فصل اول: از کجا شروع کنیم؟
اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سببساز عقبماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاستهاند، برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران، ویژگیها و سیر تحولات تاریخی آن وجود دارند تصویر واحدی از گذشته و حال جامعه ما بهدست نمیدهند. بسیاری از آنها جنبه توصیفی و نقلی دارند یعنی آنچه را که در طول تاریخ رخ داده صرفاً نقل نمودهاند. اینگونه منابع تنها میتوانند برای تحلیل گذشته و تأثیر آن بر حال بهصورت ماده خام مورداستفاده قرار گیرند، درحالیکه آنچه بیشتر برای شناخت اسباب و عواملی که ایران امروزه را ساختهاند موردنیاز است نظریهپردازی و سعی در ایجاد مدل و ساختاری ذهنی است که اولاً بتواند برخی از جنبهها و جلوههای بنیادین سیاسی و اجتماعی امروز ما را تبیین کند و نشان دهد که چرا و چگونه و از کجا ما به امروز رسیدهایم، ثانیاً بتواند تا حدودی تکلیف ما را با گذشتهمان روشن کند. از جمله اینکه اسباب و علل این همه عقبماندگی و ضعف در ایران چگونه و از کجا فراهم آمده بود. منسجمترین و درعینحال متداولترین مدل تحلیلی که تا کنون در ایران وجود داشته مارکسیسم بوده است. این نظریه از اوایل قرن بیستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابیون ایرانی سوسیالدموکرات و بعدها بلشویکها و طرفداران لنین که عمدتاً آذریتبار و شمالی مهاجر به قفقاز بودند، وارد ایران شد. در یکی دو دهه بعد از مشروطه و با استفاده از ضعف حکومت این آرا بدل به یکی از عمدهترین جریانات سیاسی اجتماعی مدرن ایران گردید. در عصر دیکتاتوری رضاشاه جریانات چپ از قربانیان اصلی این دیکتاتوری بودند و با تحمل تلفات سنگین وادار به سکوت گردیدند. اما با سقوط دیکتاتوری در شهریور ۱۳۲۰ ه. مارکسیسم وارد مؤثرترین مرحله حیاتش در ایران گردید. از این مقطع به بعد بود که جهانبینی مارکسیسم بهصورت تفکر غالب و رایج در میان تحصیلکردگان و روشنفکران ایران درآمد.
اصول و تفکرات مارکسیستی، جهانبینی بخش وسیعی از متفکران جوان و انقلابی ایرانی را شکل داد. مباحثی نظیر اینکه تاریخ و سیر تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع بهگونهای پراکنده و بیهدف نبوده بلکه از اصول و قانونمندیهای منظم و از پیش تعیین شدهای پیروی میکند؛ اینکه این اصول و قوانین جهانی بوده و شامل همه اجتماعات در همه عصرها میشود؛ و اینکه به کمک این اصول و قوانین ما نهتنها میتوانیم درک کنیم روند تحولات یک جامعه در مقاطع مختلف تاریخی آن چگونه تکوین یافته، بلکه میتوانیم تصویر کلی آینده آن را نیز ترسیم نماییم، به صورت قوی و با مقبولیتی کمنظیر مبنای تفکرات مدرن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسیاری از ایرانیان منورالفکر قرار گرفت... بیشتر بخوانید
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سببساز عقبماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاستهاند، برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران، ویژگیها و سیر تحولات تاریخی آن وجود دارند تصویر واحدی از گذشته و حال جامعه ما بهدست نمیدهند. بسیاری از آنها جنبه توصیفی و نقلی دارند یعنی آنچه را که در طول تاریخ رخ داده صرفاً نقل نمودهاند. اینگونه منابع تنها میتوانند برای تحلیل گذشته و تأثیر آن بر حال بهصورت ماده خام مورداستفاده قرار گیرند، درحالیکه آنچه بیشتر برای شناخت اسباب و عواملی که ایران امروزه را ساختهاند موردنیاز است نظریهپردازی و سعی در ایجاد مدل و ساختاری ذهنی است که اولاً بتواند برخی از جنبهها و جلوههای بنیادین سیاسی و اجتماعی امروز ما را تبیین کند و نشان دهد که چرا و چگونه و از کجا ما به امروز رسیدهایم، ثانیاً بتواند تا حدودی تکلیف ما را با گذشتهمان روشن کند. از جمله اینکه اسباب و علل این همه عقبماندگی و ضعف در ایران چگونه و از کجا فراهم آمده بود. منسجمترین و درعینحال متداولترین مدل تحلیلی که تا کنون در ایران وجود داشته مارکسیسم بوده است. این نظریه از اوایل قرن بیستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابیون ایرانی سوسیالدموکرات و بعدها بلشویکها و طرفداران لنین که عمدتاً آذریتبار و شمالی مهاجر به قفقاز بودند، وارد ایران شد. در یکی دو دهه بعد از مشروطه و با استفاده از ضعف حکومت این آرا بدل به یکی از عمدهترین جریانات سیاسی اجتماعی مدرن ایران گردید. در عصر دیکتاتوری رضاشاه جریانات چپ از قربانیان اصلی این دیکتاتوری بودند و با تحمل تلفات سنگین وادار به سکوت گردیدند. اما با سقوط دیکتاتوری در شهریور ۱۳۲۰ ه. مارکسیسم وارد مؤثرترین مرحله حیاتش در ایران گردید. از این مقطع به بعد بود که جهانبینی مارکسیسم بهصورت تفکر غالب و رایج در میان تحصیلکردگان و روشنفکران ایران درآمد.
اصول و تفکرات مارکسیستی، جهانبینی بخش وسیعی از متفکران جوان و انقلابی ایرانی را شکل داد. مباحثی نظیر اینکه تاریخ و سیر تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع بهگونهای پراکنده و بیهدف نبوده بلکه از اصول و قانونمندیهای منظم و از پیش تعیین شدهای پیروی میکند؛ اینکه این اصول و قوانین جهانی بوده و شامل همه اجتماعات در همه عصرها میشود؛ و اینکه به کمک این اصول و قوانین ما نهتنها میتوانیم درک کنیم روند تحولات یک جامعه در مقاطع مختلف تاریخی آن چگونه تکوین یافته، بلکه میتوانیم تصویر کلی آینده آن را نیز ترسیم نماییم، به صورت قوی و با مقبولیتی کمنظیر مبنای تفکرات مدرن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسیاری از ایرانیان منورالفکر قرار گرفت... بیشتر بخوانید
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل اول: از کجا شروع کنیم؟
اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سببساز عقبماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاستهاند، برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران، ویژگیها و سیر تحولات تاریخی…
چهگونه میتوان، صرفنظر از کمبودهای مسلمفرضشده در خود بومیها، این واقعیت را توضیح داد که مهاجرنشینهای سفیدپوست انگلیسی ظاهراً یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی را طی چند دهه پس از استعمار قارهیی به وجود آوردند که ساکنان آن پس از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی کوچنشین و بیسواد بودند؟ آیا همین امر یک آزمایش کاملاً کنترلشده در تکامل جوامع انسانی نیست که ما را ناگزیر از گرفتن یک نتیجهی سادهی نژادپرستانه میکند؟
حل این مسئله ساده است. مهاجرنشینهای انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آنها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانههای درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی اینها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشینهای وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپاییها هرگز نیاموختند چهگونه بدون کمک فنآوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینهی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز اینقدر باهوش بودند که بنویسند اما آنقدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آنجا زندگی میکردند زنده بمانند.
مردمی که در استرالیا جامعهیی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعهیی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگیهای زیستمحیطی استرالیاست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
حل این مسئله ساده است. مهاجرنشینهای انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آنها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانههای درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی اینها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشینهای وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپاییها هرگز نیاموختند چهگونه بدون کمک فنآوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینهی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز اینقدر باهوش بودند که بنویسند اما آنقدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آنجا زندگی میکردند زنده بمانند.
مردمی که در استرالیا جامعهیی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعهیی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگیهای زیستمحیطی استرالیاست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
فصل دوم: ایران چگونه جایی است؟
- پراکندگی اجتماعات
- زندگی عشایری و صحراگردی
- صحرانشینی و بیثباتی اجتماعی
- تمرکز قدرت در دست حکومت
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- پراکندگی اجتماعات
- زندگی عشایری و صحراگردی
- صحرانشینی و بیثباتی اجتماعی
- تمرکز قدرت در دست حکومت
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل دوم: ایران چگونه جایی است؟
شرایط اقلیمی حاکم بر فلات ایران، تا حدود زیادی با نوع ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که در ایران بهوجود آمدند ارتباط مستقیم پیدا میکند. کمبود آب را میتوان بنیادیترین ویژگی شرایط محیطی ایران توصیف نمود. با متوسط ریزش باران بین ۲۵ تا ۳۰ سانتیمتر در سال…
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و ثروتمندترین، پرجمعیتترین، و از لحاظ اجرائی و فنآوری پیشرفتهترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قارهی آمریکا بهدست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بیواسطهیی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائیها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائیها به سرزمینهای بومیهای آمریکا رسیدند و آنجا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطهی شروع ما مقایسهیی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قارهی آمریکا به دست کریستف کلمب.
مقایسهی ما با تولید خوراک آغاز میشود که عامل تعیینکنندهی عمدهیی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاینرو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی میشود. خیرهکنندهترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونههای بزرگ پستانداران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهمترین وسیلهی حملونقل زمینی انسانها و کالاهایشان، وسیلهی ضروری جابهجائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایشدهندهی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بودهاند. تا زمانیکه چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستانداران اوراسیائی در سدههای میانه نشده بود، این پستانداران منبع عمدهی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازههایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز بهشمار میآمدند.
مثلاً برای گرداندن آسیابها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قارهی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیهی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با اینکه از لاماها برای تهیهی گوشت، پشم، پوست و حملونقل کالا استفاده میکردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمیداد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمیکرد، هرگز گاری یا خیشی را نمیکشید و هرگز بهعنوان منبع نیرو یا وسیلهیی در جنگها بهخدمت انسان درنیامد.
این مجموعهیی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومیهای آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیشتر گونههای وحشی پستانداران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراضهایی رخ نمیداد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش میگرفت. هنگامیکه کورتس و ماجراجویان خاکآلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سوارهنظام آزتک، سوار بر اسبهای بومی اهلیشدهی آمریکائی، آنها را به دریا میراندند. بهجای مرگ آزتکها از آبله، ممکن بود اسپانیاییها با میکربهای انتقالیافته از آزتکهای مقاوم در برابر بیماری میمردند. ممکن بود تمدنهای آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستانداران در هزاران سال پیشتر دیگر منتفی شده بودند.
این انقراضها برای اروپا تعداد بیشتری حیوان وحشی اهلیشدنی باقی گذارد تا برای قارهی آمریکا. بیشتر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونههای واجد صلاحیت برای اهلیشدن خارج میکنند. ازاینرو، اوراسیا تنها به اهلیکردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قارهی آمریکا به فقط یک گونهی بسیار محلی خود. هر دو نیمکره دارای گونههای اهلیشدهی پرندگان و پستانداران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچهی هندی و مرغابی مُسکوئی بهصورت کاملاً محلی و سگ بهصورت گسترده در قارهی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونهها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و ثروتمندترین، پرجمعیتترین، و از لحاظ اجرائی و فنآوری پیشرفتهترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قارهی آمریکا بهدست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بیواسطهیی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائیها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائیها به سرزمینهای بومیهای آمریکا رسیدند و آنجا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطهی شروع ما مقایسهیی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قارهی آمریکا به دست کریستف کلمب.
مقایسهی ما با تولید خوراک آغاز میشود که عامل تعیینکنندهی عمدهیی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاینرو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی میشود. خیرهکنندهترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونههای بزرگ پستانداران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهمترین وسیلهی حملونقل زمینی انسانها و کالاهایشان، وسیلهی ضروری جابهجائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایشدهندهی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بودهاند. تا زمانیکه چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستانداران اوراسیائی در سدههای میانه نشده بود، این پستانداران منبع عمدهی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازههایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز بهشمار میآمدند.
مثلاً برای گرداندن آسیابها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قارهی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیهی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با اینکه از لاماها برای تهیهی گوشت، پشم، پوست و حملونقل کالا استفاده میکردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمیداد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمیکرد، هرگز گاری یا خیشی را نمیکشید و هرگز بهعنوان منبع نیرو یا وسیلهیی در جنگها بهخدمت انسان درنیامد.
این مجموعهیی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومیهای آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیشتر گونههای وحشی پستانداران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراضهایی رخ نمیداد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش میگرفت. هنگامیکه کورتس و ماجراجویان خاکآلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سوارهنظام آزتک، سوار بر اسبهای بومی اهلیشدهی آمریکائی، آنها را به دریا میراندند. بهجای مرگ آزتکها از آبله، ممکن بود اسپانیاییها با میکربهای انتقالیافته از آزتکهای مقاوم در برابر بیماری میمردند. ممکن بود تمدنهای آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستانداران در هزاران سال پیشتر دیگر منتفی شده بودند.
این انقراضها برای اروپا تعداد بیشتری حیوان وحشی اهلیشدنی باقی گذارد تا برای قارهی آمریکا. بیشتر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونههای واجد صلاحیت برای اهلیشدن خارج میکنند. ازاینرو، اوراسیا تنها به اهلیکردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قارهی آمریکا به فقط یک گونهی بسیار محلی خود. هر دو نیمکره دارای گونههای اهلیشدهی پرندگان و پستانداران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچهی هندی و مرغابی مُسکوئی بهصورت کاملاً محلی و سگ بهصورت گسترده در قارهی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونهها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و…
فصل سوم: از صعود تا نزول (۱۸۰۰-۱۰۰۰ م.)
- هجوم قبایل و صحرانشینان آسیای مرکزی به ایران
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- هجوم قبایل و صحرانشینان آسیای مرکزی به ایران
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل سوم: از صعود تا نزول (۱۸۰۰-۱۰۰۰ م.)
در فصل دوم دیدیم که شرایط اقلیمی ایران چندان برای اسکانهای بزرگ و توسعه مناسب نبود. از برخی استثنائات که بگذریم، غالب اجتماعاتی که در ایران بهوجود آمدند شامل مناطقی پراکنده و بدون ارتباط چندانی با محیط بیرون از خود بودند. این مناطق به لحاظ اقتصادی نیز خودکفا…
چه چیزی را میتوانیم از زبانهای آفریقائی بفهمیم که پیشتر از چهرههای آفریقائی نفهمیده بودیم؟
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی را امری ملالآور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجستهیی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.
اگر بررسی خود را با مقایسهی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانوادههای زبانی و گروههای از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبانهای یک خانوادهی زبانی معین را بهطور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت میکنند. بهطور خاص، گویشوران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاهپوست طبقهبندی میشوند؛ گویشوران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویشوران زبان خویسانی مردمان خویسانی و گویشوران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبانها همراه با مردمی که به آنها سخن میگویند تحول مییابند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی را امری ملالآور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجستهیی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.
اگر بررسی خود را با مقایسهی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانوادههای زبانی و گروههای از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبانهای یک خانوادهی زبانی معین را بهطور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت میکنند. بهطور خاص، گویشوران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاهپوست طبقهبندی میشوند؛ گویشوران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویشوران زبان خویسانی مردمان خویسانی و گویشوران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبانها همراه با مردمی که به آنها سخن میگویند تحول مییابند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه چیزی را میتوانیم از زبانهای آفریقائی بفهمیم که پیشتر از چهرههای آفریقانی نفهمیده بودیم؟
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی…
فصل چهارم: تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
- تمرکز قوای نظامی: پیدایش ارتش
- وضع مالکیت زمین
- وضعیت قضا و امنیت اجتماعی
- فقدان امنیت اجتماعی و حقوق فردی
- مشروعیت و پایگاه سیاسی و اجتماعی حکومت
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- تمرکز قوای نظامی: پیدایش ارتش
- وضع مالکیت زمین
- وضعیت قضا و امنیت اجتماعی
- فقدان امنیت اجتماعی و حقوق فردی
- مشروعیت و پایگاه سیاسی و اجتماعی حکومت
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل چهارم: تأثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران
در فصل سوم، برخی از نتایج هجوم قبایل آسیای میانه را بر زیربنای اقتصادی ایران قرون وسطی بررسی نمودیم. در این فصل سعی کردیم تأثیرات اجتماعی این تحول را مورد ارزیابی قرار دهیم. آنچه بهطورکلی میتوان گفت این است که بهقدرترسیدن قبایل بهاستثنای پیدایش «ارتش»،…
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمایهای همهگیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبانشناسی که تاکنون بررسی شدهاند به ما اجازه میدهد که این بلعیدنهای پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آنها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون میخواهم ارائه کنم میتواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیشتر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه میخواهم نوع باقیمانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک بهدستآمده از گیاهان و حیوانات اهلیشده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکمهای زیاد جمعیتی، میکروبها، فنآوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیلدهندهی قدرت میشود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیفتر را ببلعند.
هنگامی که در دههی ۱۴۰۰ میلادی اروپاییها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقاییها پنج مجموعه محصول را پرورش میدادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آنها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستانهای اتیوپی پرورش داده میشد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانهیی دارد که مشخصهی آن ریزش باران است که در ماههای زمستانی شدید میشود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانهیی دارد و همین توضیح میدهد که چرا زیرزمین خانهی من و میلیونها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب میشود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصلخیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانهیی بارانهای زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمایهای همهگیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبانشناسی که تاکنون بررسی شدهاند به ما اجازه میدهد که این بلعیدنهای پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آنها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون میخواهم ارائه کنم میتواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیشتر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه میخواهم نوع باقیمانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک بهدستآمده از گیاهان و حیوانات اهلیشده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکمهای زیاد جمعیتی، میکروبها، فنآوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیلدهندهی قدرت میشود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیفتر را ببلعند.
هنگامی که در دههی ۱۴۰۰ میلادی اروپاییها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقاییها پنج مجموعه محصول را پرورش میدادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آنها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستانهای اتیوپی پرورش داده میشد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانهیی دارد که مشخصهی آن ریزش باران است که در ماههای زمستانی شدید میشود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانهیی دارد و همین توضیح میدهد که چرا زیرزمین خانهی من و میلیونها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب میشود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصلخیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانهیی بارانهای زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این…
فصل پنجم: خاموششدن چراغ علم
- نحوۀ پیدایش و خصوصیات عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی
- زمینههای پیدایش افول عصر طلایی اسلام
- سرآغاز انحطاط و افول عصر طلایی
- آغاز افول جریان تعقل در ایران
- ادامۀ خاموشی چراغ علم تا اواسط قرن نوزدهم
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- نحوۀ پیدایش و خصوصیات عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی
- زمینههای پیدایش افول عصر طلایی اسلام
- سرآغاز انحطاط و افول عصر طلایی
- آغاز افول جریان تعقل در ایران
- ادامۀ خاموشی چراغ علم تا اواسط قرن نوزدهم
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل پنجم: خاموششدن چراغ علم
خاموشی چراغ علم از جمله مسائلی است که ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با پدیده عقبماندگی پیدا میکند. نیاز به توضیح چندانی نیست که اگر رشد علمی و فعالیتهای فکری در جامعهای متوقف یا حتی کند شوند آن جامعه دچار رکود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی میشود و به ورطه عقبماندگی…
چرا اروپائیها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیشبینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعهیی از دولتهای واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل میشود، باید معذور داشت.
دلایل بیواسطهی پیآمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپاییها با بومیهای آمریکا، اروپائیهایی که وارد آفريقا شدند از برتری سهگانهی اسلحه و دیگر فنآوریها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامههای پرهزینهی کاوش و فتح سود میبردند. این برتریها تقریباً بهمحض آغاز درگیریها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آنجا بازگشت تا کیلوا، مهمترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائیها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائیهای جنوب صحرا تکامل بخشند؟
تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) بهدلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونههای بومی و اهلیشدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کمشمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچکتر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات میشد. ببینیم این عوامل چهگونه عمل کردند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیشبینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعهیی از دولتهای واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل میشود، باید معذور داشت.
دلایل بیواسطهی پیآمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپاییها با بومیهای آمریکا، اروپائیهایی که وارد آفريقا شدند از برتری سهگانهی اسلحه و دیگر فنآوریها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامههای پرهزینهی کاوش و فتح سود میبردند. این برتریها تقریباً بهمحض آغاز درگیریها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آنجا بازگشت تا کیلوا، مهمترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائیها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائیهای جنوب صحرا تکامل بخشند؟
تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) بهدلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونههای بومی و اهلیشدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کمشمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچکتر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات میشد. ببینیم این عوامل چهگونه عمل کردند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا اروپائیها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را…
فصل ششم: شرق و غرب: تماس یا تقابل
- موقعیت اقلیمی اروپا و تأثیرات آن بر روابط میان شرق و غرب
- موفقیت اروپاییان در دریا
- جنگهای صلیبی؛ نخستین دور رویاروییهای بین اسلام و اروپا (۷۰۰-۴۹۵ ه. /۱۳۰۰-۱۰۹۵ م.)
- تأثیرات بلندمدت هجوم صلیبیون بر شرق
- چگونگی و علل مسلطشدن اروپاییان بر دریا در طول قرون وسطی
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
- موقعیت اقلیمی اروپا و تأثیرات آن بر روابط میان شرق و غرب
- موفقیت اروپاییان در دریا
- جنگهای صلیبی؛ نخستین دور رویاروییهای بین اسلام و اروپا (۷۰۰-۴۹۵ ه. /۱۳۰۰-۱۰۹۵ م.)
- تأثیرات بلندمدت هجوم صلیبیون بر شرق
- چگونگی و علل مسلطشدن اروپاییان بر دریا در طول قرون وسطی
📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
فصل ششم: شرق و غرب: تماس یا تقابل
همانطور که در مقدمه این کتاب متذکر شدیم، از دیدگاه رادیکال و انقلابی جدیدی که با فرهنگ چپ وارد حیات سیاسی ایران گردید رابطه میان شرق و غرب خلاصه میشود در تضاد و رویارویی میان آن دو. این ایده کلی بهتدریج پرداخته گردید و با اقبال زیادی از سوی بسیاری از ایرانیان،…
تأثیر تفاوت قارهها بر مسیر جوامع انسانی
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است.
نخستین دسته شامل تفاوتهای قارهیی در گونههای گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلیکردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که میتوانست متخصصان غیرتولیدکنندهی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیتهای بزرگی تعیینکننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فنآورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود میبردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایهبندیشده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خانسالاریهای کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.
اما ثابت شده که بیشتر گونههای حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلیشدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونههای نسبتاً اندکی از دامها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونههای وحشی داوطلب برای اهلیشدن در قارهها تفاوت چشمگیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قارهها و نیز (در مورد پستانداران بزرگ) انقراضهای اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراضها در استرالیا و قارهی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کمتر از اوراسیای بزرگتر، قارهی آمریکا کمتر از آن و استرالیا و گینهی نوی یالی (با یکهفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستانداران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کمتر، از موهبت زیستشناختی برخوردار بوده است.
در هر کدام از قارهها، اهلیشدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر میگرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوریهای فنآورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب میکنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. بهاینگونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یکدیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل سادهی خود توسط جنگهای موسكت مائورویهای نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری میرسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آنها را میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است.
نخستین دسته شامل تفاوتهای قارهیی در گونههای گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلیکردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که میتوانست متخصصان غیرتولیدکنندهی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیتهای بزرگی تعیینکننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فنآورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود میبردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایهبندیشده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خانسالاریهای کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.
اما ثابت شده که بیشتر گونههای حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلیشدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونههای نسبتاً اندکی از دامها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونههای وحشی داوطلب برای اهلیشدن در قارهها تفاوت چشمگیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قارهها و نیز (در مورد پستانداران بزرگ) انقراضهای اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراضها در استرالیا و قارهی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کمتر از اوراسیای بزرگتر، قارهی آمریکا کمتر از آن و استرالیا و گینهی نوی یالی (با یکهفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستانداران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کمتر، از موهبت زیستشناختی برخوردار بوده است.
در هر کدام از قارهها، اهلیشدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر میگرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوریهای فنآورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب میکنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. بهاینگونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یکدیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل سادهی خود توسط جنگهای موسكت مائورویهای نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری میرسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آنها را میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر تفاوت قارهها بر مسیر جوامع انسانی
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است. نخستین دسته شامل…
دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غربستیزی کور در ایران
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم بهتدریج روبهزوال میرود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمیافتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپگرایانۀ ضدغربی دستکم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غربستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که اینگونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بیمحتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعینحال انقلابی میشود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشستها، همایشها و کنفرانسهای داخلی و بینالمللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرفوحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب بهراستی آنگونه است که ما تصور میکنیم و برای خودمان ساخته و پرداختهایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداختهایم، بهاحتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفتهایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراکها هم افزودهایم. درعینحال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمیکند؛ یعنی صرفاً میگوید ما هفتادسال است که نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برایمان ساختهوپرداخته است، برویم. درحالیکه پرسش مهم آن است که چرا اینگونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهانبینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دستوپا میزنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.
اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتداییتر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفتهایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیدهای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود میآید که ما در قبال دانش و مفروضههای موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژهمان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشدهایم، علیالقاعده هر کنکاش و مطالعهای بر روی آن بلاموضوع میشود. حکایت ما و غرب هم اینگونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه میشود در پارادایم محدود، یکسویه، اشتباه و مغرضانهای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کردهایم و علیرغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااینهمه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیکزده چسبیدهایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برایمان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم بهتدریج روبهزوال میرود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمیافتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپگرایانۀ ضدغربی دستکم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غربستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که اینگونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بیمحتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعینحال انقلابی میشود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشستها، همایشها و کنفرانسهای داخلی و بینالمللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرفوحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب بهراستی آنگونه است که ما تصور میکنیم و برای خودمان ساخته و پرداختهایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداختهایم، بهاحتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفتهایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراکها هم افزودهایم. درعینحال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمیکند؛ یعنی صرفاً میگوید ما هفتادسال است که نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برایمان ساختهوپرداخته است، برویم. درحالیکه پرسش مهم آن است که چرا اینگونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانستهایم فراتر از جهانبینیای که حزب توده هفتادسال پیش برایمان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهانبینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دستوپا میزنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.
اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتداییتر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفتهایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیدهای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود میآید که ما در قبال دانش و مفروضههای موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژهمان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشدهایم، علیالقاعده هر کنکاش و مطالعهای بر روی آن بلاموضوع میشود. حکایت ما و غرب هم اینگونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه میشود در پارادایم محدود، یکسویه، اشتباه و مغرضانهای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کردهایم و علیرغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااینهمه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیکزده چسبیدهایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برایمان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غربستیزی کور در ایران
چرا غربستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غربستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران…
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی…
آیا انقلاب ۵۷ غربستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟
واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربیها و آمریکاییها انجام نمیدادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غربستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمیخورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب بهواسطۀ اهداف و خواستههایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواستههای انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپاییها یا آمریکاییها شود و یا خواهان بستهشدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعینحال این واقعیت را هم نمیتوان نادیده گرفت که علیرغم آنکه خواستههای انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غربستیزی جزء خواستهها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیانکن با خود برد، همان خواستهها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درستتر گفته باشیم این بهراهافتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علیرغم تأثیرات بسزای آن در شکلدادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتنابناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکاییها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنیها و توطئهها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یکسو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیادهخواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمیگردد به اینکه نمیتواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربیها و آمریکاییها انجام نمیدادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غربستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمیخورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب بهواسطۀ اهداف و خواستههایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواستههای انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپاییها یا آمریکاییها شود و یا خواهان بستهشدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعینحال این واقعیت را هم نمیتوان نادیده گرفت که علیرغم آنکه خواستههای انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غربستیزی جزء خواستهها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیانکن با خود برد، همان خواستهها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درستتر گفته باشیم این بهراهافتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علیرغم تأثیرات بسزای آن در شکلدادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتنابناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکاییها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنیها و توطئهها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یکسو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیادهخواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمیگردد به اینکه نمیتواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
آیا انقلاب ۵۷ غربستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟
پیش از ادامۀ مبحث «ما و غرب» نیاز به یک توضیح بسیار ضروری هست. ممکن است تشریح چگونگی شکلگیری جریان غربستیزی در ایران معاصر این تصور را در میان بسیاری از خوانندگان ما به وجود آورد که پس غالب شدن گفتمان غربستیزی و آمریکاستیزی در ایران بعد از انقلاب خیلی…
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی…
عوامل پنجگانهی فروپاشی زیستمحیطی
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناختهشدهی زیستمحیطی، آنها را در نظر میگیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیستمحیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعهای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دستهی پنجم - یعنی واکنشها یا پاسخهای جامعه به مسائل زیستمحیطیاش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنجگانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکییکی بررسی میکنم... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناختهشدهی زیستمحیطی، آنها را در نظر میگیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیستمحیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعهای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دستهی پنجم - یعنی واکنشها یا پاسخهای جامعه به مسائل زیستمحیطیاش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنجگانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکییکی بررسی میکنم... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
عوامل پنجگانهی فروپاشی زیستمحیطی
وقتی شروع به طراحی و برنامهریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمیکردم و با سادهانگاری میپنداشتم که کتاب صرفاً دربارهی مسائل زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای…
بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
غربستیزی در ایران معاصر با ورود مارکسیزم بهواسطۀ حزب توده در دهۀ ۱۳۲۰ متولد شد. این پدیده در مرحلۀ بعدی توانست وارد تفکرات اسلامگرایان شود. غربستیزی در تفکر اسلامگرایان دچار دگردیسی و تکامل شده و افزون بر تضاد اقتصادی با نظام سرمایهداری، اسلامگرایان با تمامی تمدن و ارزشهای غربی به مخالفت برخاستند. مجموعهای از دلایل تاریخی، اجتماعی و سیاسی منجر به تداوم و گسترش «غربستیزی» در ایران شدند بهنحویکه وقتی انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد، تمامی گروههای اپوزیسیون علیه رژیم شاه متأثر از گفتمان غربستیزی بودند. بهموازات غربستیزی در سالهای مقارن با انقلاب مخالفت با آمریکا هم در بسیاری از گروههای رادیکال اعم از مارکسیست یا اسلامگرا رواج پیدا کرده بود. درعینحال و علیرغم آنکه بعد از انقلاب همواره تبلیغ شده است که ضدیت با آمریکا در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، اما واقعیت آن است که دلیل وقوع انقلاب و دلیل اصلی نارضایتی از رژیم شاه نه غربستیزی بود و نه ضدیت با آمریکا. خواستههای مردم در طغیان علیه رژیم شاه مجموعهای از مطالبات مدنی و دمکراتیک بود؛ آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون خواستههای اصلی مردم و رهبری انقلاب در دوران انقلاب بودند. رأی بالا به جمهوری اسلامی بعد از انقلاب به معنای آن بود که مردم خواستهها و انتظارات سیاسیشان را در قالب یک نظام اسلامی قابلتحقق میدانستند، اما بعد از انقلاب و بهواسطۀ مجموعهای از دلایل از جمله رقابت با مارکسیستها، رقابت میان جریانهای اسلامگرا، بهرهبرداریهای سیاسی، افزایش محبوبیت، جنگ قدرت، فرصتطلبی سیاسی و دلایل دیگر، بهسرعت و در همان ماههای نخست انقلاب امواج نیرومند آمریکاستیزی در کشور به راه افتاد. اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بهسرعت چهرۀ سیاسی ایران را دگرگون کرد و «آمریکاستیزی» بدل به گفتمان اصلی انقلاب شد. بهتدریج خواستههای اولیه و اصلی انقلاب جای خود را به خواستهها و اهداف جدیدی همچون «آمریکاستیزی»، «استکبارستیزی»، «صدور انقلاب»، «حمایت از جنبشهای رهاییبخش» و «مبارزه با نظام جهانی سلطه» دادند. به راهافتادن امواج نیرومند آمریکاستیزی باعث تقویت و پررنگشدن دشمنی با غرب هم شد. «غربستیزی» هویت تمدنی، فرهنگی و هستیشناسانۀ انقلاب اسلامی را تعریف کرد و «آمریکاستیزی» هویت سیاسی و بینالمللی آن را. با گذشت زمان هر دو بدل به هویت اصلی جمهوری اسلامی شدند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
غربستیزی در ایران معاصر با ورود مارکسیزم بهواسطۀ حزب توده در دهۀ ۱۳۲۰ متولد شد. این پدیده در مرحلۀ بعدی توانست وارد تفکرات اسلامگرایان شود. غربستیزی در تفکر اسلامگرایان دچار دگردیسی و تکامل شده و افزون بر تضاد اقتصادی با نظام سرمایهداری، اسلامگرایان با تمامی تمدن و ارزشهای غربی به مخالفت برخاستند. مجموعهای از دلایل تاریخی، اجتماعی و سیاسی منجر به تداوم و گسترش «غربستیزی» در ایران شدند بهنحویکه وقتی انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد، تمامی گروههای اپوزیسیون علیه رژیم شاه متأثر از گفتمان غربستیزی بودند. بهموازات غربستیزی در سالهای مقارن با انقلاب مخالفت با آمریکا هم در بسیاری از گروههای رادیکال اعم از مارکسیست یا اسلامگرا رواج پیدا کرده بود. درعینحال و علیرغم آنکه بعد از انقلاب همواره تبلیغ شده است که ضدیت با آمریکا در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، اما واقعیت آن است که دلیل وقوع انقلاب و دلیل اصلی نارضایتی از رژیم شاه نه غربستیزی بود و نه ضدیت با آمریکا. خواستههای مردم در طغیان علیه رژیم شاه مجموعهای از مطالبات مدنی و دمکراتیک بود؛ آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون خواستههای اصلی مردم و رهبری انقلاب در دوران انقلاب بودند. رأی بالا به جمهوری اسلامی بعد از انقلاب به معنای آن بود که مردم خواستهها و انتظارات سیاسیشان را در قالب یک نظام اسلامی قابلتحقق میدانستند، اما بعد از انقلاب و بهواسطۀ مجموعهای از دلایل از جمله رقابت با مارکسیستها، رقابت میان جریانهای اسلامگرا، بهرهبرداریهای سیاسی، افزایش محبوبیت، جنگ قدرت، فرصتطلبی سیاسی و دلایل دیگر، بهسرعت و در همان ماههای نخست انقلاب امواج نیرومند آمریکاستیزی در کشور به راه افتاد. اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بهسرعت چهرۀ سیاسی ایران را دگرگون کرد و «آمریکاستیزی» بدل به گفتمان اصلی انقلاب شد. بهتدریج خواستههای اولیه و اصلی انقلاب جای خود را به خواستهها و اهداف جدیدی همچون «آمریکاستیزی»، «استکبارستیزی»، «صدور انقلاب»، «حمایت از جنبشهای رهاییبخش» و «مبارزه با نظام جهانی سلطه» دادند. به راهافتادن امواج نیرومند آمریکاستیزی باعث تقویت و پررنگشدن دشمنی با غرب هم شد. «غربستیزی» هویت تمدنی، فرهنگی و هستیشناسانۀ انقلاب اسلامی را تعریف کرد و «آمریکاستیزی» هویت سیاسی و بینالمللی آن را. با گذشت زمان هر دو بدل به هویت اصلی جمهوری اسلامی شدند... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
حال میرسیم به یکی از اصلیترین و بنیادیترین دلایل غربستیزی در جامعۀ امروز ایران: «بازتولید غربستیزی توسط اسلامگرایان رادیکال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی.» از میان همۀ دلایلی که تاکنون در تبیین اسباب و علل پیدایش گفتمان غربستیزی در ایران معاصر برشمردیم،…
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
البته با اطمینان نمیدانیم؛ زیرا هرگز هیچ اروپاییای اجرای آن را ندیده است که دربارهاش بنویسد، اما از روایتهای شفاهی خود جزیرهنشینان (به ویژه دربارهی برپاکردن پیکرهها)، از روی پیکرههای موجود در معادن سنگ در مراحل تدریجی تکمیل و از روی آزمایشهای اخیر…
غرب پیش از رنسانس
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب اروپا حاکم بود. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب آن بود. بهعلاوه شرق اروپا بهمراتب متمدنتر، ثروتمندتر و پیشرفتهتر بود. غرب اروپا از اقوام نیمهوحشی، شهرهای پراکنده، کمجمعیت و توسعهنیافته تشکیل یافته بود، درحالیکه شهرها در شرق بهمراتب بزرگتر، پرجمعیتتر، آبادتر، پررونقتر یا به تعبیر امروزی توسعهیافتهتر بودند. ازآنجاکه یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی دستکم در آن مقطع وجود نهاد متمرکز و یکپارچهای به نام «حکومت» بود، در شرق اروپا چنین ساختار قدرتی بهمراتب بیشتر از غرب آن تأسیس شده بود. حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی نیرومند در شرق به وجود آمده بود و بنابراین کلیسا نمیتوانست بیرون از آن بهعنوان نهادی مستقل پا به عرصۀ وجود بگذارد. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملاً در قدرت سیاسی حاکم ادغام شد؛ بهعبارتدیگر «دین و سیاست» یکی شدند، ولی در غرب اروپا بهواسطۀ نبود یک قدرت مرکزی نیرومند، کلیسا توانست بهعنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصۀ وجود گذارد، بهمرورزمان رشد کرده و در نهایت بدل به نهاد مستقل و قدرتمندی شود که سنگینی سایۀ آن را در طی قرنها در طول قرونوسطی در غرب اروپا شاهد هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بیچونوچرای کلیسا بدانیم. البته همانطورکه میتوان حدس زد و پیشتر هم به آن اشاره داشتیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست خیلی به هم نزدیک میشدند؛ زمانی که در رأس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر میشد که بسیار مذهبی بود و خود را عملاً خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) میدانست. ازآنجاکه چنین فرمانروایانی خود را خادمان کلیسا میدانستند، بنابراین یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا میپنداشتند؛ پس بهمنظور «جهاد» در راه خداوند شمشیر برداشته و در التزام رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و کلیسا میشتافتند. نمونۀ برجستۀ چنین رویاروییهای با دشمنان مسیحیت «جنگهای صلیبی» با مسلمانان بر سر تصاحب «سرزمین مقدس» بود که به مدت دو قرن (۱۳۰۰-۱۱۰۰) به طول انجامید. صرفنظر از پیامدهای دیگر جنگهای صلیبی، این جنگها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک بهشدت افزودند و بهنوبۀ خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شدند.
از مناسبات مذهبی که بگذریم میرسیم به مباحث دیگر ساختار نظام فئودالیته که در غرب اروپا با شروع قرونوسطی شکل گرفت. واضح است که به دلیل پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اروپا نمیتوان از یک ساختار مشخص که در همۀ این بخشها بهگونهای یکسان شکل گرفتند، سخن گفت. متأثر از آبوهوا و شرایط جغرافیایی، عرفیات، باورها و سنتهای محلی تفاوتهای بعضاً زیادی در بخشهایی از اروپا وجود داشت. به طور مثال مناسبات در جنوب اروپا در حوزۀ مدیترانه یا منتهیالیه شمال آن در مناطق اسکاندیناوی بهیقین تفاوتهایی داشتهاند، اما در شِمای کلی آن کموبیش یکسان بودند. در مجموع شالودۀ مناسبات اجتماعی در یک جامعۀ فئودالی در سه محور اصلی خلاصه میشد؛ محور اول عبارت بود از مجموعۀ روابط میان فئودال منطقه و رعایایش؛ محور دوم مناسبات میان پادشاه و فئودال؛ و بالاخره حوزۀ سوم که کلیسا بود و با هر سه حوزۀ رعایا و مردم، فئودال و پادشاه مراوده داشت... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب اروپا حاکم بود. یکپارچگی، نزدیکی یا همگرایی اجتماعی در شرق اروپا بسیار بیشتر از غرب آن بود. بهعلاوه شرق اروپا بهمراتب متمدنتر، ثروتمندتر و پیشرفتهتر بود. غرب اروپا از اقوام نیمهوحشی، شهرهای پراکنده، کمجمعیت و توسعهنیافته تشکیل یافته بود، درحالیکه شهرها در شرق بهمراتب بزرگتر، پرجمعیتتر، آبادتر، پررونقتر یا به تعبیر امروزی توسعهیافتهتر بودند. ازآنجاکه یکی از ملزومات پیشرفت و ترقی دستکم در آن مقطع وجود نهاد متمرکز و یکپارچهای به نام «حکومت» بود، در شرق اروپا چنین ساختار قدرتی بهمراتب بیشتر از غرب آن تأسیس شده بود. حکومت یا ساختار یک قدرت مرکزی نیرومند در شرق به وجود آمده بود و بنابراین کلیسا نمیتوانست بیرون از آن بهعنوان نهادی مستقل پا به عرصۀ وجود بگذارد. در نتیجه و از همان آغاز مسیحی شدن حکومت یا بزرگان آن، کلیسا عملاً در قدرت سیاسی حاکم ادغام شد؛ بهعبارتدیگر «دین و سیاست» یکی شدند، ولی در غرب اروپا بهواسطۀ نبود یک قدرت مرکزی نیرومند، کلیسا توانست بهعنوان نهادی مستقل از حکومت پا به عرصۀ وجود گذارد، بهمرورزمان رشد کرده و در نهایت بدل به نهاد مستقل و قدرتمندی شود که سنگینی سایۀ آن را در طی قرنها در طول قرونوسطی در غرب اروپا شاهد هستیم؛ بنابراین یک دلیل دیگر وقوع رنسانس در غرب اروپا را باید وجود اقتدار بیچونوچرای کلیسا بدانیم. البته همانطورکه میتوان حدس زد و پیشتر هم به آن اشاره داشتیم، در مقاطع زیادی در غرب دین و سیاست خیلی به هم نزدیک میشدند؛ زمانی که در رأس قدرت سیاسی فرمانروایی ظاهر میشد که بسیار مذهبی بود و خود را عملاً خادم کلیسا و حضرت عیسی مسیح (ع) میدانست. ازآنجاکه چنین فرمانروایانی خود را خادمان کلیسا میدانستند، بنابراین یکی از وظایفشان را جهاد در راه کلیسا میپنداشتند؛ پس بهمنظور «جهاد» در راه خداوند شمشیر برداشته و در التزام رکاب کلیسا به پیکار با دشمنان خدا و کلیسا میشتافتند. نمونۀ برجستۀ چنین رویاروییهای با دشمنان مسیحیت «جنگهای صلیبی» با مسلمانان بر سر تصاحب «سرزمین مقدس» بود که به مدت دو قرن (۱۳۰۰-۱۱۰۰) به طول انجامید. صرفنظر از پیامدهای دیگر جنگهای صلیبی، این جنگها بر اقتدار، ثروت و نفوذ کلیسای کاتولیک بهشدت افزودند و بهنوبۀ خود عامل دیگری بر ظهور رنسانس شدند.
از مناسبات مذهبی که بگذریم میرسیم به مباحث دیگر ساختار نظام فئودالیته که در غرب اروپا با شروع قرونوسطی شکل گرفت. واضح است که به دلیل پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اروپا نمیتوان از یک ساختار مشخص که در همۀ این بخشها بهگونهای یکسان شکل گرفتند، سخن گفت. متأثر از آبوهوا و شرایط جغرافیایی، عرفیات، باورها و سنتهای محلی تفاوتهای بعضاً زیادی در بخشهایی از اروپا وجود داشت. به طور مثال مناسبات در جنوب اروپا در حوزۀ مدیترانه یا منتهیالیه شمال آن در مناطق اسکاندیناوی بهیقین تفاوتهایی داشتهاند، اما در شِمای کلی آن کموبیش یکسان بودند. در مجموع شالودۀ مناسبات اجتماعی در یک جامعۀ فئودالی در سه محور اصلی خلاصه میشد؛ محور اول عبارت بود از مجموعۀ روابط میان فئودال منطقه و رعایایش؛ محور دوم مناسبات میان پادشاه و فئودال؛ و بالاخره حوزۀ سوم که کلیسا بود و با هر سه حوزۀ رعایا و مردم، فئودال و پادشاه مراوده داشت... بیشتر بخوانید
📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام
@Chekide_ha
Telegraph
غرب پیش از رنسانس
اینکه چرا در بخش غربی روم باستان «حکومت» و «کلیسا» بهصورت دو قدرت جدا از یکدیگر درآمدند، ولی در بخش شرقی آن یا بیزانس «دین و سیاست» یکی شده بودند، بالطبع به شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی متفاوتی بازمیگردد که در زمان تجزیۀ امپراتوری بزرگ روم بر شرق و غرب…
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی…