چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
رابطه‌ی رشد جمعیت با تولید خوراک

آیا تولید متمرکز خوراک علت به‌شمار می‌آید و سبب رشد جمعیت می‌شود و تاحدی هم به ایجاد جامعه‌ی پیچیده می‌انجامد؟ یا جمعیت‌های بزرگ و جوامع پیچیده علت به‌شمار می‌آیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک می‌شوند؟

طرح پرسش به‌شکل این یا آن، نکته‌ی اصلی را نادیده می‌گیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی هم‌دیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمی‌انگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت می‌انجامد. جوامع متمرکز پیچیده به‌نحو منحصربه‌فردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظام‌های آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیت‌های گروه‌های متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیه‌ی چوپان‌ها با غلات کشاورزها، و انتقال دام‌های چوپان‌ها به کشاورزها برای استفاده به‌عنوان حیوان شخم‌زن) هستند. تمامی این توانمندی‌های جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شده‌اند.

علاوه‌براین، تولید خوراک دست‌کم به سه طریق در ایجاد ویژگی‌های جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، به‌طور موسمی موجب به‌کارگیری نیروی کار می‌شود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار می‌گیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که می‌تواند شکم‌های بیش‌تری را سیر کند (مانند نظام‌های آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگ‌های برتری‌جویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگ‌ترها.

دوم، ساماندهی تولید خوراک می‌تواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصی‌شدن اقتصادی و لایه‌بندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها می‌توان برای تغذیه‌ی تمامی بخش‌های جامعه‌ی پیچیده استفاده کرد: خان‌ها، دیوان‌سالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشه‌وران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمی‌کنند و خود کشاورزان زمانی‌که به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده می‌شوند.

سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان می‌دهد یا آن‌ها را ملزم می‌کند تا به یک‌جانشینی روی آورند؛ شیوه‌یی از زندگی که پیش‌شرطی است برای انباشت ثروت‌های چشم‌گیر، ایجاد و بسط فن‌آوری و پیشه‌های پیچیده، و انجام فعالیت‌های عمرانی عمومی، به‌دلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعه‌ی پیچیده می‌توان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومت‌ها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروه‌های کوچ‌نشین گینه‌ی نو یا آمازون، که پیش‌تر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشته‌اند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار می‌دهند. بی‌گمان نخستین هدف آن‌ها مسالمت‌جوکردن کوچ‌نشین‌ها است و به بیان دیگر، ترغیب آن‌ها به این‌که مبلغان مذهبی، دیوان‌سالارها و یک‌دیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچ‌نشین‌ها به سکناگزیدن در دهکده‌ها است تا مبلغان مذهبی و دیوان‌سالارها بتوانند آن‌ها را بیابند، خدماتی هم‌چون مراقبت‌های پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترل‌شان کنند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چرا با گذشت بیش از نیم‌قرن از طرح روایت مارکسیستی از اسباب و علل عقب‌ماندگی و علی‌رغم بن‌بست‌ها، ضعف‌ها و پرسش‌های بسیاری که این نظریه با آن مواجه شده، در ایران هنوز از شوکت و اعتبار فراوانی برخوردار است؟

ما ایرانی‌ها نسبت به فرهنگ، تمدن و تاریخ خودمان داریم. نگاهی نژادپرستانه، غلوآمیز، آرمان‌گرایانه، رویایی و همراه با تعصبات نژادی و عاری از واقع‌بینی. ما ایرانیان نوعاً خود را از اقوام و ملل دیگر، از همسایگانمان در منطقه گرفته تا اقوام و نژادهای دیگر، بالاتر و برتر می‌پنداریم. ادبیات نوشتاری و گفتاری ما مملو از فخر و مباهات به تاریخ غنی سرزمین پر افتخار ایرانیان آریایی‌تبار است. ما شبانه‌روز از فرهنگ و تمدن پربار، غنی و شکوهمند تاریخ ایران سخن می‌گوییم. منظماً گزاره‌هایی از این است را برای خود تکرار می‌کنیم که تمدن غنی، پربار و کهن ایران خدمات ارزنده‌ای به پیشرفت تمدن بشری نموده و بشریت دین زیادی به ایران و ایرانیان در طول تاریخ داشته است. منظماً القاب و عناوینی نثار خودمان می‌کنیم که حکایت از عظمت، بزرگی و شکوه تاریخ و تمدن ایران می‌نماید. الفاظ و عباراتی همچون: ملت بزرگ ایران، ملت شریف ایران، ملت سربلند و با عظمت ایران، ملت رشید ایران و امثالهم علی‌الدوام ورد زبان مسئولین، گویندگان و نویسندگان رسانه‌های جمعی ما بالاخص صداوسیما می‌باشد. در یک روز معمولی، الفاظ و القابی همچون مردم خوب ایران، ملت پر افتخار ایران، گذشته تابناک ایران، فرهنگ و تمدن غنی ایران، مجد و عظمت گذشته ایران، خلیج همیشه فارس ایران، دانشمندان، مهندسین و مفاخر علمی ایران و نظایر آن از صبح تا شب بر زبان گویندگان صداوسیما و سایر رسانه‌های جمعی ما جاری است.

هیچ‌وقت هم از خودمان نپرسیده‌ایم که ارسال این همه تاج‌گل، این همه نسبت به خود و گذشته‌مان احساس سربلندی و افتخارکردن، این همه بالیدن به نژاد ایرانی، به تاریخ و فرهنگ ایرانی، بر چه اساس و پایه‌ای می‌باشد؟ فی‌الواقع اگر از دو قرنی که به نام عصر طلایی تمدن اسلامی لقب گرفته و ایران هم بالطبع به‌عنوان بخشی از جهان اسلام نقش ارزنده‌ای در شکوفایی آن دو قرن داشته بگذریم، از بعد از آن، یعنی از آغاز قرن یازدهم میلادی (قریب به ۱۰۰۰ سال پیش) به این سو ما منظماً در حال نزول و رکود بوده‌ایم. آهنگ این سقوط بالاخص پس از سقوط صفویه در قرن هجدهم شتاب بیشتری گرفته و در قرن نوزدهم به اوج خود می‌رسد. معلوم نیست این همه قربان‌صدقه ایران و ایرانی رفتن، این همه فخر و مباهات به تبار ایرانی، نژاد ایرانی، فرهنگ و تمدن ایرانی ابرازکردن، به اعتبار کدام دستاوردهای علمی، فرهنگی، تمدنی، فکری، فلسفی و غیره ما ظرف ۲، ۳ قرن گذشته می‌باشد؟

آنچه که به بحث ما بیشتر مربوط می‌شود آن است که ملتی که این همه خود را بزرگ و سربلند می‌پندارد، ملتی که معتقد است دین زیادی بر گردن پیشرفت و تمدن بشری دارد، واضح است که به‌هیچ‌روی نمی‌تواند بپذیرد که عقب‌مانده است... بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
👍1👌1
چرا جنگ تنها زمانی‌که جمعیت انسان‌ها متراکم می‌شود سبب ادغام جوامع می‌شود. نه زمانی‌که مردم پرآکنده‌اند؟

پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پی‌آمد ممکن را به همراه دارد.

جایی‌که تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنان‌که در مناطق تحت اشغال گروه‌های شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین می‌نماید که این همان نتیجه‌ی حاصل از جنگ‌های میان گروه‌های کوچ‌نشین در گینه‌ی نو و آمازون بوده است.

جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، هم‌چون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکننده‌ی خوراک هستند، هیچ منطقه‌ی خالی‌یی باقی نمی‌ماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آن‌جا بگریزند. اما جوامع قبیله‌ئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آن‌قدر مازاد خوراک تولید نمی‌کنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفاده‌یی از بازماندگان قبیله‌ی مغلوب نمی‌برند. جز این‌که زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته می‌شوند و قلمروشان چه‌بسا به اشغال پیروزمندان درآید.

جایی‌که تراکم جمعیت زیاد باشد، هم‌چون مناطقی که توسط دولت‌ها یا خان‌سالاری‌ها اشغال می‌شوند، مغلوب‌شدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهره‌برداری از آن‌ها در صورت زنده‌نگاه‌داشتن‌شان دارند. چون جوامع متکی بر خان‌سالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شده‌اند می‌شود از مغلوب‌شدگان به‌عنوان برده بهره‌برداری کرد. چنان‌که در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظام‌های تولید متمرکز خوراک خود می‌توانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه می‌دادند مغلوب‌شدگان در سرزمین خود بمانند، اما آن‌ها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، به‌شکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعه‌ی آن‌ها را در دولت یا خان‌سالاری پیروز ادغام می‌کردند. این پی‌آمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولت‌ها یا امپراتوری‌ها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبه‌ی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاین‌رو به فهرست‌های خراج امپراتوری آزتک علاقه‌ی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانه‌ی آزتک‌ها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانه‌ی تاج‌خروس، ۲ میلیون خرقه‌ی پنبه‌ای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباس‌های جنگی، سپر، کلاه‌های پردار و کهربا بوده است.

این‌گونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعه‌ی فن‌آوری میان جوامع، به‌عنوان علت‌های نهائی، از طریق زنجیره‌هایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیت‌های متمرکز و زندگی یک‌جانشینی قرار داشتند، به شکل‌گیری بی‌واسطه‌ترین عوامل تسخیر یعنی میکرب‌ها، نگارش، فن‌آوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علت‌های نهائی به‌نحو متفاوتی در قاره‌های متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز به‌نحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاین‌رو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبه‌رو هستیم. درحالی‌که امپراتوری آزتک‌ها از نظام نوشتاری و معدودی بیماری‌های واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیس‌وایو نشان می‌دهند که هرکدام از این عوامل تا حدی به‌صورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشته‌اند. در میان چندده خان‌سالاری، خان‌سالاری ام‌تتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فن‌آوری، نگارش یا میکرب بر سایر خان‌سالاری‌ها نداشت ولی بااین‌همه موفق به غلبه بر آن‌ها شد؛ برتری‌اش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
مقدمه: طرح صورت‌مسئله

بحث پیرامون مقوله عقب‌ماندگی (یا به‌اصطلاح مؤدبانه‌تر توسعه‌نیافتگی) به‌هیچ‌روی موضوع جدیدی در ایران نیست. می‌توان گفت ایرانیان برای نخستین‌بار در قرن نوزدهم بود که به‌تدریج دریافتند جامعه‌شان دارای کاستی‌های بنیادی است. اگرچه آنان از این کاستی‌ها به تعبیر امروزی آن به نام «عقب‌ماندگی» یا «توسعه‌نیافتگی» نام نمی‌بردند، اما نتیجه یکسان بود. آنان - یا صحیح‌تر گفته باشیم معدودی از ایرانیان - دریافته بودند که در جامعه‌شان می‌بایستی تغییر و تحولاتی صورت می‌گرفته که نگرفته است. لذا از همان ابتدا که درک عقب‌ماندگی صورت گرفت، به‌موازات آن، فکر ازمیان‌بردن آن هم به‌وجود آمد. آن‌چه باعث به‌وجود آمدن این ادراک گردید تماس با مغرب‌زمین و آگاهی از تمدن آن بود... بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
👍2👎1
مسئله‌ی بومیان استرالیا و گینه‌ی نو

چرا جوامع انسانی ساکن در توده‌ی خشکی بزرگ‌تر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقب‌مانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در توده‌ی خشکی کوچک‌تر با سرعت بیش‌تری پیش رفت، گردند؟ چرا همه‌ی نوآوری‌های گینه‌ی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالی‌که از تنگه‌ی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسان‌شناسی فرهنگی، فاصله‌ی جغرافیائی میان استرالیا و گینه‌ی نو حتا کم‌تر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگه‌ی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی می‌گذرد که از تیروکمان استفاده می‌کنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینه‌ی نو شبیه هستند. بزرگ‌ترین جزیره‌ی تنگه‌ی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیره‌نشین‌ها تجارت فعالی با بومی‌های استرالیا و نیز مردم گینه‌ی نو داشتند. چه‌گونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگه‌ی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و به‌طور منظم رفت‌و‌آمد کرجی‌ها را شاهد است تداوم یابند؟

مردم گینه‌ی نو، در مقایسه با بومی‌های استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی می‌شوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینه‌ی نو را هم «عقب‌مانده» می‌دانند. تا زمانی‌که اروپائی‌ها شروع به استعمار گینه‌ی نو در اواخر سده‌ی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینه‌ی نو بی‌سواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولت‌ها یا (مگر در مواردی معدود) به خان‌سالاری‌های مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینه‌ی نو «پیش‌رفت» بیش‌تری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائی‌ها، آفریقائی‌ها و بومی‌های آمریکا پیش‌رفت نکردند؟ به‌این‌گونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آن‌ها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.

بسیاری از استرالیائی‌های سفیدپوست در توضیح علت «عقب‌ماندگی» فرهنگی جامعه‌ی بومی استرالیا پاسخ ساده‌یی دارند: کمبودهای فرضی خود بومی‌ها. بومی‌ها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائی‌ها به‌نظر می‌رسند، تا آن‌جا که برخی از نویسندگان سده‌ی نوزدهم آنان را حلقه‌ی گم‌شده میان میمون و انسان می‌دانستند. به چه نحو دیگری می‌توان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشین‌کردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکننده‌ی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بی‌سواد بودند؟ عجیب‌تر آن‌که استرالیا دارای برخی از غنی‌ترین لایه‌های آهن و آلومینیوم، و همین‌طور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائی‌های بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی می‌کردند؟

به‌نظر می‌رسد که این آزمایشی کاملاً کنترل‌شده درباره‌ی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آن‌ها را تشکیل داده‌اند. منطقی که در پس این نتیجه‌گیری نژادپرستانه وجود دارد قانع‌کننده به‌نظر می‌رسد. با‌این‌همه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
فصل اول: از کجا شروع کنیم؟

اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سبب‌ساز عقب‌ماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاسته‌اند، برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران، ویژگی‌ها و سیر تحولات تاریخی آن وجود دارند تصویر واحدی از گذشته و حال جامعه ما به‌دست نمی‌دهند. بسیاری از آنها جنبه توصیفی و نقلی دارند یعنی آن‌چه را که در طول تاریخ رخ داده صرفاً نقل نموده‌اند. این‌گونه منابع تنها می‌توانند برای تحلیل گذشته و تأثیر آن بر حال به‌صورت ماده خام مورداستفاده قرار گیرند، درحالی‌که آن‌چه بیشتر برای شناخت اسباب و عواملی که ایران امروزه را ساخته‌اند موردنیاز است نظریه‌پردازی و سعی در ایجاد مدل و ساختاری ذهنی است که اولاً بتواند برخی از جنبه‌ها و جلوه‌های بنیادین سیاسی و اجتماعی امروز ما را تبیین کند و نشان دهد که چرا و چگونه و از کجا ما به امروز رسیده‌ایم، ثانیاً بتواند تا حدودی تکلیف ما را با گذشته‌مان روشن کند. از جمله این‌که اسباب و علل این همه عقب‌ماندگی و ضعف در ایران چگونه و از کجا فراهم آمده بود. منسجم‌ترین و درعین‌حال متداول‌ترین مدل تحلیلی که تا کنون در ایران وجود داشته مارکسیسم بوده است. این نظریه از اوایل قرن بیستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابیون ایرانی سوسیال‌دموکرات و بعدها بلشویک‌ها و طرف‌داران لنین که عمدتاً آذری‌تبار و شمالی مهاجر به قفقاز بودند، وارد ایران شد. در یکی دو دهه بعد از مشروطه و با استفاده از ضعف حکومت این آرا بدل به یکی از عمده‌ترین جریانات سیاسی اجتماعی مدرن ایران گردید. در عصر دیکتاتوری رضاشاه جریانات چپ از قربانیان اصلی این دیکتاتوری بودند و با تحمل تلفات سنگین وادار به سکوت گردیدند. اما با سقوط دیکتاتوری در شهریور ۱۳۲۰ ه. مارکسیسم وارد مؤثرترین مرحله حیاتش در ایران گردید. از این مقطع به بعد بود که جهان‌بینی مارکسیسم به‌صورت تفکر غالب و رایج در میان تحصیل‌کردگان و روشنفکران ایران درآمد.

اصول و تفکرات مارکسیستی، جهان‌بینی بخش وسیعی از متفکران جوان و انقلابی ایرانی را شکل داد. مباحثی نظیر این‌که تاریخ و سیر تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع به‌گونه‌ای پراکنده و بی‌هدف نبوده بلکه از اصول و قانون‌مندی‌های منظم و از پیش تعیین شده‌ای پیروی می‌کند؛ این‌که این اصول و قوانین جهانی بوده و شامل همه اجتماعات در همه عصرها می‌شود؛ و این‌که به کمک این اصول و قوانین ما نه‌تنها می‌توانیم درک کنیم روند تحولات یک جامعه در مقاطع مختلف تاریخی آن چگونه تکوین یافته، بلکه می‌توانیم تصویر کلی آینده آن را نیز ترسیم نماییم، به صورت قوی و با مقبولیتی کم‌نظیر مبنای تفکرات مدرن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسیاری از ایرانیان منورالفکر قرار گرفت... بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
چه‌گونه می‌توان، صرف‌نظر از کمبودهای مسلم‌فرض‌شده در خود بومی‌ها، این واقعیت را توضیح داد که مهاجرنشین‌های سفیدپوست انگلیسی ظاهراً یک دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی را طی چند دهه پس از استعمار قاره‌یی به وجود آوردند که ساکنان آن پس از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی کوچ‌نشین و بی‌سواد بودند؟ آیا همین امر یک آزمایش کاملاً کنترل‌شده در تکامل جوامع انسانی نیست که ما را ناگزیر از گرفتن یک نتیجه‌ی ساده‌ی نژادپرستانه می‌کند؟

حل این مسئله ساده است. مهاجرنشین‌های انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آن‌ها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانه‌های درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی این‌ها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشین‌های وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپایی‌ها هرگز نیاموختند چه‌گونه بدون کمک فن‌آوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینه‌ی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز این‌قدر باهوش بودند که بنویسند اما آن‌قدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آن‌جا زندگی می‌کردند زنده بمانند.

مردمی که در استرالیا جامعه‌یی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعه‌یی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگی‌های زیست‌محیطی استرالیاست.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب

بزرگ‌ترین جابه‌جائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجه‌ی برخورد نه‌چندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظه‌ی چشم‌گیر و تعیین‌کننده‌ی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیایی‌های پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامه‌ی بزرگ‌ترین و ثروتمندترین، پرجمعیت‌ترین، و از لحاظ اجرائی و فن‌آوری پیش‌رفته‌ترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قاره‌ی آمریکا به‌دست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بی‌واسطه‌یی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائی‌ها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائی‌ها به سرزمین‌های بومی‌های آمریکا رسیدند و آن‌جا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطه‌ی شروع ما مقایسه‌یی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قاره‌ی آمریکا به دست کریستف کلمب.

مقایسه‌ی ما با تولید خوراک آغاز می‌شود که عامل تعیین‌کننده‌ی عمده‌یی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاین‌رو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی می‌شود. خیره‌کننده‌ترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونه‌های بزرگ پستان‌داران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستان‌دار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهم‌ترین وسیله‌ی حمل‌ونقل زمینی انسان‌ها و کالاهای‌شان، وسیله‌ی ضروری جابه‌جائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایش‌دهنده‌ی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بوده‌اند. تا زمانی‌که چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستان‌داران اوراسیائی در سده‌های میانه نشده بود، این پستان‌داران منبع عمده‌ی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازه‌هایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز به‌شمار می‌آمدند.

مثلاً برای گرداندن آسیاب‌ها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قاره‌ی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیه‌ی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با این‌که از لاماها برای تهیه‌ی گوشت، پشم، پوست و حمل‌ونقل کالا استفاده می‌کردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمی‌داد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمی‌کرد، هرگز گاری یا خیشی را نمی‌کشید و هرگز به‌عنوان منبع نیرو یا وسیله‌یی در جنگ‌ها به‌خدمت انسان درنیامد.

این مجموعه‌یی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومی‌های آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیش‌تر گونه‌های وحشی پستان‌داران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراض‌هایی رخ نمی‌داد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش می‌گرفت. هنگامی‌که کورتس و ماجراجویان خاک‌آلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سواره‌نظام آزتک، سوار بر اسب‌های بومی اهلی‌شده‌ی آمریکائی، آن‌ها را به دریا می‌راندند. به‌جای مرگ آزتک‌ها از آبله، ممکن بود اسپانیایی‌ها با میکرب‌های انتقال‌یافته از آزتک‌های مقاوم در برابر بیماری می‌مردند. ممکن بود تمدن‌های آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستان‌داران در هزاران سال پیش‌تر دیگر منتفی شده بودند.

این انقراض‌ها برای اروپا تعداد بیش‌تری حیوان وحشی اهلی‌شدنی باقی گذارد تا برای قاره‌ی آمریکا. بیش‌تر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونه‌های واجد صلاحیت برای اهلی‌شدن خارج می‌کنند. ازاین‌رو، اوراسیا تنها به اهلی‌کردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قاره‌ی آمریکا به فقط یک گونه‌ی بسیار محلی خود. هر دو نیم‌کره دارای گونه‌های اهلی‌شده‌ی پرندگان و پستان‌داران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچه‌ی هندی و مرغابی مُسکوئی به‌صورت کاملاً محلی و سگ به‌صورت گسترده در قاره‌ی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونه‌ها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چه چیزی را می‌توانیم از زبان‌های آفریقائی بفهمیم که پیش‌تر از چهره‌های آفریقائی نفهمیده بودیم؟

پیچیدگی‌های حیرت‌انگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرین‌برگ، زبان‌شناس برجسته‌ی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبان‌ها فقط در پنج خانواده قرار می‌گیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبان‌شناسی را امری ملال‌آور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجسته‌یی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.

اگر بررسی خود را با مقایسه‌ی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانواده‌های زبانی و گروه‌های از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبان‌های یک خانواده‌ی زبانی معین را به‌طور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت می‌کنند. به‌طور خاص، گویش‌وران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاه‌پوست طبقه‌بندی می‌شوند؛ گویش‌وران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویش‌وران زبان خوی‌سانی مردمان خوی‌سانی و گویش‌وران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبان‌ها همراه با مردمی که به آن‌ها سخن می‌گویند تحول می‌یابند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمی‌ها و خویی‌ها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمی‌ها و خویی‌ها رسیدند؟

پیش‌تر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبان‌های متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گستره‌ی وسیع‌تری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده می‌کنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمای‌های همه‌گیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبان‌شناسی که تاکنون بررسی شده‌اند به ما اجازه می‌دهد که این بلعیدن‌های پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آن‌ها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون می‌خواهم ارائه کنم می‌تواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیش‌تر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمی‌ها و خویی‌ها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمی‌ها و خویی‌ها رسیدند؟

برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه می‌خواهم نوع باقی‌مانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک به‌دست‌آمده از گیاهان و حیوانات اهلی‌شده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکم‌های زیاد جمعیتی، میکروب‌ها، فن‌آوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیل‌دهنده‌ی قدرت می‌شود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیف‌تر را ببلعند.

هنگامی که در دهه‌ی ۱۴۰۰ میلادی اروپایی‌ها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقایی‌ها پنج مجموعه محصول را پرورش می‌دادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آن‌ها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستان‌های اتیوپی پرورش داده می‌شد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانه‌یی دارد که مشخصه‌ی آن ریزش باران است که در ماه‌های زمستانی شدید می‌شود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانه‌یی دارد و همین توضیح می‌دهد که چرا زیرزمین خانه‌ی من و میلیون‌ها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب می‌شود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصل‌خیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانه‌یی باران‌های زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چرا اروپائی‌ها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟

درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفت‌آور است، زیرا آفریقا میلیون‌ها سال تنها گهواره‌ی تکامل انسان‌ها و شاید زادگاه هوموساپینس‌های به‌لحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیم‌ها و زیست‌بوم‌های متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیش‌بینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعه‌یی از دولت‌های واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل می‌شود، باید معذور داشت.

دلایل بی‌واسطه‌ی پی‌آمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپایی‌ها با بومی‌های آمریکا، اروپائی‌هایی که وارد آفريقا شدند از برتری سه‌گانه‌ی اسلحه و دیگر فن‌آوری‌ها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامه‌های پرهزینه‌ی کاوش و فتح سود می‌بردند. این برتری‌ها تقریباً به‌محض آغاز درگیری‌ها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آن‌جا بازگشت تا کیلوا، مهم‌ترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائی‌ها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائی‌های جنوب صحرا تکامل بخشند؟

تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) به‌دلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونه‌های بومی و اهلی‌شدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کم‌شمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچک‌تر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات می‌شد. ببینیم این عوامل چه‌گونه عمل کردند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
تأثیر تفاوت قاره‌ها بر مسیر جوامع انسانی

یقیناً قاره‌ها از لحاظ ویژگی‌های محیط‌زیستیِ بی‌شمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر می‌گذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوت‌های ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوت‌ها مهم‌ترین موارد است.

نخستین دسته شامل تفاوت‌های قاره‌یی در گونه‌های گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلی‌کردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که می‌توانست متخصصان غیرتولیدکننده‌ی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیت‌های بزرگی تعیین‌کننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فن‌آورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود می‌بردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایه‌بندی‌شده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خان‌سالاری‌های کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.

اما ثابت شده که بیش‌تر گونه‌های حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلی‌شدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونه‌های نسبتاً اندکی از دام‌ها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونه‌های وحشی داوطلب برای اهلی‌شدن در قاره‌ها تفاوت چشم‌گیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قاره‌ها و نیز (در مورد پستان‌داران بزرگ) انقراض‌های اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراض‌ها در استرالیا و قاره‌ی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کم‌تر از اوراسیای بزرگ‌تر، قاره‌ی آمریکا کم‌تر از آن و استرالیا و گینه‌ی نوی یالی (با یک‌هفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستان‌داران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کم‌تر، از موهبت زیست‌شناختی برخوردار بوده است.

در هر کدام از قاره‌ها، اهلی‌شدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر می‌گرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوری‌های فن‌آورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب می‌کنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. به‌این‌گونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یک‌دیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل ساده‌ی خود توسط جنگ‌های موسكت مائوروی‌های نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری می‌رسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آن‌ها را می‌گیرند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
دلایل تداوم سیطرۀ هفتاد سال غرب‌ستیزی کور در ایران

چرا غرب‌ستیزی که در دهۀ ۱۳۲۰ توسط جریان مارکسیستی در ایران متولد شد، توانست هفتادسال تداوم پیدا کند؟ چرا با وجود افولی که مارکسیزم طی این هفتادسال در دنیا پیدا کرد، غرب‌ستیزی همچنان در جامعۀ ما نیرومند است؟ چرا برخلاف جوامع دیگر که در آنها هم همچون ایران در دهۀ ۱۳۲۰ گفتمان چپ متولد شده و در طی هفتادسال بعدی هم به‌تدریج روبه‌زوال می‌رود؛ اما در ایران این تحول اتفاق نمی‌افتد؟ چرا در ایران همچنان ادبیات چپ‌گرایانۀ ضدغربی دست‌کم برای جناح حاکمیت گفتمان مسلط است؟ قبل از هر چیز باید توضیح داد که اساساً این پرسش که «چرا غرب‌ستیزی در ایران گفتمان حاکم است؟» کمتر موردتوجه و دغدغه قرار گرفته است. در تاریخ معاصر ما چه قبل و چه بعد از انقلاب فرض بر این بوده است که این‌گونه «باید باشد»، یعنی دشمنی و ضدیت با غرب امری قطعی و یقینی تلقی شده است؛ بنابراین تنها امری که اتفاق افتاده، این بوده است که اولاً نشان داده شود که غرب و تمدن آن چقدر فاسد، پوک، پوچ و بی‌محتواست؛ ثانیاً اینکه غرب ذاتاً زورگو و تجاوزکار است. بالطبع وقتی تمدنی تا به این حد فاسد باشد که جز غارت مردمان دیگر هنری نداشته باشد، نفی و دشمنی با آن امری اخلاقی، منطقی و درعین‌حال انقلابی می‌شود. صدها کتاب، مقاله و رساله علیه غرب منتشر شده است و در نشست‌ها، همایش‌ها و کنفرانس‌های داخلی و بین‌المللی اعم از علمی، تاریخی، سیاسی یا مذهبی جز محکومیت و افشای ماهیت رذیلانۀ غرب حرف‌وحدیث دیگری در میان نیست. این پرسش که اساساً ذات غرب در عالم واقعیت چگونه است و آیا غرب به‌راستی آن‌گونه است که ما تصور می‌کنیم و برای خودمان ساخته و پرداخته‌ایم یا نه برای ما مطرح نبوده است. اگر هم به اندیشمند و متفکری غربی پرداخته‌ایم، به‌احتمال یقین آن متفکر یک منتقد غربی بوده است. ما صرفاً فرض گرفته‌ایم که غرب همان است که حزب توده هفتادسال پیش برای‌مان ساخته است و در طی این هفتادسال بر آن باور و ادراک‌ها هم افزوده‌ایم. درعین‌حال این توصیف وضع موجود است و کمکی به رسیدن به پاسخ نمی‌کند؛ یعنی صرفاً می‌گوید ما هفتادسال است که نتوانسته‌ایم فراتر از جهان‌بینی‌ای که هفتادسال پیش مارکسیزم توسط حزب توده برای‌مان ساخته‌وپرداخته است، برویم. درحالی‌که پرسش مهم آن است که چرا این‌گونه شده است؟ چرا هفتادسال است که ما نتوانسته‌ایم فراتر از جهان‌بینی‌ای که حزب توده هفتادسال پیش برای‌مان ساخته است برویم؟ چرا بسیاری از جوامع دیگر موفق شدند از آن پوسته و از آن جهان‌بینیِ در زمان خودش مدرن و مترقی که مارکسیزم هفتادسال پیش به وجود آورد خارج شوند، اما ما همچنان بعد از گذشت هفتادسال داریم در آن فضا دست‌وپا می‌زنیم؟ و این پرسش جان کلام و موضوع نگاه ما به غرب است.

اگر طرح موضوع را به صورتی که در بالا مطرح شد بپذیریم، در آن صورت پرسش این نیست که ذات غرب چگونه است؟ این پرسش بعدی است. پرسش ابتدایی‌تر آن است که چرا ما هفتادسال است که یک روایت یا یک قرائت از غرب را فرض و مسلم گرفته‌ایم و تنها هنرمان تکرار و تکرار و باز هم تکرار همان قرائت بوده است؟ پرسش از ذات هر پدیده‌ای از جمله غرب و تلاش در فهم و تبیین آن زمانی به وجود می‌آید که ما در قبال دانش و مفروضه‌های موجودمان شک کنیم. مادام که ما به دانش و معلوماتی که نسبت به سوژه‌مان داریم دچار هیچ شک و تردیدی نشده‌ایم، علی‌القاعده هر کنکاش و مطالعه‌ای بر روی آن بلاموضوع می‌شود. حکایت ما و غرب هم این‌گونه شده است. هفتادسال است که درک و فهم ما از غرب و از تاریخ، فرهنگ و تمدن آن محدود و خلاصه می‌شود در پارادایم محدود، یک‌سویه، اشتباه و مغرضانه‌ای که هفتادسال پیش نگاه مارکسیستی حزب توده برای ما ساخت؛ بنابراین پرسش اصلی آن است که چرا ما هفتادسال است که به یک روایت کج و غلط از غرب بسنده کرده‌ایم و علی‌رغم آنکه در این هفتادسال حجم ارتباطات ما با غرب هفتاد برابر شده است بااین‌همه همچنان به همان دنیای محدود، معیوب و ایدئولوژیک‌زده چسبیده‌ایم و پیرامون آن هیچ ابهام و تردیدی برای‌مان به وجود نیامده است؟ بیشتر بخوانید

📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصل‌خیز یا چین یا هند، بر قاره‌ی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟

چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصل‌خیز یا چین یا هند، قاره‌ی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فن‌آوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصله‌ی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیش‌بینی کند، به یقین سلطه‌ی نهایی اروپا را از همه نامحتمل‌تر می‌دانست زیرا اروپا در میان سه منطقه‌ی دنیای قدیم، در بیش‌تر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقب‌افتاده‌تر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوری‌های عمده‌ی اوراسیای غربی – اهلی‌کردن حیوانات، اهلی‌کردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولت‌ها و غیره - در هلال حاصل‌خیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقه‌ی شمالی کوه‌های آلپ هیچ سهم چشم‌گیری در فن‌آوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرنده‌ی دست‌آوردهای مدیترانه‌ی شرقی، فلات حاصل‌خیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فن‌آوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سده‌ها رهبری فن‌آوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً هم‌زمان با هلال حاصل‌خیز آغاز کرده بود.

پس چرا هلال حاصل‌خیز و چین سرانجام برتری‌های هزاران ساله‌ی خود را به اروپای عقب‌مانده تسلیم کردند؟ البته می‌توان به عوامل بی‌واسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقه‌ی تجاری، سرمایه‌داری، مراقبت از حق انحصاری بهره‌برداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیات‌بندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااین‌همه برای همه‌ی این عوامل بی‌واسطه باید مسئله‌ی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بی‌واسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصل‌خیز؟ بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
آیا انقلاب ۵۷ غرب‌ستیزانه و آمریکاستیزانه بوده است؟

واقعیت آن است که اگر مردم ایران در دوران انقلاب و حتی بعد از انقلاب واکنش و اقدامی علیه غربی‌ها و آمریکایی‌ها انجام نمی‌دادند و یا شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمی‌دادند و اصولاً پدیدۀ آمریکاستیزی یا غرب‌ستیزی و مبارزه علیه نظام سلطه خیلی به چشم نمی‌خورد به این خاطر بود که اساساً انقلاب به‌واسطۀ اهداف و خواسته‌هایی کاملاً متفاوت از آن شعارها رخ داد. خواسته‌های انقلاب عبارت بودند از آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی اجتماعات سیاسی، نبود سانسور و این دست مطالبات؛ بنابراین دلیلی وجود نداشت که کسی در دوران انقلاب متعرض اروپایی‌ها یا آمریکایی‌ها شود و یا خواهان بسته‌شدن سفارت آمریکا در تهران و قطع رابطه با آن کشور شود. درعین‌حال این واقعیت را هم نمی‌توان نادیده گرفت که علی‌رغم آنکه خواسته‌های انقلاب دمکراتیک و مدنی بودند و نه آمریکاستیزی و نه غرب‌ستیزی جزء خواسته‌ها و اهداف انقلاب نبودند، اما هنوز سال نخست انقلاب به انتها نرسیده بود که امواج نیرومند آمریکاستیزی همچون سیلی خروشان در کشور به راه افتاده بود و نخستین اشیایی که آن سیل بنیان‌کن با خود برد، همان خواسته‌ها و اهداف انقلاب اسلامی بود. این تحول یا درست‌تر گفته باشیم این به‌راه‌افتادن امواج گسترده و پرقدرت آمریکاستیزی که عملاً تا به امروز (۱۳۹۵) ادامه پیدا کرده است علی‌رغم تأثیرات بسزای آن در شکل‌دادن بسیاری از تحولات مهم ایران بعد از انقلاب، کمتر کمتر مورد یک بررسی عالمانه و فارغ از ملاحظات سیاسی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. فرض حاکمیت طی ۳۷ سال بعد از انقلاب همواره آن بوده که انقلاب اسلامی ذاتاً استکبارستیز است؛ بنابراین رویارویی با آمریکا امری محتوم و اجتناب‌ناپذیر بوده است. توجیه دیگر حاکمیت آن بوده است که چون آمریکایی‌ها در ایران منافع زیادی داشتند که در نتیجۀ انقلاب همۀ آنها را از دست دادند، بنابراین از فردای پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی جدید در ایران بنای انواع دشمنی‌ها و توطئه‌ها علیه آن را گذاردند. در تبیین رسمی حکومتی، دشمنی با آمریکا از یک‌سو در ذات انقلاب اسلامی نهفته بوده است، و از سویی دیگر به زیاده‌خواهی و روحیۀ استکباری آمریکا بازمی‌گردد به اینکه نمی‌تواند در ایران یک نظام مستقل، قائم به خود، مردمی و اسلامی را که حاضر نیست در برابر آمریکا سر تعظیم فرود آورد، تحمل کند... بیشتر بخوانید

📓 غرب چگونه غرب شد؟
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
علم تاریخ و چالش‌هایش

رشته‌ی تاریخ را معمولاً علم نمی‌دانند، بلکه آن را نزدیک‌تر به رشته‌های انسانی قلمداد می‌کنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقه‌بندی علوم اجتماعی قرار می‌دهند که از کم‌ترین بار علمی برخوردار است. درحالی‌که حوزه‌ی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده می‌شود و جایزه‌ی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروه‌های آموزشی تاریخ به‌ندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» می‌نامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخ‌نگاران خود را دانشمند نمی‌دانند و آموزش اندکی در علوم به‌رسمیت‌شناخته‌شده و روش‌شناسی‌های آن می‌بینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعاره‌های بی‌شماری نشان داده می‌شود: «تاریخ واقعیت‌هایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یک‌مشت پرت‌وپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند این‌ها.

نمی‌توان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعه‌ی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعه‌ی مدارهای سیارات است. بااین‌همه، به‌نظر من این مشکلات چاره‌ناپذیر نیست. مشکلات مشابه را می‌توان در رشته‌های تاریخی دیگری یافت که بااین‌همه جایگاه‌شان در میان علوم طبیعی استوار است و رشته‌هایی مانند نجوم، اقلیم‌شناسی، بوم‌شناسی، زیست‌شناسی تکاملی، زمین‌شناسی و دیرین‌شناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشته‌ی دیگر دارای روش‌شناسی‌های مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصه‌ها جاهلانه از عرصه‌هایی متنفرند که این روش‌شناسی‌ها برای آن‌ها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جست‌وجو برای یافتن روش‌شناسی‌های مناسب خود هستند به عرصه‌هایی همانند حوزه‌های تحقیقاتی خودم در بوم‌شناسی و زیست‌شناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژه‌ی science (علم) به‌معنای «دانش» (از واژه‌ی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزه‌ی خاص از همه مناسب‌تر باشد کسب می‌شود. به‌همین‌دلیل است که با دانشجویان رشته‌ی تاریخ انسانی به‌دلیل مشکلاتی که با آن دست‌به‌گریبانند احساس یگانگی می‌کنم.

علوم تاریخی در گسترده‌ترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگی‌های مشترک بسیاری دارند که آن‌ها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی مولکولی جدا می‌کند. من بر چهار ویژگی انگشت می‌گذارم: روش‌شناسی، علیت، پیش‌بینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha