دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غربستیزی کور در ایران
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم بهتدریج روبهزوال میرود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمیافتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپگرایانۀ ضدغربی دستکم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غربستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که اینگونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بیمحتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعینحال انقلابی میشود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشستها، همایشها و کنفرانسهای داخلی و بینالمللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرفوحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب بهراستی آنگونه است که ما تصور میکنیم و برای خودمان ساخته و پرداختهایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداختهایم، بهاحتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفتهایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراکها هم افزودهایم. درعینحال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمیکند؛ یعنی صرفاً میگوید ما هفتادسال است که نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برایمان ساختهوپرداخته است، برویم. درحالیکه پرسش مهم آن است که چرا اینگونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهانبینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دستوپا میزنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.
اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتداییتر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفتهایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیدهای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود میآید که ما در قبال دانش و مفروضههای موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژهمان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشدهایم، علیالقاعده هر کنکاش و مطالعهای بر روی آن بلاموضوع میشود. حکایت ما و غرب هم اینگونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه میشود در پارادایم محدود، یکسویه، اشتباه و مغرضانهای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کردهایم و علیرغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااینهمه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیکزده چسبیدهایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برایمان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم بهتدریج روبهزوال میرود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمیافتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپگرایانۀ ضدغربی دستکم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غربستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که اینگونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بیمحتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعینحال انقلابی میشود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشستها، همایشها و کنفرانسهای داخلی و بینالمللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرفوحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب بهراستی آنگونه است که ما تصور میکنیم و برای خودمان ساخته و پرداختهایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداختهایم، بهاحتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفتهایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراکها هم افزودهایم. درعینحال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمیکند؛ یعنی صرفاً میگوید ما هفتادسال است که نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برایمان ساختهوپرداخته است، برویم. درحالیکه پرسش مهم آن است که چرا اینگونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهانبینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دستوپا میزنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.
اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتداییتر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفتهایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیدهای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود میآید که ما در قبال دانش و مفروضههای موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژهمان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشدهایم، علیالقاعده هر کنکاش و مطالعهای بر روی آن بلاموضوع میشود. حکایت ما و غرب هم اینگونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه میشود در پارادایم محدود، یکسویه، اشتباه و مغرضانهای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کردهایم و علیرغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااینهمه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیکزده چسبیدهایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برایمان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غربستیزی کور در ایران
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران…
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی…
آیا انقلاب ۵۷ غربستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟
واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربیها و آمریکاییها انجام نمیدادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غربستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمیخورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب بهواسطۀ اهداف و خواستههایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواستههای انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپاییها یا آمریکاییها شود و یا خواهان بستهشدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعینحال این واقعیت را هم نمیتوان نادیده گرفت که علیرغم آنکه خواستههای انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غربستیزی جزء خواستهها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیانکن با خود برد، همان خواستهها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درستتر گفته باشیم این بهراهافتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علیرغم تأثیرات بسزای آن در شکلدادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتنابناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکاییها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنیها و توطئهها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یکسو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیادهخواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمیگردد به اینکه نمیتواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربیها و آمریکاییها انجام نمیدادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غربستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمیخورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب بهواسطۀ اهداف و خواستههایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواستههای انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپاییها یا آمریکاییها شود و یا خواهان بستهشدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعینحال این واقعیت را هم نمیتوان نادیده گرفت که علیرغم آنکه خواستههای انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غربستیزی جزء خواستهها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیانکن با خود برد، همان خواستهها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درستتر گفته باشیم این بهراهافتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علیرغم تأثیرات بسزای آن در شکلدادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتنابناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکاییها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنیها و توطئهها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یکسو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیادهخواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمیگردد به اینکه نمیتواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
آیا انقلاب ۵۷ غربستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟
پیش از ادامۀ مبحث «ما و غرب» نیاز به یک توضیح بسیار ضروری هست. ممکن است تشریح چگونگی شکلگیری جریان غربستیزی در ایران معاصر این تصور را در میان بسیاری از خوانندگان ما به وجود آورد که پس غالب شدن گفتمان غربستیزی و آمریکاستیزی در ایران بعد از انقلاب خیلی…
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی…
عوامل پنجگانهی فروپاشی زیستمحیطی
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناختهشدهی زیستمحیطی، آنها را در نظر میگیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیستمحیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعهای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دستهی پنجم - یعنی واکنشها یا پاسخهای جامعه به مسائل زیستمحیطیاش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنجگانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکییکی بررسی میکنم... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناختهشدهی زیستمحیطی، آنها را در نظر میگیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیستمحیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعهای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دستهی پنجم - یعنی واکنشها یا پاسخهای جامعه به مسائل زیستمحیطیاش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنجگانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکییکی بررسی میکنم... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
عوامل پنجگانهی فروپاشی زیستمحیطی
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای…
بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
غربستیزی در ایران معاصر با ورود مارکسیزم بهواسطۀ حزب توده در دهۀ ۱۳۲۰ متولد شد. این پدیده در مرحلۀ بعدی توانست وارد تفکرات اسلامگرایان شود. غربستیزی در تفکر اسلامگرایان دچار دگردیسی و تکامل شده و افزون بر تضاد اقتصادی با نظام سرمایهداری، اسلامگرایان با تمامی تمدن و ارزشهای غربی به مخالفت برخاستند. مجموعهای از دلایل تاریخی، اجتماعی و سیاسی منجر به تداوم و گسترش «غربستیزی» در ایران شدند بهنحویکه وقتی انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد، تمامی گروههای اپوزیسیون علیه رژیم شاه متأثر از گفتمان غربستیزی بودند. بهموازات غربستیزی در سالهای مقارن با انقلاب مخالفت با آمریکا هم در بسیاری از گروههای رادیکال اعم از مارکسیست یا اسلامگرا رواج پیدا کرده بود. درعینحال و علیرغم آنکه بعد از انقلاب همواره تبلیغ شده است که ضدیت با آمریکا در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، اما واقعیت آن است که دلیل وقوع انقلاب و دلیل اصلی نارضایتی از رژیم شاه نه غربستیزی بود و نه ضدیت با آمریکا. خواستههای مردم در طغیان علیه رژیم شاه مجموعهای از مطالبات مدنی و دمکراتیک بود؛ آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون خواستههای اصلی مردم و رهبری انقلاب در دوران انقلاب بودند. رأی بالا به جمهوری اسلامی بعد از انقلاب به معنای آن بود که مردم خواستهها و انتظارات سیاسیشان را در قالب یک نظام اسلامی قابلتحقق میدانستند، اما بعد از انقلاب و بهواسطۀ مجموعهای از دلایل از جمله رقابت با مارکسیستها، رقابت میان جریانهای اسلامگرا، بهرهبرداریهای سیاسی، افزایش محبوبیت، جنگ قدرت، فرصتطلبی سیاسی و دلایل دیگر، بهسرعت و در همان ماههای نخست انقلاب امواج نیرومند آمریکاستیزی در کشور به راه افتاد. اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بهسرعت چهرۀ سیاسی ایران را دگرگون کرد و «آمریکاستیزی» بدل به گفتمان اصلی انقلاب شد. بهتدریج خواستههای اولیه و اصلی انقلاب جای خود را به خواستهها و اهداف جدیدی همچون «آمریکاستیزی»، «استکبارستیزی»، «صدور انقلاب»، «حمایت از جنبشهای رهاییبخش» و «مبارزه با نظام جهانی سلطه» دادند. به راهافتادن امواج نیرومند آمریکاستیزی باعث تقویت و پررنگشدن دشمنی با غرب هم شد. «غربستیزی» هویت تمدنی، فرهنگی و هستیشناسانۀ انقلاب اسلامی را تعریف کرد و «آمریکاستیزی» هویت سیاسی و بینالمللی آن را. با گذشت زمان هر دو بدل به هویت اصلی جمهوری اسلامی شدند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
غربستیزی در ایران معاصر با ورود مارکسیزم بهواسطۀ حزب توده در دهۀ ۱۳۲۰ متولد شد. این پدیده در مرحلۀ بعدی توانست وارد تفکرات اسلامگرایان شود. غربستیزی در تفکر اسلامگرایان دچار دگردیسی و تکامل شده و افزون بر تضاد اقتصادی با نظام سرمایهداری، اسلامگرایان با تمامی تمدن و ارزشهای غربی به مخالفت برخاستند. مجموعهای از دلایل تاریخی، اجتماعی و سیاسی منجر به تداوم و گسترش «غربستیزی» در ایران شدند بهنحویکه وقتی انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد، تمامی گروههای اپوزیسیون علیه رژیم شاه متأثر از گفتمان غربستیزی بودند. بهموازات غربستیزی در سالهای مقارن با انقلاب مخالفت با آمریکا هم در بسیاری از گروههای رادیکال اعم از مارکسیست یا اسلامگرا رواج پیدا کرده بود. درعینحال و علیرغم آنکه بعد از انقلاب همواره تبلیغ شده است که ضدیت با آمریکا در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، اما واقعیت آن است که دلیل وقوع انقلاب و دلیل اصلی نارضایتی از رژیم شاه نه غربستیزی بود و نه ضدیت با آمریکا. خواستههای مردم در طغیان علیه رژیم شاه مجموعهای از مطالبات مدنی و دمکراتیک بود؛ آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون خواستههای اصلی مردم و رهبری انقلاب در دوران انقلاب بودند. رأی بالا به جمهوری اسلامی بعد از انقلاب به معنای آن بود که مردم خواستهها و انتظارات سیاسیشان را در قالب یک نظام اسلامی قابلتحقق میدانستند، اما بعد از انقلاب و بهواسطۀ مجموعهای از دلایل از جمله رقابت با مارکسیستها، رقابت میان جریانهای اسلامگرا، بهرهبرداریهای سیاسی، افزایش محبوبیت، جنگ قدرت، فرصتطلبی سیاسی و دلایل دیگر، بهسرعت و در همان ماههای نخست انقلاب امواج نیرومند آمریکاستیزی در کشور به راه افتاد. اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بهسرعت چهرۀ سیاسی ایران را دگرگون کرد و «آمریکاستیزی» بدل به گفتمان اصلی انقلاب شد. بهتدریج خواستههای اولیه و اصلی انقلاب جای خود را به خواستهها و اهداف جدیدی همچون «آمریکاستیزی»، «استکبارستیزی»، «صدور انقلاب»، «حمایت از جنبشهای رهاییبخش» و «مبارزه با نظام جهانی سلطه» دادند. به راهافتادن امواج نیرومند آمریکاستیزی باعث تقویت و پررنگشدن دشمنی با غرب هم شد. «غربستیزی» هویت تمدنی، فرهنگی و هستیشناسانۀ انقلاب اسلامی را تعریف کرد و «آمریکاستیزی» هویت سیاسی و بینالمللی آن را. با گذشت زمان هر دو بدل به هویت اصلی جمهوری اسلامی شدند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
حال میرسیم به یکی از اصلیترین و بنیادیترین دلایل غربستیزی در جامعۀ امروز ایران: «بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی.» از میان همۀ دلایلی که تاکنون در تبیین اسباب و علل پیدایش گفتمان غربستیزی در ایران معاصر برشمردیم،…
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
البته با اطمینان نمیدانیم؛ زیرا هرگز هیچ اروپاییای اجرای آن را ندیده است که دربارهاش بنویسد، اما از روایتهای شفاهی خود جزیرهنشینان (به ویژه دربارهی برپاکردن پیکرهها)، از روی پیکرههای موجود در معادن سنگ در مراحل تدریجی تکمیل و از روی آزمایشهای اخیر…
غرب پیش از رنسانس
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب اروپا حاکم بود. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب آن بود. بهعلاوه شرق اروپا بهمراتب متمدنتر، ثروتمندتر و پیشرفتهتر بود. غرب اروپا از اقوام نیمهوحشی، شهرهای پراکنده، کمجمعیت و توسعهنیافته تشکیل یافته بود، درحالیکه شهرها در شرق بهمراتب بزرگتر، پرجمعیتتر، آبادتر، پررونقتر یا به تعبیر امروزی توسعهیافتهتر بودند. ازآنجاکه یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی دستکم در آن مقطع وجود نهاد متمرکز و یکپارچهای به نام «حکومت» بود، در شرق اروپا چنین ساختار قدرتی بهمراتب بیشتر از غرب آن تأسیس شده بود. حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی نیرومند در شرق به وجود آمده بود و بنابراین کلیسا نمیتوانست بیرون از آن بهعنوان نهادی مستقل پا به عرصۀ وجود بگذارد. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملاً در قدرت سیاسی حاکم ادغام شد؛ بهعبارتدیگر «دین و سیاست» یکی شدند، ولی در غرب اروپا بهواسطۀ نبود یک قدرت مرکزی نیرومند، کلیسا توانست بهعنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصۀ وجود گذارد، بهمرورزمان رشد کرده و در نهایت بدل به نهاد مستقل و قدرتمندی شود که سنگینی سایۀ آن را در طی قرنها در طول قرونوسطی در غرب اروپا شاهد هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بیچونوچرای کلیسا بدانیم. البته همانطورکه میتوان حدس زد و پیشتر هم به آن اشاره داشتیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست خیلی به هم نزدیک میشدند؛ زمانی که در رأس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر میشد که بسیار مذهبی بود و خود را عملاً خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) میدانست. ازآنجاکه چنین فرمانروایانی خود را خادمان کلیسا میدانستند، بنابراین یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا میپنداشتند؛ پس بهمنظور «جهاد» در راه خداوند شمشیر برداشته و در التزام رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و کلیسا میشتافتند. نمونۀ برجستۀ چنین رویاروییهای با دشمنان مسیحیت «جنگهای صلیبی» با مسلمانان بر سر تصاحب «سرزمین مقدس» بود که به مدت دو قرن (۱۳۰۰-۱۱۰۰) به طول انجامید. صرفنظر از پیامدهای دیگر جنگهای صلیبی، این جنگها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک بهشدت افزودند و بهنوبۀ خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شدند.
از مناسبات مذهبی که بگذریم میرسیم به مباحث دیگر ساختار نظام فئودالیته که در غرب اروپا با شروع قرونوسطی شکل گرفت. واضح است که به دلیل پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اروپا نمیتوان از یک ساختار مشخص که در همۀ این بخشها بهگونهای یکسان شکل گرفتند، سخن گفت. متأثر از آبوهوا و شرایط جغرافیایی، عرفیات، باورها و سنتهای محلی تفاوتهای بعضاً زیادی در بخشهایی از اروپا وجود داشت. به طور مثال مناسبات در جنوب اروپا در حوزۀ مدیترانه یا منتهیالیه شمال آن در مناطق اسکاندیناوی بهیقین تفاوتهایی داشتهاند، اما در شِمای کلی آن کموبیش یکسان بودند. در مجموع شالودۀ مناسبات اجتماعی در یک جامعۀ فئودالی در سه محور اصلی خلاصه میشد؛ محور اول عبارت بود از مجموعۀ روابط میان فئودال منطقه و رعایایش؛ محور دوم مناسبات میان پادشاه و فئودال؛ و بالاخره حوزۀ سوم که کلیسا بود و با هر سه حوزۀ رعایا و مردم، فئودال و پادشاه مراوده داشت... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب اروپا حاکم بود. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب آن بود. بهعلاوه شرق اروپا بهمراتب متمدنتر، ثروتمندتر و پیشرفتهتر بود. غرب اروپا از اقوام نیمهوحشی، شهرهای پراکنده، کمجمعیت و توسعهنیافته تشکیل یافته بود، درحالیکه شهرها در شرق بهمراتب بزرگتر، پرجمعیتتر، آبادتر، پررونقتر یا به تعبیر امروزی توسعهیافتهتر بودند. ازآنجاکه یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی دستکم در آن مقطع وجود نهاد متمرکز و یکپارچهای به نام «حکومت» بود، در شرق اروپا چنین ساختار قدرتی بهمراتب بیشتر از غرب آن تأسیس شده بود. حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی نیرومند در شرق به وجود آمده بود و بنابراین کلیسا نمیتوانست بیرون از آن بهعنوان نهادی مستقل پا به عرصۀ وجود بگذارد. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملاً در قدرت سیاسی حاکم ادغام شد؛ بهعبارتدیگر «دین و سیاست» یکی شدند، ولی در غرب اروپا بهواسطۀ نبود یک قدرت مرکزی نیرومند، کلیسا توانست بهعنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصۀ وجود گذارد، بهمرورزمان رشد کرده و در نهایت بدل به نهاد مستقل و قدرتمندی شود که سنگینی سایۀ آن را در طی قرنها در طول قرونوسطی در غرب اروپا شاهد هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بیچونوچرای کلیسا بدانیم. البته همانطورکه میتوان حدس زد و پیشتر هم به آن اشاره داشتیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست خیلی به هم نزدیک میشدند؛ زمانی که در رأس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر میشد که بسیار مذهبی بود و خود را عملاً خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) میدانست. ازآنجاکه چنین فرمانروایانی خود را خادمان کلیسا میدانستند، بنابراین یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا میپنداشتند؛ پس بهمنظور «جهاد» در راه خداوند شمشیر برداشته و در التزام رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و کلیسا میشتافتند. نمونۀ برجستۀ چنین رویاروییهای با دشمنان مسیحیت «جنگهای صلیبی» با مسلمانان بر سر تصاحب «سرزمین مقدس» بود که به مدت دو قرن (۱۳۰۰-۱۱۰۰) به طول انجامید. صرفنظر از پیامدهای دیگر جنگهای صلیبی، این جنگها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک بهشدت افزودند و بهنوبۀ خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شدند.
از مناسبات مذهبی که بگذریم میرسیم به مباحث دیگر ساختار نظام فئودالیته که در غرب اروپا با شروع قرونوسطی شکل گرفت. واضح است که به دلیل پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اروپا نمیتوان از یک ساختار مشخص که در همۀ این بخشها بهگونهای یکسان شکل گرفتند، سخن گفت. متأثر از آبوهوا و شرایط جغرافیایی، عرفیات، باورها و سنتهای محلی تفاوتهای بعضاً زیادی در بخشهایی از اروپا وجود داشت. به طور مثال مناسبات در جنوب اروپا در حوزۀ مدیترانه یا منتهیالیه شمال آن در مناطق اسکاندیناوی بهیقین تفاوتهایی داشتهاند، اما در شِمای کلی آن کموبیش یکسان بودند. در مجموع شالودۀ مناسبات اجتماعی در یک جامعۀ فئودالی در سه محور اصلی خلاصه میشد؛ محور اول عبارت بود از مجموعۀ روابط میان فئودال منطقه و رعایایش؛ محور دوم مناسبات میان پادشاه و فئودال؛ و بالاخره حوزۀ سوم که کلیسا بود و با هر سه حوزۀ رعایا و مردم، فئودال و پادشاه مراوده داشت... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
غرب پیش از رنسانس
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب…
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی…
رابطۀ اروپا با شرق در قرونوسطی
نخستین نکتهای که در خصوص رابطۀ میان شرق و غرب جلبتوجه میکند، آمدن غربیها به شرق است. این «آمدن» فقط شامل تجارت نمیشده است، بلکه به اشکال مختلف در طول تاریخ ظاهر شده است. البته ما شرقیها هم پیرامون غرب کنجکاوی داشتهایم، ولی در مقایسه با حضور غربیها و یا «آمدن» غربیها بسیار ناچیز بوده است؛ بهعنوانمثال، کمتر ایرانیای را میتوان یافت که علاقهمند به تاریخ و تمدن ایران بوده باشد و دستکم با نام چند مورخ، صاحبنظر و مستشرق غربی آشنا نباشد. درحالیکه ما با خیل انبوه غربیهایی روبهرو هستیم که پیرامون ابعاد مختلف فرهنگ، تمدن و تاریخ ایران کار کردهاند، کمتر با نام ایرانیانی روبهرو هستیم که صاحب تألیفها و تحقیقات معتبری در خصوص نقطهای از دنیا یا تمدن و فرهنگ کشور و یا ملت دیگری باشند. درحالیکه ما صدها اثر و نوشته در قالب رساله، کتاب، گزارش، مقاله، تحقیقات، سفرنامه، خاطرات و غیره از غربیها در مورد ایران، مردمانش، فرهنگش، تاریخش، مذهبش، تمدنش و...داریم، در مقابل با کمتر کار جدی از جانب ایرانیان پیرامون غرب روبهرو هستیم. البته پاسخ ما در قبال بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل حجم غنی دانش آنها پیرامون شرق این بوده است که غربیان برای غارت، استعمار و سلطه به ما مجبور بودهاند که پیرامون ما مطالعات گستردهای انجام دهند. بالطبع ما چون در مقام غارت و استثمار مغربزمینیان نبودهایم، نیازی هم نداشتهایم که در مورد آنان شناختی پیدا کنیم. البته بعید به نظر میرسد که کسی این مغلطه را در خصوص بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل آگاهی آنها از شرق بهعنوان دلیلی جدی بپذیرد. جدای از آنکه بسیاری از مطالعاتی که توسط غربیها صورت گرفتهاند ربطی به استعمار و استعمارگری پیدا نمیکنند و بیشتر جنبههای علمی، تاریخی، فرهنگی و آکادمیک داشته و در جهت بالابردن دانش و شناخت بهتر از موضوع هستند، اشکال بنیادیتر این استدلال آن است که مسئلۀ اساسیتر که همانا فقدان تحقیقات و بررسیهای ما ایرانیان پیرامون غرب و غربیان است را بیپاسخ میگذارد. در حقیقت یکی از نکاتی که غالباً در موضوع شرق و غرب پیش میآید این است که به نظر میرسد غربیان در مقایسه با شرقیان در طول تاریخ دارای روحیۀ کنجکاوی بسیار بیشتری بودهاند. درحالیکه ما با نامهای مردان و حتی زنان اروپایی فراوانی در تاریخ روبهرو میشویم که گام در سرزمینهای ناآشنا و کاملاً بیگانه نهادهاند، در مقابل کمتر با مشرقزمینیانی مواجه هستیم که دست به اینگونه اقدامات زده باشند. اگر از این عذر و بهانه و این مغلطه که آنها برای استعمار و غارت شرقیهای مظلوم و به حق خود قانع، نیاز به چنین ماجراجوییهای داشتهاند بگذریم، باز این پرسش باقی میماند که واقعاً چرا اینگونه بوده است؟ چرا اروپاییان همواره به سیروسیاحت و رفتن به سرزمینهای ناشناخته و غریب علاقهمندی و کنجکاوی نشان دادهاند، اما شرقیان کمتر چنین خصوصیتی داشتهاند؟ چرا اروپاییها از طریق خشکی یا با کشتی راهی سرزمینهای دور شدند، ولی ما نرفتیم؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
نخستین نکتهای که در خصوص رابطۀ میان شرق و غرب جلبتوجه میکند، آمدن غربیها به شرق است. این «آمدن» فقط شامل تجارت نمیشده است، بلکه به اشکال مختلف در طول تاریخ ظاهر شده است. البته ما شرقیها هم پیرامون غرب کنجکاوی داشتهایم، ولی در مقایسه با حضور غربیها و یا «آمدن» غربیها بسیار ناچیز بوده است؛ بهعنوانمثال، کمتر ایرانیای را میتوان یافت که علاقهمند به تاریخ و تمدن ایران بوده باشد و دستکم با نام چند مورخ، صاحبنظر و مستشرق غربی آشنا نباشد. درحالیکه ما با خیل انبوه غربیهایی روبهرو هستیم که پیرامون ابعاد مختلف فرهنگ، تمدن و تاریخ ایران کار کردهاند، کمتر با نام ایرانیانی روبهرو هستیم که صاحب تألیفها و تحقیقات معتبری در خصوص نقطهای از دنیا یا تمدن و فرهنگ کشور و یا ملت دیگری باشند. درحالیکه ما صدها اثر و نوشته در قالب رساله، کتاب، گزارش، مقاله، تحقیقات، سفرنامه، خاطرات و غیره از غربیها در مورد ایران، مردمانش، فرهنگش، تاریخش، مذهبش، تمدنش و...داریم، در مقابل با کمتر کار جدی از جانب ایرانیان پیرامون غرب روبهرو هستیم. البته پاسخ ما در قبال بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل حجم غنی دانش آنها پیرامون شرق این بوده است که غربیان برای غارت، استعمار و سلطه به ما مجبور بودهاند که پیرامون ما مطالعات گستردهای انجام دهند. بالطبع ما چون در مقام غارت و استثمار مغربزمینیان نبودهایم، نیازی هم نداشتهایم که در مورد آنان شناختی پیدا کنیم. البته بعید به نظر میرسد که کسی این مغلطه را در خصوص بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل آگاهی آنها از شرق بهعنوان دلیلی جدی بپذیرد. جدای از آنکه بسیاری از مطالعاتی که توسط غربیها صورت گرفتهاند ربطی به استعمار و استعمارگری پیدا نمیکنند و بیشتر جنبههای علمی، تاریخی، فرهنگی و آکادمیک داشته و در جهت بالابردن دانش و شناخت بهتر از موضوع هستند، اشکال بنیادیتر این استدلال آن است که مسئلۀ اساسیتر که همانا فقدان تحقیقات و بررسیهای ما ایرانیان پیرامون غرب و غربیان است را بیپاسخ میگذارد. در حقیقت یکی از نکاتی که غالباً در موضوع شرق و غرب پیش میآید این است که به نظر میرسد غربیان در مقایسه با شرقیان در طول تاریخ دارای روحیۀ کنجکاوی بسیار بیشتری بودهاند. درحالیکه ما با نامهای مردان و حتی زنان اروپایی فراوانی در تاریخ روبهرو میشویم که گام در سرزمینهای ناآشنا و کاملاً بیگانه نهادهاند، در مقابل کمتر با مشرقزمینیانی مواجه هستیم که دست به اینگونه اقدامات زده باشند. اگر از این عذر و بهانه و این مغلطه که آنها برای استعمار و غارت شرقیهای مظلوم و به حق خود قانع، نیاز به چنین ماجراجوییهای داشتهاند بگذریم، باز این پرسش باقی میماند که واقعاً چرا اینگونه بوده است؟ چرا اروپاییان همواره به سیروسیاحت و رفتن به سرزمینهای ناشناخته و غریب علاقهمندی و کنجکاوی نشان دادهاند، اما شرقیان کمتر چنین خصوصیتی داشتهاند؟ چرا اروپاییها از طریق خشکی یا با کشتی راهی سرزمینهای دور شدند، ولی ما نرفتیم؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
رابطۀ اروپا با شرق در قرونوسطی
ما تا به اینجا ساختار کلی اروپای قبل از رنسانس را تشریح کردیم. کار اصلی ما در اصل از این نقطه به بعد است که اروپا در نتیجۀ رنسانس دچار یک دگرگونی بنیادی شده و در نهایت از دل این تحول غربی که ما امروزه میشناسیم زاییده میشود. قبل از ورود به پدیدۀ رنسانس و…
علل آسیبپذیری زیستمحیطی جزیرهی ایستر
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلایل تاریخی موفقیت غربیها در دریا
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط و حملونقل بین مناطق مختلف اروپا و دریاهای آزاد را فراهم میسازند. مجاورت و نزدیکی به دریا باعث شد تا اروپاییان از همان ابتدا به دریانوردی تمایل زیادی پیدا کنند. نهتنها مراکز عمدۀ اقتصادی و تجاری در طول قرونوسطی شهرها و درستتر گفته باشیم بنادری همچون ونیز، جنوا، سیسیل، پیتزا، مارسی، لیسبون و...بودند، بلکه اساساً مناطقی که در نهایت بدل به قدرتهای استعماری شدند آنهایی بودند که بدون استثنا نزدیکترین تماس را با دریا داشتند؛ همچون ایتالیا، انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک، پرتغال و اسپانیا. البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بودهاند؛ ولی تحول آنان همانند اروپاییان نشد؛ بنابراین بهجز دریا، اسباب و علل دیگری نیز زمینهساز بودهاند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی هستند که قارۀ اروپا را پوشاندهاند. شاید در کمتر نقطهای از جهان در وسعتی به کوچکی اروپا بتوان منطقهای یافت که در آن این همه ملتهای متعدد با زبانهای مختلف، نزدیک به یکدیگر وجود داشته باشند. حضور اجتماعات مختلف پهلوبهپهلوی یکدیگر البته دارای این نتیجۀ منفی بود که آنان همواره در حال رقابت با یکدیگر به سر میبردند و بارها نیز میان آنان جنگ و ستیز درمیگرفت. اما در مقابل این نقطهضعف، نزدیکی ملتهای مختلف اروپایی نسبت به هم باعث میشد که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند. فاصله میان جوامع و مراکز عمدۀ اروپا آنقدر کم است که با پای پیاده از یک نقطه میتوان به نقطۀ دیگر آن رفت. درحالیکه بهعنوانمثال در ایران فاصله میان دو مرکز عمدۀ آن دهها و بعضاً صدها کیلومتر است، آن هم مسافتها و فاصلههای دوری که پیمودن آنها به دلیل شرایط نامناسب طبیعی (کویر، بیابان یا کوهستانی بودن) بسیار دشوار بوده و اکثراً نیز طول مسیر یا خالی از سکنه بوده و یا حداکثر یکی، دو آبادی کوچک و دورافتاده را شامل میشده است. درحالیکه در اروپا نهتنها تولیدات از یک نقطه به نقطۀ دیگر بهسهولت انتقال مییافتند، بلکه مهمتر از آن، اخبار، اطلاعات، دانش و آگاهیها نیز به همان سهولت و بهگونهای سیال میان جوامع مختلف اروپایی همواره جریان داشتند. هر نوع پیشرفت و تغییروتحول در یک نقطه از اروپا بهسرعت به نقاط دیگر آن هم میرسید... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط و حملونقل بین مناطق مختلف اروپا و دریاهای آزاد را فراهم میسازند. مجاورت و نزدیکی به دریا باعث شد تا اروپاییان از همان ابتدا به دریانوردی تمایل زیادی پیدا کنند. نهتنها مراکز عمدۀ اقتصادی و تجاری در طول قرونوسطی شهرها و درستتر گفته باشیم بنادری همچون ونیز، جنوا، سیسیل، پیتزا، مارسی، لیسبون و...بودند، بلکه اساساً مناطقی که در نهایت بدل به قدرتهای استعماری شدند آنهایی بودند که بدون استثنا نزدیکترین تماس را با دریا داشتند؛ همچون ایتالیا، انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک، پرتغال و اسپانیا. البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بودهاند؛ ولی تحول آنان همانند اروپاییان نشد؛ بنابراین بهجز دریا، اسباب و علل دیگری نیز زمینهساز بودهاند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی هستند که قارۀ اروپا را پوشاندهاند. شاید در کمتر نقطهای از جهان در وسعتی به کوچکی اروپا بتوان منطقهای یافت که در آن این همه ملتهای متعدد با زبانهای مختلف، نزدیک به یکدیگر وجود داشته باشند. حضور اجتماعات مختلف پهلوبهپهلوی یکدیگر البته دارای این نتیجۀ منفی بود که آنان همواره در حال رقابت با یکدیگر به سر میبردند و بارها نیز میان آنان جنگ و ستیز درمیگرفت. اما در مقابل این نقطهضعف، نزدیکی ملتهای مختلف اروپایی نسبت به هم باعث میشد که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند. فاصله میان جوامع و مراکز عمدۀ اروپا آنقدر کم است که با پای پیاده از یک نقطه میتوان به نقطۀ دیگر آن رفت. درحالیکه بهعنوانمثال در ایران فاصله میان دو مرکز عمدۀ آن دهها و بعضاً صدها کیلومتر است، آن هم مسافتها و فاصلههای دوری که پیمودن آنها به دلیل شرایط نامناسب طبیعی (کویر، بیابان یا کوهستانی بودن) بسیار دشوار بوده و اکثراً نیز طول مسیر یا خالی از سکنه بوده و یا حداکثر یکی، دو آبادی کوچک و دورافتاده را شامل میشده است. درحالیکه در اروپا نهتنها تولیدات از یک نقطه به نقطۀ دیگر بهسهولت انتقال مییافتند، بلکه مهمتر از آن، اخبار، اطلاعات، دانش و آگاهیها نیز به همان سهولت و بهگونهای سیال میان جوامع مختلف اروپایی همواره جریان داشتند. هر نوع پیشرفت و تغییروتحول در یک نقطه از اروپا بهسرعت به نقاط دیگر آن هم میرسید... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل تاریخی موفقیت غربیها در دریا
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط…
جنگهای صلیبی، نخستین دور رویارویی میان اسلام و اروپا (۱۳۰۰-۱۰۹۵)
کشف قارۀ آمریکا و سرزمینهای دیگر و نتایج سرنوشتسازی که این اتفاقها برای پیشرفت و ترقی اروپاییان در بر داشتند آنقدر اظهرمنالشمس هستند که نمیتوان سر سوزنی در نقش و تأثیرات این تحولات در «غرب شدن غرب» تردیدی وارد کرد. اما در خصوص تأثیر جنگهای صلیبی و آشنایی اروپاییان با شرق و مسلمانان و تأثیرات این آشنایی در بهوجودآمدن رنسانس آن جزمیت پیشین کمتر میشود و در عوض، اما و اگرهایی به وجود میآید. بهعبارتدیگر، برخی بر آشنایی اروپاییان با تمدن اسلامی و تأثیر این آشنایی در پدیدآمدن رنسانس بسیار تأکید میورزند که گویی اگر این آشنایی صورت نمیگرفت، رنسانسی هم در غرب به وجود نمیآمد. برخی دیگر بر عکس، اعتقاد زیادی بر تأثیرگذاری تمدن اسلامی نداشته و معتقدند که اگر تمدن اسلامی واقعاً بالنده و پویا بود چرا نتوانست به خود مسلمانان کمک کند. بهعلاوه بهزعم آنان، درست در مقطعی که غرب رو به طلوع و برخاستن است، تمدن اسلامی رو به افول و خاموششدن است. آنان نتیجهگیری میکنند که نسبت به تأثیرگذاری تمدن اسلامی در بهوجودآمدن رنسانس اغراق شده است و اگر تمدن اسلامی از بالندگی و پویایی برخوردار بود دستکم میتوانست جلوی افولش را بگیرد.
ما بههیچروی سودای واردشدن به این مناقشه را نداریم. اینکه چرا تمدن اسلامی بعد از آن بالندگی «عصر طلایی تمدن اسلامی» رو به انحطاط گذارد موضوع کار ما در اینجا نیست، اما بگذارید تنها به یکی دو نکته اشارهای گذرا کنیم؛ نخست آنکه در دو طرف این مناقشه امکان متأثر بودن از عواطف عقیدتی زیاد است. علیالقاعده اگر نویسندهای نسبت به اسلام بغض و کینهای داشته باشد سعی خواهد کرد تأثیرات اسلام بر رنسانس را انکار کند یا آن را به حداقل تخفیف دهد و متقابلاً اگر نویسندهای بر اسلام تعصب داشته باشد همۀ رنسانس را متأثر از اسلام خواهد دانست؛ نکتۀ دوم اینکه این استدلال که اگر تمدن اسلامی دارای بالندگی و عمقی بود خود دچار انحطاط نمیشد، خیلی هم استدلال درستی نیست. چه اسلام چه هر تمدن دیگری ممکن است دچار انحطاط شود در عین اینکه از بالندگی تمدنی برخوردار باشد. تمدنهای ایران، یونان و روم هم دچار انحطاط شدند ضمن آنکه تأثیرات تمدنی بسیاری بر جوامع دیگر گذاردند. به بیان دیگر، انحطاط تمدنی نباید به معنای آن باشد که آن تمدن را عاری از بالندگی بدانیم... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
کشف قارۀ آمریکا و سرزمینهای دیگر و نتایج سرنوشتسازی که این اتفاقها برای پیشرفت و ترقی اروپاییان در بر داشتند آنقدر اظهرمنالشمس هستند که نمیتوان سر سوزنی در نقش و تأثیرات این تحولات در «غرب شدن غرب» تردیدی وارد کرد. اما در خصوص تأثیر جنگهای صلیبی و آشنایی اروپاییان با شرق و مسلمانان و تأثیرات این آشنایی در بهوجودآمدن رنسانس آن جزمیت پیشین کمتر میشود و در عوض، اما و اگرهایی به وجود میآید. بهعبارتدیگر، برخی بر آشنایی اروپاییان با تمدن اسلامی و تأثیر این آشنایی در پدیدآمدن رنسانس بسیار تأکید میورزند که گویی اگر این آشنایی صورت نمیگرفت، رنسانسی هم در غرب به وجود نمیآمد. برخی دیگر بر عکس، اعتقاد زیادی بر تأثیرگذاری تمدن اسلامی نداشته و معتقدند که اگر تمدن اسلامی واقعاً بالنده و پویا بود چرا نتوانست به خود مسلمانان کمک کند. بهعلاوه بهزعم آنان، درست در مقطعی که غرب رو به طلوع و برخاستن است، تمدن اسلامی رو به افول و خاموششدن است. آنان نتیجهگیری میکنند که نسبت به تأثیرگذاری تمدن اسلامی در بهوجودآمدن رنسانس اغراق شده است و اگر تمدن اسلامی از بالندگی و پویایی برخوردار بود دستکم میتوانست جلوی افولش را بگیرد.
ما بههیچروی سودای واردشدن به این مناقشه را نداریم. اینکه چرا تمدن اسلامی بعد از آن بالندگی «عصر طلایی تمدن اسلامی» رو به انحطاط گذارد موضوع کار ما در اینجا نیست، اما بگذارید تنها به یکی دو نکته اشارهای گذرا کنیم؛ نخست آنکه در دو طرف این مناقشه امکان متأثر بودن از عواطف عقیدتی زیاد است. علیالقاعده اگر نویسندهای نسبت به اسلام بغض و کینهای داشته باشد سعی خواهد کرد تأثیرات اسلام بر رنسانس را انکار کند یا آن را به حداقل تخفیف دهد و متقابلاً اگر نویسندهای بر اسلام تعصب داشته باشد همۀ رنسانس را متأثر از اسلام خواهد دانست؛ نکتۀ دوم اینکه این استدلال که اگر تمدن اسلامی دارای بالندگی و عمقی بود خود دچار انحطاط نمیشد، خیلی هم استدلال درستی نیست. چه اسلام چه هر تمدن دیگری ممکن است دچار انحطاط شود در عین اینکه از بالندگی تمدنی برخوردار باشد. تمدنهای ایران، یونان و روم هم دچار انحطاط شدند ضمن آنکه تأثیرات تمدنی بسیاری بر جوامع دیگر گذاردند. به بیان دیگر، انحطاط تمدنی نباید به معنای آن باشد که آن تمدن را عاری از بالندگی بدانیم... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
جنگهای صلیبی، نخستین دور رویارویی میان اسلام و اروپا (۱۳۰۰-۱۰۹۵)
امپراتوری روم به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی یا بیزانس از ماورای قفقاز، گرجستان و ارمنستان امروزی شروع میشد و با گسترش به سمت جنوب و غرب به سمت آناتولی (ترکیه امروزی)، شمال عراق امروزی، تمامی خاورمیانه، یونان و در نهایت به بالکان و شرق اروپا میرسید.…
از پنج عامل مؤثر در فروپاشیهای اجتماعی، چهارتای آنها در فروپاشی آناسازیها نقش داشتند. در واقع چند نوع از تأثیرات زیستمحیطی بشر دخیل بوده است، به ویژه جنگلزدایی و آبشستگی و عمیقشدن کاریزها. تغییرات آب و هوایی نیز در بارندگی و درجهی حرارت نقش داشت، و همراه با تأثیرگذاریهای انسان بر محیط زیست، سهم متقابل داشت.
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
رنسانس ۱۶۵۰-۱۳۰۰ م
بگذارید در ابتدا تعریفی ساده و مورد قبول از رنسانس ارائه دهیم و بهتدریج آن تعریف یا معنی رنسانس را عمیقتر کنیم. اگر بازگردیم به همان معنای «نوزایی» یا «تولد دوباره»، نخستین سؤالی که مطرح میشود آن است که چه چیزی در اروپای بعد از قرونوسطی متولد شد که ما میگوییم «تولد دوباره»؛ چراکه تولد دوباره کموبیش به معنای آن است که پدیدهای بوده، اما یا ازمیانرفته، یا منسوخ شده و یا فراموش شده است، اما حالا مجدداً دارد مطرح میشود؛ بنابراین معنی رنسانس در حقیقت زنده شدن مجدد چیزی یا پدیدهای میشود که پیشازاین بوده است؛ لذا باید پرسید چه چیزی در اروپا از نو مطرح میشود که به آن «رنسانس» میگوییم؟ در پاسخ باید گفت که آنچه مطرح شد، توجه، علاقه و کنجکاوی مجددی به فلسفۀ جهانبینی، باورها و در یککلام به تمدن کلاسیک یا همان تمدن یونان و روم باستان بود. به بیان دیگر، اگر کسی بگوید که رنسانس یعنی نوعی بازگشت و پیدایش علاقه و کنجکاوی پیرامون آرا و اندیشههای یونان و روم، سخنی بهگزاف نگفته است. اینکه چرا این تحول اینقدر مهم بودند که تاریخساز شدند، به این واقعیت بازمیگردد که جهانبینی و تمدنهای یونان و روم از نظر کلیسا که قدرت حاکم بود، در ردیف شرک و کفر بودند. بههرحال هر طور که آن دو تمدن را تعریف کنیم از این واقعیت گریزی نیست که در هیچکدام ذات یا باوری تحت عنوان «خدا» و ماوراءالطبیعه وجود نداشت و هر دو منکر چنین وجود یا ذاتی بودند. اینکه در آن اوج زعامت مسیحیت علاقه و کنجکاوی به تمدنی به وجود آمده بود که حداقل بیش از یکهزار سال از آن میگذشت، اینکه در اوج زعامت کلیسا، بهتدریج نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون پس از یک غیبت ۱۷۰۰ساله مجدداً ظاهر شده بودند و برخی از متفکران اروپایی متوجه و علاقهمند به فلسفه، جهانبینی و آرای عقاید یونان عهد باستان برآمده بودند، پدیدۀ کم و کوچکی نبود. اینکه نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون حتی در کلیسا و از زبان برخی اولیای کلیسای کاتولیک روم شنیده میشدند، کم پدیدهای نبود. رنسانس البته فقط احیای تمدن هلنیسم، و دستکم ابراز علاقه و کنجکاوی به فلسفۀ یونان و لاتین (تمدن روم باستان) نبود. رنسانس همچون سیلی خروشان بسیاری از جنبههای دیگر اروپای قرن چهاردهم را هم در بر گرفت. هنر، ادبیات، موسیقی و شاید پررنگتر از همه نقاشی و مجسمهسازی، علوم، فلسفه، تعلیموتربیت، تاریخ، معماری، سیاست، اخلاق و شاید مهمتر از همه باورهای مذهب و کلیسا بهتدریج ملهم و متأثر از رنسانس شدند. در حقیقت کمتر جنبهای از جامعۀ اروپا را میتوان یافت که در نتیجۀ رنسانس دچار تغییروتحول نشده باشد. بگذارید قبل از جلو رفتن به این نکتۀ مهم اشاره کنیم که اگرچه سرچشمه، منبع و الهام اولیۀ رنسانس فرهنگ و تمدن کلاسیک (یونان و روم) بود، اما همانطورکه میتوان حدس زد، آنقدرها طول نکشید که رنسانس در بسیاری از عرصهها تمدن کلاسیک را پشت سر گذارد و بهتدریج جهان و هستیشناسی جدیدی از خود طراحی کرد.
اومانیزم یا «انسانمحوری» در سادهترین شکلش یعنی محورقراردادن انسان، و شاید بتوان گفت اساسیترین و برجستهترین نقطۀ عزیمت رنسانس از فلسفه، باورها و بنیانهای اعتقادی قرونوسطی را بتوان در اومانیزم خلاصه کرد. هیچیک از مفاهیمی که رنسانس با خود به همراه دارد، به اندازۀ اومانیزم اهمیت نداشت و همانطورکه گفتیم مرز میان جهان قرونوسطی و جهان جدید را اومانیزم تشکیل میداد. مسیحیت و چهارچوب تعلیماتی اسکولاستیک در قریب به هزار سال، اساس هستی و کائنات را بر خدا قرار داده بود. آموزههای خداشناسی و تعالیم خدامحوری اسکولاستیک حالا با رقیب جدیدی روبهرو شده بودند که میخواست بهجای خدا، انسان را در مرکز هستی و کائنات قرار دهد. در حقیقت نطفههای آنچه بعدها بنیان لیبرالیزم را پایهگذاری کرد، اومانیزم عصر رنسانس بود.
قراردادن انسان بهجای خدا در مرکز هستی و کائنات پیامدهای مهمی را برای انسان به همراه میآورد. اگر بپذیریم که انسان مرکز هستی است، در آن صورت دیگر نمیتوانیم او را خیلی ناقص و محتاج به هدایت و راهنمایی از جانب کلیسا بدانیم. اومانیزم بهگونهای اجتنابناپذیر منتهی به نگاه جدیدی به انسان میشد. نگاهی که معتقد است انسان قادر است بهتنهایی خودش خیر و صلاحش را تشخیص دهد و اساساً هیچکس به اندازۀ خود فرد قادر نیست خیر و صلاحش را تشخیص دهد؛ نه کلیسا، نه حکومت، نه رهبران سیاسی، نه خیرین و مصلحین و نه هیچ فرد و گروه دیگری. زیبایی و زیباییشناسی، هنر، ادبیات، شعر، موسیقی و آنچه «ذوقهای انسانی» بودند و بالاخره ارجنهادن به حس زیباییشناسی جنبههای دیگر رنسانس بودند. کموبیش همچون جنبههای دیگر، این جنبههای رنسانس هم در تقابل و فاصلهگرفتن از ارزشهای قرونوسطی بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
بگذارید در ابتدا تعریفی ساده و مورد قبول از رنسانس ارائه دهیم و بهتدریج آن تعریف یا معنی رنسانس را عمیقتر کنیم. اگر بازگردیم به همان معنای «نوزایی» یا «تولد دوباره»، نخستین سؤالی که مطرح میشود آن است که چه چیزی در اروپای بعد از قرونوسطی متولد شد که ما میگوییم «تولد دوباره»؛ چراکه تولد دوباره کموبیش به معنای آن است که پدیدهای بوده، اما یا ازمیانرفته، یا منسوخ شده و یا فراموش شده است، اما حالا مجدداً دارد مطرح میشود؛ بنابراین معنی رنسانس در حقیقت زنده شدن مجدد چیزی یا پدیدهای میشود که پیشازاین بوده است؛ لذا باید پرسید چه چیزی در اروپا از نو مطرح میشود که به آن «رنسانس» میگوییم؟ در پاسخ باید گفت که آنچه مطرح شد، توجه، علاقه و کنجکاوی مجددی به فلسفۀ جهانبینی، باورها و در یککلام به تمدن کلاسیک یا همان تمدن یونان و روم باستان بود. به بیان دیگر، اگر کسی بگوید که رنسانس یعنی نوعی بازگشت و پیدایش علاقه و کنجکاوی پیرامون آرا و اندیشههای یونان و روم، سخنی بهگزاف نگفته است. اینکه چرا این تحول اینقدر مهم بودند که تاریخساز شدند، به این واقعیت بازمیگردد که جهانبینی و تمدنهای یونان و روم از نظر کلیسا که قدرت حاکم بود، در ردیف شرک و کفر بودند. بههرحال هر طور که آن دو تمدن را تعریف کنیم از این واقعیت گریزی نیست که در هیچکدام ذات یا باوری تحت عنوان «خدا» و ماوراءالطبیعه وجود نداشت و هر دو منکر چنین وجود یا ذاتی بودند. اینکه در آن اوج زعامت مسیحیت علاقه و کنجکاوی به تمدنی به وجود آمده بود که حداقل بیش از یکهزار سال از آن میگذشت، اینکه در اوج زعامت کلیسا، بهتدریج نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون پس از یک غیبت ۱۷۰۰ساله مجدداً ظاهر شده بودند و برخی از متفکران اروپایی متوجه و علاقهمند به فلسفه، جهانبینی و آرای عقاید یونان عهد باستان برآمده بودند، پدیدۀ کم و کوچکی نبود. اینکه نامهای سقراط، ارسطو و افلاطون حتی در کلیسا و از زبان برخی اولیای کلیسای کاتولیک روم شنیده میشدند، کم پدیدهای نبود. رنسانس البته فقط احیای تمدن هلنیسم، و دستکم ابراز علاقه و کنجکاوی به فلسفۀ یونان و لاتین (تمدن روم باستان) نبود. رنسانس همچون سیلی خروشان بسیاری از جنبههای دیگر اروپای قرن چهاردهم را هم در بر گرفت. هنر، ادبیات، موسیقی و شاید پررنگتر از همه نقاشی و مجسمهسازی، علوم، فلسفه، تعلیموتربیت، تاریخ، معماری، سیاست، اخلاق و شاید مهمتر از همه باورهای مذهب و کلیسا بهتدریج ملهم و متأثر از رنسانس شدند. در حقیقت کمتر جنبهای از جامعۀ اروپا را میتوان یافت که در نتیجۀ رنسانس دچار تغییروتحول نشده باشد. بگذارید قبل از جلو رفتن به این نکتۀ مهم اشاره کنیم که اگرچه سرچشمه، منبع و الهام اولیۀ رنسانس فرهنگ و تمدن کلاسیک (یونان و روم) بود، اما همانطورکه میتوان حدس زد، آنقدرها طول نکشید که رنسانس در بسیاری از عرصهها تمدن کلاسیک را پشت سر گذارد و بهتدریج جهان و هستیشناسی جدیدی از خود طراحی کرد.
اومانیزم یا «انسانمحوری» در سادهترین شکلش یعنی محورقراردادن انسان، و شاید بتوان گفت اساسیترین و برجستهترین نقطۀ عزیمت رنسانس از فلسفه، باورها و بنیانهای اعتقادی قرونوسطی را بتوان در اومانیزم خلاصه کرد. هیچیک از مفاهیمی که رنسانس با خود به همراه دارد، به اندازۀ اومانیزم اهمیت نداشت و همانطورکه گفتیم مرز میان جهان قرونوسطی و جهان جدید را اومانیزم تشکیل میداد. مسیحیت و چهارچوب تعلیماتی اسکولاستیک در قریب به هزار سال، اساس هستی و کائنات را بر خدا قرار داده بود. آموزههای خداشناسی و تعالیم خدامحوری اسکولاستیک حالا با رقیب جدیدی روبهرو شده بودند که میخواست بهجای خدا، انسان را در مرکز هستی و کائنات قرار دهد. در حقیقت نطفههای آنچه بعدها بنیان لیبرالیزم را پایهگذاری کرد، اومانیزم عصر رنسانس بود.
قراردادن انسان بهجای خدا در مرکز هستی و کائنات پیامدهای مهمی را برای انسان به همراه میآورد. اگر بپذیریم که انسان مرکز هستی است، در آن صورت دیگر نمیتوانیم او را خیلی ناقص و محتاج به هدایت و راهنمایی از جانب کلیسا بدانیم. اومانیزم بهگونهای اجتنابناپذیر منتهی به نگاه جدیدی به انسان میشد. نگاهی که معتقد است انسان قادر است بهتنهایی خودش خیر و صلاحش را تشخیص دهد و اساساً هیچکس به اندازۀ خود فرد قادر نیست خیر و صلاحش را تشخیص دهد؛ نه کلیسا، نه حکومت، نه رهبران سیاسی، نه خیرین و مصلحین و نه هیچ فرد و گروه دیگری. زیبایی و زیباییشناسی، هنر، ادبیات، شعر، موسیقی و آنچه «ذوقهای انسانی» بودند و بالاخره ارجنهادن به حس زیباییشناسی جنبههای دیگر رنسانس بودند. کموبیش همچون جنبههای دیگر، این جنبههای رنسانس هم در تقابل و فاصلهگرفتن از ارزشهای قرونوسطی بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
رنسانس ۱۶۵۰-۱۳۰۰ م
آنچه غرب امروز را پدید آورده است از نظر فکری و معرفتی ریشه در جریانی دارد که تحت عنوان «روشنگری» و «خردگرایی» در اروپا به وجود آمد و فهم «روشنگری» و «خردگرایی» در گرو فهم عبور اروپا از قرونوسطی و ورود آن به دورۀ جدید یا اروپای بعد از قرونوسطی است. خروج…
👍1
برای خلاصهکردن فروپاشی کلاسیک مایا، بهطور فرضی میتوانیم پنج عامل را شناسایی کنیم. اما تصدیق میکنم که باستانشناسان مایا هنوز در میان خودشان به شدت اختلاف نظر دارند، به این دلیل که عوامل متفاوت در میان بخشهای مختلف قلمرو مایا آشکارا از لحاظ اهمیت تفاوت دارد، زیرا مطالعات تفصیلی باستانشناختی فقط دربارهی برخی از مکانهای مایا در دسترس است؛ و باز به این دلیل که هنوز این معما باقی است که چرا بخش اعظم سرزمین اصلی تقریباً خالی از سکنه باقی ماند و پس از فروپاشی و به دنبال رشد جنگلها دوباره احیا نشد.
با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیدهی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیشبینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. بهطوری که دیوید وبستر باستانشناس به اختصار توضیح میدهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت میکردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگلزدایی و فرسایش شیب جانبی تپهها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده میشد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطهی جنگلزدایی، از بین رفتن حاصلخیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبهی سرخسهای درختی بر مزارع پدید میآمد.
عامل سوم شامل جنگهای گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر میجنگیدند. جای شگفتی نیست که دستکم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیهای کوچکتر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگها با به وجودآمدن زمینهای حائل میان شاهزادهنشینها که دیگر کشت و کار در آنها ناامن بود، میتوانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالیای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالیای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سختترین مورد بود. هنگام خشکسالیهای پیشین، هنوز بخشهایی غیرمسکونی از سرزمینهای مایا باقی بود و مردمانِ ناحیهای که از خشکسالی آسیب میدیدند، میتوانستند با نقل مکان به منطقهی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آنها وجود نداشت تا در آنجا زندگی را از نو کنند و نمیشد کل جمعیت را در اندک مکانهای دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.
با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان میشد شناسایی و حل کنند معلوم است که آنها بیشتر دغدغههای کوتاهمدت داشتند (ثروتاندوزی، جنگافروزی، برپایی یادمانها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که میتوانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیدهی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیشبینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. بهطوری که دیوید وبستر باستانشناس به اختصار توضیح میدهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت میکردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگلزدایی و فرسایش شیب جانبی تپهها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده میشد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطهی جنگلزدایی، از بین رفتن حاصلخیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبهی سرخسهای درختی بر مزارع پدید میآمد.
عامل سوم شامل جنگهای گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر میجنگیدند. جای شگفتی نیست که دستکم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیهای کوچکتر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگها با به وجودآمدن زمینهای حائل میان شاهزادهنشینها که دیگر کشت و کار در آنها ناامن بود، میتوانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالیای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالیای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سختترین مورد بود. هنگام خشکسالیهای پیشین، هنوز بخشهایی غیرمسکونی از سرزمینهای مایا باقی بود و مردمانِ ناحیهای که از خشکسالی آسیب میدیدند، میتوانستند با نقل مکان به منطقهی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آنها وجود نداشت تا در آنجا زندگی را از نو کنند و نمیشد کل جمعیت را در اندک مکانهای دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.
با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان میشد شناسایی و حل کنند معلوم است که آنها بیشتر دغدغههای کوتاهمدت داشتند (ثروتاندوزی، جنگافروزی، برپایی یادمانها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که میتوانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلایل ظهور رنسانس در ایتالیا
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی و اعتقادات کلیسای کاتولیک بود. این تحول یکشبه و بیریشه نبود. ریشههای عمیقتر رنسانس به تغییر و تحولات عمدۀ اقتصادی بازمیگشتند که خلاصه میشدند در اضمحلال نظام یکهزارسالۀ فئودالیته و ظهور اقشار و لایههای جدید در شهرها که از جمله مهمترین آن «بورژوازی» بود. در هیچ منطقهای از اروپا در قرن چهاردهم این عوامل را که گفتیم پررنگتر و برجستهتر از ایتالیا نمیتوان یافت. گفتیم روی دیگر سکۀ رنسانس خلاصه میشد در بهوجودآمدن شک و تردیدهایی در باورهای کلیسا. از این بابت هم علیالقاعده و باتوجهبه اینکه قلب و مرکز کلیسا در روم بود، بنابراین منطقاً رنسانس در ایتالیا باید اتفاق میافتاد. البته کلیسا در اسپانیا، پرتغال، فرانسه و آلمان هم بسیار بانفوذ بود، اما بههرحال مرکز ثقل آن در ایتالیا بود. نکتۀ جالب هم از همینجا شروع میشود، زیرا آنقدر که در ایتالیا مخالفت و مقاومت در برابر کلیسا ظاهر شد، در هیچ منطقۀ دیگر اروپا این اتفاق نیفتاد. شاید سخنی به اغراق نباشد اگر بگوییم که آن اقتدار، صلابت و عظمتی که کلیسا در ایتالیا داشت، بهنوبة خود باعث بهوجودآمدن جدیترین مخالفتها و انتقادات هم شده بود. بسیاری از چهرهها و متفکران برجستۀ ضد تعالیم کلیسا یا «دگراندیش» رنسانس در حقیقت در ایتالیا ظهور کردند و صدالبته که بسیاری از قربانیان مخالفت با کلیسا هم در ایتالیا به محاکمه کشیده شدند. بدون تردید یک دلیل بروز این همه «دگراندیش» مخالف و منتقد علیه کلیسا در ایتالیا به نفوذ و قدرت آن در ایتالیا بازمیگشت؛ اما این تنها دلیل نبود. یک دلیل عمدۀ دیگر وجود یک تعلیموتربیت ریشهدار در ایتالیا بود که با تساهل و تسامح زیادی باید آن را «سکولار» نامید. امپراتوری روم بیشتر برای نظام کشورداری، حاکمیت برجستۀ قانون و دستگاه دقیق مالیاتی که ایجاد کرده بود شناخته میشود، ولی روم جدای از اینها دارای یک نظام آموزشوپرورش هم بود. ازآنجاکه امپراتوری روم سکولار بود، نظام آموزشوپرورش آن هم سکولار بود؛ به این معنا که سوژههای درسی یا آموزشی آن شامل ریاضیات، علوم، فلسفه، منطق، ادبیات، هنر، تاریخ، جغرافیا و زبان لاتین میشد. این نظام بالطبع در خود ایتالیا که مرکز امپراتوری بود، از بخشهای دیگر امپراتوری بسیار متداولتر بود و کم نبودند والدین ساکنان شهرها و حتی روستاهای بزرگ ایتالیا که فرزندانشان را به چیزی شبیه به مدارس امروزی ما میفرستادند؛ مدارسی که عمدۀ هزینۀ آنها از جانب حکومت تأمین میشد. اگرچه امپراتوری روم از میان رفت، اما سیستم تعلیموتربیت آن در بسیاری از مناطق ایتالیا باقی ماند. جالب است که با قدرتگرفتن کلیسا و آغاز قرونوسطی (قرن چهارم میلادی)، آن سیستم تعلیموتربیت کموبیش باقی ماند. کلیسا البته تا آنجا که میتوانست تعالیم مذهبی را وارد آن کرده بود، اما شاکلۀ آن در اساس تعلیم و تربیتی سکولار بود. این یادگار ارزشمند تمدن روم کموبیش در تمامی دوران قرونوسطی در ایتالیا بر جای مانده بود. برخلاف بسیاری از مناطق دیگر اروپا که یا تعلیم و تربیتی وجود نداشت و یا اگر هم وجود میداشت مدارس توسط کلیسا تأسیس شده و بالطبع در دست کلیسا بودند، در ایتالیا مدارس توسط دولتهای محلی تأسیس و اداره میشدند. این فقط تعلیموتربیت در مدارس ایتالیا نبود که از حوزۀ کلیسا خارج مانده بود، در سطحی بالاتر و در دانشگاهها هم وضعیت مشابهی برقرار بود. به این معنا که برخلاف مناطق دیگر اروپا که دانشگاهها برای تحصیل و آموزش الهیات و مسیحیت به وجود آمده بودند، در ایتالیا دانشگاهها نه برای آموزش تعالیم مسیحیت، بلکه برای تحصیل پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات و تاریخ تأسیس شده بودند. بهاستثنای دانشگاه روم که مستقیماً از سوی واتیکان برای مطالعۀ الهیات تأسیس شده بود. بااینحال در همان دانشگاه نیز از اواسط قرن شانزدهم و بالطبع تحتتأثیر رنسانس رشتههای علوم طبیعی و پزشکی هم تأسیس شده بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی و اعتقادات کلیسای کاتولیک بود. این تحول یکشبه و بیریشه نبود. ریشههای عمیقتر رنسانس به تغییر و تحولات عمدۀ اقتصادی بازمیگشتند که خلاصه میشدند در اضمحلال نظام یکهزارسالۀ فئودالیته و ظهور اقشار و لایههای جدید در شهرها که از جمله مهمترین آن «بورژوازی» بود. در هیچ منطقهای از اروپا در قرن چهاردهم این عوامل را که گفتیم پررنگتر و برجستهتر از ایتالیا نمیتوان یافت. گفتیم روی دیگر سکۀ رنسانس خلاصه میشد در بهوجودآمدن شک و تردیدهایی در باورهای کلیسا. از این بابت هم علیالقاعده و باتوجهبه اینکه قلب و مرکز کلیسا در روم بود، بنابراین منطقاً رنسانس در ایتالیا باید اتفاق میافتاد. البته کلیسا در اسپانیا، پرتغال، فرانسه و آلمان هم بسیار بانفوذ بود، اما بههرحال مرکز ثقل آن در ایتالیا بود. نکتۀ جالب هم از همینجا شروع میشود، زیرا آنقدر که در ایتالیا مخالفت و مقاومت در برابر کلیسا ظاهر شد، در هیچ منطقۀ دیگر اروپا این اتفاق نیفتاد. شاید سخنی به اغراق نباشد اگر بگوییم که آن اقتدار، صلابت و عظمتی که کلیسا در ایتالیا داشت، بهنوبة خود باعث بهوجودآمدن جدیترین مخالفتها و انتقادات هم شده بود. بسیاری از چهرهها و متفکران برجستۀ ضد تعالیم کلیسا یا «دگراندیش» رنسانس در حقیقت در ایتالیا ظهور کردند و صدالبته که بسیاری از قربانیان مخالفت با کلیسا هم در ایتالیا به محاکمه کشیده شدند. بدون تردید یک دلیل بروز این همه «دگراندیش» مخالف و منتقد علیه کلیسا در ایتالیا به نفوذ و قدرت آن در ایتالیا بازمیگشت؛ اما این تنها دلیل نبود. یک دلیل عمدۀ دیگر وجود یک تعلیموتربیت ریشهدار در ایتالیا بود که با تساهل و تسامح زیادی باید آن را «سکولار» نامید. امپراتوری روم بیشتر برای نظام کشورداری، حاکمیت برجستۀ قانون و دستگاه دقیق مالیاتی که ایجاد کرده بود شناخته میشود، ولی روم جدای از اینها دارای یک نظام آموزشوپرورش هم بود. ازآنجاکه امپراتوری روم سکولار بود، نظام آموزشوپرورش آن هم سکولار بود؛ به این معنا که سوژههای درسی یا آموزشی آن شامل ریاضیات، علوم، فلسفه، منطق، ادبیات، هنر، تاریخ، جغرافیا و زبان لاتین میشد. این نظام بالطبع در خود ایتالیا که مرکز امپراتوری بود، از بخشهای دیگر امپراتوری بسیار متداولتر بود و کم نبودند والدین ساکنان شهرها و حتی روستاهای بزرگ ایتالیا که فرزندانشان را به چیزی شبیه به مدارس امروزی ما میفرستادند؛ مدارسی که عمدۀ هزینۀ آنها از جانب حکومت تأمین میشد. اگرچه امپراتوری روم از میان رفت، اما سیستم تعلیموتربیت آن در بسیاری از مناطق ایتالیا باقی ماند. جالب است که با قدرتگرفتن کلیسا و آغاز قرونوسطی (قرن چهارم میلادی)، آن سیستم تعلیموتربیت کموبیش باقی ماند. کلیسا البته تا آنجا که میتوانست تعالیم مذهبی را وارد آن کرده بود، اما شاکلۀ آن در اساس تعلیم و تربیتی سکولار بود. این یادگار ارزشمند تمدن روم کموبیش در تمامی دوران قرونوسطی در ایتالیا بر جای مانده بود. برخلاف بسیاری از مناطق دیگر اروپا که یا تعلیم و تربیتی وجود نداشت و یا اگر هم وجود میداشت مدارس توسط کلیسا تأسیس شده و بالطبع در دست کلیسا بودند، در ایتالیا مدارس توسط دولتهای محلی تأسیس و اداره میشدند. این فقط تعلیموتربیت در مدارس ایتالیا نبود که از حوزۀ کلیسا خارج مانده بود، در سطحی بالاتر و در دانشگاهها هم وضعیت مشابهی برقرار بود. به این معنا که برخلاف مناطق دیگر اروپا که دانشگاهها برای تحصیل و آموزش الهیات و مسیحیت به وجود آمده بودند، در ایتالیا دانشگاهها نه برای آموزش تعالیم مسیحیت، بلکه برای تحصیل پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات و تاریخ تأسیس شده بودند. بهاستثنای دانشگاه روم که مستقیماً از سوی واتیکان برای مطالعۀ الهیات تأسیس شده بود. بااینحال در همان دانشگاه نیز از اواسط قرن شانزدهم و بالطبع تحتتأثیر رنسانس رشتههای علوم طبیعی و پزشکی هم تأسیس شده بودند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل ظهور رنسانس در ایتالیا
در یک تعریف کلی رنسانس به معنای «بازگشت» یا درستتر گفته باشیم «نگاه مجدد» به فرهنگ و تمدن کلاسیک یونان بعد از قریب به ۱۷۰۰ سال و علاقهمندی نوین بعد از یکهزار سال به تمدن روم بود. روی دیگر سکۀ رنسانس به زیر سؤال رفتن و بروز شک و تردید در بسیاری از مبانی…
👍1
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل…
دلایل سیاسی ظهور رنسانس در ایتالیا
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود، بنابراین به یک حاکمیت یا دولت نیرومند و یکپارچه برای پیشبرد آن نیاز است. اگر این استدلال ساده و درعینحال منطقی را بپذیریم، در آن صورت انتظار ما آن است که در ایتالیای قرن سیزدهم یا دستکم در نیمۀ دوم این قرن یک چنین ساختار سیاسی نیرومندی باید وجود داشته بوده باشد. اما این هم از شگفتیهای رنسانس است که درست عکس این وضعیت برقرار بود و شاید هم اتفاقاً چون یک حاکمیت یا مجموعۀ سیاسی مقتدر و یکپارچه وجود نداشت، قطار تغییرات و تحولاتی که ما آن را رنسانس مینامیم این مجال را پیدا کرد که به راه بیفتد. در حقیقت نهتنها در ایتالیای اواسط قرن سیزدهم حاکمیت سیاسی قدرتمندی (اعم از سیاسی یا وابسته به کلیسا) وجود نداشت، بلکه بهجای یک قدرت متمرکز مجموعهای از قدرتهای تکهپاره و غیرمتمرکز ظاهر شده بودند. البته ریشۀ این وضعیت تا حدود زیادی به تغییر و تحولاتی بازمیگشت که در اروپای مرکزی و ایتالیا در حال شکلگیری بود. اما عوامل دیگری هم به ظهور آن خردهقدرتها بهجای یک قدرت مرکزی نیرومند کمک میکردند؛ از جمله مهمترین آنها مشکلاتی بود که برای خود کلیسا از نظر اعمال قدرت سیاسی به وجود آمده بود. پیشتر اشاره داشتیم که ایتالیا همانند سایر جوامع اروپای جنوبی و مرکزی بخشی از قلمروی «امپراتوری روم مقدس» بود. کلیسا به همراه اشراف و دربار سه پایۀ قدرت بودند؛ ولی مجموعهای از تحولات از نیمۀ دوم قرن سیزدهم به بعد عملاً زعامت حاکمیت مقتدرانۀ پاپ را با مشکلاتی همراه ساخته بودند. نقطۀ شروع این وضعیت جدید یا بحران حاکمیت سیاسی «کلیسای روم مقدس» با مرگ پاپ «کنراد چهارم» در ۱۲۵۴ آغاز شد. شورای اسقفها و بزرگان واتیکان در روم نتوانستند در مورد یک پاپ جدید به توافق برسند. نزدیک به دو دهه در رأس هرم حاکمیت واتیکان در روم پاپ وجود نداشت. مجموعهای از رقابتها، اختلافات، درگیریهای سیاسی و بالاخره منافع مالی و اقتصادی مانع از توافق کاردینالها در روم برای رسیدن اجماع در مورد یک پاپ جدید میشد. در نهایت پس از نوزده سال پاپ جدیدی انتخاب شد، اما او نتوانست در آن وضعیت قدرتهای رقیب درون کلیسا را به وحدت و اجماع برساند. فقدان قدرت سیاسی کلیسا بالطبع به نفع خردهقدرتهای کوچکتر درون و بیرون کلیسا بود. برخی از این قدرتها در اسم، و حسب ظاهر، خود را وفادار به پاپ جدید میدانستند، اما برخی دیگر عملاً زعامت پاپ جدید را خیلی برنمیتابیدند. بههرحال چه آنان که حداقل به شکل زبانی زعامت پاپ را پذیرفته بودند و چه آنان که حتی ظاهری هم «بیعت» نکرده بودند، در عمل و در کلیساهای تحت امرشان اعمال قدرت میکردند. سازمان کلیسا همچنان در مناطق و قلمروهای حکومتی متعدد پابرجا بود، مؤمنان همچنان به کلیسا وفادار بودند و کلیسا همچنان در منطقۀ تحت امرش سعی میکرد فرمانروایی کند، اما واقعیت این بود که «کلیسا دیگر صاحب نداشت» یا دستکم صاحب ششدانگ آن دیگر پاپ در روم نبود. «توین بی» مورخ سرشناس انگلیسی این وضعیت کلیسای روم را به مراحل افول امپراتوریهای قدرتمند تشبیه کرده است که بهتدریج به مرحلۀ پیری و اضمحلال نزدیک میشوند. با این تفاوت که آنها قدرتهای دنیوی هستند، و همواره یک قدرت یا سلسلۀ جدیدی جای آنها را میگیرد. اما کلیسای روم قدرتی روحانی بود که ضمن آنکه در حال ضعیفشدن بود، هیچ سلسله، دودمان، خاندان یا پادشاهی جدیدی نمیتوانست جانشین آن شود. درعینحال آنچه مسلم بود، کلیسای روم از نیمۀ دوم قرن سیزدهم با همۀ مجد، عظمت و اقتدارش وارد سراشیبی کاهش اقتدار شده بود. سرانجام پس از گذشت ۱۲۴ سال از مرگ «کنراد چهارم» آخرین پاپ نیرومند قرونوسطی، در نهایت در سال ۱۳۷۸ کاردینالها و اصحاب واتیکان در روم در مورد یک پاپ جدید به توافق رسیدند. آنچه زعمای کلیسا در روم متوجه آن نشده بودند آن بود که ظرف ۱۲۴ سالی که آنان سرگرم رقابتها و درگیر مشکلات تثبیت قدرت معنوی و نفوذ سیاسی پاپ و کلیسای روم بودند، اروپا در کل و ایتالیا بهویژه پوست انداخته و اروپای جدیدی در حال تولد بود؛... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود، بنابراین به یک حاکمیت یا دولت نیرومند و یکپارچه برای پیشبرد آن نیاز است. اگر این استدلال ساده و درعینحال منطقی را بپذیریم، در آن صورت انتظار ما آن است که در ایتالیای قرن سیزدهم یا دستکم در نیمۀ دوم این قرن یک چنین ساختار سیاسی نیرومندی باید وجود داشته بوده باشد. اما این هم از شگفتیهای رنسانس است که درست عکس این وضعیت برقرار بود و شاید هم اتفاقاً چون یک حاکمیت یا مجموعۀ سیاسی مقتدر و یکپارچه وجود نداشت، قطار تغییرات و تحولاتی که ما آن را رنسانس مینامیم این مجال را پیدا کرد که به راه بیفتد. در حقیقت نهتنها در ایتالیای اواسط قرن سیزدهم حاکمیت سیاسی قدرتمندی (اعم از سیاسی یا وابسته به کلیسا) وجود نداشت، بلکه بهجای یک قدرت متمرکز مجموعهای از قدرتهای تکهپاره و غیرمتمرکز ظاهر شده بودند. البته ریشۀ این وضعیت تا حدود زیادی به تغییر و تحولاتی بازمیگشت که در اروپای مرکزی و ایتالیا در حال شکلگیری بود. اما عوامل دیگری هم به ظهور آن خردهقدرتها بهجای یک قدرت مرکزی نیرومند کمک میکردند؛ از جمله مهمترین آنها مشکلاتی بود که برای خود کلیسا از نظر اعمال قدرت سیاسی به وجود آمده بود. پیشتر اشاره داشتیم که ایتالیا همانند سایر جوامع اروپای جنوبی و مرکزی بخشی از قلمروی «امپراتوری روم مقدس» بود. کلیسا به همراه اشراف و دربار سه پایۀ قدرت بودند؛ ولی مجموعهای از تحولات از نیمۀ دوم قرن سیزدهم به بعد عملاً زعامت حاکمیت مقتدرانۀ پاپ را با مشکلاتی همراه ساخته بودند. نقطۀ شروع این وضعیت جدید یا بحران حاکمیت سیاسی «کلیسای روم مقدس» با مرگ پاپ «کنراد چهارم» در ۱۲۵۴ آغاز شد. شورای اسقفها و بزرگان واتیکان در روم نتوانستند در مورد یک پاپ جدید به توافق برسند. نزدیک به دو دهه در رأس هرم حاکمیت واتیکان در روم پاپ وجود نداشت. مجموعهای از رقابتها، اختلافات، درگیریهای سیاسی و بالاخره منافع مالی و اقتصادی مانع از توافق کاردینالها در روم برای رسیدن اجماع در مورد یک پاپ جدید میشد. در نهایت پس از نوزده سال پاپ جدیدی انتخاب شد، اما او نتوانست در آن وضعیت قدرتهای رقیب درون کلیسا را به وحدت و اجماع برساند. فقدان قدرت سیاسی کلیسا بالطبع به نفع خردهقدرتهای کوچکتر درون و بیرون کلیسا بود. برخی از این قدرتها در اسم، و حسب ظاهر، خود را وفادار به پاپ جدید میدانستند، اما برخی دیگر عملاً زعامت پاپ جدید را خیلی برنمیتابیدند. بههرحال چه آنان که حداقل به شکل زبانی زعامت پاپ را پذیرفته بودند و چه آنان که حتی ظاهری هم «بیعت» نکرده بودند، در عمل و در کلیساهای تحت امرشان اعمال قدرت میکردند. سازمان کلیسا همچنان در مناطق و قلمروهای حکومتی متعدد پابرجا بود، مؤمنان همچنان به کلیسا وفادار بودند و کلیسا همچنان در منطقۀ تحت امرش سعی میکرد فرمانروایی کند، اما واقعیت این بود که «کلیسا دیگر صاحب نداشت» یا دستکم صاحب ششدانگ آن دیگر پاپ در روم نبود. «توین بی» مورخ سرشناس انگلیسی این وضعیت کلیسای روم را به مراحل افول امپراتوریهای قدرتمند تشبیه کرده است که بهتدریج به مرحلۀ پیری و اضمحلال نزدیک میشوند. با این تفاوت که آنها قدرتهای دنیوی هستند، و همواره یک قدرت یا سلسلۀ جدیدی جای آنها را میگیرد. اما کلیسای روم قدرتی روحانی بود که ضمن آنکه در حال ضعیفشدن بود، هیچ سلسله، دودمان، خاندان یا پادشاهی جدیدی نمیتوانست جانشین آن شود. درعینحال آنچه مسلم بود، کلیسای روم از نیمۀ دوم قرن سیزدهم با همۀ مجد، عظمت و اقتدارش وارد سراشیبی کاهش اقتدار شده بود. سرانجام پس از گذشت ۱۲۴ سال از مرگ «کنراد چهارم» آخرین پاپ نیرومند قرونوسطی، در نهایت در سال ۱۳۷۸ کاردینالها و اصحاب واتیکان در روم در مورد یک پاپ جدید به توافق رسیدند. آنچه زعمای کلیسا در روم متوجه آن نشده بودند آن بود که ظرف ۱۲۴ سالی که آنان سرگرم رقابتها و درگیر مشکلات تثبیت قدرت معنوی و نفوذ سیاسی پاپ و کلیسای روم بودند، اروپا در کل و ایتالیا بهویژه پوست انداخته و اروپای جدیدی در حال تولد بود؛... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل سیاسی ظهور رنسانس در ایتالیا
اگر رنسانس را به تعبیر علوم سیاسی امروزی یکجور «توسعه» و «پیشرفت» بدانیم، در آن صورت برای آغاز و تداوم فرایند آن توسعه، معمولاً نیاز به یک مجموعۀ حاکمیتی نیرومند، متمرکز و منسجم است. ازآنجاکه فرایند توسعه امر دشواری است و با مقاومتهای زیادی مواجه میشود،…
👍1
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند…
نهضت اصلاح دینی یا رفرماسیون ۱۶۰۰-۱۵۱۷
رنسانس حرکتی بود که اروپا را از قرونوسطی به درآورده و وارد عصر مدرن یا مدرنیته کرد. رنسانس به تعبیری پلی بود که یک طرف آن اروپای قرونوسطی بود و طرف دیگر آن اگر نگفته باشیم اروپای مدرن که دستکم آغاز اروپای مدرن امروزی بود. رنسانس اگرچه نقطۀ آغاز اروپای مدرن بود، اما خمیرمایۀ اصلی بسیاری از آرا و اندیشههای آن در حقیقت برگرفته از آرا و اندیشههای دو تمدن یونان و روم باستان بود. نهتنها فلسفه، ادبیات، هنر و حتی بسیاری از باورهای خرافی رنسانس ریشه در تمدن کلاسیک یونان داشت، بلکه حتی باورهای اومانیستی و انسانگرایانۀ آن هم ریشه در تمدن گذشتهها داشت. به شرحی که در بخشهای بعدی خواهیم دید صرفاً در سه حوزۀ «فلسفه و اندیشۀ سیاسی»، «بهکارگیری رویکرد علمی در شناخت انسان، جهان و هستی» و بالاخره «اصرار بر روی فردیت و فردگرایی» بود که رنسانس خیلی پای در گذشته نداشت و رو به آینده بود؛ اما رفرماسیون اینگونه نبود. در حقیقت بنیان این فرایند برخلاف رنسانس برگرفته و متأثر از مسیحیت بود. بهعبارتدیگر، اگرچه رفرماسیون زاییدۀ رنسانس بود، اما برخلاف مادر که یک پای آن در گذشته (تمدن یونان و روم) و پای دیگرش در آینده بود، برای فرزند همه چیز در مسیحیت خلاصه میشد. «نهضت اصلاح دینی» نه میل و رغبتی در تمدنهای گذشته داشت (که هر دوی آنان را غیرمذهبی اگر نگفته باشیم مشرک میدانست) و نهچندان دل در گرو اندیشههای جدیدی داشت که عصر بعد از رنسانس آرامآرام به دنبال تأسیس آنها بود. رفرماسیون را میتوان به دو مرحلۀ اصلی تقسیم کرد؛ «انقلاب پروتستانتیزم یا پروتستانها» که در اوایل قرن شانزدهم و در سال ۱۵۱۷ اتفاق افتاد. این انقلاب بهواقع یک تحول تاریخساز و یکی از نقاط عطف اروپای بعد از رنسانس بود. در نتیجه «انقلاب پروتستانتیزم» یا «جنبش پروتستانها» در بخش عمدهای از شمال اروپا بعد از قریب به هزار سال از کلیسای یکپارچۀ بزرگ روم جدا شد. مرحلۀ دوم رفرماسیون که در حدود نیمقرن بعد اتفاق افتاد عبارت بود از تلاش در جهت اصلاحات دینی درون کلیسای کاتولیک یا «رفرماسیون کلیسای کاتولیک» که اوج آن در سال ۱۵۶۰ بود. اگرچه به رفرماسیون مذهب کاتولیک عنوان «انقلاب» اطلاق نشده است، اما از بسیاری جهات این نهضت یک انقلاب کامل بود؛ چراکه یک خانهتکانی اساسی در بسیاری از بنیانهای اعتقادی کلیسای کاتولیک به عمل آورد... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
رنسانس حرکتی بود که اروپا را از قرونوسطی به درآورده و وارد عصر مدرن یا مدرنیته کرد. رنسانس به تعبیری پلی بود که یک طرف آن اروپای قرونوسطی بود و طرف دیگر آن اگر نگفته باشیم اروپای مدرن که دستکم آغاز اروپای مدرن امروزی بود. رنسانس اگرچه نقطۀ آغاز اروپای مدرن بود، اما خمیرمایۀ اصلی بسیاری از آرا و اندیشههای آن در حقیقت برگرفته از آرا و اندیشههای دو تمدن یونان و روم باستان بود. نهتنها فلسفه، ادبیات، هنر و حتی بسیاری از باورهای خرافی رنسانس ریشه در تمدن کلاسیک یونان داشت، بلکه حتی باورهای اومانیستی و انسانگرایانۀ آن هم ریشه در تمدن گذشتهها داشت. به شرحی که در بخشهای بعدی خواهیم دید صرفاً در سه حوزۀ «فلسفه و اندیشۀ سیاسی»، «بهکارگیری رویکرد علمی در شناخت انسان، جهان و هستی» و بالاخره «اصرار بر روی فردیت و فردگرایی» بود که رنسانس خیلی پای در گذشته نداشت و رو به آینده بود؛ اما رفرماسیون اینگونه نبود. در حقیقت بنیان این فرایند برخلاف رنسانس برگرفته و متأثر از مسیحیت بود. بهعبارتدیگر، اگرچه رفرماسیون زاییدۀ رنسانس بود، اما برخلاف مادر که یک پای آن در گذشته (تمدن یونان و روم) و پای دیگرش در آینده بود، برای فرزند همه چیز در مسیحیت خلاصه میشد. «نهضت اصلاح دینی» نه میل و رغبتی در تمدنهای گذشته داشت (که هر دوی آنان را غیرمذهبی اگر نگفته باشیم مشرک میدانست) و نهچندان دل در گرو اندیشههای جدیدی داشت که عصر بعد از رنسانس آرامآرام به دنبال تأسیس آنها بود. رفرماسیون را میتوان به دو مرحلۀ اصلی تقسیم کرد؛ «انقلاب پروتستانتیزم یا پروتستانها» که در اوایل قرن شانزدهم و در سال ۱۵۱۷ اتفاق افتاد. این انقلاب بهواقع یک تحول تاریخساز و یکی از نقاط عطف اروپای بعد از رنسانس بود. در نتیجه «انقلاب پروتستانتیزم» یا «جنبش پروتستانها» در بخش عمدهای از شمال اروپا بعد از قریب به هزار سال از کلیسای یکپارچۀ بزرگ روم جدا شد. مرحلۀ دوم رفرماسیون که در حدود نیمقرن بعد اتفاق افتاد عبارت بود از تلاش در جهت اصلاحات دینی درون کلیسای کاتولیک یا «رفرماسیون کلیسای کاتولیک» که اوج آن در سال ۱۵۶۰ بود. اگرچه به رفرماسیون مذهب کاتولیک عنوان «انقلاب» اطلاق نشده است، اما از بسیاری جهات این نهضت یک انقلاب کامل بود؛ چراکه یک خانهتکانی اساسی در بسیاری از بنیانهای اعتقادی کلیسای کاتولیک به عمل آورد... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
نهضت اصلاح دینی یا رفرماسیون ۱۶۰۰-۱۵۱۷
یکی از دشوارترین موضوعات بعد از رنسانس، پرداختن به نهضت اصلاح دینی یا «رفرماسیون» است. اساساً رفرماسیون همانطورکه از نام آن پیداست تلاشهایی بود که به دنبال رنسانس بهمنظور اصلاحات دینی در اروپا به وجود آمد. منتهی اهمیت آن برای ما نه بهواسطۀ جزئیات مباحث…
👍1