دلایل ظهور رنسانس در ایتالیا
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی و اعتقادات کلیسای کاتولیک بود. این تحول یکشبه و بیریشه نبود. ریشههای عمیقتر رنسانس به تغییر و تحولات عمدۀ اقتصادی بازمیگشتند که خلاصه میشدند در اضمحلال نظام یکهزارسالۀ فئودالیته و ظهور اقشار و لایههای جدید در شهرها که از جمله مهمترین آن «بورژوازی» بود. در هیچ منطقهای از اروپا در قرن چهاردهم این عوامل را که گفتیم پررنگتر و برجستهتر از ایتالیا نمیتوان یافت. گفتیم روی دیگر سکۀ رنسانس خلاصه میشد در بهوجودآمدن شک و تردیدهایی در باورهای کلیسا. از این بابت هم علیالقاعده و باتوجهبه اینکه قلب و مرکز کلیسا در روم بود، بنابراین منطقاً رنسانس در ایتالیا باید اتفاق میافتاد. البته کلیسا در اسپانیا، پرتغال، فرانسه و آلمان هم بسیار بانفوذ بود، اما بههرحال مرکز ثقل آن در ایتالیا بود. نکتۀ جالب هم از همینجا شروع میشود، زیرا آنقدر که در ایتالیا مخالفت و مقاومت در برابر کلیسا ظاهر شد، در هیچ منطقۀ دیگر اروپا این اتفاق نیفتاد. شاید سخنی به اغراق نباشد اگر بگوییم که آن اقتدار، صلابت و عظمتی که کلیسا در ایتالیا داشت، بهنوبة خود باعث بهوجودآمدن جدیترین مخالفتها و انتقادات هم شده بود. بسیاری از چهرهها و متفکران برجستۀ ضد تعالیم کلیسا یا «دگراندیش» رنسانس در حقیقت در ایتالیا ظهور کردند و صدالبته که بسیاری از قربانیان مخالفت با کلیسا هم در ایتالیا به محاکمه کشیده شدند. بدون تردید یک دلیل بروز این همه «دگراندیش» مخالف و منتقد علیه کلیسا در ایتالیا به نفوذ و قدرت آن در ایتالیا بازمیگشت؛ اما این تنها دلیل نبود. یک دلیل عمدۀ دیگر وجود یک تعلیموتربیت ریشهدار در ایتالیا بود که با تساهل و تسامح زیادی باید آن را «سکولار» نامید. امپراتوری روم بیشتر برای نظام کشورداری، حاکمیت برجستۀ قانون و دستگاه دقیق مالیاتی که ایجاد کرده بود شناخته میشود، ولی روم جدای از اینها دارای یک نظام آموزشوپرورش هم بود. ازآنجاکه امپراتوری روم سکولار بود، نظام آموزشوپرورش آن هم سکولار بود؛ به این معنا که سوژههای درسی یا آموزشی آن شامل ریاضیات، علوم، فلسفه، منطق، ادبیات، هنر، تاریخ، جغرافیا و زبان لاتین میشد. این نظام بالطبع در خود ایتالیا که مرکز امپراتوری بود، از بخشهای دیگر امپراتوری بسیار متداولتر بود و کم نبودند والدین ساکنان شهرها و حتی روستاهای بزرگ ایتالیا که فرزندانشان را به چیزی شبیه به مدارس امروزی ما میفرستادند؛ مدارسی که عمدۀ هزینۀ آنها از جانب حکومت تأمین میشد. اگرچه امپراتوری روم از میان رفت، اما سیستم تعلیموتربیت آن در بسیاری از مناطق ایتالیا باقی ماند. جالب است که با قدرتگرفتن کلیسا و آغاز قرونوسطی (قرن چهارم میلادی)، آن سیستم تعلیموتربیت کموبیش باقی ماند. کلیسا البته تا آنجا که میتوانست تعالیم مذهبی را وارد آن کرده بود، اما شاکلۀ آن در اساس تعلیم و تربیتی سکولار بود. این یادگار ارزشمند تمدن روم کموبیش در تمامی دوران قرونوسطی در ایتالیا بر جای مانده بود. برخلاف بسیاری از مناطق دیگر اروپا که یا تعلیم و تربیتی وجود نداشت و یا اگر هم وجود میداشت مدارس توسط کلیسا تأسیس شده و بالطبع در دست کلیسا بودند، در ایتالیا مدارس توسط دولتهای محلی تأسیس و اداره میشدند. این فقط تعلیموتربیت در مدارس ایتالیا نبود که از حوزۀ کلیسا خارج مانده بود، در سطحی بالاتر و در دانشگاهها هم وضعیت مشابهی برقرار بود. به این معنا که برخلاف مناطق دیگر اروپا که دانشگاهها برای تحصیل و آموزش الهیات و مسیحیت به وجود آمده بودند، در ایتالیا دانشگاهها نه برای آموزش تعالیم مسیحیت، بلکه برای تحصیل پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات و تاریخ تأسیس شده بودند. بهاستثنای دانشگاه روم که مستقیماً از سوی واتیکان برای مطالعۀ الهیات تأسیس شده بود. بااینحال در همان دانشگاه نیز از اواسط قرن شانزدهم و بالطبع تحتتأثیر رنسانس رشتههای علوم طبیعی و پزشکی هم تأسیس شده بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی و اعتقادات کلیسای کاتولیک بود. این تحول یکشبه و بیریشه نبود. ریشههای عمیقتر رنسانس به تغییر و تحولات عمدۀ اقتصادی بازمیگشتند که خلاصه میشدند در اضمحلال نظام یکهزارسالۀ فئودالیته و ظهور اقشار و لایههای جدید در شهرها که از جمله مهمترین آن «بورژوازی» بود. در هیچ منطقهای از اروپا در قرن چهاردهم این عوامل را که گفتیم پررنگتر و برجستهتر از ایتالیا نمیتوان یافت. گفتیم روی دیگر سکۀ رنسانس خلاصه میشد در بهوجودآمدن شک و تردیدهایی در باورهای کلیسا. از این بابت هم علیالقاعده و باتوجهبه اینکه قلب و مرکز کلیسا در روم بود، بنابراین منطقاً رنسانس در ایتالیا باید اتفاق میافتاد. البته کلیسا در اسپانیا، پرتغال، فرانسه و آلمان هم بسیار بانفوذ بود، اما بههرحال مرکز ثقل آن در ایتالیا بود. نکتۀ جالب هم از همینجا شروع میشود، زیرا آنقدر که در ایتالیا مخالفت و مقاومت در برابر کلیسا ظاهر شد، در هیچ منطقۀ دیگر اروپا این اتفاق نیفتاد. شاید سخنی به اغراق نباشد اگر بگوییم که آن اقتدار، صلابت و عظمتی که کلیسا در ایتالیا داشت، بهنوبة خود باعث بهوجودآمدن جدیترین مخالفتها و انتقادات هم شده بود. بسیاری از چهرهها و متفکران برجستۀ ضد تعالیم کلیسا یا «دگراندیش» رنسانس در حقیقت در ایتالیا ظهور کردند و صدالبته که بسیاری از قربانیان مخالفت با کلیسا هم در ایتالیا به محاکمه کشیده شدند. بدون تردید یک دلیل بروز این همه «دگراندیش» مخالف و منتقد علیه کلیسا در ایتالیا به نفوذ و قدرت آن در ایتالیا بازمیگشت؛ اما این تنها دلیل نبود. یک دلیل عمدۀ دیگر وجود یک تعلیموتربیت ریشهدار در ایتالیا بود که با تساهل و تسامح زیادی باید آن را «سکولار» نامید. امپراتوری روم بیشتر برای نظام کشورداری، حاکمیت برجستۀ قانون و دستگاه دقیق مالیاتی که ایجاد کرده بود شناخته میشود، ولی روم جدای از اینها دارای یک نظام آموزشوپرورش هم بود. ازآنجاکه امپراتوری روم سکولار بود، نظام آموزشوپرورش آن هم سکولار بود؛ به این معنا که سوژههای درسی یا آموزشی آن شامل ریاضیات، علوم، فلسفه، منطق، ادبیات، هنر، تاریخ، جغرافیا و زبان لاتین میشد. این نظام بالطبع در خود ایتالیا که مرکز امپراتوری بود، از بخشهای دیگر امپراتوری بسیار متداولتر بود و کم نبودند والدین ساکنان شهرها و حتی روستاهای بزرگ ایتالیا که فرزندانشان را به چیزی شبیه به مدارس امروزی ما میفرستادند؛ مدارسی که عمدۀ هزینۀ آنها از جانب حکومت تأمین میشد. اگرچه امپراتوری روم از میان رفت، اما سیستم تعلیموتربیت آن در بسیاری از مناطق ایتالیا باقی ماند. جالب است که با قدرتگرفتن کلیسا و آغاز قرونوسطی (قرن چهارم میلادی)، آن سیستم تعلیموتربیت کموبیش باقی ماند. کلیسا البته تا آنجا که میتوانست تعالیم مذهبی را وارد آن کرده بود، اما شاکلۀ آن در اساس تعلیم و تربیتی سکولار بود. این یادگار ارزشمند تمدن روم کموبیش در تمامی دوران قرونوسطی در ایتالیا بر جای مانده بود. برخلاف بسیاری از مناطق دیگر اروپا که یا تعلیم و تربیتی وجود نداشت و یا اگر هم وجود میداشت مدارس توسط کلیسا تأسیس شده و بالطبع در دست کلیسا بودند، در ایتالیا مدارس توسط دولتهای محلی تأسیس و اداره میشدند. این فقط تعلیموتربیت در مدارس ایتالیا نبود که از حوزۀ کلیسا خارج مانده بود، در سطحی بالاتر و در دانشگاهها هم وضعیت مشابهی برقرار بود. به این معنا که برخلاف مناطق دیگر اروپا که دانشگاهها برای تحصیل و آموزش الهیات و مسیحیت به وجود آمده بودند، در ایتالیا دانشگاهها نه برای آموزش تعالیم مسیحیت، بلکه برای تحصیل پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات و تاریخ تأسیس شده بودند. بهاستثنای دانشگاه روم که مستقیماً از سوی واتیکان برای مطالعۀ الهیات تأسیس شده بود. بااینحال در همان دانشگاه نیز از اواسط قرن شانزدهم و بالطبع تحتتأثیر رنسانس رشتههای علوم طبیعی و پزشکی هم تأسیس شده بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل ظهور رنسانس در ایتالیا
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی…
👍1
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل…
دلایل سیاسی ظهور رنسانس در ایتالیا
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود، بنابراین به یک حاکمیت یا دولت نیرومند و یکپارچه برای پیشبرد آن نیاز است. اگر این استدلال ساده و درعینحال منطقی را بپذیریم، در آن صورت انتظار ما آن است که در ایتالیای قرن سیزدهم یا دستکم در نیمۀ دوم این قرن یک چنین ساختار سیاسی نیرومندی باید وجود داشته بوده باشد. اما این هم از شگفتیهای رنسانس است که درست عکس این وضعیت برقرار بود و شاید هم اتفاقاً چون یک حاکمیت یا مجموعۀ سیاسی مقتدر و یکپارچه وجود نداشت، قطار تغییرات و تحولاتی که ما آن را رنسانس مینامیم این مجال را پیدا کرد که به راه بیفتد. در حقیقت نهتنها در ایتالیای اواسط قرن سیزدهم حاکمیت سیاسی قدرتمندی (اعم از سیاسی یا وابسته به کلیسا) وجود نداشت، بلکه بهجای یک قدرت متمرکز مجموعهای از قدرتهای تکهپاره و غیرمتمرکز ظاهر شده بودند. البته ریشۀ این وضعیت تا حدود زیادی به تغییر و تحولاتی بازمیگشت که در اروپای مرکزی و ایتالیا در حال شکلگیری بود. اما عوامل دیگری هم به ظهور آن خردهقدرتها بهجای یک قدرت مرکزی نیرومند کمک میکردند؛ از جمله مهمترین آنها مشکلاتی بود که برای خود کلیسا از نظر اعمال قدرت سیاسی به وجود آمده بود. پیشتر اشاره داشتیم که ایتالیا همانند سایر جوامع اروپای جنوبی و مرکزی بخشی از قلمروی «امپراتوری روم مقدس» بود. کلیسا به همراه اشراف و دربار سه پایۀ قدرت بودند؛ ولی مجموعهای از تحولات از نیمۀ دوم قرن سیزدهم به بعد عملاً زعامت حاکمیت مقتدرانۀ پاپ را با مشکلاتی همراه ساخته بودند. نقطۀ شروع این وضعیت جدید یا بحران حاکمیت سیاسی «کلیسای روم مقدس» با مرگ پاپ «کنراد چهارم» در ۱۲۵۴ آغاز شد. شورای اسقفها و بزرگان واتیکان در روم نتوانستند در مورد یک پاپ جدید به توافق برسند. نزدیک به دو دهه در رأس هرم حاکمیت واتیکان در روم پاپ وجود نداشت. مجموعهای از رقابتها، اختلافات، درگیریهای سیاسی و بالاخره منافع مالی و اقتصادی مانع از توافق کاردینالها در روم برای رسیدن اجماع در مورد یک پاپ جدید میشد. در نهایت پس از نوزده سال پاپ جدیدی انتخاب شد، اما او نتوانست در آن وضعیت قدرتهای رقیب درون کلیسا را به وحدت و اجماع برساند. فقدان قدرت سیاسی کلیسا بالطبع به نفع خردهقدرتهای کوچکتر درون و بیرون کلیسا بود. برخی از این قدرتها در اسم، و حسب ظاهر، خود را وفادار به پاپ جدید میدانستند، اما برخی دیگر عملاً زعامت پاپ جدید را خیلی برنمیتابیدند. بههرحال چه آنان که حداقل به شکل زبانی زعامت پاپ را پذیرفته بودند و چه آنان که حتی ظاهری هم «بیعت» نکرده بودند، در عمل و در کلیساهای تحت امرشان اعمال قدرت میکردند. سازمان کلیسا همچنان در مناطق و قلمروهای حکومتی متعدد پابرجا بود، مؤمنان همچنان به کلیسا وفادار بودند و کلیسا همچنان در منطقۀ تحت امرش سعی میکرد فرمانروایی کند، اما واقعیت این بود که «کلیسا دیگر صاحب نداشت» یا دستکم صاحب ششدانگ آن دیگر پاپ در روم نبود. «توین بی» مورخ سرشناس انگلیسی این وضعیت کلیسای روم را به مراحل افول امپراتوریهای قدرتمند تشبیه کرده است که بهتدریج به مرحلۀ پیری و اضمحلال نزدیک میشوند. با این تفاوت که آنها قدرتهای دنیوی هستند، و همواره یک قدرت یا سلسلۀ جدیدی جای آنها را میگیرد. اما کلیسای روم قدرتی روحانی بود که ضمن آنکه در حال ضعیفشدن بود، هیچ سلسله، دودمان، خاندان یا پادشاهی جدیدی نمیتوانست جانشین آن شود. درعینحال آنچه مسلم بود، کلیسای روم از نیمۀ دوم قرن سیزدهم با همۀ مجد، عظمت و اقتدارش وارد سراشیبی کاهش اقتدار شده بود. سرانجام پس از گذشت ۱۲۴ سال از مرگ «کنراد چهارم» آخرین پاپ نیرومند قرونوسطی، در نهایت در سال ۱۳۷۸ کاردینالها و اصحاب واتیکان در روم در مورد یک پاپ جدید به توافق رسیدند. آنچه زعمای کلیسا در روم متوجه آن نشده بودند آن بود که ظرف ۱۲۴ سالی که آنان سرگرم رقابتها و درگیر مشکلات تثبیت قدرت معنوی و نفوذ سیاسی پاپ و کلیسای روم بودند، اروپا در کل و ایتالیا بهویژه پوست انداخته و اروپای جدیدی در حال تولد بود؛... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود، بنابراین به یک حاکمیت یا دولت نیرومند و یکپارچه برای پیشبرد آن نیاز است. اگر این استدلال ساده و درعینحال منطقی را بپذیریم، در آن صورت انتظار ما آن است که در ایتالیای قرن سیزدهم یا دستکم در نیمۀ دوم این قرن یک چنین ساختار سیاسی نیرومندی باید وجود داشته بوده باشد. اما این هم از شگفتیهای رنسانس است که درست عکس این وضعیت برقرار بود و شاید هم اتفاقاً چون یک حاکمیت یا مجموعۀ سیاسی مقتدر و یکپارچه وجود نداشت، قطار تغییرات و تحولاتی که ما آن را رنسانس مینامیم این مجال را پیدا کرد که به راه بیفتد. در حقیقت نهتنها در ایتالیای اواسط قرن سیزدهم حاکمیت سیاسی قدرتمندی (اعم از سیاسی یا وابسته به کلیسا) وجود نداشت، بلکه بهجای یک قدرت متمرکز مجموعهای از قدرتهای تکهپاره و غیرمتمرکز ظاهر شده بودند. البته ریشۀ این وضعیت تا حدود زیادی به تغییر و تحولاتی بازمیگشت که در اروپای مرکزی و ایتالیا در حال شکلگیری بود. اما عوامل دیگری هم به ظهور آن خردهقدرتها بهجای یک قدرت مرکزی نیرومند کمک میکردند؛ از جمله مهمترین آنها مشکلاتی بود که برای خود کلیسا از نظر اعمال قدرت سیاسی به وجود آمده بود. پیشتر اشاره داشتیم که ایتالیا همانند سایر جوامع اروپای جنوبی و مرکزی بخشی از قلمروی «امپراتوری روم مقدس» بود. کلیسا به همراه اشراف و دربار سه پایۀ قدرت بودند؛ ولی مجموعهای از تحولات از نیمۀ دوم قرن سیزدهم به بعد عملاً زعامت حاکمیت مقتدرانۀ پاپ را با مشکلاتی همراه ساخته بودند. نقطۀ شروع این وضعیت جدید یا بحران حاکمیت سیاسی «کلیسای روم مقدس» با مرگ پاپ «کنراد چهارم» در ۱۲۵۴ آغاز شد. شورای اسقفها و بزرگان واتیکان در روم نتوانستند در مورد یک پاپ جدید به توافق برسند. نزدیک به دو دهه در رأس هرم حاکمیت واتیکان در روم پاپ وجود نداشت. مجموعهای از رقابتها، اختلافات، درگیریهای سیاسی و بالاخره منافع مالی و اقتصادی مانع از توافق کاردینالها در روم برای رسیدن اجماع در مورد یک پاپ جدید میشد. در نهایت پس از نوزده سال پاپ جدیدی انتخاب شد، اما او نتوانست در آن وضعیت قدرتهای رقیب درون کلیسا را به وحدت و اجماع برساند. فقدان قدرت سیاسی کلیسا بالطبع به نفع خردهقدرتهای کوچکتر درون و بیرون کلیسا بود. برخی از این قدرتها در اسم، و حسب ظاهر، خود را وفادار به پاپ جدید میدانستند، اما برخی دیگر عملاً زعامت پاپ جدید را خیلی برنمیتابیدند. بههرحال چه آنان که حداقل به شکل زبانی زعامت پاپ را پذیرفته بودند و چه آنان که حتی ظاهری هم «بیعت» نکرده بودند، در عمل و در کلیساهای تحت امرشان اعمال قدرت میکردند. سازمان کلیسا همچنان در مناطق و قلمروهای حکومتی متعدد پابرجا بود، مؤمنان همچنان به کلیسا وفادار بودند و کلیسا همچنان در منطقۀ تحت امرش سعی میکرد فرمانروایی کند، اما واقعیت این بود که «کلیسا دیگر صاحب نداشت» یا دستکم صاحب ششدانگ آن دیگر پاپ در روم نبود. «توین بی» مورخ سرشناس انگلیسی این وضعیت کلیسای روم را به مراحل افول امپراتوریهای قدرتمند تشبیه کرده است که بهتدریج به مرحلۀ پیری و اضمحلال نزدیک میشوند. با این تفاوت که آنها قدرتهای دنیوی هستند، و همواره یک قدرت یا سلسلۀ جدیدی جای آنها را میگیرد. اما کلیسای روم قدرتی روحانی بود که ضمن آنکه در حال ضعیفشدن بود، هیچ سلسله، دودمان، خاندان یا پادشاهی جدیدی نمیتوانست جانشین آن شود. درعینحال آنچه مسلم بود، کلیسای روم از نیمۀ دوم قرن سیزدهم با همۀ مجد، عظمت و اقتدارش وارد سراشیبی کاهش اقتدار شده بود. سرانجام پس از گذشت ۱۲۴ سال از مرگ «کنراد چهارم» آخرین پاپ نیرومند قرونوسطی، در نهایت در سال ۱۳۷۸ کاردینالها و اصحاب واتیکان در روم در مورد یک پاپ جدید به توافق رسیدند. آنچه زعمای کلیسا در روم متوجه آن نشده بودند آن بود که ظرف ۱۲۴ سالی که آنان سرگرم رقابتها و درگیر مشکلات تثبیت قدرت معنوی و نفوذ سیاسی پاپ و کلیسای روم بودند، اروپا در کل و ایتالیا بهویژه پوست انداخته و اروپای جدیدی در حال تولد بود؛... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل سیاسی ظهور رنسانس در ایتالیا
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود،…
👍1
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند…
نهضت اصلاح دینی یا رفرماسیون ۱۶۰۰-۱۵۱۷
رنسانس حرکتی بود که اروپا را از قرونوسطی به درآورده و وارد عصر مدرن یا مدرنیته کرد. رنسانس به تعبیری پلی بود که یک طرف آن اروپای قرونوسطی بود و طرف دیگر آن اگر نگفته باشیم اروپای مدرن که دستکم آغاز اروپای مدرن امروزی بود. رنسانس اگرچه نقطۀ آغاز اروپای مدرن بود، اما خمیرمایۀ اصلی بسیاری از آرا و اندیشههای آن در حقیقت برگرفته از آرا و اندیشههای دو تمدن یونان و روم باستان بود. نهتنها فلسفه، ادبیات، هنر و حتی بسیاری از باورهای خرافی رنسانس ریشه در تمدن کلاسیک یونان داشت، بلکه حتی باورهای اومانیستی و انسانگرایانۀ آن هم ریشه در تمدن گذشتهها داشت. به شرحی که در بخشهای بعدی خواهیم دید صرفاً در سه حوزۀ «فلسفه و اندیشۀ سیاسی»، «بهکارگیری رویکرد علمی در شناخت انسان، جهان و هستی» و بالاخره «اصرار بر روی فردیت و فردگرایی» بود که رنسانس خیلی پای در گذشته نداشت و رو به آینده بود؛ اما رفرماسیون اینگونه نبود. در حقیقت بنیان این فرایند برخلاف رنسانس برگرفته و متأثر از مسیحیت بود. بهعبارتدیگر، اگرچه رفرماسیون زاییدۀ رنسانس بود، اما برخلاف مادر که یک پای آن در گذشته (تمدن یونان و روم) و پای دیگرش در آینده بود، برای فرزند همه چیز در مسیحیت خلاصه میشد. «نهضت اصلاح دینی» نه میل و رغبتی در تمدنهای گذشته داشت (که هر دوی آنان را غیرمذهبی اگر نگفته باشیم مشرک میدانست) و نهچندان دل در گرو اندیشههای جدیدی داشت که عصر بعد از رنسانس آرامآرام به دنبال تأسیس آنها بود. رفرماسیون را میتوان به دو مرحلۀ اصلی تقسیم کرد؛ «انقلاب پروتستانتیزم یا پروتستانها» که در اوایل قرن شانزدهم و در سال ۱۵۱۷ اتفاق افتاد. این انقلاب بهواقع یک تحول تاریخساز و یکی از نقاط عطف اروپای بعد از رنسانس بود. در نتیجه «انقلاب پروتستانتیزم» یا «جنبش پروتستانها» در بخش عمدهای از شمال اروپا بعد از قریب به هزار سال از کلیسای یکپارچۀ بزرگ روم جدا شد. مرحلۀ دوم رفرماسیون که در حدود نیمقرن بعد اتفاق افتاد عبارت بود از تلاش در جهت اصلاحات دینی درون کلیسای کاتولیک یا «رفرماسیون کلیسای کاتولیک» که اوج آن در سال ۱۵۶۰ بود. اگرچه به رفرماسیون مذهب کاتولیک عنوان «انقلاب» اطلاق نشده است، اما از بسیاری جهات این نهضت یک انقلاب کامل بود؛ چراکه یک خانهتکانی اساسی در بسیاری از بنیانهای اعتقادی کلیسای کاتولیک به عمل آورد... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
رنسانس حرکتی بود که اروپا را از قرونوسطی به درآورده و وارد عصر مدرن یا مدرنیته کرد. رنسانس به تعبیری پلی بود که یک طرف آن اروپای قرونوسطی بود و طرف دیگر آن اگر نگفته باشیم اروپای مدرن که دستکم آغاز اروپای مدرن امروزی بود. رنسانس اگرچه نقطۀ آغاز اروپای مدرن بود، اما خمیرمایۀ اصلی بسیاری از آرا و اندیشههای آن در حقیقت برگرفته از آرا و اندیشههای دو تمدن یونان و روم باستان بود. نهتنها فلسفه، ادبیات، هنر و حتی بسیاری از باورهای خرافی رنسانس ریشه در تمدن کلاسیک یونان داشت، بلکه حتی باورهای اومانیستی و انسانگرایانۀ آن هم ریشه در تمدن گذشتهها داشت. به شرحی که در بخشهای بعدی خواهیم دید صرفاً در سه حوزۀ «فلسفه و اندیشۀ سیاسی»، «بهکارگیری رویکرد علمی در شناخت انسان، جهان و هستی» و بالاخره «اصرار بر روی فردیت و فردگرایی» بود که رنسانس خیلی پای در گذشته نداشت و رو به آینده بود؛ اما رفرماسیون اینگونه نبود. در حقیقت بنیان این فرایند برخلاف رنسانس برگرفته و متأثر از مسیحیت بود. بهعبارتدیگر، اگرچه رفرماسیون زاییدۀ رنسانس بود، اما برخلاف مادر که یک پای آن در گذشته (تمدن یونان و روم) و پای دیگرش در آینده بود، برای فرزند همه چیز در مسیحیت خلاصه میشد. «نهضت اصلاح دینی» نه میل و رغبتی در تمدنهای گذشته داشت (که هر دوی آنان را غیرمذهبی اگر نگفته باشیم مشرک میدانست) و نهچندان دل در گرو اندیشههای جدیدی داشت که عصر بعد از رنسانس آرامآرام به دنبال تأسیس آنها بود. رفرماسیون را میتوان به دو مرحلۀ اصلی تقسیم کرد؛ «انقلاب پروتستانتیزم یا پروتستانها» که در اوایل قرن شانزدهم و در سال ۱۵۱۷ اتفاق افتاد. این انقلاب بهواقع یک تحول تاریخساز و یکی از نقاط عطف اروپای بعد از رنسانس بود. در نتیجه «انقلاب پروتستانتیزم» یا «جنبش پروتستانها» در بخش عمدهای از شمال اروپا بعد از قریب به هزار سال از کلیسای یکپارچۀ بزرگ روم جدا شد. مرحلۀ دوم رفرماسیون که در حدود نیمقرن بعد اتفاق افتاد عبارت بود از تلاش در جهت اصلاحات دینی درون کلیسای کاتولیک یا «رفرماسیون کلیسای کاتولیک» که اوج آن در سال ۱۵۶۰ بود. اگرچه به رفرماسیون مذهب کاتولیک عنوان «انقلاب» اطلاق نشده است، اما از بسیاری جهات این نهضت یک انقلاب کامل بود؛ چراکه یک خانهتکانی اساسی در بسیاری از بنیانهای اعتقادی کلیسای کاتولیک به عمل آورد... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
نهضت اصلاح دینی یا رفرماسیون ۱۶۰۰-۱۵۱۷
یکی از دشوارترین موضوعات بعد از رنسانس، پرداختن به نهضت اصلاح دینی یا «رفرماسیون» است. اساساً رفرماسیون همانطورکه از نام آن پیداست تلاشهایی بود که به دنبال رنسانس بهمنظور اصلاحات دینی در اروپا به وجود آمد. منتهی اهمیت آن برای ما نه بهواسطۀ جزئیات مباحث…
👍1
چه عاملی باعث میشود خاک ایسلند بسیار ضعیف و تشکیل آن بسیار آهسته باشد؟
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر یخچالها و جابهجایی خردههای آن، که بعدها، هنگام ذوب یخچالها به صورت رسوبات انباشته شدند. در ایسلند فوران متناوب آتشفشانها، ابرهایی از خاکستر نرم به هوا میفرستاد. این خاکستر شامل اجزای سبکی است که بادهای شدید آن را به بیشتر مناطق کشور میبرد و منجر به شکلگیری لایهای از خاکستر (تفرا) میشود که میتواند به سبکی پودر تالک [= طلق] باشد. سرانجام بر آن خاکستر حاصلخیز غنی رستنیها میرویند، خاکستر را میپوشانند و آن را از فرسایش حفظ میکنند. اما وقتی رستنیها از بین میروند (با چرای گوسفندان یا آتشافروزی کشاورزان)، خاکستر دوباره عریان شده، در برابر فرسایش آسیبپذیر میشود. چون خاکستر در اصل آنقدر سبک بود که باد آن را حمل کند، پس آنقدر سبک هست که باد دوباره جابهجایش کند. علاوه بر فرسایش از طریق باد، بارانهای سنگین محلی در ایسلند و سیلهای مکرر نیز خاکستر عریان را، به ویژه در شیبهای تند، فرسایش میدهد.
دلیل دیگر ضعیفبودن خاک ایسلند مربوط به ضعف رستنیهاست. رشد رستنیها به واسطهی پوششدادن خاک و افزودن به مواد آلی که خاک را تحکیم میبخشد و بر حجم آن میافزاید، باید از سطح خاک در برابر فرسایش محافظت کند. اما گیاهان در ایسلند به دلیل شرایط حاکم بر شمال، آب و هوای خنک و کوتاهی فصل رشد، به کندی رشد میکنند. ترکیب ضعف خاک و رشد کند گیاه، موجب فرسایش خاک میشود. پیش از آنکه پوشش محافظ یا رستنیها را گوسفندان یا کشاورزان برهنه میکنند و فرسایش خاک آغاز میشود، برای گیاهان مشکل است که دوباره رشد و از خاک حفاظت کنند، بنابراین فرسایش افزایش مییابد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر یخچالها و جابهجایی خردههای آن، که بعدها، هنگام ذوب یخچالها به صورت رسوبات انباشته شدند. در ایسلند فوران متناوب آتشفشانها، ابرهایی از خاکستر نرم به هوا میفرستاد. این خاکستر شامل اجزای سبکی است که بادهای شدید آن را به بیشتر مناطق کشور میبرد و منجر به شکلگیری لایهای از خاکستر (تفرا) میشود که میتواند به سبکی پودر تالک [= طلق] باشد. سرانجام بر آن خاکستر حاصلخیز غنی رستنیها میرویند، خاکستر را میپوشانند و آن را از فرسایش حفظ میکنند. اما وقتی رستنیها از بین میروند (با چرای گوسفندان یا آتشافروزی کشاورزان)، خاکستر دوباره عریان شده، در برابر فرسایش آسیبپذیر میشود. چون خاکستر در اصل آنقدر سبک بود که باد آن را حمل کند، پس آنقدر سبک هست که باد دوباره جابهجایش کند. علاوه بر فرسایش از طریق باد، بارانهای سنگین محلی در ایسلند و سیلهای مکرر نیز خاکستر عریان را، به ویژه در شیبهای تند، فرسایش میدهد.
دلیل دیگر ضعیفبودن خاک ایسلند مربوط به ضعف رستنیهاست. رشد رستنیها به واسطهی پوششدادن خاک و افزودن به مواد آلی که خاک را تحکیم میبخشد و بر حجم آن میافزاید، باید از سطح خاک در برابر فرسایش محافظت کند. اما گیاهان در ایسلند به دلیل شرایط حاکم بر شمال، آب و هوای خنک و کوتاهی فصل رشد، به کندی رشد میکنند. ترکیب ضعف خاک و رشد کند گیاه، موجب فرسایش خاک میشود. پیش از آنکه پوشش محافظ یا رستنیها را گوسفندان یا کشاورزان برهنه میکنند و فرسایش خاک آغاز میشود، برای گیاهان مشکل است که دوباره رشد و از خاک حفاظت کنند، بنابراین فرسایش افزایش مییابد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چه عاملی باعث میشود خاک ایسلند بسیار ضعیف و تشکیل آن بسیار آهسته باشد؟
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر…
انقلاب پروتستان
انقلاب یا «طغیان پروتستانها» در آغاز قرن شانزدهم در حقیقت پایانی بر بیش از یکهزار سال یکپارچگی زعامت کلیسای کاتولیک یا واتیکان بر غرب اروپا بود. بسیاری نهضت اصلاح دینی یا پروتستانتیزم را تقلیل میدهند به مجموعهای از اختلافات و اعتراضهای دینی به کلیسای روم که نهایتاً منجر به انقلاب پروتستانها یا معترضان علیه کلیسای کاتولیک شد. این نظریه درست نیست، یا درستتر گفته باشیم ناقص است. این درست است که پروتستانها اعتراضها و انتقادهای جدی به رهبری کلیسای کاتولیک داشتند، اما در کنار اعتراضها و مرافعههای دینی، اسباب و علل اقتصادی و سیاسی نیرومندی هم در کار بودند. ایبسا اگر آن تضادهای سیاسی و اقتصادی نمیبودند حرکتهای اعتراضی به رهبری کلیسای کاتولیک تقلیل پیدا میکرد به یک جنبش اعتراضی همانند جنبشهای اعتراضی دیگری که در طول قرن شانزدهم علیه کلیسای کاتولیک به وجود آمدند. برای پیروان و طرفداران اولیۀ مارتین لوتر، حرکت آنان یک اقدام اعتراضی به برخی از راه و روشها و اقدامات کلیسای کاتولیک بود. از جمله انتقادها و اعتراضهای آنها در خصوص بیاطلاعی، دانش سطحی و کمسوادی بسیاری از مسئولان کلیسای کاتولیک بود. آنها معتقد بودند که آن مشکلات حالت استثنا نداشته و بسیاری از منسوبین کلیسا سواد و آگاهی چندانی نداشتند و انتصاب آنها از سوی مقامهای کلیسا نه بهواسطۀ دانش و صلاحیتهای آنان، بلکه بهواسطۀ اعمالنفوذ صورت میگرفت. معترضان معتقد بودند که سطح سواد و دانش برخی از مسئولان کلیسا آنقدر اندک است که آنها بعضاً معانی نیایشها و دعاهای کلیسا را که به زبان لاتین بود را هم حتی نمیدانند. سطح دانش و آگاهیهای آنها از تاریخ جهان و مسیحیت حتی از این هم کمتر بود. مسئلۀ بعدی رفتارهای اخلاقی یا در حقیقت «سوءاخلاق» اولیای کلیسا بود. بسیاری از آنان بسیار خود را مقید به رعایت مسائل اخلاقی نمیدیدند. برخی دیگر سعی میکردند زیر پا گذاردن اصول و معیارهای اخلاقی را به اشکال مختلف توجیه کنند و بالاخره برخی دیگر به نظر میرسید که معیارهای اخلاقی را صرفاً برای مردم عادی میپنداشتند و خود را در ورای رعایت و پایبندی به اصول اخلاقی که موعظه میکردند میدانستند. علیرغم آنکه خادمان کلیسا، کشیشها و مقامهای بالاتر کلیسا ازدواج نمیکردند و داشتن رابطه با جنس مخالف برای آنان ممنوع بود، و علیرغم آنکه دوری از روابط نامشروع منظماً توسط اولیای کلیسا مورد تأکید قرار میگرفت، بااینحال کم نبودند روحانیانی که روابط نامشروع پنهانی داشتند. این پدیده صرفاً محدود به برخی از روحانیان دونپایه نمیشد. برخی از مقامات بالای کلیسای کاتولیک هم مشهور بود که با زنان روابط جنسی دارند. یکی از معروفترین این موارد پاپ «اینوسنت هشتم» در نیمۀ دوم قرن پانزدهم بود. این پاپ که به مدت ۲۵ سال در رأس کلیسای کاتولیک در روم قرار داشت دارای هشت فرزند نامشروع بود که برخی از آنها قبل از آنکه وی به آن مسند برسد تولد یافته بودند. مسائل اخلاقی صرفاً محدود به روابط نامشروع نمیشدند. درحالیکه مقامات بالای کلیسای کاتولیک از وضعیت اقتصادی و رفاهی مناسبی برخوردار بودند و برخی از آنها «شاهانه» زندگی میکردند، کم نبودند مقامات و خادمان ردهپایین کلیسا که به دلیل مشکلات مالی و پایینبودن درآمدشان سعی میکردند از طریق به راهانداختن مشاغل دیگر برای کلیسایشان ایجاد درآمد کنند. متداولترین این دست مشاغل عبارت بودند از دایر کردن مسافرخانه، میخانه، رستوران و حتی قمارخانه. معضل دیگر شامل نوعی «تیولداری» درون سلسلهمراتب گستردۀ مقامات کلیسا بود. کلیسا بههرحال ثروتمندترین نهاد اجتماعی بود. ثروت کلیسا از بسیاری از اشراف، فئودالها و دربارهای اروپا هم بیشتر بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
انقلاب یا «طغیان پروتستانها» در آغاز قرن شانزدهم در حقیقت پایانی بر بیش از یکهزار سال یکپارچگی زعامت کلیسای کاتولیک یا واتیکان بر غرب اروپا بود. بسیاری نهضت اصلاح دینی یا پروتستانتیزم را تقلیل میدهند به مجموعهای از اختلافات و اعتراضهای دینی به کلیسای روم که نهایتاً منجر به انقلاب پروتستانها یا معترضان علیه کلیسای کاتولیک شد. این نظریه درست نیست، یا درستتر گفته باشیم ناقص است. این درست است که پروتستانها اعتراضها و انتقادهای جدی به رهبری کلیسای کاتولیک داشتند، اما در کنار اعتراضها و مرافعههای دینی، اسباب و علل اقتصادی و سیاسی نیرومندی هم در کار بودند. ایبسا اگر آن تضادهای سیاسی و اقتصادی نمیبودند حرکتهای اعتراضی به رهبری کلیسای کاتولیک تقلیل پیدا میکرد به یک جنبش اعتراضی همانند جنبشهای اعتراضی دیگری که در طول قرن شانزدهم علیه کلیسای کاتولیک به وجود آمدند. برای پیروان و طرفداران اولیۀ مارتین لوتر، حرکت آنان یک اقدام اعتراضی به برخی از راه و روشها و اقدامات کلیسای کاتولیک بود. از جمله انتقادها و اعتراضهای آنها در خصوص بیاطلاعی، دانش سطحی و کمسوادی بسیاری از مسئولان کلیسای کاتولیک بود. آنها معتقد بودند که آن مشکلات حالت استثنا نداشته و بسیاری از منسوبین کلیسا سواد و آگاهی چندانی نداشتند و انتصاب آنها از سوی مقامهای کلیسا نه بهواسطۀ دانش و صلاحیتهای آنان، بلکه بهواسطۀ اعمالنفوذ صورت میگرفت. معترضان معتقد بودند که سطح سواد و دانش برخی از مسئولان کلیسا آنقدر اندک است که آنها بعضاً معانی نیایشها و دعاهای کلیسا را که به زبان لاتین بود را هم حتی نمیدانند. سطح دانش و آگاهیهای آنها از تاریخ جهان و مسیحیت حتی از این هم کمتر بود. مسئلۀ بعدی رفتارهای اخلاقی یا در حقیقت «سوءاخلاق» اولیای کلیسا بود. بسیاری از آنان بسیار خود را مقید به رعایت مسائل اخلاقی نمیدیدند. برخی دیگر سعی میکردند زیر پا گذاردن اصول و معیارهای اخلاقی را به اشکال مختلف توجیه کنند و بالاخره برخی دیگر به نظر میرسید که معیارهای اخلاقی را صرفاً برای مردم عادی میپنداشتند و خود را در ورای رعایت و پایبندی به اصول اخلاقی که موعظه میکردند میدانستند. علیرغم آنکه خادمان کلیسا، کشیشها و مقامهای بالاتر کلیسا ازدواج نمیکردند و داشتن رابطه با جنس مخالف برای آنان ممنوع بود، و علیرغم آنکه دوری از روابط نامشروع منظماً توسط اولیای کلیسا مورد تأکید قرار میگرفت، بااینحال کم نبودند روحانیانی که روابط نامشروع پنهانی داشتند. این پدیده صرفاً محدود به برخی از روحانیان دونپایه نمیشد. برخی از مقامات بالای کلیسای کاتولیک هم مشهور بود که با زنان روابط جنسی دارند. یکی از معروفترین این موارد پاپ «اینوسنت هشتم» در نیمۀ دوم قرن پانزدهم بود. این پاپ که به مدت ۲۵ سال در رأس کلیسای کاتولیک در روم قرار داشت دارای هشت فرزند نامشروع بود که برخی از آنها قبل از آنکه وی به آن مسند برسد تولد یافته بودند. مسائل اخلاقی صرفاً محدود به روابط نامشروع نمیشدند. درحالیکه مقامات بالای کلیسای کاتولیک از وضعیت اقتصادی و رفاهی مناسبی برخوردار بودند و برخی از آنها «شاهانه» زندگی میکردند، کم نبودند مقامات و خادمان ردهپایین کلیسا که به دلیل مشکلات مالی و پایینبودن درآمدشان سعی میکردند از طریق به راهانداختن مشاغل دیگر برای کلیسایشان ایجاد درآمد کنند. متداولترین این دست مشاغل عبارت بودند از دایر کردن مسافرخانه، میخانه، رستوران و حتی قمارخانه. معضل دیگر شامل نوعی «تیولداری» درون سلسلهمراتب گستردۀ مقامات کلیسا بود. کلیسا بههرحال ثروتمندترین نهاد اجتماعی بود. ثروت کلیسا از بسیاری از اشراف، فئودالها و دربارهای اروپا هم بیشتر بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
انقلاب پروتستان
انقلاب یا «طغیان پروتستانها» در آغاز قرن شانزدهم در حقیقت پایانی بر بیش از یکهزار سال یکپارچگی زعامت کلیسای کاتولیک یا واتیکان بر غرب اروپا بود. بسیاری نهضت اصلاح دینی یا پروتستانتیزم را تقلیل میدهند به مجموعهای از اختلافات و اعتراضهای دینی به کلیسای…
بررسی تاریخی آسیبهای زیستمحیطی ایسلند
تاریخ ایسلند را از منظر پنج عاملی که شالودهی این کتاب را تشکیل میدهد یعنی آسیب زیستمحیطی حاصل دست انسان، تغییر آب و هوایی، دشمنی با جوامع دیگر، روابط بازرگانی دوستانه با سایر جوامع و رفتارهای فرهنگی بررسی میکنیم. چهار عامل از این پنج عامل در تاریخ ایسلند نقش داشتند. فقط نقش عامل دشمنی با بیگانگان، به استثنای یک دوره حملههای راهزنان دریایی، اندک بود. ایسلند به روشنی تعامل میان چهار عامل دیگر را نشان میدهد. متأسفانه ایسلندیها وارث سلسلهمسائل زیستمحیطی حادی بودند که با سردشدن آب و هوا در عصر یخبندان کوچک وخیمتر شد. بازرگانی با اروپا برای ایسلند مهم بود تا با وجود آن مسائل زیستمحیطی بتواند بقا یابد. رفتار فرهنگی ایسلندیها واکنش آنها را نسبت به محیط زیستشان مقید میکرد برخی از این رفتارها را با خود از نروژ آورده بودند، به ویژه اقتصاد شبانی، علاقه به پرورش گاو و خوک و فعالیتهایی متناسب با خاک نروژ و بریتانیا و نامتناسب با خاک ایسلند. این رفتارها بعدها در ایسلند تعدیل شد: آنها آموختند که پرورش خوک و بز را حذف کنند و به نگهداری از گاو بهای کمتری دهند و در نهایت، آموختند که چگونه از محیط زیست آسیبپذیر ایسلند بهتر مراقبت کنند، همچنین نگرشی محافظهکارانه اتخاذ کنند. این نگرش موجب ناامیدی فرمانداران دانمارکی آنها میشد و در مواردی هم احتمالاً بهود ایسلندیها آسیب رسانده است، اما در نهایت به آنها کمک کرد که با تنندادن به خطر برقرار و باقی بمانند.
امروز دولت ایسلند به بلایای فرسایش خاک و چرای بیش از حد گوسفندان در ایسلند طی زمان، که نقش بسیاری در فقر طولانیمدت کشورشان داشته، بسیار توجه میکند. در یکی از وزارتخانههای دولت فقط مسئول تلاش برای نگهداری خاک، احداث جنگلها، پرورش گیاهان در خاک این سرزمین و تنظیم سهمیهها و درصدهای نگهداری گوسفندان است. این وزارتخانه در ارتفاعات ایسلند چندین ردیف علوفه کاشته است که در غیر این صورت سطح آن ارتفاعات مانند سطح ماه بایر دیده میشد. آنها از این طریق میکوشند نوعی پوشش گیاهی حفاظتی ایجاد کنند تا توسعهی فرسایش را متوقف کنند. چنین تلاشهای کاشت خطوط باریک سبز بر زمینهای قهوهایرنگ اغلب به نظرم همچون تلاشی رقتانگیز در رویارویی با مشکلی حاد است، ولی ایسلندیها رفتهرفته به پیشرفتهایی دست مییابند.
دوستان باستانشناس من، تقریباً در همه جای جهان به مبارزهای سرسختانه مشغولاند تا دولتها را متقاعد کنند که فعالیتهای باستانشناسان دارای ارزش قابل قبولی است. آنها میکوشند بنگاههایی برای تهیهی هزینههای مالی بیابند؛ بنگاههایی که بدانند پژوهش دربارهی سرنوشت جوامع پیشین به ما کمک میکند تا بفهمیم اوضاع جوامع امروزی در همان نواحی به چه سان خواهد بود. آنها به ویژه استدلال میکنند که آسیب زیستمحیطی که در گذشته پدید آمد، میتواند بار دیگر در حال حاضر رخ دهد. بنابراین باید از شناخت گذشته برای پرهیز از تکرار همان اشتباهات سود برد.
بیشتر دولتها درخواستهای اینچنینی باستانشناسان را نادیده میگیرند. البته این امر در مورد ایسلند صادق نیست. در آنجا تأثیرهای فرسایش که از ۱۱۳۰ سال پیش آغاز شد، اشکار است. بیشتر رستنیها و نیمی از خاک هماکنون از میان رفته است و گذشته آشکارا و بیپرده حاضر است. اکنون پژوهشهای بسیاری دربارهی مهاجران قرون وسطایی ایسلندی انجام میشود. وقتی یکی از همکاران باستانشناس خود را به دولت ایسلند نزدیک کرد تا همانطور که در کشورهای دیگر ضرورت دارد توجيهات مفصلی ارائه دهد، پاسخ دولت این بود: «بله، البته درک میکنیم که شناخت نحوهی فرسایش قرون وسطایی زمین به ما کمک خواهد کرد که مشکل کنونی را بهتر بشناسیم. این را خودمان میدانیم، نیازی نیست وقتتان را صرف متقاعدکردن ما کنید. این پول، بروید پژوهشتان را انجام دهید.»
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تاریخ ایسلند را از منظر پنج عاملی که شالودهی این کتاب را تشکیل میدهد یعنی آسیب زیستمحیطی حاصل دست انسان، تغییر آب و هوایی، دشمنی با جوامع دیگر، روابط بازرگانی دوستانه با سایر جوامع و رفتارهای فرهنگی بررسی میکنیم. چهار عامل از این پنج عامل در تاریخ ایسلند نقش داشتند. فقط نقش عامل دشمنی با بیگانگان، به استثنای یک دوره حملههای راهزنان دریایی، اندک بود. ایسلند به روشنی تعامل میان چهار عامل دیگر را نشان میدهد. متأسفانه ایسلندیها وارث سلسلهمسائل زیستمحیطی حادی بودند که با سردشدن آب و هوا در عصر یخبندان کوچک وخیمتر شد. بازرگانی با اروپا برای ایسلند مهم بود تا با وجود آن مسائل زیستمحیطی بتواند بقا یابد. رفتار فرهنگی ایسلندیها واکنش آنها را نسبت به محیط زیستشان مقید میکرد برخی از این رفتارها را با خود از نروژ آورده بودند، به ویژه اقتصاد شبانی، علاقه به پرورش گاو و خوک و فعالیتهایی متناسب با خاک نروژ و بریتانیا و نامتناسب با خاک ایسلند. این رفتارها بعدها در ایسلند تعدیل شد: آنها آموختند که پرورش خوک و بز را حذف کنند و به نگهداری از گاو بهای کمتری دهند و در نهایت، آموختند که چگونه از محیط زیست آسیبپذیر ایسلند بهتر مراقبت کنند، همچنین نگرشی محافظهکارانه اتخاذ کنند. این نگرش موجب ناامیدی فرمانداران دانمارکی آنها میشد و در مواردی هم احتمالاً بهود ایسلندیها آسیب رسانده است، اما در نهایت به آنها کمک کرد که با تنندادن به خطر برقرار و باقی بمانند.
امروز دولت ایسلند به بلایای فرسایش خاک و چرای بیش از حد گوسفندان در ایسلند طی زمان، که نقش بسیاری در فقر طولانیمدت کشورشان داشته، بسیار توجه میکند. در یکی از وزارتخانههای دولت فقط مسئول تلاش برای نگهداری خاک، احداث جنگلها، پرورش گیاهان در خاک این سرزمین و تنظیم سهمیهها و درصدهای نگهداری گوسفندان است. این وزارتخانه در ارتفاعات ایسلند چندین ردیف علوفه کاشته است که در غیر این صورت سطح آن ارتفاعات مانند سطح ماه بایر دیده میشد. آنها از این طریق میکوشند نوعی پوشش گیاهی حفاظتی ایجاد کنند تا توسعهی فرسایش را متوقف کنند. چنین تلاشهای کاشت خطوط باریک سبز بر زمینهای قهوهایرنگ اغلب به نظرم همچون تلاشی رقتانگیز در رویارویی با مشکلی حاد است، ولی ایسلندیها رفتهرفته به پیشرفتهایی دست مییابند.
دوستان باستانشناس من، تقریباً در همه جای جهان به مبارزهای سرسختانه مشغولاند تا دولتها را متقاعد کنند که فعالیتهای باستانشناسان دارای ارزش قابل قبولی است. آنها میکوشند بنگاههایی برای تهیهی هزینههای مالی بیابند؛ بنگاههایی که بدانند پژوهش دربارهی سرنوشت جوامع پیشین به ما کمک میکند تا بفهمیم اوضاع جوامع امروزی در همان نواحی به چه سان خواهد بود. آنها به ویژه استدلال میکنند که آسیب زیستمحیطی که در گذشته پدید آمد، میتواند بار دیگر در حال حاضر رخ دهد. بنابراین باید از شناخت گذشته برای پرهیز از تکرار همان اشتباهات سود برد.
بیشتر دولتها درخواستهای اینچنینی باستانشناسان را نادیده میگیرند. البته این امر در مورد ایسلند صادق نیست. در آنجا تأثیرهای فرسایش که از ۱۱۳۰ سال پیش آغاز شد، اشکار است. بیشتر رستنیها و نیمی از خاک هماکنون از میان رفته است و گذشته آشکارا و بیپرده حاضر است. اکنون پژوهشهای بسیاری دربارهی مهاجران قرون وسطایی ایسلندی انجام میشود. وقتی یکی از همکاران باستانشناس خود را به دولت ایسلند نزدیک کرد تا همانطور که در کشورهای دیگر ضرورت دارد توجيهات مفصلی ارائه دهد، پاسخ دولت این بود: «بله، البته درک میکنیم که شناخت نحوهی فرسایش قرون وسطایی زمین به ما کمک خواهد کرد که مشکل کنونی را بهتر بشناسیم. این را خودمان میدانیم، نیازی نیست وقتتان را صرف متقاعدکردن ما کنید. این پول، بروید پژوهشتان را انجام دهید.»
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
زمینههای عقیدتی بهوجودآمدن رفرماسیون
اگر از جزئیات اعتقادی کلیسا بگذریم، در طول دوران قرونوسطی دو نگاه کلی در کلیسا شکلگرفته بود؛ نگاه نخست عمدتاً توسط «آگوستین قدیس» (۳۵۴-St. Augustine, ۴۳۰) در مقاطع اولیۀ قرونوسطی به وجود آمده بود. آگوستین قدیس بیشتر تحتتأثیر نسلی از متفکران نخستین مسیحیت از جمله «پالین اپیستلز» و پیروان وی بود که این جهانبینی را در کلیسا وضع کرده بودند. این نگاه بهشدت جبرگرا، تقدیرگرا و ناامید از سرشت و ذات انسان بود. از منظر این نگاه، هستی در یک چشمبههمزدن توسط قادر متعال خلق شده بود و حتی افتادن یک برگ از درخت هم حسب مشیت و ارادۀ الهی بود. انسان، اگرچه همانند سایر مخلوقات دیگر به ارادۀ حضرت باریتعالی خلق شده بود و به ارادۀ او هم از آسمان به زمین خاکی فرستاده میشود، اما ذات خوبی ندارد. سرشت یا جوهرۀ انسان گناهکار، ستمگر و نافرمان است و انتظار یا امکان عمل صالح از انسان همانند «انتظار روییدن گل سرخ از خار مغیلان است.»
این بشر سرکش و خطاکار به دو دلیل نیاز به هدایت الهی دارد؛ نخست آنکه خداوند به او کمک کند تا از ارتکاب گناه و معصیت دور بماند و دلیل دوم نیاز بشر به خداوند بهواسطۀ آن است تا در روز قیامت او را از عقوبت و آتش جهنم برهاند. عاقبتبهخیر شدن و مشمول رحمت الهی قرارگرفتن به ارادۀ حضرت باریتعالی است و او هر که را که بخواهد هدایت کرده و به او زندگانی جاوید در آن دنیا اعطا میکند. آگوستین قدیس و پیروانش این نگاه جبرگرایانه و اینکه همه چیز حسب مقدرات الهی است و عزت و ذلت بنده را هم خداوند تعیین میکند را از همان آغاز شکلگیری قرونوسطی در اواسط هزارۀ نخست بعد از میلاد به وجود آوردند. همانطورکه ملاحظه میشود در پارادایم آگوستین قدیس تأکید اصلی بر روی مشیت و ارادۀ الهی است و همه چیز به دست اوست؛ بنابراین انسان که ذاتاً هم موجودی گناهکار است و هم نافرمان، برای نجات و رستگاری فقط یک راه دارد و آن هم تسلیم محض به خدای نادیده است. چنگزدن به ریسمان الهی و خود را دربست در اختیار خالق قراردادن تنها راه رستگاری انسانها و گرفتارنشدن به عذاب ابدی است. درعینحال از نظر اجتماعی میتوان فهمید که چرا نگاه جبری و تفکر تسلیم محض شدن به ارادۀ حضرت باریتعالیِ آگوستین قدیس آن همه با استقبال مؤمنین مواجه شده و بدل میشود به جهانبینی اصلی کلیسا از ابتدای قرونوسطی. معمولاً در شرایط تلاطمهای سخت اجتماعی و بهوجودآمدن احساس بیاعتمادی به اوضاعواحوال و نامطمئن بودن به آینده سبب میشود تا آنان که اعتقاد به خدای نادیده دارند معمولاً اتکا و توجه بیشتری به عالم غیب پیدا کنند. آنان در شرایط دشوار و متلاطم جدای از آنکه اتکای بیشتری به خدای نادیده پیدا میکنند، معمولاً تمایل بیشتری هم به تقدیر و سرنوشت نشان میدهند. درعینحال چون شرایط نامطمئن و بههمریخته است، سعی میکنند خود و سرنوشتشان و همه چیز را به دستان نیرومند قادر متعال بسپارند. غلبۀ «جبرگرایی» بر «اختیار» و کمرنگ شدن اعتقاد به نقش داشتن انسان در تعیین سرنوشتش و سپردن همه چیز به مشیت الهی، بعضاً میتواند در شرایط بحرانی و نامطمئن پررنگتر شود؛ چنین وضعیتی در آغاز قرونوسطی به وجود آمده بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اگر از جزئیات اعتقادی کلیسا بگذریم، در طول دوران قرونوسطی دو نگاه کلی در کلیسا شکلگرفته بود؛ نگاه نخست عمدتاً توسط «آگوستین قدیس» (۳۵۴-St. Augustine, ۴۳۰) در مقاطع اولیۀ قرونوسطی به وجود آمده بود. آگوستین قدیس بیشتر تحتتأثیر نسلی از متفکران نخستین مسیحیت از جمله «پالین اپیستلز» و پیروان وی بود که این جهانبینی را در کلیسا وضع کرده بودند. این نگاه بهشدت جبرگرا، تقدیرگرا و ناامید از سرشت و ذات انسان بود. از منظر این نگاه، هستی در یک چشمبههمزدن توسط قادر متعال خلق شده بود و حتی افتادن یک برگ از درخت هم حسب مشیت و ارادۀ الهی بود. انسان، اگرچه همانند سایر مخلوقات دیگر به ارادۀ حضرت باریتعالی خلق شده بود و به ارادۀ او هم از آسمان به زمین خاکی فرستاده میشود، اما ذات خوبی ندارد. سرشت یا جوهرۀ انسان گناهکار، ستمگر و نافرمان است و انتظار یا امکان عمل صالح از انسان همانند «انتظار روییدن گل سرخ از خار مغیلان است.»
این بشر سرکش و خطاکار به دو دلیل نیاز به هدایت الهی دارد؛ نخست آنکه خداوند به او کمک کند تا از ارتکاب گناه و معصیت دور بماند و دلیل دوم نیاز بشر به خداوند بهواسطۀ آن است تا در روز قیامت او را از عقوبت و آتش جهنم برهاند. عاقبتبهخیر شدن و مشمول رحمت الهی قرارگرفتن به ارادۀ حضرت باریتعالی است و او هر که را که بخواهد هدایت کرده و به او زندگانی جاوید در آن دنیا اعطا میکند. آگوستین قدیس و پیروانش این نگاه جبرگرایانه و اینکه همه چیز حسب مقدرات الهی است و عزت و ذلت بنده را هم خداوند تعیین میکند را از همان آغاز شکلگیری قرونوسطی در اواسط هزارۀ نخست بعد از میلاد به وجود آوردند. همانطورکه ملاحظه میشود در پارادایم آگوستین قدیس تأکید اصلی بر روی مشیت و ارادۀ الهی است و همه چیز به دست اوست؛ بنابراین انسان که ذاتاً هم موجودی گناهکار است و هم نافرمان، برای نجات و رستگاری فقط یک راه دارد و آن هم تسلیم محض به خدای نادیده است. چنگزدن به ریسمان الهی و خود را دربست در اختیار خالق قراردادن تنها راه رستگاری انسانها و گرفتارنشدن به عذاب ابدی است. درعینحال از نظر اجتماعی میتوان فهمید که چرا نگاه جبری و تفکر تسلیم محض شدن به ارادۀ حضرت باریتعالیِ آگوستین قدیس آن همه با استقبال مؤمنین مواجه شده و بدل میشود به جهانبینی اصلی کلیسا از ابتدای قرونوسطی. معمولاً در شرایط تلاطمهای سخت اجتماعی و بهوجودآمدن احساس بیاعتمادی به اوضاعواحوال و نامطمئن بودن به آینده سبب میشود تا آنان که اعتقاد به خدای نادیده دارند معمولاً اتکا و توجه بیشتری به عالم غیب پیدا کنند. آنان در شرایط دشوار و متلاطم جدای از آنکه اتکای بیشتری به خدای نادیده پیدا میکنند، معمولاً تمایل بیشتری هم به تقدیر و سرنوشت نشان میدهند. درعینحال چون شرایط نامطمئن و بههمریخته است، سعی میکنند خود و سرنوشتشان و همه چیز را به دستان نیرومند قادر متعال بسپارند. غلبۀ «جبرگرایی» بر «اختیار» و کمرنگ شدن اعتقاد به نقش داشتن انسان در تعیین سرنوشتش و سپردن همه چیز به مشیت الهی، بعضاً میتواند در شرایط بحرانی و نامطمئن پررنگتر شود؛ چنین وضعیتی در آغاز قرونوسطی به وجود آمده بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
زمینههای عقیدتی بهوجودآمدن رفرماسیون
اگر از جزئیات اعتقادی کلیسا بگذریم، در طول دوران قرونوسطی دو نگاه کلی در کلیسا شکلگرفته بود؛ نگاه نخست عمدتاً توسط «آگوستین قدیس» (354-St. Augustine, 430) در مقاطع اولیۀ قرونوسطی به وجود آمده بود. آگوستین قدیس بیشتر تحتتأثیر نسلی از متفکران نخستین مسیحیت…
ارتفاعات گینهی نو
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی بشر به مناطق مختلف آن کاملاً تایید شده است. در ۳۲ هزار سال پیش، پدیداری زغال از آتشسوزیهای مکرر و افزایشی در گردههای درختان غیرجنگلی در مقایسه با گونههای درختی جنگلی در مکانهای ارتفاعات گینهی نو نشان میدهد که انسانها در همان زمان، احتمالاً برای شکار و جمعآوری مغزههای تکلپهای جنگلی از آن مناطق دیدار میکردند مانند کاری که امروزه هم هنوز انجام میدهند. نشانههای باقیمانده از كفبُری جنگل و پدیداری زهکشهای مصنوعی در باتلاقهای دره در حدود هفت هزار سال پیش، از ریشههای کشاورزی ارتفاعات در آن زمان حکایت دارد. گردههای جنگلی با کاهش خود، به بهای افزایش گردههای غیرجنگلی، تا حدود ۱۲۰۰ سال پیش ادامه میدهند، و در این زمان نخستین افزایش ناگهانی گردهی درختان کاسوآرینا در دو دوره به فاصلهی ۸۰۰ کیلومتر تقریباً به طور همزمان ظاهر میشود؛ درهی بالیِم در غرب و درهی واهگی در شرق. این دو درهی پهناور گستردهترین حد جنگلزدایی را در درههای آن ارتفاعات دارند و بزرگترین و متراکمترین جمعیتهای ساکن آنجا هستند. همین خصوصیات احتمالاً در ۱۲۰۰ سال پیش نیز دربارهی این دو دره صدق میکرده است.
اگر افزایش ناگهانی گردههای کاسوآرینا را نشانهای از آغاز جنگلکاری این گونه از درختان فرض کنیم، چرا این نشانه میبایست در آن زمان، ظاهراً به طور مستقل در دو ناحیهی جدا از یکدیگر در ارتفاعات پدید آمده باشد؟ در آن زمان دو یا سه عامل با هم در کار بودند که به بحران چوب منجر میشد: یکی پیشرفت جنگلزدایی با توجه به افزایش جمعیت کشاورز ارتفاعات از هفت هزار سال پیش به بعد بود. عامل دوم بستگی به لایهی ضخیم ریزش خاکستر آتشفشانی دارد، به نام خاکستر اوگويلا، که درست در آن زمان گینهی نو شرقی (از جمله واهگی وَلی) را پوشاند، اما دامنهی آن تا مناطق دوردست غرب مانند درهی بالیِم کشیده نشد. منشأ خاکستر اوگُویلا فوران عظیمی در جزيرهی لانگ در آن سوی ساحل شرقی گینهی نو بود. وقتی در سال ۱۹۷۲ از جزيرهی لانگ دیدار کردم، جزيره از رشتهکوههایی تشکیل میشد که دایرهای به قطر ۲۶ کیلومتر پیرامون حفرهای عظیم را فراگرفته بود و بزرگترین دریاچهی كل اقیانوس آرام دهانهی آتشفشان آن را پر کرده بود. مواد مغذی که همراه چنین ریزشهای آتشفشانی میآید، میبایست موجب افزایش محصولات و از آن طریق فزونی جمعیت و به نوبهی خود افزایش نیاز به چوب و الوار و هیزم، همچنین سبب ارزشمندی بیشتر کشف مزایای جنگلکاری کاسوآرينا شده باشد. درنهایت اگر کسی بتواند از روی سوابق وقایعی که ال لینو در پرو پدید آورد، در مورد گینهی نو حدس بزند، در این صورت قحطی و یخبندان به عنوان عامل سوم میتوانست جوامع ارتفاعات را تحت فشار گذاشته باشد. با قضاوت بر مبنای افزایش ناگهانی و مجدد گردههای کاسوآرینا میان ۳۰۰ تا ۶۰۰ سال پیش، ساکنان ارتفاعات ممکن است در آن زمان به موجب دو واقعهی دیگر جنگلکاری را توسعه داده باشند: خاکستر تيبيتو، یعنی ریزش خاکستر آتشفشانی حتی شدیدتر از خاکستر اوگُویلا تقویت حاصلخیزی خاک و افزایش جمعیت که منشأ آن نیز جزيرهی لانگ بود و مستقیماً موجب پدیداری حفرهای شد که دریاچهی تازهای آن را انباشت. و احتمالاً ورود سیبزمینی شیرین آند در آن زمان به ارتفاعات گینهی نو، که اجازه داد برداشت محصول چند بار بیشتر از محصولاتی شود که در گذشته در گینهی نو قابل دستیابی بود. جنگلکاری کاسوآرینا پس از پیدایش اولیه در درههای واهگی و بالیِم (بنا به گواهی مغزهبرداریهای گردهها) در مقاطع مختلف بعدی به مناطق دیگر ارتفاعات رسید، و در برخی مناطق دوردست تازه در قرن بیستم شروع شد. فراگیرشدن این جنگلکاری احتمالاً با رسیدن آگاهی فنی از دو مکان اولیهی ابداع آن آغاز شد، علاوه بر اینکه شاید ناشی از ابداعهای مستقل بعدی در سایر مناطق هم بوده باشد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی بشر به مناطق مختلف آن کاملاً تایید شده است. در ۳۲ هزار سال پیش، پدیداری زغال از آتشسوزیهای مکرر و افزایشی در گردههای درختان غیرجنگلی در مقایسه با گونههای درختی جنگلی در مکانهای ارتفاعات گینهی نو نشان میدهد که انسانها در همان زمان، احتمالاً برای شکار و جمعآوری مغزههای تکلپهای جنگلی از آن مناطق دیدار میکردند مانند کاری که امروزه هم هنوز انجام میدهند. نشانههای باقیمانده از كفبُری جنگل و پدیداری زهکشهای مصنوعی در باتلاقهای دره در حدود هفت هزار سال پیش، از ریشههای کشاورزی ارتفاعات در آن زمان حکایت دارد. گردههای جنگلی با کاهش خود، به بهای افزایش گردههای غیرجنگلی، تا حدود ۱۲۰۰ سال پیش ادامه میدهند، و در این زمان نخستین افزایش ناگهانی گردهی درختان کاسوآرینا در دو دوره به فاصلهی ۸۰۰ کیلومتر تقریباً به طور همزمان ظاهر میشود؛ درهی بالیِم در غرب و درهی واهگی در شرق. این دو درهی پهناور گستردهترین حد جنگلزدایی را در درههای آن ارتفاعات دارند و بزرگترین و متراکمترین جمعیتهای ساکن آنجا هستند. همین خصوصیات احتمالاً در ۱۲۰۰ سال پیش نیز دربارهی این دو دره صدق میکرده است.
اگر افزایش ناگهانی گردههای کاسوآرینا را نشانهای از آغاز جنگلکاری این گونه از درختان فرض کنیم، چرا این نشانه میبایست در آن زمان، ظاهراً به طور مستقل در دو ناحیهی جدا از یکدیگر در ارتفاعات پدید آمده باشد؟ در آن زمان دو یا سه عامل با هم در کار بودند که به بحران چوب منجر میشد: یکی پیشرفت جنگلزدایی با توجه به افزایش جمعیت کشاورز ارتفاعات از هفت هزار سال پیش به بعد بود. عامل دوم بستگی به لایهی ضخیم ریزش خاکستر آتشفشانی دارد، به نام خاکستر اوگويلا، که درست در آن زمان گینهی نو شرقی (از جمله واهگی وَلی) را پوشاند، اما دامنهی آن تا مناطق دوردست غرب مانند درهی بالیِم کشیده نشد. منشأ خاکستر اوگُویلا فوران عظیمی در جزيرهی لانگ در آن سوی ساحل شرقی گینهی نو بود. وقتی در سال ۱۹۷۲ از جزيرهی لانگ دیدار کردم، جزيره از رشتهکوههایی تشکیل میشد که دایرهای به قطر ۲۶ کیلومتر پیرامون حفرهای عظیم را فراگرفته بود و بزرگترین دریاچهی كل اقیانوس آرام دهانهی آتشفشان آن را پر کرده بود. مواد مغذی که همراه چنین ریزشهای آتشفشانی میآید، میبایست موجب افزایش محصولات و از آن طریق فزونی جمعیت و به نوبهی خود افزایش نیاز به چوب و الوار و هیزم، همچنین سبب ارزشمندی بیشتر کشف مزایای جنگلکاری کاسوآرينا شده باشد. درنهایت اگر کسی بتواند از روی سوابق وقایعی که ال لینو در پرو پدید آورد، در مورد گینهی نو حدس بزند، در این صورت قحطی و یخبندان به عنوان عامل سوم میتوانست جوامع ارتفاعات را تحت فشار گذاشته باشد. با قضاوت بر مبنای افزایش ناگهانی و مجدد گردههای کاسوآرینا میان ۳۰۰ تا ۶۰۰ سال پیش، ساکنان ارتفاعات ممکن است در آن زمان به موجب دو واقعهی دیگر جنگلکاری را توسعه داده باشند: خاکستر تيبيتو، یعنی ریزش خاکستر آتشفشانی حتی شدیدتر از خاکستر اوگُویلا تقویت حاصلخیزی خاک و افزایش جمعیت که منشأ آن نیز جزيرهی لانگ بود و مستقیماً موجب پدیداری حفرهای شد که دریاچهی تازهای آن را انباشت. و احتمالاً ورود سیبزمینی شیرین آند در آن زمان به ارتفاعات گینهی نو، که اجازه داد برداشت محصول چند بار بیشتر از محصولاتی شود که در گذشته در گینهی نو قابل دستیابی بود. جنگلکاری کاسوآرینا پس از پیدایش اولیه در درههای واهگی و بالیِم (بنا به گواهی مغزهبرداریهای گردهها) در مقاطع مختلف بعدی به مناطق دیگر ارتفاعات رسید، و در برخی مناطق دوردست تازه در قرن بیستم شروع شد. فراگیرشدن این جنگلکاری احتمالاً با رسیدن آگاهی فنی از دو مکان اولیهی ابداع آن آغاز شد، علاوه بر اینکه شاید ناشی از ابداعهای مستقل بعدی در سایر مناطق هم بوده باشد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
ارتفاعات گینهی نو
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی…
زمینههای سیاسی به راهافتادن رفرماسیون
آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه» از جمله مهمترین دلایل سیاسی بهوجودآمدن رفرماسیون بودند. یکی از پیامدهای مهم رنسانس ترکبرداشتن «وابستگی به کلیسای کاتولیک» و پیدایش نطفههای اولیۀ وابستگی «ملی» بود. از جمله میتوان گفت که بخشی از عواطف و احساسات علیه پاپ و کلیسای کاتولیک خیلی به مسائل مذهبی مربوط نمیشد و کموبیش بروز نوعی عواطف و احساسات نژادی و «ملی» علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک بود که عمدتاً ایتالیایی بودند. باز هم تأکید میکنیم که اگرچه این احساسات با آنچه بعدها به نام «ناسیونالیزم» در اروپا به راه افتاد فاصله داشتند، اما بههرحال بسیاری از آنها به پاپ نه به چشم یک رهبر دینی، بلکه به چشم یک قدرت خارجی مینگریستند که در منطقه و در زندگی آنها دخالت میکرد. این دست احساسات از نیمۀ دوم قرن چهاردهم و بهویژه در سرزمینهایی که امروزه آنها را انگلستان، فرانسه و آلمان مینامیم بیشتر به چشم میخورند؛ بهعنوانمثال، در اواسط قرن چهاردهم دو لایحه در انگلستان علیه نفوذ کلیسای کاتولیک به تصویب رسید. بر اساس اصل نخست این لوایح، پاپ در روم دیگر حق نداشت که مسئولان کلیسای انگلستان را منصوب کند. لایحۀ دوم، استیناف و فرجامخواهی دادگاههای انگلستان از روم را ممنوع میکرد. در حدود یک قرن بعد در سال ۱۴۳۸ پادشاه فرانسه هم قانونی را تصویب کرد که رابطه با روم را بهمراتب محدودتر و عملاً قدغن میساخت. بر طبق مصوبۀ دربار و پادشاه فرانسه، روم و مقامهای وابسته به واتیکان نه حق جمعآوری مالیات در خاک کشورش را داشتند و نه حق هیچگونه دخالت در امور قضایی فرانسه. بهعلاوه مقامات قضایی محلی مجاز بودند تا در اختلافات، دعاوی و محاکمههایی که تا قبل از آن در حوزۀ اختیارات قضایی کلیسا قرار میگرفتند دخالت کرده و خود رأساً احکام قضایی صادر کنند. به بیان سادهتر، به حضور روم در محاکمۀ قضایی فرانسه پایان داده میشد. در آلمان هم همچنین از اوایل قرن پانزدهم یک چنین وضعیتی علیه زعامت سیاسی پاپ به راه افتاده بود. با این تفاوت که همچون انگلستان و فرانسه، در آلمان یک قدرت نیرومند مرکزی به نام پادشاه وجود نداشت، اما شاهزادگان و اعیان و اشراف آلمانی در مناطق تحت فرمانراواییشان محدودیتهای زیادی نسبت به دخالتهای روم به وجود آورده بودند؛ همچون فرانسه و انگلستان، از اخذ مالیات گرفته تا عزل و نصبهای کلیسا تا دخالت در امور قضایی... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه» از جمله مهمترین دلایل سیاسی بهوجودآمدن رفرماسیون بودند. یکی از پیامدهای مهم رنسانس ترکبرداشتن «وابستگی به کلیسای کاتولیک» و پیدایش نطفههای اولیۀ وابستگی «ملی» بود. از جمله میتوان گفت که بخشی از عواطف و احساسات علیه پاپ و کلیسای کاتولیک خیلی به مسائل مذهبی مربوط نمیشد و کموبیش بروز نوعی عواطف و احساسات نژادی و «ملی» علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک بود که عمدتاً ایتالیایی بودند. باز هم تأکید میکنیم که اگرچه این احساسات با آنچه بعدها به نام «ناسیونالیزم» در اروپا به راه افتاد فاصله داشتند، اما بههرحال بسیاری از آنها به پاپ نه به چشم یک رهبر دینی، بلکه به چشم یک قدرت خارجی مینگریستند که در منطقه و در زندگی آنها دخالت میکرد. این دست احساسات از نیمۀ دوم قرن چهاردهم و بهویژه در سرزمینهایی که امروزه آنها را انگلستان، فرانسه و آلمان مینامیم بیشتر به چشم میخورند؛ بهعنوانمثال، در اواسط قرن چهاردهم دو لایحه در انگلستان علیه نفوذ کلیسای کاتولیک به تصویب رسید. بر اساس اصل نخست این لوایح، پاپ در روم دیگر حق نداشت که مسئولان کلیسای انگلستان را منصوب کند. لایحۀ دوم، استیناف و فرجامخواهی دادگاههای انگلستان از روم را ممنوع میکرد. در حدود یک قرن بعد در سال ۱۴۳۸ پادشاه فرانسه هم قانونی را تصویب کرد که رابطه با روم را بهمراتب محدودتر و عملاً قدغن میساخت. بر طبق مصوبۀ دربار و پادشاه فرانسه، روم و مقامهای وابسته به واتیکان نه حق جمعآوری مالیات در خاک کشورش را داشتند و نه حق هیچگونه دخالت در امور قضایی فرانسه. بهعلاوه مقامات قضایی محلی مجاز بودند تا در اختلافات، دعاوی و محاکمههایی که تا قبل از آن در حوزۀ اختیارات قضایی کلیسا قرار میگرفتند دخالت کرده و خود رأساً احکام قضایی صادر کنند. به بیان سادهتر، به حضور روم در محاکمۀ قضایی فرانسه پایان داده میشد. در آلمان هم همچنین از اوایل قرن پانزدهم یک چنین وضعیتی علیه زعامت سیاسی پاپ به راه افتاده بود. با این تفاوت که همچون انگلستان و فرانسه، در آلمان یک قدرت نیرومند مرکزی به نام پادشاه وجود نداشت، اما شاهزادگان و اعیان و اشراف آلمانی در مناطق تحت فرمانراواییشان محدودیتهای زیادی نسبت به دخالتهای روم به وجود آورده بودند؛ همچون فرانسه و انگلستان، از اخذ مالیات گرفته تا عزل و نصبهای کلیسا تا دخالت در امور قضایی... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
زمینههای سیاسی به راهافتادن رفرماسیون
ما تا به اینجا بیشتر به زمینههای مذهبی شکلگیری رفرماسیون پرداختیم، اما عوامل سیاسی مهمی هم وجود داشتند که در جریان شکلگیری این نهضت بسیار مؤثر بودند. ما با برخی از این عوامل در جریان بررسی رنسانس و پیامدهای آن آشنا شدیم. آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه»…
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰…
اسباب و علل اقتصادی رفرماسیون
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد. درعینحال نمیتوان برخی از اسباب و علل اقتصادی را نادیده گرفت. آنچه مسلم است در نتیجۀ تغییر و تحولات و جابهجایی طبقات و اقشار اجتماعی که رنسانس به وجود آورده بود، کم نبودند لایههای اجتماعی جدیدی که در آن دوران گذار و تغییروتحول به دنبال ثروت بودند. خیلی دورازذهن نیست که آنان با دامنزدن به احساسات تودهها و عوام علیه کلیسا، در حقیقت به دنبال دستیافتن به ثروت کلیسا بوده باشند. آنچه این شبهه را قوت میبخشد، توجه به این واقعیت است که در مقطعی که بهمن رفرماسیون دارد به راه میافتد، کلیسا ثروتمندترین نهاد در اروپاست. واقعیت آن است که از ابتدای شروع قرونوسطی تا قرن شانزدهم که رفرماسیون به راه افتاد، کلیسا از نظر اقتصادی بهتدریج به یک نهاد یا درستتر گفته باشیم یک «امپراتوری عظیم مالی و اقتصادی» تبدیل شده بود. در حقیقت بیشترین زمینها و مستغلات از آن کلیسا بود و بدون اغراق کلیسا بزرگترین ملاک در تمامی اروپا در قرن شانزدهم شمرده میشد. در کنار املاک و اموال غیرمنقول گسترده، کلیسا خزانهای عظیم از اموال منقول شامل پول، جواهرات، طلا و نقره بهصورت شمش، عتیقهجات، ابریشم و سایر اجناس گرانبها در تملکش داشت. برخی از این اشیای قیمتی توسط پادشاهان، فئودالها، اشراف، شاهزادگان و ملاکین بزرگ به کلیسا اهدا شده و بسیاری هم توسط مؤمنان ثروتمند به کلیسا بخشیده شده بودند. در کنار اموال منقول و غیرمنقول کلیسا باید از درآمدهای جاری آن هم نام برد. کلیسا بزرگترین نهاد دریافت مالیات یا درستتر گفته باشیم نهادی بود که بیشترین مالیات و عوارض را دریافت میکرد. دریافت عوارض و مالیات یا درستتر اینکه «مقرری» اشکال مختلف داشت و منطقه به منطقه متفاوت بود، اما شکلی که تقریباً در تمامی قلمرو کلیسا رایج بود «مالیات» یا «عوارض»ی بود که هر خانوار بهصورت سالیانه به کلیسا پرداخت میکرد. افزون بر عوارض سالیانه، مالیات دیگری بود که میتوانیم آن را معادل مالیات بر درآمدهای امروزی بگیریم. هر فردی که دارای درآمد بود موظف بود تا یکدهم درآمد سالیانهاش را به کلیسای محلی پرداخت کند. در کنار «مالیاتبردرآمد»، کلیسا فهرست بلندبالای دیگری از دریافتیهای مختلف داشت؛ از جمله متداولترین آنها پرداخت «کفاره» برای گناهانی بود که فرد مرتکب شده بود و با پرداخت کفاره میخواست قلم عفو بر آن گناه کشیده شود. «خرید قطعهای» در آن دنیا و در بهشت از کلیسا محل درآمد دیگری بود. همچنین درآمدهای نذری (افرادی که برای برآوردهشدن حاجتی نذر میکردند و پس از برآوردهشدن حاجتشان، آن مبلغ را به کلیسا پرداخت میکردند). پرداخت پول و کالا به کلیسا برای صواب، درآمدهای دیگر بودند. میرسیم به درآمدهای قضایی کلیسا... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد. درعینحال نمیتوان برخی از اسباب و علل اقتصادی را نادیده گرفت. آنچه مسلم است در نتیجۀ تغییر و تحولات و جابهجایی طبقات و اقشار اجتماعی که رنسانس به وجود آورده بود، کم نبودند لایههای اجتماعی جدیدی که در آن دوران گذار و تغییروتحول به دنبال ثروت بودند. خیلی دورازذهن نیست که آنان با دامنزدن به احساسات تودهها و عوام علیه کلیسا، در حقیقت به دنبال دستیافتن به ثروت کلیسا بوده باشند. آنچه این شبهه را قوت میبخشد، توجه به این واقعیت است که در مقطعی که بهمن رفرماسیون دارد به راه میافتد، کلیسا ثروتمندترین نهاد در اروپاست. واقعیت آن است که از ابتدای شروع قرونوسطی تا قرن شانزدهم که رفرماسیون به راه افتاد، کلیسا از نظر اقتصادی بهتدریج به یک نهاد یا درستتر گفته باشیم یک «امپراتوری عظیم مالی و اقتصادی» تبدیل شده بود. در حقیقت بیشترین زمینها و مستغلات از آن کلیسا بود و بدون اغراق کلیسا بزرگترین ملاک در تمامی اروپا در قرن شانزدهم شمرده میشد. در کنار املاک و اموال غیرمنقول گسترده، کلیسا خزانهای عظیم از اموال منقول شامل پول، جواهرات، طلا و نقره بهصورت شمش، عتیقهجات، ابریشم و سایر اجناس گرانبها در تملکش داشت. برخی از این اشیای قیمتی توسط پادشاهان، فئودالها، اشراف، شاهزادگان و ملاکین بزرگ به کلیسا اهدا شده و بسیاری هم توسط مؤمنان ثروتمند به کلیسا بخشیده شده بودند. در کنار اموال منقول و غیرمنقول کلیسا باید از درآمدهای جاری آن هم نام برد. کلیسا بزرگترین نهاد دریافت مالیات یا درستتر گفته باشیم نهادی بود که بیشترین مالیات و عوارض را دریافت میکرد. دریافت عوارض و مالیات یا درستتر اینکه «مقرری» اشکال مختلف داشت و منطقه به منطقه متفاوت بود، اما شکلی که تقریباً در تمامی قلمرو کلیسا رایج بود «مالیات» یا «عوارض»ی بود که هر خانوار بهصورت سالیانه به کلیسا پرداخت میکرد. افزون بر عوارض سالیانه، مالیات دیگری بود که میتوانیم آن را معادل مالیات بر درآمدهای امروزی بگیریم. هر فردی که دارای درآمد بود موظف بود تا یکدهم درآمد سالیانهاش را به کلیسای محلی پرداخت کند. در کنار «مالیاتبردرآمد»، کلیسا فهرست بلندبالای دیگری از دریافتیهای مختلف داشت؛ از جمله متداولترین آنها پرداخت «کفاره» برای گناهانی بود که فرد مرتکب شده بود و با پرداخت کفاره میخواست قلم عفو بر آن گناه کشیده شود. «خرید قطعهای» در آن دنیا و در بهشت از کلیسا محل درآمد دیگری بود. همچنین درآمدهای نذری (افرادی که برای برآوردهشدن حاجتی نذر میکردند و پس از برآوردهشدن حاجتشان، آن مبلغ را به کلیسا پرداخت میکردند). پرداخت پول و کالا به کلیسا برای صواب، درآمدهای دیگر بودند. میرسیم به درآمدهای قضایی کلیسا... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
اسباب و علل اقتصادی رفرماسیون
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد.…
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما…
دربارهی بارندگی در استرالیا نکتهی مهمتر از پایینبودن میزان میانگین باران، غیرقابل پیشبینیبودن آن است. در بسیاری از نقاط جهان که متکی به کشاورزی است، فصلی که در آن باران میبارد از سالی به سال دیگر قابل پیشبینی است. برای مثال در کالیفرنیای جنوبی که آنجا زندگی میکنم، تقریباً میتوان مطمئن بود که بیشتر بارندگی در زمستان است و در تابستان باران کم میبارد یا اصلاً نمیبارد. در بسیاری از مناطق کشاورزی پربار کشورهای آن سوی آبها، نه فقط باران به طور فصلی میبارد، بلکه وقوع آن نیز از سالی به سال دیگر تقریباً قابل پیشبینی است: خشکسالیهای بزرگ نامکرر است و کشاورز میتواند هزینههای شخمزنی و کاشت را هرساله متحمل شود، زیرا میداند باران کافی برای به بار نشستن محصول خواهد بارید.
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
جنگلها برای بشر چنان ارزشی دارند که قطع و انداختن درختان محیط زیست را به مخاطره میاندازند. بسیار آشکار است که درخت منبع اصلی تولیدات الوار است، همچنین هیزم، کاغذ تحریر، کاغذ روزنامه، کاغذ کتاب، کاغذ بهداشتی، الوار ساختمانی، تختهی چندلایی و چوب برای مبلمان. برای مردمان جهان سوم، که بخش اعظم جمعیت جهان را تشکیل میدهند، جنگلها در عین حال منبع اصلی تولیداتی غیر الوار هستند از قبیل طناب طبیعی و مصالح ساخت سقف، شکار پرندگان و پستانداران برای غذا، میوهها و دانهها و سایر بخشهای خوراکی گیاه و داروهای گیاهی. برای جهان اول، جنگلها مکانهای تفریحی عمومی به حساب میآیند. نقش تصفیهکنندهی اصلی زدودن مونوکسید کربن و سایر آلایندههای هوا را بر عهده دارند. خاک جنگلها مکان فرونشستن کربن است، در نتیجه جنگلزدایی با کاهش فرونشستن کربن نیروی محرکهی مهمی برای گرمایش زمین محسوب میشود. تعریق آب از درختان آب را به جو بازمیگرداند، به طوری که جنگلزدایی موجب کاهش بارندگی و افزایش بیابان میشود. درختان آب را در خاک حفظ میکنند و آن را مرطوب نگاه میدارند. جنگل سطح زمین را از رانش خاک، فرسایش و شستن و انتقال رسوبات به آبهای جاری حفظ میکند. برخی جنگلها، به ویژه برخی جنگلهای بارانزای حارهای، بخش عمدهای از مواد مغذی زیستبوم را در خود جای دادهاند، به طوری که قطع درختان و حملونقل چوبها موجب میشود زمین پاکسازیشده بیحاصل بماند. و بالاخره اینکه جنگلها زیستگاهی برای بیشتر موجودات زنده در زمین محسوب میشوند؛ برای مثال جنگلهای حاره ۶ درصد از کرهی زمین را تشکیل میدهند، اما بین ۵۰ تا ۸۰ درصد از گونههای گیاهی و حیوانات را در خود جای دادهاند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
میزان مصرف غذای دریایی در جهان اول بالاست و بیشتر هم میشود، در کشورهای دیگر بالاتر است و با سرعت بیشتری افزایش مییابد؛ برای مثال طی دههی گذشته در چین دو برابر شده است. ماهی در حال حاضر ۴۰ درصد کل پروتئین مصرفی در جهان سوم را تشکیل میدهد (از مجموع پروتئین گیاهی و حیوانی) و برای بیش از یک میلیارد آسیایی منبع اصلی پروتئین حیوانی است. جابهجاییهای جمعیت جهانی از سرزمینهای داخلی به سمت سواحل طی قرنها تقاضا برای غذای دریایی را افزایش میدهد، زیرا سهچهارم جمعیت جهان در سال ۲۰۱۰ در فاصلهی ۸۰ کیلومتری ساحل دریا اقامت دارند. در نتیجه وابستگی ما به غذای دریایی، دریا برای ۲۰۰ میلیون نفر در سراسر جهان کار و درآمد تأمین میکند و ماهیگیری مهمترین منبع اقتصادی ایسلند، شیلی و برخی کشورهای دیگر است.
ضمن این که مدیریت هرگونه منبع زیستی تجدیدپذیری مشکل است، مدیریت حوزههای ماهیگیری به ویژه دشواریهای خاص خود را دارد. حتی در حوزههای ماهیگیری واقع در محدودهی آبهای تحت کنترل کشوری واحد مشکلاتی پدید میآید، چه رسد به حوزههای ماهیگیری که گسترهی آنها تا آبهایی که تحت کنترل چند کشور است، امتداد دارد که با مشکلات بزرگتری مواجه است و گمان میرود نخستین حوزههایی باشند که فرو بپاشند، زیرا هیچ کشور واحدی نمیتواند ارادهی خود را در آنجا تحمیل کند. حوزههای ماهیگیری اقیانوسهای آزاد خارج از محدودهی ۲۰۰ میل دریایی بیرون از کنترل هر دولتی قرار دارد. مطالعات حاکی است که با مدیریت مناسب، صيد غذای دریایی در جهان را میتوان در سطحی حتی بالاتر از سطح کنونی پایدار کرد. هرچند متاسفانه بیشتر حوزههای ماهیگیری دریایی واجد اهمیت تجاری، پیشتر تا جایی فرو پاشیدهاند که از لحاظ اقتصادی بیارزش محسوب میشوند، چون به شدت تخریب شدهاند؛ یا در حال حاضر بیش از حد ماهیگیری میشود، یا در این حوزهها در حال احیای آهسته از ماهیگیریهای بیرویه گذشته هستند، یا نیاز اضطراری به مدیریت دارند.
از جمله مهمترین ماهیها و حوزههای ماهیگیری که در حال حاضر رو به نابودی میروند، میتوان به این گونهها اشاره کرد: ماهی بزرگ هالیبوت آتلانتیک، ماهی تُن بلوفین آتلانتیک، شمشیرماهی آتلانتیک، ماهی هرینگ دریای شمال، ماهی کاد گراند بانکز، ماهی روغنی هیک آرژانتین و ماهی کاد رودخانه مورِی استراليا.
دلایل اصلی که در پس همهی این شکستها قرار دارد عبارت است از تراژدی منابع مشترک و اینکه رسیدن به توافق در میان مصرفکنندگان و بهرهبرداران از منبعی مشترک و تجدیدپذیر، به رغم علاقه به انجام آن، دشوار است؛ همچنین فقدان گستردهی مدیریت و مقررات مؤثر؛ پرداخت یارانههای نامعقول، یعنی یارانههایی که از لحاظ اقتصادی بیمورد است، ولی بسیاری از دولتها به دلایل سیاسی برای حمایت از صنعت ماهیگیری در حوزههایی میپردازند که ذخایر ماهی بسیاری دارد و بدون تردید منجر به ماهیگیری بیش از حد میشود و سود حاصل کمتر از آن است که بدون یارانه قابل دوام باشد.
آسیب ناشی از ماهیگیری بیش از حد آنچنان گسترده است که بهرهبرداری از غذاهای دریایی در آینده چشمانداز مطلوبی ندارد و چشمانداز استفاده از بقای ذخایر ماهیان خاص یا ذخایر غذاهای دریایی که صید میکنیم، مساعد به نظر نمیرسد. بیشتر غذاهای دریایی با تورگذاری و روشهای دیگر صید میشود که منجر به گرفتن حيوانات ناخواسته به جای حیواناتی میشود که در واقع قصدگرفتن آنها را داشتهایم. آن حیوانات را که صیدهای جانبی مینامند، بین یکچهارم تا دوسوم کل صید را تشکیل میدهند. در بیشتر موارد صیدهای جانبی میمیرند و آنها را به دریا میریزند؛ از جمله صیدهای جانبی گونههای ماهیان ناخواسته، بچهماهیان گونههای ماهیان مورد نظر، دلفینها و نهنگها، کوسهها و لاکپشتهای دریایی. با این حال از مرگومیر صیدهای جانبی نمیتوان اجتناب کرد، برای مثال تغییرات جدید در تجهیزات ماهیگیری مرگومیر دلفینها را در حوزههای صید ماهی تن در پاسیفیک شرقی فقط تا ۵۰ برابر کاهش داده است. همچنین آسیب شدیدی به زیستبومهای دریایی وارد میشود، به ویژه به بستر دریا بر اثر انداختن تور و به آبسنگهای مرجانی بر اثر دینامیت و ماهیگیری سیانوری. بالاخره ماهیگیری بیش از حد، به ماهیگیران آسیب میرساند، چون در نهایت پایهی معیشت آنها را نابود میکند و به بهای از دست رفتن کارشان تمام میشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ضمن این که مدیریت هرگونه منبع زیستی تجدیدپذیری مشکل است، مدیریت حوزههای ماهیگیری به ویژه دشواریهای خاص خود را دارد. حتی در حوزههای ماهیگیری واقع در محدودهی آبهای تحت کنترل کشوری واحد مشکلاتی پدید میآید، چه رسد به حوزههای ماهیگیری که گسترهی آنها تا آبهایی که تحت کنترل چند کشور است، امتداد دارد که با مشکلات بزرگتری مواجه است و گمان میرود نخستین حوزههایی باشند که فرو بپاشند، زیرا هیچ کشور واحدی نمیتواند ارادهی خود را در آنجا تحمیل کند. حوزههای ماهیگیری اقیانوسهای آزاد خارج از محدودهی ۲۰۰ میل دریایی بیرون از کنترل هر دولتی قرار دارد. مطالعات حاکی است که با مدیریت مناسب، صيد غذای دریایی در جهان را میتوان در سطحی حتی بالاتر از سطح کنونی پایدار کرد. هرچند متاسفانه بیشتر حوزههای ماهیگیری دریایی واجد اهمیت تجاری، پیشتر تا جایی فرو پاشیدهاند که از لحاظ اقتصادی بیارزش محسوب میشوند، چون به شدت تخریب شدهاند؛ یا در حال حاضر بیش از حد ماهیگیری میشود، یا در این حوزهها در حال احیای آهسته از ماهیگیریهای بیرویه گذشته هستند، یا نیاز اضطراری به مدیریت دارند.
از جمله مهمترین ماهیها و حوزههای ماهیگیری که در حال حاضر رو به نابودی میروند، میتوان به این گونهها اشاره کرد: ماهی بزرگ هالیبوت آتلانتیک، ماهی تُن بلوفین آتلانتیک، شمشیرماهی آتلانتیک، ماهی هرینگ دریای شمال، ماهی کاد گراند بانکز، ماهی روغنی هیک آرژانتین و ماهی کاد رودخانه مورِی استراليا.
دلایل اصلی که در پس همهی این شکستها قرار دارد عبارت است از تراژدی منابع مشترک و اینکه رسیدن به توافق در میان مصرفکنندگان و بهرهبرداران از منبعی مشترک و تجدیدپذیر، به رغم علاقه به انجام آن، دشوار است؛ همچنین فقدان گستردهی مدیریت و مقررات مؤثر؛ پرداخت یارانههای نامعقول، یعنی یارانههایی که از لحاظ اقتصادی بیمورد است، ولی بسیاری از دولتها به دلایل سیاسی برای حمایت از صنعت ماهیگیری در حوزههایی میپردازند که ذخایر ماهی بسیاری دارد و بدون تردید منجر به ماهیگیری بیش از حد میشود و سود حاصل کمتر از آن است که بدون یارانه قابل دوام باشد.
آسیب ناشی از ماهیگیری بیش از حد آنچنان گسترده است که بهرهبرداری از غذاهای دریایی در آینده چشمانداز مطلوبی ندارد و چشمانداز استفاده از بقای ذخایر ماهیان خاص یا ذخایر غذاهای دریایی که صید میکنیم، مساعد به نظر نمیرسد. بیشتر غذاهای دریایی با تورگذاری و روشهای دیگر صید میشود که منجر به گرفتن حيوانات ناخواسته به جای حیواناتی میشود که در واقع قصدگرفتن آنها را داشتهایم. آن حیوانات را که صیدهای جانبی مینامند، بین یکچهارم تا دوسوم کل صید را تشکیل میدهند. در بیشتر موارد صیدهای جانبی میمیرند و آنها را به دریا میریزند؛ از جمله صیدهای جانبی گونههای ماهیان ناخواسته، بچهماهیان گونههای ماهیان مورد نظر، دلفینها و نهنگها، کوسهها و لاکپشتهای دریایی. با این حال از مرگومیر صیدهای جانبی نمیتوان اجتناب کرد، برای مثال تغییرات جدید در تجهیزات ماهیگیری مرگومیر دلفینها را در حوزههای صید ماهی تن در پاسیفیک شرقی فقط تا ۵۰ برابر کاهش داده است. همچنین آسیب شدیدی به زیستبومهای دریایی وارد میشود، به ویژه به بستر دریا بر اثر انداختن تور و به آبسنگهای مرجانی بر اثر دینامیت و ماهیگیری سیانوری. بالاخره ماهیگیری بیش از حد، به ماهیگیران آسیب میرساند، چون در نهایت پایهی معیشت آنها را نابود میکند و به بهای از دست رفتن کارشان تمام میشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
جدیترین مسائل زیستمحیطی جوامع
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر جدی شده است. چهار گروه اول شامل موارد تخریب یا از بین رفتن منابع طبیعی است؛ سه تای دیگر شامل رسیدن منابع طبیعی به سقف مجاز میشود؛ سه گروه بعدی شامل موارد زیانآوری میشود که ما تولید میکنیم؛ و دو عنوان آخر مربوط به مسائل آلودگی میشود. اجازه دهید با آن دسته از منابع طبیعی آغاز کنیم که موجب تخریب آن میشویم، یعنی زیستگاههای طبیعی گونههای متنوع زیستی و خاک... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر جدی شده است. چهار گروه اول شامل موارد تخریب یا از بین رفتن منابع طبیعی است؛ سه تای دیگر شامل رسیدن منابع طبیعی به سقف مجاز میشود؛ سه گروه بعدی شامل موارد زیانآوری میشود که ما تولید میکنیم؛ و دو عنوان آخر مربوط به مسائل آلودگی میشود. اجازه دهید با آن دسته از منابع طبیعی آغاز کنیم که موجب تخریب آن میشویم، یعنی زیستگاههای طبیعی گونههای متنوع زیستی و خاک... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جدیترین مسائل زیستمحیطی جوامع
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر…
هر آنچه در حال حاضر به آن مینگرید به یکباره و ناگهانی پا به عرصهی وجود نگذاشته و از چیزی حاصل شده که تنها به میزان ناچیزی با آنچه امروز میبینیم متفاوت است. وقتی پیشامدی بهشکل تدریجی، مستتر و گامبهگام باشد و هر مرحلهی تدریجی در پیشامد مزبور تنها موجب تغییر بسیار کوچک و ناچیزی شده باشد، در آن صورت بحث عدم احتمال رنگ خواهد باخت. لازم به ذکر است که در فرآیند اینچنینی، اولین مرحله از تغییرات تدریجی، موجب پیشامد شگرف و تمام و کمالی نشده است.
چیزهای نامحتمل یکدفعه در این دنیا اتفاق نمیافتند. معنای امر نامحتمل همین است. در مورد ساعت، حق با پیلی بود. ساعت نمیتواند یکدفعه بهطور ناگهانی پا در این دنیا بگذارد. حتماً که باید ساعتسازی در کار باشد. البته ساعتسازان هم به یکباره پا به عرصهی وجود نمیگذارند. ساعتسازان در قالب نوزادانی پیچیده در این دنیا متولد میشوند: نوزادان انسان که به انسانهای بالغ بدل میگردند، نوزادانی که دارای دست و مغز انسانی هستند و از قابلیت یادگیری مهارت ساعتسازی برخوردار میباشند. این دست و مغز انسانی بهطور تدریجی از دست و مغز میمون تکامل یافته است؛ آن میمونها نیز بهطور تدریجی از اجداد میمونگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز به نوبهی خود طی یک فرآیند تدریجی، آهسته و دردناک از اجداد موشگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز از اجداد ماهیگونه و... دقیقاً مشابه با مثال عدم ظهور دفعتی ساعت در این دنیا، تمام فرآیند تکامل بهصورت تدریجی، کند بوده و هرگز شکل ناگهانی و نامحتمل نداشته است.
همانطور که ساعت نیاز به توضیح دارد طراحان ساعت هم نیاز به توضیح دارند. توضیح وجودی طراحان ساعت مهیاست: از زنی زاده شدند و قبل از آن هم زنجیرهای طولانی، تدریجی و کند از اجداد پیشین وجود داشته است. همین توضیح درمورد باقی موجودات زنده نیز صادق است. خب، پس نقش خدا بهعنوان بهاصطلاح ’طراح‘ در این وسط چه میشود؟ اگر خیلی راجعبه این پرسش تعمق نکنید، در آنصورت اینطور بهنظر خواهد رسید که خدا توضیح مناسبی درمورد وجود چیزهای نامحتملی مثل آفتابپرست و چیتا و ساعتساز خواهد بود. ولی اگر دقیقتر راجع به این موضوع فکر کنیم، متوجه خواهیم شد که خود خدا حتی از ساعت ویلیام پیلی نیز نامحتملتر است. هر چیزی که تا این حد از هوش و پیچیدگی را در خود داشته باشد که بتواند دست به طراحی بزند باید بهصورت مؤخر پا در این گیتی گذاشته باشد. هر چیزی که به اندازهی یک ساعتساز، پیچیده است باید نتیجه و محصول نهایی یک پیمایش طاقتفرسا و کند از دل سادگی باشد. پیلی بر این تصور بود که ’استدلال ساعتساز‘ (watchmaker argument) او مسالهی وجود خدا را حل میکند. ولی اگر همین استدلال را بهخوبی درک کنیم متوجه خواهیم شد که مسیر حرکت آن برعکس میباشد: یعنی در مسیر نفی وجود خدا [و نه در تأیید آن]. پیلی بیچاره نمیدانست که با چه شیوایی و فصاحتی در حال تیشهزدن به ریشهی خودش میباشد.
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
چیزهای نامحتمل یکدفعه در این دنیا اتفاق نمیافتند. معنای امر نامحتمل همین است. در مورد ساعت، حق با پیلی بود. ساعت نمیتواند یکدفعه بهطور ناگهانی پا در این دنیا بگذارد. حتماً که باید ساعتسازی در کار باشد. البته ساعتسازان هم به یکباره پا به عرصهی وجود نمیگذارند. ساعتسازان در قالب نوزادانی پیچیده در این دنیا متولد میشوند: نوزادان انسان که به انسانهای بالغ بدل میگردند، نوزادانی که دارای دست و مغز انسانی هستند و از قابلیت یادگیری مهارت ساعتسازی برخوردار میباشند. این دست و مغز انسانی بهطور تدریجی از دست و مغز میمون تکامل یافته است؛ آن میمونها نیز بهطور تدریجی از اجداد میمونگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز به نوبهی خود طی یک فرآیند تدریجی، آهسته و دردناک از اجداد موشگونه تکامل یافتهاند؛ آنها نیز از اجداد ماهیگونه و... دقیقاً مشابه با مثال عدم ظهور دفعتی ساعت در این دنیا، تمام فرآیند تکامل بهصورت تدریجی، کند بوده و هرگز شکل ناگهانی و نامحتمل نداشته است.
همانطور که ساعت نیاز به توضیح دارد طراحان ساعت هم نیاز به توضیح دارند. توضیح وجودی طراحان ساعت مهیاست: از زنی زاده شدند و قبل از آن هم زنجیرهای طولانی، تدریجی و کند از اجداد پیشین وجود داشته است. همین توضیح درمورد باقی موجودات زنده نیز صادق است. خب، پس نقش خدا بهعنوان بهاصطلاح ’طراح‘ در این وسط چه میشود؟ اگر خیلی راجعبه این پرسش تعمق نکنید، در آنصورت اینطور بهنظر خواهد رسید که خدا توضیح مناسبی درمورد وجود چیزهای نامحتملی مثل آفتابپرست و چیتا و ساعتساز خواهد بود. ولی اگر دقیقتر راجع به این موضوع فکر کنیم، متوجه خواهیم شد که خود خدا حتی از ساعت ویلیام پیلی نیز نامحتملتر است. هر چیزی که تا این حد از هوش و پیچیدگی را در خود داشته باشد که بتواند دست به طراحی بزند باید بهصورت مؤخر پا در این گیتی گذاشته باشد. هر چیزی که به اندازهی یک ساعتساز، پیچیده است باید نتیجه و محصول نهایی یک پیمایش طاقتفرسا و کند از دل سادگی باشد. پیلی بر این تصور بود که ’استدلال ساعتساز‘ (watchmaker argument) او مسالهی وجود خدا را حل میکند. ولی اگر همین استدلال را بهخوبی درک کنیم متوجه خواهیم شد که مسیر حرکت آن برعکس میباشد: یعنی در مسیر نفی وجود خدا [و نه در تأیید آن]. پیلی بیچاره نمیدانست که با چه شیوایی و فصاحتی در حال تیشهزدن به ریشهی خودش میباشد.
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
نوعی بازی دستهجمعی وجود دارد که در بریتانیا به آن ’زمزمههای چینی‘ (Chinese Whispers) و در آمریکا به آن ’تلفن‘ (Telephone) میگویند. در این بازی حاضرین یک صف دهنفره تشکیل میدهند. نفر اول چیزی مثل یک داستان را در گوش نفر دوم زمزمه میکند. نفر دوم داستان را در گوش نفر سوم زمزمه میکند، نفر سوم به چهارم و... در نهایت، وقتی داستان به نفر دهم رسید، او آنچه را که شنیده با صدای بلند برای همه بازگو میکند. معمولاً اگر داستان اولیه خیلی ساده و کوتاه نباشد، نسخهی بازگوشدهی پایانی بهشدت و اغلب بهطرز مضحکی عوض میشود. فقط کلمات نیستند که در طول مسیر بازگویی دچار تغییر میشوند، بلکه نکات مهم خود داستان هم تغییر میکنند.
قبل از اختراع خط و پیش از شروع باستانشناسی علمی، انتقال سینهبهسینه با تمام تحریفهایش (زمزمههای چینی)، تنها راهی بود که انسان میتوانست از تاریخ اطلاع پیدا کند. این روش بهشدت غیرقابل اطمینان است. همچنان که هر نسل از داستانسرایان جای خود را به نسل بعد میدهد، داستان نیز بیش از پیش دستخوش آشفتگی میگردد. در نهایت، تاریخ - آنچه بهواقع در گذشته رخ داده - در افسانه و اسطوره محو میشود. مشکل میتوان گفت که آیا در پس اسطورهی یونانی، آشیل (Achilles)، یا هلن (Helen) همان زیبارویی که ’هزاران کشتی بهخاطرش گسیل شد‘ بهراستی شخصیتهای حقیقی وجود داشتهاند یا خیر. حتی وقتی هومر (Homer) شاعر یونانی، بالاخره این روایات را به رشتهی تحریر درآورد (و ما نمیدانیم دقیقاً چهوقت این کار را کرده است، حتی حدود قرن آن را هم نمیدانیم)، روایات مزبور به دفعات و بهواسطهی بازگویی سینهبهسینهی نسلهای پیشین، دگرگون شده و حقایق قابل اطمینان بهکلی محو گردیده بودند. ما نمیدانیم ’هومر‘ که بود و چه زمانی میزیست؛ آیا طبق روایات واقعاً نابینا بود؛ آیا یک نفر بود یا چند نفر. نمیدانیم این روایات، قبل از اینکه سینهبهسینه درطی نسلهای متمادی دستخوش تحریف شوند، در ابتدا چگونه بودهاند. آیا در ابتدا وقایعی عینی بودند و بعد دچار تحریف شدند؟ یا از همان ابتدا زاییدهی تخیل بودهاند و سپس بهواسطهی نقل قول، دچار تغییر گشتند؟
این دقیقاً درمورد عهد عتیق نیز صادق است. برای باور داستانهای عهد عتیق بیش از آشیل و هلن هومر گواه نداریم. داستانهای ابراهیم و یوسف، افسانههای عبری هستند، همانطور که داستانهای هومر افسانههای یونانیاند. عهد جدید چطور؟ از آنجایی که عهد جدید نسبت به عهد عتیق مؤخرتر است، بخت بیشتری برای یافتن تاریخ حقیقی در آن وجود دارد: فقط دو هزار سال پیش. ولی واقعاً چقدر در مورد مسیح میدانیم؟ آیا میتوان مطمئن بود که اصلاً چنین شخصی وجود داشته است؟ نه همه، ولی اکثر اندیشمندان عصر نوین بر این تصورند که مسیح احتمالاً وجود داشته است. چه مدرکی داریم؟
چهار انجیل (gospels)؟ این چهار کتاب در ابتدای مجموعهی عهد جدید آورده شدهاند، بنابراین شاید فکر کنید پیش از بقیهی قسمتها نوشته شدهاند. درواقع در عهد جدید، متون قدیمیتر، یا رسائل پولس، تقریباً در انتها آمدهاند. متأسفانه، پولس تقریباً هیچ چیز در مورد زندگی مسیح نمیگوید. بخش اعظم متن دربارهی سیمای مذهبی مسیح است، بخصوص مرگ و رستاخیز او. تقریباً هیچ چیز که حتی ادعای تاریخ داشته باشد در آن یافت نمیشود. شاید پولس فکر میکرده خوانندگانش از قبل درمورد داستان زندگی مسیح اطلاع دارند. درعین حال ممکن است پولس خودش هم اطلاعی از آن نداشته است. یادتان نرود که چهار انجیل هنوز در آن زمان نوشته نشده بودند. شاید هم فکر نمیکرده این نکات اصلاً مهم باشند. این فقدان حقایق راجع به مسیح در رسائل پولس، موجب سردرگمی مورخین شده است. عجیب نیست که پولس از مردم میخواسته مسیح را مورد عبادت قرار دهند، اما در مورد اینکه مسیح واقعاً چه میگفته و چه میکرده تقریباً هیچ چیز نگفته است؟
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
قبل از اختراع خط و پیش از شروع باستانشناسی علمی، انتقال سینهبهسینه با تمام تحریفهایش (زمزمههای چینی)، تنها راهی بود که انسان میتوانست از تاریخ اطلاع پیدا کند. این روش بهشدت غیرقابل اطمینان است. همچنان که هر نسل از داستانسرایان جای خود را به نسل بعد میدهد، داستان نیز بیش از پیش دستخوش آشفتگی میگردد. در نهایت، تاریخ - آنچه بهواقع در گذشته رخ داده - در افسانه و اسطوره محو میشود. مشکل میتوان گفت که آیا در پس اسطورهی یونانی، آشیل (Achilles)، یا هلن (Helen) همان زیبارویی که ’هزاران کشتی بهخاطرش گسیل شد‘ بهراستی شخصیتهای حقیقی وجود داشتهاند یا خیر. حتی وقتی هومر (Homer) شاعر یونانی، بالاخره این روایات را به رشتهی تحریر درآورد (و ما نمیدانیم دقیقاً چهوقت این کار را کرده است، حتی حدود قرن آن را هم نمیدانیم)، روایات مزبور به دفعات و بهواسطهی بازگویی سینهبهسینهی نسلهای پیشین، دگرگون شده و حقایق قابل اطمینان بهکلی محو گردیده بودند. ما نمیدانیم ’هومر‘ که بود و چه زمانی میزیست؛ آیا طبق روایات واقعاً نابینا بود؛ آیا یک نفر بود یا چند نفر. نمیدانیم این روایات، قبل از اینکه سینهبهسینه درطی نسلهای متمادی دستخوش تحریف شوند، در ابتدا چگونه بودهاند. آیا در ابتدا وقایعی عینی بودند و بعد دچار تحریف شدند؟ یا از همان ابتدا زاییدهی تخیل بودهاند و سپس بهواسطهی نقل قول، دچار تغییر گشتند؟
این دقیقاً درمورد عهد عتیق نیز صادق است. برای باور داستانهای عهد عتیق بیش از آشیل و هلن هومر گواه نداریم. داستانهای ابراهیم و یوسف، افسانههای عبری هستند، همانطور که داستانهای هومر افسانههای یونانیاند. عهد جدید چطور؟ از آنجایی که عهد جدید نسبت به عهد عتیق مؤخرتر است، بخت بیشتری برای یافتن تاریخ حقیقی در آن وجود دارد: فقط دو هزار سال پیش. ولی واقعاً چقدر در مورد مسیح میدانیم؟ آیا میتوان مطمئن بود که اصلاً چنین شخصی وجود داشته است؟ نه همه، ولی اکثر اندیشمندان عصر نوین بر این تصورند که مسیح احتمالاً وجود داشته است. چه مدرکی داریم؟
چهار انجیل (gospels)؟ این چهار کتاب در ابتدای مجموعهی عهد جدید آورده شدهاند، بنابراین شاید فکر کنید پیش از بقیهی قسمتها نوشته شدهاند. درواقع در عهد جدید، متون قدیمیتر، یا رسائل پولس، تقریباً در انتها آمدهاند. متأسفانه، پولس تقریباً هیچ چیز در مورد زندگی مسیح نمیگوید. بخش اعظم متن دربارهی سیمای مذهبی مسیح است، بخصوص مرگ و رستاخیز او. تقریباً هیچ چیز که حتی ادعای تاریخ داشته باشد در آن یافت نمیشود. شاید پولس فکر میکرده خوانندگانش از قبل درمورد داستان زندگی مسیح اطلاع دارند. درعین حال ممکن است پولس خودش هم اطلاعی از آن نداشته است. یادتان نرود که چهار انجیل هنوز در آن زمان نوشته نشده بودند. شاید هم فکر نمیکرده این نکات اصلاً مهم باشند. این فقدان حقایق راجع به مسیح در رسائل پولس، موجب سردرگمی مورخین شده است. عجیب نیست که پولس از مردم میخواسته مسیح را مورد عبادت قرار دهند، اما در مورد اینکه مسیح واقعاً چه میگفته و چه میکرده تقریباً هیچ چیز نگفته است؟
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
مثبت کاذب و منفی کاذب
ما انسانها اغلب فکر میکنیم که الگویی را تشخیص دادهایم غافل از آنکه اصلاً الگویی در کار نبوده است. آمارشناسان علم ریاضی در رابطه با تلاش انسان جهت شناسایی الگوها، دو مسیر ادراکی اشتباه را متذکر شدهاند و اصطلاحاً آنها را مثبتهای کاذب (false positives) و منفیهای کاذب (false negatives) مینامند. مثبت کاذب به حالت یا شرایطی میگویند که در آن شما متصور به وجود الگوی خاصی هستید که وجود ندارد. خرافات یک نمونهی رایج از خطای مثبت کاذب است.
برخلاف آن، منفی کاذب است که منظور از آن اشاره به حالتی میباشد که طی آن فرد، الگوی خاصی را وقتی که واقعاً آن الگو وجود دارد تشخیص نمیدهد. بین گزیدهشدن توسط یک پشه و ابتلا به بیماری مالاریا یک الگوی واقعی وجود دارد. ولی چنین رخدادی همواره اتفاق نمیافتد و تا قبل از سال ۱۸۹۷ و سر رانلد راس هیچکس این الگو را تشخیص نداده بود. بین یک گربهی سیاه که از مسیر شما عبور میکند و بداقبالی شما در آینده هیچگونه الگوی واقعی وجود ندارد. ولی با این وجود بسیاری از افراد خرافاتی به چنین مثبت کاذبی باور دارند.
”سال گذشته به درگاه خدایان باران دعا کردیم و باران بارید. مطمئناً چنین الگویی باید معنای خاصی داشته باشد، اینطور نیست؟“
خیر، چنین چیزی بیمعناست و یک مثبت کاذب است. در هر صورت باران میبارید، ولی رهایی از بند خرافات سخت است.
”بچهای تب داشت. بزی را از برای خدایان قربانی کردیم و بچه بهبود یافت. بنابراین، اگر کسی بعداً دچار تب شدیدی شد، بهتر است که بزی را قربانی کنیم.“
سامانهی ایمنی بدن در اغلب موارد افراد مبتلا به مالاریا را درمان میکند. ولی سعی کنید همین مطلب را به یک فرد خرافاتی بگویید که یقین دارد نذر بز کلید حل ماجرا بوده است.
حتی با فرض اینکه یک الگوی همواره تکرارپذیر را تشخیص بدهید - الگویی که در آن بهطور حتم واقعهی معینی در پس واقعهی معین دیگر رخ میدهد - این دلیلی بر این اصل نمیباشد که وقایع مقدم عامل ایجاد وقایع مؤخر بودهاند. ساعت کلیسای روستای رانتون اِیکورن جهت اعلام زمان همواره اندکی پیش از ساعت کلیسای روستای مجاور (رانتون پاروا) به صدا درمیآید. ولی آیا ساعت روستای رانتون ایکورن علت به صدا درآمدن ساعت روستای رانتون پارواست؟ تنها از طریق مشاهدات نمیتوانیم به پاسخ این پرسش دست پیدا کنیم. حتی اگر مشاهدات چندبارهای هم داشته باشیم باز هم این امر میسر نخواهد بود. تنها راه مطمئن برای نشاندادن رابطهی علی-معلولی انجام آزمایش است. باید به نوعی شرایط را دستکاری کنید. از برج کلیسای روستای رانتون ایکورن بالا بروید و ساعت آن را را از کار بیاندازید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا صدایی ایجاد نمیکند؟ حالا بهصورت آزمایشی ساعت کلیسای رانتون ایکورن را ده دقیقه جلو ببرید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا همچنان اندکی بعد از ساعت رانتون ایکورن به صدا میافتد؟ طبیعی است که باید آزمایش خود را چند مرتبه تکرار کنید تا احتمال وجود هر گونه احتمال تصادفی را از نتیجهگیری خود حذف نمایید.
برای تشخیص وجود یک نوع الگوی خاص، نیاز است که ذهنی باهوش و پیچیده آزمایشات متناسب زیادی را انجام بدهد. مثلاً برای انجام آزمایش ساعت کلیساها باید خیلی پیگیر باشید تا به نتیجهی نهایی برسید. حالا اگر پرسش بهجای ساعت کلیسا، بود و نبود شیر باشد، رویکرد فرد در انجام آزمایش ممکن است به مرگ وی منجر شود. پس تعجبی وجود ندارد که اجداد ما در گذشته به جای این همه زحمت به خرافات پناه میبردند.
در مثالی دیگر، روانشناس معروفی به نام بوروس فردریک اسکینر مفهوم خرافات را در میان کبوترها به نمایش گذاشت. کبوترهای اسکینر الگوهایی را ’تشخیص دادند‘ که درواقع وجود نداشتند: یعنی همان مثبت کاذب... بیشتر بخوانید
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
ما انسانها اغلب فکر میکنیم که الگویی را تشخیص دادهایم غافل از آنکه اصلاً الگویی در کار نبوده است. آمارشناسان علم ریاضی در رابطه با تلاش انسان جهت شناسایی الگوها، دو مسیر ادراکی اشتباه را متذکر شدهاند و اصطلاحاً آنها را مثبتهای کاذب (false positives) و منفیهای کاذب (false negatives) مینامند. مثبت کاذب به حالت یا شرایطی میگویند که در آن شما متصور به وجود الگوی خاصی هستید که وجود ندارد. خرافات یک نمونهی رایج از خطای مثبت کاذب است.
برخلاف آن، منفی کاذب است که منظور از آن اشاره به حالتی میباشد که طی آن فرد، الگوی خاصی را وقتی که واقعاً آن الگو وجود دارد تشخیص نمیدهد. بین گزیدهشدن توسط یک پشه و ابتلا به بیماری مالاریا یک الگوی واقعی وجود دارد. ولی چنین رخدادی همواره اتفاق نمیافتد و تا قبل از سال ۱۸۹۷ و سر رانلد راس هیچکس این الگو را تشخیص نداده بود. بین یک گربهی سیاه که از مسیر شما عبور میکند و بداقبالی شما در آینده هیچگونه الگوی واقعی وجود ندارد. ولی با این وجود بسیاری از افراد خرافاتی به چنین مثبت کاذبی باور دارند.
”سال گذشته به درگاه خدایان باران دعا کردیم و باران بارید. مطمئناً چنین الگویی باید معنای خاصی داشته باشد، اینطور نیست؟“
خیر، چنین چیزی بیمعناست و یک مثبت کاذب است. در هر صورت باران میبارید، ولی رهایی از بند خرافات سخت است.
”بچهای تب داشت. بزی را از برای خدایان قربانی کردیم و بچه بهبود یافت. بنابراین، اگر کسی بعداً دچار تب شدیدی شد، بهتر است که بزی را قربانی کنیم.“
سامانهی ایمنی بدن در اغلب موارد افراد مبتلا به مالاریا را درمان میکند. ولی سعی کنید همین مطلب را به یک فرد خرافاتی بگویید که یقین دارد نذر بز کلید حل ماجرا بوده است.
حتی با فرض اینکه یک الگوی همواره تکرارپذیر را تشخیص بدهید - الگویی که در آن بهطور حتم واقعهی معینی در پس واقعهی معین دیگر رخ میدهد - این دلیلی بر این اصل نمیباشد که وقایع مقدم عامل ایجاد وقایع مؤخر بودهاند. ساعت کلیسای روستای رانتون اِیکورن جهت اعلام زمان همواره اندکی پیش از ساعت کلیسای روستای مجاور (رانتون پاروا) به صدا درمیآید. ولی آیا ساعت روستای رانتون ایکورن علت به صدا درآمدن ساعت روستای رانتون پارواست؟ تنها از طریق مشاهدات نمیتوانیم به پاسخ این پرسش دست پیدا کنیم. حتی اگر مشاهدات چندبارهای هم داشته باشیم باز هم این امر میسر نخواهد بود. تنها راه مطمئن برای نشاندادن رابطهی علی-معلولی انجام آزمایش است. باید به نوعی شرایط را دستکاری کنید. از برج کلیسای روستای رانتون ایکورن بالا بروید و ساعت آن را را از کار بیاندازید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا صدایی ایجاد نمیکند؟ حالا بهصورت آزمایشی ساعت کلیسای رانتون ایکورن را ده دقیقه جلو ببرید. آیا در آن صورت ساعت کلیسای رانتون پاروا همچنان اندکی بعد از ساعت رانتون ایکورن به صدا میافتد؟ طبیعی است که باید آزمایش خود را چند مرتبه تکرار کنید تا احتمال وجود هر گونه احتمال تصادفی را از نتیجهگیری خود حذف نمایید.
برای تشخیص وجود یک نوع الگوی خاص، نیاز است که ذهنی باهوش و پیچیده آزمایشات متناسب زیادی را انجام بدهد. مثلاً برای انجام آزمایش ساعت کلیساها باید خیلی پیگیر باشید تا به نتیجهی نهایی برسید. حالا اگر پرسش بهجای ساعت کلیسا، بود و نبود شیر باشد، رویکرد فرد در انجام آزمایش ممکن است به مرگ وی منجر شود. پس تعجبی وجود ندارد که اجداد ما در گذشته به جای این همه زحمت به خرافات پناه میبردند.
در مثالی دیگر، روانشناس معروفی به نام بوروس فردریک اسکینر مفهوم خرافات را در میان کبوترها به نمایش گذاشت. کبوترهای اسکینر الگوهایی را ’تشخیص دادند‘ که درواقع وجود نداشتند: یعنی همان مثبت کاذب... بیشتر بخوانید
📓 پشت سر نهادن خدا: راهنمایی برای مبتدیان
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
Telegraph
مثبت کاذب و منفی کاذب
ما انسانها اغلب فکر میکنیم که الگویی را تشخیص دادهایم غافل از آنکه اصلاً الگویی در کار نبوده است. آمارشناسان علم ریاضی در رابطه با تلاش انسان جهت شناسایی الگوها، دو مسیر ادراکی اشتباه را متذکر شدهاند و اصطلاحاً آنها را مثبتهای کاذب (false positives)…