چه چیزی را میتوانیم از زبانهای آفریقائی بفهمیم که پیشتر از چهرههای آفریقائی نفهمیده بودیم؟
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی را امری ملالآور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجستهیی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.
اگر بررسی خود را با مقایسهی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانوادههای زبانی و گروههای از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبانهای یک خانوادهی زبانی معین را بهطور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت میکنند. بهطور خاص، گویشوران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاهپوست طبقهبندی میشوند؛ گویشوران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویشوران زبان خویسانی مردمان خویسانی و گویشوران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبانها همراه با مردمی که به آنها سخن میگویند تحول مییابند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی را امری ملالآور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجستهیی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.
اگر بررسی خود را با مقایسهی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانوادههای زبانی و گروههای از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبانهای یک خانوادهی زبانی معین را بهطور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت میکنند. بهطور خاص، گویشوران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاهپوست طبقهبندی میشوند؛ گویشوران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویشوران زبان خویسانی مردمان خویسانی و گویشوران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبانها همراه با مردمی که به آنها سخن میگویند تحول مییابند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه چیزی را میتوانیم از زبانهای آفریقائی بفهمیم که پیشتر از چهرههای آفریقانی نفهمیده بودیم؟
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی…
فصل چهارم: تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
- تمرکز قوای نظامی: پیدایش ارتش
- وضع مالکیت زمین
- وضعیت قضا و امنیت اجتماعی
- فقدان امنیت اجتماعی و حقوق فردی
- مشروعیت و پایگاه سیاسی و اجتماعی حکومت
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- تمرکز قوای نظامی: پیدایش ارتش
- وضع مالکیت زمین
- وضعیت قضا و امنیت اجتماعی
- فقدان امنیت اجتماعی و حقوق فردی
- مشروعیت و پایگاه سیاسی و اجتماعی حکومت
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل چهارم: تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
در فصل سوم، برخی از نتایج هجوم قبایل آسیای میانه را بر زیربنای اقتصادی ایران قرون وسطی بررسی نمودیم. در این فصل سعی کردیم تأثیرات اجتماعی این تحول را مورد ارزیابی قرار دهیم. آنچه بهطورکلی میتوان گفت این است که بهقدرترسیدن قبایل بهاستثنای پیدایش «ارتش»،…
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمایهای همهگیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبانشناسی که تاکنون بررسی شدهاند به ما اجازه میدهد که این بلعیدنهای پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آنها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون میخواهم ارائه کنم میتواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیشتر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه میخواهم نوع باقیمانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک بهدستآمده از گیاهان و حیوانات اهلیشده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکمهای زیاد جمعیتی، میکروبها، فنآوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیلدهندهی قدرت میشود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیفتر را ببلعند.
هنگامی که در دههی ۱۴۰۰ میلادی اروپاییها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقاییها پنج مجموعه محصول را پرورش میدادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آنها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستانهای اتیوپی پرورش داده میشد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانهیی دارد که مشخصهی آن ریزش باران است که در ماههای زمستانی شدید میشود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانهیی دارد و همین توضیح میدهد که چرا زیرزمین خانهی من و میلیونها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب میشود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصلخیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانهیی بارانهای زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمایهای همهگیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبانشناسی که تاکنون بررسی شدهاند به ما اجازه میدهد که این بلعیدنهای پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آنها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون میخواهم ارائه کنم میتواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیشتر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه میخواهم نوع باقیمانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک بهدستآمده از گیاهان و حیوانات اهلیشده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکمهای زیاد جمعیتی، میکروبها، فنآوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیلدهندهی قدرت میشود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیفتر را ببلعند.
هنگامی که در دههی ۱۴۰۰ میلادی اروپاییها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقاییها پنج مجموعه محصول را پرورش میدادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آنها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستانهای اتیوپی پرورش داده میشد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانهیی دارد که مشخصهی آن ریزش باران است که در ماههای زمستانی شدید میشود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانهیی دارد و همین توضیح میدهد که چرا زیرزمین خانهی من و میلیونها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب میشود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصلخیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانهیی بارانهای زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این…
فصل پنجم: خاموششدن چراغ علم
- نحوۀ پیدایش و خصوصیات عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی
- زمینههای پیدایش افول عصر طلایی اسلام
- سرآغاز انحطاط و افول عصر طلایی
- آغاز افول جریان تعقل در ایران
- ادامۀ خاموشی چراغ علم تا اواسط قرن نوزدهم
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- نحوۀ پیدایش و خصوصیات عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی
- زمینههای پیدایش افول عصر طلایی اسلام
- سرآغاز انحطاط و افول عصر طلایی
- آغاز افول جریان تعقل در ایران
- ادامۀ خاموشی چراغ علم تا اواسط قرن نوزدهم
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل پنجم: خاموششدن چراغ علم
خاموشی چراغ علم از جمله مسائلی است که ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با پدیده عقبماندگی پیدا میکند. نیاز به توضیح چندانی نیست که اگر رشد علمی و فعالیتهای فکری در جامعهای متوقف یا حتی کند شوند آن جامعه دچار رکود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی میشود و به ورطه عقبماندگی…
چرا اروپائیها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیشبینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعهیی از دولتهای واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل میشود، باید معذور داشت.
دلایل بیواسطهی پیآمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپاییها با بومیهای آمریکا، اروپائیهایی که وارد آفريقا شدند از برتری سهگانهی اسلحه و دیگر فنآوریها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامههای پرهزینهی کاوش و فتح سود میبردند. این برتریها تقریباً بهمحض آغاز درگیریها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آنجا بازگشت تا کیلوا، مهمترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائیها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائیهای جنوب صحرا تکامل بخشند؟
تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) بهدلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونههای بومی و اهلیشدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کمشمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچکتر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات میشد. ببینیم این عوامل چهگونه عمل کردند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیشبینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعهیی از دولتهای واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل میشود، باید معذور داشت.
دلایل بیواسطهی پیآمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپاییها با بومیهای آمریکا، اروپائیهایی که وارد آفريقا شدند از برتری سهگانهی اسلحه و دیگر فنآوریها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامههای پرهزینهی کاوش و فتح سود میبردند. این برتریها تقریباً بهمحض آغاز درگیریها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آنجا بازگشت تا کیلوا، مهمترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائیها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائیهای جنوب صحرا تکامل بخشند؟
تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) بهدلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونههای بومی و اهلیشدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کمشمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچکتر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات میشد. ببینیم این عوامل چهگونه عمل کردند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا اروپائیها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را…
فصل ششم: شرق و غرب: تماس یا تقابل
- موقعیت اقلیمی اروپا و تأثیرات آن بر روابط میان شرق و غرب
- موفقیت اروپاییان در دریا
- جنگهای صلیبی؛ نخستین دور رویاروییهای بین اسلام و اروپا (۷۰۰-۴۹۵ ه. /۱۳۰۰-۱۰۹۵ م.)
- تأثیرات بلندمدت هجوم صلیبیون بر شرق
- چگونگی و علل مسلطشدن اروپاییان بر دریا در طول قرون وسطی
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- موقعیت اقلیمی اروپا و تأثیرات آن بر روابط میان شرق و غرب
- موفقیت اروپاییان در دریا
- جنگهای صلیبی؛ نخستین دور رویاروییهای بین اسلام و اروپا (۷۰۰-۴۹۵ ه. /۱۳۰۰-۱۰۹۵ م.)
- تأثیرات بلندمدت هجوم صلیبیون بر شرق
- چگونگی و علل مسلطشدن اروپاییان بر دریا در طول قرون وسطی
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل ششم: شرق و غرب: تماس یا تقابل
همانطور که در مقدمه این کتاب متذکر شدیم، از دیدگاه رادیکال و انقلابی جدیدی که با فرهنگ چپ وارد حیات سیاسی ایران گردید رابطه میان شرق و غرب خلاصه میشود در تضاد و رویارویی میان آن دو. این ایده کلی بهتدریج پرداخته گردید و با اقبال زیادی از سوی بسیاری از ایرانیان،…
تأثیر تفاوت قارهها بر مسیر جوامع انسانی
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است.
نخستین دسته شامل تفاوتهای قارهیی در گونههای گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلیکردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که میتوانست متخصصان غیرتولیدکنندهی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیتهای بزرگی تعیینکننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فنآورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود میبردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایهبندیشده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خانسالاریهای کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.
اما ثابت شده که بیشتر گونههای حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلیشدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونههای نسبتاً اندکی از دامها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونههای وحشی داوطلب برای اهلیشدن در قارهها تفاوت چشمگیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قارهها و نیز (در مورد پستانداران بزرگ) انقراضهای اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراضها در استرالیا و قارهی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کمتر از اوراسیای بزرگتر، قارهی آمریکا کمتر از آن و استرالیا و گینهی نوی یالی (با یکهفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستانداران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کمتر، از موهبت زیستشناختی برخوردار بوده است.
در هر کدام از قارهها، اهلیشدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر میگرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوریهای فنآورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب میکنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. بهاینگونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یکدیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل سادهی خود توسط جنگهای موسكت مائورویهای نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری میرسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آنها را میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است.
نخستین دسته شامل تفاوتهای قارهیی در گونههای گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلیکردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که میتوانست متخصصان غیرتولیدکنندهی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیتهای بزرگی تعیینکننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فنآورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود میبردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایهبندیشده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خانسالاریهای کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.
اما ثابت شده که بیشتر گونههای حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلیشدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونههای نسبتاً اندکی از دامها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونههای وحشی داوطلب برای اهلیشدن در قارهها تفاوت چشمگیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قارهها و نیز (در مورد پستانداران بزرگ) انقراضهای اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراضها در استرالیا و قارهی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کمتر از اوراسیای بزرگتر، قارهی آمریکا کمتر از آن و استرالیا و گینهی نوی یالی (با یکهفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستانداران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کمتر، از موهبت زیستشناختی برخوردار بوده است.
در هر کدام از قارهها، اهلیشدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر میگرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوریهای فنآورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب میکنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. بهاینگونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یکدیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل سادهی خود توسط جنگهای موسكت مائورویهای نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری میرسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آنها را میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر تفاوت قارهها بر مسیر جوامع انسانی
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است. نخستین دسته شامل…
دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غربستیزی کور در ایران
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم بهتدریج روبهزوال میرود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمیافتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپگرایانۀ ضدغربی دستکم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غربستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که اینگونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بیمحتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعینحال انقلابی میشود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشستها، همایشها و کنفرانسهای داخلی و بینالمللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرفوحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب بهراستی آنگونه است که ما تصور میکنیم و برای خودمان ساخته و پرداختهایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداختهایم، بهاحتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفتهایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراکها هم افزودهایم. درعینحال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمیکند؛ یعنی صرفاً میگوید ما هفتادسال است که نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برایمان ساختهوپرداخته است، برویم. درحالیکه پرسش مهم آن است که چرا اینگونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهانبینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دستوپا میزنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.
اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتداییتر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفتهایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیدهای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود میآید که ما در قبال دانش و مفروضههای موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژهمان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشدهایم، علیالقاعده هر کنکاش و مطالعهای بر روی آن بلاموضوع میشود. حکایت ما و غرب هم اینگونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه میشود در پارادایم محدود، یکسویه، اشتباه و مغرضانهای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کردهایم و علیرغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااینهمه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیکزده چسبیدهایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برایمان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم بهتدریج روبهزوال میرود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمیافتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپگرایانۀ ضدغربی دستکم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غربستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که اینگونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بیمحتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعینحال انقلابی میشود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشستها، همایشها و کنفرانسهای داخلی و بینالمللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرفوحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب بهراستی آنگونه است که ما تصور میکنیم و برای خودمان ساخته و پرداختهایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداختهایم، بهاحتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفتهایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراکها هم افزودهایم. درعینحال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمیکند؛ یعنی صرفاً میگوید ما هفتادسال است که نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برایمان ساختهوپرداخته است، برویم. درحالیکه پرسش مهم آن است که چرا اینگونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهانبینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دستوپا میزنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.
اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتداییتر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفتهایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیدهای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود میآید که ما در قبال دانش و مفروضههای موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژهمان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشدهایم، علیالقاعده هر کنکاش و مطالعهای بر روی آن بلاموضوع میشود. حکایت ما و غرب هم اینگونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه میشود در پارادایم محدود، یکسویه، اشتباه و مغرضانهای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کردهایم و علیرغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااینهمه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیکزده چسبیدهایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برایمان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غربستیزی کور در ایران
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران…
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی…
آیا انقلاب ۵۷ غربستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟
واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربیها و آمریکاییها انجام نمیدادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غربستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمیخورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب بهواسطۀ اهداف و خواستههایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواستههای انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپاییها یا آمریکاییها شود و یا خواهان بستهشدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعینحال این واقعیت را هم نمیتوان نادیده گرفت که علیرغم آنکه خواستههای انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غربستیزی جزء خواستهها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیانکن با خود برد، همان خواستهها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درستتر گفته باشیم این بهراهافتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علیرغم تأثیرات بسزای آن در شکلدادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتنابناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکاییها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنیها و توطئهها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یکسو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیادهخواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمیگردد به اینکه نمیتواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربیها و آمریکاییها انجام نمیدادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غربستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمیخورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب بهواسطۀ اهداف و خواستههایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواستههای انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپاییها یا آمریکاییها شود و یا خواهان بستهشدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعینحال این واقعیت را هم نمیتوان نادیده گرفت که علیرغم آنکه خواستههای انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غربستیزی جزء خواستهها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیانکن با خود برد، همان خواستهها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درستتر گفته باشیم این بهراهافتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علیرغم تأثیرات بسزای آن در شکلدادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتنابناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکاییها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنیها و توطئهها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یکسو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیادهخواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمیگردد به اینکه نمیتواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
آیا انقلاب ۵۷ غربستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟
پیش از ادامۀ مبحث «ما و غرب» نیاز به یک توضیح بسیار ضروری هست. ممکن است تشریح چگونگی شکلگیری جریان غربستیزی در ایران معاصر این تصور را در میان بسیاری از خوانندگان ما به وجود آورد که پس غالب شدن گفتمان غربستیزی و آمریکاستیزی در ایران بعد از انقلاب خیلی…
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی…
عوامل پنجگانهی فروپاشی زیستمحیطی
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناختهشدهی زیستمحیطی، آنها را در نظر میگیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیستمحیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعهای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دستهی پنجم - یعنی واکنشها یا پاسخهای جامعه به مسائل زیستمحیطیاش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنجگانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکییکی بررسی میکنم... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناختهشدهی زیستمحیطی، آنها را در نظر میگیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیستمحیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعهای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دستهی پنجم - یعنی واکنشها یا پاسخهای جامعه به مسائل زیستمحیطیاش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنجگانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکییکی بررسی میکنم... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
عوامل پنجگانهی فروپاشی زیستمحیطی
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای…
بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
غربستیزی در ایران معاصر با ورود مارکسیزم بهواسطۀ حزب توده در دهۀ ۱۳۲۰ متولد شد. این پدیده در مرحلۀ بعدی توانست وارد تفکرات اسلامگرایان شود. غربستیزی در تفکر اسلامگرایان دچار دگردیسی و تکامل شده و افزون بر تضاد اقتصادی با نظام سرمایهداری، اسلامگرایان با تمامی تمدن و ارزشهای غربی به مخالفت برخاستند. مجموعهای از دلایل تاریخی، اجتماعی و سیاسی منجر به تداوم و گسترش «غربستیزی» در ایران شدند بهنحویکه وقتی انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد، تمامی گروههای اپوزیسیون علیه رژیم شاه متأثر از گفتمان غربستیزی بودند. بهموازات غربستیزی در سالهای مقارن با انقلاب مخالفت با آمریکا هم در بسیاری از گروههای رادیکال اعم از مارکسیست یا اسلامگرا رواج پیدا کرده بود. درعینحال و علیرغم آنکه بعد از انقلاب همواره تبلیغ شده است که ضدیت با آمریکا در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، اما واقعیت آن است که دلیل وقوع انقلاب و دلیل اصلی نارضایتی از رژیم شاه نه غربستیزی بود و نه ضدیت با آمریکا. خواستههای مردم در طغیان علیه رژیم شاه مجموعهای از مطالبات مدنی و دمکراتیک بود؛ آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون خواستههای اصلی مردم و رهبری انقلاب در دوران انقلاب بودند. رأی بالا به جمهوری اسلامی بعد از انقلاب به معنای آن بود که مردم خواستهها و انتظارات سیاسیشان را در قالب یک نظام اسلامی قابلتحقق میدانستند، اما بعد از انقلاب و بهواسطۀ مجموعهای از دلایل از جمله رقابت با مارکسیستها، رقابت میان جریانهای اسلامگرا، بهرهبرداریهای سیاسی، افزایش محبوبیت، جنگ قدرت، فرصتطلبی سیاسی و دلایل دیگر، بهسرعت و در همان ماههای نخست انقلاب امواج نیرومند آمریکاستیزی در کشور به راه افتاد. اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بهسرعت چهرۀ سیاسی ایران را دگرگون کرد و «آمریکاستیزی» بدل به گفتمان اصلی انقلاب شد. بهتدریج خواستههای اولیه و اصلی انقلاب جای خود را به خواستهها و اهداف جدیدی همچون «آمریکاستیزی»، «استکبارستیزی»، «صدور انقلاب»، «حمایت از جنبشهای رهاییبخش» و «مبارزه با نظام جهانی سلطه» دادند. به راهافتادن امواج نیرومند آمریکاستیزی باعث تقویت و پررنگشدن دشمنی با غرب هم شد. «غربستیزی» هویت تمدنی، فرهنگی و هستیشناسانۀ انقلاب اسلامی را تعریف کرد و «آمریکاستیزی» هویت سیاسی و بینالمللی آن را. با گذشت زمان هر دو بدل به هویت اصلی جمهوری اسلامی شدند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
غربستیزی در ایران معاصر با ورود مارکسیزم بهواسطۀ حزب توده در دهۀ ۱۳۲۰ متولد شد. این پدیده در مرحلۀ بعدی توانست وارد تفکرات اسلامگرایان شود. غربستیزی در تفکر اسلامگرایان دچار دگردیسی و تکامل شده و افزون بر تضاد اقتصادی با نظام سرمایهداری، اسلامگرایان با تمامی تمدن و ارزشهای غربی به مخالفت برخاستند. مجموعهای از دلایل تاریخی، اجتماعی و سیاسی منجر به تداوم و گسترش «غربستیزی» در ایران شدند بهنحویکه وقتی انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد، تمامی گروههای اپوزیسیون علیه رژیم شاه متأثر از گفتمان غربستیزی بودند. بهموازات غربستیزی در سالهای مقارن با انقلاب مخالفت با آمریکا هم در بسیاری از گروههای رادیکال اعم از مارکسیست یا اسلامگرا رواج پیدا کرده بود. درعینحال و علیرغم آنکه بعد از انقلاب همواره تبلیغ شده است که ضدیت با آمریکا در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، اما واقعیت آن است که دلیل وقوع انقلاب و دلیل اصلی نارضایتی از رژیم شاه نه غربستیزی بود و نه ضدیت با آمریکا. خواستههای مردم در طغیان علیه رژیم شاه مجموعهای از مطالبات مدنی و دمکراتیک بود؛ آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون خواستههای اصلی مردم و رهبری انقلاب در دوران انقلاب بودند. رأی بالا به جمهوری اسلامی بعد از انقلاب به معنای آن بود که مردم خواستهها و انتظارات سیاسیشان را در قالب یک نظام اسلامی قابلتحقق میدانستند، اما بعد از انقلاب و بهواسطۀ مجموعهای از دلایل از جمله رقابت با مارکسیستها، رقابت میان جریانهای اسلامگرا، بهرهبرداریهای سیاسی، افزایش محبوبیت، جنگ قدرت، فرصتطلبی سیاسی و دلایل دیگر، بهسرعت و در همان ماههای نخست انقلاب امواج نیرومند آمریکاستیزی در کشور به راه افتاد. اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بهسرعت چهرۀ سیاسی ایران را دگرگون کرد و «آمریکاستیزی» بدل به گفتمان اصلی انقلاب شد. بهتدریج خواستههای اولیه و اصلی انقلاب جای خود را به خواستهها و اهداف جدیدی همچون «آمریکاستیزی»، «استکبارستیزی»، «صدور انقلاب»، «حمایت از جنبشهای رهاییبخش» و «مبارزه با نظام جهانی سلطه» دادند. به راهافتادن امواج نیرومند آمریکاستیزی باعث تقویت و پررنگشدن دشمنی با غرب هم شد. «غربستیزی» هویت تمدنی، فرهنگی و هستیشناسانۀ انقلاب اسلامی را تعریف کرد و «آمریکاستیزی» هویت سیاسی و بینالمللی آن را. با گذشت زمان هر دو بدل به هویت اصلی جمهوری اسلامی شدند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
حال میرسیم به یکی از اصلیترین و بنیادیترین دلایل غربستیزی در جامعۀ امروز ایران: «بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی.» از میان همۀ دلایلی که تاکنون در تبیین اسباب و علل پیدایش گفتمان غربستیزی در ایران معاصر برشمردیم،…
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
البته با اطمینان نمیدانیم؛ زیرا هرگز هیچ اروپاییای اجرای آن را ندیده است که دربارهاش بنویسد، اما از روایتهای شفاهی خود جزیرهنشینان (به ویژه دربارهی برپاکردن پیکرهها)، از روی پیکرههای موجود در معادن سنگ در مراحل تدریجی تکمیل و از روی آزمایشهای اخیر…
غرب پیش از رنسانس
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب اروپا حاکم بود. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب آن بود. بهعلاوه شرق اروپا بهمراتب متمدنتر، ثروتمندتر و پیشرفتهتر بود. غرب اروپا از اقوام نیمهوحشی، شهرهای پراکنده، کمجمعیت و توسعهنیافته تشکیل یافته بود، درحالیکه شهرها در شرق بهمراتب بزرگتر، پرجمعیتتر، آبادتر، پررونقتر یا به تعبیر امروزی توسعهیافتهتر بودند. ازآنجاکه یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی دستکم در آن مقطع وجود نهاد متمرکز و یکپارچهای به نام «حکومت» بود، در شرق اروپا چنین ساختار قدرتی بهمراتب بیشتر از غرب آن تأسیس شده بود. حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی نیرومند در شرق به وجود آمده بود و بنابراین کلیسا نمیتوانست بیرون از آن بهعنوان نهادی مستقل پا به عرصۀ وجود بگذارد. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملاً در قدرت سیاسی حاکم ادغام شد؛ بهعبارتدیگر «دین و سیاست» یکی شدند، ولی در غرب اروپا بهواسطۀ نبود یک قدرت مرکزی نیرومند، کلیسا توانست بهعنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصۀ وجود گذارد، بهمرورزمان رشد کرده و در نهایت بدل به نهاد مستقل و قدرتمندی شود که سنگینی سایۀ آن را در طی قرنها در طول قرونوسطی در غرب اروپا شاهد هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بیچونوچرای کلیسا بدانیم. البته همانطورکه میتوان حدس زد و پیشتر هم به آن اشاره داشتیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست خیلی به هم نزدیک میشدند؛ زمانی که در رأس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر میشد که بسیار مذهبی بود و خود را عملاً خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) میدانست. ازآنجاکه چنین فرمانروایانی خود را خادمان کلیسا میدانستند، بنابراین یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا میپنداشتند؛ پس بهمنظور «جهاد» در راه خداوند شمشیر برداشته و در التزام رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و کلیسا میشتافتند. نمونۀ برجستۀ چنین رویاروییهای با دشمنان مسیحیت «جنگهای صلیبی» با مسلمانان بر سر تصاحب «سرزمین مقدس» بود که به مدت دو قرن (۱۳۰۰-۱۱۰۰) به طول انجامید. صرفنظر از پیامدهای دیگر جنگهای صلیبی، این جنگها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک بهشدت افزودند و بهنوبۀ خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شدند.
از مناسبات مذهبی که بگذریم میرسیم به مباحث دیگر ساختار نظام فئودالیته که در غرب اروپا با شروع قرونوسطی شکل گرفت. واضح است که به دلیل پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اروپا نمیتوان از یک ساختار مشخص که در همۀ این بخشها بهگونهای یکسان شکل گرفتند، سخن گفت. متأثر از آبوهوا و شرایط جغرافیایی، عرفیات، باورها و سنتهای محلی تفاوتهای بعضاً زیادی در بخشهایی از اروپا وجود داشت. به طور مثال مناسبات در جنوب اروپا در حوزۀ مدیترانه یا منتهیالیه شمال آن در مناطق اسکاندیناوی بهیقین تفاوتهایی داشتهاند، اما در شِمای کلی آن کموبیش یکسان بودند. در مجموع شالودۀ مناسبات اجتماعی در یک جامعۀ فئودالی در سه محور اصلی خلاصه میشد؛ محور اول عبارت بود از مجموعۀ روابط میان فئودال منطقه و رعایایش؛ محور دوم مناسبات میان پادشاه و فئودال؛ و بالاخره حوزۀ سوم که کلیسا بود و با هر سه حوزۀ رعایا و مردم، فئودال و پادشاه مراوده داشت... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب اروپا حاکم بود. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب آن بود. بهعلاوه شرق اروپا بهمراتب متمدنتر، ثروتمندتر و پیشرفتهتر بود. غرب اروپا از اقوام نیمهوحشی، شهرهای پراکنده، کمجمعیت و توسعهنیافته تشکیل یافته بود، درحالیکه شهرها در شرق بهمراتب بزرگتر، پرجمعیتتر، آبادتر، پررونقتر یا به تعبیر امروزی توسعهیافتهتر بودند. ازآنجاکه یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی دستکم در آن مقطع وجود نهاد متمرکز و یکپارچهای به نام «حکومت» بود، در شرق اروپا چنین ساختار قدرتی بهمراتب بیشتر از غرب آن تأسیس شده بود. حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی نیرومند در شرق به وجود آمده بود و بنابراین کلیسا نمیتوانست بیرون از آن بهعنوان نهادی مستقل پا به عرصۀ وجود بگذارد. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملاً در قدرت سیاسی حاکم ادغام شد؛ بهعبارتدیگر «دین و سیاست» یکی شدند، ولی در غرب اروپا بهواسطۀ نبود یک قدرت مرکزی نیرومند، کلیسا توانست بهعنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصۀ وجود گذارد، بهمرورزمان رشد کرده و در نهایت بدل به نهاد مستقل و قدرتمندی شود که سنگینی سایۀ آن را در طی قرنها در طول قرونوسطی در غرب اروپا شاهد هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بیچونوچرای کلیسا بدانیم. البته همانطورکه میتوان حدس زد و پیشتر هم به آن اشاره داشتیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست خیلی به هم نزدیک میشدند؛ زمانی که در رأس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر میشد که بسیار مذهبی بود و خود را عملاً خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) میدانست. ازآنجاکه چنین فرمانروایانی خود را خادمان کلیسا میدانستند، بنابراین یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا میپنداشتند؛ پس بهمنظور «جهاد» در راه خداوند شمشیر برداشته و در التزام رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و کلیسا میشتافتند. نمونۀ برجستۀ چنین رویاروییهای با دشمنان مسیحیت «جنگهای صلیبی» با مسلمانان بر سر تصاحب «سرزمین مقدس» بود که به مدت دو قرن (۱۳۰۰-۱۱۰۰) به طول انجامید. صرفنظر از پیامدهای دیگر جنگهای صلیبی، این جنگها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک بهشدت افزودند و بهنوبۀ خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شدند.
از مناسبات مذهبی که بگذریم میرسیم به مباحث دیگر ساختار نظام فئودالیته که در غرب اروپا با شروع قرونوسطی شکل گرفت. واضح است که به دلیل پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اروپا نمیتوان از یک ساختار مشخص که در همۀ این بخشها بهگونهای یکسان شکل گرفتند، سخن گفت. متأثر از آبوهوا و شرایط جغرافیایی، عرفیات، باورها و سنتهای محلی تفاوتهای بعضاً زیادی در بخشهایی از اروپا وجود داشت. به طور مثال مناسبات در جنوب اروپا در حوزۀ مدیترانه یا منتهیالیه شمال آن در مناطق اسکاندیناوی بهیقین تفاوتهایی داشتهاند، اما در شِمای کلی آن کموبیش یکسان بودند. در مجموع شالودۀ مناسبات اجتماعی در یک جامعۀ فئودالی در سه محور اصلی خلاصه میشد؛ محور اول عبارت بود از مجموعۀ روابط میان فئودال منطقه و رعایایش؛ محور دوم مناسبات میان پادشاه و فئودال؛ و بالاخره حوزۀ سوم که کلیسا بود و با هر سه حوزۀ رعایا و مردم، فئودال و پادشاه مراوده داشت... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
غرب پیش از رنسانس
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب…
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی…
رابطۀ اروپا با شرق در قرونوسطی
نخستین نکتهای که در خصوص رابطۀ میان شرق و غرب جلبتوجه میکند، آمدن غربیها به شرق است. این «آمدن» فقط شامل تجارت نمیشده است، بلکه به اشکال مختلف در طول تاریخ ظاهر شده است. البته ما شرقیها هم پیرامون غرب کنجکاوی داشتهایم، ولی در مقایسه با حضور غربیها و یا «آمدن» غربیها بسیار ناچیز بوده است؛ بهعنوانمثال، کمتر ایرانیای را میتوان یافت که علاقهمند به تاریخ و تمدن ایران بوده باشد و دستکم با نام چند مورخ، صاحبنظر و مستشرق غربی آشنا نباشد. درحالیکه ما با خیل انبوه غربیهایی روبهرو هستیم که پیرامون ابعاد مختلف فرهنگ، تمدن و تاریخ ایران کار کردهاند، کمتر با نام ایرانیانی روبهرو هستیم که صاحب تألیفها و تحقیقات معتبری در خصوص نقطهای از دنیا یا تمدن و فرهنگ کشور و یا ملت دیگری باشند. درحالیکه ما صدها اثر و نوشته در قالب رساله، کتاب، گزارش، مقاله، تحقیقات، سفرنامه، خاطرات و غیره از غربیها در مورد ایران، مردمانش، فرهنگش، تاریخش، مذهبش، تمدنش و...داریم، در مقابل با کمتر کار جدی از جانب ایرانیان پیرامون غرب روبهرو هستیم. البته پاسخ ما در قبال بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل حجم غنی دانش آنها پیرامون شرق این بوده است که غربیان برای غارت، استعمار و سلطه به ما مجبور بودهاند که پیرامون ما مطالعات گستردهای انجام دهند. بالطبع ما چون در مقام غارت و استثمار مغربزمینیان نبودهایم، نیازی هم نداشتهایم که در مورد آنان شناختی پیدا کنیم. البته بعید به نظر میرسد که کسی این مغلطه را در خصوص بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل آگاهی آنها از شرق بهعنوان دلیلی جدی بپذیرد. جدای از آنکه بسیاری از مطالعاتی که توسط غربیها صورت گرفتهاند ربطی به استعمار و استعمارگری پیدا نمیکنند و بیشتر جنبههای علمی، تاریخی، فرهنگی و آکادمیک داشته و در جهت بالابردن دانش و شناخت بهتر از موضوع هستند، اشکال بنیادیتر این استدلال آن است که مسئلۀ اساسیتر که همانا فقدان تحقیقات و بررسیهای ما ایرانیان پیرامون غرب و غربیان است را بیپاسخ میگذارد. در حقیقت یکی از نکاتی که غالباً در موضوع شرق و غرب پیش میآید این است که به نظر میرسد غربیان در مقایسه با شرقیان در طول تاریخ دارای روحیۀ کنجکاوی بسیار بیشتری بودهاند. درحالیکه ما با نامهای مردان و حتی زنان اروپایی فراوانی در تاریخ روبهرو میشویم که گام در سرزمینهای ناآشنا و کاملاً بیگانه نهادهاند، در مقابل کمتر با مشرقزمینیانی مواجه هستیم که دست به اینگونه اقدامات زده باشند. اگر از این عذر و بهانه و این مغلطه که آنها برای استعمار و غارت شرقیهای مظلوم و به حق خود قانع، نیاز به چنین ماجراجوییهای داشتهاند بگذریم، باز این پرسش باقی میماند که واقعاً چرا اینگونه بوده است؟ چرا اروپاییان همواره به سیروسیاحت و رفتن به سرزمینهای ناشناخته و غریب علاقهمندی و کنجکاوی نشان دادهاند، اما شرقیان کمتر چنین خصوصیتی داشتهاند؟ چرا اروپاییها از طریق خشکی یا با کشتی راهی سرزمینهای دور شدند، ولی ما نرفتیم؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
نخستین نکتهای که در خصوص رابطۀ میان شرق و غرب جلبتوجه میکند، آمدن غربیها به شرق است. این «آمدن» فقط شامل تجارت نمیشده است، بلکه به اشکال مختلف در طول تاریخ ظاهر شده است. البته ما شرقیها هم پیرامون غرب کنجکاوی داشتهایم، ولی در مقایسه با حضور غربیها و یا «آمدن» غربیها بسیار ناچیز بوده است؛ بهعنوانمثال، کمتر ایرانیای را میتوان یافت که علاقهمند به تاریخ و تمدن ایران بوده باشد و دستکم با نام چند مورخ، صاحبنظر و مستشرق غربی آشنا نباشد. درحالیکه ما با خیل انبوه غربیهایی روبهرو هستیم که پیرامون ابعاد مختلف فرهنگ، تمدن و تاریخ ایران کار کردهاند، کمتر با نام ایرانیانی روبهرو هستیم که صاحب تألیفها و تحقیقات معتبری در خصوص نقطهای از دنیا یا تمدن و فرهنگ کشور و یا ملت دیگری باشند. درحالیکه ما صدها اثر و نوشته در قالب رساله، کتاب، گزارش، مقاله، تحقیقات، سفرنامه، خاطرات و غیره از غربیها در مورد ایران، مردمانش، فرهنگش، تاریخش، مذهبش، تمدنش و...داریم، در مقابل با کمتر کار جدی از جانب ایرانیان پیرامون غرب روبهرو هستیم. البته پاسخ ما در قبال بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل حجم غنی دانش آنها پیرامون شرق این بوده است که غربیان برای غارت، استعمار و سلطه به ما مجبور بودهاند که پیرامون ما مطالعات گستردهای انجام دهند. بالطبع ما چون در مقام غارت و استثمار مغربزمینیان نبودهایم، نیازی هم نداشتهایم که در مورد آنان شناختی پیدا کنیم. البته بعید به نظر میرسد که کسی این مغلطه را در خصوص بیدانشیمان نسبت به غرب و در مقابل آگاهی آنها از شرق بهعنوان دلیلی جدی بپذیرد. جدای از آنکه بسیاری از مطالعاتی که توسط غربیها صورت گرفتهاند ربطی به استعمار و استعمارگری پیدا نمیکنند و بیشتر جنبههای علمی، تاریخی، فرهنگی و آکادمیک داشته و در جهت بالابردن دانش و شناخت بهتر از موضوع هستند، اشکال بنیادیتر این استدلال آن است که مسئلۀ اساسیتر که همانا فقدان تحقیقات و بررسیهای ما ایرانیان پیرامون غرب و غربیان است را بیپاسخ میگذارد. در حقیقت یکی از نکاتی که غالباً در موضوع شرق و غرب پیش میآید این است که به نظر میرسد غربیان در مقایسه با شرقیان در طول تاریخ دارای روحیۀ کنجکاوی بسیار بیشتری بودهاند. درحالیکه ما با نامهای مردان و حتی زنان اروپایی فراوانی در تاریخ روبهرو میشویم که گام در سرزمینهای ناآشنا و کاملاً بیگانه نهادهاند، در مقابل کمتر با مشرقزمینیانی مواجه هستیم که دست به اینگونه اقدامات زده باشند. اگر از این عذر و بهانه و این مغلطه که آنها برای استعمار و غارت شرقیهای مظلوم و به حق خود قانع، نیاز به چنین ماجراجوییهای داشتهاند بگذریم، باز این پرسش باقی میماند که واقعاً چرا اینگونه بوده است؟ چرا اروپاییان همواره به سیروسیاحت و رفتن به سرزمینهای ناشناخته و غریب علاقهمندی و کنجکاوی نشان دادهاند، اما شرقیان کمتر چنین خصوصیتی داشتهاند؟ چرا اروپاییها از طریق خشکی یا با کشتی راهی سرزمینهای دور شدند، ولی ما نرفتیم؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
رابطۀ اروپا با شرق در قرونوسطی
ما تا به اینجا ساختار کلی اروپای قبل از رنسانس را تشریح کردیم. کار اصلی ما در اصل از این نقطه به بعد است که اروپا در نتیجۀ رنسانس دچار یک دگرگونی بنیادی شده و در نهایت از دل این تحول غربی که ما امروزه میشناسیم زاییده میشود. قبل از ورود به پدیدۀ رنسانس و…
علل آسیبپذیری زیستمحیطی جزیرهی ایستر
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلایل تاریخی موفقیت غربیها در دریا
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط و حملونقل بین مناطق مختلف اروپا و دریاهای آزاد را فراهم میسازند. مجاورت و نزدیکی به دریا باعث شد تا اروپاییان از همان ابتدا به دریانوردی تمایل زیادی پیدا کنند. نهتنها مراکز عمدۀ اقتصادی و تجاری در طول قرونوسطی شهرها و درستتر گفته باشیم بنادری همچون ونیز، جنوا، سیسیل، پیتزا، مارسی، لیسبون و...بودند، بلکه اساساً مناطقی که در نهایت بدل به قدرتهای استعماری شدند آنهایی بودند که بدون استثنا نزدیکترین تماس را با دریا داشتند؛ همچون ایتالیا، انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک، پرتغال و اسپانیا. البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بودهاند؛ ولی تحول آنان همانند اروپاییان نشد؛ بنابراین بهجز دریا، اسباب و علل دیگری نیز زمینهساز بودهاند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی هستند که قارۀ اروپا را پوشاندهاند. شاید در کمتر نقطهای از جهان در وسعتی به کوچکی اروپا بتوان منطقهای یافت که در آن این همه ملتهای متعدد با زبانهای مختلف، نزدیک به یکدیگر وجود داشته باشند. حضور اجتماعات مختلف پهلوبهپهلوی یکدیگر البته دارای این نتیجۀ منفی بود که آنان همواره در حال رقابت با یکدیگر به سر میبردند و بارها نیز میان آنان جنگ و ستیز درمیگرفت. اما در مقابل این نقطهضعف، نزدیکی ملتهای مختلف اروپایی نسبت به هم باعث میشد که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند. فاصله میان جوامع و مراکز عمدۀ اروپا آنقدر کم است که با پای پیاده از یک نقطه میتوان به نقطۀ دیگر آن رفت. درحالیکه بهعنوانمثال در ایران فاصله میان دو مرکز عمدۀ آن دهها و بعضاً صدها کیلومتر است، آن هم مسافتها و فاصلههای دوری که پیمودن آنها به دلیل شرایط نامناسب طبیعی (کویر، بیابان یا کوهستانی بودن) بسیار دشوار بوده و اکثراً نیز طول مسیر یا خالی از سکنه بوده و یا حداکثر یکی، دو آبادی کوچک و دورافتاده را شامل میشده است. درحالیکه در اروپا نهتنها تولیدات از یک نقطه به نقطۀ دیگر بهسهولت انتقال مییافتند، بلکه مهمتر از آن، اخبار، اطلاعات، دانش و آگاهیها نیز به همان سهولت و بهگونهای سیال میان جوامع مختلف اروپایی همواره جریان داشتند. هر نوع پیشرفت و تغییروتحول در یک نقطه از اروپا بهسرعت به نقاط دیگر آن هم میرسید... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط و حملونقل بین مناطق مختلف اروپا و دریاهای آزاد را فراهم میسازند. مجاورت و نزدیکی به دریا باعث شد تا اروپاییان از همان ابتدا به دریانوردی تمایل زیادی پیدا کنند. نهتنها مراکز عمدۀ اقتصادی و تجاری در طول قرونوسطی شهرها و درستتر گفته باشیم بنادری همچون ونیز، جنوا، سیسیل، پیتزا، مارسی، لیسبون و...بودند، بلکه اساساً مناطقی که در نهایت بدل به قدرتهای استعماری شدند آنهایی بودند که بدون استثنا نزدیکترین تماس را با دریا داشتند؛ همچون ایتالیا، انگلستان، فرانسه، هلند، بلژیک، پرتغال و اسپانیا. البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بودهاند؛ ولی تحول آنان همانند اروپاییان نشد؛ بنابراین بهجز دریا، اسباب و علل دیگری نیز زمینهساز بودهاند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی هستند که قارۀ اروپا را پوشاندهاند. شاید در کمتر نقطهای از جهان در وسعتی به کوچکی اروپا بتوان منطقهای یافت که در آن این همه ملتهای متعدد با زبانهای مختلف، نزدیک به یکدیگر وجود داشته باشند. حضور اجتماعات مختلف پهلوبهپهلوی یکدیگر البته دارای این نتیجۀ منفی بود که آنان همواره در حال رقابت با یکدیگر به سر میبردند و بارها نیز میان آنان جنگ و ستیز درمیگرفت. اما در مقابل این نقطهضعف، نزدیکی ملتهای مختلف اروپایی نسبت به هم باعث میشد که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند. فاصله میان جوامع و مراکز عمدۀ اروپا آنقدر کم است که با پای پیاده از یک نقطه میتوان به نقطۀ دیگر آن رفت. درحالیکه بهعنوانمثال در ایران فاصله میان دو مرکز عمدۀ آن دهها و بعضاً صدها کیلومتر است، آن هم مسافتها و فاصلههای دوری که پیمودن آنها به دلیل شرایط نامناسب طبیعی (کویر، بیابان یا کوهستانی بودن) بسیار دشوار بوده و اکثراً نیز طول مسیر یا خالی از سکنه بوده و یا حداکثر یکی، دو آبادی کوچک و دورافتاده را شامل میشده است. درحالیکه در اروپا نهتنها تولیدات از یک نقطه به نقطۀ دیگر بهسهولت انتقال مییافتند، بلکه مهمتر از آن، اخبار، اطلاعات، دانش و آگاهیها نیز به همان سهولت و بهگونهای سیال میان جوامع مختلف اروپایی همواره جریان داشتند. هر نوع پیشرفت و تغییروتحول در یک نقطه از اروپا بهسرعت به نقاط دیگر آن هم میرسید... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل تاریخی موفقیت غربیها در دریا
اصولاً موقعیت جغرافیایی اروپا بهگونهای است که میتوان آن را یک شبهجزیره توصیف کرد؛ زیرا از سه طرف در محاصرۀ دریاهای آزاد قرار گرفته است؛ از شمال، غرب و جنوب. بهعلاوه در مرکز و قطعۀ اصلی اروپا رودخانههای عریضوطویل قابل کشتیرانی وجود دارند که اسباب ارتباط…
جنگهای صلیبی، نخستین دور رویارویی میان اسلام و اروپا (۱۳۰۰-۱۰۹۵)
کشف قارۀ آمریکا و سرزمینهای دیگر و نتایج سرنوشتسازی که این اتفاقها برای پیشرفت و ترقی اروپاییان در بر داشتند آنقدر اظهرمنالشمس هستند که نمیتوان سر سوزنی در نقش و تأثیرات این تحولات در «غرب شدن غرب» تردیدی وارد کرد. اما در خصوص تأثیر جنگهای صلیبی و آشنایی اروپاییان با شرق و مسلمانان و تأثیرات این آشنایی در بهوجودآمدن رنسانس آن جزمیت پیشین کمتر میشود و در عوض، اما و اگرهایی به وجود میآید. بهعبارتدیگر، برخی بر آشنایی اروپاییان با تمدن اسلامی و تأثیر این آشنایی در پدیدآمدن رنسانس بسیار تأکید میورزند که گویی اگر این آشنایی صورت نمیگرفت، رنسانسی هم در غرب به وجود نمیآمد. برخی دیگر بر عکس، اعتقاد زیادی بر تأثیرگذاری تمدن اسلامی نداشته و معتقدند که اگر تمدن اسلامی واقعاً بالنده و پویا بود چرا نتوانست به خود مسلمانان کمک کند. بهعلاوه بهزعم آنان، درست در مقطعی که غرب رو به طلوع و برخاستن است، تمدن اسلامی رو به افول و خاموششدن است. آنان نتیجهگیری میکنند که نسبت به تأثیرگذاری تمدن اسلامی در بهوجودآمدن رنسانس اغراق شده است و اگر تمدن اسلامی از بالندگی و پویایی برخوردار بود دستکم میتوانست جلوی افولش را بگیرد.
ما بههیچروی سودای واردشدن به این مناقشه را نداریم. اینکه چرا تمدن اسلامی بعد از آن بالندگی «عصر طلایی تمدن اسلامی» رو به انحطاط گذارد موضوع کار ما در اینجا نیست، اما بگذارید تنها به یکی دو نکته اشارهای گذرا کنیم؛ نخست آنکه در دو طرف این مناقشه امکان متأثر بودن از عواطف عقیدتی زیاد است. علیالقاعده اگر نویسندهای نسبت به اسلام بغض و کینهای داشته باشد سعی خواهد کرد تأثیرات اسلام بر رنسانس را انکار کند یا آن را به حداقل تخفیف دهد و متقابلاً اگر نویسندهای بر اسلام تعصب داشته باشد همۀ رنسانس را متأثر از اسلام خواهد دانست؛ نکتۀ دوم اینکه این استدلال که اگر تمدن اسلامی دارای بالندگی و عمقی بود خود دچار انحطاط نمیشد، خیلی هم استدلال درستی نیست. چه اسلام چه هر تمدن دیگری ممکن است دچار انحطاط شود در عین اینکه از بالندگی تمدنی برخوردار باشد. تمدنهای ایران، یونان و روم هم دچار انحطاط شدند ضمن آنکه تأثیرات تمدنی بسیاری بر جوامع دیگر گذاردند. به بیان دیگر، انحطاط تمدنی نباید به معنای آن باشد که آن تمدن را عاری از بالندگی بدانیم... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
کشف قارۀ آمریکا و سرزمینهای دیگر و نتایج سرنوشتسازی که این اتفاقها برای پیشرفت و ترقی اروپاییان در بر داشتند آنقدر اظهرمنالشمس هستند که نمیتوان سر سوزنی در نقش و تأثیرات این تحولات در «غرب شدن غرب» تردیدی وارد کرد. اما در خصوص تأثیر جنگهای صلیبی و آشنایی اروپاییان با شرق و مسلمانان و تأثیرات این آشنایی در بهوجودآمدن رنسانس آن جزمیت پیشین کمتر میشود و در عوض، اما و اگرهایی به وجود میآید. بهعبارتدیگر، برخی بر آشنایی اروپاییان با تمدن اسلامی و تأثیر این آشنایی در پدیدآمدن رنسانس بسیار تأکید میورزند که گویی اگر این آشنایی صورت نمیگرفت، رنسانسی هم در غرب به وجود نمیآمد. برخی دیگر بر عکس، اعتقاد زیادی بر تأثیرگذاری تمدن اسلامی نداشته و معتقدند که اگر تمدن اسلامی واقعاً بالنده و پویا بود چرا نتوانست به خود مسلمانان کمک کند. بهعلاوه بهزعم آنان، درست در مقطعی که غرب رو به طلوع و برخاستن است، تمدن اسلامی رو به افول و خاموششدن است. آنان نتیجهگیری میکنند که نسبت به تأثیرگذاری تمدن اسلامی در بهوجودآمدن رنسانس اغراق شده است و اگر تمدن اسلامی از بالندگی و پویایی برخوردار بود دستکم میتوانست جلوی افولش را بگیرد.
ما بههیچروی سودای واردشدن به این مناقشه را نداریم. اینکه چرا تمدن اسلامی بعد از آن بالندگی «عصر طلایی تمدن اسلامی» رو به انحطاط گذارد موضوع کار ما در اینجا نیست، اما بگذارید تنها به یکی دو نکته اشارهای گذرا کنیم؛ نخست آنکه در دو طرف این مناقشه امکان متأثر بودن از عواطف عقیدتی زیاد است. علیالقاعده اگر نویسندهای نسبت به اسلام بغض و کینهای داشته باشد سعی خواهد کرد تأثیرات اسلام بر رنسانس را انکار کند یا آن را به حداقل تخفیف دهد و متقابلاً اگر نویسندهای بر اسلام تعصب داشته باشد همۀ رنسانس را متأثر از اسلام خواهد دانست؛ نکتۀ دوم اینکه این استدلال که اگر تمدن اسلامی دارای بالندگی و عمقی بود خود دچار انحطاط نمیشد، خیلی هم استدلال درستی نیست. چه اسلام چه هر تمدن دیگری ممکن است دچار انحطاط شود در عین اینکه از بالندگی تمدنی برخوردار باشد. تمدنهای ایران، یونان و روم هم دچار انحطاط شدند ضمن آنکه تأثیرات تمدنی بسیاری بر جوامع دیگر گذاردند. به بیان دیگر، انحطاط تمدنی نباید به معنای آن باشد که آن تمدن را عاری از بالندگی بدانیم... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
جنگهای صلیبی، نخستین دور رویارویی میان اسلام و اروپا (۱۳۰۰-۱۰۹۵)
امپراتوری روم به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی یا بیزانس از ماورای قفقاز، گرجستان و ارمنستان امروزی شروع میشد و با گسترش به سمت جنوب و غرب به سمت آناتولی (ترکیه امروزی)، شمال عراق امروزی، تمامی خاورمیانه، یونان و در نهایت به بالکان و شرق اروپا میرسید.…
از پنج عامل مؤثر در فروپاشیهای اجتماعی، چهارتای آنها در فروپاشی آناسازیها نقش داشتند. در واقع چند نوع از تأثیرات زیستمحیطی بشر دخیل بوده است، به ویژه جنگلزدایی و آبشستگی و عمیقشدن کاریزها. تغییرات آب و هوایی نیز در بارندگی و درجهی حرارت نقش داشت، و همراه با تأثیرگذاریهای انسان بر محیط زیست، سهم متقابل داشت.
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha