چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
حلقه‌هایِ درختی

ساعتِ مبتنی-بر-حلقۀ-درختی می‌تواند عمرِ تکه‌ای چوب را، مثلاً ستونی را که در یک خانۀ عهد تودور به کار رفته است، با دقتی باورنکردنی -تا حدِ سال- تخمین بزند. شیوۀ کارش این‌گونه است: نخست، همان‌گونه که بیشترِ افراد می‌دانند، سنِ درختی را که تازه قطع شده است می‌توان از رویِ حلقه‌هایِ کنده‌اش تخمین زد (با فرضِ اینکه بیرونی‌ترین حلقه نشان‌دهندۀ زمانِ حال است).

حلقه‌هایِ درخت نشان‌دهندۀ رشدِ متفاوت در فصل‌هایِ مختلفِ سال (زمستان یا تابستان، فصلِ خشک یا فصلِ تر) هستند. در ارتفاعاتِ بالا، که اختلافِ فصول شدیدتر است، این خطوط نیز مشخص‌تراند. خوش‌بختانه، لازم نیست که برایِ تعیینِ سنِ درخت آن را قطع کنید. می‌توانید بدونِ «کشتنِ» آن، نیم نگاهی به حلقه‌هایِ آن بیاندازید. برایِ این کار می‌توان وسطِ درخت حفره‌ای ایجاد کرد و نمونه‌ای را از مرکزِ آن استخراج کرد. اما صرفِ شمردنِ حلقه‌ها مشخص نمی‌کند که ستونِ خانه یا دکلِ کشتیِ جنگیِ وایکینگ‌هایی که در اختیار دارید در چه قرنی زنده بوده است. اگر بخواهید سنِ دقیقِ چوبی قدیمی را، که مدت‌ها مرده است، محاسبه کنید، باید ظریف‌تر عمل کنید. شمردنِ حلقه‌ها کافی نیست. بلکه باید به الگوهایِ ضخیم و باریکِ حلقه‌ها هم توجه کرد.

همان‌گونه که وجودِ حلقه‌ها نشان‌دهندۀ دوره‌هایِ فصلیِ رشدِ کم و زیاد است، بعضی سال‌ها هم بهتر از سایرِ سال‌ها هستند؛ چرا که آب و هوا فصل-به-فصل تغییر می‌کند. گاه خشکسالی است که رشد را کند می‌کند و گاه پرآبی است که رشد را تسریع می‌کند. بعضی سال‌ها سرد و بعضی دیگر گرم هستند. حتی سال‌هایی هستند که در آن‌ها فجایعِ اِل نینیو یا کراکاتوآ رخ می‌دهد. سال‌هایی که برایِ درخت مساعداند حلقه‌هایِ عریض‌تری را، نسبت به سال‌هایِ نامساعد، ایجاد می‌کنند. الگوهایِ ضخیم و باریکِ هر منطقه، که حاصلِ توالیِ خاصی از سال‌هایِ خوب و بد هستند، به اندازۀ کافی ویژه و مشابه هستند. در واقع، همچون اثرِ انگشتی هستند که سالِ دقیقِ تشکیلِ یک حلقه را، که برایِ هر درخت متفاوت است، مشخص می‌کنند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
مجموع قطعات

سازمان‌دهی بدن، درست مانند عروسک‌های روسی است: بدن دارای اعضایی است که متشکل از بافت‌هایی هستند که از سلول‌هایی تشکیل شده‌اند که اندامک دارند، و همه‌ی این‌ها در درون خود دارای ژن‌هایی هستند. در طول میلیاردها سال تکامل قطعات مختلف، اساساً فردیت خود را کنار گذاشتند تا جزئی از کل بزرگ‌تر شوند. میکروب‌های مستقل ترکیب شدند تا نوع جدیدی از سلول را بسازند. این سلول جدید، خواص ویژه‌ای داشت که بازترکیب جدیدی، یعنی بدن چندسلولی را امکان‌پذیر ساخت. انواع مرتباً پیچیده‌تر فرد، به‌طور پیاپی از قطعات هرچه ظریف‌تری پدید آمده‌اند.

بدن‌ها و سلول‌ها تا حد زیادی متکی بر رفتار کنترلشده‌ی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی خود هستند ولی در زیر این نظم، هیاهویی در جریان است. برای هماهنگ‌سازی اجزای بدن، باید علایق متضاد سلول‌های مختلف و اجزای ژنوم تحت کنترل قرار گیرد. ژن‌ها، اندامک‌ها و سلول‌های مختلف درون بدن مرتب تکثیر می‌شوند. اگر کنترلی در کار نباشد، ممکن است یکی از اجزا همه‌جا را تصرف کند. نزاع بین اجزایی که خودخواهانه رفتار می‌کنند و سعی می‌کنند بدون کنترل تکثیر شوند، و نیازهای بدن، داستانی است که به سلامتی بیماری و تکامل مربوط می‌شود. پیامد آن ممکن است سرچشمه‌ی اختراع یا مسیری به‌سوی فاجعه باشد.

سلولی را در نظر بگیرید که مستقل رفتار می‌کند و بدون توجه به دیگران صرفاً تقسیم و تکثیر می‌شود و یا برعکس، در زمان یا مکان لازم نمی‌میرد. چنین سلول‌هایی، بدن را در اختیار می‌گیرند و آن را از بین می‌برند. درواقع، این دقیقاً کاری است که سرطان انجام می‌دهد: سلول‌های سرطانی قوانین را زیر پا می‌گذارند و خودخواهانه رفتار می‌کنند. به‌طوری‌که نه تولیدمثل و نه مرگ خود را با نیازهای فردی که در آن سکونت دارند، هماهنگ نمی‌کنند.

سرطان تنشی اساسی را بین اجزا و کل -یعنی در این مورد، بین اجزای تشکیل‌دهنده‌ی بدن و خود بدن- آشکار می‌کند. اگر اجزا فقط اساس منافع کوتاه‌مدت خود عمل کنند و بدون مهار تقسیم شوند، می‌توانند منجر به نابودی بدن شوند. سرطان نوعی بیماری ناشی از جهش‌های ژنتیکی است که بر روی هم انباشته می‌شوند و سبب می‌شوند که سلول‌ها با سرعت تکثیر شوند یا در زمان لازم نمیرند. در پاسخ به آن بدن پاسخ‌های ایمنی ایجاد کرده است که سلول‌های خلافکار را به دام می‌اندازد. وقتی که این کنترل‌ها و دفاع‌ها نهایتاً با شکست مواجه شود و رفتار سلول‌ها غيرقابل کنترل شود، سرطان کشنده می‌شود.

در درون ژنوم نیز نزاع مشابهی رخ می‌دهد. ژن‌های پرش‌کننده‌ی باربارا مک‌کلینتاک نیز، درست مانند یک سلول سرطانی از خودشان کپی تهیه می‌کنند. این نبرد درونی بین عناصر خودخواه خودسری که می‌خواهند آزادانه تکثیر شوند و ارگانیسم فرد در جریان است. با توجه به ژن‌هایی که تلاش می‌کنند عناصر خودخواه را کنترل کنند، ویروس‌ها که مدام هجوم می‌آورند، و تریلیون‌ها سلول که باهم همکاری می‌کنند تا کارکرد بدن را حفظ کنند، می‌توان گفت که بدن جانداران چندسلولی ائتلافی از اجزا است که در زمان‌ها و گاه در مکان‌های متفاوت ایجاد شده‌اند. این اجزا که بعضاً در نزاع و همواره در تغییرند، هیزمی برای آتش تکامل هستند. بدن جانداران به‌علت تنوع اجزا و نحوه‌ی تعامل آن‌ها، تکامل پیدا می‌کنند و به روش‌های جدید تغییر می‌نمایند.

📓 دگرگونی‌های بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیل‌های باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانی‌مقدم

@Chekide_ha
آمیزه‌شناسی

چرخ شش هزار سال است که در دنیا وجود دارد. چمدان هم چند قرن است که در دسترس ما است. اما چمدان چرخ‌دار همین چند دهه‌ی پیش اختراع شد و زندگی بسیاری از افرادی را که سفر می‌کنند دگرگون کرد. هر بار که من به فرودگاه می‌روم، احساس شگفتی می‌کنم که این اختراع انقلابی با پیداکردن یک ترکیب جدید محقق شده است.

اندامک‌های مارگولیس، قدرت ترکیب را به‌عنوان منبعی برای اختراع در جهان طبیعی نشان داد. حال آیا ممکن است که یک رده خودش چیزی را اختراع نکند، بلکه یک ویژگی را که در گونه‌ی دیگری بروز کرده است، بگیرد؟ میتوکندری‌ها که انرژی سلول را تأمین می‌کنند، در اثر تغییرات ژنوم خود ما، در زمانی که نیاکان ما جانداران تک‌سلولی بودند، اختراع نشدند. بلکه در جای دیگری اختراع شدند، و سپس با ادغام آن باکتری باستانی و رده‌ی ما، وارد سلول ما شده و مورد استفاده‌ی مجدد قرار گرفتند. به‌همین ترتیب، ویروس‌ها طی میلیون‌ها سال آلوده‌کردن ژنوم‌ها، قابلیت ساخت پروتئین‌های جدید را به آن‌ها دادند. با تغییر کاربری این ویروس‌ها، مولکول‌های جدیدی برای کمک به بارداری و حافظه به‌وجود آمدند.

گاه صفتی در یک گونه ظاهر می‌شود، بعد گونه‌ی دیگری آن را وام می‌گیرد، می‌دزدد و برای کاربردهای جدیدی تغییر می‌دهد. گاه میزبان‌ها اختراعی را به ارث می‌برند، به‌جای اینکه مجبور باشند آن را خودشان بسازند. ترکیب قطعات و انواع جدید افراد که از آن‌ها پدید می‌آیند، می‌توانند فرصت‌های تکاملی جدیدی را ایجاد کنند.

میلیاردها سال حیات به‌صورت تک‌سلولی بود و نوآفرینی‌هایی در نحوه‌ی متابولیسم انرژی و مواد شیمیایی در جانداران صورت می‌گرفت. با ظهور افراد هرچه پیچیده‌تر، روش‌های جدیدی برای ساختن پروتئین‌ها، حرکت‌کردن و تأمين غذا ایجاد شد. جانداران دارای بدن -جانوران، گیاهان و قارچ‌ها- در روی زمین نسبتاً تازه‌واردند، و همگی از سلول‌هایی ساخته شده‌اند که از ادغام افراد متفاوت حاصل شده‌اند. پیدایش بدن، زمینه را برای روش جدیدی از تکامل مهیا کرد. جاندارانی که از سلول‌های متعدد ساخته شده بودند، که هر کدام انرژی خود را از اندامک‌ها تأمین می‌کردند، توانستند بزرگ‌تر شوند، و بافت‌ها و اعضای جدیدی ایجاد کنند. نتیجه‌ی آن تنوع بافت‌ها و اعضا است که به جانوران کمک می‌کند تا ارتفاعات بالا پرواز کنند، به قعر اقیانوس‌ها شنا کنند، و ماهواره‌هایی بسازند تا بتوانند دورترین نقاط منظومه‌ی شمسی را کاوش نمایند.

📓 دگرگونی‌های بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیل‌های باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانی‌مقدم

@Chekide_ha
قبلاً، به طورِ مفصل، به انفجارِ کامبِریَن پرداخته‌ام، مخصوصاً در کتابِ دیگرم شکافتنِ رنگین‌کمان (Unweaving the Rainbow). در این جا، با آوردنِ مثال از پهن‌کِرم‌تباران (flatworms; Platyhelminthes)، به ذکرِ نکته‌ای جدید اکتفا می‌کنم. این شاخۀ بزرگ از کرم‌ها کَپَلَک‌هایِ انگلی (parasitic flukes) و کرم‌هایِ نواری (tapeworms) را در بر می‌گیرد که، در پزشکی، اهمیتِ ویژه‌ای دارند. اما کرم‌هایِ آزادزیِ (free-living) توربلاریا (turbellarian)، که بیش از چهار هزار گونه را شامل می‌شود (این تعداد تقریباً با تعدادِ همۀ گونه‌هایِ پستاندار برابری می‌کند)، کرم‌هایِ موردِ علاقۀ من‌اند. همان گونه که دو تصویری که در کنارِ هم، در شکل زیر، آمده‌اند نشان می‌دهند، کرم‌هایِ توربلاریا زیباییِ خارق‌العاده‌ای دارند. آن‌ها، هم در آب و هم رویِ خشکی، به طورِ معمول، یافت می‌شوند و گمان می‌رود که خیلی وقت است که در این محیط‌ها رایج هستند. پس، حتماً انتظار دارید که سابقۀ فسیلیِ غنی‌ای را به جا گذاشته باشند. متأسفانه، تقریباً هیچ فسیلی از آن‌ها نمانده است. جز مشتی فسیلِ ردِپاییِ مبهم، حتی یک فسیل هم از کِرم‌هایِ پهن یافت نشده است. از دیدِ کرم‌ها، پهن‌کِرم‌تباران «در همان اولین ظهورشان، فرگشتِ پیچیده‌ای را پشتِ سر گذاشته‌اند. چنان که گویی این فسیل‌ها، بدونِ هیچ سابقۀ فرگشتی، همین جور در آن صخره‌ها قرار داده شده‌اند». اما، در این مورد «همان اولین ظهورشان» دورۀ کامبِریَن نیست، بلکه دورۀ معاصر است. متوجه هستید که معنیِ این اتفاق چیست یا، دستِ‌کم، از دیدِ آفرینش‌باوران باید چه معنایی داشته باشد؟ آفرینش‌باوران باور دارند که کِرم‌هایِ پهن (flatworms) همراه با سایرِ موجودات در یک هفتۀ واحد آفریده شده‌اند. پس، زمانی که برایِ فسیل‌شدن داشته‌اند دقیقاً با زمانِ سایرِ حیوانات برابر بوده است. همۀ آن سده‌هایی که حیواناتِ صدف‌دار و استخوان‌دار داشته‌اند هزارتا هزارتا فسیل پس می‌انداختند، این کرم‌هایِ پهن هم داشته‌اند به خوبی و خوشی در کنارشان زندگی می‌کرده‌اند، اما بدونِ این که ردِپایِ قابلِ‌توجهی از خودشان، در سنگ‌ها، به جای بگذارند. پس، حال، با توجه به این که گذشتۀ کرم‌هایِ پهن یک «خلاءِ بزرگ» محسوب می‌شود و با این که، بنا به گفتۀ خودِ آفرینش‌باوران، کرم‌هایِ پهن هم به مدت‌زمانی یکسان با سایر جانداران زندگی می‌کرده‌اند، چه نکتۀ خاصی در موردِ سابقۀ حیواناتی که از خو د فسیل به جا می‌گذارند وجود دارد؟ اگر قرار است بگوییم که خلاءِ پیش از انفجارِ کامبِریَن شاهدی است بر به وجود آمدنِ ناگهانیِ عمدۀ حیوانات در آن دوره، با همین «منطق» باید بتوان ثابت کرد که کرم‌هایِ پهن همین دیروز به وجود آمده‌اند. اما چنین چیزی با این باورِ آفرینش‌باوران، اینکه کرم‌هایِ پهن در هفته‌ای یکسان با دیگر مخلوقات به وجود آمده‌اند، در تناقض است. نمی‌شود هم خدا را خواست و هم خرما را. این استدلال، در چشم‌به‌هم‌زدنی، ادعایِ آفرینش‌باوران را که -خلاءِ پیش‌کامبِریَن در فسیل‌هایِ به‌جامانده شواهدِ مبنی بر درستیِ فرگشت را تضعیف می‌کند از- اعتبار ساقط می‌کند.

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
در اختیارگرفتن آینده

ترکیب‌کردن، وام‌گرفتن و تغییر کاربری دادن فناوری‌ها و نوآفرینی‌های گونه‌های دیگر، تاریخ چندمیلیون ساله‌ی ما بوده است. اما بخشی از آینده‌ی ما نیز هست.

در سال ۱۹۹۳، میکروب‌شناس اسپانیایی، فرانسیسكو موخيكا، مشغول مطالعه‌ی شوره‌زارهای باتلاقی در کوستا بلانکا در جنوب اسپانیا بود. هدفش فهمیدن این بود که چگونه باکتری‌ها برای زندگی در یک زیستگاه بسیار شور تکامل یافته‌اند. در ژنوم آن‌ها چیزی بود که باعث مقاومت آن‌ها نسبت به محیطی می‌شد که برای اکثر گونه‌ها کشنده است. او در طول یک دهه تحقیق و اکتشاف، ژنوم آن‌ها را توالی‌یابی کرد و ویژگی حیرت‌انگیزی را برملا کرد. اکثر DNA آن‌ها از توالی باکتریایی استاندارد با حروف متفاوت تشکیل شده بود. ولی در جاهای معدودی توالی کوتاهی وجود داشت که یک واروخوانه تشکیل می داد که از هر دو طرف یک چیز خوانده می‌شد، مانند کلمه ی Hannah، ولی البته با حروف A، T، G، و C. به‌علاوه قطعه‌های کوتاه واروخوانه با فاصله‌ی یکنواخت از یکدیگر قرار گرفته بودند، به‌طوری‌که یک الگوی تکراری تشکیل می‌دادند: واروخوانه، فاصله‌ی دارای توالی‌های دیگر، واروخوانه و باز فاصله‌ی دارای توالی‌های دیگر. درواقع حدوداً یک دهه قبل از آن نیز آزمایشگاهی ژاپنی این توالی‌های واروخوانه‌ای را کشف کرده بود که خود نمونه‌ای از چندگانه‌ها در علم است.

موخیکا که فکر نمی‌کرد این پیشامدی تصادفی باشد، باکتری‌های دیگر را نیز از نظر این الگوی عجیب جست‌وجو کرد. و واقعاً هم مشاهده کرد که این الگو در آن‌ها بسیار شایع است و در بیش از بیست گونه یافت می‌شود. چنین الگوی ژنومی شایع و مشخصی باید کارکردی داشته باشد، ولی چه کارکردی می‌توانست باشد؟... بیشتر بخوانید

📓 دگرگونی‌های بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیل‌های باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانی‌مقدم

🔚

@Chekide_ha
1
میراثِ مخربِ زنجیرۀ بزرگِ هستی

اساسِ مطالبۀ نادرستِ «حلقه‌هایِ گم‌شده» عمدتاً به اسطوره‌ای قرونِ وسطایی بازمی‌گردد که تا عصرِ داروین ذهنِ مردان را به خود مشغول کرده بود و، پس از آن نیز، سرسختانه، دست از گمراه‌کردنِ آن‌ها برنمی‌داشت. این اسطوره اسطورۀ زنجیرۀ بزرگِ هستی نام دارد. بر اساسِ آن، هر چیزی که در جهان وجود دارد، رویِ پله‌هایِ یک نردبان، صاحبِ جایگاه است. در رأسِ این نردبان خدا، سپس فرشتگانِ مقرب، بعد فرشتگانی که مراتبِ پایین‌تری دارند، سپس انسان، بعد حیوان‌ها، سپس گیاهان، و بعد سنگ و دیگر مخلوقاتِ بی‌جان قرار دارند. با توجه به این که قدمتِ آن به زمانی برمی‌گردد که نژادپرستی عادی تلقی می‌شد، تقریباً نیازی هم نیست بگویم که همۀ انسان‌ها هم هم‌مرتبه نبودند. اما راستی، باید به این نکته اشاره کنم که ذکور یک پلۀ کامل از اِناثِ هم‌نوع‌شان بالاتر بودند (به همین دلیل هم به خودم این اجازه را دادم که در جملۀ نخستِ این بخش بگویم «ذهنِ» مردان را به خود مشغول کرده بود)، اما وقتی که ایدۀ فرگشت ظهور پیدا کرد، این سلسله‌مراتبِ ادعاییِ موجود در قلمروِ حیوانات بود که بیشترین ظرفیت را برایِ گمراه‌کردنِ مردم داشت. به نظر طبیعی می‌آمد که فرض کنیم حیواناتِ «دون‌مرتبه» به حیواناتِ «والامرتبه‌تر» فرگشت یابند. اگر چنین می‌بود، باید انتظار می‌داشتیم که «حلقه‌هایی ارتباطی» را میانِ همۀ موجوداتِ سراسرِ نردبان پیدا کنیم. نردبانی که پله‌هایی از آن مفقود بودند نمی‌توانست برایِ کسی قانع‌کننده باشد. تصویرِ این نردبانِ بی‌پله سرچشمۀ بیشترِ شک‌هایی بود که دربارۀ «حلقه‌هایِ گم‌شده» مطرح می‌شد. اما، همان گونه که اکنون نشان خواهم داد، کلِ اسطورۀ نردبانِ <هستی> تصوری اشتباه و غیرِ فرگشتی است.

آن قدر ساده عباراتِ «حیواناتِ والامرتبه» و «حیواناتِ دون‌مرتبه» از دهان‌مان خارج می‌شود که وقتی می‌فهمیم که -بر خلافِ چیزی که ممکن است تصور شود- این مفاهیم نه‌تنها هیچ گونه جایگاهی در تفکرِ فرگشتی ندارند، بلکه کاملاً متضادِ آن بوده‌اند و هستند. تصور می‌کنیم که شامپانزه‌ها حیواناتی والامرتبه و کرم‌هایِ خاکی حیواناتی دون‌مرتبه هستند. فرض می‌کنیم که همیشه معنیِ ضمنیِ این مفهوم را می‌دانسته‌ایم و فرگشت هم به روشن‌تر شدنش کمک می‌کند. اما چنین نیست. حتی، به هیچ وجه، نمی‌شود معنایِ روشنی را هم برایِ آن متصور شد. یا اگر معنایی هم برایِ آن متصور شویم، آن قدر برداشت‌هایِ متفاوتی از آن ممکن است که این ایده را گمراه‌کننده، و حتی مهلک، می‌کند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
رده‌بندی در مسیر زمان

اگر مهم‌ترین اتفاق تاریخ زیست‌شناسی توصیفی را وضع رده‌بندی لینه‌ای بدانیم اغراق نکرده‌ایم. بدون رده‌بندی لینه‌ای زیست‌شناسی در همان دوران اندیشۀ تقسیم جهان به جماد و نبات و گیاه باقی می‌ماند. اما لینه فقط آغازگر راه بود. مهم‌ترین سلسله‌رویدادها در مبحث رده‌بندی در نیمۀ قرن بیستم شروع شد. شاید مهم‌ترین تغییر در رده‌بندی جانداران از دهۀ ۱۹۵۰ تا کنون، مرتبط با توسعه و کاربرد روش‌های کلادیستیک در رده‌بندی باشد. ویلی هنیگ حشره‌شناس آلمانی در دهۀ ۱۹۳۰ جزوه‌ای تحت عنوان «جایگاه سیستماتیک در جانورشناسی» تألیف و در آن برای نخستین‌بار طرح کلادیستیک یا آنالیز فیلوژنتیک را مطرح کرد. این جزوه با تأخیری چندساله در سال ۱۹۷۸ (دو سال پس از مرگ هنیگ) منتشر شد.

کلادیستیک روشی عملی و جالب برای انجام رده‌بندی بود. در این روش صفت‌های موجودات زنده‌ای را که قصد بررسی آن‌ها را داریم، به‌صورت رقمی در کنار یکدیگر قرار می‌دهیم و با انجام تحلیل‌های ریاضی، موجوداتی که بیشترین شباهت را به یکدیگر دارند، یکی‌یکی مشخص و در کنار یکدیگر رده‌بندی می‌کنیم.

اگرچه کلادیستیک امروزه به تنها روش علمی رده‌بندی بدل شده است، اما طی سال‌های دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به‌تدریج فراگیرتر شد و در دهۀ ۱۹۸۰ برای نخستین‌بار با موجی از اقبال از سوی متخصصان تاکسون‌های مختلف روبه‌رو شد. در دهۀ ۱۹۸۰ بسیاری از تاکسون‌های جانداران برای نخستین‌بار مورد آنالیزهای فیلوژنتیک قرار گرفتند، اما کلادیستیک علاوه‌بر اینکه روشی عمل‌گرایانه برای انجام رده‌بندی بود، منطقی علمی نیز در دل خود داشت که باعث زیروروشدن بسیاری از جنبه‌های سنتی زیست‌شناسی شد، زیرا نتایج متفاوتی نسبت به رده‌بندی‌های سنتی زیست‌شناختی در پی داشت. در دهۀ ۱۹۹۰ رقابت میان متخصصان هوادار رده‌بندی سنتی (غیر کلادیستیک) و رده‌بندی کلادیستیک کاملاً به‌نفع طرف‌داران کلادیستیک چرخید و زیست‌شناسانی مثل ارنست ماهر جزء آخرین زیست‌شناسان سرشناسی بودند که محتاطانه در آثار خود رده‌بندی غیرکلادیستیک را نیز به‌عنوان یک روش دیگر معتبر می‌دانستند، هرچند این دیدگاه در همان دهۀ ۱۹۹۰ نیز منتقدانی داشت. در حقیقت یکی از نخستین کسانی که کوشید پاسخی به پافشاری سنت‌گرایانه مایر بدهد، خود هنیگ بود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
آیا زمین جابجا شده است؟

همۀ هم‌عصرانِ داروین فکر می‌کردند که نقشۀ زمین، <در طولِ اعصار>، ثابت بوده است. بعضی از هم‌دوره‌هایِ داروین این احتمال را پذیرفته بودند که شاید پل‌هایِ سرزمینیِ بزرگی که به زیرِ آب رفته بودند توجیه‌گرِ، برایِ نمونه، شباهت‌هایِ میانِ گیاگانِ قاره‌هایِ آمریکایِ جنوبی و آفریقا باشند. داروین به شخصه علاقۀ خاصی به ایدۀ پل‌هایِ سرزمینی نداشت، اما مطمئناً اگر با شواهدِ مبنی بر حرکتِ تمامِ قاره‌ها بر رویِ زمین، که امروزه به آن‌ها دسترسی داریم، روبرو می‌شد، شیفته و دلباخته‌شان می‌شد. این امر، تا کنون، بهترین توجیه برایِ حقایقی مهم دربارۀ پراکندگیِ حیوانات و گیاهان، به‌ویژه فسیل‌هاشان، است. مثلاً، شباهت‌هایی میانِ فسیل‌هایِ آمریکایِ جنوبی، آفریقا، جنوبگان، ماداگاسکار، هند، و استرالیا وجود دارد. امروزه این شباهت‌ها را با استناد به قارۀ جنوبیِ گوندوانا، که زمانی برایِ خود عظمتی داشت و همۀ خشکی‌هایِ امروزی را به هم متصل می‌کرد، توجیه می‌کنیم. در اینجا نیز، کارآگاهِ داستانِ ما، که دیر بر سرِ صحنۀ قتل رسیده است، ناگزیر به این نتیجه می‌رسد که فرگشت یک واقعیت است.

آلفرد وِگنِر، اقلیم‌شناسِ آلمانی (۱۸۸۰-۱۹۳۰)، اولین هوادارِ شاخص و برجستۀ نظریۀ «رانشِ قاره‌ها» (Gondwana) (چنان که در گذشته بدین نام خوانده می‌شد) بود. وگنر اولین کسی نبود که با نگاه به نقشۀ جهان متوجهِ این امر شده بود که شکلِ یک قاره یا جزیره معمولاً با ساحلِ خشکیِ کنارِ خود تطابق دارد. چنان که گویی این دو قطعۀ خشکی تکه‌هایی از یک پازل هستند، حتی زمانی که خطوطِ ساحلیِ آن دو فاصلۀ زیادی از هم دارد. من به مثال‌هایی که در انگلیس یافت می‌شوند -مانندِ جزیرۀ وایت که کناره‌هایش کاملاً با ساحلِ همپشایِر تطابق دارد؛ چنان که گویی اصلاً تنگۀ سولِنتی در کار نیست- کاری ندارم. چیزی که وِگنِر و پیشینیانش متوجهِ آن شده بودند این بود که چیزی شبیه به این امر در موردِ جانب‌هایِ مقابلِ قارههایِ غول‌پیکرِ آفریقا و آمریکا نیز صدق می‌کند. ساحلِ برزیل با برآمدگیِ غربِ آفریقا کاملاً جفت-و-جور است. همچنین، برآمدگیِ قسمتِ شمالیِ آفریقا با ساحلِ آمریکایِ شمالی، که از ایالتِ فلوریدا تا کانادا امتداد دارد، به زیبایی تطابقِ دارد. مسئله به تطابقِ تقریبیِ شکلِ قاره‌ها ختم نمی‌شود. وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که ساختارِ زمین‌شناختیِ بالایی و پایینیِ شرقِ آمریکایِ جنوبی و قسمت‌هایِ متناظر آن، در بخشِ غربیِ آفریقا، با هم شباهت دارند. چیزی که به این روشنی نیست این است که ساحلِ غربیِ ماداگاسکار تطابقِ خوبی با ساحلِ شرقی آفریقا دارد؛ البته نه با ساحلِ آفریقایِ جنوبی که امروزه مقابلِ آن قرار دارد، بلکه با ساحلِ تانزانیا و کنیا که شمالی‌تراند. همچنین، خطِ بلند و صافِ کنارۀ شرقیِ ماداگاسکار به کنارۀ غربیِ هند شباهت دارد. افزون بر این، وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که فسیل‌هایِ باستانی، که در قاره‌هایِ آفریقا و آمریکایِ جنوبی کشف می‌شوند، شباهت‌شان به یکدیگر بیش از آن چیزی است که، در صورتِ یکسان‌بودنِ نقشۀ جهان در طولِ اعصار، انتظار می‌رود. با توجه به عرضِ اقیانوسِ اطلسِ جنوبی، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ آیا زمانی این دو قاره فاصلۀ کمتری از یکدیگر داشته‌اند و یا حتی به یکدیگر متصل بوده‌اند؟ ایده‌ای وسوسه‌برانگیز و دور از ذهن اما بسیار جلوتر از زمانِ خود بود. علاوه بر این، وگنر به تطابقِ بینِ فسیل‌هایِ ماداگاسکار و هند نیز پی برده بود. شباهت‌هایِ بسیار آشکاری نیز میانِ فسیل‌هایِ شمالِ آمریکایِ شمالی و اروپا وجود دارد... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
رده‌بندی لینه‌ای

بحث ما دربارۀ تحول فکری رده‌بندی است، بنابراین انتظار مرور وقایع تاریخی عصر لینه و دستاوردهای او را نداشته باشید. اشاره به رده‌بندی لینه‌ای بیشتر برای پررنگ‌کردن تباین میان رده‌بندی نوین با این تفکر و چرایی انتساب نگاه سنتی به آن است.

رده‌بندی لینه‌ای نگاهی برآمده از سنت‌های پیشاعلمی به موجودات زنده دارد. منظور از سنت‌های پیشاعلمی، دیدگاه‌های بزرگان فلسفۀ یونان باستان است که گرچه پدران علم تجربی محسوب می‌شوند، اما درعین‌حال پدران تفکر سنت‌محور پیش از رنسانس نیز هستند. نگاه پیشاعلمی یعنی نگاهی که در آن ادعای کشف حقایق به‌صورتی جزمی و تغییرناپذیر وجود دارد و تجربه‌گرایی یک تجمل بیهوده و غیرضروری است. این نگاه در نوشته‌های دانشمندانی که زمانی بر اساس همین شیوۀ رده‌بندی دست به تألیف زده‌اند نیز وجود دارد. لینه موجودات را به سه گروه جمادات، نباتات و حیوانات تقسیم می‌کرد. عنوان کامل کتاب لینه «نظام طبیعت بر سه قلمرو طبیعی» ناظر به‌همین موضوع است. یکی از جنبه‌های پیشاعلمی‌بودن این نگاه، غیرتکاملی‌بودن آن است. در نگاه لینه، موجودات زنده خویشاوندان یکدیگر نیستند، بلکه در نردبانی رو به تعالی قرار دارند که رأس آن آدمی و بُن آن جمادات قرار دارند. این نگاه را نمی‌توان نگاهی تکاملی نامید، هرچند متقابلاً نمی‌توان ادعا کرد که لینه قائل به تغییر گونه‌های موجودات زنده نبوده است. درهرصورت، حتی اگر بپذیریم که لینه می‌دانسته گونه‌های شبیه به‌هم خویشاوند یکدیگرند، رده‌بندی او قائل به خویشاوندی میان گروه‌های بزرگ‌تر موجودات زنده نیست.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
آفرینش‌باوران طوری رفتار می‌کنند که گویی فسیل‌ها یگانه‌شواهدِ ثابت‌کنندۀ فرگشت هستند. بی‌شک، شواهدِ فسیلی قوی هستند. از زمانِ داروین تا کنون، خروار-خروار فسیل کشف شده است و همۀ این شواهد یا مستقیماً در حمایتِ از فرگشت هستند یا با آن هم‌خوانی دارند. مدرک از این محکم‌تر این که حتی یک عدد فسیل هم، در تعارضِ با فرگشت، یافت نشده است. با وجودِ این، باز هم باید تأکید کنم که شواهدِ فسیلی، با همۀ قوّت‌شان، قوی‌ترین مدرکِ موجود در اثباتِ فرگشت نیستند. حتی اگر یک عدد فسیل هم کشف نشده بود، شواهدِ حاصل از حیواناتِ به-جا-مانده آن‌قدر قوی است که ناگزیر به این نتیجه منتهی می‌شوند که داروین درست می‌گفته است. کارآگاهِ ما، که پس از وقوعِ جرم بر سرِ صحنه آمده است، همچنان آن‌قدر سرنخ در اختیار دارد که از شواهدِ فسیلی هم بی‌چون-و-چراتر هستند.

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
👍3
حلقۀ گم‌‌شده؟ عبارت «گم‌شده» یعنی چه؟

آفرینش‌باوران به مجموعه فسیل‌هایِ به‌جامانده علاقۀ خاصی دارند؛ چرا که، مدام، خودشان در گوشِ یک‌دیگر خوانده‌اند که، <در مواجهه با آن‌ها>، مدام این «ذکر» را تکرار کنند که این مجموعه پر از «خلاء» است. مثلاً می‌گویند «فسیل‌هایِ میانجی را نشانم بده!». آن‌ها با شوق-و-ذوق، آن هم شوق-و-ذوقی وافر، گمان می‌کنند که این «خلاء»ها مایۀ شرم‌ساریِ فرگشت‌گرایان است. در واقع، بخت با ما یار بوده است که اساساً فسیل در اختیار داریم، چه رسد به این مجموعۀ انبوهی که امروزه در دست‌مان است و، به کمک‌شان، تاریخِ فرگشت را ثبت می‌کنیم. آن قدر فسیل در اختیار داریم که، هر جور حسابش را بکنید، شاملِ میانجی‌هایِ بسیار خوبی است. برایِ اثباتِ درستیِ فرگشت، نیازی به فسیل نداریم. حتی اگر یک دانه لاشه هم تبدیل به فسیل نشده بود، خدشه‌ای به شواهدِ موجود برایِ فرگشت وارد نمی‌شد. در واقع، این که به گنجینۀ ارزشمندی، برایِ استخراجِ فسیل، دسترسی داریم و، هر روزه، فسیل‌هایِ بیشتری کشف می‌شوند، چیزی اضافه-بر-سازمان است. شواهدِ فسیلی، برایِ نشان‌دادنِ فرگشتِ بسیاری از حیواناتِ مهم، به طرزِ خارق‌العاده‌ای نیرومند است. با وجودِ این، بدونِ شک، خلاءهایی وجود دارند و آفرینش‌باوران هم، به طرزِ بیمارگونه‌ای عقل و جان به این خلاءها باخته‌اند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
رده‌بندی تکاملی

رده‌بندی تکاملی پس از وضع نظریۀ داروین و والاس دربارۀ تکامل از طریق انتخاب طبیعی آغاز شد. این نوع رده‌بندی، همان رده‌بندی سنتی و معمولی است که طی بیش از یک قرن یکه‌تاز دنیای سیستماتیک موجودات زنده بوده است. در رده‌بندی تکاملی گروه‌های موجودات زنده تغییر می‌کنند، به یکدیگر تبدیل می‌شوند و تکامل می‌یابند. مثلاً خزندگان به پرندگان تبدیل شده‌اند. نکته این است که در این رده‌بندی میان خزنده و پرنده مرزی وجود دارد که پر اساس صفات مزدوج پست/ عالی مشخص می‌شود. مثلاً، خزندگان خونسردند (صفت پست)، امّا پرندگان خون‌گرم (صفت عالی): خزندگان می‌خزند (صفت پست) درحالی‌که پرندگان می‌پرند (صفت عالی) و مانند این‌ها. اسکلت بنیادی این نوع رده‌بندی همان نگاه لینه‌ای است، البته با تغییرات فراوان در دل گروه‌ها. مثلاً لینه سمندرها، قورباغه‌ها، مارمولک‌ها، مارها، لاک‌پشت‌ها و تمساح‌ها را در گروهی واحد قرار داده بود، اما زیست‌شناسان این جانداران را در دو گروه دوزیستان و خزندگان جای دادند.

بنابراین از منظر روش علمی، رده‌بندی تکاملی یک گام به مفهوم علم تجربی نزدیک‌تر شده بود، چون در این نوع رده‌بندی، خزندگان و دوزیستان صرفاً بر اساس یک سنت دیرینه، در کناره قرار نمی‌گرفتند، بلکه شواهد تجربی موجب نقد گروه‌بندی لینه شده بود و لذا این دو گروه را از یکدیگر جدا کرده بودند. از این رده‌بندی معمولاً با نام رده‌بندی تکاملی یاد می‌کنند. شاید بتوان از دو نظر این نام‌گذاری را بامسما دانست:
اولاً این رده‌بندی تحت‌تأثیر نظریۀ انتخاب طبیعی و نسخۀ ارتقاءیافته رده‌بندی لینه‌ای بود. در ثانی این نوع رده‌بندی قائل به تکامل هرکدام از گروه‌ها از دل یک گروه ابتدایی‌تر است. در رده‌بندی تکاملی، نه‌تنها صفت‌های موجودات زنده به‌صورت پست/ عالی در نظر گرفته می‌شوند، بلکه خود موجودات زنده نیز نسبت به یکدیگر پست‌تر یا عالی‌تر شمرده می‌شوند. در حقیقت می‌توان گفت همان نگاه نردبانی که به‌طور سنتی در رده‌بندی لینه‌ای وجود داشت، در رده‌بندی تکاملی نیز خودنمایی می‌کند. مثلاً در سنت رده‌بندی پیش از لینه که از زمان ارسطو تا زمان لینه تغییر اندکی کرده بود، درخت نخل به‌عنوان عالی‌ترین گیاه و نزدیک‌ترین نبات به جانوران شمرده می‌شد. این ادعا در رده‌بندی لینه‌ای و تکاملی نیز هماوردهایی دارد: اعتقاد به اینکه ابتدایی‌ترین جانوران، از جمله شقایق‌های دریایی و اسفنج‌ها، در حقیقت مرز میان جانوران و گیاهان هستند، نمونه‌ای از درک کماکان سنت‌محور از تنوع زیستی در این دیدگاه‌ها است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
چه شواهدی برایِ <وجودِ> امپراتوریِ روم و زبانِ لاتین وجود دارد؟

من در بریتانیا زندگی می‌کنم و، همچون دیگر کشورهایِ اروپایی، روم بر جای-جایِ کشورم از خود ردِ خود را به جا گذاشته، نقشِ آن بر مکان‌هایِ مهمِ کشورم به جا مانده، و زبان و تاریخِ آن با زبان و ادبیاتِ ما آمیخته است. اگر گذرتان به دیوارِ هادْریان بخورد، خواهید دید که مردمِ محلی همچنان نامِ «دیوارِ رومی» را برایِ آن ترجیح می‌دهند. من <و هم‌کلاسی‌هایم>، هر یکشنبه دوشادوشِ هم، از مدرسۀ شبانه‌روزی‌مان، واقع در سالزبریِ (تقریباً) جدید، تا قلعۀ سنگیِ رومیِ اُلد ساروم، پیاده می‌رفتیم. شما هم در آن منطقه قدم بزنید و به نجوایِ خیالیِ روحِ سربازانِ مردۀ سپاهِ روم گوش دهید. به یکی از نقشه‌هایِ اُرْدِنانس سِروِیِ انگلیس نگاه کنید. تقریباً در کنارِ هر مسیرِ روستاییِ طویل و متروکه، مخصوصاً آن جاده‌هایِ کالسکه‌رو که انگار با خط‌کش کشیده شده‌اند و سرزمین‌هایِ سبز آن‌ها را از هم جدا کرده است، نامی رومی را خواهید دید. آثارِ به‌جامانده از امپراتوریِ روم ما را احاطه کرده‌اند.

سرگذشتِ موجوداتِ زنده نیز بر سراسرِ بدن‌شان نقش بسته است. دی.ان.ایِ موجوداتِ زنده آکنده است از معادل‌هایِ زیست‌شناختیِ راه‌ها، دیوارها، بناها، ظروفِ سفالی، و حتی سنگ‌نوشته‌هایِ کهن، که آماده‌اند که دانشوران آن‌ها را تفسیر کنند.

آکنده از این نمونه‌ها هستند؟ بله، در معنایِ واقعی. وقتی که سردتان می‌شود، می‌ترسید، یا غزلی بی‌مانند از شکسپیر لرزه بر اندام‌تان می‌اندازد، مو بر تن‌تان سیخ می‌شود. چرا؟ به این خاطر که نیاکانِ ما پستاندارانی معمولی بوده‌اند که همۀ بدن‌شان مو داشته است و این موها به فرمانِ دماپایی (ترموستاتی) حساس در بدن سیخ یا صاف می‌شده‌اند. هنگامِ سرما، موها سیخ می‌شده‌اند و لایه‌ای عایق، متشکل از هوایِ محبوس، را تشکیل می‌داده‌اند. اما هنگامِ گرما، موهایِ بدن می‌خوابیده است و اجازه می‌داده که گرما راحت‌تر از بدن خارج شود. در مراحلِ بعدیِ فرگشت، این سامانۀ سیخ‌کردنِ مو تغییرِ کاربری داد و در بیانِ احساسات به کار گرفته شد. داروین یکی از نخستین کسانی بود که به اهمیتِ این موضوع پی برده بود و در کتابی، به نامِ بیانِ احساسات، از آن سخن گفته بود. دلم نمی‌آید چند جمله از کتاب را -که نمونه‌ای عالی از نبوغِ سرشارِ داروین است- برای‌تان نقل نکنم:

"آقایِ ساتِن، مراقبِ باهوشِ باغ‌هایِ جانورشناسی، شامپانزه‌ها و اورانگوتان‌ها را برایِ من به‌دقت زیرِ نظر گرفته بود. طبقِ گفتۀ او، وقتی که چیزی ناگهانی، همچون رعد و طوفان، آن‌ها را می‌ترساند یا وقتی که سر به سرشان می‌گذاریم و خشمگین می‌شوند، موهایِ بدن‌شان سیخ می‌شود. یک بار شامپانزه‌ای را دیدم که، با دیدنِ هیزم‌کشی زغال‌آلود، ترسیده بود و مویِ سراسرِ بدنش سیخ شده بود… یک بار ماری مصنوعی را واردِ قفسِ میمون‌ها کردم و موهایِ چندین گونه از آن‌ها سریعاً سیخ شد… وقتی که ماری مصنوعی را به یک گرازِ بدبو نشان دادم، موهایِ پشتش، به طرزِ شگفت‌انگیزی، سیخ شد. گرازِ وحشی هم، وقتی که خشمگین می‌شود، چنین واکنشی را از خود نشان می‌دهد."... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
صفت‌های موجودات زنده در رده‌بندی تکاملی

روش کار در رده‌بندی تکاملی، مقایسۀ ظاهری موجودات زنده بر اساس صفاتی است که بیشتر از بقیه به‌چشم می‌آیند. برای مثال، اهمیت صفتی مثل تک‌سلولی یا پرسلولی بودن در رده‌بندی تکاملی بسیار بیشتر از حضور یا عدم حضور یک ساختار درون‌سلولی است. به‌علاوه، صفت‌های مهم و پراهمیت گروه‌های بزرگ، در این نگاه همیشه در کنار هم و مکمل یکدیگر فرض می‌شوند. برای مثال، در رده‌بندی تکاملی همۀ خزندگان خون‌سردند، می‌خزند و مغز کوچک دارند و همۀ سخت‌پوستان پوست سخت دارند. در این نوع نگرش اگر سخت‌پوستی پوشش سخت بدن و پاهای بندبندش را از دست بدهد، دیگر سخت‌پوست و حتی بندپا نخواهد بود و اگر خزنده‌ای روی پا بایستد و خون‌گرم شود دیگر خزنده نیست، بلکه به یک گروه جدید وارد شده است. بنابراین روش کار در رده‌بندی تکاملی، باوجوداینکه از رده‌بندی لینه‌ای پیش‌تر آمده و به مفهوم تجربی علم تا حدی نزدیک شده، هنوز دچار نگرش انسانی است. در نگاه زیست‌شناسانِ قائل به رده‌بندی تکاملی، انسان کامل‌ترین موجود زنده است و درست مثل رده‌بندی لینه‌ای، همۀ موجودات در قیاس با انسان سنجیده می‌شوند. خون‌گرم‌بودن عالی‌تر از خون‌سردبودن است، چون انسان خون‌گرم است. بنابراین در رده‌بندی تکاملی، یک نگاه نردبانی به تکامل وجود دارد و موجودات زندۀ جدیدتر، به منزلۀ نگاشت‌های جدیدتری از نیاکان قدیمی‌ترشان در نظر گرفته می‌شوند.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
طراحیِ غیرِهوشمند

این الگویِ تکرارشونده از خطا در طراحی، که مجموعه‌ای از اصلاحاتِ بعدی آن را جبران می‌کنند، دقیقاً همان چیزی است که اگر واقعاً پایِ یک طراح در میان بود، نباید انتظارِ وقوع‌شان را می‌داشتیم. شاید بروزِ خطاهایی تأسف‌آور، همچون ابیراهیِ کرویِ آینۀ تلسکوپِ هابل، دور از انتظار نباشد. اما انتظارِ حماقتِ محض، همچون برعکس نصب‌شدنِ قرینه، را نداریم. چنین خبط‌هایی نه از طراحیِ بد بلکه ناشی از پیشینه است.

یکی از نمونه‌هایِ <این گونه خبط‌ها>، عصبِ حنجره‌ایِ منحرف است که از زمانی که پرفسور جِی. دی. کاری، طیِ دورۀ کارشناسی‌ام، آن را به من معرفی کرده، مثالِ موردِ علاقه‌ام شده است. این عصب یکی از انشعاباتِ اعصابِ جمجمه‌ای (اعصابی که مستقیماً از مغز خارج می‌شوند، نه از نخاع) است. یکی از اعصابِ جمجمه‌ای «واگوس» نام دارد. («واگوس» به معنایِ «ول‌گرد» است و عجب نامِ بامسمّایی هم است!). واگوس به چند شاخه منشعب می‌شود: دو تایِ آن‌ها به قلب منتهی می‌شود و دو تایِ آن‌ها در هر یک از طرفینِ حنجره (جعبۀ صداسازیِ پستان‌داران) قرار دارند. یکی از شاخه‌هایِ عصبِ حنجره‌ای، در هر سمتِ گردن، از مسیری مستقیم، یک‌راست به حنجره منتهی می‌شود؛ همان‌طور که از یک طراح برمی‌آید. اما شاخۀ دیگر، پس از طیِ یک مسیرِ انحرافیِ دور-و-دراز، نهایتاً به حنجره منتهی می‌شود. نخست، به سمتِ پایین، به قفسۀ سینه می‌رود، سپس، از کنارِ یکی از سرخرگ‌هایِ اصلی، که از قلب خارج می‌شود، رد می‌شود (از کنارِ سرخ‌رگِ متفاوتی در سمتِ چپ و راستِ قلب رد می‌شود، اما فرقی در اصلِ ماجرا ایجاد نمی‌کند)، بعد، به سمتِ بالا برمی‌گردد، و، به گردن، مقصدِ نهایی‌اش، می‌رسد.

اگر کسی تصور می‌کند که چنین چیزی حاصلِ طراحی است، عصبِ حنجره‌ایِ منحرف لکۀ ننگی برایِ این طراحی محسوب می‌شود... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
حلقۀ گمشده

به‌این‌ترتیب در رده‌بندی تکاملی، مفاهیمی چون «حلقۀ گمشده» یا «حد واسط» فراوان به چشم می‌خورد. حلقه‌های گمشده یا گونه‌های حد واسط، نمونه‌هایی هستند که در مرز افتراق دو گروه قرار دارند. یک مثال کلاسیک از این گونه‌های حد واسط آرکیوپتریکس است. این سرده که به‌طور سنتی نیای پرندگان امروزی فرض می‌شود، از یک‌ونیم سدۀ پیش، نماد تکامل خزندگان به پرندگان بوده است. فرض اغلب دانشمندان در اوایل قرن بیستم چنین بود که خزندگانی که تفاوتی چندان با مارمولک نداشتند، با تغییراتی ناگهانی به موجودی مثل آرکیوپتریکس تبدیل شده و سپس به هویتی جدید ارتقاء یافته‌اند. خود آرکیوپتریکس نه خزنده بوده نه پرنده و درعین‌حال هم خزنده بوده و هم پرنده. همین‌جا به یکی از تناقضات مهم رده‌بندی تکاملی با مفهوم علم تجربی برمی‌خوریم. اینکه آرکیوپتریکس به‌عنوان سنگ نشان آغاز ردۀ پرندگان شناخته می‌شود، حاصل استنتاج شکاکانۀ علمی نیست، بلکه حاصل یک اتفاق است. به‌علاوه اینکه آرکیوپتریکس حد واسط شناخته می‌شود، به این دلیل است که در ذهن زیست‌شناسان یک «خزندۀ مثالی» و یک «پرندۀ مثالی» وجود دارد و آرکیوپتریکس شباهت‌هایی به هرکدام از آن‌ها دارد. مسئله اینجاست که هر دو آن خزندۀ مثالی (جانوری با پوست پوشیده از فلس و بدن سرد و کند، پاهایی کوتاه و شکمی خزنده) و آن پرندۀ مثالی (جانوری با بدن پوشیده از پر و منقاری بی‌دندان که قادر است پرواز کند) بر اساس ذهنیات انسانی، سنجش انسان‌محور و گزینش سلیقه‌ای تعدادی از صفات ظاهری برساخته شده‌اند. به این معنی که هزاران صفت آناتومیک و مولکولی که می‌توانند مبنای مقایسۀ پرندگان و خزندگان باشند، به‌نفع همین چند صفت (داشتن یا نداشتن دندان، پر و مانند این‌ها) کنار رفته‌اند، زیرا فرض مطلق بر این بوده است که همۀ این صفت‌ها در روندی همیشگی رو به تعالی و شبیه‌شدن به انسان دارند. بنابراین با اکتفا به تنها چند صفت کلی و ظاهری دو گروه خزندگان و پرندگان از هم تفکیک می‌شوند و هر موجودی که چون آرکیوپتریکس برخی از این صفات را داشته باشد و برخی را نداشته باشد، حلقۀ گمشده میان دو گروه تلقی می‌شود.

در رده‌بندی تکاملی همان‌طور که گفته شد، یک تاکسون می‌تواند در نقطه‌ای از تکامل به پایان برسد و به یک تاکسون جدید و هم‌عرض تبدیل شود برای. مثال، پرندگان از نقطه‌ای که خزندگان به آرکیوپتریکس می‌رسند، آغاز می‌شود و خزندگان در همین نقطه پایان می‌یابند. چیزی که از این نوع نگاه در ذهن متبادر می‌شود، این است که تا پیش از آرکیوپتریکس هرچه بوده کمابیش شبیه به آن خزندۀ مثالی بوده (یعنی خون‌سرد و فلس‌دار و کند و خزنده) و هرچه پس از آن آمده ناگهان شبیه پرندۀ مثالی شده است (یعنی خون‌گرم، پردار سریع و پروازکننده).

اگر چنین می‌بود منطقی بود که رده‌بندی تکاملی همچنان بر جای باشد. اما واقعیت تکامل این‌چنین نیست. بنابراین باید نوع دیگری به تاکسون‌ها و صفات آن‌ها نگریست تا نتیجۀ رده‌بندی با چیزی که در واقعیت رخ داده متناقض نباشد. با توسعه و فراگیرشدن رده‌بندی فیلوژنتیک، علم رده‌بندی مجدداً دچار تحولی بزرگ شد. مهم‌ترین تحول ایجادشده در رده‌بندی، مربوط به نوع نگاه به تاکسون‌ها و صفات آن‌ها بود.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
اقتصادِ خورشیدی

انرژیِ اقتصادِ طبیعی را خورشید تأمین می‌کند. فوتون‌هایِ خورشیدی بر تمامِ سطوحِ این سیاره، که در روز به سر می‌برد، می‌تابد. تنها کارِ مفیدی که از عمدۀ فوتون‌ها برمی‌آید گرم‌کردنِ سنگ‌ها و شن‌زارهایِ ساحلی است. تعدادِ اندکی از آن‌ها به چشم‌ها -چشمِ من و شما، چشمِ مرکبِ میگو، یا چشمِ بازتابۀ سهمیِ گوش‌ماهی- برخورد می‌کنند. بعضی از آن‌ها ممکن است بر رویِ صفحه‌هایِ خورشیدی فرود آیند؛ چه آن‌هایی که ساختۀ انسان هستند، مانندِ آن چیزی که، به شوقِ حفاظت از محیطِ زیست، برایِ گرم‌کردنِ آبِ حمام بر بامِ خانه‌ام نصب کرده‌ام یا برگ‌هایِ سبز که صفحه‌هایِ خورشیدیِ طبیعت‌اند. گیاهان برایِ پیشبردِ سنتزهایِ شیمیاییِ «سربالایی» (تولیدِ سوخت‌هایِ ارگانیک که عمدتاً انواعِ مختلفِ قند هستند) از انرژیِ خورشیدی استفاده می‌کنند. منظور از «سربالایی» بودنِ این است که سنتزِ قند، برایِ پیش رفتن، به انرژی نیاز دارد. به همین منوال، قند بعداً می‌تواند، طیِ واکنشی «سرپایینی» «بسوزد» و (کسری از) آن انرژی را دوباره برایِ انجامِ کاری مفید، مثلاً انجامِ کارِ عضلانی یا ساختِ تنۀ درختی تنومند، آزاد کند. سرپایین‌بودنِ این واکنش‌ها را می‌توان با آبی مقایسه کرد که از بلندی از مخزنی سرازیر می‌شود و چرخ‌هایِ آبی را، برایِ انجامِ کارِ مفید، به حرکت در می‌آورد. سربالابودنِ واکنش‌ها را نیز می‌توان با پمپاژِ آب به سمتِ بالا و ذخیرۀ آن در مخزنی، برایِ استفادۀ بعدی در به حرکت در آوردنِ چرخ‌ها، هنگامِ جاری‌شدن به سمتِ پایین، مقایسه کرد. در هر مرحله از اقتصادِ انرژی، چه سربالایی و چه سرپایین، مقداری انرژی از دست می‌رود (هیچ تراکنشِ انرژی‌ای بازدهِ صد در صد ندارد). به همین خاطر است که دفاترِ ثبتِ اختراع به طرحِ ماشین‌هاییِ که <ادعا می‌شود> همیشه در حرکت باقی می‌مانند حتی نگاه هم نمی‌کنند: طراحیِ چنین ماشینی ناممکن است، بی‌برو-برگرد و برای همیشه. نمی‌توان از انرژیِ چرخِ آبی، که از جریانِ رو-به-پایینِ آب حاصل شده است، برایِ پمپاژِ همان مقدار آب به بالا، برایِ دوباره به حرکت در آوردنِ چرخِ آبی، استفاده کرد. همیشه باید، از بیرون، انرژی‌ای برایِ جبرانِ انرژیِ اتلاف‌شده به سامانه تزریق شود و در اینجاست که خورشید واردِ عمل می‌شود.

قسمتِ عمده‌ای از سطحِ کرۀ زمین را برگ‌هایِ سبز پوشانده است و این برگ‌ها همچون «آبگیر»هایی چندلایه برایِ گرفتنِ فوتون عمل می‌کنند. اگر برگی نتواند فوتونی را گیر بیاندازد، برگِ پایینی‌اش، به احتمالِ زیاد، آن را می‌گیرد. در بیشه‌زارهایِ انبوه، فوتون‌هایِ چندانی نمی‌توانند از دستِ برگ‌ها قسر در بروند و دقیقاً به همین خاطر است که بیشه‌زارانِ پرپشت و انبوه این چنین تاریک‌اند... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
مقایسۀ رده‌بندی تکاملی و رده‌بندی فیلوژنتیک

تحولاتی که رده‌بندی فیلوژنتیک در زیست‌شناسی به‌وجود آورد، تنها با مقایسه رده‌بندی تکاملی و فیلوژنتیک قابل‌بحث‌اند. در رده‌بندی فیلوژنتیک مفاهیمی چون حلقۀ گمشده و حد واسط معنایی ندارند. به‌علاوه، در این رده‌بندی همۀ صفات به یک اندازه اهمیت دارند و معیارهای گزینش انسانی باعث نمی‌شود صفات ظاهری بار بیشتری در رده‌بندی داشته باشند. به‌این‌ترتیب، در رده‌بندی فیلوژنتیک، موجودی مثل آرکیوپتریکس همچنان یک خزنده است و خود به‌عنوان موجودی مستقل جایگاهی فارغ از نسل‌های بعدی موجوداتی دارد که به‌تدریج برخی صفات جدیدتر کسب کردند تا ما امروز آن‌ها را پرندگان بنامیم. در این نگاه آرکیوپتریکس به‌وجود نیامده تا حد واسط پیدایش یک گروه دیگر باشد، بلکه آرکیوپتریکس تحت‌فشارهای انتخابی ویژۀ خود و در مسیری کاملاً جدا از هر موجود دیگری تکامل یافته است. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های رده‌بندی تکاملی و رده‌بندی فیلوژنتیک همین‌جا دیده می‌شود. در رده‌بندی فیلوژنتیک نمی‌توان -و نباید- موجودی همچون آرکیوپتریکس را که فاقد برخی صفات مشترک پرندگان امروزی است یک نمونۀ حد واسط، یا حتی یک نمونۀ تکامل‌نیافته بدانیم. نردبانی تکاملی که در رده‌بندی تکاملی همیشه به‌سوی تعالی انسان‌گونه پیش می‌رفت، در رده‌بندی فیلوژنتیک بی‌معناست. حتی آرکیوپتریکس نیز به‌اندازه‌ای که نیاز داشته تکامل یافته و نمی‌توان گفت کبوتر از آن موجود باستانی تکامل‌یافته‌تر است. به‌همین ترتیب نمی‌توان گفت که انسان از باکتری پیشرفته‌تر یا درخت کاج از خزه تکامل‌یافته‌تر است. مسئله اینجاست که در نگاه فیلوژنتیک، تکامل به‌صورت خطی -یا نردبانی- رخ نمی‌دهد، بلکه به‌صورت شاخه‌شاخه‌شدن موجودات و افتراق آن‌ها از یکدیگر رخ می‌دهد: همان‌طور که در معنای دقیق واژۀ فیلوژنی وجود دارد. واژۀ «فیلوژنی» از ترکیب دو واژۀ یونانی باستان «فولون» به‌معنی شاخه، قبیله و نژاد و «گنسیس» یا «گنتیکوس» به‌معنی زایش و پیدایش ساخته شده است.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
دویدن برایِ ماندن بر سرِ جایِ خود

محضِ رضایِ خدا، یکی بگوید این طراح طرفِ کیست؟ وقتی عضلاتِ محکم و ستونِ فقراتِ منعطفِ یوزپلنگ را در نظر بگیریم، نتیجه می‌گیریم که هدفِ طراح برنده‌شدنِ یوزپلنگ بوده است. اما وقتی هم دویدنِ سریع، تغییرِ جهتِ ناگهانی، و جاخالی‌دادنِ آهویِ کوهی را می‌بینید، به نتیجه‌ای دقیقاً متضادِ نتیجۀ قبل می‌رسید. آیا دستِ راستِ این طراح از دستِ چپش خبردار نبوده است؟ آیا سادیستی است که از تماشایِ مسابقۀ آن‌ها لذت می‌برد و پیوسته مهارت‌هایِ دو طرفِ نبرد را بهبود می‌بخشد که هیجانِ تعقیب-و-گریزشان بیشتر شود؟ آیا او که بره را آفرید تو را نیز آفرید؟ آیا واقعاً این امر جزئی از طرحِ خدایی است که پلنگ را در کنارِ بچه نگه می‌دارد و شیر را، هم‌چون گاو، به خوردنِ کاه وامی‌دارد؟ در این صورت، پس آیا دندان‌هایِ گوشت‌خای و چنگال‌هایِ کُشندۀ شیر و پلنگ به عبث آفریده شده‌اند؟ پس سرعتِ نفس‌گیر و گریزِ ماهرانه و چابکِ شاخ‌درازان و گورخر از برایِ چیست؟ بدیهی است که اگر قضایا را از منظرِ فرگشت تفسیر کنیم، با چنین تضادهایی روبرو نخواهیم شد. هر طرفِ نزاع می‌کوشد که هوشمندانه‌تر از طرفِ دیگر عمل کند. از هر دو طرف، آن افرادی که پیروز می‌شوند، خود-به-خود، ژن‌هایی را که در پیروزی‌شان دخیل بوده‌اند به نسل‌هایِ بعدی منتقل می‌کنند. مفاهیمی چون«بیهودگی» و «اسراف» این خاطر به ذهن‌مان متبادر می‌شود که انسانیم و می‌توانیم رفاهِ بوم‌سازگان را، به‌طورِ کلی، در نظر بگیریم. انتخابِ طبیعی تنها دغدغه‌اش بقا و تولیدِ مثلِ ژن‌هایِ منفرد است... بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

@Chekide_ha
قیاس در رده‌بندی فیلوژنتیک برچه مبنایی است

در رده‌بندی تکاملی وقتی صحبت از تکامل‌یافته و تکامل‌نیافته می‌شود، سخن از مقایسه میان موجودات مختلف پیش می‌آید. وقتی گفته می‌شد یک موجود تکامل‌یافته است، منظور این بود که این موجود از بسیاری گونه‌های ابتدایی‌تر، تکامل‌یافته‌تر است. تکامل‌یافته‌بودن یعنی «عالی‌بودن» و «برتربودن» و «کامل‌بودن» یک موجود زنده نسبت به موجودات «پست‌تر» و «عقب‌مانده‌تر». ازآنجاکه سنجه و متری یکسان و همیشگی برای اندازه‌گیری تکامل‌یافتگی موجودات زنده وجود ندارد، نمی‌توان این قیاس را در چارچوب علم تجربی گنجاند. برای مثال، چرا باید تصور کنیم یک ماهی از یک خرچنگ تکامل‌یافته‌تر است؟ مگر خرچنگ دارای صدها ویژگی تکامل‌یافتۀ منحصر به بندپایان نیست که در مهره‌داران مثالش پیدا نشده است؟

درک ما از سرشت تکامل نشان می‌دهد که تکامل با شاخه‌شاخه‌شدن و فیلوژنی باعث تنوع و تغییر موجودات می‌شود، نه با روند تغییرات نردبانی. موجودات زنده در امتداد یکدیگر نیستند که بتوانیم یکی را پیش‌تر از دیگری بدانیم، بلکه در شاخه‌هایی که در مسیرهای مختلف و گاهی موازی از یکدیگر جدا شده‌اند و حرکت می‌کنند. همان‌طور که گفتیم سنجه‌ای یکسان برای سنجیدن تکامل‌یافتگی موجودات نداریم، چون هر موجودی در شاخۀ فرعی مربوط به خود دارای صفت‌هایی متفاوت با دیگران می‌شود و چون ماهیت این صفات متفاوت است، نمی‌توان حضور یکی را مهم‌تر یا نشانۀ تکامل‌یافتگی بیشتر دانست.

در عوض، در رده‌بندی فیلوژنتیک، آن‌چه مبنای مقایسۀ ابتدایی موجودات زنده قرار می‌گیرد، حضور یا عدم حضور صفات است. مثلاً پر یک صفت قابل‌شناسایی در تعدادی از مهره‌داران است. وقتی قصد بررسی مهره‌داران مختلف را داریم، می‌بینیم پر در گنجشک، کبوتر، عقاب و خلاصه در همۀ موجوداتی که به‌طور سنتی «پرنده» نام دارند وجود دارد. به‌علاوه پر در چندین نمونه از مهره‌داران سنگواره از جمله آرکیوپتریکس نیز وجود دارد. اگر هیچ صفت دیگری در میان نباشد به‌راحتی می‌توان بر مبنای حضور پر، یک تاکسون شامل همۀ آن‌هایی که پر دارند در نظر بگیریم. وقتی به نمونۀ جدیدی می‌رسیم فقط کافی است بررسی کنیم این نمونۀ جدید پر دارد یا ندارد. اگر پر داشته باشد در کنار دیگر مهرداران واجد پر قرار می‌گیرد و اگر پر نداشته باشد، بیرون آن تاکسون می‌ماند.

نکتۀ مهم‌تر اینجاست که نبودن پر به‌معنی تکامل‌نایافتگی نیست. پر صفتی است که یک‌بار در نیای مشترک یک تاکسون ظاهر شده و به اخلاف بعدی آن نیای مشترک به ارث رسیده است. عدم حضور پر در دیگر موجودات، نشان نمی‌دهد که داشتن پر صفتی ابتدایی یا پست است، بلکه فقط نشان می‌دهد آن‌ها از نسل آن موجود پردار نیستند. به‌این‌ترتیب به‌جای اینکه موجودات زنده را در قیاس با یکدیگر برتر و پست‌تر بدانیم، تنها حضور یا عدم حضور صفت‌های مشخص و متعدد را در تک‌تک آن‌ها بررسی می‌کنیم.

📰 آیا پرندگان خزنده‌اند؟ (نگاهی مقایسه‌ای به توسعه و تحول دانش رده‌بندی)
✍🏿 عرفان خسروی

@Chekide_ha
از منظرِ فرگشتی، خاستگاهِ درد کجاست؟

مسئلۀ رنج و شرّ از دغدغه‌هایِ عمدۀ دین‌شناسان است، به حدی که حتی واژه‌ای را هم برایِ آن ساخته‌اند: «تئودیسه». (به معنیِ تحت‌اللفظیِ «عدلِ خداوندی»). هدفِ <این شاخه> تلاش برایِ ایجادِ سازگاری میانِ رنج و ویژگیِ خیرخواهی است که برایِ خدا، از پیش، متصور می‌شوند. اما زیست‌شناسانِ فرگشتی به چنین مشکلی بر نمی‌خورند؛ چرا که شرّ و رنج، به هیچ نمط، در محاسباتِ بقایِ ژن در نظر گرفته نمی‌شود. با وجودِ این، باید مسئلۀ درد را در نظر بگیریم.

فرضِ ما بر این است که درد، مانندِ هر جزءِ دیگری از حیات، ابزاری داروینی است که کارکردِ آن بهبودِ بقایِ فردِ رنج‌کشنده است. مغز یک قاعدۀ کلی دارد: «اگر دردی احساس کردی، از ادامۀ کاری که داری می‌کنی دست بکش و هیچ وقتِ دیگر هم آن را تکرار نکن». حالا این که چه لزومی دارد این تجربه این همه دردناک باشد خود می‌تواند موضوعِ بحثی جالب باشد. ممکن است که فکر کنید، از لحاظِ نظری، این امکان وجود دارد که وقتی یک حیوان کارِ آسیب‌زننده‌ای (مثلِ بلندکردنِ یک زغالِ داغ) را انجام داد، «علامتِ خطری» بدونِ درد، به جایِ درد، در مغز ایجاد شود. تذکری آمرانه همچون«دیگر این کار را نکن!» یا تغییری بدونِ درد در «نقشۀ سیم‌کشیِ» مغز، به گونه‌ای که آن حیوان دیگر آن کار را تکرار نکند، ظاهراً، می‌تواند کافی باشد. دیگر این همه دردِ سوزناک -که ممکن است حتی چند روز هم به جا بماند و هیچ وقت هم از ذهنمان پاک نمی‌شود- برایِ چیست؟ شاید دست-و-پنجه نرم‌کردن با این مسئله را بتوان تئودیسۀ نظریۀ فرگشت تلقی کرد. این همه درد برایِ چیست؟ مگر یک «علامتِ خطرِ» کوچک چه ایرادی دارد؟ بیشتر بخوانید

📓 باشکوه‌ترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز

🔚

@Chekide_ha