سفید از یک منشورِ سوم نیز عبور داده شد؛ که دوباره، نور را، به صورت رنگهای رنگینکمان، از هم تفکیک کرد. دیگر آزمایشی از این تر و تمیزتر ممکن نبود، آزمایشی که ثابت میکرد نورِ سفید، در واقع، ترکیبی از همۀ رنگهاست.
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
نخست باید طیف را بشناسیم. آیزاک نیوتن، در زمانِ شاه چارلزِ دوم (یعنی حدود ۳۵۰ سالِ پیش)، طیف را کشف کرد. اغراق نکردهایم اگر نیوتن را بزرگترین دانشمند تاریخ بنامیم. نیوتن کشف کرد که نورِ سفید ترکیبی از رنگهای متفاوت است. سفید، برای یک دانشمند، چنین معنایی دارد.
نیوتن چگونه به این نتیجه رسید؟ او آزمایشی کرد. نخست، اتاقش را به حدی تاریک کرد که ذرهای نور وارد آن نشود. سپس، روی پرده باریکهای باز کرد؛ به طوری که نور، به قطرِ یک مداد، مجالِ گذر داشته باشد. بعد، آن نور را از یک منشور، که شیشهای مثلثی است، گذراند.
کارِ منشور این است که، اگر شعاعی نورِ سفید بر آن بتابد، آن را میگستراند. ولی نور گسترشیافته، که از آن سوی منشور خارج میشود، دیگر سفید نیست؛ مانند یک رنگینکمان چندرنگ است. نیوتن رنگینکمانِ ساختۀ خود «طیف» را نامید. حال به شرحِ سازوکارِ آن میپردازیم.
وقتی که پرتوِ نوری از هوا عبور میکند و به شیشه میخورد خم میشود. به این خَمش «شکست نور» میگویند. فقط شیشه نیست که شکست نور را پدید میآورد؛ آب هم میتواند همین کار را بکند و این مطلب در بحث رنگین کمان اهمیت پیدا می کند. به دلیلِ شکست نور است که وقتی پارو را وارد رودخانه میکنید به نظر میآید که خم شده است. اما نکته اینجاست. زاویۀ خمشِ نور، بسته به رنگ نور، اندکی متفاوت خواهد بود. نورِ سرخ با زاویۀ بستهتری نسبت به نور آبی خم میشود. پس اگر، آنگونه که نیوتن حدس زده بود، نورِ سفید واقعاً ترکیبی از نورهایی با رنگ متفاوت باشد، هنگام خمش نور سفید، موقع گذر از منشور، چه اتفاقی میافتد؟ نورِ آبی از نورِ سرخ بیشتر خم خواهد شد و، به این دلیل، در آن سوی منشور از یکدیگر جدا میشوند. نورهای زرد و سبز هم میانِ این رنگها قرار میگیرند. نتیجهاش میشود طیف نیوتن: همان رنگهای رنگینکمان با ترتیبی یکسان؛ سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، و بنفش.
نیوتن نخستین کسی نبود که با منشور رنگینکمان درست کرد. افراد دیگری هم این کار را کرده بودند، اما بسیاری از آنها تصور میکردند که منشور، به نحوی، نورِ سفید را «رنگی» میکند؛ چیزی شبیه رنگزدن. نیوتن نظرِ دیگری داشت. به باور او، نورِ سفید ترکیبی از همۀ رنگها بود و منشور آنها را از یکدیگر جدا میساخت. او درست میگفت و با دو آزمایشِ تر و تمیز حرفش را ثابت کرد. نخست، مانند دفعۀ قبل، منشوری را آورد و شکاف باریکی را در مسیرِ رنگهایی که از آن خارج میشدند قرار دارد؛ به گونهای که فقط یکی از رنگها، مثلاً رنگ سرخ، از شکاف عبور کند. سپس منشورِ دیگری را در مسیرِ این پرتوِ باریک نورِ سرخ قرار داد. منشورِ دوم نیز، مطابقِ معمول، نور را خم کرد، اما از سمت دیگرِ آن فقط نورِ سرخ خارج شد. هیچ رنگ اضافهای وجود نداشت؛ در صورتی که اگر منشور رنگ اضافه میکرد، میبایست این اتفاق میافتاد. نتیجۀ آزمایش درست همان چیزی بود که نیوتن انتظارش را داشت. این نتیجه نظریۀ او را، مبنی بر این که نورِ سفید ترکیبی از نورهایی از همۀ رنگهاست، ثابت میکرد. نیوتن آزمایشِ دیگری را نیز طراحی کرد که از این هم هوشمندانهتر بود و در آن سه منشور به کار میرفت. این آزمایش Experimentum Crucis <اکسپِریمنتوم کروسیس> نیوتن نام گرفت که عبارتی لاتین به معنیِ «آزمایش حیاتی» است. به زبان خودمانی میشود «آزمایشی که بیبرو برگرد هر گونه حرف و حدیث را تمام میکند.»
آزمایش بدین صورت بود که نورِ سفید، پس از گذشت از شکاف پرده، از منشورِ نخست رد میشد که نور سفید را به صورت تمامِ رنگهای رنگینکمان میگستراند. سپس، رنگهای گستردۀ رنگینکمان از لنزی عبور داده میشدند. این لنز، تمام رنگها را یکجا جمع میکرد، و سپس، این نور، از منشورِ دوم، عبور داده میشد. اثرِ این منشور به این صورت بود که رنگهای رنگین کمان را دوباره، به صورت نور سفید، به هم پیوند میداد. این نتیجه، به خوبی ادعای نیوتن را ثابت میکرد، اما برای اطمینان، این پرتوِ نورِ سفید از یک منشورِ سوم نیز عبور داده شد؛ که دوباره، نور را، به صورت رنگهای رنگینکمان، از هم تفکیک کرد. دیگر آزمایشی از این تر و تمیزتر ممکن نبود، آزمایشی که ثابت میکرد نورِ سفید، در واقع، ترکیبی از همۀ رنگهاست.
📓 جادوی واقعیت: چگونه بفهمیم چه چیزی واقعی است؟
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha