چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
رده‌بندی در مسیر زمان

اگر مهم‌ترین اتفاق تاریخ زیست‌شناسی توصیفی را وضع رده‌بندی لینه‌ای بدانیم اغراق نکرده‌ایم. بدون رده‌بندی لینه‌ای زیست‌شناسی در همان دوران اندیشۀ تقسیم جهان به جماد و نبات و گیاه باقی می‌ماند. اما لینه فقط آغازگر راه بود. مهم‌ترین سلسله‌رویدادها در مبحث رده‌بندی در نیمۀ قرن بیستم شروع شد. شاید مهم‌ترین تغییر در رده‌بندی جانداران از دهۀ ۱۹۵۰ تا کنون، مرتبط با توسعه و کاربرد روش‌های کلادیستیک در رده‌بندی باشد. ویلی هنیگ حشره‌شناس آلمانی در دهۀ ۱۹۳۰ جزوه‌ای تحت عنوان «جایگاه سیستماتیک در جانورشناسی» تألیف و در آن برای نخستین‌بار طرح کلادیستیک یا آنالیز فیلوژنتیک را مطرح کرد. این جزوه با تأخیری چندساله در سال ۱۹۷۸ (دو سال پس از مرگ هنیگ) منتشر شد.

کلادیستیک روشی عملی و جالب برای انجام رده‌بندی بود. در این روش صفت‌های موجودات زنده‌ای را که قصد بررسی آن‌ها را داریم، به‌صورت رقمی در کنار یکدیگر قرار می‌دهیم و با انجام تحلیل‌های ریاضی، موجوداتی که بیشترین شباهت را به یکدیگر دارند، یکی‌یکی مشخص و در کنار یکدیگر رده‌بندی می‌کنیم.

اگرچه کلادیستیک امروزه به تنها روش علمی رده‌بندی بدل شده است، اما طی سال‌های دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌تدریج فراگیرتر شد و در دهۀ ۱۹۸۰ برای نخستین‌بار با موجی از اقبال از سوی متخصصان تاکسون‌های مختلف روبه‌رو شد. در دهۀ ۱۹۸۰ بسیاری از تاکسون‌های جانداران برای نخستین‌بار مورد آنالیزهای فیلوژنتیک قرار گرفتند، اما کلادیستیک علاوه‌بر اینکه روشی عمل‌گرایانه برای انجام رده‌بندی بود، منطقی علمی نیز در دل خود داشت که باعث زیروروشدن بسیاری از جنبه‌های سنتی زیست‌شناسی شد، زیرا نتایج متفاوتی نسبت به رده‌بندی‌های سنتی زیست‌شناختی در پی داشت. در دهۀ ۱۹۹۰ رقابت میان متخصصان هوادار رده‌بندی سنتی (غیر کلادیستیک) و رده‌بندی کلادیستیک کاملاً به‌نفع طرف‌داران کلادیستیک چرخید و زیست‌شناسانی مثل ارنست ماهر جزء آخرین زیست‌شناسان سرشناسی بودند که محتاطانه در آثار خود رده‌بندی غیرکلادیستیک را نیز به‌عنوان یک روش دیگر معتبر می‌دانستند، هرچند این دیدگاه در همان دهۀ ۱۹۹۰ نیز منتقدانی داشت. در حقیقت یکی از نخستین کسانی که کوشید پاسخی به پافشاری سنت‌گرایانه مایر بدهد، خود هنیگ بود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
آیا زمین جابجا شده است؟

همۀ هم‌عصرانِ داروین فکر می‌کردند که نقشۀ زمین، <در طولِ اعصار>، ثابت بوده است. بعضی از هم‌دوره‌هایِ داروین این احتمال را پذیرفته بودند که شاید پل‌هایِ سرزمینیِ بزرگی که به زیرِ آب رفته بودند توجیه‌گرِ، برایِ نمونه، شباهت‌هایِ میانِ گیاگانِ قاره‌هایِ آمریکایِ جنوبی و آفریقا باشند. داروین به شخصه علاقۀ خاصی به ایدۀ پل‌هایِ سرزمینی نداشت، اما مطمئناً اگر با شواهدِ مبنی بر حرکتِ تمامِ قاره‌ها بر رویِ زمین، که امروزه به آن‌ها دسترسی داریم، روبرو می‌شد، شیفته و دلباخته‌شان می‌شد. این امر، تا کنون، بهترین توجیه برایِ حقایقی مهم دربارۀ پراکندگیِ حیوانات و گیاهان، به‌ویژه فسیل‌هاشان، است. مثلاً، شباهت‌هایی میانِ فسیل‌هایِ آمریکایِ جنوبی، آفریقا، جنوبگان، ماداگاسکار، هند، و استرالیا وجود دارد. امروزه این شباهت‌ها را با استناد به قارۀ جنوبیِ گوندوانا، که زمانی برایِ خود عظمتی داشت و همۀ خشکی‌هایِ امروزی را به هم متصل می‌کرد، توجیه می‌کنیم. در اینجا نیز، کارآگاهِ داستانِ ما، که دیر بر سرِ صحنۀ قتل رسیده است، ناگزیر به این نتیجه می‌رسد که فرگشت یک واقعیت است.

آلفرد وِگنِر، اقلیم‌شناسِ آلمانی (۱۸۸۰-۱۹۳۰)، اولین هوادارِ شاخص و برجستۀ نظریۀ «رانشِ قاره‌ها» (Gondwana) (چنان که در گذشته بدین نام خوانده می‌شد) بود. وگنر اولین کسی نبود که با نگاه به نقشۀ جهان متوجهِ این امر شده بود که شکلِ یک قاره یا جزیره معمولاً با ساحلِ خشکیِ کنارِ خود تطابق دارد. چنان که گویی این دو قطعۀ خشکی تکه‌هایی از یک پازل هستند، حتی زمانی که خطوطِ ساحلیِ آن دو فاصلۀ زیادی از هم دارد. من به مثال‌هایی که در انگلیس یافت می‌شوند -مانندِ جزیرۀ وایت که کناره‌هایش کاملاً با ساحلِ همپشایِر تطابق دارد؛ چنان که گویی اصلاً تنگۀ سولِنتی در کار نیست- کاری ندارم. چیزی که وِگنِر و پیشینیانش متوجهِ آن شده بودند این بود که چیزی شبیه به این امر در موردِ جانب‌هایِ مقابلِ قارههایِ غول‌پیکرِ آفریقا و آمریکا نیز صدق می‌کند. ساحلِ برزیل با برآمدگیِ غربِ آفریقا کاملاً جفت-و-جور است. همچنین، برآمدگیِ قسمتِ شمالیِ آفریقا با ساحلِ آمریکایِ شمالی، که از ایالتِ فلوریدا تا کانادا امتداد دارد، به زیبایی تطابقِ دارد. مسئله به تطابقِ تقریبیِ شکلِ قاره‌ها ختم نمی‌شود. وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که ساختارِ زمین‌شناختیِ بالایی و پایینیِ شرقِ آمریکایِ جنوبی و قسمت‌هایِ متناظر آن، در بخشِ غربیِ آفریقا، با هم شباهت دارند. چیزی که به این روشنی نیست این است که ساحلِ غربیِ ماداگاسکار تطابقِ خوبی با ساحلِ شرقی آفریقا دارد؛ البته نه با ساحلِ آفریقایِ جنوبی که امروزه مقابلِ آن قرار دارد، بلکه با ساحلِ تانزانیا و کنیا که شمالی‌تراند. همچنین، خطِ بلند و صافِ کنارۀ شرقیِ ماداگاسکار به کنارۀ غربیِ هند شباهت دارد. افزون بر این، وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که فسیل‌هایِ باستانی، که در قاره‌هایِ آفریقا و آمریکایِ جنوبی کشف می‌شوند، شباهت‌شان به یکدیگر بیش از آن چیزی است که، در صورتِ یکسان‌بودنِ نقشۀ جهان در طولِ اعصار، انتظار می‌رود. با توجه به عرضِ اقیانوسِ اطلسِ جنوبی، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ آیا زمانی این دو قاره فاصلۀ کمتری از یکدیگر داشته‌اند و یا حتی به یکدیگر متصل بوده‌اند؟ ایده‌ای وسوسه‌برانگیز و دور از ذهن اما بسیار جلوتر از زمانِ خود بود. علاوه بر این، وگنر به تطابقِ بینِ فسیل‌هایِ ماداگاسکار و هند نیز پی برده بود. شباهت‌هایِ بسیار آشکاری نیز میانِ فسیل‌هایِ شمالِ آمریکایِ شمالی و اروپا وجود دارد... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
رده‌بندی لینه‌ای

بحث ما دربارۀ تحول فکری رده‌بندی است، بنابراین انتظار مرور وقایع تاریخی عصر لینه و دستاوردهای او را نداشته باشید. اشاره به رده‌بندی لینه‌ای بیشتر برای پررنگ‌کردن تباین میان رده‌بندی نوین با این تفکر و چرایی انتساب نگاه سنتی به آن است.

رده‌بندی لینه‌ای نگاهی برآمده از سنت‌های پیشاعلمی به موجودات زنده دارد. منظور از سنت‌های پیشاعلمی، دیدگاه‌های بزرگان فلسفۀ یونان باستان است که گرچه پدران علم تجربی محسوب می‌شوند، اما درعین‌حال پدران تفکر سنت‌محور پیش از رنسانس نیز هستند. نگاه پیشاعلمی یعنی نگاهی که در آن ادعای کشف حقایق به‌صورتی جزمی و تغییرناپذیر وجود دارد و تجربه‌گرایی یک تجمل بیهوده و غیرضروری است. این نگاه در نوشته‌های دانشمندانی که زمانی بر اساس همین شیوۀ رده‌بندی دست به تألیف زده‌اند نیز وجود دارد. لینه موجودات را به سه گروه جمادات، نباتات و حیوانات تقسیم می‌کرد. عنوان کامل کتاب لینه «نظام طبیعت بر سه قلمرو طبیعی» ناظر به‌همین موضوع است. یکی از جنبه‌های پیشاعلمی‌بودن این نگاه، غیرتکاملی‌بودن آن است. در نگاه لینه، موجودات زنده خویشاوندان یکدیگر نیستند، بلکه در نردبانی رو به تعالی قرار دارند که رأس آن آدمی و بُن آن جمادات قرار دارند. این نگاه را نمی‌توان نگاهی تکاملی نامید، هرچند متقابلاً نمی‌توان ادعا کرد که لینه قائل به تغییر گونه‌های موجودات زنده نبوده است. درهرصورت، حتی اگر بپذیریم که لینه می‌دانسته گونه‌های شبیه به‌هم خویشاوند یکدیگرند، رده‌بندی او قائل به خویشاوندی میان گروه‌های بزرگ‌تر موجودات زنده نیست.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
آفرینش‌باوران طوری رفتار می‌کنند که گویی فسیل‌ها یگانه‌شواهدِ ثابت‌کنندۀ فرگشت هستند. بی‌شک، شواهدِ فسیلی قوی هستند. از زمانِ داروین تا کنون، خروار-خروار فسیل کشف شده است و همۀ این شواهد یا مستقیماً در حمایتِ از فرگشت هستند یا با آن هم‌خوانی دارند. مدرک از این محکم‌تر این که حتی یک عدد فسیل هم، در تعارضِ با فرگشت، یافت نشده است. با وجودِ این، باز هم باید تأکید کنم که شواهدِ فسیلی، با همۀ قوّت‌شان، قوی‌ترین مدرکِ موجود در اثباتِ فرگشت نیستند. حتی اگر یک عدد فسیل هم کشف نشده بود، شواهدِ حاصل از حیواناتِ به-جا-مانده آن‌قدر قوی است که ناگزیر به این نتیجه منتهی می‌شوند که داروین درست می‌گفته است. کارآگاهِ ما، که پس از وقوعِ جرم بر سرِ صحنه آمده است، همچنان آن‌قدر سرنخ در اختیار دارد که از شواهدِ فسیلی هم بی‌چون-و-چراتر هستند.

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
👍3
حلقۀ گم‌‌شده؟ عبارت «گم‌شده» یعنی چه؟

آفرینش‌باوران به مجموعه فسیل‌هایِ به‌جامانده علاقۀ خاصی دارند؛ چرا که، مدام، خودشان در گوشِ یک‌دیگر خوانده‌اند که، <در مواجهه با آن‌ها>، مدام این «ذکر» را تکرار کنند که این مجموعه پر از «خلاء» است. مثلاً می‌گویند «فسیل‌هایِ میانجی را نشانم بده!». آن‌ها با شوق-و-ذوق، آن هم شوق-و-ذوقی وافر، گمان می‌کنند که این «خلاء»ها مایۀ شرم‌ساریِ فرگشت‌گرایان است. در واقع، بخت با ما یار بوده است که اساساً فسیل در اختیار داریم، چه رسد به این مجموعۀ انبوهی که امروزه در دست‌مان است و، به کمک‌شان، تاریخِ فرگشت را ثبت می‌کنیم. آن قدر فسیل در اختیار داریم که، هر جور حسابش را بکنید، شاملِ میانجی‌هایِ بسیار خوبی است. برایِ اثباتِ درستیِ فرگشت، نیازی به فسیل نداریم. حتی اگر یک دانه لاشه هم تبدیل به فسیل نشده بود، خدشه‌ای به شواهدِ موجود برایِ فرگشت وارد نمی‌شد. در واقع، این که به گنجینۀ ارزشمندی، برایِ استخراجِ فسیل، دسترسی داریم و، هر روزه، فسیل‌هایِ بیشتری کشف می‌شوند، چیزی اضافه-بر-سازمان است. شواهدِ فسیلی، برایِ نشان‌دادنِ فرگشتِ بسیاری از حیواناتِ مهم، به طرزِ خارق‌العاده‌ای نیرومند است. با وجودِ این، بدونِ شک، خلاءهایی وجود دارند و آفرینش‌باوران هم، به طرزِ بیمارگونه‌ای عقل و جان به این خلاءها باخته‌اند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
رده‌بندی تکاملی

رده‌بندی تکاملی پس از وضع نظریۀ داروین و والاس دربارۀ تکامل از طریق انتخاب طبیعی آغاز شد. این نوع رده‌بندی، همان رده‌بندی سنتی و معمولی است که طی بیش از یک قرن یکه‌تاز دنیای سیستماتیک موجودات زنده بوده است. در رده‌بندی تکاملی گروه‌های موجودات زنده تغییر می‌کنند، به یکدیگر تبدیل می‌شوند و تکامل می‌یابند. مثلاً خزندگان به پرندگان تبدیل شده‌اند. نکته این است که در این رده‌بندی میان خزنده و پرنده مرزی وجود دارد که پر اساس صفات مزدوج پست/ عالی مشخص می‌شود. مثلاً، خزندگان خونسردند (صفت پست)، امّا پرندگان خون‌گرم (صفت عالی): خزندگان می‌خزند (صفت پست) درحالی‌که پرندگان می‌پرند (صفت عالی) و مانند این‌ها. اسکلت بنیادی این نوع رده‌بندی همان نگاه لینه‌ای است، البته با تغییرات فراوان در دل گروه‌ها. مثلاً لینه سمندرها، قورباغه‌ها، مارمولک‌ها، مارها، لاک‌پشت‌ها و تمساح‌ها را در گروهی واحد قرار داده بود، اما زیست‌شناسان این جانداران را در دو گروه دوزیستان و خزندگان جای دادند.

بنابراین از منظر روش علمی، رده‌بندی تکاملی یک گام به مفهوم علم تجربی نزدیک‌تر شده بود، چون در این نوع رده‌بندی، خزندگان و دوزیستان صرفاً بر اساس یک سنت دیرینه، در کناره قرار نمی‌گرفتند، بلکه شواهد تجربی موجب نقد گروه‌بندی لینه شده بود و لذا این دو گروه را از یکدیگر جدا کرده بودند. از این رده‌بندی معمولاً با نام رده‌بندی تکاملی یاد می‌کنند. شاید بتوان از دو نظر این نام‌گذاری را بامسما دانست:
اولاً این رده‌بندی تحت‌تأثیر نظریۀ انتخاب طبیعی و نسخۀ ارتقاءیافته رده‌بندی لینه‌ای بود. در ثانی این نوع رده‌بندی قائل به تکامل هرکدام از گروه‌ها از دل یک گروه ابتدایی‌تر است. در رده‌بندی تکاملی، نه‌تنها صفت‌های موجودات زنده به‌صورت پست/ عالی در نظر گرفته می‌شوند، بلکه خود موجودات زنده نیز نسبت به یکدیگر پست‌تر یا عالی‌تر شمرده می‌شوند. در حقیقت می‌توان گفت همان نگاه نردبانی که به‌طور سنتی در رده‌بندی لینه‌ای وجود داشت، در رده‌بندی تکاملی نیز خودنمایی می‌کند. مثلاً در سنت رده‌بندی پیش از لینه که از زمان ارسطو تا زمان لینه تغییر اندکی کرده بود، درخت نخل به‌عنوان عالی‌ترین گیاه و نزدیک‌ترین نبات به جانوران شمرده می‌شد. این ادعا در رده‌بندی لینه‌ای و تکاملی نیز هماوردهایی دارد: اعتقاد به اینکه ابتدایی‌ترین جانوران، از جمله شقایق‌های دریایی و اسفنج‌ها، در حقیقت مرز میان جانوران و گیاهان هستند، نمونه‌ای از درک کماکان سنت‌محور از تنوع زیستی در این دیدگاه‌ها است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چه شواهدی برایِ <وجودِ> امپراتوریِ روم و زبانِ لاتین وجود دارد؟

من در بریتانیا زندگی می‌کنم و، همچون دیگر کشورهایِ اروپایی، روم بر جای-جایِ کشورم از خود ردِ خود را به جا گذاشته، نقشِ آن بر مکان‌هایِ مهمِ کشورم به جا مانده، و زبان و تاریخِ آن با زبان و ادبیاتِ ما آمیخته است. اگر گذرتان به دیوارِ هادْریان بخورد، خواهید دید که مردمِ محلی همچنان نامِ «دیوارِ رومی» را برایِ آن ترجیح می‌دهند. من <و هم‌کلاسی‌هایم>، هر یکشنبه دوشادوشِ هم، از مدرسۀ شبانه‌روزی‌مان، واقع در سالزبریِ (تقریباً) جدید، تا قلعۀ سنگیِ رومیِ اُلد ساروم، پیاده می‌رفتیم. شما هم در آن منطقه قدم بزنید و به نجوایِ خیالیِ روحِ سربازانِ مردۀ سپاهِ روم گوش دهید. به یکی از نقشه‌هایِ اُرْدِنانس سِروِیِ انگلیس نگاه کنید. تقریباً در کنارِ هر مسیرِ روستاییِ طویل و متروکه، مخصوصاً آن جاده‌هایِ کالسکه‌رو که انگار با خط‌کش کشیده شده‌اند و سرزمین‌هایِ سبز آن‌ها را از هم جدا کرده است، نامی رومی را خواهید دید. آثارِ به‌جامانده از امپراتوریِ روم ما را احاطه کرده‌اند.

سرگذشتِ موجوداتِ زنده نیز بر سراسرِ بدن‌شان نقش بسته است. دی.ان.ایِ موجوداتِ زنده آکنده است از معادل‌هایِ زیست‌شناختیِ راه‌ها، دیوارها، بناها، ظروفِ سفالی، و حتی سنگ‌نوشته‌هایِ کهن، که آماده‌اند که دانشوران آن‌ها را تفسیر کنند.

آکنده از این نمونه‌ها هستند؟ بله، در معنایِ واقعی. وقتی که سردتان می‌شود، می‌ترسید، یا غزلی بی‌مانند از شکسپیر لرزه بر اندام‌تان می‌اندازد، مو بر تن‌تان سیخ می‌شود. چرا؟ به این خاطر که نیاکانِ ما پستاندارانی معمولی بوده‌اند که همۀ بدن‌شان مو داشته است و این موها به فرمانِ دماپایی (ترموستاتی) حساس در بدن سیخ یا صاف می‌شده‌اند. هنگامِ سرما، موها سیخ می‌شده‌اند و لایه‌ای عایق، متشکل از هوایِ محبوس، را تشکیل می‌داده‌اند. اما هنگامِ گرما، موهایِ بدن می‌خوابیده است و اجازه می‌داده که گرما راحت‌تر از بدن خارج شود. در مراحلِ بعدیِ فرگشت، این سامانۀ سیخ‌کردنِ مو تغییرِ کاربری داد و در بیانِ احساسات به کار گرفته شد. داروین یکی از نخستین کسانی بود که به اهمیتِ این موضوع پی برده بود و در کتابی، به نامِ بیانِ احساسات، از آن سخن گفته بود. دلم نمی‌آید چند جمله از کتاب را -که نمونه‌ای عالی از نبوغِ سرشارِ داروین است- برای‌تان نقل نکنم:

"آقایِ ساتِن، مراقبِ باهوشِ باغ‌هایِ جانورشناسی، شامپانزه‌ها و اورانگوتان‌ها را برایِ من به‌دقت زیرِ نظر گرفته بود. طبقِ گفتۀ او، وقتی که چیزی ناگهانی، همچون رعد و طوفان، آن‌ها را می‌ترساند یا وقتی که سر به سرشان می‌گذاریم و خشمگین می‌شوند، موهایِ بدن‌شان سیخ می‌شود. یک بار شامپانزه‌ای را دیدم که، با دیدنِ هیزم‌کشی زغال‌آلود، ترسیده بود و مویِ سراسرِ بدنش سیخ شده بود… یک بار ماری مصنوعی را واردِ قفسِ میمون‌ها کردم و موهایِ چندین گونه از آن‌ها سریعاً سیخ شد… وقتی که ماری مصنوعی را به یک گرازِ بدبو نشان دادم، موهایِ پشتش، به طرزِ شگفت‌انگیزی، سیخ شد. گرازِ وحشی هم، وقتی که خشمگین می‌شود، چنین واکنشی را از خود نشان می‌دهد."... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
صفت‌های موجودات زنده در رده‌بندی تکاملی

روش کار در رده‌بندی تکاملی، مقایسۀ ظاهری موجودات زنده بر اساس صفاتی است که بیشتر از بقیه به‌چشم می‌آیند. برای مثال، اهمیت صفتی مثل تک‌سلولی یا پرسلولی بودن در رده‌بندی تکاملی بسیار بیشتر از حضور یا عدم حضور یک ساختار درون‌سلولی است. به‌علاوه، صفت‌های مهم و پراهمیت گروه‌های بزرگ، در این نگاه همیشه در کنار هم و مکمل یکدیگر فرض می‌شوند. برای مثال، در رده‌بندی تکاملی همۀ خزندگان خون‌سردند، می‌خزند و مغز کوچک دارند و همۀ سخت‌پوستان پوست سخت دارند. در این نوع نگرش اگر سخت‌پوستی پوشش سخت بدن و پاهای بندبندش را از دست بدهد، دیگر سخت‌پوست و حتی بندپا نخواهد بود و اگر خزنده‌ای روی پا بایستد و خون‌گرم شود دیگر خزنده نیست، بلکه به یک گروه جدید وارد شده است. بنابراین روش کار در رده‌بندی تکاملی، باوجوداینکه از رده‌بندی لینه‌ای پیش‌تر آمده و به مفهوم تجربی علم تا حدی نزدیک شده، هنوز دچار نگرش انسانی است. در نگاه زیست‌شناسانِ قائل به رده‌بندی تکاملی، انسان کامل‌ترین موجود زنده است و درست مثل رده‌بندی لینه‌ای، همۀ موجودات در قیاس با انسان سنجیده می‌شوند. خون‌گرم‌بودن عالی‌تر از خون‌سردبودن است، چون انسان خون‌گرم است. بنابراین در رده‌بندی تکاملی، یک نگاه نردبانی به تکامل وجود دارد و موجودات زندۀ جدیدتر، به منزلۀ نگاشت‌های جدیدتری از نیاکان قدیمی‌ترشان در نظر گرفته می‌شوند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
طراحیِ غیرِهوشمند

این الگویِ تکرارشونده از خطا در طراحی، که مجموعه‌ای از اصلاحاتِ بعدی آن را جبران می‌کنند، دقیقاً همان چیزی است که اگر واقعاً پایِ یک طراح در میان بود، نباید انتظارِ وقوع‌شان را می‌داشتیم. شاید بروزِ خطاهایی تأسف‌آور، همچون ابیراهیِ کرویِ آینۀ تلسکوپِ هابل، دور از انتظار نباشد. اما انتظارِ حماقتِ محض، همچون برعکس نصب‌شدنِ قرینه، را نداریم. چنین خبط‌هایی نه از طراحیِ بد بلکه ناشی از پیشینه است.

یکی از نمونه‌هایِ <این گونه خبط‌ها>، عصبِ حنجره‌ایِ منحرف است که از زمانی که پرفسور جِی. دی. کاری، طیِ دورۀ کارشناسی‌ام، آن را به من معرفی کرده، مثالِ موردِ علاقه‌ام شده است. این عصب یکی از انشعاباتِ اعصابِ جمجمه‌ای (اعصابی که مستقیماً از مغز خارج می‌شوند، نه از نخاع) است. یکی از اعصابِ جمجمه‌ای «واگوس» نام دارد. («واگوس» به معنایِ «ول‌گرد» است و عجب نامِ بامسمّایی هم است!). واگوس به چند شاخه منشعب می‌شود: دو تایِ آن‌ها به قلب منتهی می‌شود و دو تایِ آن‌ها در هر یک از طرفینِ حنجره (جعبۀ صداسازیِ پستان‌داران) قرار دارند. یکی از شاخه‌هایِ عصبِ حنجره‌ای، در هر سمتِ گردن، از مسیری مستقیم، یک‌راست به حنجره منتهی می‌شود؛ همان‌طور که از یک طراح برمی‌آید. اما شاخۀ دیگر، پس از طیِ یک مسیرِ انحرافیِ دور-و-دراز، نهایتاً به حنجره منتهی می‌شود. نخست، به سمتِ پایین، به قفسۀ سینه می‌رود، سپس، از کنارِ یکی از سرخرگ‌هایِ اصلی، که از قلب خارج می‌شود، رد می‌شود (از کنارِ سرخ‌رگِ متفاوتی در سمتِ چپ و راستِ قلب رد می‌شود، اما فرقی در اصلِ ماجرا ایجاد نمی‌کند)، بعد، به سمتِ بالا برمی‌گردد، و، به گردن، مقصدِ نهایی‌اش، می‌رسد.

اگر کسی تصور می‌کند که چنین چیزی حاصلِ طراحی است، عصبِ حنجره‌ایِ منحرف لکۀ ننگی برایِ این طراحی محسوب می‌شود... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
حلقۀ گمشده

به‌این‌ترتیب در رده‌بندی تکاملی، مفاهیمی چون «حلقۀ گمشده» یا «حد واسط» فراوان به چشم می‌خورد. حلقه‌های گمشده یا گونه‌های حد واسط، نمونه‌هایی هستند که در مرز افتراق دو گروه قرار دارند. یک مثال کلاسیک از این گونه‌های حد واسط آرکیوپتریکس است. این سرده که به‌طور سنتی نیای پرندگان امروزی فرض می‌شود، از یک‌ونیم سدۀ پیش، نماد تکامل خزندگان به پرندگان بوده است. فرض اغلب دانشمندان در اوایل قرن بیستم چنین بود که خزندگانی که تفاوتی چندان با مارمولک نداشتند، با تغییراتی ناگهانی به موجودی مثل آرکیوپتریکس تبدیل شده و سپس به هویتی جدید ارتقاء یافته‌اند. خود آرکیوپتریکس نه خزنده بوده نه پرنده و درعین‌حال هم خزنده بوده و هم پرنده. همین‌جا به یکی از تناقضات مهم رده‌بندی تکاملی با مفهوم علم تجربی برمی‌خوریم. اینکه آرکیوپتریکس به‌عنوان سنگ نشان آغاز ردۀ پرندگان شناخته می‌شود، حاصل استنتاج شکاکانۀ علمی نیست، بلکه حاصل یک اتفاق است. به‌علاوه اینکه آرکیوپتریکس حد واسط شناخته می‌شود، به این دلیل است که در ذهن زیست‌شناسان یک «خزندۀ مثالی» و یک «پرندۀ مثالی» وجود دارد و آرکیوپتریکس شباهت‌هایی به هرکدام از آن‌ها دارد. مسئله اینجاست که هر دو آن خزندۀ مثالی (جانوری با پوست پوشیده از فلس و بدن سرد و کند، پاهایی کوتاه و شکمی خزنده) و آن پرندۀ مثالی (جانوری با بدن پوشیده از پر و منقاری بی‌دندان که قادر است پرواز کند) بر اساس ذهنیات انسانی، سنجش انسان‌محور و گزینش سلیقه‌ای تعدادی از صفات ظاهری برساخته شده‌اند. به این معنی که هزاران صفت آناتومیک و مولکولی که می‌توانند مبنای مقایسۀ پرندگان و خزندگان باشند، به‌نفع همین چند صفت (داشتن یا نداشتن دندان، پر و مانند این‌ها) کنار رفته‌اند، زیرا فرض مطلق بر این بوده است که همۀ این صفت‌ها در روندی همیشگی رو به تعالی و شبیه‌شدن به انسان دارند. بنابراین با اکتفا به تنها چند صفت کلی و ظاهری دو گروه خزندگان و پرندگان از هم تفکیک می‌شوند و هر موجودی که چون آرکیوپتریکس برخی از این صفات را داشته باشد و برخی را نداشته باشد، حلقۀ گمشده میان دو گروه تلقی می‌شود.

در رده‌بندی تکاملی همان‌طور که گفته شد، یک تاکسون می‌تواند در نقطه‌ای از تکامل به پایان برسد و به یک تاکسون جدید و هم‌عرض تبدیل شود برای. مثال، پرندگان از نقطه‌ای که خزندگان به آرکیوپتریکس می‌رسند، آغاز می‌شود و خزندگان در همین نقطه پایان می‌یابند. چیزی که از این نوع نگاه در ذهن متبادر می‌شود، این است که تا پیش از آرکیوپتریکس هرچه بوده کمابیش شبیه به آن خزندۀ مثالی بوده (یعنی خون‌سرد و فلس‌دار و کند و خزنده) و هرچه پس از آن آمده ناگهان شبیه پرندۀ مثالی شده است (یعنی خون‌گرم، پردار سریع و پروازکننده).

اگر چنین می‌بود منطقی بود که رده‌بندی تکاملی همچنان بر جای باشد. اما واقعیت تکامل این‌چنین نیست. بنابراین باید نوع دیگری به تاکسون‌ها و صفات آن‌ها نگریست تا نتیجۀ رده‌بندی با چیزی که در واقعیت رخ داده متناقض نباشد. با توسعه و فراگیرشدن رده‌بندی فیلوژنتیک، علم رده‌بندی مجدداً دچار تحولی بزرگ شد. مهم‌ترین تحول ایجادشده در رده‌بندی، مربوط به نوع نگاه به تاکسون‌ها و صفات آن‌ها بود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
اقتصادِ خورشیدی

انرژیِ اقتصادِ طبیعی را خورشید تأمین می‌کند. فوتون‌هایِ خورشیدی بر تمامِ سطوحِ این سیاره، که در روز به سر می‌برد، می‌تابد. تنها کارِ مفیدی که از عمدۀ فوتون‌ها برمی‌آید گرم‌کردنِ سنگ‌ها و شن‌زارهایِ ساحلی است. تعدادِ اندکی از آن‌ها به چشم‌ها -چشمِ من و شما، چشمِ مرکبِ میگو، یا چشمِ بازتابۀ سهمیِ گوش‌ماهی- برخورد می‌کنند. بعضی از آن‌ها ممکن است بر رویِ صفحه‌هایِ خورشیدی فرود آیند؛ چه آن‌هایی که ساختۀ انسان هستند، مانندِ آن چیزی که، به شوقِ حفاظت از محیطِ زیست، برایِ گرم‌کردنِ آبِ حمام بر بامِ خانه‌ام نصب کرده‌ام یا برگ‌هایِ سبز که صفحه‌هایِ خورشیدیِ طبیعت‌اند. گیاهان برایِ پیشبردِ سنتزهایِ شیمیاییِ «سربالایی» (تولیدِ سوخت‌هایِ ارگانیک که عمدتاً انواعِ مختلفِ قند هستند) از انرژیِ خورشیدی استفاده می‌کنند. منظور از «سربالایی» بودنِ این است که سنتزِ قند، برایِ پیش رفتن، به انرژی نیاز دارد. به همین منوال، قند بعداً می‌تواند، طیِ واکنشی «سرپایینی» «بسوزد» و (کسری از) آن انرژی را دوباره برایِ انجامِ کاری مفید، مثلاً انجامِ کارِ عضلانی یا ساختِ تنۀ درختی تنومند، آزاد کند. سرپایین‌بودنِ این واکنش‌ها را می‌توان با آبی مقایسه کرد که از بلندی از مخزنی سرازیر می‌شود و چرخ‌هایِ آبی را، برایِ انجامِ کارِ مفید، به حرکت در می‌آورد. سربالابودنِ واکنش‌ها را نیز می‌توان با پمپاژِ آب به سمتِ بالا و ذخیرۀ آن در مخزنی، برایِ استفادۀ بعدی در به حرکت در آوردنِ چرخ‌ها، هنگامِ جاری‌شدن به سمتِ پایین، مقایسه کرد. در هر مرحله از اقتصادِ انرژی، چه سربالایی و چه سرپایین، مقداری انرژی از دست می‌رود (هیچ تراکنشِ انرژی‌ای بازدهِ صد در صد ندارد). به همین خاطر است که دفاترِ ثبتِ اختراع به طرحِ ماشین‌هاییِ که <ادعا می‌شود> همیشه در حرکت باقی می‌مانند حتی نگاه هم نمی‌کنند: طراحیِ چنین ماشینی ناممکن است، بی‌برو-برگرد و برای همیشه. نمی‌توان از انرژیِ چرخِ آبی، که از جریانِ رو-به-پایینِ آب حاصل شده است، برایِ پمپاژِ همان مقدار آب به بالا، برایِ دوباره به حرکت در آوردنِ چرخِ آبی، استفاده کرد. همیشه باید، از بیرون، انرژی‌ای برایِ جبرانِ انرژیِ اتلاف‌شده به سامانه تزریق شود و در اینجاست که خورشید واردِ عمل می‌شود.

قسمتِ عمده‌ای از سطحِ کرۀ زمین را برگ‌هایِ سبز پوشانده است و این برگ‌ها همچون «آبگیر»هایی چندلایه برایِ گرفتنِ فوتون عمل می‌کنند. اگر برگی نتواند فوتونی را گیر بیاندازد، برگِ پایینی‌اش، به احتمالِ زیاد، آن را می‌گیرد. در بیشه‌زارهایِ انبوه، فوتون‌هایِ چندانی نمی‌توانند از دستِ برگ‌ها قسر در بروند و دقیقاً به همین خاطر است که بیشه‌زارانِ پرپشت و انبوه این چنین تاریک‌اند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
مقایسۀ رده‌بندی تکاملی و رده‌بندی فیلوژنتیک

تحولاتی که رده‌بندی فیلوژنتیک در زیست‌شناسی به‌وجود آورد، تنها با مقایسه رده‌بندی تکاملی و فیلوژنتیک قابل‌بحث‌اند. در رده‌بندی فیلوژنتیک مفاهیمی چون حلقۀ گمشده و حد واسط معنایی ندارند. به‌علاوه، در این رده‌بندی همۀ صفات به یک اندازه اهمیت دارند و معیارهای گزینش انسانی باعث نمی‌شود صفات ظاهری بار بیشتری در رده‌بندی داشته باشند. به‌این‌ترتیب، در رده‌بندی فیلوژنتیک، موجودی مثل آرکیوپتریکس همچنان یک خزنده است و خود به‌عنوان موجودی مستقل جایگاهی فارغ از نسل‌های بعدی موجوداتی دارد که به‌تدریج برخی صفات جدیدتر کسب کردند تا ما امروز آن‌ها را پرندگان بنامیم. در این نگاه آرکیوپتریکس به‌وجود نیامده تا حد واسط پیدایش یک گروه دیگر باشد، بلکه آرکیوپتریکس تحت‌فشارهای انتخابی ویژۀ خود و در مسیری کاملاً جدا از هر موجود دیگری تکامل یافته است. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های رده‌بندی تکاملی و رده‌بندی فیلوژنتیک همین‌جا دیده می‌شود. در رده‌بندی فیلوژنتیک نمی‌توان -و نباید- موجودی همچون آرکیوپتریکس را که فاقد برخی صفات مشترک پرندگان امروزی است یک نمونۀ حد واسط، یا حتی یک نمونۀ تکامل‌نیافته بدانیم. نردبانی تکاملی که در رده‌بندی تکاملی همیشه به‌سوی تعالی انسان‌گونه پیش می‌رفت، در رده‌بندی فیلوژنتیک بی‌معناست. حتی آرکیوپتریکس نیز به‌اندازه‌ای که نیاز داشته تکامل یافته و نمی‌توان گفت کبوتر از آن موجود باستانی تکامل‌یافته‌تر است. به‌همین ترتیب نمی‌توان گفت که انسان از باکتری پیشرفته‌تر یا درخت کاج از خزه تکامل‌یافته‌تر است. مسئله اینجاست که در نگاه فیلوژنتیک، تکامل به‌صورت خطی -یا نردبانی- رخ نمی‌دهد، بلکه به‌صورت شاخه‌شاخه‌شدن موجودات و افتراق آن‌ها از یکدیگر رخ می‌دهد: همان‌طور که در معنای دقیق واژۀ فیلوژنی وجود دارد. واژۀ «فیلوژنی» از ترکیب دو واژۀ یونانی باستان «فولون» به‌معنی شاخه، قبیله و نژاد و «گنسیس» یا «گنتیکوس» به‌معنی زایش و پیدایش ساخته شده است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
دویدن برایِ ماندن بر سرِ جایِ خود

محضِ رضایِ خدا، یکی بگوید این طراح طرفِ کیست؟ وقتی عضلاتِ محکم و ستونِ فقراتِ منعطفِ یوزپلنگ را در نظر بگیریم، نتیجه می‌گیریم که هدفِ طراح برنده‌شدنِ یوزپلنگ بوده است. اما وقتی هم دویدنِ سریع، تغییرِ جهتِ ناگهانی، و جاخالی‌دادنِ آهویِ کوهی را می‌بینید، به نتیجه‌ای دقیقاً متضادِ نتیجۀ قبل می‌رسید. آیا دستِ راستِ این طراح از دستِ چپش خبردار نبوده است؟ آیا سادیستی است که از تماشایِ مسابقۀ آن‌ها لذت می‌برد و پیوسته مهارت‌هایِ دو طرفِ نبرد را بهبود می‌بخشد که هیجانِ تعقیب-و-گریزشان بیشتر شود؟ آیا او که بره را آفرید تو را نیز آفرید؟ آیا واقعاً این امر جزئی از طرحِ خدایی است که پلنگ را در کنارِ بچه نگه می‌دارد و شیر را، هم‌چون گاو، به خوردنِ کاه وامی‌دارد؟ در این صورت، پس آیا دندان‌هایِ گوشت‌خای و چنگال‌هایِ کُشندۀ شیر و پلنگ به عبث آفریده شده‌اند؟ پس سرعتِ نفس‌گیر و گریزِ ماهرانه و چابکِ شاخ‌درازان و گورخر از برایِ چیست؟ بدیهی است که اگر قضایا را از منظرِ فرگشت تفسیر کنیم، با چنین تضادهایی روبرو نخواهیم شد. هر طرفِ نزاع می‌کوشد که هوشمندانه‌تر از طرفِ دیگر عمل کند. از هر دو طرف، آن افرادی که پیروز می‌شوند، خود-به-خود، ژن‌هایی را که در پیروزی‌شان دخیل بوده‌اند به نسل‌هایِ بعدی منتقل می‌کنند. مفاهیمی چون«بیهودگی» و «اسراف» این خاطر به ذهن‌مان متبادر می‌شود که انسانیم و می‌توانیم رفاهِ بوم‌سازگان را، به‌طورِ کلی، در نظر بگیریم. انتخابِ طبیعی تنها دغدغه‌اش بقا و تولیدِ مثلِ ژن‌هایِ منفرد است... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
قیاس در رده‌بندی فیلوژنتیک برچه مبنایی است

در رده‌بندی تکاملی وقتی صحبت از تکامل‌یافته و تکامل‌نیافته می‌شود، سخن از مقایسه میان موجودات مختلف پیش می‌آید. وقتی گفته می‌شد یک موجود تکامل‌یافته است، منظور این بود که این موجود از بسیاری گونه‌های ابتدایی‌تر، تکامل‌یافته‌تر است. تکامل‌یافته‌بودن یعنی «عالی‌بودن» و «برتربودن» و «کامل‌بودن» یک موجود زنده نسبت به موجودات «پست‌تر» و «عقب‌مانده‌تر». ازآنجاکه سنجه و متری یکسان و همیشگی برای اندازه‌گیری تکامل‌یافتگی موجودات زنده وجود ندارد، نمی‌توان این قیاس را در چارچوب علم تجربی گنجاند. برای مثال، چرا باید تصور کنیم یک ماهی از یک خرچنگ تکامل‌یافته‌تر است؟ مگر خرچنگ دارای صدها ویژگی تکامل‌یافتۀ منحصر به بندپایان نیست که در مهره‌داران مثالش پیدا نشده است؟

درک ما از سرشت تکامل نشان می‌دهد که تکامل با شاخه‌شاخه‌شدن و فیلوژنی باعث تنوع و تغییر موجودات می‌شود، نه با روند تغییرات نردبانی. موجودات زنده در امتداد یکدیگر نیستند که بتوانیم یکی را پیش‌تر از دیگری بدانیم، بلکه در شاخه‌هایی که در مسیرهای مختلف و گاهی موازی از یکدیگر جدا شده‌اند و حرکت می‌کنند. همان‌طور که گفتیم سنجه‌ای یکسان برای سنجیدن تکامل‌یافتگی موجودات نداریم، چون هر موجودی در شاخۀ فرعی مربوط به خود دارای صفت‌هایی متفاوت با دیگران می‌شود و چون ماهیت این صفات متفاوت است، نمی‌توان حضور یکی را مهم‌تر یا نشانۀ تکامل‌یافتگی بیشتر دانست.

در عوض، در رده‌بندی فیلوژنتیک، آن‌چه مبنای مقایسۀ ابتدایی موجودات زنده قرار می‌گیرد، حضور یا عدم حضور صفات است. مثلاً پر یک صفت قابل‌شناسایی در تعدادی از مهره‌داران است. وقتی قصد بررسی مهره‌داران مختلف را داریم، می‌بینیم پر در گنجشک، کبوتر، عقاب و خلاصه در همۀ موجوداتی که به‌طور سنتی «پرنده» نام دارند وجود دارد. به‌علاوه پر در چندین نمونه از مهره‌داران سنگواره از جمله آرکیوپتریکس نیز وجود دارد. اگر هیچ صفت دیگری در میان نباشد به‌راحتی می‌توان بر مبنای حضور پر، یک تاکسون شامل همۀ آن‌هایی که پر دارند در نظر بگیریم. وقتی به نمونۀ جدیدی می‌رسیم فقط کافی است بررسی کنیم این نمونۀ جدید پر دارد یا ندارد. اگر پر داشته باشد در کنار دیگر مهرداران واجد پر قرار می‌گیرد و اگر پر نداشته باشد، بیرون آن تاکسون می‌ماند.

نکتۀ مهم‌تر اینجاست که نبودن پر به‌معنی تکامل‌نایافتگی نیست. پر صفتی است که یک‌بار در نیای مشترک یک تاکسون ظاهر شده و به اخلاف بعدی آن نیای مشترک به ارث رسیده است. عدم حضور پر در دیگر موجودات، نشان نمی‌دهد که داشتن پر صفتی ابتدایی یا پست است، بلکه فقط نشان می‌دهد آن‌ها از نسل آن موجود پردار نیستند. به‌این‌ترتیب به‌جای اینکه موجودات زنده را در قیاس با یکدیگر برتر و پست‌تر بدانیم، تنها حضور یا عدم حضور صفت‌های مشخص و متعدد را در تک‌تک آن‌ها بررسی می‌کنیم.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
از منظرِ فرگشتی، خاستگاهِ درد کجاست؟

مسئلۀ رنج و شرّ از دغدغه‌هایِ عمدۀ دین‌شناسان است، به حدی که حتی واژه‌ای را هم برایِ آن ساخته‌اند: «تئودیسه». (به معنیِ تحت‌اللفظیِ «عدلِ خداوندی»). هدفِ <این شاخه> تلاش برایِ ایجادِ سازگاری میانِ رنج و ویژگیِ خیرخواهی است که برایِ خدا، از پیش، متصور می‌شوند. اما زیست‌شناسانِ فرگشتی به چنین مشکلی بر نمی‌خورند؛ چرا که شرّ و رنج، به هیچ نمط، در محاسباتِ بقایِ ژن در نظر گرفته نمی‌شود. با وجودِ این، باید مسئلۀ درد را در نظر بگیریم.

فرضِ ما بر این است که درد، مانندِ هر جزءِ دیگری از حیات، ابزاری داروینی است که کارکردِ آن بهبودِ بقایِ فردِ رنج‌کشنده است. مغز یک قاعدۀ کلی دارد: «اگر دردی احساس کردی، از ادامۀ کاری که داری می‌کنی دست بکش و هیچ وقتِ دیگر هم آن را تکرار نکن». حالا این که چه لزومی دارد این تجربه این همه دردناک باشد خود می‌تواند موضوعِ بحثی جالب باشد. ممکن است که فکر کنید، از لحاظِ نظری، این امکان وجود دارد که وقتی یک حیوان کارِ آسیب‌زننده‌ای (مثلِ بلندکردنِ یک زغالِ داغ) را انجام داد، «علامتِ خطری» بدونِ درد، به جایِ درد، در مغز ایجاد شود. تذکری آمرانه همچون«دیگر این کار را نکن!» یا تغییری بدونِ درد در «نقشۀ سیم‌کشیِ» مغز، به گونه‌ای که آن حیوان دیگر آن کار را تکرار نکند، ظاهراً، می‌تواند کافی باشد. دیگر این همه دردِ سوزناک -که ممکن است حتی چند روز هم به جا بماند و هیچ وقت هم از ذهنمان پاک نمی‌شود- برایِ چیست؟ شاید دست-و-پنجه نرم‌کردن با این مسئله را بتوان تئودیسۀ نظریۀ فرگشت تلقی کرد. این همه درد برایِ چیست؟ مگر یک «علامتِ خطرِ» کوچک چه ایرادی دارد؟ بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

🔚

@Chekide_ha
کلادیستیک یعنی چه؟

در کلادیستیک صفات یا توالی‌های مولکولی موجودات زنده به‌صورت رقم درمی‌آیند (جدول را ببینید) و با استفاده از این ارقام و آنالیز آن‌ها درختی رسم می‌شود که کلادوگرام نام دارد. از روی کلادوگرام می‌توان پی برد کدام موجودات شباهت و خویشاوندی بیشتر و نیای مشترک جدیدتری با هم دارند. مثلاً نیای مشترک گوریل و شمپانزه، جدیدتر و شباهت میان آن‌ها بیشتر از بقیۀ نمونه‌هاست. سمندر به ببر و گوریل و شمپانزه شبیه‌تر است تا به کوسه و مارماهی. از همه مهم‌تر اینکه کوسه نیز به سمندر و ببر و گوریل و شمپانزه شبیه‌تر، نزدیک‌تر و دارای خویشاوندی نزدیک‌تر است تا به مارماهی. برخلاف تصور بسیاری، کلادوگرام چیزی دربارۀ زمان زندگی موجودات زنده مشخص نمی‌کند. مثلاً در این تصور مارماهی دهان‌گرد (لامپری) پیش از بقیۀ نمونه‌ها از شاخه‌های کلادوگرام جدا شده است، اما این به‌معنی قدیمی‌تربودن لامپری نیست. لامپری، کوسه، سمندر، ببر، گوریل و شمپانزه، همگی در عصر حاضر زندگی می‌کنند. به‌علاوه این کلادوگرام نشان می‌دهد نیای مشترکی میان این نمونه‌ها وجود داشته است: این نیای مشترک فرضی ولی وجود آن در مرحله‌ای از تاریخ زمین (طبق نظریۀ تکامل) قطعی است. بنابراین خود مارماهی لامپری نیای کوسه نیست، کوسه هم نیای سمندر نیست و الی‌آخر.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
آیا همه‌ی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، برای اهلی‌کردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبه‌رو بودند که در میان اوراسیائی‌ها یافت نمی‌شد؟

چرا اسب‌های اوراسیائی اهلی شدند اما گورخرهای آفریقائی نه؟ چرا خوک‌های آسیائی اهلی شدند اما گرازهای آمریکائی و سه گونه‌ی خوک واقعاً وحشی آفریقائی نه؟ چرا پنج گونه از دام‌های وحشی اوراسیا (aurochs، گاومیش هندی، غژگاو، گاو هندی و بان‌تنگ) اهلی شدند اما گاو میش آفریقائی یا گاومیش آمریکائی نه؟ چرا قوچ کوهی (نیای گوسفند اهلی ما) اهلی شد اما گوسفند کوهی آمریکائی نه؟

آیا همه‌ی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، به‌رغم تنوع عظیم‌شان، برای اهلی‌کردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبه‌رو بودند که در میان اوراسیائی‌ها یافت نمی‌شد؟ مثلاً، آیا فراوانی پستان‌داران بزرگ وحشی در آفریقا که برای شکار در دسترس بودند سبب شده بود که بیش‌تر شکار شوند و بنابراین آفریقائی‌ها زحمت اهلی‌کردن دام‌ها را بر خود هموار نکنند؟

در پاسخ به این پرسش باید قاطعانه بگوییم نه! این برداشت با پنج نوع مدرک رد می‌شود پذیرش سریع حیوانات اهلی‌شده‌ی اوراسیائی توسط غیراوراسیائی‌ها، تمایل زیاد و همگانی انسان‌ها برای نگهداری حیوانات دست‌آموز، اهلی‌کردن سریع چهارده حیوان باستانی، اهلی‌کردن مستقل و مکرر برخی از آن‌ها، و موفقیت‌های محدود اقدامات جدید برای اهلی‌کردن گونه‌های بیش‌تر... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
1
صفت‌های موجودات زنده در رده‌بندی فیلوژنتیک

در رده‌بندی فیلوژنتیک، برخلاف رده‌بندی تکاملی، تنها صفت‌هایی مبنای رده‌بندی و خویشاوندی موجودات زنده در نظر گرفته می‌شوند که برآمده از تغییری در گذشتۀ تکاملی آن‌ها باشند. برای مثال، داشتن پر نشان‌دهندۀ یک تغییر در گذشته موجوداتی است که پر دارند: همۀ این موجودات از نسل موجودی هستند که زمانی پر نداشته و برای نخستین‌بار دارای پر شده است. بنابراین وجود پر در موجوداتی که پر دارند، ممکن است نشان دهد که همۀ آن‌ها از نسل یک موجود هستند و لاجرم خویشاوندند. اما خون‌سردبودن خزندگان چنین وضعیتی ندارد. خزندگان خون‌سردند، چون گروه‌های دیگری از موجودات واجد تغییراتی در متابولیسم خود شده‌اند، ولی خزندگان واجد این تغییر نیستند. نه‌تنها خزندگان بلکه قورباغه‌ها، سمندرها، ماهی‌های حوض، حلزون‌ها و درخت‌ها هم واجد این صفت متابولیک (خون‌گرم‌شدن) نیستند. بنابراین همان‌طور که خون‌سردبودن دلیل نمی‌شود که مارمولک سمندر و مارماهی در یک گروه قرار بگیرند، دلیلی هم وجود ندارد که صفت مشترک خزندگانی مثل مار، مارمولک، و لاک‌پشت، خون‌سردبودن آن‌ها تلقی شود. خون‌سردبودن در رده‌بندی فیلوژنتیک مبنای خویشاوندی نیست، زیرا از هیچ تغییری در گذشتۀ تکاملی موجودات خون‌سرد حکایت نمی‌کند.

در این نوع نگاه، صفاتی که نشان‌دهندۀ تغییری درگذشته باشند آپومورفی نام می‌گیرند و صفاتی که نشان‌دهندۀ ثبات وضعیت اولیه باشند پلزیومورفی نامیده می‌شوند. آپومورفی و پلزیومورفی بستگی به جایگاه تاکسون در درخت فیلوژنتیک دارند.

تعیین اینکه حضور یا عدم یک صفت خاص آپومورفیک است یا پلزیومورفیک آسان نیست، زیرا گاه صفاتی هستند که به‌صورت ثانویه ناپدید می‌شوند. در این حالت یک تاکسون بزرگ داریم که به‌صورت آپومورفیک واجد صفتی خاص شده است؛ مثلاً پستانداران واجد مو هستند و مو برای پستانداران آپومورفیک است. اگر این صفت در یک زیرگروه به‌طور ثانویه (در اینجا مو) ناپدید شود، این تغییر ثانویه خود به منزلۀ یک آپومورفی جدید خواهد بود و تعیین اینکه فقدان صفتی امثال مو در یک گروه (مثلاً نهنگ‌ها و دلفین‌ها) آپومورفیک است یا پلزیومورفیک بستگی به جایگاه این گروه در درخت فیلوژنتیک دارد. اگر گروهی که فاقد یک صفت آپومورفیک تاکسون بزرگ‌تر است، در رابطۀ خواهری با چند گروه دیگر باشد که همگی واجد آن صفت باشند (مثل وضعیت نهنگ‌ها و دلفین‌ها که با اسب‌های آبی و نشخوارکنندگان رابطۀ خواهری دارند) می‌توانیم نتیجه بگیریم که صفت موردنظر در این گروه به‌صورت نیایی وجود داشته و به‌صورت آپومورفیک مجدداً ناپدید شده است. اما اگر این گروه در بن درخت فیلوژنتیک تاکسون بزرگ‌تر جای بگیرد (مثلاً پستانداران تخم‌گذار که فاقد آپومورفی مشهور پستانداران، یعنی صفت زنده‌زایی هستند) نتیجه می‌گیریم که این وضعیت پلزیومورفیک است و آپومورفی موردنظر (در اینجا صفت زنده‌زابودن) در نیای مشترک بقیۀ اعضای تاکسون پستانداران (یعنی نیای مشترک پستانداران جفت‌دار و کیسه‌داران) پیدا شده است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
بسیاری فراخوانده می‌شوند اما شمار اندکی برگزیده می‌شوند

در مجموع، در کل جهان، از ۱۴۸ پستاندار خشکی‌زی گیاه‌خوار وحشی و بزرگ -مستعد برای اهلی‌شدن- فقط ۱۴ گونه از آزمون موفق بیرون آمده‌اند. چرا ۱۳۴ گونه‌ی دیگر ناکام ماندند؟ این گفته‌ی فرانسیس گالتون که گونه‌های دیگر مقدر است تا ابد وحشی باقی بمانند، ناظر بر چه شرایطی است؟

پاسخ را باید در اصل آناکارنینا جست. گونه‌ی وحشی مستعد برای اهلی‌شدن باید خصوصیات متفاوت بسیاری داشته باشد. نبود حتا یک خصوصیت لازم تلاش برای اهلی‌کردن آن‌ها را با شکست روبه‌رو می‌کند، همان‌طور که تلاش برای ساختن یک زندگی زناشوئی موفق را نقش بر آب می‌کند. با ایفای نقش مشاور ازدواج برای زوج گورخر-انسان و سایر زوج‌های نامناسب، می‌توان دست‌کم شش دسته دلیل را برای ناکامی در اهلی‌کردن حیوانات ذکر کرد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
تقابل گراد و کلاد

گفتیم که در رده‌بندی تکاملی هر تاکسون می‌تواند در جایی به پایان راه برسد و بی‌آنکه نسلش منقطع شود، به تاکسونی هم‌ارز و جدید تبدیل شود، طوری‌که اخلاف جدید، ماهیت تاکسون ابتدایی را از دست بدهند، درست همان‌طور که در رده‌بندی تکاملی، پرندگان از خزندگان مشتق شده‌اند ولی دیگر خزنده محسوب نمی‌شوند. این نگرش به آن علت است که خزندگان در رده‌بندی تکاملی دارای صفاتی بوده و هستند که در پرندگان یافت نمی‌شوند: صفاتی از قبیل خون‌سردبودن و خزیدن روی زمین. جانوری که خون‌سرد نباشد و روی زمین نخزد، خزنده نیست. این توضیح دقیقاً مفهوم گراد در رده‌بندی تکاملی را روشن می‌کند. گراد یک مرحله یا دورۀ تکاملی است. خزندگان یک گراد محسوب می‌شوند که از نقطه‌ای آغاز شدند (جایی که دوزیستان روی خشکی تخم گذاشتند و پوستشان ناتراوا شد) و به نقطه‌ای دیگر ختم می‌شوند (جایی که خزندگان به پستانداران یا پرندگان تکامل یافتند و دیگر خزنده محسوب نمی‌شدند). می‌توان گفت هر گراد، خود حد واسط گراد نیایی و گرادهای بعدی است که از دل آن تکامل می‌یابند. دوزیستان نیز یک گراد دیگر است که حد واسط ماهی‌ها و خزندگان است.

اما اشکال بزرگ گرادها در اینجا بود که انتخاب نقطۀ آغاز و پایان آن‌ها تا حد زیادی به معیارهای نسبی و سلیقه‌ای بستگی داشت. اینکه نقطۀ پایان خزندگان موجودی باشد که هنوز مثل خزندگان دمی بلند و دندان‌هایی در دهان دارد و فاقد منقار است، اگر آرکیوپتریکس در سدۀ نوزدهم کشف نمی‌شد طور دیگری رقم می‌خورد. مثلاً ممکن بود دانشمندان این پرنده-خزندۀ باستانی را صرفاً یک خزندۀ پردار تلقی کنند و پرندگان را از نقطه‌ای دیگر آغاز کنند. این تناقض به‌ویژه وقتی خودنمایی می‌کند که تعداد این نمونه‌های حد واسط خیلی زیاد شوند و اختلاف‌نظر زیست‌شناسان بر سر موقعیت آن‌ها زیاد شود.

در رده‌بندی فیلوژنتیک مسئله به‌صورت دیگری کاملاً حل‌وفصل می‌شود. در این نگاه گرادها به‌این‌علت که با صفات پلزیومورفیک شناخته می‌شوند، گروه‌هایی غیرقابل‌استناد و موهوم در نظر گرفته می‌شوند. در عوض با قید این شرط اولیه که هر گروهی از موجودات زنده فقط بر اساس صفات آپومورفیک شناسایی می‌شود، با مفهوم دیگری روبه‌رو می‌شویم به‌نام کلاد. بر خلاف گراد که می‌توانست جایی به پایان خط برسد و گراد دیگری آغاز شود کلادها وقتی از نسل یک نیای مشترک شروع می‌شوند هرگز پایان نمی‌یابند.

کلاد دقیقاً به‌معنی یک نیای مشترک و همۀ زاده‌ها و نسل‌ها و گونه‌های بعدی است که از نسل آن نیای مشترک تکامل یافته‌اند. این اخلاف بعدی همگی دارای صفت‌های مشترکی هستند که از نیای مشترک خود به ارث برده‌اند (آپومورفی) و می‌توان کل یک کلاد را با آپومورفی‌هایی که در نیای مشترکش ظاهر شده و به بقیه به ارث رسیده مشخص کرد. برای مثال سیناپومورفی‌های پرندگان، شامل وجود پر، قلب چهارحفره‌ای، منقار بی‌دندان و تعدادی صفات آناتومیک و مولکولی دیگر می‌شود.

در مقابلِ سیناپومورفی، یک واژۀ سیم‌پلزیومورفی نیز ساخته شده که طرف‌داران رده‌بندی فیلوژنتیک از آن برای شرح صفت‌های پلزیومورفیک شاخص گرادهای قدیمی استفاده می‌کنند: برای مثال می‌گویند سیم‌پلزیومورفی‌های خزندگان شامل خون‌سردبودن و خزیدن روی زمین می‌شود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
میکرب‌ها

میکرب‌ها همان‌قدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکرب‌ها با بیمارکردن ما به شیوه‌های عجیب‌وغریب، مانند ایجاد زخم روی اندام‌های تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملی‌یی می‌برند؟ و چرا میکرب‌ها تکامل می‌یابند که ما را بکشند؟ این موضوع به‌نظر معماگونه می‌رسد و نتیجه‌ی معکوس می‌دهد زیرا میکربی که میزبان خود را می‌کشد خود را نیز می‌کشد.

اساساً میکرب‌ها مانند سایر گونه‌ها تکامل می‌یابند. تکاملْ آن افرادی از یک گونه را برمی‌گزیند که بیش‌ترین کارآئی را در تولید فرزند و نیز در کمک به فرزندان برای استقرار در مکان‌های مناسب زندگی دارند. گسترش یک میکرب را از لحاظ ریاضی می‌توان از شمار قربانیان جدیدی تعیین کرد که از طریق هر بیمار اولیه مبتلا می‌شوند. این تعداد به این بستگی دارد که هر قربانی تا چه زمان قادر به مبتلاکردن قربانیان جدید است و این‌که انتقال میکرب از یک قربانی به قربانی بعدی با چه میزانی از کارآئی صورت می‌گیرد.

میکرب‌ها شیوه‌های گوناگونی را برای انتقال خود از فردی به فرد دیگر، و همین‌طور از حیوانات به انسان‌ها تکامل بخشیده‌اند. میکربی که بهتر گسترش می‌یابد، زادوولد بهتری دارد و از نظر انتخاب طبیعی مطلوب تشخیص داده می‌شود. بسیاری از «نشانه»های بیماری در ما، درواقع ، نشانگر شیوه‌هایی هستند که چند میکرب لعنتی کاربلد با استفاده از آن‌ها بدن یا رفتار ما را به گونه‌یی تغییر می‌دهند تا برای پخش میکرب آماده خدمت شویم... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha