چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
چگونه می‌توان یک گروه پارافیلتیک را تشخیص داد؟

در تاریخ زیست‌شناسی معاصر، خیلی از گروه‌ها به‌طور سنتی موردبحث و بررسی زیست‌شناسان قرار گرفته‌اند، درحالی‌که این گروه‌ها امروزه به‌عنوان گروه‌های پارافیلتیک شناخته می‌شوند و فاقد اعتبار علمی محسوب می‌شوند. برخی از مهم‌ترین این گروه‌ها که در نوشته‌های زیست‌شناسان فراوان به آن‌ها اشاره شده است، عبارت‌اند از پروکاریوت‌ها، آغازیان، اسفنج‌ها، جانوران دارای تقارن شعاعی، بی‌مهرگان، ماهی‌ها و خزندگان.

سه راه برای اینکه متوجه شویم یک گروه پارافیلتیک است یا نه وجود دارد. نخستین راه این است که به صفات مشخص‌کنندۀ آن گروه نگاه کنیم. اگر مجموعۀ صفات یک گروه همگی پلزیومورفیک باشد و هیچ صفت آپومورفیکی در میان نباشد، آن گروه پارافلیتیک است. به‌نوعی می‌توان ارتباطی محکم میان صفات پلزیومورفیک و گروه‌های پارافیلتیک برقرار کرد. برای مثال، صفت مشترک ماهی‌ها، نداشتن پا، خون‌سردبودن و استفاده از آب‌شش برای تنفس است که همگی پلزیومورفیک هستند، یعنی تا بوده، موجودات زنده‌ای که نیاکان ماهی‌ها محسوب می‌شوند نیز پا نداشته‌اند، خون‌سرد بوده‌اند و برای تنفس از آب دریا اکسیژن می‌گرفته‌اند.

راه دوم برای تشخیص پارافیلتیک‌بودن یک گروه این است که متوجه شویم برخی از گونه‌هایی که از نسل نیای مشترک آن گروه تکامل یافته‌اند، جزء آن گروه محسوب نمی‌شوند. باز هم ماهی‌ها را مثال می‌زنیم. ماهی‌ها در حالی به‌عنوان یک گروه قلمداد می‌شدند که همه می‌دانستند مهره‌داران خشکی‌زی تتراپودها از نسل آن‌ها تکامل یافته‌اند.

سرانجام سومین راه تشخیص پارافیلی یک گروه این است که متوجه شویم برخی زیرگروه‌های گروه موردنظر ما از نظر تکاملی خویشاوندی نزدیک‌تری با اعضای یک گروه دیگر دارند. باز هم اگر بخواهیم ماهی‌ها را مثال بزنیم، می‌توانیم بگوییم ماهی‌های شش‌دار بیش از بقیۀ ماهی‌ها به مهره‌داران خشکی‌زی شباهت و خویشاوندی دارند، در مرحلۀ بعد ماهی‌های استخوانی به مهره‌داران خشکی‌زی شباهت و خویشاوندی بیشتری دارند تا ماهیان غضروفی و سرانجام همۀ این ماهی‌های آرواره‌دار (استخوانی و غضروفی) شباهت بیشتری با مهره‌داران خشکی‌زی دارند تا با ماهیان بی‌آرواره.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
اهمیت میکرب‌های مرگبار در تاریخ انسان

اهمیت میکرب‌های مرگبار در تاریخ انسان به‌خوبی در فتوحات اروپائی‌ها در دنیای نو و جمعیت‌زدائی ناشی از ورود آن‌ها دیده می‌شود. شمار بومی‌های آمریکائی تلف‌شده بر اثر میکرب‌های اوراسیائی بسیار بیش‌تر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائی‌ها جان باختند. این میکرب‌ها مقاومت سرخ‌پوستان را با کشتن بیش‌تر آن‌ها و رهبرانشان و با تحلیل‌بردن روحیه‌ی بازماندگان تضعیف کردند. برای مثال، در ۱۵۱۹، کورتس با ۶۰۰ اسپانیائی در ساحل مکزیک پیاده شد تا امپراتوری خشن نظامی آزتک را با جمعیتی چندمیلیونی تسخیر کند.

این‌که کورتس به تنوچتیتلان، پایتخت آزتک، رسید و از آن‌جا فقط با ازدست‌دادن دوسوم از نیروی خویش گریخت و توانست با جنگ و گریز راه خود را به ساحل باز کند هم برتری نظامی اسپانیایی‌ها را به‌نمایش می‌گذارد و هم ساده‌لوحی اولیه‌ی آزتک‌ها را. اما هنگامی‌که کشتار بعدی کورس آغاز شد، آزتک‌ها دیگر ساده لوح نبودند و خیابان به خیابان درنهایت سرسختی جنگیدند. آن‌چه به اسپانیانی‌ها برتری‌یی تعیین‌کننده داد، آبله بود که در سال ۱۵۲۰ با برده‌یی مبتلا از کوبای اسپانیا به مکزیک وارد شد. شیوع این بیماری تقریباً نیمی از آزتک‌ها و از جمله امپراتور کوئیتلائوتاک را کشت. بازماندگان آزتک روحیه‌ی خود را در برابر این بیماری اسرارآمیز باختند، بیماری‌یی که سرخ‌پوست‌ها را قلع‌وقمع می‌کرد و از خون اسپانیائی‌ها می‌گذشت و گویی که شکست‌ناپذیری اسپانیایی‌ها را جار می‌زد. در ۱۶۱۸، جمعیت اولیه‌ی ۲۰ میلیونی مکزیک به حدود ۱/۶ میلیون نفر سقوط کرده بود... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چگونه می‌توان یک گروه پلی‌فیلتیک را تشخیص داد؟

تشخیص گروه‌های پلی‌فیلتیک از گروه‌های پارافیلتیک نیز ساده‌تر است. به‌علاوه در تاریخ زیست‌شناسی گروه‌های کمی بوده‌اند که بعداً مشخص شده پلی‌فیلتیک بوده‌اند. شاید به‌عنوان یک مثال معروف بد نباشد به گروه «مهره‌داران خون‌گرم» اشاره کنیم که شامل پستانداران و پرندگان می‌شود.

برای تشخیص پلی‌فیلی یک گروه کافی است متوجه شویم صفات مشخص‌کنندۀ آن گروه هومولوگ نیستند، بلکه به‌صورت هم‌گرا تکامل یافته‌اند و به‌عبارت‌دیگر آنالوگ هستند. برای مثال، می‌دانیم فرایند خون‌گرم‌شدن و نوع متابولیسم پرندگان و پستانداران تفاوت دارد و هومولوگ نیست. بیان سادۀ دیگری که می‌توان برای همین موضوع به‌کار برد این است که گروه‌های پلی‌فیلتیک فاقد نیای مشترک مشخصی هستند که واجد صفات مشترک اعضای گروه باشد. دقیقاً به‌همین دلیل هم نتیجه می‌گیریم صفات مشترک آن‌ها هومولوگ نیستند، زیرا از نیای مشترک تکامل نیافته‌اند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چرا تنوچتیتلان دارای میکرب‌های خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیایی‌ها باشند؟

در حالی‌که بیش از یک دوجین بیماری مسری عمده با خاستگاه دنیای قدیم در دنیای جدید تتبيت شد، شاید حتا یک بیماری مهلک عمده هم از قاره‌ی آمریکا به اروپا نرسید. تنها استثنای ممکن سیفلیس بود که قلمرو خاستگاه آن هنوز محل مجادله است. یک‌سویه‌گی مبادله‌ی میکرب‌ها هنگامی چشم‌گیرتر می‌شود که به یاد آوریم آن جمعیت‌های بزرگ و متراکم انسانی پیش‌شرط تکامل بیماری‌های مسری جمعیتی ما بوده‌اند. اگر برآوردهای اخیر از جمعیت دنیای نو در دوران پیشاکلمب درست باشد، از جمعیت آن زمان اوراسیا خیلی کم‌تر نبوده است. برخی از شهرهای دنیای نو مانند تنوچتیتلان از جمله پرجمعیت‌ترین شهرهای آن زمان در جهان بوده‌اند. چرا تنوچتیتلان دارای میکرب‌های خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیایی‌ها باشند؟

یک عامل احتمالی مؤثر این است که پیدایش جمعیت‌های متراکم انسانی در دنیای نو تا حدودی دیرتر از دنیای قدیم آغاز شد. عامل دیگر این است که سه مرکز بسیار متراکم از نظر جمعیتی در آمریکا -یعنی آند، مزوآمریکا و دره‌ی می‌سی‌سی‌پی- هرگز به‌آن‌نحو که اروپا، آفریقای شمالی، هند و چین در زمان رومی‌ها به‌هم پیوند خوردند، با یک مسیر تجاری منظم و پرسرعت به‌هم مرتبط نشدند و زمینه‌ی گسترده‌یی را برای زادوولد میکرب‌ها فراهم نیاوردند. اما از این عوامل هنوز نمی‌توان دریافت چرا دنیای نو با هیچ بیماری همه‌گیر جمعیتی خطرناکی روبه‌رو نشد. (دی‌ان‌ای سل از مومیائی یک سرخ‌پوست پروئی که هزار سال پیش مرده به‌دست آمده است، اما روش‌های استفاده‌شده برای تشخیص، میان سل انسانی و بیماری‌یی کاملاً مشابه - Mycobacterium bovis - که در میان حیوانات وحشی گسترده است، تفاوتی را تمیز نداد.)

در عوض، دلیل عمده‌ی نبود بیماری‌های همه‌گیر و خطرناک جمعیتی در آمریکا هنگامی روشن می‌شود که درنگ کنیم و پرسش ساده‌یی را پیش رو نهیم. این بیماری‌ها به‌احتمال زیاد از چه میکرب‌هایی تکامل یافته بودند؟ دیدیم که بیماری‌های جمعیتی اروپا از بیماری حیوانات گله‌زی اهلی‌شده‌ی اوراسیائی پدید آمدند. درحالی‌که بسیاری از چنین حیواناتی در اوراسیا وجود داشتند. تنها پنج حیوان، فارغ از نوع‌شان، در قاره‌ی آمریکا اهلی شدند: بوقلمون در مکزیک و جنوب غربی ایالات متحد، لاما/ آلپاکا و خوکچه‌ی هندی در آند، مرغابی مسکونی در آمریکای جنوبی استوائی و سگ در سراسر قاره‌ی آمریکا.

هم‌چنین کم‌بود بیش از حد حیوانات اهلی در دنیای نو بازتاب کم‌بود گونه‌های وحشی موجود برای اهلی‌کردن است. حدود ۸۰ درصد از پستان‌داران بزرگ و حشی قاره‌ی آمریکا در پایان واپسین عصر یخبندان، حدود ۱۳ هزار سال پیش، منقرض شدند. اندک حیوانات اهلی‌شده‌ی موجود نزد بومیان آمریکا، در مقایسه با گاو و خوک، منبع مناسبی برای بیماری‌های جمعیتی به‌شمار نمی‌آمدند. مرغابی‌های مسکونی و بوقلمون‌ها در گروه‌های خیلی بزرگ زندگی نمی‌کنند و برخلاف مثلاً بره‌های جوان از آن‌دسته حیوانات دوست‌داشتنی هم نیستند که در آغوش‌شان بگیریم و تماس بدنی زیادی با آن‌ها برقرار کنیم. خوکچه‌ی هندی ممکن است عفونتی از نوع تریپانوسوم مثل بیماری چاکاس یا لیشمانیاسیس را به فهرست گرفتاری‌های ما افزوده باشد، اما این امری قطعی نیست. از همه شگفت‌انگیزتر نبود هیچ نوع بیماری انسانی ریشه‌گرفته از لاما (یا آلپاکا) است، حیوانی که ما را وامی‌دارد هم‌ارز آندی دام‌های اوراسیاتی بدانیمش. بااین‌همه، لاماها چهار جنبه دارند که مانع از آن می‌شود تا به منبع بیماری‌های انسانی بدل شوند: در گله‌های کوچک‌تر از گوسفند، بز و خوک نگه‌داری می‌شوند؛ تعداد کل آن‌ها هرگز و به‌هیچ‌وجه به‌اندازه‌ی تعداد دام‌های اهلی اوراسیائی نبوده. زیرا لاماها هرگز فراتر از کوه‌های آند گسترش نیافتند؛ مردم شیر لاما را نمی‌آشامند (تا به این طریق آلوده شوند)؛ و لاماها داخل خانه و در تماس نزدیک با مردم نگه‌داری نمی‌شوند. در مقابل، مادران در کوهستان‌های گینه‌ی نو بچه‌خوک‌ها را تروخشک می‌کنند و خوک‌ها، مانند گاوها، اغلب در داخل کلبه‌های کشاورزان نگه‌داری می‌شوند.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
سرنوشت گرادهایی که در رده‌بندی فیلوژنتیک دیگر اعتبار ندارند

عمدۀ گروه‌های پارافیلتیک یا همان گرادها، امروزه تنها به‌عنوان عبارت‌هایی تاریخی به‌صورت نامی غیررسمی به‌کار می‌روند که اغلب در میان دو نشانۀ گفتاورد ("و") یا گیومه («و») نقل می‌شوند. برخی از این گروه‌ها اکنون کاملاً نامعتبر هستند، از جمله «بی‌مهرگان»، «آغازیان»، «ماهی‌ها» و «اسفنج‌ها».

برخی دیگر از این گروه‌ها نیز تغییر محتوی داده‌اند و به‌صورت گروه‌هایی فراگیرتر و مونوفیلتیک درآمده‌اند، برای مثال خزندگان شامل پرندگان نیز می‌شوند و سخت‌پوستان نیز شامل حشرات. سرانجام با کمال تعجب برخی از این گروه‌ها نیز امروزه بدون تغییری در محتوای تاکسون‌های‌شان به‌صورت گروه مونوفیلتیک پذیرفته شده‌اند. برای مثال، دوزیستان گرچه به‌طور سنتی گرادی حد واسط ماهی‌ها و خزندگان در نظر گرفته می‌شد اما به‌دلیل وجود برخی صفات آپومورفیک (برای مثال دندان‌هایی با تاج دوگانه) به‌عنوان یک گروه مونوفیلتیک در نظر گرفته می‌شوند. بدیهی است طبق این رده‌بندی، نیای مشترک دوزیستان امروزی نیای هیچ‌کدام از مهره‌داران خشکی‌زی دیگر اعم از خزندگان و پستانداران نبوده است. یکی دیگر از این گروه‌ها پروتوستوم‌ها هستند که تصور می‌شد رده‌بندی‌های مولکولی نشان دهد پارافیلتیک هستند، چون صفت آپومورفیک چندان محکمی ندارند، اما بر اساس مطالعات مولکولی مونوفیلتیک هستند و سر جای خود باقی می‌مانند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
اهمیت تاریخی بیماری‌های برآمده از حیوانات فراتر از برخورد دنیاهای نو و قدیم است. میکروب‌های اوراسیایی نقش تعیین‌کننده‌یی در کشتار مردمان بومی بسیاری مناطق دیگر جهان، از جمله جزیره‌نشین‌های اقیانوس آرام، بومیان استرالیا و خویی‌ها (هوتن‌توت‌ها و بوشمن)های آفریقای جنوبی داشته‌اند. دامنه‌ی مرگ‌ومیر فزاینده‌ی مردمی که پیش‌تر در معرض میکروب‌های اوراسیایی نبودند، از ۵۰ تا ۱۰۰ درصد گسترده است. مثلاً جمعیت سرخ‌پوستان مستعمرات اسپانیا از تقریباً ۸ میلیون در زمان ورود کلمب در سال ۱۴۹۲ میلادی به صفر در سال ۱۵۲۵ کاهش یافت. سرخک توسط یکی از خان‌های فیجی که از ملاقاتی در استرالیا در سال ۱۸۷۵ بازگشته بود در فیجی شیوع یافت و تقریباً یک‌چهارم از تمامی اهالی فیجی که در آن زمان زنده بودند (پس از مرگ بیش‌تر آن‌ها در اثر بیماری‌های مسری در سال ۱۷۹۱ به دلیل ورود نخستین اروپایی‌ها) از بین رفتند. سیفلیس، سوزاک، سل و آنفلونزا همراه با ناخدا کوک در سال ۱۷۷۹ به هاییتی وارد شد و به دنبال آن شیوع گسترده‌ی تیفوئید در سال ۱۸۰۴ و بیماری‌های همه‌گیر «محدودِ» متعدد جمعیت آن را از نیم‌میلیون نفر در سال ۱۳۷۹ به ۸۴ هزار نفر در سال ۱۸۵۳ کاهش داد، همان سالی که آبله سرانجام به هاوایی رسید و حدود ۱۰ هزار نفر از بازماندگان را کشت. این نمونه‌ها را می‌توان تقریباً به طور نامحدود ذکر کرد.

بااین‌همه، میکروب‌ها فقط به نفع اروپایی‌ها عمل نکردند. در حالی که دنیای نو و استرالیا پناهگاه بیمارهای عفونی مسری بومی نبودند که در انتظار اروپایی‌ها باشند، آسیا، آفريقا، اندونزی و گینه‌ی نو استوایی بی‌گمان چنین پناهگاهی را تشکیل می‌دادند. مالاریا در سراسر دنیای قدیم استوایی، وبا در آسیای جنوب شرقی استوایی و تب زرد در آفریقای استوایی بدنام‌ترین قاتلان استوایی شمرده می‌شدند و هنوز هم شمرده می‌شوند. آن‌ها جدی‌ترین موانع در برابر مستعمره‌سازی مناطق استوایی توسط اروپایی‌ها بودند و همین امر دلیل آن است که چرا تقسیم استعماری گینه‌ی نو توسط اروپایی‌ها و نیز بیش‌تر آفریقا تا تقریبأ ۴۰۰ سال پس از آغاز این تقسیم‌بندی توسط اروپایی‌ها در دنیای نو به انجام نرسید. علاوه بر این، هنگامی که مالاریا و تب زرد توسط رفت‌وآمد کشتی‌های اروپایی‌ها به قاره‌ی آمریکا انتقال یافت، در آنجا نیز چون سدی عمده در مقابل مستعمره‌سازی مناطق استوایی دنیای نو عمل کرد. نمونه‌ی آشنا نقش این دو بیماری در عقیم‌ماندن تلاش فرانسه و عقیم‌ماندن نسبی تلاش نهایتاً موفقیت‌آمیز آمریکایی‌ها در احداث کانال پاناماست.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
گروه‌های پارافیلتیک و پلی‌فیلتیک

در همین کلادوگرام، اگر طبق رده‌بندی‌های سنتی، مارماهی و کوسه‌ماهی را در گروهی به‌نام «ماهی‌ها» قرار دهیم، یک گروه پارافیلتیک (و در نتیجه نامعتبر) خواهیم داشت. آیا می‌توانید نشانه‌های پارافیلتیک‌بودن این گروه را تشخیص دهید؟ برخلاف گروه‌های پارافیلتیک که در تاریخ زیست‌شناسی خیلی رایج بوده‌اند، گروه‌های پلی‌فیلتیک هرگز معتبر نبودند. فرض کنید ببر و کوسه را به‌عنوان دو جانور درنده در گروهی به نام «درندگان» قرار دهیم. چنین‌گروهی پلی‌فیلتیک خواهد بود. آیا می‌توانید نشانه‌های پلی‌فیلتیک‌بودن این گروه را تشخیص دهید؟

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
حروف وام‌گرفته

استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آن‌ها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومری‌های ۳ هزار سال پیش از میلاد چه‌گونه فکر می‌کرده‌اند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بی‌احساس کاخ و دیوان‌سالارهای کاخ است. حدود ۹۰ درصد از لوحه‌های به‌جامانده در قدیمی‌ترین بایگانی‌های شناخته‌شده از شهر اوروک مربوط به سوابق اداری کالاهای پرداخت‌شده، جیره‌های داده‌شده به کارگران و محصولات کشاورزی توزیع شده است. فقط بعدهاست که سومری‌ها با پیشرفت از نگارش واژه - نماد به نگارش آوایی، شروع به نگارش روایت‌های منثور، مانند تبلیغات و اسطوره‌ها، کردند.

یونانی‌های مسینی حتا هرگز به آن مرحله‌ی نگارش تبلیغات و اسطوره نیز نرسیدند. یک‌سوم از تمامی لوحه‌های خطی B یونانی، که از کاخ نوسوس به دست آمده، مربوط به سوابق حساب‌داری گوسفندها و پشم‌هاست؛ درحالی‌که بخش زیادی از نوشته‌های به‌دست‌آمده از کاخ پیلوس شامل سوابق مربوط به کتان است. خط تحریری B ذاتاً چنان مبهم بود که به حساب‌های کاخ محدود می‌شد، حساب‌هایی که حیطه و انتخاب محدود واژه‌ها تفسیر آن را روشن می‌کرد. اما هیچ رد و اثری از استفاده از آن برای ادبیات به جا نمانده است. ایلیاد و ادیسه را نقال‌های بی‌سواد برای شنوندگان بی‌سواد سراییدند و پخش کردند، و تا تکامل الفبای یونانی در صدها سال پس از آن به رشته‌ی تحریر درنیامد.

به‌همین‌ترتیب، استفاده‌های محدود مشخصه‌ی نگارش اولیه در مصر، مزوآمریکا و چین بوده است. هیروگلیف‌های اولیه‌ی مصری تبلیغات مذهبی و دولتی و حساب‌های دیوان‌سالارانه را ثبت می‌کرد. نوشته‌های حفظ‌شده‌ی مایا به‌همین‌نحو به تبلیغات، تولدها و بر تخت‌نشستن‌ها، پیروزی‌های شاهان و مشاهدات نجومی روحانیون اختصاص داده شده بود. قدیمی‌ترین نوشته‌ی حفظ‌شده‌ی چینی اواخر دوران خاندان شانگ عبارت است از پیش‌گویی‌های مذهبی درباره‌ی موضوعات پادشاهی، که بر به‌اصطلاح استخوان‌های وَخشگاه حک شده بود. یک نمونه از متن خاندان شانگ: «شاه با خواندن معنای شاخه [روی استخوانی که با گرما شکاف داده شده بود] گفت: «اگر این کودک در روز کنگ به دنیا بیاید، بسیار خوش‌یمن خواهد بود.»... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
رده‌بندی فیلوژنتیک مصداق علم تجربی

از خلال مثال‌هایی که زده شد می‌توان متوجه شد چرا رده‌بندی فیلوژنتیک بیشتر از مکاتب پیشین رده‌بندی به مفهوم علم تجربی نزدیک شده است. حذف معیارها و قیاس‌های سلیقه‌ای یکی از مهم‌ترین دلایل این موضوع است. در رده‌بندی تکاملی درصورتی‌که دو زیست‌شناس بر سر رده‌بندی گروهی با یکدیگر اختلاف می‌یافتند، امکان قضاوت و داوری علمی میان گفته‌های آن‌ها وجود نداشت، چون معیارها و سنجه‌های آن‌ها برای گزینش، مبنای رده‌بندی غیرقابل‌نقد، ابطال‌ناپذیر و ذهنی بود، اما در رده‌بندی فیلوژنتیک با اضافه‌شدن شواهد جدیدتر به دانش زیست‌شناسی، شکل درخت فیلوژنتیک و رده‌بندی به‌راحتی تغییر می‌کند. به‌علاوه در صورتی که زیست‌شناسی نسبت به رده‌بندی زیست‌شناس دیگر نقدی داشته باشد، می‌تواند نقد خود را مستقیماً متوجه شیوۀ انجام آنالیز فیلوژنتیک و الگوریتم‌های مورداستفاده یا صفات مورداستفاده برای آنالیزهای فیلوژنتیک بکند. به‌این‌ترتیب رده‌بندی‌های موجودات زندۀ دیگر یک سنت به‌جامانده از نسل‌های پیشین نیست بلکه خود به‌مثابه یک نظریۀ علمی درآمده و دقیقاً مختصات یک نظریۀ علمی را نیز دارا شده است، یعنی ابطال‌پذیر، قابل‌نقد و منطبق بر شواهد و مدارک عینی است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چه چیزی سبب می‌شود که یک اختراع در جامعه‌یی پذیرفته شود؟

هنگامی که مخترعی برای فن‌آوری جدید خود کاربردی کشف می‌کند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگ‌تر، سریع‌تر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانه‌ی آن را تضمین نمی‌کند. چه بسا فن‌آوری‌هایی از این دست که یا هرگز پذیرفته نشدند یا فقط پس از مقاومتی درازمدت مورد قبول قرار گرفتند. نمونه‌های معروف آن عبارت است از مخالفت کنگره‌ی آمریکا با تأمین بودجه‌ی تکمیل هواپیمای نظامی مافوق‌صوت در سال ۱۹۷۱، مخالفت مداوم جهان با صفحه کلیدی کارآمدتر برای ماشین تحریر، و اکراه درازمدت انگلستان در استفاده از چراغ برق. چه چیزی سبب می‌شود که یک اختراع در جامعه‌یی پذیرفته شود؟

کارمان را با مقایسه‌ی قابلیت پذیرش اختراع‌های متفاوت در جامعه‌یی واحد آغاز می‌کنم. از این طریق روشن می‌شود که دست‌کم چهار عامل بر این پذیرش تأثیر می‌گذارد.

نخستین و آشکارترین عامل همانا برتری اقتصادی نسبی اختراع در مقایسه با فن‌آوری موجود است. درحالی‌که چرخ در جوامع مدرن صنعتی بسیار سودمند است، در پاره‌یی جوامع دیگر چنین نبوده است. بومیان باستانی مکزیک وسائل چرخ و محوردار را به عنوان اسباب‌بازی درست می‌کردند اما نه برای حمل‌ونقل. به نظر ما این موضوع باورنکردنی است، مگر وقتی که متوجه بشویم مکزیکی‌ها برای کشیدن وسائل چرخ‌دار خود فاقد حيوانات اهلی بودند که در این صورت چرخ هیچ مزیتی بر باربران انسانی نداشت.

دومین نکته، ارزش و اعتبار اجتماعی است که می‌تواند سود اقتصادی (یا فقدان آن را) نادیده بگیرد. امروزه میلیون‌ها انسان شلوارهای جین طرح‌دار را به دو برابر قیمت جین بادوام معمولی می‌خرند - زیرا مُهر تأیید اجتماعی مدل طرح‌دار هزینه‌ی اضافی را جبران می‌کند. به‌همین‌نحو، ژاپنی‌ها همچنان از نظام نوشتاری به شدت زمخت و ملال‌آور استفاده می‌کنند و آن را بر الفبا یا هجانگاری کارآمد خود ژاپن یعنی کانا اولویت می‌دهند زیرا اعتبار کانجی زیاد است... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
پرندگان در دل خزندگان

اینکه پرندگان جزء خزندگان هستند، نه تعارف است نه استعاره. پرندگان همچون مارمولک‌ها، مارها، کروکودیل‌ها و لاک‌پشت‌ها خزنده‌اند و هر چه‌قدر تکامل آن‌ها را تغییر دهد، باز هم خزنده خواهند بود. در این تصویر جایگاه پرندگان در میان خزندگان را می‌بینید.

برخی از سیناپومورفی‌های گروه‌های تو در توی خزندگان که شامل پرندگان نیز می‌شوند از این قرارند: خزندگان همگی دارای پوششی از فلس روی بدن خود هستند و جمجمۀ آ‌ن‌ها با کمک یک برجستگی پس‌سری به ستون‌مهره‌ها متصل می‌شود، قلب‌های آن‌ها دارای دیوارۀ میان دو بطن است که ممکن است کامل یا ناقص باشد. گروهی از خزندگان به نام آرکوسورها که شامل کروکدیل‌ها نیز می‌شوند دارای قلب چهارحفره‌ای کامل هستند، تخم‌هایی با پوستۀ آهکی می‌گذارند، می‌توانند با حنجرۀ خود صدا ایجاد کنند و از بچه‌های خود مراقبت می‌کنند؛ بسیاری از آرکوسورها حتی گروه‌هایی از کروکدیل‌های باستانی روی دو پا راه می‌رفتند. گروهی از آرکوسورها به‌نام دایناسورها دارای تعداد بیشتری مهره‌های لگنی شده‌اند تا بتوانند هنگام راه‌رفتن روی دو پا تعادل خود را بهتر حفظ کنند، گردن‌های درازتری دارند و پاهای‌شان کاملاً در زیر بدن‌شان قرار دارد. به‌علاوه روی بدن همۀ دایناسورها با پوششی کرک‌مانند شبیه پر جوجۀ پرندگان امروزی پوشیده شد. گروهی از دایناسورها به نام سوریسکین‌ها دارای دستگاه تنفس پیچیده‌ای هستند، طوری‌که کیسه‌هایی هوایی از شش‌های آن‌ها به داخل شکم، سینه، گردن و بازوها کشیده شده است. این کیسه‌های هوایی باعث شدند چگالی (جرم حجمی) بدن این دایناسورها کمتر شود و بتوانند بدون اینکه خیلی سنگین‌وزن شوند، به اندازه‌های بزرگی برسند یا به‌خاطر بدن سبک‌شان به‌سرعت بدوند و در هوا بجهند. گروهی از سوریسکین‌ها به نام تروپودها، دارای مغز بزرگ، دستانی با قابلیت تحرک زیاد و مفاصلی با آزادی حرکت بالا (جهت چنگ‌زدن یا پروازکردن) و پاهایی چهارانگشتی (یک انگشت عقب سه انگشت جلو) شدند، استخوان‌های ترقوۀ آن‌ها به‌هم چسبید تا ساختاری بسازد که امروزه مردم به‌اشتباه وقتی آن را در اسکلت پرندگان می‌بینند به آن جناغ می‌گویند (جناغ حقیقی پرندگان استخوان بزرگ سینه آن‌هاست). گروهی از تروپودها به نام سیلوروسورها دارای شاه‌پرهایی روی دست‌ها و دم‌های‌شان شدند، به‌علاوه مغز آن‌ها باز هم بزرگ‌تر شد و تعداد مهره‌های لگنی آن‌ها بیشتر از بقیۀ دایناسورها شد تا تعادل‌شان موقع دویدن بهتر حفظ شود. گروهی از سیلوروسورها به‌نام مانی‌راپتورها دارای دستانی بلندتر شدند که با آن‌ها می‌توانستند شکارشان را در هوا بگیرند. گروهی از مانی‌راپتورها به‌نام آویال‌ها اندازه‌ای کوچک‌تر یافتند و به بالای درختان رفتند و با دست‌ها و شاه‌پرهای بلندشان میان شاخه‌ها شروع به پرواز کردند. گروهی از آویال‌ها به‌نام پرندگان به‌علت تغذیه از دانه‌ها و حشرات، دندان‌های گوشتخواری خود را از دست دادند و دندان‌های کوچک‌تری پیدا کردند. انگشت اول پای آن‌ها کاملاً به عقب برگشت تا بهتر بتوانند روی درختان بنشینند و به‌علت ترک شکارگری پیاز بویایی مغز آن‌ها تحلیل رفت. سرانجام گروهی از پرندگان دندان‌های خود را از دست دادند، انگشت‌های دستشان به هم جوش خورد تا بالی یک‌دست بسازد و با بزرگ‌شدن استخوان جناغ به‌شکل امروزی آن (استخوان بزرگ و تیغه‌دار سینه) که ماهیچه‌های پروازی قوی به آن متصل است توانایی پرواز آن‌ها کامل شد. این‌ها پرندگان امروزی هستند و با وجود همۀ ویژگی‌های جدیدی که دارند هنوز ویژگی‌های تک‌تک گروه‌های بزرگ‌تر (از خزندگان تا آویال‌ها) را همراه خود دارند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چه‌گونه تنوعات در این سه عامل -زمان شروع تولید خوراک، موانع اشاعه، و میزان جمعیت انسانی- به‌طور مستقیم به تفاوت‌های مشاهده‌شده میان قاره‌ها از لحاظ تکامل فن‌آوری انجامیده است؟

اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر می‌گیرد) بزرگ‌ترین توده‌ی خشکی جهان است و بزرگ‌ترین شمار جوامع رقابت‌کننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها توده‌یی از خشکی بود با دو مرکز که در آن‌ها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصل‌خیز و چین. محور عمده‌ی شرقی-غربی آن اجازه داد تا بسیاری از اختراعاتی که در یک سوی اوراسیا پذیرفته شده بودند با سرعتی به نسبت زیاد به جوامع دیگر اوراسیا که در همان عرض جغرافیائی و همان شرایط آب و هوائی بودند گسترش یابد. پهنای آن در طول محور کوتاه‌تر (شمالی-جنوبی) در تقابل کامل با باریکیِ پهنه‌ی قاره‌ی آمریکا در تنگه‌ی پاناماست. اوراسیا فاقد موانع زیست‌محیطی جدی‌یی است که محورهای اصلی قاره‌های آمریکا و آفریقا را برش عرضی داده‌اند. به‌این ترتیب‌، موانع جغرافیائی و زیست‌محیطی موجود در مقابل اشاعه‌ی فن‌آوری در اوراسیا از دشواری کم‌تری نسبت به قاره‌های دیگر برخوردارند. به مدد تمامی این عوامل، اوراسیا قاره‌یی بود که در آن فن‌آوری زودتر از هر جای دیگری شتاب پسابلیستوسنی خود را آغاز کرد و به بزرگ‌ترین انباشت محلی فن‌آوری‌ها دست یافت... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
تغییر نهادهای اجتماعی در طول زمان

انسان‌شناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آن‌ها را در نیم‌دوجین مقوله تقسیم‌بندی می‌کنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبک‌های موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص می‌ماند. یکم، چون هر مرحله از چند مرحله‌ی پیشین پدید می‌آید، تعیین خطوط مرزی به ناگزیر دلخواه و قراردادی است. (مثلاً آیا فرد نوزده‌ساله نوجوان به‌شمار می‌آید یا جوانی بالغ؟) دوم، زنجیره‌های تحولی گونه‌گون است، بنابراین رده‌های نمونه‌وار در مرحله‌یی واحد به ناگزیر ناهمگن هستند. (برامس و لیست در گور خود بی‌تابند که آیا اکنون ما آن‌ها را در گروه آهنگ‌سازان دوره‌ی رمانتیک دسته‌بندی می‌کنیم یا طور دیگری.) بااین‌همه، مراحلی که دل‌بخواه توصیف می‌شوند صرفاً طرح تندنویسی‌شده‌ی سودمندی است برای بحث درباره‌ی تنوع موسیقی و جوامع انسانی، مشروط بر این‌که تمامی هشدارهای بالا را به یاد داشته باشیم. با چنین دیدگاهی و برای درک جوامع، از طبقه‌بندی ساده‌یی استفاده می‌کنیم که فقط بر چهار مقوله استوار است - گروه (bond)، قبیله، خان‌سالاری و دولت (به جدول ۱۴-۱ نگاه کنید)... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
آیا ایران کشوری عقب‌مانده است؟

شبی در بحبوحۀ آن جنگ، ملاقاتی عجیب در قره‌چمن میان فرمانده کل قوای ایران، شاهزاده عباس میرزا نایب‌السلطنه و مسیو ژوبر فرانسوی فرستاده ویژه ناپلئون بناپارت به ایران صورت می‌گیرد. ناپلئون که مدتی می‌شد به‌گونه‌ای جدی به فکر لشکرکشی به هند، نگین مستعمرات انگلستان در شرق، افتاده بود، هیأتی عالی‌مقام را به ایران اعزام می‌دارد تا با کسب اطلاعات از وضعیت کشور و موقعیت جغرافیایی و سوق‌الجیشی ایران، مقدمات لشکرکشی به هند از طریق خاک ایران را فراهم نماید. ازآنجاکه ما تا کمر درگیر جنگ با روسیه بودیم، آن هم جنگی که در آن منظماً در حال عقب‌نشینی در آن بودیم، بالطبع هر نوع همکاری و مساعدت ما با طرح‌های ناپلئون مستلزم آن بود که فرانسوی‌ها گام‌های جدی در راه تأمین نیازهای عاجل نظامی ما بردارند. به‌منظور اطلاع از نیازهای نظامی ما از یک سو و از سویی دیگر ادای احترام به شخص دوم کشور که درعین‌حال درگیر جنگ نیز بود، ژوبر راهی قره‌چمن می‌شود تا با فرمانده کل قوای ایران ملاقات نماید. علی‌القاعده پس از ادای تعارفات و اقدامات دیپلماتیک، مسیو ژوبر و هیأت همراه آماده می‌شوند تا به نیازهای فرماندهان نظامی ایران و در رأس آنان نایب‌السلطنه عباس میرزا گوش فرا دهند. درحالی‌که مترجمین و مقامات رسمی منتظر بودند تا فرمانده ایران نیازهای نظامی‌اش را برای فرستاده ناپلئون بازگو نماید، مطالبی که وی می‌گوید اسباب بهت و حیرت حاضرین می‌شود.

خسته و ناکام از شکست پشت شکست، ناکامی پشت ناکامی، عقب‌نشینی پشت عقب‌نشینی، ازدست‌دادن یک شهر و یک منطقه پشت ازدست‌دادن یک شهر و منطقه دیگر و به هدررفتن سال‌ها تلاش، مجاهدت و جان‌فشانی نیروهای زبده ایرانی، فرمانده کل قوای ایران به یکباره سال‌ها بغض فروخورده در گلویش شکسته می‌شود و در عوض دادن فهرست اقلام موردنیاز قشونش پیرامون توپ، خمپاره، تفنگ و باروت، به ژوبر فرانسوی می‌گوید:

«مردم به کارهای من افتخار می‌کنند، ولی چون من، از ضعیفی من بی‌خبرند. چه کرده‌ام که قدروقیمت جنگجویان مغرب‌زمین را داشته باشم؟ یا چه شهری را تسخیر کرده‌ام و چه انتقامی توانسته‌ام از تاراج ایالات خود بکشم؟... از شهرت و فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع‌الوصف تمام قوای مرا یک‌مشت اروپایی سرگرم داشته، مانع پیشرفت کار من می‌شوند... نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح‌کردن و به‌کاربردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه‌ور و به‌ندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصل‌خیزی و ثروت مشرق‌زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری می‌دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم؟» بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
رابطه‌ی رشد جمعیت با تولید خوراک

آیا تولید متمرکز خوراک علت به‌شمار می‌آید و سبب رشد جمعیت می‌شود و تاحدی هم به ایجاد جامعه‌ی پیچیده می‌انجامد؟ یا جمعیت‌های بزرگ و جوامع پیچیده علت به‌شمار می‌آیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک می‌شوند؟

طرح پرسش به‌شکل این یا آن، نکته‌ی اصلی را نادیده می‌گیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی هم‌دیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمی‌انگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت می‌انجامد. جوامع متمرکز پیچیده به‌نحو منحصربه‌فردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظام‌های آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیت‌های گروه‌های متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیه‌ی چوپان‌ها با غلات کشاورزها، و انتقال دام‌های چوپان‌ها به کشاورزها برای استفاده به‌عنوان حیوان شخم‌زن) هستند. تمامی این توانمندی‌های جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شده‌اند.

علاوه‌براین، تولید خوراک دست‌کم به سه طریق در ایجاد ویژگی‌های جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، به‌طور موسمی موجب به‌کارگیری نیروی کار می‌شود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار می‌گیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که می‌تواند شکم‌های بیش‌تری را سیر کند (مانند نظام‌های آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگ‌های برتری‌جویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگ‌ترها.

دوم، ساماندهی تولید خوراک می‌تواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصی‌شدن اقتصادی و لایه‌بندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها می‌توان برای تغذیه‌ی تمامی بخش‌های جامعه‌ی پیچیده استفاده کرد: خان‌ها، دیوان‌سالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشه‌وران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمی‌کنند و خود کشاورزان زمانی‌که به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده می‌شوند.

سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان می‌دهد یا آن‌ها را ملزم می‌کند تا به یک‌جانشینی روی آورند؛ شیوه‌یی از زندگی که پیش‌شرطی است برای انباشت ثروت‌های چشم‌گیر، ایجاد و بسط فن‌آوری و پیشه‌های پیچیده، و انجام فعالیت‌های عمرانی عمومی، به‌دلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعه‌ی پیچیده می‌توان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومت‌ها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروه‌های کوچ‌نشین گینه‌ی نو یا آمازون، که پیش‌تر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشته‌اند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار می‌دهند. بی‌گمان نخستین هدف آن‌ها مسالمت‌جوکردن کوچ‌نشین‌ها است و به بیان دیگر، ترغیب آن‌ها به این‌که مبلغان مذهبی، دیوان‌سالارها و یک‌دیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچ‌نشین‌ها به سکناگزیدن در دهکده‌ها است تا مبلغان مذهبی و دیوان‌سالارها بتوانند آن‌ها را بیابند، خدماتی هم‌چون مراقبت‌های پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترل‌شان کنند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چرا با گذشت بیش از نیم‌قرن از طرح روایت مارکسیستی از اسباب و علل عقب‌ماندگی و علی‌رغم بن‌بست‌ها، ضعف‌ها و پرسش‌های بسیاری که این نظریه با آن مواجه شده، در ایران هنوز از شوکت و اعتبار فراوانی برخوردار است؟

ما ایرانی‌ها نسبت به فرهنگ، تمدن و تاریخ خودمان داریم. نگاهی نژادپرستانه، غلوآمیز، آرمان‌گرایانه، رویایی و همراه با تعصبات نژادی و عاری از واقع‌بینی. ما ایرانیان نوعاً خود را از اقوام و ملل دیگر، از همسایگانمان در منطقه گرفته تا اقوام و نژادهای دیگر، بالاتر و برتر می‌پنداریم. ادبیات نوشتاری و گفتاری ما مملو از فخر و مباهات به تاریخ غنی سرزمین پر افتخار ایرانیان آریایی‌تبار است. ما شبانه‌روز از فرهنگ و تمدن پربار، غنی و شکوهمند تاریخ ایران سخن می‌گوییم. منظماً گزاره‌هایی از این است را برای خود تکرار می‌کنیم که تمدن غنی، پربار و کهن ایران خدمات ارزنده‌ای به پیشرفت تمدن بشری نموده و بشریت دین زیادی به ایران و ایرانیان در طول تاریخ داشته است. منظماً القاب و عناوینی نثار خودمان می‌کنیم که حکایت از عظمت، بزرگی و شکوه تاریخ و تمدن ایران می‌نماید. الفاظ و عباراتی همچون: ملت بزرگ ایران، ملت شریف ایران، ملت سربلند و با عظمت ایران، ملت رشید ایران و امثالهم علی‌الدوام ورد زبان مسئولین، گویندگان و نویسندگان رسانه‌های جمعی ما بالاخص صداوسیما می‌باشد. در یک روز معمولی، الفاظ و القابی همچون مردم خوب ایران، ملت پر افتخار ایران، گذشته تابناک ایران، فرهنگ و تمدن غنی ایران، مجد و عظمت گذشته ایران، خلیج همیشه فارس ایران، دانشمندان، مهندسین و مفاخر علمی ایران و نظایر آن از صبح تا شب بر زبان گویندگان صداوسیما و سایر رسانه‌های جمعی ما جاری است.

هیچ‌وقت هم از خودمان نپرسیده‌ایم که ارسال این همه تاج‌گل، این همه نسبت به خود و گذشته‌مان احساس سربلندی و افتخارکردن، این همه بالیدن به نژاد ایرانی، به تاریخ و فرهنگ ایرانی، بر چه اساس و پایه‌ای می‌باشد؟ فی‌الواقع اگر از دو قرنی که به نام عصر طلایی تمدن اسلامی لقب گرفته و ایران هم بالطبع به‌عنوان بخشی از جهان اسلام نقش ارزنده‌ای در شکوفایی آن دو قرن داشته بگذریم، از بعد از آن، یعنی از آغاز قرن یازدهم میلادی (قریب به ۱۰۰۰ سال پیش) به این سو ما منظماً در حال نزول و رکود بوده‌ایم. آهنگ این سقوط بالاخص پس از سقوط صفویه در قرن هجدهم شتاب بیشتری گرفته و در قرن نوزدهم به اوج خود می‌رسد. معلوم نیست این همه قربان‌صدقه ایران و ایرانی رفتن، این همه فخر و مباهات به تبار ایرانی، نژاد ایرانی، فرهنگ و تمدن ایرانی ابرازکردن، به اعتبار کدام دستاوردهای علمی، فرهنگی، تمدنی، فکری، فلسفی و غیره ما ظرف ۲، ۳ قرن گذشته می‌باشد؟

آنچه که به بحث ما بیشتر مربوط می‌شود آن است که ملتی که این همه خود را بزرگ و سربلند می‌پندارد، ملتی که معتقد است دین زیادی بر گردن پیشرفت و تمدن بشری دارد، واضح است که به‌هیچ‌روی نمی‌تواند بپذیرد که عقب‌مانده است... بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
👍1👌1
چرا جنگ تنها زمانی‌که جمعیت انسان‌ها متراکم می‌شود سبب ادغام جوامع می‌شود. نه زمانی‌که مردم پرآکنده‌اند؟

پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پی‌آمد ممکن را به همراه دارد.

جایی‌که تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنان‌که در مناطق تحت اشغال گروه‌های شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین می‌نماید که این همان نتیجه‌ی حاصل از جنگ‌های میان گروه‌های کوچ‌نشین در گینه‌ی نو و آمازون بوده است.

جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، هم‌چون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکننده‌ی خوراک هستند، هیچ منطقه‌ی خالی‌یی باقی نمی‌ماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آن‌جا بگریزند. اما جوامع قبیله‌ئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آن‌قدر مازاد خوراک تولید نمی‌کنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفاده‌یی از بازماندگان قبیله‌ی مغلوب نمی‌برند. جز این‌که زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته می‌شوند و قلمروشان چه‌بسا به اشغال پیروزمندان درآید.

جایی‌که تراکم جمعیت زیاد باشد، هم‌چون مناطقی که توسط دولت‌ها یا خان‌سالاری‌ها اشغال می‌شوند، مغلوب‌شدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهره‌برداری از آن‌ها در صورت زنده‌نگاه‌داشتن‌شان دارند. چون جوامع متکی بر خان‌سالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شده‌اند می‌شود از مغلوب‌شدگان به‌عنوان برده بهره‌برداری کرد. چنان‌که در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظام‌های تولید متمرکز خوراک خود می‌توانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه می‌دادند مغلوب‌شدگان در سرزمین خود بمانند، اما آن‌ها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، به‌شکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعه‌ی آن‌ها را در دولت یا خان‌سالاری پیروز ادغام می‌کردند. این پی‌آمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولت‌ها یا امپراتوری‌ها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبه‌ی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاین‌رو به فهرست‌های خراج امپراتوری آزتک علاقه‌ی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانه‌ی آزتک‌ها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانه‌ی تاج‌خروس، ۲ میلیون خرقه‌ی پنبه‌ای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباس‌های جنگی، سپر، کلاه‌های پردار و کهربا بوده است.

این‌گونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعه‌ی فن‌آوری میان جوامع، به‌عنوان علت‌های نهائی، از طریق زنجیره‌هایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیت‌های متمرکز و زندگی یک‌جانشینی قرار داشتند، به شکل‌گیری بی‌واسطه‌ترین عوامل تسخیر یعنی میکرب‌ها، نگارش، فن‌آوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علت‌های نهائی به‌نحو متفاوتی در قاره‌های متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز به‌نحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاین‌رو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبه‌رو هستیم. درحالی‌که امپراتوری آزتک‌ها از نظام نوشتاری و معدودی بیماری‌های واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیس‌وایو نشان می‌دهند که هرکدام از این عوامل تا حدی به‌صورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشته‌اند. در میان چندده خان‌سالاری، خان‌سالاری ام‌تتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فن‌آوری، نگارش یا میکرب بر سایر خان‌سالاری‌ها نداشت ولی بااین‌همه موفق به غلبه بر آن‌ها شد؛ برتری‌اش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
مقدمه: طرح صورت‌مسئله

بحث پیرامون مقوله عقب‌ماندگی (یا به‌اصطلاح مؤدبانه‌تر توسعه‌نیافتگی) به‌هیچ‌روی موضوع جدیدی در ایران نیست. می‌توان گفت ایرانیان برای نخستین‌بار در قرن نوزدهم بود که به‌تدریج دریافتند جامعه‌شان دارای کاستی‌های بنیادی است. اگرچه آنان از این کاستی‌ها به تعبیر امروزی آن به نام «عقب‌ماندگی» یا «توسعه‌نیافتگی» نام نمی‌بردند، اما نتیجه یکسان بود. آنان - یا صحیح‌تر گفته باشیم معدودی از ایرانیان - دریافته بودند که در جامعه‌شان می‌بایستی تغییر و تحولاتی صورت می‌گرفته که نگرفته است. لذا از همان ابتدا که درک عقب‌ماندگی صورت گرفت، به‌موازات آن، فکر ازمیان‌بردن آن هم به‌وجود آمد. آن‌چه باعث به‌وجود آمدن این ادراک گردید تماس با مغرب‌زمین و آگاهی از تمدن آن بود... بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
👍2👎1
مسئله‌ی بومیان استرالیا و گینه‌ی نو

چرا جوامع انسانی ساکن در توده‌ی خشکی بزرگ‌تر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقب‌مانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در توده‌ی خشکی کوچک‌تر با سرعت بیش‌تری پیش رفت، گردند؟ چرا همه‌ی نوآوری‌های گینه‌ی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالی‌که از تنگه‌ی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسان‌شناسی فرهنگی، فاصله‌ی جغرافیائی میان استرالیا و گینه‌ی نو حتا کم‌تر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگه‌ی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی می‌گذرد که از تیروکمان استفاده می‌کنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینه‌ی نو شبیه هستند. بزرگ‌ترین جزیره‌ی تنگه‌ی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیره‌نشین‌ها تجارت فعالی با بومی‌های استرالیا و نیز مردم گینه‌ی نو داشتند. چه‌گونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگه‌ی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و به‌طور منظم رفت‌و‌آمد کرجی‌ها را شاهد است تداوم یابند؟

مردم گینه‌ی نو، در مقایسه با بومی‌های استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی می‌شوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینه‌ی نو را هم «عقب‌مانده» می‌دانند. تا زمانی‌که اروپائی‌ها شروع به استعمار گینه‌ی نو در اواخر سده‌ی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینه‌ی نو بی‌سواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولت‌ها یا (مگر در مواردی معدود) به خان‌سالاری‌های مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینه‌ی نو «پیش‌رفت» بیش‌تری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائی‌ها، آفریقائی‌ها و بومی‌های آمریکا پیش‌رفت نکردند؟ به‌این‌گونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آن‌ها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.

بسیاری از استرالیائی‌های سفیدپوست در توضیح علت «عقب‌ماندگی» فرهنگی جامعه‌ی بومی استرالیا پاسخ ساده‌یی دارند: کمبودهای فرضی خود بومی‌ها. بومی‌ها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائی‌ها به‌نظر می‌رسند، تا آن‌جا که برخی از نویسندگان سده‌ی نوزدهم آنان را حلقه‌ی گم‌شده میان میمون و انسان می‌دانستند. به چه نحو دیگری می‌توان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشین‌کردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکننده‌ی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بی‌سواد بودند؟ عجیب‌تر آن‌که استرالیا دارای برخی از غنی‌ترین لایه‌های آهن و آلومینیوم، و همین‌طور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائی‌های بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی می‌کردند؟

به‌نظر می‌رسد که این آزمایشی کاملاً کنترل‌شده درباره‌ی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آن‌ها را تشکیل داده‌اند. منطقی که در پس این نتیجه‌گیری نژادپرستانه وجود دارد قانع‌کننده به‌نظر می‌رسد. با‌این‌همه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
فصل اول: از کجا شروع کنیم؟

اگر این اصل کلی را بپذیریم که علل و موجباتی که سبب‌ساز عقب‌ماندگی ایران شدند از درون جامعه ایران برخاسته‌اند، برای یافتن این علل مجبور هستیم که به خود جامعه ایران مراجعه کنیم. اما مشکل اینجاست که آثار مختلفی که پیرامون ایران، ویژگی‌ها و سیر تحولات تاریخی آن وجود دارند تصویر واحدی از گذشته و حال جامعه ما به‌دست نمی‌دهند. بسیاری از آنها جنبه توصیفی و نقلی دارند یعنی آن‌چه را که در طول تاریخ رخ داده صرفاً نقل نموده‌اند. این‌گونه منابع تنها می‌توانند برای تحلیل گذشته و تأثیر آن بر حال به‌صورت ماده خام مورداستفاده قرار گیرند، درحالی‌که آن‌چه بیشتر برای شناخت اسباب و عواملی که ایران امروزه را ساخته‌اند موردنیاز است نظریه‌پردازی و سعی در ایجاد مدل و ساختاری ذهنی است که اولاً بتواند برخی از جنبه‌ها و جلوه‌های بنیادین سیاسی و اجتماعی امروز ما را تبیین کند و نشان دهد که چرا و چگونه و از کجا ما به امروز رسیده‌ایم، ثانیاً بتواند تا حدودی تکلیف ما را با گذشته‌مان روشن کند. از جمله این‌که اسباب و علل این همه عقب‌ماندگی و ضعف در ایران چگونه و از کجا فراهم آمده بود. منسجم‌ترین و درعین‌حال متداول‌ترین مدل تحلیلی که تا کنون در ایران وجود داشته مارکسیسم بوده است. این نظریه از اوایل قرن بیستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابیون ایرانی سوسیال‌دموکرات و بعدها بلشویک‌ها و طرف‌داران لنین که عمدتاً آذری‌تبار و شمالی مهاجر به قفقاز بودند، وارد ایران شد. در یکی دو دهه بعد از مشروطه و با استفاده از ضعف حکومت این آرا بدل به یکی از عمده‌ترین جریانات سیاسی اجتماعی مدرن ایران گردید. در عصر دیکتاتوری رضاشاه جریانات چپ از قربانیان اصلی این دیکتاتوری بودند و با تحمل تلفات سنگین وادار به سکوت گردیدند. اما با سقوط دیکتاتوری در شهریور ۱۳۲۰ ه. مارکسیسم وارد مؤثرترین مرحله حیاتش در ایران گردید. از این مقطع به بعد بود که جهان‌بینی مارکسیسم به‌صورت تفکر غالب و رایج در میان تحصیل‌کردگان و روشنفکران ایران درآمد.

اصول و تفکرات مارکسیستی، جهان‌بینی بخش وسیعی از متفکران جوان و انقلابی ایرانی را شکل داد. مباحثی نظیر این‌که تاریخ و سیر تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع به‌گونه‌ای پراکنده و بی‌هدف نبوده بلکه از اصول و قانون‌مندی‌های منظم و از پیش تعیین شده‌ای پیروی می‌کند؛ این‌که این اصول و قوانین جهانی بوده و شامل همه اجتماعات در همه عصرها می‌شود؛ و این‌که به کمک این اصول و قوانین ما نه‌تنها می‌توانیم درک کنیم روند تحولات یک جامعه در مقاطع مختلف تاریخی آن چگونه تکوین یافته، بلکه می‌توانیم تصویر کلی آینده آن را نیز ترسیم نماییم، به صورت قوی و با مقبولیتی کم‌نظیر مبنای تفکرات مدرن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسیاری از ایرانیان منورالفکر قرار گرفت... بیشتر بخوانید

📓 ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی در ایران
✍🏿 صادق زیباکلام

@Chekide_ha
چه‌گونه می‌توان، صرف‌نظر از کمبودهای مسلم‌فرض‌شده در خود بومی‌ها، این واقعیت را توضیح داد که مهاجرنشین‌های سفیدپوست انگلیسی ظاهراً یک دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی را طی چند دهه پس از استعمار قاره‌یی به وجود آوردند که ساکنان آن پس از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی کوچ‌نشین و بی‌سواد بودند؟ آیا همین امر یک آزمایش کاملاً کنترل‌شده در تکامل جوامع انسانی نیست که ما را ناگزیر از گرفتن یک نتیجه‌ی ساده‌ی نژادپرستانه می‌کند؟

حل این مسئله ساده است. مهاجرنشین‌های انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آن‌ها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانه‌های درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی این‌ها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشین‌های وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپایی‌ها هرگز نیاموختند چه‌گونه بدون کمک فن‌آوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینه‌ی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز این‌قدر باهوش بودند که بنویسند اما آن‌قدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آن‌جا زندگی می‌کردند زنده بمانند.

مردمی که در استرالیا جامعه‌یی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعه‌یی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگی‌های زیست‌محیطی استرالیاست.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha