چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
اقتصادِ خورشیدی

انرژیِ اقتصادِ طبیعی را خورشید تأمین می‌کند. فوتون‌هایِ خورشیدی بر تمامِ سطوحِ این سیاره، که در روز به سر می‌برد، می‌تابد. تنها کارِ مفیدی که از عمدۀ فوتون‌ها برمی‌آید گرم‌کردنِ سنگ‌ها و شن‌زارهایِ ساحلی است. تعدادِ اندکی از آن‌ها به چشم‌ها -چشمِ من و شما، چشمِ مرکبِ میگو، یا چشمِ بازتابۀ سهمیِ گوش‌ماهی- برخورد می‌کنند. بعضی از آن‌ها ممکن است بر رویِ صفحه‌هایِ خورشیدی فرود آیند؛ چه آن‌هایی که ساختۀ انسان هستند، مانندِ آن چیزی که، به شوقِ حفاظت از محیطِ زیست، برایِ گرم‌کردنِ آبِ حمام بر بامِ خانه‌ام نصب کرده‌ام یا برگ‌هایِ سبز که صفحه‌هایِ خورشیدیِ طبیعت‌اند. گیاهان برایِ پیشبردِ سنتزهایِ شیمیاییِ «سربالایی» (تولیدِ سوخت‌هایِ ارگانیک که عمدتاً انواعِ مختلفِ قند هستند) از انرژیِ خورشیدی استفاده می‌کنند. منظور از «سربالایی» بودنِ این است که سنتزِ قند، برایِ پیش رفتن، به انرژی نیاز دارد. به همین منوال، قند بعداً می‌تواند، طیِ واکنشی «سرپایینی» «بسوزد» و (کسری از) آن انرژی را دوباره برایِ انجامِ کاری مفید، مثلاً انجامِ کارِ عضلانی یا ساختِ تنۀ درختی تنومند، آزاد کند. سرپایین‌بودنِ این واکنش‌ها را می‌توان با آبی مقایسه کرد که از بلندی از مخزنی سرازیر می‌شود و چرخ‌هایِ آبی را، برایِ انجامِ کارِ مفید، به حرکت در می‌آورد. سربالابودنِ واکنش‌ها را نیز می‌توان با پمپاژِ آب به سمتِ بالا و ذخیرۀ آن در مخزنی، برایِ استفادۀ بعدی در به حرکت در آوردنِ چرخ‌ها، هنگامِ جاری‌شدن به سمتِ پایین، مقایسه کرد. در هر مرحله از اقتصادِ انرژی، چه سربالایی و چه سرپایین، مقداری انرژی از دست می‌رود (هیچ تراکنشِ انرژی‌ای بازدهِ صد در صد ندارد). به همین خاطر است که دفاترِ ثبتِ اختراع به طرحِ ماشین‌هاییِ که <ادعا می‌شود> همیشه در حرکت باقی می‌مانند حتی نگاه هم نمی‌کنند: طراحیِ چنین ماشینی ناممکن است، بی‌برو-برگرد و برای همیشه. نمی‌توان از انرژیِ چرخِ آبی، که از جریانِ رو-به-پایینِ آب حاصل شده است، برایِ پمپاژِ همان مقدار آب به بالا، برایِ دوباره به حرکت در آوردنِ چرخِ آبی، استفاده کرد. همیشه باید، از بیرون، انرژی‌ای برایِ جبرانِ انرژیِ اتلاف‌شده به سامانه تزریق شود و در اینجاست که خورشید واردِ عمل می‌شود.

قسمتِ عمده‌ای از سطحِ کرۀ زمین را برگ‌هایِ سبز پوشانده است و این برگ‌ها همچون «آبگیر»هایی چندلایه برایِ گرفتنِ فوتون عمل می‌کنند. اگر برگی نتواند فوتونی را گیر بیاندازد، برگِ پایینی‌اش، به احتمالِ زیاد، آن را می‌گیرد. در بیشه‌زارهایِ انبوه، فوتون‌هایِ چندانی نمی‌توانند از دستِ برگ‌ها قسر در بروند و دقیقاً به همین خاطر است که بیشه‌زارانِ پرپشت و انبوه این چنین تاریک‌اند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
مقایسۀ رده‌بندی تکاملی و رده‌بندی فیلوژنتیک

تحولاتی که رده‌بندی فیلوژنتیک در زیست‌شناسی به‌وجود آورد، تنها با مقایسه رده‌بندی تکاملی و فیلوژنتیک قابل‌بحث‌اند. در رده‌بندی فیلوژنتیک مفاهیمی چون حلقۀ گمشده و حد واسط معنایی ندارند. به‌علاوه، در این رده‌بندی همۀ صفات به یک اندازه اهمیت دارند و معیارهای گزینش انسانی باعث نمی‌شود صفات ظاهری بار بیشتری در رده‌بندی داشته باشند. به‌این‌ترتیب، در رده‌بندی فیلوژنتیک، موجودی مثل آرکیوپتریکس همچنان یک خزنده است و خود به‌عنوان موجودی مستقل جایگاهی فارغ از نسل‌های بعدی موجوداتی دارد که به‌تدریج برخی صفات جدیدتر کسب کردند تا ما امروز آن‌ها را پرندگان بنامیم. در این نگاه آرکیوپتریکس به‌وجود نیامده تا حد واسط پیدایش یک گروه دیگر باشد، بلکه آرکیوپتریکس تحت‌فشارهای انتخابی ویژۀ خود و در مسیری کاملاً جدا از هر موجود دیگری تکامل یافته است. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های رده‌بندی تکاملی و رده‌بندی فیلوژنتیک همین‌جا دیده می‌شود. در رده‌بندی فیلوژنتیک نمی‌توان -و نباید- موجودی همچون آرکیوپتریکس را که فاقد برخی صفات مشترک پرندگان امروزی است یک نمونۀ حد واسط، یا حتی یک نمونۀ تکامل‌نیافته بدانیم. نردبانی تکاملی که در رده‌بندی تکاملی همیشه به‌سوی تعالی انسان‌گونه پیش می‌رفت، در رده‌بندی فیلوژنتیک بی‌معناست. حتی آرکیوپتریکس نیز به‌اندازه‌ای که نیاز داشته تکامل یافته و نمی‌توان گفت کبوتر از آن موجود باستانی تکامل‌یافته‌تر است. به‌همین ترتیب نمی‌توان گفت که انسان از باکتری پیشرفته‌تر یا درخت کاج از خزه تکامل‌یافته‌تر است. مسئله اینجاست که در نگاه فیلوژنتیک، تکامل به‌صورت خطی -یا نردبانی- رخ نمی‌دهد، بلکه به‌صورت شاخه‌شاخه‌شدن موجودات و افتراق آن‌ها از یکدیگر رخ می‌دهد: همان‌طور که در معنای دقیق واژۀ فیلوژنی وجود دارد. واژۀ «فیلوژنی» از ترکیب دو واژۀ یونانی باستان «فولون» به‌معنی شاخه، قبیله و نژاد و «گنسیس» یا «گنتیکوس» به‌معنی زایش و پیدایش ساخته شده است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
دویدن برایِ ماندن بر سرِ جایِ خود

محضِ رضایِ خدا، یکی بگوید این طراح طرفِ کیست؟ وقتی عضلاتِ محکم و ستونِ فقراتِ منعطفِ یوزپلنگ را در نظر بگیریم، نتیجه می‌گیریم که هدفِ طراح برنده‌شدنِ یوزپلنگ بوده است. اما وقتی هم دویدنِ سریع، تغییرِ جهتِ ناگهانی، و جاخالی‌دادنِ آهویِ کوهی را می‌بینید، به نتیجه‌ای دقیقاً متضادِ نتیجۀ قبل می‌رسید. آیا دستِ راستِ این طراح از دستِ چپش خبردار نبوده است؟ آیا سادیستی است که از تماشایِ مسابقۀ آن‌ها لذت می‌برد و پیوسته مهارت‌هایِ دو طرفِ نبرد را بهبود می‌بخشد که هیجانِ تعقیب-و-گریزشان بیشتر شود؟ آیا او که بره را آفرید تو را نیز آفرید؟ آیا واقعاً این امر جزئی از طرحِ خدایی است که پلنگ را در کنارِ بچه نگه می‌دارد و شیر را، هم‌چون گاو، به خوردنِ کاه وامی‌دارد؟ در این صورت، پس آیا دندان‌هایِ گوشت‌خای و چنگال‌هایِ کُشندۀ شیر و پلنگ به عبث آفریده شده‌اند؟ پس سرعتِ نفس‌گیر و گریزِ ماهرانه و چابکِ شاخ‌درازان و گورخر از برایِ چیست؟ بدیهی است که اگر قضایا را از منظرِ فرگشت تفسیر کنیم، با چنین تضادهایی روبرو نخواهیم شد. هر طرفِ نزاع می‌کوشد که هوشمندانه‌تر از طرفِ دیگر عمل کند. از هر دو طرف، آن افرادی که پیروز می‌شوند، خود-به-خود، ژن‌هایی را که در پیروزی‌شان دخیل بوده‌اند به نسل‌هایِ بعدی منتقل می‌کنند. مفاهیمی چون«بیهودگی» و «اسراف» این خاطر به ذهن‌مان متبادر می‌شود که انسانیم و می‌توانیم رفاهِ بوم‌سازگان را، به‌طورِ کلی، در نظر بگیریم. انتخابِ طبیعی تنها دغدغه‌اش بقا و تولیدِ مثلِ ژن‌هایِ منفرد است... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
قیاس در رده‌بندی فیلوژنتیک برچه مبنایی است

در رده‌بندی تکاملی وقتی صحبت از تکامل‌یافته و تکامل‌نیافته می‌شود، سخن از مقایسه میان موجودات مختلف پیش می‌آید. وقتی گفته می‌شد یک موجود تکامل‌یافته است، منظور این بود که این موجود از بسیاری گونه‌های ابتدایی‌تر، تکامل‌یافته‌تر است. تکامل‌یافته‌بودن یعنی «عالی‌بودن» و «برتربودن» و «کامل‌بودن» یک موجود زنده نسبت به موجودات «پست‌تر» و «عقب‌مانده‌تر». ازآنجاکه سنجه و متری یکسان و همیشگی برای اندازه‌گیری تکامل‌یافتگی موجودات زنده وجود ندارد، نمی‌توان این قیاس را در چارچوب علم تجربی گنجاند. برای مثال، چرا باید تصور کنیم یک ماهی از یک خرچنگ تکامل‌یافته‌تر است؟ مگر خرچنگ دارای صدها ویژگی تکامل‌یافتۀ منحصر به بندپایان نیست که در مهره‌داران مثالش پیدا نشده است؟

درک ما از سرشت تکامل نشان می‌دهد که تکامل با شاخه‌شاخه‌شدن و فیلوژنی باعث تنوع و تغییر موجودات می‌شود، نه با روند تغییرات نردبانی. موجودات زنده در امتداد یکدیگر نیستند که بتوانیم یکی را پیش‌تر از دیگری بدانیم، بلکه در شاخه‌هایی که در مسیرهای مختلف و گاهی موازی از یکدیگر جدا شده‌اند و حرکت می‌کنند. همان‌طور که گفتیم سنجه‌ای یکسان برای سنجیدن تکامل‌یافتگی موجودات نداریم، چون هر موجودی در شاخۀ فرعی مربوط به خود دارای صفت‌هایی متفاوت با دیگران می‌شود و چون ماهیت این صفات متفاوت است، نمی‌توان حضور یکی را مهم‌تر یا نشانۀ تکامل‌یافتگی بیشتر دانست.

در عوض، در رده‌بندی فیلوژنتیک، آن‌چه مبنای مقایسۀ ابتدایی موجودات زنده قرار می‌گیرد، حضور یا عدم حضور صفات است. مثلاً پر یک صفت قابل‌شناسایی در تعدادی از مهره‌داران است. وقتی قصد بررسی مهره‌داران مختلف را داریم، می‌بینیم پر در گنجشک، کبوتر، عقاب و خلاصه در همۀ موجوداتی که به‌طور سنتی «پرنده» نام دارند وجود دارد. به‌علاوه پر در چندین نمونه از مهره‌داران سنگواره از جمله آرکیوپتریکس نیز وجود دارد. اگر هیچ صفت دیگری در میان نباشد به‌راحتی می‌توان بر مبنای حضور پر، یک تاکسون شامل همۀ آن‌هایی که پر دارند در نظر بگیریم. وقتی به نمونۀ جدیدی می‌رسیم فقط کافی است بررسی کنیم این نمونۀ جدید پر دارد یا ندارد. اگر پر داشته باشد در کنار دیگر مهرداران واجد پر قرار می‌گیرد و اگر پر نداشته باشد، بیرون آن تاکسون می‌ماند.

نکتۀ مهم‌تر اینجاست که نبودن پر به‌معنی تکامل‌نایافتگی نیست. پر صفتی است که یک‌بار در نیای مشترک یک تاکسون ظاهر شده و به اخلاف بعدی آن نیای مشترک به ارث رسیده است. عدم حضور پر در دیگر موجودات، نشان نمی‌دهد که داشتن پر صفتی ابتدایی یا پست است، بلکه فقط نشان می‌دهد آن‌ها از نسل آن موجود پردار نیستند. به‌این‌ترتیب به‌جای اینکه موجودات زنده را در قیاس با یکدیگر برتر و پست‌تر بدانیم، تنها حضور یا عدم حضور صفت‌های مشخص و متعدد را در تک‌تک آن‌ها بررسی می‌کنیم.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
از منظرِ فرگشتی، خاستگاهِ درد کجاست؟

مسئلۀ رنج و شرّ از دغدغه‌هایِ عمدۀ دین‌شناسان است، به حدی که حتی واژه‌ای را هم برایِ آن ساخته‌اند: «تئودیسه». (به معنیِ تحت‌اللفظیِ «عدلِ خداوندی»). هدفِ <این شاخه> تلاش برایِ ایجادِ سازگاری میانِ رنج و ویژگیِ خیرخواهی است که برایِ خدا، از پیش، متصور می‌شوند. اما زیست‌شناسانِ فرگشتی به چنین مشکلی بر نمی‌خورند؛ چرا که شرّ و رنج، به هیچ نمط، در محاسباتِ بقایِ ژن در نظر گرفته نمی‌شود. با وجودِ این، باید مسئلۀ درد را در نظر بگیریم.

فرضِ ما بر این است که درد، مانندِ هر جزءِ دیگری از حیات، ابزاری داروینی است که کارکردِ آن بهبودِ بقایِ فردِ رنج‌کشنده است. مغز یک قاعدۀ کلی دارد: «اگر دردی احساس کردی، از ادامۀ کاری که داری می‌کنی دست بکش و هیچ وقتِ دیگر هم آن را تکرار نکن». حالا این که چه لزومی دارد این تجربه این همه دردناک باشد خود می‌تواند موضوعِ بحثی جالب باشد. ممکن است که فکر کنید، از لحاظِ نظری، این امکان وجود دارد که وقتی یک حیوان کارِ آسیب‌زننده‌ای (مثلِ بلندکردنِ یک زغالِ داغ) را انجام داد، «علامتِ خطری» بدونِ درد، به جایِ درد، در مغز ایجاد شود. تذکری آمرانه همچون«دیگر این کار را نکن!» یا تغییری بدونِ درد در «نقشۀ سیم‌کشیِ» مغز، به گونه‌ای که آن حیوان دیگر آن کار را تکرار نکند، ظاهراً، می‌تواند کافی باشد. دیگر این همه دردِ سوزناک -که ممکن است حتی چند روز هم به جا بماند و هیچ وقت هم از ذهنمان پاک نمی‌شود- برایِ چیست؟ شاید دست-و-پنجه نرم‌کردن با این مسئله را بتوان تئودیسۀ نظریۀ فرگشت تلقی کرد. این همه درد برایِ چیست؟ مگر یک «علامتِ خطرِ» کوچک چه ایرادی دارد؟ بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

🔚

@Chekide_ha
کلادیستیک یعنی چه؟

در کلادیستیک صفات یا توالی‌های مولکولی موجودات زنده به‌صورت رقم درمی‌آیند (جدول را ببینید) و با استفاده از این ارقام و آنالیز آن‌ها درختی رسم می‌شود که کلادوگرام نام دارد. از روی کلادوگرام می‌توان پی برد کدام موجودات شباهت و خویشاوندی بیشتر و نیای مشترک جدیدتری با هم دارند. مثلاً نیای مشترک گوریل و شمپانزه، جدیدتر و شباهت میان آن‌ها بیشتر از بقیۀ نمونه‌هاست. سمندر به ببر و گوریل و شمپانزه شبیه‌تر است تا به کوسه و مارماهی. از همه مهم‌تر اینکه کوسه نیز به سمندر و ببر و گوریل و شمپانزه شبیه‌تر، نزدیک‌تر و دارای خویشاوندی نزدیک‌تر است تا به مارماهی. برخلاف تصور بسیاری، کلادوگرام چیزی دربارۀ زمان زندگی موجودات زنده مشخص نمی‌کند. مثلاً در این تصور مارماهی دهان‌گرد (لامپری) پیش از بقیۀ نمونه‌ها از شاخه‌های کلادوگرام جدا شده است، اما این به‌معنی قدیمی‌تربودن لامپری نیست. لامپری، کوسه، سمندر، ببر، گوریل و شمپانزه، همگی در عصر حاضر زندگی می‌کنند. به‌علاوه این کلادوگرام نشان می‌دهد نیای مشترکی میان این نمونه‌ها وجود داشته است: این نیای مشترک فرضی ولی وجود آن در مرحله‌ای از تاریخ زمین (طبق نظریۀ تکامل) قطعی است. بنابراین خود مارماهی لامپری نیای کوسه نیست، کوسه هم نیای سمندر نیست و الی‌آخر.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
آیا همه‌ی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، برای اهلی‌کردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبه‌رو بودند که در میان اوراسیائی‌ها یافت نمی‌شد؟

چرا اسب‌های اوراسیائی اهلی شدند اما گورخرهای آفریقائی نه؟ چرا خوک‌های آسیائی اهلی شدند اما گرازهای آمریکائی و سه گونه‌ی خوک واقعاً وحشی آفریقائی نه؟ چرا پنج گونه از دام‌های وحشی اوراسیا (aurochs، گاومیش هندی، غژگاو، گاو هندی و بان‌تنگ) اهلی شدند اما گاو میش آفریقائی یا گاومیش آمریکائی نه؟ چرا قوچ کوهی (نیای گوسفند اهلی ما) اهلی شد اما گوسفند کوهی آمریکائی نه؟

آیا همه‌ی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، به‌رغم تنوع عظیم‌شان، برای اهلی‌کردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبه‌رو بودند که در میان اوراسیائی‌ها یافت نمی‌شد؟ مثلاً، آیا فراوانی پستان‌داران بزرگ وحشی در آفریقا که برای شکار در دسترس بودند سبب شده بود که بیش‌تر شکار شوند و بنابراین آفریقائی‌ها زحمت اهلی‌کردن دام‌ها را بر خود هموار نکنند؟

در پاسخ به این پرسش باید قاطعانه بگوییم نه! این برداشت با پنج نوع مدرک رد می‌شود پذیرش سریع حیوانات اهلی‌شده‌ی اوراسیائی توسط غیراوراسیائی‌ها، تمایل زیاد و همگانی انسان‌ها برای نگهداری حیوانات دست‌آموز، اهلی‌کردن سریع چهارده حیوان باستانی، اهلی‌کردن مستقل و مکرر برخی از آن‌ها، و موفقیت‌های محدود اقدامات جدید برای اهلی‌کردن گونه‌های بیش‌تر... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
1
صفت‌های موجودات زنده در رده‌بندی فیلوژنتیک

در رده‌بندی فیلوژنتیک، برخلاف رده‌بندی تکاملی، تنها صفت‌هایی مبنای رده‌بندی و خویشاوندی موجودات زنده در نظر گرفته می‌شوند که برآمده از تغییری در گذشتۀ تکاملی آن‌ها باشند. برای مثال، داشتن پر نشان‌دهندۀ یک تغییر در گذشته موجوداتی است که پر دارند: همۀ این موجودات از نسل موجودی هستند که زمانی پر نداشته و برای نخستین‌بار دارای پر شده است. بنابراین وجود پر در موجوداتی که پر دارند، ممکن است نشان دهد که همۀ آن‌ها از نسل یک موجود هستند و لاجرم خویشاوندند. اما خون‌سردبودن خزندگان چنین وضعیتی ندارد. خزندگان خون‌سردند، چون گروه‌های دیگری از موجودات واجد تغییراتی در متابولیسم خود شده‌اند، ولی خزندگان واجد این تغییر نیستند. نه‌تنها خزندگان بلکه قورباغه‌ها، سمندرها، ماهی‌های حوض، حلزون‌ها و درخت‌ها هم واجد این صفت متابولیک (خون‌گرم‌شدن) نیستند. بنابراین همان‌طور که خون‌سردبودن دلیل نمی‌شود که مارمولک سمندر و مارماهی در یک گروه قرار بگیرند، دلیلی هم وجود ندارد که صفت مشترک خزندگانی مثل مار، مارمولک، و لاک‌پشت، خون‌سردبودن آن‌ها تلقی شود. خون‌سردبودن در رده‌بندی فیلوژنتیک مبنای خویشاوندی نیست، زیرا از هیچ تغییری در گذشتۀ تکاملی موجودات خون‌سرد حکایت نمی‌کند.

در این نوع نگاه، صفاتی که نشان‌دهندۀ تغییری درگذشته باشند آپومورفی نام می‌گیرند و صفاتی که نشان‌دهندۀ ثبات وضعیت اولیه باشند پلزیومورفی نامیده می‌شوند. آپومورفی و پلزیومورفی بستگی به جایگاه تاکسون در درخت فیلوژنتیک دارند.

تعیین اینکه حضور یا عدم یک صفت خاص آپومورفیک است یا پلزیومورفیک آسان نیست، زیرا گاه صفاتی هستند که به‌صورت ثانویه ناپدید می‌شوند. در این حالت یک تاکسون بزرگ داریم که به‌صورت آپومورفیک واجد صفتی خاص شده است؛ مثلاً پستانداران واجد مو هستند و مو برای پستانداران آپومورفیک است. اگر این صفت در یک زیرگروه به‌طور ثانویه (در اینجا مو) ناپدید شود، این تغییر ثانویه خود به منزلۀ یک آپومورفی جدید خواهد بود و تعیین اینکه فقدان صفتی امثال مو در یک گروه (مثلاً نهنگ‌ها و دلفین‌ها) آپومورفیک است یا پلزیومورفیک بستگی به جایگاه این گروه در درخت فیلوژنتیک دارد. اگر گروهی که فاقد یک صفت آپومورفیک تاکسون بزرگ‌تر است، در رابطۀ خواهری با چند گروه دیگر باشد که همگی واجد آن صفت باشند (مثل وضعیت نهنگ‌ها و دلفین‌ها که با اسب‌های آبی و نشخوارکنندگان رابطۀ خواهری دارند) می‌توانیم نتیجه بگیریم که صفت موردنظر در این گروه به‌صورت نیایی وجود داشته و به‌صورت آپومورفیک مجدداً ناپدید شده است. اما اگر این گروه در بن درخت فیلوژنتیک تاکسون بزرگ‌تر جای بگیرد (مثلاً پستانداران تخم‌گذار که فاقد آپومورفی مشهور پستانداران، یعنی صفت زنده‌زایی هستند) نتیجه می‌گیریم که این وضعیت پلزیومورفیک است و آپومورفی موردنظر (در اینجا صفت زنده‌زابودن) در نیای مشترک بقیۀ اعضای تاکسون پستانداران (یعنی نیای مشترک پستانداران جفت‌دار و کیسه‌داران) پیدا شده است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
بسیاری فراخوانده می‌شوند اما شمار اندکی برگزیده می‌شوند

در مجموع، در کل جهان، از ۱۴۸ پستاندار خشکی‌زی گیاه‌خوار وحشی و بزرگ -مستعد برای اهلی‌شدن- فقط ۱۴ گونه از آزمون موفق بیرون آمده‌اند. چرا ۱۳۴ گونه‌ی دیگر ناکام ماندند؟ این گفته‌ی فرانسیس گالتون که گونه‌های دیگر مقدر است تا ابد وحشی باقی بمانند، ناظر بر چه شرایطی است؟

پاسخ را باید در اصل آناکارنینا جست. گونه‌ی وحشی مستعد برای اهلی‌شدن باید خصوصیات متفاوت بسیاری داشته باشد. نبود حتا یک خصوصیت لازم تلاش برای اهلی‌کردن آن‌ها را با شکست روبه‌رو می‌کند، همان‌طور که تلاش برای ساختن یک زندگی زناشوئی موفق را نقش بر آب می‌کند. با ایفای نقش مشاور ازدواج برای زوج گورخر-انسان و سایر زوج‌های نامناسب، می‌توان دست‌کم شش دسته دلیل را برای ناکامی در اهلی‌کردن حیوانات ذکر کرد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
تقابل گراد و کلاد

گفتیم که در رده‌بندی تکاملی هر تاکسون می‌تواند در جایی به پایان راه برسد و بی‌آنکه نسلش منقطع شود، به تاکسونی هم‌ارز و جدید تبدیل شود، طوری‌که اخلاف جدید، ماهیت تاکسون ابتدایی را از دست بدهند، درست همان‌طور که در رده‌بندی تکاملی، پرندگان از خزندگان مشتق شده‌اند ولی دیگر خزنده محسوب نمی‌شوند. این نگرش به آن علت است که خزندگان در رده‌بندی تکاملی دارای صفاتی بوده و هستند که در پرندگان یافت نمی‌شوند: صفاتی از قبیل خون‌سردبودن و خزیدن روی زمین. جانوری که خون‌سرد نباشد و روی زمین نخزد، خزنده نیست. این توضیح دقیقاً مفهوم گراد در رده‌بندی تکاملی را روشن می‌کند. گراد یک مرحله یا دورۀ تکاملی است. خزندگان یک گراد محسوب می‌شوند که از نقطه‌ای آغاز شدند (جایی که دوزیستان روی خشکی تخم گذاشتند و پوستشان ناتراوا شد) و به نقطه‌ای دیگر ختم می‌شوند (جایی که خزندگان به پستانداران یا پرندگان تکامل یافتند و دیگر خزنده محسوب نمی‌شدند). می‌توان گفت هر گراد، خود حد واسط گراد نیایی و گرادهای بعدی است که از دل آن تکامل می‌یابند. دوزیستان نیز یک گراد دیگر است که حد واسط ماهی‌ها و خزندگان است.

اما اشکال بزرگ گرادها در اینجا بود که انتخاب نقطۀ آغاز و پایان آن‌ها تا حد زیادی به معیارهای نسبی و سلیقه‌ای بستگی داشت. اینکه نقطۀ پایان خزندگان موجودی باشد که هنوز مثل خزندگان دمی بلند و دندان‌هایی در دهان دارد و فاقد منقار است، اگر آرکیوپتریکس در سدۀ نوزدهم کشف نمی‌شد طور دیگری رقم می‌خورد. مثلاً ممکن بود دانشمندان این پرنده-خزندۀ باستانی را صرفاً یک خزندۀ پردار تلقی کنند و پرندگان را از نقطه‌ای دیگر آغاز کنند. این تناقض به‌ویژه وقتی خودنمایی می‌کند که تعداد این نمونه‌های حد واسط خیلی زیاد شوند و اختلاف‌نظر زیست‌شناسان بر سر موقعیت آن‌ها زیاد شود.

در رده‌بندی فیلوژنتیک مسئله به‌صورت دیگری کاملاً حل‌وفصل می‌شود. در این نگاه گرادها به‌این‌علت که با صفات پلزیومورفیک شناخته می‌شوند، گروه‌هایی غیرقابل‌استناد و موهوم در نظر گرفته می‌شوند. در عوض با قید این شرط اولیه که هر گروهی از موجودات زنده فقط بر اساس صفات آپومورفیک شناسایی می‌شود، با مفهوم دیگری روبه‌رو می‌شویم به‌نام کلاد. بر خلاف گراد که می‌توانست جایی به پایان خط برسد و گراد دیگری آغاز شود کلادها وقتی از نسل یک نیای مشترک شروع می‌شوند هرگز پایان نمی‌یابند.

کلاد دقیقاً به‌معنی یک نیای مشترک و همۀ زاده‌ها و نسل‌ها و گونه‌های بعدی است که از نسل آن نیای مشترک تکامل یافته‌اند. این اخلاف بعدی همگی دارای صفت‌های مشترکی هستند که از نیای مشترک خود به ارث برده‌اند (آپومورفی) و می‌توان کل یک کلاد را با آپومورفی‌هایی که در نیای مشترکش ظاهر شده و به بقیه به ارث رسیده مشخص کرد. برای مثال سیناپومورفی‌های پرندگان، شامل وجود پر، قلب چهارحفره‌ای، منقار بی‌دندان و تعدادی صفات آناتومیک و مولکولی دیگر می‌شود.

در مقابلِ سیناپومورفی، یک واژۀ سیم‌پلزیومورفی نیز ساخته شده که طرف‌داران رده‌بندی فیلوژنتیک از آن برای شرح صفت‌های پلزیومورفیک شاخص گرادهای قدیمی استفاده می‌کنند: برای مثال می‌گویند سیم‌پلزیومورفی‌های خزندگان شامل خون‌سردبودن و خزیدن روی زمین می‌شود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
میکرب‌ها

میکرب‌ها همان‌قدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکرب‌ها با بیمارکردن ما به شیوه‌های عجیب‌وغریب، مانند ایجاد زخم روی اندام‌های تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملی‌یی می‌برند؟ و چرا میکرب‌ها تکامل می‌یابند که ما را بکشند؟ این موضوع به‌نظر معماگونه می‌رسد و نتیجه‌ی معکوس می‌دهد زیرا میکربی که میزبان خود را می‌کشد خود را نیز می‌کشد.

اساساً میکرب‌ها مانند سایر گونه‌ها تکامل می‌یابند. تکاملْ آن افرادی از یک گونه را برمی‌گزیند که بیش‌ترین کارآئی را در تولید فرزند و نیز در کمک به فرزندان برای استقرار در مکان‌های مناسب زندگی دارند. گسترش یک میکرب را از لحاظ ریاضی می‌توان از شمار قربانیان جدیدی تعیین کرد که از طریق هر بیمار اولیه مبتلا می‌شوند. این تعداد به این بستگی دارد که هر قربانی تا چه زمان قادر به مبتلاکردن قربانیان جدید است و این‌که انتقال میکرب از یک قربانی به قربانی بعدی با چه میزانی از کارآئی صورت می‌گیرد.

میکرب‌ها شیوه‌های گوناگونی را برای انتقال خود از فردی به فرد دیگر، و همین‌طور از حیوانات به انسان‌ها تکامل بخشیده‌اند. میکربی که بهتر گسترش می‌یابد، زادوولد بهتری دارد و از نظر انتخاب طبیعی مطلوب تشخیص داده می‌شود. بسیاری از «نشانه»های بیماری در ما، درواقع ، نشانگر شیوه‌هایی هستند که چند میکرب لعنتی کاربلد با استفاده از آن‌ها بدن یا رفتار ما را به گونه‌یی تغییر می‌دهند تا برای پخش میکرب آماده خدمت شویم... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
گروه مونوفیلتیک در رده‌بندی فیلوژنتیک و تکاملی

بیشترین تباین تفکر گرادی و کلادی در جایی مشخص می‌شود که پای درستی یا نادرستی رده‌بندی‌ها به‌میان می‌آید. در تفکر گرادی یا همان رده‌بندی تکاملی، گراد معتبر است و زیست‌شناسان اجازه دارند تاکسون‌هایی تعریف کنند که شامل برخی از گونه‌های تکامل‌یافته از نیای مشترک آن تاکسون نباشد. برای مثال، خزندگان شامل پرندگان نمی‌شوند، هرچند برای همۀ زیست‌شناسانی که از تفکر گرادی پیروی می‌کردند مشخص بود که پرندگان از نسل خزندگان هستند. در مقابل پیروان تفکر کلادی یا همان رده‌بندی فیلوژنتیک معتقدند وقتی یک گروه از جانداران، از نیای مشترکی تکامل یافتند، باید با یکدیگر در یک گروه قرار بگیرند. بنابراین چون می‌دانند پرندگان از نسل خزندگان هستند به‌سادگی و بدون هیچ مشکلی پرندگان را یک زیرگروه دیگر از خزندگان می‌دانند.

اگر بخواهیم به‌صورت مدون تفاوت در اعتبار و عدم اعتبار انواع تاکسون‌ها در تفکر گرادی و کلادی مقایسه کنیم، می‌توانیم به‌سادگی، با استفاده از اصطلاحات فنی وضع‌شده در این مورد، این مقایسه را کامل کنیم.

نام‌گذاری‌ها در دو رده‌بندی فیلوژنتیک و تکاملی اندکی با یکدیگر تفاوت دارند و نباید این نام‌ها را در بافتارهای مختلف با یکدیگر اشتباه گرفت. پیش از مطالعۀ جدول این توضیح نیز ضروری است که گروه‌های مونوفیلتیک (در تفکر کلادی) و هولوفیلتیک (در تفکر گرادی) دقیقاً همان معنای کلاد را می‌رسانند و گروه‌های پارافیلتیک در تفکر کلادی و مونوفیلتیک در تفکر گرادی همان معنای گراد را. گروه پلی‌فیلتیک نیز در هر دو تفکر مردود و حاصل اشتباه دانشمند زیست‌شناسی تلقی می‌شود که چنین گروهی تعریف و شناسایی کرده باشد.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
اقسام گروه‌های مونوفیلتیک در رده‌بندی فیلوژنتیک

باوجودآنکه گروه‌های مونوفیلتیک همگی بر اساس تعریفی مشخص شامل یک نیای مشترک و همۀ موجودات، تکامل‌یافته از آن نیای مشترک می‌شوند، می‌توان هر گروه مونوفیلتیک را به سه شیوۀ مختلف توصیف کرد.

معمول‌ترین شیوۀ توصیف یک گروه مونوفیلتیک، توصیف گره‌ای است. در این تعریف دو تاکسون مختلف الف و ب عنوان سنگ‌نشانۀ تعریف تاکسون مونوفیلتیک در نظر گرفته می‌شوند و گروه موردنظر به این‌گونه تعریف می‌شود: جدیدترین نیای مشترک الف و ب و همۀ موجوداتی که از آن مشتق شده‌اند. برای مثال، تاکسون پرندگان به‌این‌صورت تعریف می‌شود: جدیدترین نیای مشترک آرکیوپتریکس و پرندگان امروزی و همۀ موجوداتی که از آن مشتق شده‌اند. یک شیوۀ توصیف دیگر تاکسون‌های مونوفیلتیک، توصیف ریشه‌ای است. در این تعریف نیز دو تاکسون مختلف الف و ب به‌عنوان سنگ‌نشانۀ تعریف تاکسون مونوفیلتیک در نظر گرفته می‌شوند و گروه موردنظر به‌این‌گونه تعریف می‌شود: همۀ موجوداتی که بیش از الف به ب نزدیک باشند. برای مثال، تاکسون آویال‌ها این‌گونه تعریف می‌شود: همۀ موجوداتی که بیش از خانوادۀ درومیوسوریدها به پرندگان امروزی نزدیک باشند.

نکتۀ جالب اینجاست که با این دو نوع تعریف می‌توان همیشه جایی برای تاکسون‌های تازه‌کشف‌شدۀ احتمالی در نظر گرفت. برای مثال، گروه‌هایی فرضی از دایناسورها (که شاید در آینده کشف شوند) درصورتی‌که پیش از دروموسوریدها به پرندگان امروزی نزدیک باشند (منظور جایگاهشان در درخت فیلوژنتیک یا کلادوگرام است)، جزء آویال‌ها محسوب می‌شوند ولی تنها آن‌هایی جزء پرندگان هستند که از آرکیوپتریکس به پرندگان امروزی نزدیک‌تر باشند. بنابراین ممکن است گروه‌هایی عضو آویال‌ها باشند ولی عضو پرندگان نباشند. از این جالب‌تر هنگامی است که آنالیزهای فیلوژنتیک جدیدتر نشان می‌دهد خودِ دروموسوریدها از آرکیوپتریکس به پرندگان نزدیک‌تر هستند. به‌این‌ترتیب -پرندگان که تاکنون زیرگروه آویال‌ها بود- ناگهان بزرگ‌تر و فراگیرتر از آویال‌ها می‌شود و در این‌صورت برخی نمونه‌ها از جمله آرکیوپتریکس جزء پرندگان خواهند بود، ولی جزء آویال‌ها نخواهند شد.

سومین شیوۀ توصیف گروه‌های مونوفیلتیک، توصیف بر مبنای آپومورفی است. در این شیوه بزرگ‌ترین تاکسونی که همۀ اعضایش واجد یک آپومورفی باشند، یک گروه مونوفیلتیک بر مبنای آن آپومورفی خواهند بود. برای مثال، پرندگان دم‌کوتاه گروهی از پرندگان‌اند که همگی دارای دم کوتاه یا دنبالچه شده‌اند. این گروه زیرمجموعۀ پرندگان و آویال‌ها هستند، زیرا انواع ابتدایی پرندگان و آویال‌ها فاقد دنبالچه و در عوض دارای دم دراز هستند. در صورتی که گونۀ جدیدی از پرندگان ابتدایی کشف شود که در درخت فیلوژنتیک در موقعیت خواهری اعضای کنونی پرندگان دم‌کوتاه قرار بگیرد، این گروه بسط داده خواهد شد تا شامل گونۀ تازه نیز بشود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
بیماری‌های عفونی، که به‌جای نشت قطره‌ئی و پیوسته، به‌صورت همه‌گیر در میان ما شیوع پیدا می‌کنند، ویژگی‌های متعدد مشترکی دارند. اول آن‌که، به‌سرعت و به‌طرز مؤثری از یک شخص آلوده به افراد سالم اطرافش انتشار می‌یابند، و در نتیجه طی مدت کوتاهی کل مردم در معرض آن قرار می‌گیرند. دوم آن‌که آن‌ها بیماری‌هایی «حاد» هستند: در مدت کوتاهی یا می‌میرید یا به‌طور کامل بهبود می‌یابید. سوم آن‌که، در افراد خوش‌اقبالی که بهبود می‌یابند، پادتن‌هایی ایجاد می‌شود که آن‌ها را در مقابل بازگشت بیماری برای مدتی طولانی، و احتمالاً برای بقیه‌ی عمر مصون نگه می‌دارد. سرانجام، این بیماری‌ها معمولاً به انسان‌ها محدود می‌شوند؛ میکرب‌های پدیدآورنده‌ی آن‌ها نمی‌توانند در خاک یا بدن حیوانات دیگر زندگی کنند. تمامی این چهار ویژگی در خصوص آن‌چه آمریکائی‌ها آن‌ها را بیماری‌های آشنا و حاد همه‌گیر دوران کودکی می‌دانند یعنی سرخک، سرخجه، اُريون، سیاه‌سرفه و آبله صدق می‌کنند.

به‌آسانی می‌توان درک کرد که چرا ترکیب این چهار ویژگی به‌طور معمول سبب می‌شود تا یک بیماری به‌صورت همه‌گیر درآید. شرح ساده‌شده‌ی ماجرا چنین است: گسترش سریع میکرب‌ها و بروز پرشتاب نشانه‌ها به‌معنای آن است که افراد یک جمعیت انسانی محلی به‌سرعت آلوده می‌شوند و کمی پس از آن یا می‌میرند یا بهبود می‌یابند و مصونیت پیدا می‌کنند. هیچ‌کس نمی‌تواند در حالی‌که آلوده است زنده بماند. اما از آن‌جا که میکرب فقط می‌تواند در پیکر افراد زنده به بقای خود ادامه بدهد، میکرب نیز می‌میرد تا زمانی‌که گروه جدیدی از نوزادان به سن مستعد برای ابتلا برسند و فردی آلوده از بیرون وارد شود و دور جدیدی از بیماری همه‌گیر را آغاز کند.

نمونه‌ی کلاسیک این‌که چه‌گونه چنین بیماری‌هایی به‌صورت همه‌گیر رخ می‌دهند، تاریخچه‌ی شیوع سرخک است در جزایر منزوی فارو در اقیانوس اطلس. موج شدیدی از سرخک واگیردار در سال ۱۷۸۱ به جزایر فارو رسید و سپس فروخوابید و جزیره از وجود سرخک پاک شد تااین‌که، در سال ۱۸۴۶، نجاری آلوده با یک کشتی از دانمارک وارد جزیره شد. طی سه ماه، تقریباً تمامی جمعیت فارو (۷۷۸۲ نفر) سرخک گرفتند و یا مردند یا بهبود یافتند، و بار دیگر ویروس سرخک تا شیوع بعدی بیماری ناپدید شد. تحقیقات نشان می‌دهد که سرخک احتمالاً در جمعیت‌های انسانی کم‌تر از نیم‌میلیون نفر از بین می‌رود. این بیماری تنها در جمعیت‌های بزرگ‌تر می‌تواند از یک ناحیه به ناحیه‌ی دیگری انتقال یابد و از این طریق پایدار باقی بماند: تا زمانی‌که در ناحیه‌ی ابتدا آلوده‌شده شمار نوزادان به‌حدی برسد که سرخک بتواند دوباره به آنجا بازگردد.

آن‌چه درباره‌ی جزایر فارو صادق بود برای بیماری‌های واگیردار مزمن و آشنا در سراسر جهان نیز درست است. این بیماری‌ها برای حفظ خود نیاز به جمعیتی به‌حد کافی پرشمار و متراکم دارند تا پیش از آن‌که ویروس به ورطه‌ی نابودی کامل بیافتد، گروه جدید و پرتعدادی از کودکان مستعد برای آلوده‌شدن در دسترس آن قرار گیرند. ازاین‌رو، سرخک و بیماری‌های مشابه با عنوان بیماری‌های جمعیتی نیز شناخته می‌شوند.

روشن است که بیماری‌های جمعیتی (crowd diseases) نمی‌توانستند در گروه‌های کوچک شکارچی-گردآورندگان و کشاورزانی که با قطع درختان جنگلی به زراعت می‌پرداختند، پایدار باقی بمانند. همان‌طور که تجربه‌ی غم‌بار جدید سرخ‌پوستان آمازون و جزیره‌نشین‌های اقیانوس آرام تأیید می‌کند، تقريباً كل یک قبیله‌ی کوچک می‌تواند با یک بیماری واگیردار که همراه مسافری از خارج وارد می‌شود نیست و نابود شود، زیرا هیچ‌کس در چنین قبیله‌ی کوچکی در مقابل آن میکرب پادتن ندارد. برای مثال، در زمستان ۱۹۰۲ بیماری اسهال خونی همه‌گیری که توسط ملوانی در کشتی شکار نهنگِ اکتیو آورده شده بود، ۵۱ نفر از ۵۶ اسکیموی سدلِرمیوت (Sadlermiut) گروهی بسیار منزوی در جزیره‌ی ساوتهمپتون کانادا نزدیک به قطب شمال، را کشت. علاوه بر این، سرخک و بسیاری از بیماری‌های «دوره‌ی کودکی»، به احتمال زیاد، عمدتاً افراد بزرگ‌سال آلوده را می‌کشند تا بچه‌ها را، و تمامی بزرگ‌سالان در قبایل کوچک آمادگی ابتلا به آن را دارند. (در مقابل آمریکائی‌های جدید به‌ندرت در بزرگ‌سالی سرخک می‌گیرند زیرا بسیاری از آن‌ها در کودکی یا سرخک می‌گیرند با واکسن آن را تزریق می‌کنند.) بیماری‌های همه‌گیر پس از کشتن اکثر اعضای قبایل کوچک ناپدید می‌شوند. جمعیت اندک قبایل کوچک نه‌تنها توضیح می‌دهد که چرا این قبایل نمی‌توانند بیماری‌های همه‌گیر راه‌یافته به جمع خود را تداوم بخشند، بلکه همچنین توضیح‌دهنده‌ی این موضوع است که چرا آن‌ها هرگز نتوانستند بیماری‌های واگیردار خاص خود را پدید آورند و به بازدیدکنندگان از جزیره‌شان انتقال دهند.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
انواع گروه‌های مونوفیلتیک

برخلاف رده‌بندی سنتی که مهره‌داران به پنج گروه ماهی‌ها، دوزیستان، خزندگان، پرندگان، پستانداران، تقسیم می‌شدند، در رده‌بندی فیلوژنتیک مهره‌داران به گروه‌های تودرتو تقسیم می‌شوند. پرندگان داخل خزندگان قرار می‌گیرند و پستانداران و خزندگان در کنار یکدیگر، داخل گروهی بزرگ‌تر به نام آمنیون‌داران (که دارای پرده‌های جنینی به‌ویژه پردۀ آمنیوتیک هستند که نقش استخری اختصاصی برای رشد جنین را بازی می‌کند). کل مهره‌داران خشکی‌زی، اعم از پستانداران و خزندگان و دوزیستان به‌اضافه ماهی‌هایی که دارای اسکلت استخوانی هستند در گروهی بزرگ به نام ماهیان استخوانی رده‌بندی می‌شوند. به‌این‌ترتیب یک پرنده درعین‌حال که پرنده است یک خزنده هم هست و درعین‌حال ماهی هم هست. همۀ این گروه‌ها مونوفیلتیک و معتبر هستند. گروه‌های مونوفیلتیک به سه حالت تعریف می‌شوند: گروه مونوفیلتیک گره‌ای: برای مثال جدیدترین نیای مشترک خزندگان و پستانداران و همۀ آن‌هایی که از این نیای مشترک تکامل‌یافته‌اند جزء آمنیون‌داران محسوب می‌شوند. بنابراین موجوداتی که سنگوارۀ آن‌ها نشان می‌دهد، بیش از دوزیستان به آمنیون‌داران امروزی شباهت دارند، جزء آمنیون‌داران قرار نمی‌گیرند. گروه مونوفیلتیک ریشه‌ای: برای مثال همۀ مهره‌دارانی که از کوسه‌ماهی به مهره‌داران خشکی‌زی نزدیک‌تر باشند، جزء ماهیان استخوانی هستند، بنابراین ماهیانی مثل ماهیان خاویاری که بیشتر به ماهیان استخوانی شبیه‌اند تا به ماهیان غضروفی، جزء ماهیان استخوانی قرار می‌گیرند. گروه مونوفیلتیک آپومورفیک: برای مثال همۀ آمنیون‌دارانی که بیش از مارمولک به پستانداران امروزی نزدیک باشند و درعین‌حال دارای غدد شیری باشند جزء پستانداران محسوب می‌شوند، بنابراین آمنیون‌داران سنگواره‌شده‌ای که آناتومی آن‌ها بیش از خزندگان به پستانداران شبیه باشد، ولی فاقد غدد شیری باشند، جزء پستانداران محسوب نمی‌شوند (بلکه جزء گروهی بزرگ‌تر از پستانداران ولی کوچک‌تر از آمنیون‌داران قرار می‌گیرند که امروزه به جز پستانداران نمایندۀ زندۀ دیگری ندارد).

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چرا ظهور کشاورزی سبب روند تکاملی بیماری‌های واگیردار جمعیتی ما شد؟

یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیش‌تر، حفظ می‌کند تا شیوه‌ی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض می‌کرد و پشت سر خود کومه‌یی از مدفوعات خویش را با میکروب‌ها و کرم حشره باقی می‌گذاشت. اما کشاورزان با استقرار در یک محل در کنار فاضلاب خویش زندگی می‌کردند، و به این گونه مسیر کوتاهی را برای میکروب‌ها از پیکر فرد به آب آشامیدنیِ فردی دیگر فراهم می‌کردند.

بعضی از جمعیت‌های کشاورزی حتا با گردآوری مدفوع و ادرار خود و پخش آن به عنوان کود روی مزارعی که مردم در آن‌ها زراعت می‌کردند، کار باکتری‌ها و کرم‌های مدفوع خود را برای آلوده‌کردن قربانی‌های جدید آسان‌تر می‌کردند. کشاورزی آبی و پرورش ماهی در حوضچه‌ها شرایط ایده‌آل زندگی را برای حلزون‌های حامل شیستوسوم و کرم کبد فراهم می‌کند که هنگام عبور از میان آب‌های انباشته از مدفوع از طریق پوست نفوذ می‌کنند. کشاورزان ساکن نه‌تنها با مدفوع خویش بلکه با جوندگان ناقل بیماری که جلب خوراک انبارشده‌ی کشاورزان می‌شدند، احاطه شده بودند. جنگل‌زدایی توسط کشاورزان آفریقایی زیست‌بوم ایده‌آلی را نیز برای پشه‌های ناقل مالاریا فراهم آورد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چگونه می‌توان یک گروه پارافیلتیک را تشخیص داد؟

در تاریخ زیست‌شناسی معاصر، خیلی از گروه‌ها به‌طور سنتی موردبحث و بررسی زیست‌شناسان قرار گرفته‌اند، درحالی‌که این گروه‌ها امروزه به‌عنوان گروه‌های پارافیلتیک شناخته می‌شوند و فاقد اعتبار علمی محسوب می‌شوند. برخی از مهم‌ترین این گروه‌ها که در نوشته‌های زیست‌شناسان فراوان به آن‌ها اشاره شده است، عبارت‌اند از پروکاریوت‌ها، آغازیان، اسفنج‌ها، جانوران دارای تقارن شعاعی، بی‌مهرگان، ماهی‌ها و خزندگان.

سه راه برای اینکه متوجه شویم یک گروه پارافیلتیک است یا نه وجود دارد. نخستین راه این است که به صفات مشخص‌کنندۀ آن گروه نگاه کنیم. اگر مجموعۀ صفات یک گروه همگی پلزیومورفیک باشد و هیچ صفت آپومورفیکی در میان نباشد، آن گروه پارافلیتیک است. به‌نوعی می‌توان ارتباطی محکم میان صفات پلزیومورفیک و گروه‌های پارافیلتیک برقرار کرد. برای مثال، صفت مشترک ماهی‌ها، نداشتن پا، خون‌سردبودن و استفاده از آب‌شش برای تنفس است که همگی پلزیومورفیک هستند، یعنی تا بوده، موجودات زنده‌ای که نیاکان ماهی‌ها محسوب می‌شوند نیز پا نداشته‌اند، خون‌سرد بوده‌اند و برای تنفس از آب دریا اکسیژن می‌گرفته‌اند.

راه دوم برای تشخیص پارافیلتیک‌بودن یک گروه این است که متوجه شویم برخی از گونه‌هایی که از نسل نیای مشترک آن گروه تکامل یافته‌اند، جزء آن گروه محسوب نمی‌شوند. باز هم ماهی‌ها را مثال می‌زنیم. ماهی‌ها در حالی به‌عنوان یک گروه قلمداد می‌شدند که همه می‌دانستند مهره‌داران خشکی‌زی تتراپودها از نسل آن‌ها تکامل یافته‌اند.

سرانجام سومین راه تشخیص پارافیلی یک گروه این است که متوجه شویم برخی زیرگروه‌های گروه موردنظر ما از نظر تکاملی خویشاوندی نزدیک‌تری با اعضای یک گروه دیگر دارند. باز هم اگر بخواهیم ماهی‌ها را مثال بزنیم، می‌توانیم بگوییم ماهی‌های شش‌دار بیش از بقیۀ ماهی‌ها به مهره‌داران خشکی‌زی شباهت و خویشاوندی دارند، در مرحلۀ بعد ماهی‌های استخوانی به مهره‌داران خشکی‌زی شباهت و خویشاوندی بیشتری دارند تا ماهیان غضروفی و سرانجام همۀ این ماهی‌های آرواره‌دار (استخوانی و غضروفی) شباهت بیشتری با مهره‌داران خشکی‌زی دارند تا با ماهیان بی‌آرواره.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
اهمیت میکرب‌های مرگبار در تاریخ انسان

اهمیت میکرب‌های مرگبار در تاریخ انسان به‌خوبی در فتوحات اروپائی‌ها در دنیای نو و جمعیت‌زدائی ناشی از ورود آن‌ها دیده می‌شود. شمار بومی‌های آمریکائی تلف‌شده بر اثر میکرب‌های اوراسیائی بسیار بیش‌تر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائی‌ها جان باختند. این میکرب‌ها مقاومت سرخ‌پوستان را با کشتن بیش‌تر آن‌ها و رهبرانشان و با تحلیل‌بردن روحیه‌ی بازماندگان تضعیف کردند. برای مثال، در ۱۵۱۹، کورتس با ۶۰۰ اسپانیائی در ساحل مکزیک پیاده شد تا امپراتوری خشن نظامی آزتک را با جمعیتی چندمیلیونی تسخیر کند.

این‌که کورتس به تنوچتیتلان، پایتخت آزتک، رسید و از آن‌جا فقط با ازدست‌دادن دوسوم از نیروی خویش گریخت و توانست با جنگ و گریز راه خود را به ساحل باز کند هم برتری نظامی اسپانیایی‌ها را به‌نمایش می‌گذارد و هم ساده‌لوحی اولیه‌ی آزتک‌ها را. اما هنگامی‌که کشتار بعدی کورس آغاز شد، آزتک‌ها دیگر ساده لوح نبودند و خیابان به خیابان درنهایت سرسختی جنگیدند. آن‌چه به اسپانیانی‌ها برتری‌یی تعیین‌کننده داد، آبله بود که در سال ۱۵۲۰ با برده‌یی مبتلا از کوبای اسپانیا به مکزیک وارد شد. شیوع این بیماری تقریباً نیمی از آزتک‌ها و از جمله امپراتور کوئیتلائوتاک را کشت. بازماندگان آزتک روحیه‌ی خود را در برابر این بیماری اسرارآمیز باختند، بیماری‌یی که سرخ‌پوست‌ها را قلع‌وقمع می‌کرد و از خون اسپانیائی‌ها می‌گذشت و گویی که شکست‌ناپذیری اسپانیایی‌ها را جار می‌زد. در ۱۶۱۸، جمعیت اولیه‌ی ۲۰ میلیونی مکزیک به حدود ۱/۶ میلیون نفر سقوط کرده بود... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چگونه می‌توان یک گروه پلی‌فیلتیک را تشخیص داد؟

تشخیص گروه‌های پلی‌فیلتیک از گروه‌های پارافیلتیک نیز ساده‌تر است. به‌علاوه در تاریخ زیست‌شناسی گروه‌های کمی بوده‌اند که بعداً مشخص شده پلی‌فیلتیک بوده‌اند. شاید به‌عنوان یک مثال معروف بد نباشد به گروه «مهره‌داران خون‌گرم» اشاره کنیم که شامل پستانداران و پرندگان می‌شود.

برای تشخیص پلی‌فیلی یک گروه کافی است متوجه شویم صفات مشخص‌کنندۀ آن گروه هومولوگ نیستند، بلکه به‌صورت هم‌گرا تکامل یافته‌اند و به‌عبارت‌دیگر آنالوگ هستند. برای مثال، می‌دانیم فرایند خون‌گرم‌شدن و نوع متابولیسم پرندگان و پستانداران تفاوت دارد و هومولوگ نیست. بیان سادۀ دیگری که می‌توان برای همین موضوع به‌کار برد این است که گروه‌های پلی‌فیلتیک فاقد نیای مشترک مشخصی هستند که واجد صفات مشترک اعضای گروه باشد. دقیقاً به‌همین دلیل هم نتیجه می‌گیریم صفات مشترک آن‌ها هومولوگ نیستند، زیرا از نیای مشترک تکامل نیافته‌اند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چرا تنوچتیتلان دارای میکرب‌های خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیایی‌ها باشند؟

در حالی‌که بیش از یک دوجین بیماری مسری عمده با خاستگاه دنیای قدیم در دنیای جدید تتبيت شد، شاید حتا یک بیماری مهلک عمده هم از قاره‌ی آمریکا به اروپا نرسید. تنها استثنای ممکن سیفلیس بود که قلمرو خاستگاه آن هنوز محل مجادله است. یک‌سویه‌گی مبادله‌ی میکرب‌ها هنگامی چشم‌گیرتر می‌شود که به یاد آوریم آن جمعیت‌های بزرگ و متراکم انسانی پیش‌شرط تکامل بیماری‌های مسری جمعیتی ما بوده‌اند. اگر برآوردهای اخیر از جمعیت دنیای نو در دوران پیشاکلمب درست باشد، از جمعیت آن زمان اوراسیا خیلی کم‌تر نبوده است. برخی از شهرهای دنیای نو مانند تنوچتیتلان از جمله پرجمعیت‌ترین شهرهای آن زمان در جهان بوده‌اند. چرا تنوچتیتلان دارای میکرب‌های خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیایی‌ها باشند؟

یک عامل احتمالی مؤثر این است که پیدایش جمعیت‌های متراکم انسانی در دنیای نو تا حدودی دیرتر از دنیای قدیم آغاز شد. عامل دیگر این است که سه مرکز بسیار متراکم از نظر جمعیتی در آمریکا -یعنی آند، مزوآمریکا و دره‌ی می‌سی‌سی‌پی- هرگز به‌آن‌نحو که اروپا، آفریقای شمالی، هند و چین در زمان رومی‌ها به‌هم پیوند خوردند، با یک مسیر تجاری منظم و پرسرعت به‌هم مرتبط نشدند و زمینه‌ی گسترده‌یی را برای زادوولد میکرب‌ها فراهم نیاوردند. اما از این عوامل هنوز نمی‌توان دریافت چرا دنیای نو با هیچ بیماری همه‌گیر جمعیتی خطرناکی روبه‌رو نشد. (دی‌ان‌ای سل از مومیائی یک سرخ‌پوست پروئی که هزار سال پیش مرده به‌دست آمده است، اما روش‌های استفاده‌شده برای تشخیص، میان سل انسانی و بیماری‌یی کاملاً مشابه - Mycobacterium bovis - که در میان حیوانات وحشی گسترده است، تفاوتی را تمیز نداد.)

در عوض، دلیل عمده‌ی نبود بیماری‌های همه‌گیر و خطرناک جمعیتی در آمریکا هنگامی روشن می‌شود که درنگ کنیم و پرسش ساده‌یی را پیش رو نهیم. این بیماری‌ها به‌احتمال زیاد از چه میکرب‌هایی تکامل یافته بودند؟ دیدیم که بیماری‌های جمعیتی اروپا از بیماری حیوانات گله‌زی اهلی‌شده‌ی اوراسیائی پدید آمدند. درحالی‌که بسیاری از چنین حیواناتی در اوراسیا وجود داشتند. تنها پنج حیوان، فارغ از نوع‌شان، در قاره‌ی آمریکا اهلی شدند: بوقلمون در مکزیک و جنوب غربی ایالات متحد، لاما/ آلپاکا و خوکچه‌ی هندی در آند، مرغابی مسکونی در آمریکای جنوبی استوائی و سگ در سراسر قاره‌ی آمریکا.

هم‌چنین کم‌بود بیش از حد حیوانات اهلی در دنیای نو بازتاب کم‌بود گونه‌های وحشی موجود برای اهلی‌کردن است. حدود ۸۰ درصد از پستان‌داران بزرگ و حشی قاره‌ی آمریکا در پایان واپسین عصر یخبندان، حدود ۱۳ هزار سال پیش، منقرض شدند. اندک حیوانات اهلی‌شده‌ی موجود نزد بومیان آمریکا، در مقایسه با گاو و خوک، منبع مناسبی برای بیماری‌های جمعیتی به‌شمار نمی‌آمدند. مرغابی‌های مسکونی و بوقلمون‌ها در گروه‌های خیلی بزرگ زندگی نمی‌کنند و برخلاف مثلاً بره‌های جوان از آن‌دسته حیوانات دوست‌داشتنی هم نیستند که در آغوش‌شان بگیریم و تماس بدنی زیادی با آن‌ها برقرار کنیم. خوکچه‌ی هندی ممکن است عفونتی از نوع تریپانوسوم مثل بیماری چاکاس یا لیشمانیاسیس را به فهرست گرفتاری‌های ما افزوده باشد، اما این امری قطعی نیست. از همه شگفت‌انگیزتر نبود هیچ نوع بیماری انسانی ریشه‌گرفته از لاما (یا آلپاکا) است، حیوانی که ما را وامی‌دارد هم‌ارز آندی دام‌های اوراسیاتی بدانیمش. بااین‌همه، لاماها چهار جنبه دارند که مانع از آن می‌شود تا به منبع بیماری‌های انسانی بدل شوند: در گله‌های کوچک‌تر از گوسفند، بز و خوک نگه‌داری می‌شوند؛ تعداد کل آن‌ها هرگز و به‌هیچ‌وجه به‌اندازه‌ی تعداد دام‌های اهلی اوراسیائی نبوده. زیرا لاماها هرگز فراتر از کوه‌های آند گسترش نیافتند؛ مردم شیر لاما را نمی‌آشامند (تا به این طریق آلوده شوند)؛ و لاماها داخل خانه و در تماس نزدیک با مردم نگه‌داری نمی‌شوند. در مقابل، مادران در کوهستان‌های گینه‌ی نو بچه‌خوک‌ها را تروخشک می‌کنند و خوک‌ها، مانند گاوها، اغلب در داخل کلبه‌های کشاورزان نگه‌داری می‌شوند.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
سرنوشت گرادهایی که در رده‌بندی فیلوژنتیک دیگر اعتبار ندارند

عمدۀ گروه‌های پارافیلتیک یا همان گرادها، امروزه تنها به‌عنوان عبارت‌هایی تاریخی به‌صورت نامی غیررسمی به‌کار می‌روند که اغلب در میان دو نشانۀ گفتاورد ("و") یا گیومه («و») نقل می‌شوند. برخی از این گروه‌ها اکنون کاملاً نامعتبر هستند، از جمله «بی‌مهرگان»، «آغازیان»، «ماهی‌ها» و «اسفنج‌ها».

برخی دیگر از این گروه‌ها نیز تغییر محتوی داده‌اند و به‌صورت گروه‌هایی فراگیرتر و مونوفیلتیک درآمده‌اند، برای مثال خزندگان شامل پرندگان نیز می‌شوند و سخت‌پوستان نیز شامل حشرات. سرانجام با کمال تعجب برخی از این گروه‌ها نیز امروزه بدون تغییری در محتوای تاکسون‌های‌شان به‌صورت گروه مونوفیلتیک پذیرفته شده‌اند. برای مثال، دوزیستان گرچه به‌طور سنتی گرادی حد واسط ماهی‌ها و خزندگان در نظر گرفته می‌شد اما به‌دلیل وجود برخی صفات آپومورفیک (برای مثال دندان‌هایی با تاج دوگانه) به‌عنوان یک گروه مونوفیلتیک در نظر گرفته می‌شوند. بدیهی است طبق این رده‌بندی، نیای مشترک دوزیستان امروزی نیای هیچ‌کدام از مهره‌داران خشکی‌زی دیگر اعم از خزندگان و پستانداران نبوده است. یکی دیگر از این گروه‌ها پروتوستوم‌ها هستند که تصور می‌شد رده‌بندی‌های مولکولی نشان دهد پارافیلتیک هستند، چون صفت آپومورفیک چندان محکمی ندارند، اما بر اساس مطالعات مولکولی مونوفیلتیک هستند و سر جای خود باقی می‌مانند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha