زمینههای سیاسی به راهافتادن رفرماسیون
آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه» از جمله مهمترین دلایل سیاسی بهوجودآمدن رفرماسیون بودند. یکی از پیامدهای مهم رنسانس ترکبرداشتن «وابستگی به کلیسای کاتولیک» و پیدایش نطفههای اولیۀ وابستگی «ملی» بود. از جمله میتوان گفت که بخشی از عواطف و احساسات علیه پاپ و کلیسای کاتولیک خیلی به مسائل مذهبی مربوط نمیشد و کموبیش بروز نوعی عواطف و احساسات نژادی و «ملی» علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک بود که عمدتاً ایتالیایی بودند. باز هم تأکید میکنیم که اگرچه این احساسات با آنچه بعدها به نام «ناسیونالیزم» در اروپا به راه افتاد فاصله داشتند، اما بههرحال بسیاری از آنها به پاپ نه به چشم یک رهبر دینی، بلکه به چشم یک قدرت خارجی مینگریستند که در منطقه و در زندگی آنها دخالت میکرد. این دست احساسات از نیمۀ دوم قرن چهاردهم و بهویژه در سرزمینهایی که امروزه آنها را انگلستان، فرانسه و آلمان مینامیم بیشتر به چشم میخورند؛ بهعنوانمثال، در اواسط قرن چهاردهم دو لایحه در انگلستان علیه نفوذ کلیسای کاتولیک به تصویب رسید. بر اساس اصل نخست این لوایح، پاپ در روم دیگر حق نداشت که مسئولان کلیسای انگلستان را منصوب کند. لایحۀ دوم، استیناف و فرجامخواهی دادگاههای انگلستان از روم را ممنوع میکرد. در حدود یک قرن بعد در سال ۱۴۳۸ پادشاه فرانسه هم قانونی را تصویب کرد که رابطه با روم را بهمراتب محدودتر و عملاً قدغن میساخت. بر طبق مصوبۀ دربار و پادشاه فرانسه، روم و مقامهای وابسته به واتیکان نه حق جمعآوری مالیات در خاک کشورش را داشتند و نه حق هیچگونه دخالت در امور قضایی فرانسه. بهعلاوه مقامات قضایی محلی مجاز بودند تا در اختلافات، دعاوی و محاکمههایی که تا قبل از آن در حوزۀ اختیارات قضایی کلیسا قرار میگرفتند دخالت کرده و خود رأساً احکام قضایی صادر کنند. به بیان سادهتر، به حضور روم در محاکمۀ قضایی فرانسه پایان داده میشد. در آلمان هم همچنین از اوایل قرن پانزدهم یک چنین وضعیتی علیه زعامت سیاسی پاپ به راه افتاده بود. با این تفاوت که همچون انگلستان و فرانسه، در آلمان یک قدرت نیرومند مرکزی به نام پادشاه وجود نداشت، اما شاهزادگان و اعیان و اشراف آلمانی در مناطق تحت فرمانراواییشان محدودیتهای زیادی نسبت به دخالتهای روم به وجود آورده بودند؛ همچون فرانسه و انگلستان، از اخذ مالیات گرفته تا عزل و نصبهای کلیسا تا دخالت در امور قضایی... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه» از جمله مهمترین دلایل سیاسی بهوجودآمدن رفرماسیون بودند. یکی از پیامدهای مهم رنسانس ترکبرداشتن «وابستگی به کلیسای کاتولیک» و پیدایش نطفههای اولیۀ وابستگی «ملی» بود. از جمله میتوان گفت که بخشی از عواطف و احساسات علیه پاپ و کلیسای کاتولیک خیلی به مسائل مذهبی مربوط نمیشد و کموبیش بروز نوعی عواطف و احساسات نژادی و «ملی» علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک بود که عمدتاً ایتالیایی بودند. باز هم تأکید میکنیم که اگرچه این احساسات با آنچه بعدها به نام «ناسیونالیزم» در اروپا به راه افتاد فاصله داشتند، اما بههرحال بسیاری از آنها به پاپ نه به چشم یک رهبر دینی، بلکه به چشم یک قدرت خارجی مینگریستند که در منطقه و در زندگی آنها دخالت میکرد. این دست احساسات از نیمۀ دوم قرن چهاردهم و بهویژه در سرزمینهایی که امروزه آنها را انگلستان، فرانسه و آلمان مینامیم بیشتر به چشم میخورند؛ بهعنوانمثال، در اواسط قرن چهاردهم دو لایحه در انگلستان علیه نفوذ کلیسای کاتولیک به تصویب رسید. بر اساس اصل نخست این لوایح، پاپ در روم دیگر حق نداشت که مسئولان کلیسای انگلستان را منصوب کند. لایحۀ دوم، استیناف و فرجامخواهی دادگاههای انگلستان از روم را ممنوع میکرد. در حدود یک قرن بعد در سال ۱۴۳۸ پادشاه فرانسه هم قانونی را تصویب کرد که رابطه با روم را بهمراتب محدودتر و عملاً قدغن میساخت. بر طبق مصوبۀ دربار و پادشاه فرانسه، روم و مقامهای وابسته به واتیکان نه حق جمعآوری مالیات در خاک کشورش را داشتند و نه حق هیچگونه دخالت در امور قضایی فرانسه. بهعلاوه مقامات قضایی محلی مجاز بودند تا در اختلافات، دعاوی و محاکمههایی که تا قبل از آن در حوزۀ اختیارات قضایی کلیسا قرار میگرفتند دخالت کرده و خود رأساً احکام قضایی صادر کنند. به بیان سادهتر، به حضور روم در محاکمۀ قضایی فرانسه پایان داده میشد. در آلمان هم همچنین از اوایل قرن پانزدهم یک چنین وضعیتی علیه زعامت سیاسی پاپ به راه افتاده بود. با این تفاوت که همچون انگلستان و فرانسه، در آلمان یک قدرت نیرومند مرکزی به نام پادشاه وجود نداشت، اما شاهزادگان و اعیان و اشراف آلمانی در مناطق تحت فرمانراواییشان محدودیتهای زیادی نسبت به دخالتهای روم به وجود آورده بودند؛ همچون فرانسه و انگلستان، از اخذ مالیات گرفته تا عزل و نصبهای کلیسا تا دخالت در امور قضایی... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
زمینههای سیاسی به راهافتادن رفرماسیون
ما تا به اینجا بیشتر به زمینههای مذهبی شکلگیری رفرماسیون پرداختیم، اما عوامل سیاسی مهمی هم وجود داشتند که در جریان شکلگیری این نهضت بسیار مؤثر بودند. ما با برخی از این عوامل در جریان بررسی رنسانس و پیامدهای آن آشنا شدیم. آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه»…
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰…
اسباب و علل اقتصادی رفرماسیون
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد. درعینحال نمیتوان برخی از اسباب و علل اقتصادی را نادیده گرفت. آنچه مسلم است در نتیجۀ تغییر و تحولات و جابهجایی طبقات و اقشار اجتماعی که رنسانس به وجود آورده بود، کم نبودند لایههای اجتماعی جدیدی که در آن دوران گذار و تغییروتحول به دنبال ثروت بودند. خیلی دورازذهن نیست که آنان با دامنزدن به احساسات تودهها و عوام علیه کلیسا، در حقیقت به دنبال دستیافتن به ثروت کلیسا بوده باشند. آنچه این شبهه را قوت میبخشد، توجه به این واقعیت است که در مقطعی که بهمن رفرماسیون دارد به راه میافتد، کلیسا ثروتمندترین نهاد در اروپاست. واقعیت آن است که از ابتدای شروع قرونوسطی تا قرن شانزدهم که رفرماسیون به راه افتاد، کلیسا از نظر اقتصادی بهتدریج به یک نهاد یا درستتر گفته باشیم یک «امپراتوری عظیم مالی و اقتصادی» تبدیل شده بود. در حقیقت بیشترین زمینها و مستغلات از آن کلیسا بود و بدون اغراق کلیسا بزرگترین ملاک در تمامی اروپا در قرن شانزدهم شمرده میشد. در کنار املاک و اموال غیرمنقول گسترده، کلیسا خزانهای عظیم از اموال منقول شامل پول، جواهرات، طلا و نقره بهصورت شمش، عتیقهجات، ابریشم و سایر اجناس گرانبها در تملکش داشت. برخی از این اشیای قیمتی توسط پادشاهان، فئودالها، اشراف، شاهزادگان و ملاکین بزرگ به کلیسا اهدا شده و بسیاری هم توسط مؤمنان ثروتمند به کلیسا بخشیده شده بودند. در کنار اموال منقول و غیرمنقول کلیسا باید از درآمدهای جاری آن هم نام برد. کلیسا بزرگترین نهاد دریافت مالیات یا درستتر گفته باشیم نهادی بود که بیشترین مالیات و عوارض را دریافت میکرد. دریافت عوارض و مالیات یا درستتر اینکه «مقرری» اشکال مختلف داشت و منطقه به منطقه متفاوت بود، اما شکلی که تقریباً در تمامی قلمرو کلیسا رایج بود «مالیات» یا «عوارض»ی بود که هر خانوار بهصورت سالیانه به کلیسا پرداخت میکرد. افزون بر عوارض سالیانه، مالیات دیگری بود که میتوانیم آن را معادل مالیات بر درآمدهای امروزی بگیریم. هر فردی که دارای درآمد بود موظف بود تا یکدهم درآمد سالیانهاش را به کلیسای محلی پرداخت کند. در کنار «مالیاتبردرآمد»، کلیسا فهرست بلندبالای دیگری از دریافتیهای مختلف داشت؛ از جمله متداولترین آنها پرداخت «کفاره» برای گناهانی بود که فرد مرتکب شده بود و با پرداخت کفاره میخواست قلم عفو بر آن گناه کشیده شود. «خرید قطعهای» در آن دنیا و در بهشت از کلیسا محل درآمد دیگری بود. همچنین درآمدهای نذری (افرادی که برای برآوردهشدن حاجتی نذر میکردند و پس از برآوردهشدن حاجتشان، آن مبلغ را به کلیسا پرداخت میکردند). پرداخت پول و کالا به کلیسا برای صواب، درآمدهای دیگر بودند. میرسیم به درآمدهای قضایی کلیسا... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد. درعینحال نمیتوان برخی از اسباب و علل اقتصادی را نادیده گرفت. آنچه مسلم است در نتیجۀ تغییر و تحولات و جابهجایی طبقات و اقشار اجتماعی که رنسانس به وجود آورده بود، کم نبودند لایههای اجتماعی جدیدی که در آن دوران گذار و تغییروتحول به دنبال ثروت بودند. خیلی دورازذهن نیست که آنان با دامنزدن به احساسات تودهها و عوام علیه کلیسا، در حقیقت به دنبال دستیافتن به ثروت کلیسا بوده باشند. آنچه این شبهه را قوت میبخشد، توجه به این واقعیت است که در مقطعی که بهمن رفرماسیون دارد به راه میافتد، کلیسا ثروتمندترین نهاد در اروپاست. واقعیت آن است که از ابتدای شروع قرونوسطی تا قرن شانزدهم که رفرماسیون به راه افتاد، کلیسا از نظر اقتصادی بهتدریج به یک نهاد یا درستتر گفته باشیم یک «امپراتوری عظیم مالی و اقتصادی» تبدیل شده بود. در حقیقت بیشترین زمینها و مستغلات از آن کلیسا بود و بدون اغراق کلیسا بزرگترین ملاک در تمامی اروپا در قرن شانزدهم شمرده میشد. در کنار املاک و اموال غیرمنقول گسترده، کلیسا خزانهای عظیم از اموال منقول شامل پول، جواهرات، طلا و نقره بهصورت شمش، عتیقهجات، ابریشم و سایر اجناس گرانبها در تملکش داشت. برخی از این اشیای قیمتی توسط پادشاهان، فئودالها، اشراف، شاهزادگان و ملاکین بزرگ به کلیسا اهدا شده و بسیاری هم توسط مؤمنان ثروتمند به کلیسا بخشیده شده بودند. در کنار اموال منقول و غیرمنقول کلیسا باید از درآمدهای جاری آن هم نام برد. کلیسا بزرگترین نهاد دریافت مالیات یا درستتر گفته باشیم نهادی بود که بیشترین مالیات و عوارض را دریافت میکرد. دریافت عوارض و مالیات یا درستتر اینکه «مقرری» اشکال مختلف داشت و منطقه به منطقه متفاوت بود، اما شکلی که تقریباً در تمامی قلمرو کلیسا رایج بود «مالیات» یا «عوارض»ی بود که هر خانوار بهصورت سالیانه به کلیسا پرداخت میکرد. افزون بر عوارض سالیانه، مالیات دیگری بود که میتوانیم آن را معادل مالیات بر درآمدهای امروزی بگیریم. هر فردی که دارای درآمد بود موظف بود تا یکدهم درآمد سالیانهاش را به کلیسای محلی پرداخت کند. در کنار «مالیاتبردرآمد»، کلیسا فهرست بلندبالای دیگری از دریافتیهای مختلف داشت؛ از جمله متداولترین آنها پرداخت «کفاره» برای گناهانی بود که فرد مرتکب شده بود و با پرداخت کفاره میخواست قلم عفو بر آن گناه کشیده شود. «خرید قطعهای» در آن دنیا و در بهشت از کلیسا محل درآمد دیگری بود. همچنین درآمدهای نذری (افرادی که برای برآوردهشدن حاجتی نذر میکردند و پس از برآوردهشدن حاجتشان، آن مبلغ را به کلیسا پرداخت میکردند). پرداخت پول و کالا به کلیسا برای صواب، درآمدهای دیگر بودند. میرسیم به درآمدهای قضایی کلیسا... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
اسباب و علل اقتصادی رفرماسیون
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد.…
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما…
دربارهی بارندگی در استرالیا نکتهی مهمتر از پایینبودن میزان میانگین باران، غیرقابل پیشبینیبودن آن است. در بسیاری از نقاط جهان که متکی به کشاورزی است، فصلی که در آن باران میبارد از سالی به سال دیگر قابل پیشبینی است. برای مثال در کالیفرنیای جنوبی که آنجا زندگی میکنم، تقریباً میتوان مطمئن بود که بیشتر بارندگی در زمستان است و در تابستان باران کم میبارد یا اصلاً نمیبارد. در بسیاری از مناطق کشاورزی پربار کشورهای آن سوی آبها، نه فقط باران به طور فصلی میبارد، بلکه وقوع آن نیز از سالی به سال دیگر تقریباً قابل پیشبینی است: خشکسالیهای بزرگ نامکرر است و کشاورز میتواند هزینههای شخمزنی و کاشت را هرساله متحمل شود، زیرا میداند باران کافی برای به بار نشستن محصول خواهد بارید.
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
جنگلها برای بشر چنان ارزشی دارند که قطع و انداختن درختان محیط زیست را به مخاطره میاندازند. بسیار آشکار است که درخت منبع اصلی تولیدات الوار است، همچنین هیزم، کاغذ تحریر، کاغذ روزنامه، کاغذ کتاب، کاغذ بهداشتی، الوار ساختمانی، تختهی چندلایی و چوب برای مبلمان. برای مردمان جهان سوم، که بخش اعظم جمعیت جهان را تشکیل میدهند، جنگلها در عین حال منبع اصلی تولیداتی غیر الوار هستند از قبیل طناب طبیعی و مصالح ساخت سقف، شکار پرندگان و پستانداران برای غذا، میوهها و دانهها و سایر بخشهای خوراکی گیاه و داروهای گیاهی. برای جهان اول، جنگلها مکانهای تفریحی عمومی به حساب میآیند. نقش تصفیهکنندهی اصلی زدودن مونوکسید کربن و سایر آلایندههای هوا را بر عهده دارند. خاک جنگلها مکان فرونشستن کربن است، در نتیجه جنگلزدایی با کاهش فرونشستن کربن نیروی محرکهی مهمی برای گرمایش زمین محسوب میشود. تعریق آب از درختان آب را به جو بازمیگرداند، به طوری که جنگلزدایی موجب کاهش بارندگی و افزایش بیابان میشود. درختان آب را در خاک حفظ میکنند و آن را مرطوب نگاه میدارند. جنگل سطح زمین را از رانش خاک، فرسایش و شستن و انتقال رسوبات به آبهای جاری حفظ میکند. برخی جنگلها، به ویژه برخی جنگلهای بارانزای حارهای، بخش عمدهای از مواد مغذی زیستبوم را در خود جای دادهاند، به طوری که قطع درختان و حملونقل چوبها موجب میشود زمین پاکسازیشده بیحاصل بماند. و بالاخره اینکه جنگلها زیستگاهی برای بیشتر موجودات زنده در زمین محسوب میشوند؛ برای مثال جنگلهای حاره ۶ درصد از کرهی زمین را تشکیل میدهند، اما بین ۵۰ تا ۸۰ درصد از گونههای گیاهی و حیوانات را در خود جای دادهاند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
میزان مصرف غذای دریایی در جهان اول بالاست و بیشتر هم میشود، در کشورهای دیگر بالاتر است و با سرعت بیشتری افزایش مییابد؛ برای مثال طی دههی گذشته در چین دو برابر شده است. ماهی در حال حاضر ۴۰ درصد کل پروتئین مصرفی در جهان سوم را تشکیل میدهد (از مجموع پروتئین گیاهی و حیوانی) و برای بیش از یک میلیارد آسیایی منبع اصلی پروتئین حیوانی است. جابهجاییهای جمعیت جهانی از سرزمینهای داخلی به سمت سواحل طی قرنها تقاضا برای غذای دریایی را افزایش میدهد، زیرا سهچهارم جمعیت جهان در سال ۲۰۱۰ در فاصلهی ۸۰ کیلومتری ساحل دریا اقامت دارند. در نتیجه وابستگی ما به غذای دریایی، دریا برای ۲۰۰ میلیون نفر در سراسر جهان کار و درآمد تأمین میکند و ماهیگیری مهمترین منبع اقتصادی ایسلند، شیلی و برخی کشورهای دیگر است.
ضمن این که مدیریت هرگونه منبع زیستی تجدیدپذیری مشکل است، مدیریت حوزههای ماهیگیری به ویژه دشواریهای خاص خود را دارد. حتی در حوزههای ماهیگیری واقع در محدودهی آبهای تحت کنترل کشوری واحد مشکلاتی پدید میآید، چه رسد به حوزههای ماهیگیری که گسترهی آنها تا آبهایی که تحت کنترل چند کشور است، امتداد دارد که با مشکلات بزرگتری مواجه است و گمان میرود نخستین حوزههایی باشند که فرو بپاشند، زیرا هیچ کشور واحدی نمیتواند ارادهی خود را در آنجا تحمیل کند. حوزههای ماهیگیری اقیانوسهای آزاد خارج از محدودهی ۲۰۰ میل دریایی بیرون از کنترل هر دولتی قرار دارد. مطالعات حاکی است که با مدیریت مناسب، صيد غذای دریایی در جهان را میتوان در سطحی حتی بالاتر از سطح کنونی پایدار کرد. هرچند متاسفانه بیشتر حوزههای ماهیگیری دریایی واجد اهمیت تجاری، پیشتر تا جایی فرو پاشیدهاند که از لحاظ اقتصادی بیارزش محسوب میشوند، چون به شدت تخریب شدهاند؛ یا در حال حاضر بیش از حد ماهیگیری میشود، یا در این حوزهها در حال احیای آهسته از ماهیگیریهای بیرویه گذشته هستند، یا نیاز اضطراری به مدیریت دارند.
از جمله مهمترین ماهیها و حوزههای ماهیگیری که در حال حاضر رو به نابودی میروند، میتوان به این گونهها اشاره کرد: ماهی بزرگ هالیبوت آتلانتیک، ماهی تُن بلوفین آتلانتیک، شمشیرماهی آتلانتیک، ماهی هرینگ دریای شمال، ماهی کاد گراند بانکز، ماهی روغنی هیک آرژانتین و ماهی کاد رودخانه مورِی استراليا.
دلایل اصلی که در پس همهی این شکستها قرار دارد عبارت است از تراژدی منابع مشترک و اینکه رسیدن به توافق در میان مصرفکنندگان و بهرهبرداران از منبعی مشترک و تجدیدپذیر، به رغم علاقه به انجام آن، دشوار است؛ همچنین فقدان گستردهی مدیریت و مقررات مؤثر؛ پرداخت یارانههای نامعقول، یعنی یارانههایی که از لحاظ اقتصادی بیمورد است، ولی بسیاری از دولتها به دلایل سیاسی برای حمایت از صنعت ماهیگیری در حوزههایی میپردازند که ذخایر ماهی بسیاری دارد و بدون تردید منجر به ماهیگیری بیش از حد میشود و سود حاصل کمتر از آن است که بدون یارانه قابل دوام باشد.
آسیب ناشی از ماهیگیری بیش از حد آنچنان گسترده است که بهرهبرداری از غذاهای دریایی در آینده چشمانداز مطلوبی ندارد و چشمانداز استفاده از بقای ذخایر ماهیان خاص یا ذخایر غذاهای دریایی که صید میکنیم، مساعد به نظر نمیرسد. بیشتر غذاهای دریایی با تورگذاری و روشهای دیگر صید میشود که منجر به گرفتن حيوانات ناخواسته به جای حیواناتی میشود که در واقع قصدگرفتن آنها را داشتهایم. آن حیوانات را که صیدهای جانبی مینامند، بین یکچهارم تا دوسوم کل صید را تشکیل میدهند. در بیشتر موارد صیدهای جانبی میمیرند و آنها را به دریا میریزند؛ از جمله صیدهای جانبی گونههای ماهیان ناخواسته، بچهماهیان گونههای ماهیان مورد نظر، دلفینها و نهنگها، کوسهها و لاکپشتهای دریایی. با این حال از مرگومیر صیدهای جانبی نمیتوان اجتناب کرد، برای مثال تغییرات جدید در تجهیزات ماهیگیری مرگومیر دلفینها را در حوزههای صید ماهی تن در پاسیفیک شرقی فقط تا ۵۰ برابر کاهش داده است. همچنین آسیب شدیدی به زیستبومهای دریایی وارد میشود، به ویژه به بستر دریا بر اثر انداختن تور و به آبسنگهای مرجانی بر اثر دینامیت و ماهیگیری سیانوری. بالاخره ماهیگیری بیش از حد، به ماهیگیران آسیب میرساند، چون در نهایت پایهی معیشت آنها را نابود میکند و به بهای از دست رفتن کارشان تمام میشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ضمن این که مدیریت هرگونه منبع زیستی تجدیدپذیری مشکل است، مدیریت حوزههای ماهیگیری به ویژه دشواریهای خاص خود را دارد. حتی در حوزههای ماهیگیری واقع در محدودهی آبهای تحت کنترل کشوری واحد مشکلاتی پدید میآید، چه رسد به حوزههای ماهیگیری که گسترهی آنها تا آبهایی که تحت کنترل چند کشور است، امتداد دارد که با مشکلات بزرگتری مواجه است و گمان میرود نخستین حوزههایی باشند که فرو بپاشند، زیرا هیچ کشور واحدی نمیتواند ارادهی خود را در آنجا تحمیل کند. حوزههای ماهیگیری اقیانوسهای آزاد خارج از محدودهی ۲۰۰ میل دریایی بیرون از کنترل هر دولتی قرار دارد. مطالعات حاکی است که با مدیریت مناسب، صيد غذای دریایی در جهان را میتوان در سطحی حتی بالاتر از سطح کنونی پایدار کرد. هرچند متاسفانه بیشتر حوزههای ماهیگیری دریایی واجد اهمیت تجاری، پیشتر تا جایی فرو پاشیدهاند که از لحاظ اقتصادی بیارزش محسوب میشوند، چون به شدت تخریب شدهاند؛ یا در حال حاضر بیش از حد ماهیگیری میشود، یا در این حوزهها در حال احیای آهسته از ماهیگیریهای بیرویه گذشته هستند، یا نیاز اضطراری به مدیریت دارند.
از جمله مهمترین ماهیها و حوزههای ماهیگیری که در حال حاضر رو به نابودی میروند، میتوان به این گونهها اشاره کرد: ماهی بزرگ هالیبوت آتلانتیک، ماهی تُن بلوفین آتلانتیک، شمشیرماهی آتلانتیک، ماهی هرینگ دریای شمال، ماهی کاد گراند بانکز، ماهی روغنی هیک آرژانتین و ماهی کاد رودخانه مورِی استراليا.
دلایل اصلی که در پس همهی این شکستها قرار دارد عبارت است از تراژدی منابع مشترک و اینکه رسیدن به توافق در میان مصرفکنندگان و بهرهبرداران از منبعی مشترک و تجدیدپذیر، به رغم علاقه به انجام آن، دشوار است؛ همچنین فقدان گستردهی مدیریت و مقررات مؤثر؛ پرداخت یارانههای نامعقول، یعنی یارانههایی که از لحاظ اقتصادی بیمورد است، ولی بسیاری از دولتها به دلایل سیاسی برای حمایت از صنعت ماهیگیری در حوزههایی میپردازند که ذخایر ماهی بسیاری دارد و بدون تردید منجر به ماهیگیری بیش از حد میشود و سود حاصل کمتر از آن است که بدون یارانه قابل دوام باشد.
آسیب ناشی از ماهیگیری بیش از حد آنچنان گسترده است که بهرهبرداری از غذاهای دریایی در آینده چشمانداز مطلوبی ندارد و چشمانداز استفاده از بقای ذخایر ماهیان خاص یا ذخایر غذاهای دریایی که صید میکنیم، مساعد به نظر نمیرسد. بیشتر غذاهای دریایی با تورگذاری و روشهای دیگر صید میشود که منجر به گرفتن حيوانات ناخواسته به جای حیواناتی میشود که در واقع قصدگرفتن آنها را داشتهایم. آن حیوانات را که صیدهای جانبی مینامند، بین یکچهارم تا دوسوم کل صید را تشکیل میدهند. در بیشتر موارد صیدهای جانبی میمیرند و آنها را به دریا میریزند؛ از جمله صیدهای جانبی گونههای ماهیان ناخواسته، بچهماهیان گونههای ماهیان مورد نظر، دلفینها و نهنگها، کوسهها و لاکپشتهای دریایی. با این حال از مرگومیر صیدهای جانبی نمیتوان اجتناب کرد، برای مثال تغییرات جدید در تجهیزات ماهیگیری مرگومیر دلفینها را در حوزههای صید ماهی تن در پاسیفیک شرقی فقط تا ۵۰ برابر کاهش داده است. همچنین آسیب شدیدی به زیستبومهای دریایی وارد میشود، به ویژه به بستر دریا بر اثر انداختن تور و به آبسنگهای مرجانی بر اثر دینامیت و ماهیگیری سیانوری. بالاخره ماهیگیری بیش از حد، به ماهیگیران آسیب میرساند، چون در نهایت پایهی معیشت آنها را نابود میکند و به بهای از دست رفتن کارشان تمام میشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
جدیترین مسائل زیستمحیطی جوامع
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر جدی شده است. چهار گروه اول شامل موارد تخریب یا از بین رفتن منابع طبیعی است؛ سه تای دیگر شامل رسیدن منابع طبیعی به سقف مجاز میشود؛ سه گروه بعدی شامل موارد زیانآوری میشود که ما تولید میکنیم؛ و دو عنوان آخر مربوط به مسائل آلودگی میشود. اجازه دهید با آن دسته از منابع طبیعی آغاز کنیم که موجب تخریب آن میشویم، یعنی زیستگاههای طبیعی گونههای متنوع زیستی و خاک... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر جدی شده است. چهار گروه اول شامل موارد تخریب یا از بین رفتن منابع طبیعی است؛ سه تای دیگر شامل رسیدن منابع طبیعی به سقف مجاز میشود؛ سه گروه بعدی شامل موارد زیانآوری میشود که ما تولید میکنیم؛ و دو عنوان آخر مربوط به مسائل آلودگی میشود. اجازه دهید با آن دسته از منابع طبیعی آغاز کنیم که موجب تخریب آن میشویم، یعنی زیستگاههای طبیعی گونههای متنوع زیستی و خاک... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جدیترین مسائل زیستمحیطی جوامع
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر…
هر آنچه در حال حاضر به آن مینگرید به یکباره و ناگهانی پا به عرصهی وجود نگذاشته و از چیزی حاصل شده که تنها به میزان ناچیزی با آنچه امروز میبینیم متفاوت است. وقتی پیشامدی بهشکل تدریجی، مستتر و گامبهگام باشد و هر مرحلهی تدریجی در پیشامد مزبور تنها موجب تغییر بسیار کوچک و ناچیزی شده باشد، در آن صورت بحث عدم احتمال رنگ خواهد باخت. لازم به ذکر است که در فرآیند اینچنینی، اولین مرحله از تغییرات تدریجی، موجب پیشامد شگرف و تمام و کمالی نشده است.
چیزهای نامحتمل یکدفعه در این دنیا اتفاق نمیافتند. معنای امر نامحتمل همین است. در مورد ساعت، حق با پیلی بود. ساعت نمیتواند یکدفعه بهطور ناگهانی پا در این دنیا بگذارد. حتماً که باید ساعتسازی در کار باشد. البته ساعتسازان هم به یکباره پا به عرصهی وجود نمیگذارند. ساعتسازان در قالب نوزادانی پیچیده در این دنیا متولد میشوند: نوزادان انسان که به انسانهای بالغ بدل میگردند، نوزادانی که دارای دست و مغز انسانی هستند و از قابلیت یادگیری مهارت ساعتسازی برخوردار میباشند. این دست و مغز انسانی بهطور تدریجی از دست و مغز میمون تکامل یافته است؛ آن میمونها نیز بهطور تدریجی از اجداد میمونگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز به نوبهی خود طی یک فرآیند تدریجی، آهسته و دردناک از اجداد موشگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز از اجداد ماهیگونه و... دقیقاً مشابه با مثال عدم ظهور دفعتی ساعت در این دنیا، تمام فرآیند تکامل بهصورت تدریجی، کند بوده و هرگز شکل ناگهانی و نامحتمل نداشته است.
همانطور که ساعت نیاز به توضیح دارد طراحان ساعت هم نیاز به توضیح دارند. توضیح وجودی طراحان ساعت مهیاست: از زنی زاده شدند و قبل از آن هم زنجیرهای طولانی، تدریجی و کند از اجداد پیشین وجود داشته است. همین توضیح درمورد باقی موجودات زنده نیز صادق است. خب، پس نقش خدا بهعنوان بهاصطلاح ’طراح‘ در این وسط چه میشود؟ اگر خیلی راجعبه این پرسش تعمق نکنید، در آنصورت اینطور بهنظر خواهد رسید که خدا توضیح مناسبی درمورد وجود چیزهای نامحتملی مثل آفتابپرست و چیتا و ساعتساز خواهد بود. ولی اگر دقیقتر راجع به این موضوع فکر کنیم، متوجه خواهیم شد که خود خدا حتی از ساعت ویلیام پیلی نیز نامحتملتر است. هر چیزی که تا این حد از هوش و پیچیدگی را در خود داشته باشد که بتواند دست به طراحی بزند باید بهصورت مؤخر پا در این گیتی گذاشته باشد. هر چیزی که به اندازهی یک ساعتساز، پیچیده است باید نتیجه و محصول نهایی یک پیمایش طاقتفرسا و کند از دل سادگی باشد. پیلی بر این تصور بود که ’استدلال ساعتساز‘ (watchmaker argument) او مسالهی وجود خدا را حل میکند. ولی اگر همین استدلال را بهخوبی درک کنیم متوجه خواهیم شد که مسیر حرکت آن برعکس میباشد: یعنی در مسیر نفی وجود خدا [و نه در تأیید آن]. پیلی بیچاره نمیدانست که با چه شیوایی و فصاحتی در حال تیشهزدن به ریشهی خودش میباشد.
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
چیزهای نامحتمل یکدفعه در این دنیا اتفاق نمیافتند. معنای امر نامحتمل همین است. در مورد ساعت، حق با پیلی بود. ساعت نمیتواند یکدفعه بهطور ناگهانی پا در این دنیا بگذارد. حتماً که باید ساعتسازی در کار باشد. البته ساعتسازان هم به یکباره پا به عرصهی وجود نمیگذارند. ساعتسازان در قالب نوزادانی پیچیده در این دنیا متولد میشوند: نوزادان انسان که به انسانهای بالغ بدل میگردند، نوزادانی که دارای دست و مغز انسانی هستند و از قابلیت یادگیری مهارت ساعتسازی برخوردار میباشند. این دست و مغز انسانی بهطور تدریجی از دست و مغز میمون تکامل یافته است؛ آن میمونها نیز بهطور تدریجی از اجداد میمونگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز به نوبهی خود طی یک فرآیند تدریجی، آهسته و دردناک از اجداد موشگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز از اجداد ماهیگونه و... دقیقاً مشابه با مثال عدم ظهور دفعتی ساعت در این دنیا، تمام فرآیند تکامل بهصورت تدریجی، کند بوده و هرگز شکل ناگهانی و نامحتمل نداشته است.
همانطور که ساعت نیاز به توضیح دارد طراحان ساعت هم نیاز به توضیح دارند. توضیح وجودی طراحان ساعت مهیاست: از زنی زاده شدند و قبل از آن هم زنجیرهای طولانی، تدریجی و کند از اجداد پیشین وجود داشته است. همین توضیح درمورد باقی موجودات زنده نیز صادق است. خب، پس نقش خدا بهعنوان بهاصطلاح ’طراح‘ در این وسط چه میشود؟ اگر خیلی راجعبه این پرسش تعمق نکنید، در آنصورت اینطور بهنظر خواهد رسید که خدا توضیح مناسبی درمورد وجود چیزهای نامحتملی مثل آفتابپرست و چیتا و ساعتساز خواهد بود. ولی اگر دقیقتر راجع به این موضوع فکر کنیم، متوجه خواهیم شد که خود خدا حتی از ساعت ویلیام پیلی نیز نامحتملتر است. هر چیزی که تا این حد از هوش و پیچیدگی را در خود داشته باشد که بتواند دست به طراحی بزند باید بهصورت مؤخر پا در این گیتی گذاشته باشد. هر چیزی که به اندازهی یک ساعتساز، پیچیده است باید نتیجه و محصول نهایی یک پیمایش طاقتفرسا و کند از دل سادگی باشد. پیلی بر این تصور بود که ’استدلال ساعتساز‘ (watchmaker argument) او مسالهی وجود خدا را حل میکند. ولی اگر همین استدلال را بهخوبی درک کنیم متوجه خواهیم شد که مسیر حرکت آن برعکس میباشد: یعنی در مسیر نفی وجود خدا [و نه در تأیید آن]. پیلی بیچاره نمیدانست که با چه شیوایی و فصاحتی در حال تیشهزدن به ریشهی خودش میباشد.
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
نوعی بازی دستهجمعی وجود دارد که در بریتانیا به آن ’زمزمههای چینی‘ (Chinese Whispers) و در آمریکا به آن ’تلفن‘ (Telephone) میگویند. در این بازی حاضرین یک صف دهنفره تشکیل میدهند. نفر اول چیزی مثل یک داستان را در گوش نفر دوم زمزمه میکند. نفر دوم داستان را در گوش نفر سوم زمزمه میکند، نفر سوم به چهارم و... در نهایت، وقتی داستان به نفر دهم رسید، او آنچه را که شنیده با صدای بلند برای همه بازگو میکند. معمولاً اگر داستان اولیه خیلی ساده و کوتاه نباشد، نسخهی بازگوشدهی پایانی بهشدت و اغلب بهطرز مضحکی عوض میشود. فقط کلمات نیستند که در طول مسیر بازگویی دچار تغییر میشوند، بلکه نکات مهم خود داستان هم تغییر میکنند.
قبل از اختراع خط و پیش از شروع باستانشناسی علمی، انتقال سینهبهسینه با تمام تحریفهایش (زمزمههای چینی)، تنها راهی بود که انسان میتوانست از تاریخ اطلاع پیدا کند. این روش بهشدت غیرقابل اطمینان است. همچنان که هر نسل از داستانسرایان جای خود را به نسل بعد میدهد، داستان نیز بیش از پیش دستخوش آشفتگی میگردد. در نهایت، تاریخ - آنچه بهواقع در گذشته رخ داده - در افسانه و اسطوره محو میشود. مشکل میتوان گفت که آیا در پس اسطورهی یونانی، آشیل (Achilles)، یا هلن (Helen) همان زیبارویی که ’هزاران کشتی بهخاطرش گسیل شد‘ بهراستی شخصیتهای حقیقی وجود داشتهاند یا خیر. حتی وقتی هومر (Homer) شاعر یونانی، بالاخره این روایات را به رشتهی تحریر درآورد (و ما نمیدانیم دقیقاً چهوقت این کار را کرده است، حتی حدود قرن آن را هم نمیدانیم)، روایات مزبور به دفعات و بهواسطهی بازگویی سینهبهسینهی نسلهای پیشین، دگرگون شده و حقایق قابل اطمینان بهکلی محو گردیده بودند. ما نمیدانیم ’هومر‘ که بود و چه زمانی میزیست؛ آیا طبق روایات واقعاً نابینا بود؛ آیا یک نفر بود یا چند نفر. نمیدانیم این روایات، قبل از اینکه سینهبهسینه درطی نسلهای متمادی دستخوش تحریف شوند، در ابتدا چگونه بودهاند. آیا در ابتدا وقایعی عینی بودند و بعد دچار تحریف شدند؟ یا از همان ابتدا زاییدهی تخیل بودهاند و سپس بهواسطهی نقل قول، دچار تغییر گشتند؟
این دقیقاً درمورد عهد عتیق نیز صادق است. برای باور داستانهای عهد عتیق بیش از آشیل و هلن هومر گواه نداریم. داستانهای ابراهیم و یوسف، افسانههای عبری هستند، همانطور که داستانهای هومر افسانههای یونانیاند. عهد جدید چطور؟ از آنجایی که عهد جدید نسبت به عهد عتیق مؤخرتر است، بخت بیشتری برای یافتن تاریخ حقیقی در آن وجود دارد: فقط دو هزار سال پیش. ولی واقعاً چقدر در مورد مسیح میدانیم؟ آیا میتوان مطمئن بود که اصلاً چنین شخصی وجود داشته است؟ نه همه، ولی اکثر اندیشمندان عصر نوین بر این تصورند که مسیح احتمالاً وجود داشته است. چه مدرکی داریم؟
چهار انجیل (gospels)؟ این چهار کتاب در ابتدای مجموعهی عهد جدید آورده شدهاند، بنابراین شاید فکر کنید پیش از بقیهی قسمتها نوشته شدهاند. درواقع در عهد جدید، متون قدیمیتر، یا رسائل پولس، تقریباً در انتها آمدهاند. متأسفانه، پولس تقریباً هیچ چیز در مورد زندگی مسیح نمیگوید. بخش اعظم متن دربارهی سیمای مذهبی مسیح است، بخصوص مرگ و رستاخیز او. تقریباً هیچ چیز که حتی ادعای تاریخ داشته باشد در آن یافت نمیشود. شاید پولس فکر میکرده خوانندگانش از قبل درمورد داستان زندگی مسیح اطلاع دارند. درعین حال ممکن است پولس خودش هم اطلاعی از آن نداشته است. یادتان نرود که چهار انجیل هنوز در آن زمان نوشته نشده بودند. شاید هم فکر نمیکرده این نکات اصلاً مهم باشند. این فقدان حقایق راجع به مسیح در رسائل پولس، موجب سردرگمی مورخین شده است. عجیب نیست که پولس از مردم میخواسته مسیح را مورد عبادت قرار دهند، اما در مورد اینکه مسیح واقعاً چه میگفته و چه میکرده تقریباً هیچ چیز نگفته است؟
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
قبل از اختراع خط و پیش از شروع باستانشناسی علمی، انتقال سینهبهسینه با تمام تحریفهایش (زمزمههای چینی)، تنها راهی بود که انسان میتوانست از تاریخ اطلاع پیدا کند. این روش بهشدت غیرقابل اطمینان است. همچنان که هر نسل از داستانسرایان جای خود را به نسل بعد میدهد، داستان نیز بیش از پیش دستخوش آشفتگی میگردد. در نهایت، تاریخ - آنچه بهواقع در گذشته رخ داده - در افسانه و اسطوره محو میشود. مشکل میتوان گفت که آیا در پس اسطورهی یونانی، آشیل (Achilles)، یا هلن (Helen) همان زیبارویی که ’هزاران کشتی بهخاطرش گسیل شد‘ بهراستی شخصیتهای حقیقی وجود داشتهاند یا خیر. حتی وقتی هومر (Homer) شاعر یونانی، بالاخره این روایات را به رشتهی تحریر درآورد (و ما نمیدانیم دقیقاً چهوقت این کار را کرده است، حتی حدود قرن آن را هم نمیدانیم)، روایات مزبور به دفعات و بهواسطهی بازگویی سینهبهسینهی نسلهای پیشین، دگرگون شده و حقایق قابل اطمینان بهکلی محو گردیده بودند. ما نمیدانیم ’هومر‘ که بود و چه زمانی میزیست؛ آیا طبق روایات واقعاً نابینا بود؛ آیا یک نفر بود یا چند نفر. نمیدانیم این روایات، قبل از اینکه سینهبهسینه درطی نسلهای متمادی دستخوش تحریف شوند، در ابتدا چگونه بودهاند. آیا در ابتدا وقایعی عینی بودند و بعد دچار تحریف شدند؟ یا از همان ابتدا زاییدهی تخیل بودهاند و سپس بهواسطهی نقل قول، دچار تغییر گشتند؟
این دقیقاً درمورد عهد عتیق نیز صادق است. برای باور داستانهای عهد عتیق بیش از آشیل و هلن هومر گواه نداریم. داستانهای ابراهیم و یوسف، افسانههای عبری هستند، همانطور که داستانهای هومر افسانههای یونانیاند. عهد جدید چطور؟ از آنجایی که عهد جدید نسبت به عهد عتیق مؤخرتر است، بخت بیشتری برای یافتن تاریخ حقیقی در آن وجود دارد: فقط دو هزار سال پیش. ولی واقعاً چقدر در مورد مسیح میدانیم؟ آیا میتوان مطمئن بود که اصلاً چنین شخصی وجود داشته است؟ نه همه، ولی اکثر اندیشمندان عصر نوین بر این تصورند که مسیح احتمالاً وجود داشته است. چه مدرکی داریم؟
چهار انجیل (gospels)؟ این چهار کتاب در ابتدای مجموعهی عهد جدید آورده شدهاند، بنابراین شاید فکر کنید پیش از بقیهی قسمتها نوشته شدهاند. درواقع در عهد جدید، متون قدیمیتر، یا رسائل پولس، تقریباً در انتها آمدهاند. متأسفانه، پولس تقریباً هیچ چیز در مورد زندگی مسیح نمیگوید. بخش اعظم متن دربارهی سیمای مذهبی مسیح است، بخصوص مرگ و رستاخیز او. تقریباً هیچ چیز که حتی ادعای تاریخ داشته باشد در آن یافت نمیشود. شاید پولس فکر میکرده خوانندگانش از قبل درمورد داستان زندگی مسیح اطلاع دارند. درعین حال ممکن است پولس خودش هم اطلاعی از آن نداشته است. یادتان نرود که چهار انجیل هنوز در آن زمان نوشته نشده بودند. شاید هم فکر نمیکرده این نکات اصلاً مهم باشند. این فقدان حقایق راجع به مسیح در رسائل پولس، موجب سردرگمی مورخین شده است. عجیب نیست که پولس از مردم میخواسته مسیح را مورد عبادت قرار دهند، اما در مورد اینکه مسیح واقعاً چه میگفته و چه میکرده تقریباً هیچ چیز نگفته است؟
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
مثبت کاذب و منفی کاذب
ما انسانها اغلب فکر میکنیم که الگویی را تشخیص دادهایم غافل از آنکه اصلاً الگویی در کار نبوده است. آمارشناسان علم ریاضی در رابطه با تلاش انسان جهت شناسایی الگوها، دو مسیر ادراکی اشتباه را متذکر شدهاند و اصطلاحاً آنها را مثبتهای کاذب (false positives) و منفیهای کاذب (false negatives) مینامند. مثبت کاذب به حالت یا شرایطی میگویند که در آن شما متصور به وجود الگوی خاصی هستید که وجود ندارد. خرافات یک نمونهی رایج از خطای مثبت کاذب است.
برخلاف آن، منفی کاذب است که منظور از آن اشاره به حالتی میباشد که طی آن فرد، الگوی خاصی را وقتی که واقعاً آن الگو وجود دارد تشخیص نمیدهد. بین گزیدهشدن توسط یک پشه و ابتلا به بیماری مالاریا یک الگوی واقعی وجود دارد. ولی چنین رخدادی همواره اتفاق نمیافتد و تا قبل از سال ۱۸۹۷ و سر رانلد راس هیچکس این الگو را تشخیص نداده بود. بین یک گربهی سیاه که از مسیر شما عبور میکند و بداقبالی شما در آینده هیچگونه الگوی واقعی وجود ندارد. ولی با این وجود بسیاری از افراد خرافاتی به چنین مثبت کاذبی باور دارند.
”سال گذشته به درگاه خدایان باران دعا کردیم و باران بارید. مطمئناً چنین الگویی باید معنای خاصی داشته باشد، اینطور نیست؟“
خیر، چنین چیزی بیمعناست و یک مثبت کاذب است. در هر صورت باران میبارید، ولی رهایی از بند خرافات سخت است.
”بچهای تب داشت. بزی را از برای خدایان قربانی کردیم و بچه بهبود یافت. بنابراین، اگر کسی بعداً دچار تب شدیدی شد، بهتر است که بزی را قربانی کنیم.“
سامانهی ایمنی بدن در اغلب موارد افراد مبتلا به مالاریا را درمان میکند. ولی سعی کنید همین مطلب را به یک فرد خرافاتی بگویید که یقین دارد نذر بز کلید حل ماجرا بوده است.
حتی با فرض اینکه یک الگوی همواره تکرارپذیر را تشخیص بدهید - الگویی که در آن بهطور حتم واقعهی معینی در پس واقعهی معین دیگر رخ میدهد - این دلیلی بر این اصل نمیباشد که وقایع مقدم عامل ایجاد وقایع مؤخر بودهاند. ساعت کلیسای روستای رانتون اِیکورن جهت اعلام زمان همواره اندکی پیش از ساعت کلیسای روستای مجاور (رانتون پاروا) به صدا درمیآید. ولی آیا ساعت روستای رانتون ایکورن علت به صدا درآمدن ساعت روستای رانتون پارواست؟ تنها از طریق مشاهدات نمیتوانیم به پاسخ این پرسش دست پیدا کنیم. حتی اگر مشاهدات چندبارهای هم داشته باشیم باز هم این امر میسر نخواهد بود. تنها راه مطمئن برای نشاندادن رابطهی علی-معلولی انجام آزمایش است. باید به نوعی شرایط را دستکاری کنید. از برج کلیسای روستای رانتون ایکورن بالا بروید و ساعت آن را را از کار بیاندازید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا صدایی ایجاد نمیکند؟ حالا بهصورت آزمایشی ساعت کلیسای رانتون ایکورن را ده دقیقه جلو ببرید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا همچنان اندکی بعد از ساعت رانتون ایکورن به صدا میافتد؟ طبیعی است که باید آزمایش خود را چند مرتبه تکرار کنید تا احتمال وجود هر گونه احتمال تصادفی را از نتیجهگیری خود حذف نمایید.
برای تشخیص وجود یک نوع الگوی خاص، نیاز است که ذهنی باهوش و پیچیده آزمایشات متناسب زیادی را انجام بدهد. مثلاً برای انجام آزمایش ساعت کلیساها باید خیلی پیگیر باشید تا به نتیجهی نهایی برسید. حالا اگر پرسش بهجای ساعت کلیسا، بود و نبود شیر باشد، رویکرد فرد در انجام آزمایش ممکن است به مرگ وی منجر شود. پس تعجبی وجود ندارد که اجداد ما در گذشته به جای این همه زحمت به خرافات پناه میبردند.
در مثالی دیگر، روانشناس معروفی به نام بوروس فردریک اسکینر مفهوم خرافات را در میان کبوترها به نمایش گذاشت. کبوترهای اسکینر الگوهایی را ’تشخیص دادند‘ که درواقع وجود نداشتند: یعنی همان مثبت کاذب... بیشتر بخوانید
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
ما انسانها اغلب فکر میکنیم که الگویی را تشخیص دادهایم غافل از آنکه اصلاً الگویی در کار نبوده است. آمارشناسان علم ریاضی در رابطه با تلاش انسان جهت شناسایی الگوها، دو مسیر ادراکی اشتباه را متذکر شدهاند و اصطلاحاً آنها را مثبتهای کاذب (false positives) و منفیهای کاذب (false negatives) مینامند. مثبت کاذب به حالت یا شرایطی میگویند که در آن شما متصور به وجود الگوی خاصی هستید که وجود ندارد. خرافات یک نمونهی رایج از خطای مثبت کاذب است.
برخلاف آن، منفی کاذب است که منظور از آن اشاره به حالتی میباشد که طی آن فرد، الگوی خاصی را وقتی که واقعاً آن الگو وجود دارد تشخیص نمیدهد. بین گزیدهشدن توسط یک پشه و ابتلا به بیماری مالاریا یک الگوی واقعی وجود دارد. ولی چنین رخدادی همواره اتفاق نمیافتد و تا قبل از سال ۱۸۹۷ و سر رانلد راس هیچکس این الگو را تشخیص نداده بود. بین یک گربهی سیاه که از مسیر شما عبور میکند و بداقبالی شما در آینده هیچگونه الگوی واقعی وجود ندارد. ولی با این وجود بسیاری از افراد خرافاتی به چنین مثبت کاذبی باور دارند.
”سال گذشته به درگاه خدایان باران دعا کردیم و باران بارید. مطمئناً چنین الگویی باید معنای خاصی داشته باشد، اینطور نیست؟“
خیر، چنین چیزی بیمعناست و یک مثبت کاذب است. در هر صورت باران میبارید، ولی رهایی از بند خرافات سخت است.
”بچهای تب داشت. بزی را از برای خدایان قربانی کردیم و بچه بهبود یافت. بنابراین، اگر کسی بعداً دچار تب شدیدی شد، بهتر است که بزی را قربانی کنیم.“
سامانهی ایمنی بدن در اغلب موارد افراد مبتلا به مالاریا را درمان میکند. ولی سعی کنید همین مطلب را به یک فرد خرافاتی بگویید که یقین دارد نذر بز کلید حل ماجرا بوده است.
حتی با فرض اینکه یک الگوی همواره تکرارپذیر را تشخیص بدهید - الگویی که در آن بهطور حتم واقعهی معینی در پس واقعهی معین دیگر رخ میدهد - این دلیلی بر این اصل نمیباشد که وقایع مقدم عامل ایجاد وقایع مؤخر بودهاند. ساعت کلیسای روستای رانتون اِیکورن جهت اعلام زمان همواره اندکی پیش از ساعت کلیسای روستای مجاور (رانتون پاروا) به صدا درمیآید. ولی آیا ساعت روستای رانتون ایکورن علت به صدا درآمدن ساعت روستای رانتون پارواست؟ تنها از طریق مشاهدات نمیتوانیم به پاسخ این پرسش دست پیدا کنیم. حتی اگر مشاهدات چندبارهای هم داشته باشیم باز هم این امر میسر نخواهد بود. تنها راه مطمئن برای نشاندادن رابطهی علی-معلولی انجام آزمایش است. باید به نوعی شرایط را دستکاری کنید. از برج کلیسای روستای رانتون ایکورن بالا بروید و ساعت آن را را از کار بیاندازید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا صدایی ایجاد نمیکند؟ حالا بهصورت آزمایشی ساعت کلیسای رانتون ایکورن را ده دقیقه جلو ببرید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا همچنان اندکی بعد از ساعت رانتون ایکورن به صدا میافتد؟ طبیعی است که باید آزمایش خود را چند مرتبه تکرار کنید تا احتمال وجود هر گونه احتمال تصادفی را از نتیجهگیری خود حذف نمایید.
برای تشخیص وجود یک نوع الگوی خاص، نیاز است که ذهنی باهوش و پیچیده آزمایشات متناسب زیادی را انجام بدهد. مثلاً برای انجام آزمایش ساعت کلیساها باید خیلی پیگیر باشید تا به نتیجهی نهایی برسید. حالا اگر پرسش بهجای ساعت کلیسا، بود و نبود شیر باشد، رویکرد فرد در انجام آزمایش ممکن است به مرگ وی منجر شود. پس تعجبی وجود ندارد که اجداد ما در گذشته به جای این همه زحمت به خرافات پناه میبردند.
در مثالی دیگر، روانشناس معروفی به نام بوروس فردریک اسکینر مفهوم خرافات را در میان کبوترها به نمایش گذاشت. کبوترهای اسکینر الگوهایی را ’تشخیص دادند‘ که درواقع وجود نداشتند: یعنی همان مثبت کاذب... بیشتر بخوانید
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
Telegraph
مثبت کاذب و منفی کاذب
ما انسانها اغلب فکر میکنیم که الگویی را تشخیص دادهایم غافل از آنکه اصلاً الگویی در کار نبوده است. آمارشناسان علم ریاضی در رابطه با تلاش انسان جهت شناسایی الگوها، دو مسیر ادراکی اشتباه را متذکر شدهاند و اصطلاحاً آنها را مثبتهای کاذب (false positives)…
اولین اجداد انسانی ما در دشتهای آفریقا میزیستهاند. زیرپای آنها پر از مارهای سمی، عقرب، عنکبوت و هزارپا بود. در لای درختان مار پیتون و پلنگ کمین کرده بودند، بیشهزار نیز پر از شیر بود و رودخانه نیز پر از تمساح. بزرگترها از این خطرات مطلع بودند ولی باید همین خطرات را به کوچکترها نیز گوشزد میکردند. همانطور که در عصر خودمان والدین به بچهها هشدار میدهند که در زمان عبور از خیابان به چپ و راست خود نگاه کنند، در آن زمان نیز قطعا والدین توصیههای ایمنی را به بچههای خود گوشزد مینمودند. انتخاب طبیعی جانب والدینی را میگرفته که به فرزندان خود هشدار لازم را میدادند. به همان نسبت نیز، انتخاب طبیعی جانب ژنهایی را میگرفته که ویژگیشان نهادینهکردن گرایش به باور به سخنان والدین بوده است.
تا اینجا فهم موضوع آسان است ولی حالا به بخش ظریف مطلب میرسیم. اگر والدین یا بزرگترها در کنار توصیههای خوب، توصیههای بدی نیز به بچه میکردند، مغز بچه هیچ راهی برای تشخیص توصیهی بد از توصیهی خوب نداشت. اگر مغز بچه میتوانست قوهی تشخیص خوب از بد را داشته باشد، توصیهی فرد بزرگسال دیگر محلی از ا عراب نداشت. مثلاً اینکه خو د بچه تشخیص بدهد مارها خطرناک هستند. نکته اینجاست که اگر بچهها به خودی خود از مسالهای آگاه باشند، پس اصلاً نیازی نیست که والدین به آنها امری را توصیه کنند. بنابراین اگر قرار باشد که به هر دلیلی پدر یا مادر توصیهی بیفایدهای به بچه خود بنمایند - مانند، ’تو باید روزی پنج مرتبه نماز بخوانی‘ - آن بچه هیچ راهی برای تشخیص بیفایدهبودن آن توصیه ندارد. آنچه انتخاب طبیعی انجام میدهد نهادینهساختن این قاعده در ذهن بچه است: ’هر آنچه والدینت به تو میگویند را باور کن‘. بنابراین حتی اگر هم ’آنچه والدین به بچه میگویند احمقانه و نادرست باشد‘ باز هم بچه باید از آن قاعدهی کلی پیروی نماید، یا اینکه بنای تقلید را براساس حالتی مشابه با مثال خرافهی کبوترها بگذارد.
ولی شاید بپرسید که چرا اصلاً باید پدر یا مادر به فرزند خود مطلب احمقانه یا خلاف واقع بگوید؟ خب، آن پدر و مادر هم زمانی خودشان بچهی بیش نبودهاند و والدینشان به آنها پند و اندرز میدادهاند. آنها هم هیچ راهی برای تشخیص اینکه بدانند کدامیک از توصیهها خوب است و کدام بد نداشتند. توصیهها چه خوب باشند و چه بد از نسلی به نسل بعد منتقل میشوند. در مورد اینکه اصلاً چگونه این ماجرا آغاز شد باید متذکر شوم که خرافهسازی کبوترگونه بخشی از این قضیه بوده است. با گذر نسلها، توصیههای بیفایده و خرافی بهواسطهی زمزمههای چینی [تحریف عمد یا غیرعمد] دچار تغییر و پژواک بیشتر شدند. در نقاط مختلف دنیا، انواع مختلفی از توصیهها از نسلی به نسل بعد منتقل گردید. وقتی که به دنیا مینگریم میبینیم دقیقاً چنین اتفاقی روی داده است.
البته برخی بچههای باهوش زمانی که بزرگ میشوند به مدارک و شواهد مینگرند و موفق میشوند تا از توصیههای بد و بیفایدهی نسلهای قبلی خودشان را رها کنند و از سیطرهی آنها بیرون بیایند. در همین راستا بهعنوان همین کتاب فکر کنید. ولی همیشه هم اتفاق فوق نمیافتد و بهنظرم همین دلیلی بر آغاز و پایداری ادیان است. انگار که دین بر پایهی نظریهی پیامد جانبی (محصول جانبی) (byproduct theory) بنا شده باشد. باورهای بیفایده یا خرافی از قبیل توصیه به پنج مرتبه نمازخواندن در روز و یا نیاز به قربانیکردن بز برای درمان بیماری مالاریا پیامد جانبی انتقال نسل به نسل باورهای معقول است، یا به عبارت دیگر باورهای بیفایده یا خرافی محصول جانبی مغز همان بچههائیست که انتخاب طبیعی موجب شکلدهی ذهنشان به گونهای میگردد که گفتار والدین، آموزگاران، مبلغان دینی و سایر افراد بالغ را [بیچون و چرا] بپذیرند. دقیقاً انتخاب طبیعی به همین امر گرایش دارد چون بخش اعظم آنچه بزرگترها به کوچکترها انتقال میدهند (توصیه میکنند) معقول است.
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
تا اینجا فهم موضوع آسان است ولی حالا به بخش ظریف مطلب میرسیم. اگر والدین یا بزرگترها در کنار توصیههای خوب، توصیههای بدی نیز به بچه میکردند، مغز بچه هیچ راهی برای تشخیص توصیهی بد از توصیهی خوب نداشت. اگر مغز بچه میتوانست قوهی تشخیص خوب از بد را داشته باشد، توصیهی فرد بزرگسال دیگر محلی از ا عراب نداشت. مثلاً اینکه خو د بچه تشخیص بدهد مارها خطرناک هستند. نکته اینجاست که اگر بچهها به خودی خود از مسالهای آگاه باشند، پس اصلاً نیازی نیست که والدین به آنها امری را توصیه کنند. بنابراین اگر قرار باشد که به هر دلیلی پدر یا مادر توصیهی بیفایدهای به بچه خود بنمایند - مانند، ’تو باید روزی پنج مرتبه نماز بخوانی‘ - آن بچه هیچ راهی برای تشخیص بیفایدهبودن آن توصیه ندارد. آنچه انتخاب طبیعی انجام میدهد نهادینهساختن این قاعده در ذهن بچه است: ’هر آنچه والدینت به تو میگویند را باور کن‘. بنابراین حتی اگر هم ’آنچه والدین به بچه میگویند احمقانه و نادرست باشد‘ باز هم بچه باید از آن قاعدهی کلی پیروی نماید، یا اینکه بنای تقلید را براساس حالتی مشابه با مثال خرافهی کبوترها بگذارد.
ولی شاید بپرسید که چرا اصلاً باید پدر یا مادر به فرزند خود مطلب احمقانه یا خلاف واقع بگوید؟ خب، آن پدر و مادر هم زمانی خودشان بچهی بیش نبودهاند و والدینشان به آنها پند و اندرز میدادهاند. آنها هم هیچ راهی برای تشخیص اینکه بدانند کدامیک از توصیهها خوب است و کدام بد نداشتند. توصیهها چه خوب باشند و چه بد از نسلی به نسل بعد منتقل میشوند. در مورد اینکه اصلاً چگونه این ماجرا آغاز شد باید متذکر شوم که خرافهسازی کبوترگونه بخشی از این قضیه بوده است. با گذر نسلها، توصیههای بیفایده و خرافی بهواسطهی زمزمههای چینی [تحریف عمد یا غیرعمد] دچار تغییر و پژواک بیشتر شدند. در نقاط مختلف دنیا، انواع مختلفی از توصیهها از نسلی به نسل بعد منتقل گردید. وقتی که به دنیا مینگریم میبینیم دقیقاً چنین اتفاقی روی داده است.
البته برخی بچههای باهوش زمانی که بزرگ میشوند به مدارک و شواهد مینگرند و موفق میشوند تا از توصیههای بد و بیفایدهی نسلهای قبلی خودشان را رها کنند و از سیطرهی آنها بیرون بیایند. در همین راستا بهعنوان همین کتاب فکر کنید. ولی همیشه هم اتفاق فوق نمیافتد و بهنظرم همین دلیلی بر آغاز و پایداری ادیان است. انگار که دین بر پایهی نظریهی پیامد جانبی (محصول جانبی) (byproduct theory) بنا شده باشد. باورهای بیفایده یا خرافی از قبیل توصیه به پنج مرتبه نمازخواندن در روز و یا نیاز به قربانیکردن بز برای درمان بیماری مالاریا پیامد جانبی انتقال نسل به نسل باورهای معقول است، یا به عبارت دیگر باورهای بیفایده یا خرافی محصول جانبی مغز همان بچههائیست که انتخاب طبیعی موجب شکلدهی ذهنشان به گونهای میگردد که گفتار والدین، آموزگاران، مبلغان دینی و سایر افراد بالغ را [بیچون و چرا] بپذیرند. دقیقاً انتخاب طبیعی به همین امر گرایش دارد چون بخش اعظم آنچه بزرگترها به کوچکترها انتقال میدهند (توصیه میکنند) معقول است.
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
👍1
با نگاهی به تاریخ گذشته و معاصر کشورمان میتوان مشاهده کرد که در جامعهی ما هیچگاه رابطهی انسانها رابطهای برابر نبوده است، بلکه تقریباً همهی افراد، در تمامی دوران زندگی خود در دو ردهی بالا و پایین، رئیس و مرئوس، زبردست و زیردست یا سلطهگر و سلطهپذير جای گرفتهاند. این وضعیت را میتوان به صورت هرمی در ذهن مجسم کرد که در این کتاب از آن به عنوان هرم اجتماعی یاد میشود. افراد در هر کجای این هرم قرار داشته باشند، در عین حال که زیر نفوذ شخص یا اشخاص قدرتمندتر از خود هستند؛ به گونهای در رأس قدرت بوده و زیردستانی دارند که میتوانند در نبود قانونی که از حق آنان دفاع کند، زندگی آنان را به گونهای منفی یا مثبت تحت تأثیر قرار دهند. این سلسلهمراتب در تمام سطوح از سیاسی، اداری و حکومتی گرفته تا دینی و آموزشی و حتی در خانواده مشاهده میشود. میتوان گفت که هرم غولپيكر اجتماعی ما از هرمهای کوچکی تشکیل شده که در کنار هم قرار گرفته یا بر هم سوار شدهاند. رابطهی کارفرمایان و کارگران، رؤسا و کارمندان، معلمان و شاگردان، والدین و فرزندان، شوهران و زنان و همچنین بزرگترها نسبت به کوچکترها در محدودهی يك خانواده، همگی از همین الگو تبعیت میکند.
در چنین شرایطی همه به نوعی در ترس بسر میبرند. ترسی که آنان را ناگزیر میسازد از هر طریق ممکن برای خود و خانوادهی خود امنیت به وجود آورند. این کسب امنيت معمولاً با جلب رضایت سلطهگر و از طریق انجام اعمالی چون سکوت و سازش، تعریف و تمجید و اطاعت بیچون و چرا از او صورت میپذیرد. متأسفانه چون اعمالی اینچنین که از سر ترس و برای جلب منفعت يا دفع خطر و ضرر صورت میگیرد، «احترام» خوانده شده، «انتقاد» که عملی عکس آنهاست بیاحترامی و توهین قلمداد میشود و واکنش طبیعی هر انسانی به بیاحترامی چیزی جز دلگیری و خشم نیست. این یکی از اساسیترین دلایلی است که بسیاری از ما به تعریف و تمجید از يكديگر مشغولیم و انتقاد و نازکتر از گل را نیز تحمل نمیکنیم. به همین منوال وقتی اطاعتکردن و «بله قربان گفتن» نیز نشان «احترام» دانسته شد، «نه» شنیدن بیاحترامی تلقی شده و به رنجیدهشدن میانجامد. بنابراین در جهت نیازُردن يكديگر از گفتن «نه» عاجز مانده و در جهت خشنودکردن یکدیگر به انجام خدماتی مبادرت میکنیم که تمایلی به آنها نداریم. طبیعتاً وقتی نتوانستیم حرفهایمان را رودررو بزنیم و به درخواست یکدیگر جواب منفی بدهیم، دلگیری و کدورت در ما به وجود میآید. این کدورت گاه به صورت گله و غيبت از افراد خود را نشان میدهد.
تعريف در روبهروی اشخاص و غیبت و بدگویی در پشت سر آنها باعت رخت بر بستن اعتماد از میان مردم میشود. وقتی اعتماد از بین رفت دیگر حرف راست یکدیگر را نیز باور نمیکنیم. آنگاه در جهت اثبات صداقت از مبالغه كمك گرفته و قسم و آیه را نیز پشتوانهی آن میکنیم. این ویژگیها طی زمان و با تكرار، بخشی از هویت فرهنگی ما را تشکیل دادهاند.
در حقيقت رابطهی انسانها را میتوان به حلقههای زنجیری تشبیه کرد که به هم متصلاند. همانگونه که وقتی حلقهای زیر فشار قرار گیرد یا ضربهای به آن وارد شود، این فشار یا ضربه به حلقههای دیگر منتقل میشود، انسان نیز هنگامی که تحت فشار و ترس مجبور به انجام اعمالی شد، در جهت حفظ تعادل روانی خویش، این فشار را (خواسته یا ناخواسته) به زیر دستانش وارد میکند. ضعیفترین و آسیبپذیرترین رده در این سلسلهمراتب کودکان هستند که آنها نیز با آزاررساندن به کودکان ضعیفتر از خود و در نهایت به حيوانات با اعمالی چون سنگزدن به سگها و گربهها یا با تیر و کمان به جان گنجشكها افتادن یا آب در لانهی مورچگان ريختن، این تخلیهی روانی را صورت میدهند. در اینجا میتوان دریافت که چرا بعضی روانشناسان معتقدند، فرهنگ يك جامعه را از رفتاری که مردم آن جامعه نسبت به حیوانات دارند، میتوان فهميد. سعدی ۷۰۰ سال پیش، از زبان فردوسی با شعر «میازار موری که دانهکش است» جامعه را توصیه به رعایت حقوق حیوانات کرده، اما به نظر میرسد که متأسفانه در جوامعی که حقوق اساسی انسانها به رسمیت شناخته نشده است، حیواناتش باید بیش از اینها در نوبت بمانند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در چنین شرایطی همه به نوعی در ترس بسر میبرند. ترسی که آنان را ناگزیر میسازد از هر طریق ممکن برای خود و خانوادهی خود امنیت به وجود آورند. این کسب امنيت معمولاً با جلب رضایت سلطهگر و از طریق انجام اعمالی چون سکوت و سازش، تعریف و تمجید و اطاعت بیچون و چرا از او صورت میپذیرد. متأسفانه چون اعمالی اینچنین که از سر ترس و برای جلب منفعت يا دفع خطر و ضرر صورت میگیرد، «احترام» خوانده شده، «انتقاد» که عملی عکس آنهاست بیاحترامی و توهین قلمداد میشود و واکنش طبیعی هر انسانی به بیاحترامی چیزی جز دلگیری و خشم نیست. این یکی از اساسیترین دلایلی است که بسیاری از ما به تعریف و تمجید از يكديگر مشغولیم و انتقاد و نازکتر از گل را نیز تحمل نمیکنیم. به همین منوال وقتی اطاعتکردن و «بله قربان گفتن» نیز نشان «احترام» دانسته شد، «نه» شنیدن بیاحترامی تلقی شده و به رنجیدهشدن میانجامد. بنابراین در جهت نیازُردن يكديگر از گفتن «نه» عاجز مانده و در جهت خشنودکردن یکدیگر به انجام خدماتی مبادرت میکنیم که تمایلی به آنها نداریم. طبیعتاً وقتی نتوانستیم حرفهایمان را رودررو بزنیم و به درخواست یکدیگر جواب منفی بدهیم، دلگیری و کدورت در ما به وجود میآید. این کدورت گاه به صورت گله و غيبت از افراد خود را نشان میدهد.
تعريف در روبهروی اشخاص و غیبت و بدگویی در پشت سر آنها باعت رخت بر بستن اعتماد از میان مردم میشود. وقتی اعتماد از بین رفت دیگر حرف راست یکدیگر را نیز باور نمیکنیم. آنگاه در جهت اثبات صداقت از مبالغه كمك گرفته و قسم و آیه را نیز پشتوانهی آن میکنیم. این ویژگیها طی زمان و با تكرار، بخشی از هویت فرهنگی ما را تشکیل دادهاند.
در حقيقت رابطهی انسانها را میتوان به حلقههای زنجیری تشبیه کرد که به هم متصلاند. همانگونه که وقتی حلقهای زیر فشار قرار گیرد یا ضربهای به آن وارد شود، این فشار یا ضربه به حلقههای دیگر منتقل میشود، انسان نیز هنگامی که تحت فشار و ترس مجبور به انجام اعمالی شد، در جهت حفظ تعادل روانی خویش، این فشار را (خواسته یا ناخواسته) به زیر دستانش وارد میکند. ضعیفترین و آسیبپذیرترین رده در این سلسلهمراتب کودکان هستند که آنها نیز با آزاررساندن به کودکان ضعیفتر از خود و در نهایت به حيوانات با اعمالی چون سنگزدن به سگها و گربهها یا با تیر و کمان به جان گنجشكها افتادن یا آب در لانهی مورچگان ريختن، این تخلیهی روانی را صورت میدهند. در اینجا میتوان دریافت که چرا بعضی روانشناسان معتقدند، فرهنگ يك جامعه را از رفتاری که مردم آن جامعه نسبت به حیوانات دارند، میتوان فهميد. سعدی ۷۰۰ سال پیش، از زبان فردوسی با شعر «میازار موری که دانهکش است» جامعه را توصیه به رعایت حقوق حیوانات کرده، اما به نظر میرسد که متأسفانه در جوامعی که حقوق اساسی انسانها به رسمیت شناخته نشده است، حیواناتش باید بیش از اینها در نوبت بمانند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
مردی که تازه ازدواج کرده بود، میبیند که همسرش در هنگام سرخکردن سوسیس سر و ته آنها را قطع میکند. مرد علت این کار را سؤال میکند، خانم میگوید که از مادرش آموخته است و نمیداند چرا. مرد از مادرزن خود علت را جویا میشود، او نیز اظهار میدارد که از مادرش آموخته. خوشبختانه مادربزرگ در قید حیات است و هنگامی که این شخص از مادربزرگ علت قطع دو سر سوسیس را سؤال میکند او میگوید که در آن زمان ماهیتابهی او کوچکتر از سوسیسها بوده و او مجبور بوده که دو سر آنها را قطع کند تا بتواند آنها را در ماهیتابه جای دهد.
به گمان من بسیاری از عادات و بخصوص آداب و رسوم ما مشابه ماجرای فوق است، یعنی فقط به دلیل اینکه از گذشتگانمان به ما به ارث رسیده به انجام آنها مبادرت میورزیم؛ آداب و رسومی که در زمان و شرایط بهوجودآمدنشان بسیار مشکلگشا و باعث آسایش و آرامش بوده است، اما در شرایط جدیدی که بر زندگی امروزهی بسیاری از ما حاکم است، گاه غیر از رنج و عذاب چیزی عايد ما نمیکند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
به گمان من بسیاری از عادات و بخصوص آداب و رسوم ما مشابه ماجرای فوق است، یعنی فقط به دلیل اینکه از گذشتگانمان به ما به ارث رسیده به انجام آنها مبادرت میورزیم؛ آداب و رسومی که در زمان و شرایط بهوجودآمدنشان بسیار مشکلگشا و باعث آسایش و آرامش بوده است، اما در شرایط جدیدی که بر زندگی امروزهی بسیاری از ما حاکم است، گاه غیر از رنج و عذاب چیزی عايد ما نمیکند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
👍1
در تمامی دنیا افراد به دلایل متفاوتی چه از نقطهنظر فیزیکی و چه به لحاظ بهرهی هوشی و استعدادها از یکدیگر متفاوتند و این تفاوتهاست که حتی در بهترین شرایط و عادلانهترین سیستمها به تفاوت افراد از نقطهنظر موقعيت اقتصادی و اجتماعی میانجامد و چارهای جز قبول آنها نیست. اما اگر این تفاوتها به دلیل نبود قانونی که از حقوق تمامی انسانها دفاع کند، باعث شود که هر کس بتواند بر کسانی که به لحاظی از او ضعیفترند اعمال قدرت نماید، انسانها در هر کجای جامعه که باشند در ترس از يكديگر بسر میبرند. برای نمونه وقتی رئیس بتواند کارمندش را اخراج کند، پزشك بتواند در معالجهی بیمار، سهلانگاری نموده و او را معلول کرده یا با خطر جانی مواجه کند، کارمند بتواند کار ارباب رجوع را راه نیندازد، حتی نانوا، قصاب و بقال بتوانند نان، گوشت و برنج را به مشتری نفروخته یا جنس بنجل به او قالب کنند و مرجعی نیز برای دادرسی وجود نداشته باشد، مردم مجبور میشوند که خود محافظت از خود را برعهده بگیرند. این محافظت و کسب امنیت از طریق جلب رضایت این افراد که در اینجا از واژهی سلطهگر برای نشاندادن آنها استفاده میکنم، صورت میگیرد. مقصود از سلطهگر کسی است که در هر موقعیتی که باشد، تمایل به اعمال نظر و زورگویی به دیگران یعنی سوءاستفاده از قدرت خویش را داشته باشد. این افراد حتی بین اعضای یک خانواده يا يك فامیل یا بین دوستان بدون رابطهی فرادستی و فرودستی فقط به دلیل داشتن شخصیتی عصبی، مهاجم و پرخاشگر مشاهده میشوند.
با توجه به اینکه واژهی ترس نه برای سلطهگر و نه برای سلطهپذير مطلوب نیست، تمام اعمالی که برای جلب رضایت و حمایت و کسب امنیت و از سر ترس انجام میشود، «احترام» نام گرفتهاند. علت این امر شاید این بوده که واژهی «ترس» از مافوق تصویر نازیبای موجودی «هولناك» و از مادون تصویر نازیبای موجودی «ترسو» و ضعیفالنفس در ذهن مجسم میکند و این هر دو تصویر ناخوشایندند. اما واژهی «احترام» از مافوق یک فرد «محترم» و از مادون یک شخص «مودب» در ذهن مجسم میکند و هر دوی این تصاویر نیز در فرهنگ ما خوشایندند. نکتهی دیگر اینکه احترام تلقیشدن این اعمال باعث شده که همگان از يكديگر توقع انجام آنها را داشته باشند. به عبارت دیگر، این گفتارها و رفتارها کم یا بیش به تمامی جامعه صرف نظر از رابطهی فرادستی و فرودستی تسری یافته است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
با توجه به اینکه واژهی ترس نه برای سلطهگر و نه برای سلطهپذير مطلوب نیست، تمام اعمالی که برای جلب رضایت و حمایت و کسب امنیت و از سر ترس انجام میشود، «احترام» نام گرفتهاند. علت این امر شاید این بوده که واژهی «ترس» از مافوق تصویر نازیبای موجودی «هولناك» و از مادون تصویر نازیبای موجودی «ترسو» و ضعیفالنفس در ذهن مجسم میکند و این هر دو تصویر ناخوشایندند. اما واژهی «احترام» از مافوق یک فرد «محترم» و از مادون یک شخص «مودب» در ذهن مجسم میکند و هر دوی این تصاویر نیز در فرهنگ ما خوشایندند. نکتهی دیگر اینکه احترام تلقیشدن این اعمال باعث شده که همگان از يكديگر توقع انجام آنها را داشته باشند. به عبارت دیگر، این گفتارها و رفتارها کم یا بیش به تمامی جامعه صرف نظر از رابطهی فرادستی و فرودستی تسری یافته است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
همه مقصریم
در اوايل ورودمان بود که نوشتهای بر تابلوی اعلانات یکی از دانشکدههای دانشگاه سیدنی توجهم را جلب کرد. در این نوشته یکی از مسئولان باذوق، دلایل عدم شرکت تعدادی از دانشجویان را در امتحانات از روی نوشتههای خود آنها نقل کرده بود. غلطهای املایی و دستوری این نوشتهها باعث بهوجودآمدن عبارات خندهداری شده بود. برای مثال با توجه به اینکه دو کلمهی بخشيدن و اعدامکردن در زبان انگلیسی بسیار مشابه هستند، دانشجویی نوشته بود که در روز امتحان خواب مانده بودم و از شما میخواهم که مرا اعدام کنید (ببخشید).
اما آنچه برای من در این مجموعهدلایل بسیار جالب مینمود، صداقت و درستی آنان بود. فقط پنج مورد از ۳۰ مورد به بیماری اختصاص داشت. ۲۵ مورد دیگر به دلایلی چون: باران میآمد و چتر نداشتم، خواب مانده بودم، اتوبوس را از دست دادم، دوشنبه را با يكشنبه اشتباه گرفتم و ... مربوط میشد.
مشاهدهی این دلایل مرا به یاد خودمان انداخت که به هر دلیلی که نتوانیم در جایی حضور یابیم، یا بیماری خود یا فردی از نزدیکان یا فوت عزیزی را بهانه میکنیم، چراکه هر دلیل دیگری غیر از بیماری خود یا مرگ یکی از نزديكان که از حیطهی کنترل ما خارج است، بسته به مورد، باعث دلگیری طرف مقابل، سرزنششدن یا مجازات ما میشود. در اینجا برای روشننمودن مطلب دو دلیل از دلایل ارایهشده، را انتخاب کرده و واکنش معلم، مدیر یا ناظم را در مورد آن بررسی میکنیم:
اگر محصل بگوید هوا بارانی بود و من چتر نداشتم، واکنش مسئول مربوطه با خشونت و برافروختگی آنهم در مقابل سایر دانش آموزان چنین خواهد بود: نمیتوانستی از یکی از کتابهایت به جای چتر استفاده کنی؟ اصلاً نمیفهمم تو بچهی بیمسئولیت و تنبل چرا به مدرسه میآیی، فکر نمیکنی اگر اینشتین، نیوتون، پاستور و بقیهی دانشمندان به خاطر چهار قطره آب مدرسهشان را تعطیل میکردند؛ اکنون دنیا در چه وضعیتی بود؟ محصل خوب آن است که اگر سنگ هم از آسمان ببارد، مدرسه را تعطیل نکند. اگر یک بار دیگر از این اتفاقها بیفتد، میدانم با تو چه کنم، حالا بدو برو سر کلاس تا دیگر نبینمت و اگر شاگرد با صداقت بگوید که خواب مانده بود با این واکنش احتمالی روبرو خواهد شد:
تو شاگرد بیعرضهی تنبل هیچکس را در خانه نداری که از خواب بیدارت کند؟ نه مادری، نه پدری، نه کسی که دلش برایت بسوزد؟ چرا يك ساعت شماطهدار نمیخری؟ به من نگو که پولش را نداری، خودم دیروز با چشمان خودم دیدم که ساندویچ میخریدی. اگر بچهی عاقلی بودی، پولهایت را جمع میکردی و به جای آنکه اینقدر به شكمت فکر کنی به آیندهات میاندیشیدی و يك عدد ساعت میخریدی، حالا برو سر کلاست و دیگر هم این مسئله تكرار نشود. آیا به راستی با اینگونه برخورد راه دیگری جز دروغگفتن میماند؟
با برخورد مهربانانه با کودکان و نوجوانان در خانه و مدرسه آنها را به راستگویی ترغیب و بدین وسیله قدمی به سوی بهبود جامعهی خویش برداریم.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در اوايل ورودمان بود که نوشتهای بر تابلوی اعلانات یکی از دانشکدههای دانشگاه سیدنی توجهم را جلب کرد. در این نوشته یکی از مسئولان باذوق، دلایل عدم شرکت تعدادی از دانشجویان را در امتحانات از روی نوشتههای خود آنها نقل کرده بود. غلطهای املایی و دستوری این نوشتهها باعث بهوجودآمدن عبارات خندهداری شده بود. برای مثال با توجه به اینکه دو کلمهی بخشيدن و اعدامکردن در زبان انگلیسی بسیار مشابه هستند، دانشجویی نوشته بود که در روز امتحان خواب مانده بودم و از شما میخواهم که مرا اعدام کنید (ببخشید).
اما آنچه برای من در این مجموعهدلایل بسیار جالب مینمود، صداقت و درستی آنان بود. فقط پنج مورد از ۳۰ مورد به بیماری اختصاص داشت. ۲۵ مورد دیگر به دلایلی چون: باران میآمد و چتر نداشتم، خواب مانده بودم، اتوبوس را از دست دادم، دوشنبه را با يكشنبه اشتباه گرفتم و ... مربوط میشد.
مشاهدهی این دلایل مرا به یاد خودمان انداخت که به هر دلیلی که نتوانیم در جایی حضور یابیم، یا بیماری خود یا فردی از نزدیکان یا فوت عزیزی را بهانه میکنیم، چراکه هر دلیل دیگری غیر از بیماری خود یا مرگ یکی از نزديكان که از حیطهی کنترل ما خارج است، بسته به مورد، باعث دلگیری طرف مقابل، سرزنششدن یا مجازات ما میشود. در اینجا برای روشننمودن مطلب دو دلیل از دلایل ارایهشده، را انتخاب کرده و واکنش معلم، مدیر یا ناظم را در مورد آن بررسی میکنیم:
اگر محصل بگوید هوا بارانی بود و من چتر نداشتم، واکنش مسئول مربوطه با خشونت و برافروختگی آنهم در مقابل سایر دانش آموزان چنین خواهد بود: نمیتوانستی از یکی از کتابهایت به جای چتر استفاده کنی؟ اصلاً نمیفهمم تو بچهی بیمسئولیت و تنبل چرا به مدرسه میآیی، فکر نمیکنی اگر اینشتین، نیوتون، پاستور و بقیهی دانشمندان به خاطر چهار قطره آب مدرسهشان را تعطیل میکردند؛ اکنون دنیا در چه وضعیتی بود؟ محصل خوب آن است که اگر سنگ هم از آسمان ببارد، مدرسه را تعطیل نکند. اگر یک بار دیگر از این اتفاقها بیفتد، میدانم با تو چه کنم، حالا بدو برو سر کلاس تا دیگر نبینمت و اگر شاگرد با صداقت بگوید که خواب مانده بود با این واکنش احتمالی روبرو خواهد شد:
تو شاگرد بیعرضهی تنبل هیچکس را در خانه نداری که از خواب بیدارت کند؟ نه مادری، نه پدری، نه کسی که دلش برایت بسوزد؟ چرا يك ساعت شماطهدار نمیخری؟ به من نگو که پولش را نداری، خودم دیروز با چشمان خودم دیدم که ساندویچ میخریدی. اگر بچهی عاقلی بودی، پولهایت را جمع میکردی و به جای آنکه اینقدر به شكمت فکر کنی به آیندهات میاندیشیدی و يك عدد ساعت میخریدی، حالا برو سر کلاست و دیگر هم این مسئله تكرار نشود. آیا به راستی با اینگونه برخورد راه دیگری جز دروغگفتن میماند؟
با برخورد مهربانانه با کودکان و نوجوانان در خانه و مدرسه آنها را به راستگویی ترغیب و بدین وسیله قدمی به سوی بهبود جامعهی خویش برداریم.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
صیانت نفس یا حفظ خود باعث میشود که انسان به دنبال امنیت و آسایش و لذت باشد و از رنج بگريزد. در جوامعی که امنیت و آسایش توسط سیستم اجتماعی تأمین نمیشود، مردم مجبور میشوند که از طريق يكديگر يا در سایهی افراد قدرتمندتر از خود این امنیت و حمایت را فراهم آورند. در این جوامع خانواده و قوم و خویش و دوستان اولین هستههایی هستند که این نیاز را بهصورت متقابل (بده و بستان) برای یکدیگر تأمین میکنند. روابط عاطفی و تنگاتنگی که بین افراد خانواده و فامیل و دوستان در این جوامع وجود دارد تا اندازهی زیادی ریشه در ارضای این نیازها دارد. این روابط در عين حياتیبودنشان در جهت تنازع بقا، منشأ رفتارهای تبعیضگرانهای است که در این جوامع شاهد آنیم. ارائهی خدمات یعنی انجام وظیفهی شغلی و همچنین رفتارهای مؤدبانه در این جوامع همگان را شامل نمیشود، بلکه با از سر ترس و نیاز و خاص کسانی است که در مسند قدرتی هستند و یا در راستای جلب رضایت کسانی که روزی به كمك آنها احتياج پيدا خواهیم کرد (دوست و آشنا). انجام این اعمال در خارج از این محدوده به رحم و انصاف انسانها واگذار میگردد. بدیهی است آنجا که نه ترس و ضرورت و نیازی در کار باشد و نه انصاف و رحمی، اعمالی چون کارشکنی، بینزاکتی و هتك حرمت نیز مجوزی برای اعمال مییابد.
یکی از دلایلی که مردم در این جوامع به دنبال ثروت و قدرت و موقعیتهای بالای اجتماعی میروند به دلیل کسب امنيت و فرار از فشار و رنج حاصل از تبعیض یعنی تحقیر است. فراهمنبودن امکانات برای همگان و نداشتن قابلیتهای برابر، گاه مردم را بر آن میدارد که به راههای نادرست کشیده شده و معیارهای اخلاقی را برای کسب ثروت و قدرت فدا کنند. علم موفقیت در این راه باعث بهوجودآمدن احساسات منفی چون غم، يأس، سرخوردگی، حسادت، کينه، بدخواهی و تنگنظری، حقارت، عدم اعتماد به نفس، حس انتقام و... بین مردم يك جامعه میگردد. در چنین فضایی استعدادها امکانی برای بروز و خلاقیت جایی برای شکوفایی پیدا نمیکند و همین مسئله به پسروی بیشتر این جوامع منجر میگردد.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
یکی از دلایلی که مردم در این جوامع به دنبال ثروت و قدرت و موقعیتهای بالای اجتماعی میروند به دلیل کسب امنيت و فرار از فشار و رنج حاصل از تبعیض یعنی تحقیر است. فراهمنبودن امکانات برای همگان و نداشتن قابلیتهای برابر، گاه مردم را بر آن میدارد که به راههای نادرست کشیده شده و معیارهای اخلاقی را برای کسب ثروت و قدرت فدا کنند. علم موفقیت در این راه باعث بهوجودآمدن احساسات منفی چون غم، يأس، سرخوردگی، حسادت، کينه، بدخواهی و تنگنظری، حقارت، عدم اعتماد به نفس، حس انتقام و... بین مردم يك جامعه میگردد. در چنین فضایی استعدادها امکانی برای بروز و خلاقیت جایی برای شکوفایی پیدا نمیکند و همین مسئله به پسروی بیشتر این جوامع منجر میگردد.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در جوامع دموكراتيك و مدرن علاوه بر کاهش نسبی تبعیضهایی نظیر نژادی، قومی، جنسی و سنی، نیازهای اقتصادی مردم تا اندازهی زیادی توسط سیستم حکومتی تأمین میشود و این خود به کاهش نیاز مردم به يكديگر میانجامد. این مسئله هر چند به سستشدن روابط خانوداگی، قومی، قبیلهای، حرفهای و صنفی در این جوامع انجامیده است، اما به موازات و در نتیجه آن رفتارهای تبعیضگرانه نیز بهشدت کاهش یافته است. حمایت قانون از حقوق شهروندان باعث شده که دخالت احساسات منفی در برخوردها (غرضورزی، کارشکنی) و دخالت احساسات مثبت (پارتیبازی و رفیقنوازی) به گونهای که حقی از کسی زائل گشته یا ضرری به منافع ملی وارد شود، کاهش یابد. علاوه بر آن رفتار غيرمؤدبانه نیز در این کشورها نه از کسی پذیرفته است و نه در مورد کسی؛ از مقامات سیاسی یا نیروهای قضایی، انتظامی، پلیس تا استاد و معلم یا فروشندهای که در مغازه يا كيوسك كوچك خود به فروشندگی شیر، بیسکویت و ساندویچ مشغول است. به عبارت دیگر، بیان هر حرف و انجام هر حرکتی که به نوعی حقی از کسی زائل کرده یا نشان از تحقیر و تمسخر کسی به خاطر رنگ پوست، مذهب، ملیت، جنسیت، سن، عقیده، لهجه، قیافه و یا نقص عضو و در يك جمله متفاوتبودن او داشته باشد تبعيض تلقی میشود و تبعیضگر بهدنبال شکایت رسمی فردی که مورد اهانت واقع یا حقی از او زائل شده مورد پیگرد قانونی قرار میگیرد و پس از اثبات مدعای او به مجازات میرسد. در این کشورها حتی به افراد خطاکار (چون دزد و متجاوز) نیز نمیتوان بیحرمتی کرد، به این دلیل که مجازات آنان با قانون است و افراد نباید دخالتی در این امر داشته باشند.
بهطور کلی انجام وظیفه و ابراز احترام در این جوامع نه اعمالی از سر ترس و نیاز یا بر مبنای رابطه و برای افرادی خاص بلکه مشمول همگان و يك «باید و الزام قانونی» است. البته این بدان معنا نیست که کارشکنی، غرضورزی، بیاحترامی و بسیاری دیگر از خصوصیات منفی در این جوامع دیده نمیشود، بلکه بدین معناست که ترس از مجازات قانون باعث کاهش چشمگیر اینگونه رفتارها گشته است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
بهطور کلی انجام وظیفه و ابراز احترام در این جوامع نه اعمالی از سر ترس و نیاز یا بر مبنای رابطه و برای افرادی خاص بلکه مشمول همگان و يك «باید و الزام قانونی» است. البته این بدان معنا نیست که کارشکنی، غرضورزی، بیاحترامی و بسیاری دیگر از خصوصیات منفی در این جوامع دیده نمیشود، بلکه بدین معناست که ترس از مجازات قانون باعث کاهش چشمگیر اینگونه رفتارها گشته است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
قوانینی که در کشورهای مدرن از کودکان و نوجوانان حمایت میکند، مانند سایر قوانین گاهی نیز مورد سوءاستفادههایی قرار میگیرد، مثلاً پیش میآید که کودکی به دروغ به پليس تلفن میکند و میگوید که پدرش او را تنبیه بدنی کرده و تا دروغ کودك معلوم شود، پدر بایستی تحت نظر پلیس باشد. اگر كودك فقط تحت سرپرستی يك والد باشد و چنین ادعایی نماید كودك تا روشنشدن جریان و اطمینان از امنيت جسمی و روحی او تحت سرپرستی سازمان حمایت از کودکان قرار میگیرد. بعضی بر این قوانین اعتراض دارند و معتقدند که دیگر نمیتوانند کنترل لازم را بر فرزندانشان داشته باشند و تا اندازهای هم درست میگویند. اما ارزش وجود چنین قوانینی موقعی روشن میشود که به خاطر بیاوریم در بسیاری از جوامع دیگر چه بسیارند پدرانی که خود را مالك جان فرزندان و همسرانشان میدانند و به دلیل نبودن چنین قوانینی، ظالمانهترین و غیرانسانیترین رفتارها را با كودكان و همسرشان مینمایند. اگر گاهی از این قوانین استفادههای نادرست میشود، دلیلی بر نادرستبودن قوانین نیست.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در جوامعی که همواره آنان که در رأس قدرت و به عبارتی هرم اجتماعی قرار دارند، خود را سایه و نمایندهی خداوند در روی زمین میدانند. از آنجا که یکی از صفات خداوند مبرابودن از خطا و اشتباه است، قبول اشتباه توسط این افراد باعث نزول آنان از شأن و جایگاه خداییشان میشود و این به نوبهی خود به از بین رفتن حرمت آنان در چشم زیردستانشان میانجامد؛ بنابراین در جهت حفظ شان خویش، خطای خویش را هرگز پذیرا نمیشوند.
از طرفی از آنجا که در این جوامع هر کس به نوبهی خود سلطانکی است و بندگانی دارد، بدین معنا که اگر رئیس است کارمندانی دارد، اگر معلم است و استاد شاگردانی، اگر کارفرماست کارگرانی، اگر مرد است همسری، اگر پدر است فرزندانی و اگر برادر بزرگتر است خواهران و برادران کوچکتری، این احساس و متعاقب آن این ویژگی بر کل جامعه تسری یافته است.
طبيعتاً فاصلهی فرادست و فرودست خود نقش اساسی در چگونگی عمل عذرخواهی خواهد داشت. بدین معنا که هر چه این فاصله بیشتر باشد، عذرخواهی از جانب فرادست سختتر میگردد و به همان میزان انجام این عمل برای فرودست سهلتر میگردد. برای مثال عذرخواهی یک مستخدم از ارباب، یک آبدارچی از رئیس اداره یا یک شاگرد مدرسه از مدیر به راحتی صورت میگیرد، حتی گاه اگر خطایی نیز مرتکب نشده باشند. با این ترتیب میتوان دید که چرا و چگونه عمل عذرخواهی با نوعی احساس فرودستی حقارت توأم میشود و همین احساس مانع از آن میگردد که افرادی که خود را همشأن و همسطح یکدیگر میدانند بتوانند به راحتی اشتباه خود را پذيرفته و برای آن عذرخواهی کنند.
مذموم شمرده شدن عمل قبول اشتباه و عذرخواهی در این جوامع به دلیل حقارتی که در درون آن نهفته است، تا بدانجاست که آن را حتی معادل خوردن مدفوع قلمداد کردهاند. بسیار دیده میشود که کودکان وقتی مورد خشم پدر، معلم، ناظم يا مدير قرار میگیرند، از عبارات غلط کردم و ... خوردم برای جلب بخشایش آنان سود میجویند. بزرگترها بهكرات به کوچکترها چنین توصیه کرده و میکنند که «انسان نباید کاری کند که مجبور به ... خوردن شود.» چنین توصیههایی انسانها را مجبور میکند که وقتی کار اشتباهی صورت دادند، به صدها بهانه چنگ بزنند تا فقط معذرت نخواهند و به عبارتی ... نخورند. در حالی که عبارات اشتباه یا غلط کردم «I was wrong» یا اشتباه میکنید «you are wrong» که در فرهنگ ما اینچنین توهینآمیز است، در میان انگلیسیزبانان بسیار عادی است و بهکرات در گفتوگوهای روزمره از آنها استفاده میشود و به همین روال معذرتخواهی.
دلیل دیگری نیز وجود دارد که قبول اشتباه و عذرخواهی را در جامعهی ما با مشکل روبهرو میکند و آن رفتاریست که با عذرخواهنده داريم. سنت ضعيفکشی و قویپرستی باعث میشود که جامعه از فردی که به درجهای از آگاهی و انسانیت و فروتنی رسیده که اشتباه خود را قبول و معذرت میخواهد با این تصور که او با این عمل ضعف خود را نشان داده روی بگرداند یا او را مورد حملههای بیشتری قرار دهد. به نظر میرسد ما در این رابطه در حلقهی بستهای گرفتار آمدهایم.
همین برداشت و برخورد باعث میشود کسانی که باور و اعتقادشان را به یک مکتب یا ایدئولوژی طی زمان از دست دادهاند، حاضر به اعتراف به آن نشوند، اعترافی که گاه حتی نیازی به معذرتخواهی از کسی نیز ندارد؛ اعترافی که خود نشانی از رشد فکری و تکامل معنوی شخص دارد. به دیگر سخن، اگر انسانی در ۵۰ سالگی همان نگاهی را به دنیا و زندگی داشته باشد که در ۲۰ سالگی داشته است، معنایش این است که ۳۰ سال به لحاظ عقلی و فکری راکد مانده است. ترس از برخورد و قضاوت دیگران گاه افراد را بر آن میدارد که توقف رشد عقلی خویش را قبول کنند و بر باور به یک عقیده در تمام عمر پافشاری نمایند. در این جوامع فقط فرهیختگان و هوشمندانی که خود را از زنجیر اسارت این دایره بسته و ترس از برخورد دیگران رهانیدهاند، بهراحتی و با تواضع به اشتباههای خویش معترف میشوند.
روشن است که این نوع برخورد با قبول اشتباه است که افراد را به دروغگویی، تهمتزدن به دیگران، توجیهکردن خطا و در نهایت به سلب مسئولیت از خود سوق میدهد. برخوردی که آن را در بسیاری از سطوح جامعه میتوان مشاهده کرد؛ از کودک سه ساله گرفته تا مسئولان تراز اول که گناه تمامی شکستها و عقبماندگیهایمان را به گردن اوضاع اقلیمی و جغرافیایی، حملهها، جنگها، مذاهب و بالاخره امپریالیسم جهانی میگذارند و هیچ نقش و مسئولیتی برای خود در این رابطه قائل نمیشوند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
از طرفی از آنجا که در این جوامع هر کس به نوبهی خود سلطانکی است و بندگانی دارد، بدین معنا که اگر رئیس است کارمندانی دارد، اگر معلم است و استاد شاگردانی، اگر کارفرماست کارگرانی، اگر مرد است همسری، اگر پدر است فرزندانی و اگر برادر بزرگتر است خواهران و برادران کوچکتری، این احساس و متعاقب آن این ویژگی بر کل جامعه تسری یافته است.
طبيعتاً فاصلهی فرادست و فرودست خود نقش اساسی در چگونگی عمل عذرخواهی خواهد داشت. بدین معنا که هر چه این فاصله بیشتر باشد، عذرخواهی از جانب فرادست سختتر میگردد و به همان میزان انجام این عمل برای فرودست سهلتر میگردد. برای مثال عذرخواهی یک مستخدم از ارباب، یک آبدارچی از رئیس اداره یا یک شاگرد مدرسه از مدیر به راحتی صورت میگیرد، حتی گاه اگر خطایی نیز مرتکب نشده باشند. با این ترتیب میتوان دید که چرا و چگونه عمل عذرخواهی با نوعی احساس فرودستی حقارت توأم میشود و همین احساس مانع از آن میگردد که افرادی که خود را همشأن و همسطح یکدیگر میدانند بتوانند به راحتی اشتباه خود را پذيرفته و برای آن عذرخواهی کنند.
مذموم شمرده شدن عمل قبول اشتباه و عذرخواهی در این جوامع به دلیل حقارتی که در درون آن نهفته است، تا بدانجاست که آن را حتی معادل خوردن مدفوع قلمداد کردهاند. بسیار دیده میشود که کودکان وقتی مورد خشم پدر، معلم، ناظم يا مدير قرار میگیرند، از عبارات غلط کردم و ... خوردم برای جلب بخشایش آنان سود میجویند. بزرگترها بهكرات به کوچکترها چنین توصیه کرده و میکنند که «انسان نباید کاری کند که مجبور به ... خوردن شود.» چنین توصیههایی انسانها را مجبور میکند که وقتی کار اشتباهی صورت دادند، به صدها بهانه چنگ بزنند تا فقط معذرت نخواهند و به عبارتی ... نخورند. در حالی که عبارات اشتباه یا غلط کردم «I was wrong» یا اشتباه میکنید «you are wrong» که در فرهنگ ما اینچنین توهینآمیز است، در میان انگلیسیزبانان بسیار عادی است و بهکرات در گفتوگوهای روزمره از آنها استفاده میشود و به همین روال معذرتخواهی.
دلیل دیگری نیز وجود دارد که قبول اشتباه و عذرخواهی را در جامعهی ما با مشکل روبهرو میکند و آن رفتاریست که با عذرخواهنده داريم. سنت ضعيفکشی و قویپرستی باعث میشود که جامعه از فردی که به درجهای از آگاهی و انسانیت و فروتنی رسیده که اشتباه خود را قبول و معذرت میخواهد با این تصور که او با این عمل ضعف خود را نشان داده روی بگرداند یا او را مورد حملههای بیشتری قرار دهد. به نظر میرسد ما در این رابطه در حلقهی بستهای گرفتار آمدهایم.
همین برداشت و برخورد باعث میشود کسانی که باور و اعتقادشان را به یک مکتب یا ایدئولوژی طی زمان از دست دادهاند، حاضر به اعتراف به آن نشوند، اعترافی که گاه حتی نیازی به معذرتخواهی از کسی نیز ندارد؛ اعترافی که خود نشانی از رشد فکری و تکامل معنوی شخص دارد. به دیگر سخن، اگر انسانی در ۵۰ سالگی همان نگاهی را به دنیا و زندگی داشته باشد که در ۲۰ سالگی داشته است، معنایش این است که ۳۰ سال به لحاظ عقلی و فکری راکد مانده است. ترس از برخورد و قضاوت دیگران گاه افراد را بر آن میدارد که توقف رشد عقلی خویش را قبول کنند و بر باور به یک عقیده در تمام عمر پافشاری نمایند. در این جوامع فقط فرهیختگان و هوشمندانی که خود را از زنجیر اسارت این دایره بسته و ترس از برخورد دیگران رهانیدهاند، بهراحتی و با تواضع به اشتباههای خویش معترف میشوند.
روشن است که این نوع برخورد با قبول اشتباه است که افراد را به دروغگویی، تهمتزدن به دیگران، توجیهکردن خطا و در نهایت به سلب مسئولیت از خود سوق میدهد. برخوردی که آن را در بسیاری از سطوح جامعه میتوان مشاهده کرد؛ از کودک سه ساله گرفته تا مسئولان تراز اول که گناه تمامی شکستها و عقبماندگیهایمان را به گردن اوضاع اقلیمی و جغرافیایی، حملهها، جنگها، مذاهب و بالاخره امپریالیسم جهانی میگذارند و هیچ نقش و مسئولیتی برای خود در این رابطه قائل نمیشوند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
👍1
در جوامع بنيادشده بر نابرابری، سلطهگری و سلطهپذیری هر دو زمینهی مناسبی برای رشد پیدا میکنند. مطلوب و محبوب سلطهگران و قدرتمندان کسانی هستند که ضعف خویش را پذيرفته، بر سرنوشت گردن نهاده و با سلطهگر به مقابله برنخيزند و در پی تغییر شرایط برنیایند. در چنین ساختار اجتماعی هر کس میتواند در عین اعمال قدرت به مظلومتر از خويش تحت سلطهی مافوق یا قدرتمندتر از خود قرار گیرد. به عبارت دیگر، افراد بر مبنای اینکه در کجای هرم اجتماعی قرار داشته باشند، درجات متفاوتی از سلطهگری و سلطهپذیری نشان میدهند. رابطهی سلطهگری و سلطهپذیری در تمامی سطوح اجتماع از اداره و کارخانه گرفته تا آموزشگاه و مدرسه و حتی در خانواده بین شوهر و زن و والدین و فرزندان برقرار است. تعريف و مفهوم خوبی در چنین فضایی همانا اطاعت مطلق است و بس؛ یعنی به همان ترتیب که بچهی خوب به بچهای گفته میشود که حرفشنو بوده و روی حرف بزرگترها حرف نزند، زن خوب نیز زنی است که فرمانبردار شوهرش باشد، کارمند خوب کارمندی است که همیشه گوش به فرمان رئیس باشد و نهایتاً شهروند خوب شهروندی است که چون و چرا و اعتراضی به چیزی ننماید. سلطهگر معمولاً با عنوان خیر و صلاح زیردستان و در لوای عشق و علاقه به آنان اعمال زور و ظلم میکند و بدین ترتیب، حق انتخاب و امکان رشد و بالندگی را از افراد تحت سلطهی خویش میگیرد، سلطهپذير نيز با گذشت و فداکردن خود این خیرخواهی را ارج مینهد و این علاقه را میپذیرد اما حقیقت این است:
در هر نوع رابطه که یکی از طرفین با هر دلیل و بهانهای مانع از رشد دیگری در به ثمررساندن استعدادهای بالقوهاش شده و باعت گردد که در او احساس حقارت، ناچیزی و ناتوانی به وجود آید نوعی سلطهگری بیمارگونه حاکم است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
در هر نوع رابطه که یکی از طرفین با هر دلیل و بهانهای مانع از رشد دیگری در به ثمررساندن استعدادهای بالقوهاش شده و باعت گردد که در او احساس حقارت، ناچیزی و ناتوانی به وجود آید نوعی سلطهگری بیمارگونه حاکم است.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha