علل آسیبپذیری زیستمحیطی جزیرهی ایستر
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلایل تاریخی موفقیت غربیها در دریا
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط و حملونقل بین مناطق مختلف اروپا و دریاهای آزاد را فراهم میسازند. مجاورت و نزدیکی به دریا باعث شد تا اروپاییان از همان ابتدا به دریانوردی تمایل زیادی پیدا کنند. نهتنها مراکز عمدۀ اقتصادی و تجاری در طول قرونوسطی شهرها و درستتر گفته باشیم بنادری همچون ونیز، جنوا، سیسیل، پیتزا، مارسی، لیسبون و...بودند، بلکه اساساً مناطقی که در نهایت بدل به قدرتهای استعماری شدند آنهایی بودند که بدون استثنا نزدیکترین تماس را با دریا داشتند؛ همچون ایتالیا، انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک، پرتغال و اسپانیا. البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بودهاند؛ ولی تحول آنان همانند اروپاییان نشد؛ بنابراین بهجز دریا، اسباب و علل دیگری نیز زمینهساز بودهاند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی هستند که قارۀ اروپا را پوشاندهاند. شاید در کمتر نقطهای از جهان در وسعتی به کوچکی اروپا بتوان منطقهای یافت که در آن این همه ملتهای متعدد با زبانهای مختلف، نزدیک به یکدیگر وجود داشته باشند. حضور اجتماعات مختلف پهلوبهپهلوی یکدیگر البته دارای این نتیجۀ منفی بود که آنان همواره در حال رقابت با یکدیگر به سر میبردند و بارها نیز میان آنان جنگ و ستیز درمیگرفت. اما در مقابل این نقطهضعف، نزدیکی ملتهای مختلف اروپایی نسبت به هم باعث میشد که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند. فاصله میان جوامع و مراکز عمدۀ اروپا آنقدر کم است که با پای پیاده از یک نقطه میتوان به نقطۀ دیگر آن رفت. درحالیکه بهعنوانمثال در ایران فاصله میان دو مرکز عمدۀ آن دهها و بعضاً صدها کیلومتر است، آن هم مسافتها و فاصلههای دوری که پیمودن آنها به دلیل شرایط نامناسب طبیعی (کویر، بیابان یا کوهستانی بودن) بسیار دشوار بوده و اکثراً نیز طول مسیر یا خالی از سکنه بوده و یا حداکثر یکی، دو آبادی کوچک و دورافتاده را شامل میشده است. درحالیکه در اروپا نهتنها تولیدات از یک نقطه به نقطۀ دیگر بهسهولت انتقال مییافتند، بلکه مهمتر از آن، اخبار، اطلاعات، دانش و آگاهیها نیز به همان سهولت و بهگونهای سیال میان جوامع مختلف اروپایی همواره جریان داشتند. هر نوع پیشرفت و تغییروتحول در یک نقطه از اروپا بهسرعت به نقاط دیگر آن هم میرسید... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط و حملونقل بین مناطق مختلف اروپا و دریاهای آزاد را فراهم میسازند. مجاورت و نزدیکی به دریا باعث شد تا اروپاییان از همان ابتدا به دریانوردی تمایل زیادی پیدا کنند. نهتنها مراکز عمدۀ اقتصادی و تجاری در طول قرونوسطی شهرها و درستتر گفته باشیم بنادری همچون ونیز، جنوا، سیسیل، پیتزا، مارسی، لیسبون و...بودند، بلکه اساساً مناطقی که در نهایت بدل به قدرتهای استعماری شدند آنهایی بودند که بدون استثنا نزدیکترین تماس را با دریا داشتند؛ همچون ایتالیا، انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک، پرتغال و اسپانیا. البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بودهاند؛ ولی تحول آنان همانند اروپاییان نشد؛ بنابراین بهجز دریا، اسباب و علل دیگری نیز زمینهساز بودهاند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی هستند که قارۀ اروپا را پوشاندهاند. شاید در کمتر نقطهای از جهان در وسعتی به کوچکی اروپا بتوان منطقهای یافت که در آن این همه ملتهای متعدد با زبانهای مختلف، نزدیک به یکدیگر وجود داشته باشند. حضور اجتماعات مختلف پهلوبهپهلوی یکدیگر البته دارای این نتیجۀ منفی بود که آنان همواره در حال رقابت با یکدیگر به سر میبردند و بارها نیز میان آنان جنگ و ستیز درمیگرفت. اما در مقابل این نقطهضعف، نزدیکی ملتهای مختلف اروپایی نسبت به هم باعث میشد که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند. فاصله میان جوامع و مراکز عمدۀ اروپا آنقدر کم است که با پای پیاده از یک نقطه میتوان به نقطۀ دیگر آن رفت. درحالیکه بهعنوانمثال در ایران فاصله میان دو مرکز عمدۀ آن دهها و بعضاً صدها کیلومتر است، آن هم مسافتها و فاصلههای دوری که پیمودن آنها به دلیل شرایط نامناسب طبیعی (کویر، بیابان یا کوهستانی بودن) بسیار دشوار بوده و اکثراً نیز طول مسیر یا خالی از سکنه بوده و یا حداکثر یکی، دو آبادی کوچک و دورافتاده را شامل میشده است. درحالیکه در اروپا نهتنها تولیدات از یک نقطه به نقطۀ دیگر بهسهولت انتقال مییافتند، بلکه مهمتر از آن، اخبار، اطلاعات، دانش و آگاهیها نیز به همان سهولت و بهگونهای سیال میان جوامع مختلف اروپایی همواره جریان داشتند. هر نوع پیشرفت و تغییروتحول در یک نقطه از اروپا بهسرعت به نقاط دیگر آن هم میرسید... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل تاریخی موفقیت غربیها در دریا
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط…
جنگهای صلیبی، نخستین دور رویارویی میان اسلام و اروپا (۱۳۰۰-۱۰۹۵)
کشف قارۀ آمریکا و سرزمینهای دیگر و نتایج سرنوشتسازی که این اتفاقها برای پیشرفت و ترقی اروپاییان در بر داشتند آنقدر اظهرمنالشمس هستند که نمیتوان سر سوزنی در نقش و تأثیرات این تحولات در «غرب شدن غرب» تردیدی وارد کرد. اما در خصوص تأثیر جنگهای صلیبی و آشنایی اروپاییان با شرق و مسلمانان و تأثیرات این آشنایی در بهوجودآمدن رنسانس آن جزمیت پیشین کمتر میشود و در عوض، اما و اگرهایی به وجود میآید. بهعبارتدیگر، برخی بر آشنایی اروپاییان با تمدن اسلامی و تأثیر این آشنایی در پدیدآمدن رنسانس بسیار تأکید میورزند که گویی اگر این آشنایی صورت نمیگرفت، رنسانسی هم در غرب به وجود نمیآمد. برخی دیگر بر عکس، اعتقاد زیادی بر تأثیرگذاری تمدن اسلامی نداشته و معتقدند که اگر تمدن اسلامی واقعاً بالنده و پویا بود چرا نتوانست به خود مسلمانان کمک کند. بهعلاوه بهزعم آنان، درست در مقطعی که غرب رو به طلوع و برخاستن است، تمدن اسلامی رو به افول و خاموششدن است. آنان نتیجهگیری میکنند که نسبت به تأثیرگذاری تمدن اسلامی در بهوجودآمدن رنسانس اغراق شده است و اگر تمدن اسلامی از بالندگی و پویایی برخوردار بود دستکم میتوانست جلوی افولش را بگیرد.
ما بههیچروی سودای واردشدن به این مناقشه را نداریم. اینکه چرا تمدن اسلامی بعد از آن بالندگی «عصر طلایی تمدن اسلامی» رو به انحطاط گذارد موضوع کار ما در اینجا نیست، اما بگذارید تنها به یکی دو نکته اشارهای گذرا کنیم؛ نخست آنکه در دو طرف این مناقشه امکان متأثر بودن از عواطف عقیدتی زیاد است. علیالقاعده اگر نویسندهای نسبت به اسلام بغض و کینهای داشته باشد سعی خواهد کرد تأثیرات اسلام بر رنسانس را انکار کند یا آن را به حداقل تخفیف دهد و متقابلاً اگر نویسندهای بر اسلام تعصب داشته باشد همۀ رنسانس را متأثر از اسلام خواهد دانست؛ نکتۀ دوم اینکه این استدلال که اگر تمدن اسلامی دارای بالندگی و عمقی بود خود دچار انحطاط نمیشد، خیلی هم استدلال درستی نیست. چه اسلام چه هر تمدن دیگری ممکن است دچار انحطاط شود در عین اینکه از بالندگی تمدنی برخوردار باشد. تمدنهای ایران، یونان و روم هم دچار انحطاط شدند ضمن آنکه تأثیرات تمدنی بسیاری بر جوامع دیگر گذاردند. به بیان دیگر، انحطاط تمدنی نباید به معنای آن باشد که آن تمدن را عاری از بالندگی بدانیم... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
کشف قارۀ آمریکا و سرزمینهای دیگر و نتایج سرنوشتسازی که این اتفاقها برای پیشرفت و ترقی اروپاییان در بر داشتند آنقدر اظهرمنالشمس هستند که نمیتوان سر سوزنی در نقش و تأثیرات این تحولات در «غرب شدن غرب» تردیدی وارد کرد. اما در خصوص تأثیر جنگهای صلیبی و آشنایی اروپاییان با شرق و مسلمانان و تأثیرات این آشنایی در بهوجودآمدن رنسانس آن جزمیت پیشین کمتر میشود و در عوض، اما و اگرهایی به وجود میآید. بهعبارتدیگر، برخی بر آشنایی اروپاییان با تمدن اسلامی و تأثیر این آشنایی در پدیدآمدن رنسانس بسیار تأکید میورزند که گویی اگر این آشنایی صورت نمیگرفت، رنسانسی هم در غرب به وجود نمیآمد. برخی دیگر بر عکس، اعتقاد زیادی بر تأثیرگذاری تمدن اسلامی نداشته و معتقدند که اگر تمدن اسلامی واقعاً بالنده و پویا بود چرا نتوانست به خود مسلمانان کمک کند. بهعلاوه بهزعم آنان، درست در مقطعی که غرب رو به طلوع و برخاستن است، تمدن اسلامی رو به افول و خاموششدن است. آنان نتیجهگیری میکنند که نسبت به تأثیرگذاری تمدن اسلامی در بهوجودآمدن رنسانس اغراق شده است و اگر تمدن اسلامی از بالندگی و پویایی برخوردار بود دستکم میتوانست جلوی افولش را بگیرد.
ما بههیچروی سودای واردشدن به این مناقشه را نداریم. اینکه چرا تمدن اسلامی بعد از آن بالندگی «عصر طلایی تمدن اسلامی» رو به انحطاط گذارد موضوع کار ما در اینجا نیست، اما بگذارید تنها به یکی دو نکته اشارهای گذرا کنیم؛ نخست آنکه در دو طرف این مناقشه امکان متأثر بودن از عواطف عقیدتی زیاد است. علیالقاعده اگر نویسندهای نسبت به اسلام بغض و کینهای داشته باشد سعی خواهد کرد تأثیرات اسلام بر رنسانس را انکار کند یا آن را به حداقل تخفیف دهد و متقابلاً اگر نویسندهای بر اسلام تعصب داشته باشد همۀ رنسانس را متأثر از اسلام خواهد دانست؛ نکتۀ دوم اینکه این استدلال که اگر تمدن اسلامی دارای بالندگی و عمقی بود خود دچار انحطاط نمیشد، خیلی هم استدلال درستی نیست. چه اسلام چه هر تمدن دیگری ممکن است دچار انحطاط شود در عین اینکه از بالندگی تمدنی برخوردار باشد. تمدنهای ایران، یونان و روم هم دچار انحطاط شدند ضمن آنکه تأثیرات تمدنی بسیاری بر جوامع دیگر گذاردند. به بیان دیگر، انحطاط تمدنی نباید به معنای آن باشد که آن تمدن را عاری از بالندگی بدانیم... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
جنگهای صلیبی، نخستین دور رویارویی میان اسلام و اروپا (۱۳۰۰-۱۰۹۵)
امپراتوری روم به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی یا بیزانس از ماورای قفقاز، گرجستان و ارمنستان امروزی شروع میشد و با گسترش به سمت جنوب و غرب به سمت آناتولی (ترکیه امروزی)، شمال عراق امروزی، تمامی خاورمیانه، یونان و در نهایت به بالکان و شرق اروپا میرسید.…
از پنج عامل مؤثر در فروپاشیهای اجتماعی، چهارتای آنها در فروپاشی آناسازیها نقش داشتند. در واقع چند نوع از تأثیرات زیستمحیطی بشر دخیل بوده است، به ویژه جنگلزدایی و آبشستگی و عمیقشدن کاریزها. تغییرات آب و هوایی نیز در بارندگی و درجهی حرارت نقش داشت، و همراه با تأثیرگذاریهای انسان بر محیط زیست، سهم متقابل داشت.
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
رنسانس ۱۶۵۰-۱۳۰۰ م
بگذارید در ابتدا تعریفی ساده و مورد قبول از رنسانس ارائه دهیم و بهتدریج آن تعریف یا معنی رنسانس را عمیقتر کنیم. اگر بازگردیم به همان معنای «نوزایی» یا «تولد دوباره»، نخستین سؤالی که مطرح میشود آن است که چه چیزی در اروپای بعد از قرونوسطی متولد شد که ما میگوییم «تولد دوباره»؛ چراکه تولد دوباره کموبیش به معنای آن است که پدیدهای بوده، اما یا ازمیانرفته، یا منسوخ شده و یا فراموش شده است، اما حالا مجدداً دارد مطرح میشود؛ بنابراین معنی رنسانس در حقیقت زنده شدن مجدد چیزی یا پدیدهای میشود که پیشازاین بوده است؛ لذا باید پرسید چه چیزی در اروپا از نو مطرح میشود که به آن «رنسانس» میگوییم؟ در پاسخ باید گفت که آنچه مطرح شد، توجه، علاقه و کنجکاوی مجددی به فلسفۀ جهانبینی، باورها و در یککلام به تمدن کلاسیک یا همان تمدن یونان و روم باستان بود. به بیان دیگر، اگر کسی بگوید که رنسانس یعنی نوعی بازگشت و پیدایش علاقه و کنجکاوی پیرامون آرا و اندیشههای یونان و روم، سخنی بهگزاف نگفته است. اینکه چرا این تحول اینقدر مهم بودند که تاریخساز شدند، به این واقعیت بازمیگردد که جهانبینی و تمدنهای یونان و روم از نظر کلیسا که قدرت حاکم بود، در ردیف شرک و کفر بودند. بههرحال هر طور که آن دو تمدن را تعریف کنیم از این واقعیت گریزی نیست که در هیچکدام ذات یا باوری تحت عنوان «خدا» و ماوراءالطبیعه وجود نداشت و هر دو منکر چنین وجود یا ذاتی بودند. اینکه در آن اوج زعامت مسیحیت علاقه و کنجکاوی به تمدنی به وجود آمده بود که حداقل بیش از یکهزار سال از آن میگذشت، اینکه در اوج زعامت کلیسا، بهتدریج نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون پس از یک غیبت ۱۷۰۰ساله مجدداً ظاهر شده بودند و برخی از متفکران اروپایی متوجه و علاقهمند به فلسفه، جهانبینی و آرای عقاید یونان عهد باستان برآمده بودند، پدیدۀ کم و کوچکی نبود. اینکه نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون حتی در کلیسا و از زبان برخی اولیای کلیسای کاتولیک روم شنیده میشدند، کم پدیدهای نبود. رنسانس البته فقط احیای تمدن هلنیسم، و دستکم ابراز علاقه و کنجکاوی به فلسفۀ یونان و لاتین (تمدن روم باستان) نبود. رنسانس همچون سیلی خروشان بسیاری از جنبههای دیگر اروپای قرن چهاردهم را هم در بر گرفت. هنر، ادبیات، موسیقی و شاید پررنگتر از همه نقاشی و مجسمهسازی، علوم، فلسفه، تعلیموتربیت، تاریخ، معماری، سیاست، اخلاق و شاید مهمتر از همه باورهای مذهب و کلیسا بهتدریج ملهم و متأثر از رنسانس شدند. در حقیقت کمتر جنبهای از جامعۀ اروپا را میتوان یافت که در نتیجۀ رنسانس دچار تغییروتحول نشده باشد. بگذارید قبل از جلو رفتن به این نکتۀ مهم اشاره کنیم که اگرچه سرچشمه، منبع و الهام اولیۀ رنسانس فرهنگ و تمدن کلاسیک (یونان و روم) بود، اما همانطورکه میتوان حدس زد، آنقدرها طول نکشید که رنسانس در بسیاری از عرصهها تمدن کلاسیک را پشت سر گذارد و بهتدریج جهان و هستیشناسی جدیدی از خود طراحی کرد.
اومانیزم یا «انسانمحوری» در سادهترین شکلش یعنی محورقراردادن انسان، و شاید بتوان گفت اساسیترین و برجستهترین نقطۀ عزیمت رنسانس از فلسفه، باورها و بنیانهای اعتقادی قرونوسطی را بتوان در اومانیزم خلاصه کرد. هیچیک از مفاهیمی که رنسانس با خود به همراه دارد، به اندازۀ اومانیزم اهمیت نداشت و همانطورکه گفتیم مرز میان جهان قرونوسطی و جهان جدید را اومانیزم تشکیل میداد. مسیحیت و چهارچوب تعلیماتی اسکولاستیک در قریب به هزار سال، اساس هستی و کائنات را بر خدا قرار داده بود. آموزههای خداشناسی و تعالیم خدامحوری اسکولاستیک حالا با رقیب جدیدی روبهرو شده بودند که میخواست بهجای خدا، انسان را در مرکز هستی و کائنات قرار دهد. در حقیقت نطفههای آنچه بعدها بنیان لیبرالیزم را پایهگذاری کرد، اومانیزم عصر رنسانس بود.
قراردادن انسان بهجای خدا در مرکز هستی و کائنات پیامدهای مهمی را برای انسان به همراه میآورد. اگر بپذیریم که انسان مرکز هستی است، در آن صورت دیگر نمیتوانیم او را خیلی ناقص و محتاج به هدایت و راهنمایی از جانب کلیسا بدانیم. اومانیزم بهگونهای اجتنابناپذیر منتهی به نگاه جدیدی به انسان میشد. نگاهی که معتقد است انسان قادر است بهتنهایی خودش خیر و صلاحش را تشخیص دهد و اساساً هیچکس به اندازۀ خود فرد قادر نیست خیر و صلاحش را تشخیص دهد؛ نه کلیسا، نه حکومت، نه رهبران سیاسی، نه خیرین و مصلحین و نه هیچ فرد و گروه دیگری. زیبایی و زیباییشناسی، هنر، ادبیات، شعر، موسیقی و آنچه «ذوقهای انسانی» بودند و بالاخره ارجنهادن به حس زیباییشناسی جنبههای دیگر رنسانس بودند. کموبیش همچون جنبههای دیگر، این جنبههای رنسانس هم در تقابل و فاصلهگرفتن از ارزشهای قرونوسطی بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
بگذارید در ابتدا تعریفی ساده و مورد قبول از رنسانس ارائه دهیم و بهتدریج آن تعریف یا معنی رنسانس را عمیقتر کنیم. اگر بازگردیم به همان معنای «نوزایی» یا «تولد دوباره»، نخستین سؤالی که مطرح میشود آن است که چه چیزی در اروپای بعد از قرونوسطی متولد شد که ما میگوییم «تولد دوباره»؛ چراکه تولد دوباره کموبیش به معنای آن است که پدیدهای بوده، اما یا ازمیانرفته، یا منسوخ شده و یا فراموش شده است، اما حالا مجدداً دارد مطرح میشود؛ بنابراین معنی رنسانس در حقیقت زنده شدن مجدد چیزی یا پدیدهای میشود که پیشازاین بوده است؛ لذا باید پرسید چه چیزی در اروپا از نو مطرح میشود که به آن «رنسانس» میگوییم؟ در پاسخ باید گفت که آنچه مطرح شد، توجه، علاقه و کنجکاوی مجددی به فلسفۀ جهانبینی، باورها و در یککلام به تمدن کلاسیک یا همان تمدن یونان و روم باستان بود. به بیان دیگر، اگر کسی بگوید که رنسانس یعنی نوعی بازگشت و پیدایش علاقه و کنجکاوی پیرامون آرا و اندیشههای یونان و روم، سخنی بهگزاف نگفته است. اینکه چرا این تحول اینقدر مهم بودند که تاریخساز شدند، به این واقعیت بازمیگردد که جهانبینی و تمدنهای یونان و روم از نظر کلیسا که قدرت حاکم بود، در ردیف شرک و کفر بودند. بههرحال هر طور که آن دو تمدن را تعریف کنیم از این واقعیت گریزی نیست که در هیچکدام ذات یا باوری تحت عنوان «خدا» و ماوراءالطبیعه وجود نداشت و هر دو منکر چنین وجود یا ذاتی بودند. اینکه در آن اوج زعامت مسیحیت علاقه و کنجکاوی به تمدنی به وجود آمده بود که حداقل بیش از یکهزار سال از آن میگذشت، اینکه در اوج زعامت کلیسا، بهتدریج نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون پس از یک غیبت ۱۷۰۰ساله مجدداً ظاهر شده بودند و برخی از متفکران اروپایی متوجه و علاقهمند به فلسفه، جهانبینی و آرای عقاید یونان عهد باستان برآمده بودند، پدیدۀ کم و کوچکی نبود. اینکه نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون حتی در کلیسا و از زبان برخی اولیای کلیسای کاتولیک روم شنیده میشدند، کم پدیدهای نبود. رنسانس البته فقط احیای تمدن هلنیسم، و دستکم ابراز علاقه و کنجکاوی به فلسفۀ یونان و لاتین (تمدن روم باستان) نبود. رنسانس همچون سیلی خروشان بسیاری از جنبههای دیگر اروپای قرن چهاردهم را هم در بر گرفت. هنر، ادبیات، موسیقی و شاید پررنگتر از همه نقاشی و مجسمهسازی، علوم، فلسفه، تعلیموتربیت، تاریخ، معماری، سیاست، اخلاق و شاید مهمتر از همه باورهای مذهب و کلیسا بهتدریج ملهم و متأثر از رنسانس شدند. در حقیقت کمتر جنبهای از جامعۀ اروپا را میتوان یافت که در نتیجۀ رنسانس دچار تغییروتحول نشده باشد. بگذارید قبل از جلو رفتن به این نکتۀ مهم اشاره کنیم که اگرچه سرچشمه، منبع و الهام اولیۀ رنسانس فرهنگ و تمدن کلاسیک (یونان و روم) بود، اما همانطورکه میتوان حدس زد، آنقدرها طول نکشید که رنسانس در بسیاری از عرصهها تمدن کلاسیک را پشت سر گذارد و بهتدریج جهان و هستیشناسی جدیدی از خود طراحی کرد.
اومانیزم یا «انسانمحوری» در سادهترین شکلش یعنی محورقراردادن انسان، و شاید بتوان گفت اساسیترین و برجستهترین نقطۀ عزیمت رنسانس از فلسفه، باورها و بنیانهای اعتقادی قرونوسطی را بتوان در اومانیزم خلاصه کرد. هیچیک از مفاهیمی که رنسانس با خود به همراه دارد، به اندازۀ اومانیزم اهمیت نداشت و همانطورکه گفتیم مرز میان جهان قرونوسطی و جهان جدید را اومانیزم تشکیل میداد. مسیحیت و چهارچوب تعلیماتی اسکولاستیک در قریب به هزار سال، اساس هستی و کائنات را بر خدا قرار داده بود. آموزههای خداشناسی و تعالیم خدامحوری اسکولاستیک حالا با رقیب جدیدی روبهرو شده بودند که میخواست بهجای خدا، انسان را در مرکز هستی و کائنات قرار دهد. در حقیقت نطفههای آنچه بعدها بنیان لیبرالیزم را پایهگذاری کرد، اومانیزم عصر رنسانس بود.
قراردادن انسان بهجای خدا در مرکز هستی و کائنات پیامدهای مهمی را برای انسان به همراه میآورد. اگر بپذیریم که انسان مرکز هستی است، در آن صورت دیگر نمیتوانیم او را خیلی ناقص و محتاج به هدایت و راهنمایی از جانب کلیسا بدانیم. اومانیزم بهگونهای اجتنابناپذیر منتهی به نگاه جدیدی به انسان میشد. نگاهی که معتقد است انسان قادر است بهتنهایی خودش خیر و صلاحش را تشخیص دهد و اساساً هیچکس به اندازۀ خود فرد قادر نیست خیر و صلاحش را تشخیص دهد؛ نه کلیسا، نه حکومت، نه رهبران سیاسی، نه خیرین و مصلحین و نه هیچ فرد و گروه دیگری. زیبایی و زیباییشناسی، هنر، ادبیات، شعر، موسیقی و آنچه «ذوقهای انسانی» بودند و بالاخره ارجنهادن به حس زیباییشناسی جنبههای دیگر رنسانس بودند. کموبیش همچون جنبههای دیگر، این جنبههای رنسانس هم در تقابل و فاصلهگرفتن از ارزشهای قرونوسطی بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
رنسانس ۱۶۵۰-۱۳۰۰ م
آنچه غرب امروز را پدید آورده است از نظر فکری و معرفتی ریشه در جریانی دارد که تحت عنوان «روشنگری» و «خردگرایی» در اروپا به وجود آمد و فهم «روشنگری» و «خردگرایی» در گرو فهم عبور اروپا از قرونوسطی و ورود آن به دورۀ جدید یا اروپای بعد از قرونوسطی است. خروج…
👍1
برای خلاصهکردن فروپاشی کلاسیک مایا، بهطور فرضی میتوانیم پنج عامل را شناسایی کنیم. اما تصدیق میکنم که باستانشناسان مایا هنوز در میان خودشان به شدت اختلاف نظر دارند، به این دلیل که عوامل متفاوت در میان بخشهای مختلف قلمرو مایا آشکارا از لحاظ اهمیت تفاوت دارد، زیرا مطالعات تفصیلی باستانشناختی فقط دربارهی برخی از مکانهای مایا در دسترس است؛ و باز به این دلیل که هنوز این معما باقی است که چرا بخش اعظم سرزمین اصلی تقریباً خالی از سکنه باقی ماند و پس از فروپاشی و به دنبال رشد جنگلها دوباره احیا نشد.
با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیدهی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیشبینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. بهطوری که دیوید وبستر باستانشناس به اختصار توضیح میدهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت میکردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگلزدایی و فرسایش شیب جانبی تپهها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده میشد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطهی جنگلزدایی، از بین رفتن حاصلخیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبهی سرخسهای درختی بر مزارع پدید میآمد.
عامل سوم شامل جنگهای گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر میجنگیدند. جای شگفتی نیست که دستکم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیهای کوچکتر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگها با به وجودآمدن زمینهای حائل میان شاهزادهنشینها که دیگر کشت و کار در آنها ناامن بود، میتوانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالیای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالیای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سختترین مورد بود. هنگام خشکسالیهای پیشین، هنوز بخشهایی غیرمسکونی از سرزمینهای مایا باقی بود و مردمانِ ناحیهای که از خشکسالی آسیب میدیدند، میتوانستند با نقل مکان به منطقهی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آنها وجود نداشت تا در آنجا زندگی را از نو کنند و نمیشد کل جمعیت را در اندک مکانهای دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.
با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان میشد شناسایی و حل کنند معلوم است که آنها بیشتر دغدغههای کوتاهمدت داشتند (ثروتاندوزی، جنگافروزی، برپایی یادمانها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که میتوانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیدهی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیشبینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. بهطوری که دیوید وبستر باستانشناس به اختصار توضیح میدهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت میکردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگلزدایی و فرسایش شیب جانبی تپهها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده میشد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطهی جنگلزدایی، از بین رفتن حاصلخیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبهی سرخسهای درختی بر مزارع پدید میآمد.
عامل سوم شامل جنگهای گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر میجنگیدند. جای شگفتی نیست که دستکم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیهای کوچکتر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگها با به وجودآمدن زمینهای حائل میان شاهزادهنشینها که دیگر کشت و کار در آنها ناامن بود، میتوانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالیای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالیای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سختترین مورد بود. هنگام خشکسالیهای پیشین، هنوز بخشهایی غیرمسکونی از سرزمینهای مایا باقی بود و مردمانِ ناحیهای که از خشکسالی آسیب میدیدند، میتوانستند با نقل مکان به منطقهی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آنها وجود نداشت تا در آنجا زندگی را از نو کنند و نمیشد کل جمعیت را در اندک مکانهای دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.
با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان میشد شناسایی و حل کنند معلوم است که آنها بیشتر دغدغههای کوتاهمدت داشتند (ثروتاندوزی، جنگافروزی، برپایی یادمانها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که میتوانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلایل ظهور رنسانس در ایتالیا
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی و اعتقادات کلیسای کاتولیک بود. این تحول یکشبه و بیریشه نبود. ریشههای عمیقتر رنسانس به تغییر و تحولات عمدۀ اقتصادی بازمیگشتند که خلاصه میشدند در اضمحلال نظام یکهزارسالۀ فئودالیته و ظهور اقشار و لایههای جدید در شهرها که از جمله مهمترین آن «بورژوازی» بود. در هیچ منطقهای از اروپا در قرن چهاردهم این عوامل را که گفتیم پررنگتر و برجستهتر از ایتالیا نمیتوان یافت. گفتیم روی دیگر سکۀ رنسانس خلاصه میشد در بهوجودآمدن شک و تردیدهایی در باورهای کلیسا. از این بابت هم علیالقاعده و باتوجهبه اینکه قلب و مرکز کلیسا در روم بود، بنابراین منطقاً رنسانس در ایتالیا باید اتفاق میافتاد. البته کلیسا در اسپانیا، پرتغال، فرانسه و آلمان هم بسیار بانفوذ بود، اما بههرحال مرکز ثقل آن در ایتالیا بود. نکتۀ جالب هم از همینجا شروع میشود، زیرا آنقدر که در ایتالیا مخالفت و مقاومت در برابر کلیسا ظاهر شد، در هیچ منطقۀ دیگر اروپا این اتفاق نیفتاد. شاید سخنی به اغراق نباشد اگر بگوییم که آن اقتدار، صلابت و عظمتی که کلیسا در ایتالیا داشت، بهنوبة خود باعث بهوجودآمدن جدیترین مخالفتها و انتقادات هم شده بود. بسیاری از چهرهها و متفکران برجستۀ ضد تعالیم کلیسا یا «دگراندیش» رنسانس در حقیقت در ایتالیا ظهور کردند و صدالبته که بسیاری از قربانیان مخالفت با کلیسا هم در ایتالیا به محاکمه کشیده شدند. بدون تردید یک دلیل بروز این همه «دگراندیش» مخالف و منتقد علیه کلیسا در ایتالیا به نفوذ و قدرت آن در ایتالیا بازمیگشت؛ اما این تنها دلیل نبود. یک دلیل عمدۀ دیگر وجود یک تعلیموتربیت ریشهدار در ایتالیا بود که با تساهل و تسامح زیادی باید آن را «سکولار» نامید. امپراتوری روم بیشتر برای نظام کشورداری، حاکمیت برجستۀ قانون و دستگاه دقیق مالیاتی که ایجاد کرده بود شناخته میشود، ولی روم جدای از اینها دارای یک نظام آموزشوپرورش هم بود. ازآنجاکه امپراتوری روم سکولار بود، نظام آموزشوپرورش آن هم سکولار بود؛ به این معنا که سوژههای درسی یا آموزشی آن شامل ریاضیات، علوم، فلسفه، منطق، ادبیات، هنر، تاریخ، جغرافیا و زبان لاتین میشد. این نظام بالطبع در خود ایتالیا که مرکز امپراتوری بود، از بخشهای دیگر امپراتوری بسیار متداولتر بود و کم نبودند والدین ساکنان شهرها و حتی روستاهای بزرگ ایتالیا که فرزندانشان را به چیزی شبیه به مدارس امروزی ما میفرستادند؛ مدارسی که عمدۀ هزینۀ آنها از جانب حکومت تأمین میشد. اگرچه امپراتوری روم از میان رفت، اما سیستم تعلیموتربیت آن در بسیاری از مناطق ایتالیا باقی ماند. جالب است که با قدرتگرفتن کلیسا و آغاز قرونوسطی (قرن چهارم میلادی)، آن سیستم تعلیموتربیت کموبیش باقی ماند. کلیسا البته تا آنجا که میتوانست تعالیم مذهبی را وارد آن کرده بود، اما شاکلۀ آن در اساس تعلیم و تربیتی سکولار بود. این یادگار ارزشمند تمدن روم کموبیش در تمامی دوران قرونوسطی در ایتالیا بر جای مانده بود. برخلاف بسیاری از مناطق دیگر اروپا که یا تعلیم و تربیتی وجود نداشت و یا اگر هم وجود میداشت مدارس توسط کلیسا تأسیس شده و بالطبع در دست کلیسا بودند، در ایتالیا مدارس توسط دولتهای محلی تأسیس و اداره میشدند. این فقط تعلیموتربیت در مدارس ایتالیا نبود که از حوزۀ کلیسا خارج مانده بود، در سطحی بالاتر و در دانشگاهها هم وضعیت مشابهی برقرار بود. به این معنا که برخلاف مناطق دیگر اروپا که دانشگاهها برای تحصیل و آموزش الهیات و مسیحیت به وجود آمده بودند، در ایتالیا دانشگاهها نه برای آموزش تعالیم مسیحیت، بلکه برای تحصیل پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات و تاریخ تأسیس شده بودند. بهاستثنای دانشگاه روم که مستقیماً از سوی واتیکان برای مطالعۀ الهیات تأسیس شده بود. بااینحال در همان دانشگاه نیز از اواسط قرن شانزدهم و بالطبع تحتتأثیر رنسانس رشتههای علوم طبیعی و پزشکی هم تأسیس شده بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی و اعتقادات کلیسای کاتولیک بود. این تحول یکشبه و بیریشه نبود. ریشههای عمیقتر رنسانس به تغییر و تحولات عمدۀ اقتصادی بازمیگشتند که خلاصه میشدند در اضمحلال نظام یکهزارسالۀ فئودالیته و ظهور اقشار و لایههای جدید در شهرها که از جمله مهمترین آن «بورژوازی» بود. در هیچ منطقهای از اروپا در قرن چهاردهم این عوامل را که گفتیم پررنگتر و برجستهتر از ایتالیا نمیتوان یافت. گفتیم روی دیگر سکۀ رنسانس خلاصه میشد در بهوجودآمدن شک و تردیدهایی در باورهای کلیسا. از این بابت هم علیالقاعده و باتوجهبه اینکه قلب و مرکز کلیسا در روم بود، بنابراین منطقاً رنسانس در ایتالیا باید اتفاق میافتاد. البته کلیسا در اسپانیا، پرتغال، فرانسه و آلمان هم بسیار بانفوذ بود، اما بههرحال مرکز ثقل آن در ایتالیا بود. نکتۀ جالب هم از همینجا شروع میشود، زیرا آنقدر که در ایتالیا مخالفت و مقاومت در برابر کلیسا ظاهر شد، در هیچ منطقۀ دیگر اروپا این اتفاق نیفتاد. شاید سخنی به اغراق نباشد اگر بگوییم که آن اقتدار، صلابت و عظمتی که کلیسا در ایتالیا داشت، بهنوبة خود باعث بهوجودآمدن جدیترین مخالفتها و انتقادات هم شده بود. بسیاری از چهرهها و متفکران برجستۀ ضد تعالیم کلیسا یا «دگراندیش» رنسانس در حقیقت در ایتالیا ظهور کردند و صدالبته که بسیاری از قربانیان مخالفت با کلیسا هم در ایتالیا به محاکمه کشیده شدند. بدون تردید یک دلیل بروز این همه «دگراندیش» مخالف و منتقد علیه کلیسا در ایتالیا به نفوذ و قدرت آن در ایتالیا بازمیگشت؛ اما این تنها دلیل نبود. یک دلیل عمدۀ دیگر وجود یک تعلیموتربیت ریشهدار در ایتالیا بود که با تساهل و تسامح زیادی باید آن را «سکولار» نامید. امپراتوری روم بیشتر برای نظام کشورداری، حاکمیت برجستۀ قانون و دستگاه دقیق مالیاتی که ایجاد کرده بود شناخته میشود، ولی روم جدای از اینها دارای یک نظام آموزشوپرورش هم بود. ازآنجاکه امپراتوری روم سکولار بود، نظام آموزشوپرورش آن هم سکولار بود؛ به این معنا که سوژههای درسی یا آموزشی آن شامل ریاضیات، علوم، فلسفه، منطق، ادبیات، هنر، تاریخ، جغرافیا و زبان لاتین میشد. این نظام بالطبع در خود ایتالیا که مرکز امپراتوری بود، از بخشهای دیگر امپراتوری بسیار متداولتر بود و کم نبودند والدین ساکنان شهرها و حتی روستاهای بزرگ ایتالیا که فرزندانشان را به چیزی شبیه به مدارس امروزی ما میفرستادند؛ مدارسی که عمدۀ هزینۀ آنها از جانب حکومت تأمین میشد. اگرچه امپراتوری روم از میان رفت، اما سیستم تعلیموتربیت آن در بسیاری از مناطق ایتالیا باقی ماند. جالب است که با قدرتگرفتن کلیسا و آغاز قرونوسطی (قرن چهارم میلادی)، آن سیستم تعلیموتربیت کموبیش باقی ماند. کلیسا البته تا آنجا که میتوانست تعالیم مذهبی را وارد آن کرده بود، اما شاکلۀ آن در اساس تعلیم و تربیتی سکولار بود. این یادگار ارزشمند تمدن روم کموبیش در تمامی دوران قرونوسطی در ایتالیا بر جای مانده بود. برخلاف بسیاری از مناطق دیگر اروپا که یا تعلیم و تربیتی وجود نداشت و یا اگر هم وجود میداشت مدارس توسط کلیسا تأسیس شده و بالطبع در دست کلیسا بودند، در ایتالیا مدارس توسط دولتهای محلی تأسیس و اداره میشدند. این فقط تعلیموتربیت در مدارس ایتالیا نبود که از حوزۀ کلیسا خارج مانده بود، در سطحی بالاتر و در دانشگاهها هم وضعیت مشابهی برقرار بود. به این معنا که برخلاف مناطق دیگر اروپا که دانشگاهها برای تحصیل و آموزش الهیات و مسیحیت به وجود آمده بودند، در ایتالیا دانشگاهها نه برای آموزش تعالیم مسیحیت، بلکه برای تحصیل پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات و تاریخ تأسیس شده بودند. بهاستثنای دانشگاه روم که مستقیماً از سوی واتیکان برای مطالعۀ الهیات تأسیس شده بود. بااینحال در همان دانشگاه نیز از اواسط قرن شانزدهم و بالطبع تحتتأثیر رنسانس رشتههای علوم طبیعی و پزشکی هم تأسیس شده بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل ظهور رنسانس در ایتالیا
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی…
👍1
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل…
دلایل سیاسی ظهور رنسانس در ایتالیا
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود، بنابراین به یک حاکمیت یا دولت نیرومند و یکپارچه برای پیشبرد آن نیاز است. اگر این استدلال ساده و درعینحال منطقی را بپذیریم، در آن صورت انتظار ما آن است که در ایتالیای قرن سیزدهم یا دستکم در نیمۀ دوم این قرن یک چنین ساختار سیاسی نیرومندی باید وجود داشته بوده باشد. اما این هم از شگفتیهای رنسانس است که درست عکس این وضعیت برقرار بود و شاید هم اتفاقاً چون یک حاکمیت یا مجموعۀ سیاسی مقتدر و یکپارچه وجود نداشت، قطار تغییرات و تحولاتی که ما آن را رنسانس مینامیم این مجال را پیدا کرد که به راه بیفتد. در حقیقت نهتنها در ایتالیای اواسط قرن سیزدهم حاکمیت سیاسی قدرتمندی (اعم از سیاسی یا وابسته به کلیسا) وجود نداشت، بلکه بهجای یک قدرت متمرکز مجموعهای از قدرتهای تکهپاره و غیرمتمرکز ظاهر شده بودند. البته ریشۀ این وضعیت تا حدود زیادی به تغییر و تحولاتی بازمیگشت که در اروپای مرکزی و ایتالیا در حال شکلگیری بود. اما عوامل دیگری هم به ظهور آن خردهقدرتها بهجای یک قدرت مرکزی نیرومند کمک میکردند؛ از جمله مهمترین آنها مشکلاتی بود که برای خود کلیسا از نظر اعمال قدرت سیاسی به وجود آمده بود. پیشتر اشاره داشتیم که ایتالیا همانند سایر جوامع اروپای جنوبی و مرکزی بخشی از قلمروی «امپراتوری روم مقدس» بود. کلیسا به همراه اشراف و دربار سه پایۀ قدرت بودند؛ ولی مجموعهای از تحولات از نیمۀ دوم قرن سیزدهم به بعد عملاً زعامت حاکمیت مقتدرانۀ پاپ را با مشکلاتی همراه ساخته بودند. نقطۀ شروع این وضعیت جدید یا بحران حاکمیت سیاسی «کلیسای روم مقدس» با مرگ پاپ «کنراد چهارم» در ۱۲۵۴ آغاز شد. شورای اسقفها و بزرگان واتیکان در روم نتوانستند در مورد یک پاپ جدید به توافق برسند. نزدیک به دو دهه در رأس هرم حاکمیت واتیکان در روم پاپ وجود نداشت. مجموعهای از رقابتها، اختلافات، درگیریهای سیاسی و بالاخره منافع مالی و اقتصادی مانع از توافق کاردینالها در روم برای رسیدن اجماع در مورد یک پاپ جدید میشد. در نهایت پس از نوزده سال پاپ جدیدی انتخاب شد، اما او نتوانست در آن وضعیت قدرتهای رقیب درون کلیسا را به وحدت و اجماع برساند. فقدان قدرت سیاسی کلیسا بالطبع به نفع خردهقدرتهای کوچکتر درون و بیرون کلیسا بود. برخی از این قدرتها در اسم، و حسب ظاهر، خود را وفادار به پاپ جدید میدانستند، اما برخی دیگر عملاً زعامت پاپ جدید را خیلی برنمیتابیدند. بههرحال چه آنان که حداقل به شکل زبانی زعامت پاپ را پذیرفته بودند و چه آنان که حتی ظاهری هم «بیعت» نکرده بودند، در عمل و در کلیساهای تحت امرشان اعمال قدرت میکردند. سازمان کلیسا همچنان در مناطق و قلمروهای حکومتی متعدد پابرجا بود، مؤمنان همچنان به کلیسا وفادار بودند و کلیسا همچنان در منطقۀ تحت امرش سعی میکرد فرمانروایی کند، اما واقعیت این بود که «کلیسا دیگر صاحب نداشت» یا دستکم صاحب ششدانگ آن دیگر پاپ در روم نبود. «توین بی» مورخ سرشناس انگلیسی این وضعیت کلیسای روم را به مراحل افول امپراتوریهای قدرتمند تشبیه کرده است که بهتدریج به مرحلۀ پیری و اضمحلال نزدیک میشوند. با این تفاوت که آنها قدرتهای دنیوی هستند، و همواره یک قدرت یا سلسلۀ جدیدی جای آنها را میگیرد. اما کلیسای روم قدرتی روحانی بود که ضمن آنکه در حال ضعیفشدن بود، هیچ سلسله، دودمان، خاندان یا پادشاهی جدیدی نمیتوانست جانشین آن شود. درعینحال آنچه مسلم بود، کلیسای روم از نیمۀ دوم قرن سیزدهم با همۀ مجد، عظمت و اقتدارش وارد سراشیبی کاهش اقتدار شده بود. سرانجام پس از گذشت ۱۲۴ سال از مرگ «کنراد چهارم» آخرین پاپ نیرومند قرونوسطی، در نهایت در سال ۱۳۷۸ کاردینالها و اصحاب واتیکان در روم در مورد یک پاپ جدید به توافق رسیدند. آنچه زعمای کلیسا در روم متوجه آن نشده بودند آن بود که ظرف ۱۲۴ سالی که آنان سرگرم رقابتها و درگیر مشکلات تثبیت قدرت معنوی و نفوذ سیاسی پاپ و کلیسای روم بودند، اروپا در کل و ایتالیا بهویژه پوست انداخته و اروپای جدیدی در حال تولد بود؛... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود، بنابراین به یک حاکمیت یا دولت نیرومند و یکپارچه برای پیشبرد آن نیاز است. اگر این استدلال ساده و درعینحال منطقی را بپذیریم، در آن صورت انتظار ما آن است که در ایتالیای قرن سیزدهم یا دستکم در نیمۀ دوم این قرن یک چنین ساختار سیاسی نیرومندی باید وجود داشته بوده باشد. اما این هم از شگفتیهای رنسانس است که درست عکس این وضعیت برقرار بود و شاید هم اتفاقاً چون یک حاکمیت یا مجموعۀ سیاسی مقتدر و یکپارچه وجود نداشت، قطار تغییرات و تحولاتی که ما آن را رنسانس مینامیم این مجال را پیدا کرد که به راه بیفتد. در حقیقت نهتنها در ایتالیای اواسط قرن سیزدهم حاکمیت سیاسی قدرتمندی (اعم از سیاسی یا وابسته به کلیسا) وجود نداشت، بلکه بهجای یک قدرت متمرکز مجموعهای از قدرتهای تکهپاره و غیرمتمرکز ظاهر شده بودند. البته ریشۀ این وضعیت تا حدود زیادی به تغییر و تحولاتی بازمیگشت که در اروپای مرکزی و ایتالیا در حال شکلگیری بود. اما عوامل دیگری هم به ظهور آن خردهقدرتها بهجای یک قدرت مرکزی نیرومند کمک میکردند؛ از جمله مهمترین آنها مشکلاتی بود که برای خود کلیسا از نظر اعمال قدرت سیاسی به وجود آمده بود. پیشتر اشاره داشتیم که ایتالیا همانند سایر جوامع اروپای جنوبی و مرکزی بخشی از قلمروی «امپراتوری روم مقدس» بود. کلیسا به همراه اشراف و دربار سه پایۀ قدرت بودند؛ ولی مجموعهای از تحولات از نیمۀ دوم قرن سیزدهم به بعد عملاً زعامت حاکمیت مقتدرانۀ پاپ را با مشکلاتی همراه ساخته بودند. نقطۀ شروع این وضعیت جدید یا بحران حاکمیت سیاسی «کلیسای روم مقدس» با مرگ پاپ «کنراد چهارم» در ۱۲۵۴ آغاز شد. شورای اسقفها و بزرگان واتیکان در روم نتوانستند در مورد یک پاپ جدید به توافق برسند. نزدیک به دو دهه در رأس هرم حاکمیت واتیکان در روم پاپ وجود نداشت. مجموعهای از رقابتها، اختلافات، درگیریهای سیاسی و بالاخره منافع مالی و اقتصادی مانع از توافق کاردینالها در روم برای رسیدن اجماع در مورد یک پاپ جدید میشد. در نهایت پس از نوزده سال پاپ جدیدی انتخاب شد، اما او نتوانست در آن وضعیت قدرتهای رقیب درون کلیسا را به وحدت و اجماع برساند. فقدان قدرت سیاسی کلیسا بالطبع به نفع خردهقدرتهای کوچکتر درون و بیرون کلیسا بود. برخی از این قدرتها در اسم، و حسب ظاهر، خود را وفادار به پاپ جدید میدانستند، اما برخی دیگر عملاً زعامت پاپ جدید را خیلی برنمیتابیدند. بههرحال چه آنان که حداقل به شکل زبانی زعامت پاپ را پذیرفته بودند و چه آنان که حتی ظاهری هم «بیعت» نکرده بودند، در عمل و در کلیساهای تحت امرشان اعمال قدرت میکردند. سازمان کلیسا همچنان در مناطق و قلمروهای حکومتی متعدد پابرجا بود، مؤمنان همچنان به کلیسا وفادار بودند و کلیسا همچنان در منطقۀ تحت امرش سعی میکرد فرمانروایی کند، اما واقعیت این بود که «کلیسا دیگر صاحب نداشت» یا دستکم صاحب ششدانگ آن دیگر پاپ در روم نبود. «توین بی» مورخ سرشناس انگلیسی این وضعیت کلیسای روم را به مراحل افول امپراتوریهای قدرتمند تشبیه کرده است که بهتدریج به مرحلۀ پیری و اضمحلال نزدیک میشوند. با این تفاوت که آنها قدرتهای دنیوی هستند، و همواره یک قدرت یا سلسلۀ جدیدی جای آنها را میگیرد. اما کلیسای روم قدرتی روحانی بود که ضمن آنکه در حال ضعیفشدن بود، هیچ سلسله، دودمان، خاندان یا پادشاهی جدیدی نمیتوانست جانشین آن شود. درعینحال آنچه مسلم بود، کلیسای روم از نیمۀ دوم قرن سیزدهم با همۀ مجد، عظمت و اقتدارش وارد سراشیبی کاهش اقتدار شده بود. سرانجام پس از گذشت ۱۲۴ سال از مرگ «کنراد چهارم» آخرین پاپ نیرومند قرونوسطی، در نهایت در سال ۱۳۷۸ کاردینالها و اصحاب واتیکان در روم در مورد یک پاپ جدید به توافق رسیدند. آنچه زعمای کلیسا در روم متوجه آن نشده بودند آن بود که ظرف ۱۲۴ سالی که آنان سرگرم رقابتها و درگیر مشکلات تثبیت قدرت معنوی و نفوذ سیاسی پاپ و کلیسای روم بودند، اروپا در کل و ایتالیا بهویژه پوست انداخته و اروپای جدیدی در حال تولد بود؛... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل سیاسی ظهور رنسانس در ایتالیا
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود،…
👍1
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند…
نهضت اصلاح دینی یا رفرماسیون ۱۶۰۰-۱۵۱۷
رنسانس حرکتی بود که اروپا را از قرونوسطی به درآورده و وارد عصر مدرن یا مدرنیته کرد. رنسانس به تعبیری پلی بود که یک طرف آن اروپای قرونوسطی بود و طرف دیگر آن اگر نگفته باشیم اروپای مدرن که دستکم آغاز اروپای مدرن امروزی بود. رنسانس اگرچه نقطۀ آغاز اروپای مدرن بود، اما خمیرمایۀ اصلی بسیاری از آرا و اندیشههای آن در حقیقت برگرفته از آرا و اندیشههای دو تمدن یونان و روم باستان بود. نهتنها فلسفه، ادبیات، هنر و حتی بسیاری از باورهای خرافی رنسانس ریشه در تمدن کلاسیک یونان داشت، بلکه حتی باورهای اومانیستی و انسانگرایانۀ آن هم ریشه در تمدن گذشتهها داشت. به شرحی که در بخشهای بعدی خواهیم دید صرفاً در سه حوزۀ «فلسفه و اندیشۀ سیاسی»، «بهکارگیری رویکرد علمی در شناخت انسان، جهان و هستی» و بالاخره «اصرار بر روی فردیت و فردگرایی» بود که رنسانس خیلی پای در گذشته نداشت و رو به آینده بود؛ اما رفرماسیون اینگونه نبود. در حقیقت بنیان این فرایند برخلاف رنسانس برگرفته و متأثر از مسیحیت بود. بهعبارتدیگر، اگرچه رفرماسیون زاییدۀ رنسانس بود، اما برخلاف مادر که یک پای آن در گذشته (تمدن یونان و روم) و پای دیگرش در آینده بود، برای فرزند همه چیز در مسیحیت خلاصه میشد. «نهضت اصلاح دینی» نه میل و رغبتی در تمدنهای گذشته داشت (که هر دوی آنان را غیرمذهبی اگر نگفته باشیم مشرک میدانست) و نهچندان دل در گرو اندیشههای جدیدی داشت که عصر بعد از رنسانس آرامآرام به دنبال تأسیس آنها بود. رفرماسیون را میتوان به دو مرحلۀ اصلی تقسیم کرد؛ «انقلاب پروتستانتیزم یا پروتستانها» که در اوایل قرن شانزدهم و در سال ۱۵۱۷ اتفاق افتاد. این انقلاب بهواقع یک تحول تاریخساز و یکی از نقاط عطف اروپای بعد از رنسانس بود. در نتیجه «انقلاب پروتستانتیزم» یا «جنبش پروتستانها» در بخش عمدهای از شمال اروپا بعد از قریب به هزار سال از کلیسای یکپارچۀ بزرگ روم جدا شد. مرحلۀ دوم رفرماسیون که در حدود نیمقرن بعد اتفاق افتاد عبارت بود از تلاش در جهت اصلاحات دینی درون کلیسای کاتولیک یا «رفرماسیون کلیسای کاتولیک» که اوج آن در سال ۱۵۶۰ بود. اگرچه به رفرماسیون مذهب کاتولیک عنوان «انقلاب» اطلاق نشده است، اما از بسیاری جهات این نهضت یک انقلاب کامل بود؛ چراکه یک خانهتکانی اساسی در بسیاری از بنیانهای اعتقادی کلیسای کاتولیک به عمل آورد... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
رنسانس حرکتی بود که اروپا را از قرونوسطی به درآورده و وارد عصر مدرن یا مدرنیته کرد. رنسانس به تعبیری پلی بود که یک طرف آن اروپای قرونوسطی بود و طرف دیگر آن اگر نگفته باشیم اروپای مدرن که دستکم آغاز اروپای مدرن امروزی بود. رنسانس اگرچه نقطۀ آغاز اروپای مدرن بود، اما خمیرمایۀ اصلی بسیاری از آرا و اندیشههای آن در حقیقت برگرفته از آرا و اندیشههای دو تمدن یونان و روم باستان بود. نهتنها فلسفه، ادبیات، هنر و حتی بسیاری از باورهای خرافی رنسانس ریشه در تمدن کلاسیک یونان داشت، بلکه حتی باورهای اومانیستی و انسانگرایانۀ آن هم ریشه در تمدن گذشتهها داشت. به شرحی که در بخشهای بعدی خواهیم دید صرفاً در سه حوزۀ «فلسفه و اندیشۀ سیاسی»، «بهکارگیری رویکرد علمی در شناخت انسان، جهان و هستی» و بالاخره «اصرار بر روی فردیت و فردگرایی» بود که رنسانس خیلی پای در گذشته نداشت و رو به آینده بود؛ اما رفرماسیون اینگونه نبود. در حقیقت بنیان این فرایند برخلاف رنسانس برگرفته و متأثر از مسیحیت بود. بهعبارتدیگر، اگرچه رفرماسیون زاییدۀ رنسانس بود، اما برخلاف مادر که یک پای آن در گذشته (تمدن یونان و روم) و پای دیگرش در آینده بود، برای فرزند همه چیز در مسیحیت خلاصه میشد. «نهضت اصلاح دینی» نه میل و رغبتی در تمدنهای گذشته داشت (که هر دوی آنان را غیرمذهبی اگر نگفته باشیم مشرک میدانست) و نهچندان دل در گرو اندیشههای جدیدی داشت که عصر بعد از رنسانس آرامآرام به دنبال تأسیس آنها بود. رفرماسیون را میتوان به دو مرحلۀ اصلی تقسیم کرد؛ «انقلاب پروتستانتیزم یا پروتستانها» که در اوایل قرن شانزدهم و در سال ۱۵۱۷ اتفاق افتاد. این انقلاب بهواقع یک تحول تاریخساز و یکی از نقاط عطف اروپای بعد از رنسانس بود. در نتیجه «انقلاب پروتستانتیزم» یا «جنبش پروتستانها» در بخش عمدهای از شمال اروپا بعد از قریب به هزار سال از کلیسای یکپارچۀ بزرگ روم جدا شد. مرحلۀ دوم رفرماسیون که در حدود نیمقرن بعد اتفاق افتاد عبارت بود از تلاش در جهت اصلاحات دینی درون کلیسای کاتولیک یا «رفرماسیون کلیسای کاتولیک» که اوج آن در سال ۱۵۶۰ بود. اگرچه به رفرماسیون مذهب کاتولیک عنوان «انقلاب» اطلاق نشده است، اما از بسیاری جهات این نهضت یک انقلاب کامل بود؛ چراکه یک خانهتکانی اساسی در بسیاری از بنیانهای اعتقادی کلیسای کاتولیک به عمل آورد... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
نهضت اصلاح دینی یا رفرماسیون ۱۶۰۰-۱۵۱۷
یکی از دشوارترین موضوعات بعد از رنسانس، پرداختن به نهضت اصلاح دینی یا «رفرماسیون» است. اساساً رفرماسیون همانطورکه از نام آن پیداست تلاشهایی بود که به دنبال رنسانس بهمنظور اصلاحات دینی در اروپا به وجود آمد. منتهی اهمیت آن برای ما نه بهواسطۀ جزئیات مباحث…
👍1
چه عاملی باعث میشود خاک ایسلند بسیار ضعیف و تشکیل آن بسیار آهسته باشد؟
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر یخچالها و جابهجایی خردههای آن، که بعدها، هنگام ذوب یخچالها به صورت رسوبات انباشته شدند. در ایسلند فوران متناوب آتشفشانها، ابرهایی از خاکستر نرم به هوا میفرستاد. این خاکستر شامل اجزای سبکی است که بادهای شدید آن را به بیشتر مناطق کشور میبرد و منجر به شکلگیری لایهای از خاکستر (تفرا) میشود که میتواند به سبکی پودر تالک [= طلق] باشد. سرانجام بر آن خاکستر حاصلخیز غنی رستنیها میرویند، خاکستر را میپوشانند و آن را از فرسایش حفظ میکنند. اما وقتی رستنیها از بین میروند (با چرای گوسفندان یا آتشافروزی کشاورزان)، خاکستر دوباره عریان شده، در برابر فرسایش آسیبپذیر میشود. چون خاکستر در اصل آنقدر سبک بود که باد آن را حمل کند، پس آنقدر سبک هست که باد دوباره جابهجایش کند. علاوه بر فرسایش از طریق باد، بارانهای سنگین محلی در ایسلند و سیلهای مکرر نیز خاکستر عریان را، به ویژه در شیبهای تند، فرسایش میدهد.
دلیل دیگر ضعیفبودن خاک ایسلند مربوط به ضعف رستنیهاست. رشد رستنیها به واسطهی پوششدادن خاک و افزودن به مواد آلی که خاک را تحکیم میبخشد و بر حجم آن میافزاید، باید از سطح خاک در برابر فرسایش محافظت کند. اما گیاهان در ایسلند به دلیل شرایط حاکم بر شمال، آب و هوای خنک و کوتاهی فصل رشد، به کندی رشد میکنند. ترکیب ضعف خاک و رشد کند گیاه، موجب فرسایش خاک میشود. پیش از آنکه پوشش محافظ یا رستنیها را گوسفندان یا کشاورزان برهنه میکنند و فرسایش خاک آغاز میشود، برای گیاهان مشکل است که دوباره رشد و از خاک حفاظت کنند، بنابراین فرسایش افزایش مییابد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر یخچالها و جابهجایی خردههای آن، که بعدها، هنگام ذوب یخچالها به صورت رسوبات انباشته شدند. در ایسلند فوران متناوب آتشفشانها، ابرهایی از خاکستر نرم به هوا میفرستاد. این خاکستر شامل اجزای سبکی است که بادهای شدید آن را به بیشتر مناطق کشور میبرد و منجر به شکلگیری لایهای از خاکستر (تفرا) میشود که میتواند به سبکی پودر تالک [= طلق] باشد. سرانجام بر آن خاکستر حاصلخیز غنی رستنیها میرویند، خاکستر را میپوشانند و آن را از فرسایش حفظ میکنند. اما وقتی رستنیها از بین میروند (با چرای گوسفندان یا آتشافروزی کشاورزان)، خاکستر دوباره عریان شده، در برابر فرسایش آسیبپذیر میشود. چون خاکستر در اصل آنقدر سبک بود که باد آن را حمل کند، پس آنقدر سبک هست که باد دوباره جابهجایش کند. علاوه بر فرسایش از طریق باد، بارانهای سنگین محلی در ایسلند و سیلهای مکرر نیز خاکستر عریان را، به ویژه در شیبهای تند، فرسایش میدهد.
دلیل دیگر ضعیفبودن خاک ایسلند مربوط به ضعف رستنیهاست. رشد رستنیها به واسطهی پوششدادن خاک و افزودن به مواد آلی که خاک را تحکیم میبخشد و بر حجم آن میافزاید، باید از سطح خاک در برابر فرسایش محافظت کند. اما گیاهان در ایسلند به دلیل شرایط حاکم بر شمال، آب و هوای خنک و کوتاهی فصل رشد، به کندی رشد میکنند. ترکیب ضعف خاک و رشد کند گیاه، موجب فرسایش خاک میشود. پیش از آنکه پوشش محافظ یا رستنیها را گوسفندان یا کشاورزان برهنه میکنند و فرسایش خاک آغاز میشود، برای گیاهان مشکل است که دوباره رشد و از خاک حفاظت کنند، بنابراین فرسایش افزایش مییابد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چه عاملی باعث میشود خاک ایسلند بسیار ضعیف و تشکیل آن بسیار آهسته باشد؟
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر…
انقلاب پروتستان
انقلاب یا «طغیان پروتستانها» در آغاز قرن شانزدهم در حقیقت پایانی بر بیش از یکهزار سال یکپارچگی زعامت کلیسای کاتولیک یا واتیکان بر غرب اروپا بود. بسیاری نهضت اصلاح دینی یا پروتستانتیزم را تقلیل میدهند به مجموعهای از اختلافات و اعتراضهای دینی به کلیسای روم که نهایتاً منجر به انقلاب پروتستانها یا معترضان علیه کلیسای کاتولیک شد. این نظریه درست نیست، یا درستتر گفته باشیم ناقص است. این درست است که پروتستانها اعتراضها و انتقادهای جدی به رهبری کلیسای کاتولیک داشتند، اما در کنار اعتراضها و مرافعههای دینی، اسباب و علل اقتصادی و سیاسی نیرومندی هم در کار بودند. ایبسا اگر آن تضادهای سیاسی و اقتصادی نمیبودند حرکتهای اعتراضی به رهبری کلیسای کاتولیک تقلیل پیدا میکرد به یک جنبش اعتراضی همانند جنبشهای اعتراضی دیگری که در طول قرن شانزدهم علیه کلیسای کاتولیک به وجود آمدند. برای پیروان و طرفداران اولیۀ مارتین لوتر، حرکت آنان یک اقدام اعتراضی به برخی از راه و روشها و اقدامات کلیسای کاتولیک بود. از جمله انتقادها و اعتراضهای آنها در خصوص بیاطلاعی، دانش سطحی و کمسوادی بسیاری از مسئولان کلیسای کاتولیک بود. آنها معتقد بودند که آن مشکلات حالت استثنا نداشته و بسیاری از منسوبین کلیسا سواد و آگاهی چندانی نداشتند و انتصاب آنها از سوی مقامهای کلیسا نه بهواسطۀ دانش و صلاحیتهای آنان، بلکه بهواسطۀ اعمالنفوذ صورت میگرفت. معترضان معتقد بودند که سطح سواد و دانش برخی از مسئولان کلیسا آنقدر اندک است که آنها بعضاً معانی نیایشها و دعاهای کلیسا را که به زبان لاتین بود را هم حتی نمیدانند. سطح دانش و آگاهیهای آنها از تاریخ جهان و مسیحیت حتی از این هم کمتر بود. مسئلۀ بعدی رفتارهای اخلاقی یا در حقیقت «سوءاخلاق» اولیای کلیسا بود. بسیاری از آنان بسیار خود را مقید به رعایت مسائل اخلاقی نمیدیدند. برخی دیگر سعی میکردند زیر پا گذاردن اصول و معیارهای اخلاقی را به اشکال مختلف توجیه کنند و بالاخره برخی دیگر به نظر میرسید که معیارهای اخلاقی را صرفاً برای مردم عادی میپنداشتند و خود را در ورای رعایت و پایبندی به اصول اخلاقی که موعظه میکردند میدانستند. علیرغم آنکه خادمان کلیسا، کشیشها و مقامهای بالاتر کلیسا ازدواج نمیکردند و داشتن رابطه با جنس مخالف برای آنان ممنوع بود، و علیرغم آنکه دوری از روابط نامشروع منظماً توسط اولیای کلیسا مورد تأکید قرار میگرفت، بااینحال کم نبودند روحانیانی که روابط نامشروع پنهانی داشتند. این پدیده صرفاً محدود به برخی از روحانیان دونپایه نمیشد. برخی از مقامات بالای کلیسای کاتولیک هم مشهور بود که با زنان روابط جنسی دارند. یکی از معروفترین این موارد پاپ «اینوسنت هشتم» در نیمۀ دوم قرن پانزدهم بود. این پاپ که به مدت ۲۵ سال در رأس کلیسای کاتولیک در روم قرار داشت دارای هشت فرزند نامشروع بود که برخی از آنها قبل از آنکه وی به آن مسند برسد تولد یافته بودند. مسائل اخلاقی صرفاً محدود به روابط نامشروع نمیشدند. درحالیکه مقامات بالای کلیسای کاتولیک از وضعیت اقتصادی و رفاهی مناسبی برخوردار بودند و برخی از آنها «شاهانه» زندگی میکردند، کم نبودند مقامات و خادمان ردهپایین کلیسا که به دلیل مشکلات مالی و پایینبودن درآمدشان سعی میکردند از طریق به راهانداختن مشاغل دیگر برای کلیسایشان ایجاد درآمد کنند. متداولترین این دست مشاغل عبارت بودند از دایر کردن مسافرخانه، میخانه، رستوران و حتی قمارخانه. معضل دیگر شامل نوعی «تیولداری» درون سلسلهمراتب گستردۀ مقامات کلیسا بود. کلیسا بههرحال ثروتمندترین نهاد اجتماعی بود. ثروت کلیسا از بسیاری از اشراف، فئودالها و دربارهای اروپا هم بیشتر بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
انقلاب یا «طغیان پروتستانها» در آغاز قرن شانزدهم در حقیقت پایانی بر بیش از یکهزار سال یکپارچگی زعامت کلیسای کاتولیک یا واتیکان بر غرب اروپا بود. بسیاری نهضت اصلاح دینی یا پروتستانتیزم را تقلیل میدهند به مجموعهای از اختلافات و اعتراضهای دینی به کلیسای روم که نهایتاً منجر به انقلاب پروتستانها یا معترضان علیه کلیسای کاتولیک شد. این نظریه درست نیست، یا درستتر گفته باشیم ناقص است. این درست است که پروتستانها اعتراضها و انتقادهای جدی به رهبری کلیسای کاتولیک داشتند، اما در کنار اعتراضها و مرافعههای دینی، اسباب و علل اقتصادی و سیاسی نیرومندی هم در کار بودند. ایبسا اگر آن تضادهای سیاسی و اقتصادی نمیبودند حرکتهای اعتراضی به رهبری کلیسای کاتولیک تقلیل پیدا میکرد به یک جنبش اعتراضی همانند جنبشهای اعتراضی دیگری که در طول قرن شانزدهم علیه کلیسای کاتولیک به وجود آمدند. برای پیروان و طرفداران اولیۀ مارتین لوتر، حرکت آنان یک اقدام اعتراضی به برخی از راه و روشها و اقدامات کلیسای کاتولیک بود. از جمله انتقادها و اعتراضهای آنها در خصوص بیاطلاعی، دانش سطحی و کمسوادی بسیاری از مسئولان کلیسای کاتولیک بود. آنها معتقد بودند که آن مشکلات حالت استثنا نداشته و بسیاری از منسوبین کلیسا سواد و آگاهی چندانی نداشتند و انتصاب آنها از سوی مقامهای کلیسا نه بهواسطۀ دانش و صلاحیتهای آنان، بلکه بهواسطۀ اعمالنفوذ صورت میگرفت. معترضان معتقد بودند که سطح سواد و دانش برخی از مسئولان کلیسا آنقدر اندک است که آنها بعضاً معانی نیایشها و دعاهای کلیسا را که به زبان لاتین بود را هم حتی نمیدانند. سطح دانش و آگاهیهای آنها از تاریخ جهان و مسیحیت حتی از این هم کمتر بود. مسئلۀ بعدی رفتارهای اخلاقی یا در حقیقت «سوءاخلاق» اولیای کلیسا بود. بسیاری از آنان بسیار خود را مقید به رعایت مسائل اخلاقی نمیدیدند. برخی دیگر سعی میکردند زیر پا گذاردن اصول و معیارهای اخلاقی را به اشکال مختلف توجیه کنند و بالاخره برخی دیگر به نظر میرسید که معیارهای اخلاقی را صرفاً برای مردم عادی میپنداشتند و خود را در ورای رعایت و پایبندی به اصول اخلاقی که موعظه میکردند میدانستند. علیرغم آنکه خادمان کلیسا، کشیشها و مقامهای بالاتر کلیسا ازدواج نمیکردند و داشتن رابطه با جنس مخالف برای آنان ممنوع بود، و علیرغم آنکه دوری از روابط نامشروع منظماً توسط اولیای کلیسا مورد تأکید قرار میگرفت، بااینحال کم نبودند روحانیانی که روابط نامشروع پنهانی داشتند. این پدیده صرفاً محدود به برخی از روحانیان دونپایه نمیشد. برخی از مقامات بالای کلیسای کاتولیک هم مشهور بود که با زنان روابط جنسی دارند. یکی از معروفترین این موارد پاپ «اینوسنت هشتم» در نیمۀ دوم قرن پانزدهم بود. این پاپ که به مدت ۲۵ سال در رأس کلیسای کاتولیک در روم قرار داشت دارای هشت فرزند نامشروع بود که برخی از آنها قبل از آنکه وی به آن مسند برسد تولد یافته بودند. مسائل اخلاقی صرفاً محدود به روابط نامشروع نمیشدند. درحالیکه مقامات بالای کلیسای کاتولیک از وضعیت اقتصادی و رفاهی مناسبی برخوردار بودند و برخی از آنها «شاهانه» زندگی میکردند، کم نبودند مقامات و خادمان ردهپایین کلیسا که به دلیل مشکلات مالی و پایینبودن درآمدشان سعی میکردند از طریق به راهانداختن مشاغل دیگر برای کلیسایشان ایجاد درآمد کنند. متداولترین این دست مشاغل عبارت بودند از دایر کردن مسافرخانه، میخانه، رستوران و حتی قمارخانه. معضل دیگر شامل نوعی «تیولداری» درون سلسلهمراتب گستردۀ مقامات کلیسا بود. کلیسا بههرحال ثروتمندترین نهاد اجتماعی بود. ثروت کلیسا از بسیاری از اشراف، فئودالها و دربارهای اروپا هم بیشتر بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
انقلاب پروتستان
انقلاب یا «طغیان پروتستانها» در آغاز قرن شانزدهم در حقیقت پایانی بر بیش از یکهزار سال یکپارچگی زعامت کلیسای کاتولیک یا واتیکان بر غرب اروپا بود. بسیاری نهضت اصلاح دینی یا پروتستانتیزم را تقلیل میدهند به مجموعهای از اختلافات و اعتراضهای دینی به کلیسای…
بررسی تاریخی آسیبهای زیستمحیطی ایسلند
تاریخ ایسلند را از منظر پنج عاملی که شالودهی این کتاب را تشکیل میدهد یعنی آسیب زیستمحیطی حاصل دست انسان، تغییر آب و هوایی، دشمنی با جوامع دیگر، روابط بازرگانی دوستانه با سایر جوامع و رفتارهای فرهنگی بررسی میکنیم. چهار عامل از این پنج عامل در تاریخ ایسلند نقش داشتند. فقط نقش عامل دشمنی با بیگانگان، به استثنای یک دوره حملههای راهزنان دریایی، اندک بود. ایسلند به روشنی تعامل میان چهار عامل دیگر را نشان میدهد. متأسفانه ایسلندیها وارث سلسلهمسائل زیستمحیطی حادی بودند که با سردشدن آب و هوا در عصر یخبندان کوچک وخیمتر شد. بازرگانی با اروپا برای ایسلند مهم بود تا با وجود آن مسائل زیستمحیطی بتواند بقا یابد. رفتار فرهنگی ایسلندیها واکنش آنها را نسبت به محیط زیستشان مقید میکرد برخی از این رفتارها را با خود از نروژ آورده بودند، به ویژه اقتصاد شبانی، علاقه به پرورش گاو و خوک و فعالیتهایی متناسب با خاک نروژ و بریتانیا و نامتناسب با خاک ایسلند. این رفتارها بعدها در ایسلند تعدیل شد: آنها آموختند که پرورش خوک و بز را حذف کنند و به نگهداری از گاو بهای کمتری دهند و در نهایت، آموختند که چگونه از محیط زیست آسیبپذیر ایسلند بهتر مراقبت کنند، همچنین نگرشی محافظهکارانه اتخاذ کنند. این نگرش موجب ناامیدی فرمانداران دانمارکی آنها میشد و در مواردی هم احتمالاً بهود ایسلندیها آسیب رسانده است، اما در نهایت به آنها کمک کرد که با تنندادن به خطر برقرار و باقی بمانند.
امروز دولت ایسلند به بلایای فرسایش خاک و چرای بیش از حد گوسفندان در ایسلند طی زمان، که نقش بسیاری در فقر طولانیمدت کشورشان داشته، بسیار توجه میکند. در یکی از وزارتخانههای دولت فقط مسئول تلاش برای نگهداری خاک، احداث جنگلها، پرورش گیاهان در خاک این سرزمین و تنظیم سهمیهها و درصدهای نگهداری گوسفندان است. این وزارتخانه در ارتفاعات ایسلند چندین ردیف علوفه کاشته است که در غیر این صورت سطح آن ارتفاعات مانند سطح ماه بایر دیده میشد. آنها از این طریق میکوشند نوعی پوشش گیاهی حفاظتی ایجاد کنند تا توسعهی فرسایش را متوقف کنند. چنین تلاشهای کاشت خطوط باریک سبز بر زمینهای قهوهایرنگ اغلب به نظرم همچون تلاشی رقتانگیز در رویارویی با مشکلی حاد است، ولی ایسلندیها رفتهرفته به پیشرفتهایی دست مییابند.
دوستان باستانشناس من، تقریباً در همه جای جهان به مبارزهای سرسختانه مشغولاند تا دولتها را متقاعد کنند که فعالیتهای باستانشناسان دارای ارزش قابل قبولی است. آنها میکوشند بنگاههایی برای تهیهی هزینههای مالی بیابند؛ بنگاههایی که بدانند پژوهش دربارهی سرنوشت جوامع پیشین به ما کمک میکند تا بفهمیم اوضاع جوامع امروزی در همان نواحی به چه سان خواهد بود. آنها به ویژه استدلال میکنند که آسیب زیستمحیطی که در گذشته پدید آمد، میتواند بار دیگر در حال حاضر رخ دهد. بنابراین باید از شناخت گذشته برای پرهیز از تکرار همان اشتباهات سود برد.
بیشتر دولتها درخواستهای اینچنینی باستانشناسان را نادیده میگیرند. البته این امر در مورد ایسلند صادق نیست. در آنجا تأثیرهای فرسایش که از ۱۱۳۰ سال پیش آغاز شد، اشکار است. بیشتر رستنیها و نیمی از خاک هماکنون از میان رفته است و گذشته آشکارا و بیپرده حاضر است. اکنون پژوهشهای بسیاری دربارهی مهاجران قرون وسطایی ایسلندی انجام میشود. وقتی یکی از همکاران باستانشناس خود را به دولت ایسلند نزدیک کرد تا همانطور که در کشورهای دیگر ضرورت دارد توجيهات مفصلی ارائه دهد، پاسخ دولت این بود: «بله، البته درک میکنیم که شناخت نحوهی فرسایش قرون وسطایی زمین به ما کمک خواهد کرد که مشکل کنونی را بهتر بشناسیم. این را خودمان میدانیم، نیازی نیست وقتتان را صرف متقاعدکردن ما کنید. این پول، بروید پژوهشتان را انجام دهید.»
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تاریخ ایسلند را از منظر پنج عاملی که شالودهی این کتاب را تشکیل میدهد یعنی آسیب زیستمحیطی حاصل دست انسان، تغییر آب و هوایی، دشمنی با جوامع دیگر، روابط بازرگانی دوستانه با سایر جوامع و رفتارهای فرهنگی بررسی میکنیم. چهار عامل از این پنج عامل در تاریخ ایسلند نقش داشتند. فقط نقش عامل دشمنی با بیگانگان، به استثنای یک دوره حملههای راهزنان دریایی، اندک بود. ایسلند به روشنی تعامل میان چهار عامل دیگر را نشان میدهد. متأسفانه ایسلندیها وارث سلسلهمسائل زیستمحیطی حادی بودند که با سردشدن آب و هوا در عصر یخبندان کوچک وخیمتر شد. بازرگانی با اروپا برای ایسلند مهم بود تا با وجود آن مسائل زیستمحیطی بتواند بقا یابد. رفتار فرهنگی ایسلندیها واکنش آنها را نسبت به محیط زیستشان مقید میکرد برخی از این رفتارها را با خود از نروژ آورده بودند، به ویژه اقتصاد شبانی، علاقه به پرورش گاو و خوک و فعالیتهایی متناسب با خاک نروژ و بریتانیا و نامتناسب با خاک ایسلند. این رفتارها بعدها در ایسلند تعدیل شد: آنها آموختند که پرورش خوک و بز را حذف کنند و به نگهداری از گاو بهای کمتری دهند و در نهایت، آموختند که چگونه از محیط زیست آسیبپذیر ایسلند بهتر مراقبت کنند، همچنین نگرشی محافظهکارانه اتخاذ کنند. این نگرش موجب ناامیدی فرمانداران دانمارکی آنها میشد و در مواردی هم احتمالاً بهود ایسلندیها آسیب رسانده است، اما در نهایت به آنها کمک کرد که با تنندادن به خطر برقرار و باقی بمانند.
امروز دولت ایسلند به بلایای فرسایش خاک و چرای بیش از حد گوسفندان در ایسلند طی زمان، که نقش بسیاری در فقر طولانیمدت کشورشان داشته، بسیار توجه میکند. در یکی از وزارتخانههای دولت فقط مسئول تلاش برای نگهداری خاک، احداث جنگلها، پرورش گیاهان در خاک این سرزمین و تنظیم سهمیهها و درصدهای نگهداری گوسفندان است. این وزارتخانه در ارتفاعات ایسلند چندین ردیف علوفه کاشته است که در غیر این صورت سطح آن ارتفاعات مانند سطح ماه بایر دیده میشد. آنها از این طریق میکوشند نوعی پوشش گیاهی حفاظتی ایجاد کنند تا توسعهی فرسایش را متوقف کنند. چنین تلاشهای کاشت خطوط باریک سبز بر زمینهای قهوهایرنگ اغلب به نظرم همچون تلاشی رقتانگیز در رویارویی با مشکلی حاد است، ولی ایسلندیها رفتهرفته به پیشرفتهایی دست مییابند.
دوستان باستانشناس من، تقریباً در همه جای جهان به مبارزهای سرسختانه مشغولاند تا دولتها را متقاعد کنند که فعالیتهای باستانشناسان دارای ارزش قابل قبولی است. آنها میکوشند بنگاههایی برای تهیهی هزینههای مالی بیابند؛ بنگاههایی که بدانند پژوهش دربارهی سرنوشت جوامع پیشین به ما کمک میکند تا بفهمیم اوضاع جوامع امروزی در همان نواحی به چه سان خواهد بود. آنها به ویژه استدلال میکنند که آسیب زیستمحیطی که در گذشته پدید آمد، میتواند بار دیگر در حال حاضر رخ دهد. بنابراین باید از شناخت گذشته برای پرهیز از تکرار همان اشتباهات سود برد.
بیشتر دولتها درخواستهای اینچنینی باستانشناسان را نادیده میگیرند. البته این امر در مورد ایسلند صادق نیست. در آنجا تأثیرهای فرسایش که از ۱۱۳۰ سال پیش آغاز شد، اشکار است. بیشتر رستنیها و نیمی از خاک هماکنون از میان رفته است و گذشته آشکارا و بیپرده حاضر است. اکنون پژوهشهای بسیاری دربارهی مهاجران قرون وسطایی ایسلندی انجام میشود. وقتی یکی از همکاران باستانشناس خود را به دولت ایسلند نزدیک کرد تا همانطور که در کشورهای دیگر ضرورت دارد توجيهات مفصلی ارائه دهد، پاسخ دولت این بود: «بله، البته درک میکنیم که شناخت نحوهی فرسایش قرون وسطایی زمین به ما کمک خواهد کرد که مشکل کنونی را بهتر بشناسیم. این را خودمان میدانیم، نیازی نیست وقتتان را صرف متقاعدکردن ما کنید. این پول، بروید پژوهشتان را انجام دهید.»
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
زمینههای عقیدتی بهوجودآمدن رفرماسیون
اگر از جزئیات اعتقادی کلیسا بگذریم، در طول دوران قرونوسطی دو نگاه کلی در کلیسا شکلگرفته بود؛ نگاه نخست عمدتاً توسط «آگوستین قدیس» (۳۵۴-St. Augustine, ۴۳۰) در مقاطع اولیۀ قرونوسطی به وجود آمده بود. آگوستین قدیس بیشتر تحتتأثیر نسلی از متفکران نخستین مسیحیت از جمله «پالین اپیستلز» و پیروان وی بود که این جهانبینی را در کلیسا وضع کرده بودند. این نگاه بهشدت جبرگرا، تقدیرگرا و ناامید از سرشت و ذات انسان بود. از منظر این نگاه، هستی در یک چشمبههمزدن توسط قادر متعال خلق شده بود و حتی افتادن یک برگ از درخت هم حسب مشیت و ارادۀ الهی بود. انسان، اگرچه همانند سایر مخلوقات دیگر به ارادۀ حضرت باریتعالی خلق شده بود و به ارادۀ او هم از آسمان به زمین خاکی فرستاده میشود، اما ذات خوبی ندارد. سرشت یا جوهرۀ انسان گناهکار، ستمگر و نافرمان است و انتظار یا امکان عمل صالح از انسان همانند «انتظار روییدن گل سرخ از خار مغیلان است.»
این بشر سرکش و خطاکار به دو دلیل نیاز به هدایت الهی دارد؛ نخست آنکه خداوند به او کمک کند تا از ارتکاب گناه و معصیت دور بماند و دلیل دوم نیاز بشر به خداوند بهواسطۀ آن است تا در روز قیامت او را از عقوبت و آتش جهنم برهاند. عاقبتبهخیر شدن و مشمول رحمت الهی قرارگرفتن به ارادۀ حضرت باریتعالی است و او هر که را که بخواهد هدایت کرده و به او زندگانی جاوید در آن دنیا اعطا میکند. آگوستین قدیس و پیروانش این نگاه جبرگرایانه و اینکه همه چیز حسب مقدرات الهی است و عزت و ذلت بنده را هم خداوند تعیین میکند را از همان آغاز شکلگیری قرونوسطی در اواسط هزارۀ نخست بعد از میلاد به وجود آوردند. همانطورکه ملاحظه میشود در پارادایم آگوستین قدیس تأکید اصلی بر روی مشیت و ارادۀ الهی است و همه چیز به دست اوست؛ بنابراین انسان که ذاتاً هم موجودی گناهکار است و هم نافرمان، برای نجات و رستگاری فقط یک راه دارد و آن هم تسلیم محض به خدای نادیده است. چنگزدن به ریسمان الهی و خود را دربست در اختیار خالق قراردادن تنها راه رستگاری انسانها و گرفتارنشدن به عذاب ابدی است. درعینحال از نظر اجتماعی میتوان فهمید که چرا نگاه جبری و تفکر تسلیم محض شدن به ارادۀ حضرت باریتعالیِ آگوستین قدیس آن همه با استقبال مؤمنین مواجه شده و بدل میشود به جهانبینی اصلی کلیسا از ابتدای قرونوسطی. معمولاً در شرایط تلاطمهای سخت اجتماعی و بهوجودآمدن احساس بیاعتمادی به اوضاعواحوال و نامطمئن بودن به آینده سبب میشود تا آنان که اعتقاد به خدای نادیده دارند معمولاً اتکا و توجه بیشتری به عالم غیب پیدا کنند. آنان در شرایط دشوار و متلاطم جدای از آنکه اتکای بیشتری به خدای نادیده پیدا میکنند، معمولاً تمایل بیشتری هم به تقدیر و سرنوشت نشان میدهند. درعینحال چون شرایط نامطمئن و بههمریخته است، سعی میکنند خود و سرنوشتشان و همه چیز را به دستان نیرومند قادر متعال بسپارند. غلبۀ «جبرگرایی» بر «اختیار» و کمرنگ شدن اعتقاد به نقش داشتن انسان در تعیین سرنوشتش و سپردن همه چیز به مشیت الهی، بعضاً میتواند در شرایط بحرانی و نامطمئن پررنگتر شود؛ چنین وضعیتی در آغاز قرونوسطی به وجود آمده بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اگر از جزئیات اعتقادی کلیسا بگذریم، در طول دوران قرونوسطی دو نگاه کلی در کلیسا شکلگرفته بود؛ نگاه نخست عمدتاً توسط «آگوستین قدیس» (۳۵۴-St. Augustine, ۴۳۰) در مقاطع اولیۀ قرونوسطی به وجود آمده بود. آگوستین قدیس بیشتر تحتتأثیر نسلی از متفکران نخستین مسیحیت از جمله «پالین اپیستلز» و پیروان وی بود که این جهانبینی را در کلیسا وضع کرده بودند. این نگاه بهشدت جبرگرا، تقدیرگرا و ناامید از سرشت و ذات انسان بود. از منظر این نگاه، هستی در یک چشمبههمزدن توسط قادر متعال خلق شده بود و حتی افتادن یک برگ از درخت هم حسب مشیت و ارادۀ الهی بود. انسان، اگرچه همانند سایر مخلوقات دیگر به ارادۀ حضرت باریتعالی خلق شده بود و به ارادۀ او هم از آسمان به زمین خاکی فرستاده میشود، اما ذات خوبی ندارد. سرشت یا جوهرۀ انسان گناهکار، ستمگر و نافرمان است و انتظار یا امکان عمل صالح از انسان همانند «انتظار روییدن گل سرخ از خار مغیلان است.»
این بشر سرکش و خطاکار به دو دلیل نیاز به هدایت الهی دارد؛ نخست آنکه خداوند به او کمک کند تا از ارتکاب گناه و معصیت دور بماند و دلیل دوم نیاز بشر به خداوند بهواسطۀ آن است تا در روز قیامت او را از عقوبت و آتش جهنم برهاند. عاقبتبهخیر شدن و مشمول رحمت الهی قرارگرفتن به ارادۀ حضرت باریتعالی است و او هر که را که بخواهد هدایت کرده و به او زندگانی جاوید در آن دنیا اعطا میکند. آگوستین قدیس و پیروانش این نگاه جبرگرایانه و اینکه همه چیز حسب مقدرات الهی است و عزت و ذلت بنده را هم خداوند تعیین میکند را از همان آغاز شکلگیری قرونوسطی در اواسط هزارۀ نخست بعد از میلاد به وجود آوردند. همانطورکه ملاحظه میشود در پارادایم آگوستین قدیس تأکید اصلی بر روی مشیت و ارادۀ الهی است و همه چیز به دست اوست؛ بنابراین انسان که ذاتاً هم موجودی گناهکار است و هم نافرمان، برای نجات و رستگاری فقط یک راه دارد و آن هم تسلیم محض به خدای نادیده است. چنگزدن به ریسمان الهی و خود را دربست در اختیار خالق قراردادن تنها راه رستگاری انسانها و گرفتارنشدن به عذاب ابدی است. درعینحال از نظر اجتماعی میتوان فهمید که چرا نگاه جبری و تفکر تسلیم محض شدن به ارادۀ حضرت باریتعالیِ آگوستین قدیس آن همه با استقبال مؤمنین مواجه شده و بدل میشود به جهانبینی اصلی کلیسا از ابتدای قرونوسطی. معمولاً در شرایط تلاطمهای سخت اجتماعی و بهوجودآمدن احساس بیاعتمادی به اوضاعواحوال و نامطمئن بودن به آینده سبب میشود تا آنان که اعتقاد به خدای نادیده دارند معمولاً اتکا و توجه بیشتری به عالم غیب پیدا کنند. آنان در شرایط دشوار و متلاطم جدای از آنکه اتکای بیشتری به خدای نادیده پیدا میکنند، معمولاً تمایل بیشتری هم به تقدیر و سرنوشت نشان میدهند. درعینحال چون شرایط نامطمئن و بههمریخته است، سعی میکنند خود و سرنوشتشان و همه چیز را به دستان نیرومند قادر متعال بسپارند. غلبۀ «جبرگرایی» بر «اختیار» و کمرنگ شدن اعتقاد به نقش داشتن انسان در تعیین سرنوشتش و سپردن همه چیز به مشیت الهی، بعضاً میتواند در شرایط بحرانی و نامطمئن پررنگتر شود؛ چنین وضعیتی در آغاز قرونوسطی به وجود آمده بود... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
زمینههای عقیدتی بهوجودآمدن رفرماسیون
اگر از جزئیات اعتقادی کلیسا بگذریم، در طول دوران قرونوسطی دو نگاه کلی در کلیسا شکلگرفته بود؛ نگاه نخست عمدتاً توسط «آگوستین قدیس» (354-St. Augustine, 430) در مقاطع اولیۀ قرونوسطی به وجود آمده بود. آگوستین قدیس بیشتر تحتتأثیر نسلی از متفکران نخستین مسیحیت…
ارتفاعات گینهی نو
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی بشر به مناطق مختلف آن کاملاً تایید شده است. در ۳۲ هزار سال پیش، پدیداری زغال از آتشسوزیهای مکرر و افزایشی در گردههای درختان غیرجنگلی در مقایسه با گونههای درختی جنگلی در مکانهای ارتفاعات گینهی نو نشان میدهد که انسانها در همان زمان، احتمالاً برای شکار و جمعآوری مغزههای تکلپهای جنگلی از آن مناطق دیدار میکردند مانند کاری که امروزه هم هنوز انجام میدهند. نشانههای باقیمانده از كفبُری جنگل و پدیداری زهکشهای مصنوعی در باتلاقهای دره در حدود هفت هزار سال پیش، از ریشههای کشاورزی ارتفاعات در آن زمان حکایت دارد. گردههای جنگلی با کاهش خود، به بهای افزایش گردههای غیرجنگلی، تا حدود ۱۲۰۰ سال پیش ادامه میدهند، و در این زمان نخستین افزایش ناگهانی گردهی درختان کاسوآرینا در دو دوره به فاصلهی ۸۰۰ کیلومتر تقریباً به طور همزمان ظاهر میشود؛ درهی بالیِم در غرب و درهی واهگی در شرق. این دو درهی پهناور گستردهترین حد جنگلزدایی را در درههای آن ارتفاعات دارند و بزرگترین و متراکمترین جمعیتهای ساکن آنجا هستند. همین خصوصیات احتمالاً در ۱۲۰۰ سال پیش نیز دربارهی این دو دره صدق میکرده است.
اگر افزایش ناگهانی گردههای کاسوآرینا را نشانهای از آغاز جنگلکاری این گونه از درختان فرض کنیم، چرا این نشانه میبایست در آن زمان، ظاهراً به طور مستقل در دو ناحیهی جدا از یکدیگر در ارتفاعات پدید آمده باشد؟ در آن زمان دو یا سه عامل با هم در کار بودند که به بحران چوب منجر میشد: یکی پیشرفت جنگلزدایی با توجه به افزایش جمعیت کشاورز ارتفاعات از هفت هزار سال پیش به بعد بود. عامل دوم بستگی به لایهی ضخیم ریزش خاکستر آتشفشانی دارد، به نام خاکستر اوگويلا، که درست در آن زمان گینهی نو شرقی (از جمله واهگی وَلی) را پوشاند، اما دامنهی آن تا مناطق دوردست غرب مانند درهی بالیِم کشیده نشد. منشأ خاکستر اوگُویلا فوران عظیمی در جزيرهی لانگ در آن سوی ساحل شرقی گینهی نو بود. وقتی در سال ۱۹۷۲ از جزيرهی لانگ دیدار کردم، جزيره از رشتهکوههایی تشکیل میشد که دایرهای به قطر ۲۶ کیلومتر پیرامون حفرهای عظیم را فراگرفته بود و بزرگترین دریاچهی كل اقیانوس آرام دهانهی آتشفشان آن را پر کرده بود. مواد مغذی که همراه چنین ریزشهای آتشفشانی میآید، میبایست موجب افزایش محصولات و از آن طریق فزونی جمعیت و به نوبهی خود افزایش نیاز به چوب و الوار و هیزم، همچنین سبب ارزشمندی بیشتر کشف مزایای جنگلکاری کاسوآرينا شده باشد. درنهایت اگر کسی بتواند از روی سوابق وقایعی که ال لینو در پرو پدید آورد، در مورد گینهی نو حدس بزند، در این صورت قحطی و یخبندان به عنوان عامل سوم میتوانست جوامع ارتفاعات را تحت فشار گذاشته باشد. با قضاوت بر مبنای افزایش ناگهانی و مجدد گردههای کاسوآرینا میان ۳۰۰ تا ۶۰۰ سال پیش، ساکنان ارتفاعات ممکن است در آن زمان به موجب دو واقعهی دیگر جنگلکاری را توسعه داده باشند: خاکستر تيبيتو، یعنی ریزش خاکستر آتشفشانی حتی شدیدتر از خاکستر اوگُویلا تقویت حاصلخیزی خاک و افزایش جمعیت که منشأ آن نیز جزيرهی لانگ بود و مستقیماً موجب پدیداری حفرهای شد که دریاچهی تازهای آن را انباشت. و احتمالاً ورود سیبزمینی شیرین آند در آن زمان به ارتفاعات گینهی نو، که اجازه داد برداشت محصول چند بار بیشتر از محصولاتی شود که در گذشته در گینهی نو قابل دستیابی بود. جنگلکاری کاسوآرینا پس از پیدایش اولیه در درههای واهگی و بالیِم (بنا به گواهی مغزهبرداریهای گردهها) در مقاطع مختلف بعدی به مناطق دیگر ارتفاعات رسید، و در برخی مناطق دوردست تازه در قرن بیستم شروع شد. فراگیرشدن این جنگلکاری احتمالاً با رسیدن آگاهی فنی از دو مکان اولیهی ابداع آن آغاز شد، علاوه بر اینکه شاید ناشی از ابداعهای مستقل بعدی در سایر مناطق هم بوده باشد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی بشر به مناطق مختلف آن کاملاً تایید شده است. در ۳۲ هزار سال پیش، پدیداری زغال از آتشسوزیهای مکرر و افزایشی در گردههای درختان غیرجنگلی در مقایسه با گونههای درختی جنگلی در مکانهای ارتفاعات گینهی نو نشان میدهد که انسانها در همان زمان، احتمالاً برای شکار و جمعآوری مغزههای تکلپهای جنگلی از آن مناطق دیدار میکردند مانند کاری که امروزه هم هنوز انجام میدهند. نشانههای باقیمانده از كفبُری جنگل و پدیداری زهکشهای مصنوعی در باتلاقهای دره در حدود هفت هزار سال پیش، از ریشههای کشاورزی ارتفاعات در آن زمان حکایت دارد. گردههای جنگلی با کاهش خود، به بهای افزایش گردههای غیرجنگلی، تا حدود ۱۲۰۰ سال پیش ادامه میدهند، و در این زمان نخستین افزایش ناگهانی گردهی درختان کاسوآرینا در دو دوره به فاصلهی ۸۰۰ کیلومتر تقریباً به طور همزمان ظاهر میشود؛ درهی بالیِم در غرب و درهی واهگی در شرق. این دو درهی پهناور گستردهترین حد جنگلزدایی را در درههای آن ارتفاعات دارند و بزرگترین و متراکمترین جمعیتهای ساکن آنجا هستند. همین خصوصیات احتمالاً در ۱۲۰۰ سال پیش نیز دربارهی این دو دره صدق میکرده است.
اگر افزایش ناگهانی گردههای کاسوآرینا را نشانهای از آغاز جنگلکاری این گونه از درختان فرض کنیم، چرا این نشانه میبایست در آن زمان، ظاهراً به طور مستقل در دو ناحیهی جدا از یکدیگر در ارتفاعات پدید آمده باشد؟ در آن زمان دو یا سه عامل با هم در کار بودند که به بحران چوب منجر میشد: یکی پیشرفت جنگلزدایی با توجه به افزایش جمعیت کشاورز ارتفاعات از هفت هزار سال پیش به بعد بود. عامل دوم بستگی به لایهی ضخیم ریزش خاکستر آتشفشانی دارد، به نام خاکستر اوگويلا، که درست در آن زمان گینهی نو شرقی (از جمله واهگی وَلی) را پوشاند، اما دامنهی آن تا مناطق دوردست غرب مانند درهی بالیِم کشیده نشد. منشأ خاکستر اوگُویلا فوران عظیمی در جزيرهی لانگ در آن سوی ساحل شرقی گینهی نو بود. وقتی در سال ۱۹۷۲ از جزيرهی لانگ دیدار کردم، جزيره از رشتهکوههایی تشکیل میشد که دایرهای به قطر ۲۶ کیلومتر پیرامون حفرهای عظیم را فراگرفته بود و بزرگترین دریاچهی كل اقیانوس آرام دهانهی آتشفشان آن را پر کرده بود. مواد مغذی که همراه چنین ریزشهای آتشفشانی میآید، میبایست موجب افزایش محصولات و از آن طریق فزونی جمعیت و به نوبهی خود افزایش نیاز به چوب و الوار و هیزم، همچنین سبب ارزشمندی بیشتر کشف مزایای جنگلکاری کاسوآرينا شده باشد. درنهایت اگر کسی بتواند از روی سوابق وقایعی که ال لینو در پرو پدید آورد، در مورد گینهی نو حدس بزند، در این صورت قحطی و یخبندان به عنوان عامل سوم میتوانست جوامع ارتفاعات را تحت فشار گذاشته باشد. با قضاوت بر مبنای افزایش ناگهانی و مجدد گردههای کاسوآرینا میان ۳۰۰ تا ۶۰۰ سال پیش، ساکنان ارتفاعات ممکن است در آن زمان به موجب دو واقعهی دیگر جنگلکاری را توسعه داده باشند: خاکستر تيبيتو، یعنی ریزش خاکستر آتشفشانی حتی شدیدتر از خاکستر اوگُویلا تقویت حاصلخیزی خاک و افزایش جمعیت که منشأ آن نیز جزيرهی لانگ بود و مستقیماً موجب پدیداری حفرهای شد که دریاچهی تازهای آن را انباشت. و احتمالاً ورود سیبزمینی شیرین آند در آن زمان به ارتفاعات گینهی نو، که اجازه داد برداشت محصول چند بار بیشتر از محصولاتی شود که در گذشته در گینهی نو قابل دستیابی بود. جنگلکاری کاسوآرینا پس از پیدایش اولیه در درههای واهگی و بالیِم (بنا به گواهی مغزهبرداریهای گردهها) در مقاطع مختلف بعدی به مناطق دیگر ارتفاعات رسید، و در برخی مناطق دوردست تازه در قرن بیستم شروع شد. فراگیرشدن این جنگلکاری احتمالاً با رسیدن آگاهی فنی از دو مکان اولیهی ابداع آن آغاز شد، علاوه بر اینکه شاید ناشی از ابداعهای مستقل بعدی در سایر مناطق هم بوده باشد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
ارتفاعات گینهی نو
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی…
زمینههای سیاسی به راهافتادن رفرماسیون
آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه» از جمله مهمترین دلایل سیاسی بهوجودآمدن رفرماسیون بودند. یکی از پیامدهای مهم رنسانس ترکبرداشتن «وابستگی به کلیسای کاتولیک» و پیدایش نطفههای اولیۀ وابستگی «ملی» بود. از جمله میتوان گفت که بخشی از عواطف و احساسات علیه پاپ و کلیسای کاتولیک خیلی به مسائل مذهبی مربوط نمیشد و کموبیش بروز نوعی عواطف و احساسات نژادی و «ملی» علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک بود که عمدتاً ایتالیایی بودند. باز هم تأکید میکنیم که اگرچه این احساسات با آنچه بعدها به نام «ناسیونالیزم» در اروپا به راه افتاد فاصله داشتند، اما بههرحال بسیاری از آنها به پاپ نه به چشم یک رهبر دینی، بلکه به چشم یک قدرت خارجی مینگریستند که در منطقه و در زندگی آنها دخالت میکرد. این دست احساسات از نیمۀ دوم قرن چهاردهم و بهویژه در سرزمینهایی که امروزه آنها را انگلستان، فرانسه و آلمان مینامیم بیشتر به چشم میخورند؛ بهعنوانمثال، در اواسط قرن چهاردهم دو لایحه در انگلستان علیه نفوذ کلیسای کاتولیک به تصویب رسید. بر اساس اصل نخست این لوایح، پاپ در روم دیگر حق نداشت که مسئولان کلیسای انگلستان را منصوب کند. لایحۀ دوم، استیناف و فرجامخواهی دادگاههای انگلستان از روم را ممنوع میکرد. در حدود یک قرن بعد در سال ۱۴۳۸ پادشاه فرانسه هم قانونی را تصویب کرد که رابطه با روم را بهمراتب محدودتر و عملاً قدغن میساخت. بر طبق مصوبۀ دربار و پادشاه فرانسه، روم و مقامهای وابسته به واتیکان نه حق جمعآوری مالیات در خاک کشورش را داشتند و نه حق هیچگونه دخالت در امور قضایی فرانسه. بهعلاوه مقامات قضایی محلی مجاز بودند تا در اختلافات، دعاوی و محاکمههایی که تا قبل از آن در حوزۀ اختیارات قضایی کلیسا قرار میگرفتند دخالت کرده و خود رأساً احکام قضایی صادر کنند. به بیان سادهتر، به حضور روم در محاکمۀ قضایی فرانسه پایان داده میشد. در آلمان هم همچنین از اوایل قرن پانزدهم یک چنین وضعیتی علیه زعامت سیاسی پاپ به راه افتاده بود. با این تفاوت که همچون انگلستان و فرانسه، در آلمان یک قدرت نیرومند مرکزی به نام پادشاه وجود نداشت، اما شاهزادگان و اعیان و اشراف آلمانی در مناطق تحت فرمانراواییشان محدودیتهای زیادی نسبت به دخالتهای روم به وجود آورده بودند؛ همچون فرانسه و انگلستان، از اخذ مالیات گرفته تا عزل و نصبهای کلیسا تا دخالت در امور قضایی... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه» از جمله مهمترین دلایل سیاسی بهوجودآمدن رفرماسیون بودند. یکی از پیامدهای مهم رنسانس ترکبرداشتن «وابستگی به کلیسای کاتولیک» و پیدایش نطفههای اولیۀ وابستگی «ملی» بود. از جمله میتوان گفت که بخشی از عواطف و احساسات علیه پاپ و کلیسای کاتولیک خیلی به مسائل مذهبی مربوط نمیشد و کموبیش بروز نوعی عواطف و احساسات نژادی و «ملی» علیه پاپ و سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک بود که عمدتاً ایتالیایی بودند. باز هم تأکید میکنیم که اگرچه این احساسات با آنچه بعدها به نام «ناسیونالیزم» در اروپا به راه افتاد فاصله داشتند، اما بههرحال بسیاری از آنها به پاپ نه به چشم یک رهبر دینی، بلکه به چشم یک قدرت خارجی مینگریستند که در منطقه و در زندگی آنها دخالت میکرد. این دست احساسات از نیمۀ دوم قرن چهاردهم و بهویژه در سرزمینهایی که امروزه آنها را انگلستان، فرانسه و آلمان مینامیم بیشتر به چشم میخورند؛ بهعنوانمثال، در اواسط قرن چهاردهم دو لایحه در انگلستان علیه نفوذ کلیسای کاتولیک به تصویب رسید. بر اساس اصل نخست این لوایح، پاپ در روم دیگر حق نداشت که مسئولان کلیسای انگلستان را منصوب کند. لایحۀ دوم، استیناف و فرجامخواهی دادگاههای انگلستان از روم را ممنوع میکرد. در حدود یک قرن بعد در سال ۱۴۳۸ پادشاه فرانسه هم قانونی را تصویب کرد که رابطه با روم را بهمراتب محدودتر و عملاً قدغن میساخت. بر طبق مصوبۀ دربار و پادشاه فرانسه، روم و مقامهای وابسته به واتیکان نه حق جمعآوری مالیات در خاک کشورش را داشتند و نه حق هیچگونه دخالت در امور قضایی فرانسه. بهعلاوه مقامات قضایی محلی مجاز بودند تا در اختلافات، دعاوی و محاکمههایی که تا قبل از آن در حوزۀ اختیارات قضایی کلیسا قرار میگرفتند دخالت کرده و خود رأساً احکام قضایی صادر کنند. به بیان سادهتر، به حضور روم در محاکمۀ قضایی فرانسه پایان داده میشد. در آلمان هم همچنین از اوایل قرن پانزدهم یک چنین وضعیتی علیه زعامت سیاسی پاپ به راه افتاده بود. با این تفاوت که همچون انگلستان و فرانسه، در آلمان یک قدرت نیرومند مرکزی به نام پادشاه وجود نداشت، اما شاهزادگان و اعیان و اشراف آلمانی در مناطق تحت فرمانراواییشان محدودیتهای زیادی نسبت به دخالتهای روم به وجود آورده بودند؛ همچون فرانسه و انگلستان، از اخذ مالیات گرفته تا عزل و نصبهای کلیسا تا دخالت در امور قضایی... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
زمینههای سیاسی به راهافتادن رفرماسیون
ما تا به اینجا بیشتر به زمینههای مذهبی شکلگیری رفرماسیون پرداختیم، اما عوامل سیاسی مهمی هم وجود داشتند که در جریان شکلگیری این نهضت بسیار مؤثر بودند. ما با برخی از این عوامل در جریان بررسی رنسانس و پیامدهای آن آشنا شدیم. آگاهی «ملی» و ظهور «حکومتهای مطلقه»…
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰…
اسباب و علل اقتصادی رفرماسیون
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد. درعینحال نمیتوان برخی از اسباب و علل اقتصادی را نادیده گرفت. آنچه مسلم است در نتیجۀ تغییر و تحولات و جابهجایی طبقات و اقشار اجتماعی که رنسانس به وجود آورده بود، کم نبودند لایههای اجتماعی جدیدی که در آن دوران گذار و تغییروتحول به دنبال ثروت بودند. خیلی دورازذهن نیست که آنان با دامنزدن به احساسات تودهها و عوام علیه کلیسا، در حقیقت به دنبال دستیافتن به ثروت کلیسا بوده باشند. آنچه این شبهه را قوت میبخشد، توجه به این واقعیت است که در مقطعی که بهمن رفرماسیون دارد به راه میافتد، کلیسا ثروتمندترین نهاد در اروپاست. واقعیت آن است که از ابتدای شروع قرونوسطی تا قرن شانزدهم که رفرماسیون به راه افتاد، کلیسا از نظر اقتصادی بهتدریج به یک نهاد یا درستتر گفته باشیم یک «امپراتوری عظیم مالی و اقتصادی» تبدیل شده بود. در حقیقت بیشترین زمینها و مستغلات از آن کلیسا بود و بدون اغراق کلیسا بزرگترین ملاک در تمامی اروپا در قرن شانزدهم شمرده میشد. در کنار املاک و اموال غیرمنقول گسترده، کلیسا خزانهای عظیم از اموال منقول شامل پول، جواهرات، طلا و نقره بهصورت شمش، عتیقهجات، ابریشم و سایر اجناس گرانبها در تملکش داشت. برخی از این اشیای قیمتی توسط پادشاهان، فئودالها، اشراف، شاهزادگان و ملاکین بزرگ به کلیسا اهدا شده و بسیاری هم توسط مؤمنان ثروتمند به کلیسا بخشیده شده بودند. در کنار اموال منقول و غیرمنقول کلیسا باید از درآمدهای جاری آن هم نام برد. کلیسا بزرگترین نهاد دریافت مالیات یا درستتر گفته باشیم نهادی بود که بیشترین مالیات و عوارض را دریافت میکرد. دریافت عوارض و مالیات یا درستتر اینکه «مقرری» اشکال مختلف داشت و منطقه به منطقه متفاوت بود، اما شکلی که تقریباً در تمامی قلمرو کلیسا رایج بود «مالیات» یا «عوارض»ی بود که هر خانوار بهصورت سالیانه به کلیسا پرداخت میکرد. افزون بر عوارض سالیانه، مالیات دیگری بود که میتوانیم آن را معادل مالیات بر درآمدهای امروزی بگیریم. هر فردی که دارای درآمد بود موظف بود تا یکدهم درآمد سالیانهاش را به کلیسای محلی پرداخت کند. در کنار «مالیاتبردرآمد»، کلیسا فهرست بلندبالای دیگری از دریافتیهای مختلف داشت؛ از جمله متداولترین آنها پرداخت «کفاره» برای گناهانی بود که فرد مرتکب شده بود و با پرداخت کفاره میخواست قلم عفو بر آن گناه کشیده شود. «خرید قطعهای» در آن دنیا و در بهشت از کلیسا محل درآمد دیگری بود. همچنین درآمدهای نذری (افرادی که برای برآوردهشدن حاجتی نذر میکردند و پس از برآوردهشدن حاجتشان، آن مبلغ را به کلیسا پرداخت میکردند). پرداخت پول و کالا به کلیسا برای صواب، درآمدهای دیگر بودند. میرسیم به درآمدهای قضایی کلیسا... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد. درعینحال نمیتوان برخی از اسباب و علل اقتصادی را نادیده گرفت. آنچه مسلم است در نتیجۀ تغییر و تحولات و جابهجایی طبقات و اقشار اجتماعی که رنسانس به وجود آورده بود، کم نبودند لایههای اجتماعی جدیدی که در آن دوران گذار و تغییروتحول به دنبال ثروت بودند. خیلی دورازذهن نیست که آنان با دامنزدن به احساسات تودهها و عوام علیه کلیسا، در حقیقت به دنبال دستیافتن به ثروت کلیسا بوده باشند. آنچه این شبهه را قوت میبخشد، توجه به این واقعیت است که در مقطعی که بهمن رفرماسیون دارد به راه میافتد، کلیسا ثروتمندترین نهاد در اروپاست. واقعیت آن است که از ابتدای شروع قرونوسطی تا قرن شانزدهم که رفرماسیون به راه افتاد، کلیسا از نظر اقتصادی بهتدریج به یک نهاد یا درستتر گفته باشیم یک «امپراتوری عظیم مالی و اقتصادی» تبدیل شده بود. در حقیقت بیشترین زمینها و مستغلات از آن کلیسا بود و بدون اغراق کلیسا بزرگترین ملاک در تمامی اروپا در قرن شانزدهم شمرده میشد. در کنار املاک و اموال غیرمنقول گسترده، کلیسا خزانهای عظیم از اموال منقول شامل پول، جواهرات، طلا و نقره بهصورت شمش، عتیقهجات، ابریشم و سایر اجناس گرانبها در تملکش داشت. برخی از این اشیای قیمتی توسط پادشاهان، فئودالها، اشراف، شاهزادگان و ملاکین بزرگ به کلیسا اهدا شده و بسیاری هم توسط مؤمنان ثروتمند به کلیسا بخشیده شده بودند. در کنار اموال منقول و غیرمنقول کلیسا باید از درآمدهای جاری آن هم نام برد. کلیسا بزرگترین نهاد دریافت مالیات یا درستتر گفته باشیم نهادی بود که بیشترین مالیات و عوارض را دریافت میکرد. دریافت عوارض و مالیات یا درستتر اینکه «مقرری» اشکال مختلف داشت و منطقه به منطقه متفاوت بود، اما شکلی که تقریباً در تمامی قلمرو کلیسا رایج بود «مالیات» یا «عوارض»ی بود که هر خانوار بهصورت سالیانه به کلیسا پرداخت میکرد. افزون بر عوارض سالیانه، مالیات دیگری بود که میتوانیم آن را معادل مالیات بر درآمدهای امروزی بگیریم. هر فردی که دارای درآمد بود موظف بود تا یکدهم درآمد سالیانهاش را به کلیسای محلی پرداخت کند. در کنار «مالیاتبردرآمد»، کلیسا فهرست بلندبالای دیگری از دریافتیهای مختلف داشت؛ از جمله متداولترین آنها پرداخت «کفاره» برای گناهانی بود که فرد مرتکب شده بود و با پرداخت کفاره میخواست قلم عفو بر آن گناه کشیده شود. «خرید قطعهای» در آن دنیا و در بهشت از کلیسا محل درآمد دیگری بود. همچنین درآمدهای نذری (افرادی که برای برآوردهشدن حاجتی نذر میکردند و پس از برآوردهشدن حاجتشان، آن مبلغ را به کلیسا پرداخت میکردند). پرداخت پول و کالا به کلیسا برای صواب، درآمدهای دیگر بودند. میرسیم به درآمدهای قضایی کلیسا... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
اسباب و علل اقتصادی رفرماسیون
برخلاف مسائل دینی و تاحدودی هم سیاسی، اجماع چندانی میان مورخان پیرامون اسباب و علل اقتصادی پدیدآمدن رفرماسیون وجود ندارد. درحالیکه وجود اختلافات و منازعات دینی در بهوجودآوردن رفرماسیون اظهرمنالشمس است، در خصوص اقتصاد چنین وضوح و برجستگیای وجود ندارد.…
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما…
دربارهی بارندگی در استرالیا نکتهی مهمتر از پایینبودن میزان میانگین باران، غیرقابل پیشبینیبودن آن است. در بسیاری از نقاط جهان که متکی به کشاورزی است، فصلی که در آن باران میبارد از سالی به سال دیگر قابل پیشبینی است. برای مثال در کالیفرنیای جنوبی که آنجا زندگی میکنم، تقریباً میتوان مطمئن بود که بیشتر بارندگی در زمستان است و در تابستان باران کم میبارد یا اصلاً نمیبارد. در بسیاری از مناطق کشاورزی پربار کشورهای آن سوی آبها، نه فقط باران به طور فصلی میبارد، بلکه وقوع آن نیز از سالی به سال دیگر تقریباً قابل پیشبینی است: خشکسالیهای بزرگ نامکرر است و کشاورز میتواند هزینههای شخمزنی و کاشت را هرساله متحمل شود، زیرا میداند باران کافی برای به بار نشستن محصول خواهد بارید.
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha