آزمایشهای طبیعت
طبیعت برای ما آزمایش میکند. درواقع در بعضی از آنها، نوار زندگی دوباره برای ما پخش میشود، همانگونه که روی پل بدفورد فالز برای جورج بیلی پخش شد.
مارمولکها تقریباً در تمام جزایر کارائیب از سن مارتن تا جاماییکا، زندگی میکنند. این جزایر با جنگلهای انبوه، دشتهای وسیع، و سواحلی که دارند، محیطهای بارور زیادی برای رشد و نمو مارمولکها فراهم میکنند. درواقع، اینها برای چندین نسل از دانشمندان، مانند آزمایشگاهی طبیعی برای مطالعهی تکامل بودهاند. درست مانند جزیرهی گالاپاگوس برای داروین، هر کدام از جزایر کارائیب نشاندهندهی روش متفاوتی برای انطباقیافتن مارمولکها با محیط خود هستند. ارنست ویلیامز (۹۸-۱۹۱۴) یکی از خزندهشناسان بزرگ نسل خود بود. او با بهرهگیری از کارهای دیگران متوجه شد که جزایر مختلف دریای کارائیب، همگی مارمولکهای مشابهی دارند. مارمولکها در جنگل برای زندگی در بخشهای مختلف درختان تخصص یافتهاند: گروهی در شاخوبرگ درخت زندگی میکنند، گروهی روی تنهی درخت، برخی دیگر نزدیک زمین، و بعضیها در قاعدهی تنه. مارمولکهایی که در میان شاخوبرگ درختان زندگی میکنند، صرفنظر از اینکه در چه جزیرهای باشند، بزرگ هستند، سر بزرگ و ستیغی ارهمانند روی پشت خود دارند و به رنگ سبز تیره هستند. مارمولکهای روی تنهی درخت، عموماً جثهای متوسط، اندامهای حرکتی کوتاه، دم کوتاه، و سری مثلثی دارند. مارمولکهایی که بین تنهی درخت و زمین زندگی میکنند سر بزرگتر و پاهای درازی دارند و اکثراً قهوهای هستند.
همکار من، جاناتان لوسوس که زیر نظر ویلیامز آموزش دیده است، مطالعهی مارمولکها را کانون فعالیت حرفهای خود کرده است. لوسوس با استفاده از تکنیکهای DNA، رابطهی بین مارمولکهای جزایر مختلف را مطالعه کرد. با نگاهکردن به کالبدشناسی آنها، شاید انتظار داشته باشید که مارمولکهای دارای سر درشت که در شاخسار درختان زندگی میکنند، رابطهی نزدیکتری با مارمولکهای سردرشت در جزایر دیگر داشته باشند و در مورد مارمولکهای پاکوتاه روی تنهی درختان و مارمولکهای پابلند روی زمین نیز مطلب بههمین صورت باشد. ولی این چیزی نیست که لوسوس مشاهده کرد، بلکه مارمولکهای هر جزیره نزدیکترین نسبت را با مارمولکهای همان جزیره دارند. جمعیت مارمولکهای هر جزیره از نظر ژنتیکی متمایز است و بهصورت مستقلی تکثیر پیدا کرده است. زمانی در گذشته تعدادی مارمولک در هر جزیره فرود آمدهاند و نوادگان آنها در هر جزیره بهصورت مستقل با شرایط محیطی خود سازگار شدهاند. هر جزیره را میتوان بهعنوان یک آزمایش تکاملی جداگانه در نظر گرفت که در آن مارمولکها با زندگی بر روی زمین، روی تنهی درخت، روی شاخهها و در میان شاخوبرگ درختان، انطباق حاصل میکنند. اگر هر جزیره یک آزمایش جداگانه است، لذا میتوان گفت که تکامل مکرراً نتایج یکسانی را ایجاد کرده است. اگر نوار تاریخ در جزایر مختلف دوباره پخش شود تکامل در هر کدام از آنها دوباره بههمان طريق صورت خواهد گرفت.
همین وضعیت در مقیاس بزرگتر برای پستانداران مصداق دارد: کیسهداران بهمدت بیش از ۱۰۰ میلیون سال در استرالیا جدا از بقیهی دنیا تکامل پیدا کردهاند و گونههای مختلفی را با جثههای متفاوت پدید آوردهاند. طبیعتاً این یک نتیجهی تصادفی نیست. مثلاً سنجاب پرندهی کیسهدار داریم، موشکور کیسهدار داریم، گربهی زمینی کیسهدار داریم و حتی موشخرمای کوهی کیسهدار نیز داریم و تازه اینها فقط مواردی هستند که امروز وجود دارند. موشها، گرگها و حتی گربههای دندانخنجری کیسهدار حالا منقرض شدهاند. تکامل کیسهداران در این قارهی جداافتاده مسیرهایی را شبیه تکامل پستانداران در سایر نقاط جهان طی کرده است.
این آزمایشهای طبیعی آشکار میکنند که تاریخ حیات صرفاً آشفتهبازاری از رویدادهای شانسی نیست. نحوهی ساختهشدن بدن بهوسیلهی ژنها و تکوین، محدودیتهای فیزیکی محیط، و تاریخ سبب میشوند که تاسها قلابی باشند. در هر نسل، ارگانیسمها دستورالعملهایی موروثی برای ساخت اعضا و بدن دارند که در ژنها، سلولها و رویانهای آنها نوشته شده است. این توارث آینده را هدایت میکند، زیرا سبب میشود که برخی از مسیرهای تغییر محتمل تر از مسیرهای دیگر باشند. گذشته، حال و آینده در بدن و ژنهای تمام موجودات زنده با هم ادغام میشوند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
طبیعت برای ما آزمایش میکند. درواقع در بعضی از آنها، نوار زندگی دوباره برای ما پخش میشود، همانگونه که روی پل بدفورد فالز برای جورج بیلی پخش شد.
مارمولکها تقریباً در تمام جزایر کارائیب از سن مارتن تا جاماییکا، زندگی میکنند. این جزایر با جنگلهای انبوه، دشتهای وسیع، و سواحلی که دارند، محیطهای بارور زیادی برای رشد و نمو مارمولکها فراهم میکنند. درواقع، اینها برای چندین نسل از دانشمندان، مانند آزمایشگاهی طبیعی برای مطالعهی تکامل بودهاند. درست مانند جزیرهی گالاپاگوس برای داروین، هر کدام از جزایر کارائیب نشاندهندهی روش متفاوتی برای انطباقیافتن مارمولکها با محیط خود هستند. ارنست ویلیامز (۹۸-۱۹۱۴) یکی از خزندهشناسان بزرگ نسل خود بود. او با بهرهگیری از کارهای دیگران متوجه شد که جزایر مختلف دریای کارائیب، همگی مارمولکهای مشابهی دارند. مارمولکها در جنگل برای زندگی در بخشهای مختلف درختان تخصص یافتهاند: گروهی در شاخوبرگ درخت زندگی میکنند، گروهی روی تنهی درخت، برخی دیگر نزدیک زمین، و بعضیها در قاعدهی تنه. مارمولکهایی که در میان شاخوبرگ درختان زندگی میکنند، صرفنظر از اینکه در چه جزیرهای باشند، بزرگ هستند، سر بزرگ و ستیغی ارهمانند روی پشت خود دارند و به رنگ سبز تیره هستند. مارمولکهای روی تنهی درخت، عموماً جثهای متوسط، اندامهای حرکتی کوتاه، دم کوتاه، و سری مثلثی دارند. مارمولکهایی که بین تنهی درخت و زمین زندگی میکنند سر بزرگتر و پاهای درازی دارند و اکثراً قهوهای هستند.
همکار من، جاناتان لوسوس که زیر نظر ویلیامز آموزش دیده است، مطالعهی مارمولکها را کانون فعالیت حرفهای خود کرده است. لوسوس با استفاده از تکنیکهای DNA، رابطهی بین مارمولکهای جزایر مختلف را مطالعه کرد. با نگاهکردن به کالبدشناسی آنها، شاید انتظار داشته باشید که مارمولکهای دارای سر درشت که در شاخسار درختان زندگی میکنند، رابطهی نزدیکتری با مارمولکهای سردرشت در جزایر دیگر داشته باشند و در مورد مارمولکهای پاکوتاه روی تنهی درختان و مارمولکهای پابلند روی زمین نیز مطلب بههمین صورت باشد. ولی این چیزی نیست که لوسوس مشاهده کرد، بلکه مارمولکهای هر جزیره نزدیکترین نسبت را با مارمولکهای همان جزیره دارند. جمعیت مارمولکهای هر جزیره از نظر ژنتیکی متمایز است و بهصورت مستقلی تکثیر پیدا کرده است. زمانی در گذشته تعدادی مارمولک در هر جزیره فرود آمدهاند و نوادگان آنها در هر جزیره بهصورت مستقل با شرایط محیطی خود سازگار شدهاند. هر جزیره را میتوان بهعنوان یک آزمایش تکاملی جداگانه در نظر گرفت که در آن مارمولکها با زندگی بر روی زمین، روی تنهی درخت، روی شاخهها و در میان شاخوبرگ درختان، انطباق حاصل میکنند. اگر هر جزیره یک آزمایش جداگانه است، لذا میتوان گفت که تکامل مکرراً نتایج یکسانی را ایجاد کرده است. اگر نوار تاریخ در جزایر مختلف دوباره پخش شود تکامل در هر کدام از آنها دوباره بههمان طريق صورت خواهد گرفت.
همین وضعیت در مقیاس بزرگتر برای پستانداران مصداق دارد: کیسهداران بهمدت بیش از ۱۰۰ میلیون سال در استرالیا جدا از بقیهی دنیا تکامل پیدا کردهاند و گونههای مختلفی را با جثههای متفاوت پدید آوردهاند. طبیعتاً این یک نتیجهی تصادفی نیست. مثلاً سنجاب پرندهی کیسهدار داریم، موشکور کیسهدار داریم، گربهی زمینی کیسهدار داریم و حتی موشخرمای کوهی کیسهدار نیز داریم و تازه اینها فقط مواردی هستند که امروز وجود دارند. موشها، گرگها و حتی گربههای دندانخنجری کیسهدار حالا منقرض شدهاند. تکامل کیسهداران در این قارهی جداافتاده مسیرهایی را شبیه تکامل پستانداران در سایر نقاط جهان طی کرده است.
این آزمایشهای طبیعی آشکار میکنند که تاریخ حیات صرفاً آشفتهبازاری از رویدادهای شانسی نیست. نحوهی ساختهشدن بدن بهوسیلهی ژنها و تکوین، محدودیتهای فیزیکی محیط، و تاریخ سبب میشوند که تاسها قلابی باشند. در هر نسل، ارگانیسمها دستورالعملهایی موروثی برای ساخت اعضا و بدن دارند که در ژنها، سلولها و رویانهای آنها نوشته شده است. این توارث آینده را هدایت میکند، زیرا سبب میشود که برخی از مسیرهای تغییر محتمل تر از مسیرهای دیگر باشند. گذشته، حال و آینده در بدن و ژنهای تمام موجودات زنده با هم ادغام میشوند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
برایِ گل، گردهافشانی با حشره، نسبت به گردهافشانیِ اسرافکارانه و نادقیق با باد، پیشرفتی بزرگ در اقتصاد است. حتی اگر یک زنبورِ عسل به صورتِ تصادفی به گلهایِ مختلف سر بزند، و بیبند-و-بارانه با آلاله، گلِ گندم، شقایق، و مامیران همآغوش شود، یک دانه گردهای که به شکمِ پرزدارش نشسته است شانسِ بیشتری برایِ برخورد با هدفِ درست (گلِ دیگریِ از گونهای یکسان) دارد تا زمانی که باد آن را پراکنده باشد. کمی بهتر از آن زنبورِ عسلی است که به رنگی خاص، مثلاً آبی، علاقۀ بیشتری دارد. یا زنبوری که به رنگِ بخصوصی علاقه ندارد لیکن تمایل به ایجادِ عاداتِ رنگی دارد، به گونهای که هر بار یک رنگ را انتخاب میکند. از این بهتر حشرهای است که فقط به گلهایِ یک گونه سر میزند. و گلهایی هستند، مثلِ ارکیدۀ ماداگاسکار که الهامبخشِ پیشبینیِ داروین-والاس بودند، گلهایی که شهدشان تنها برایِ حشراتی در دسترس است که به طورِ تخصصی رویِ آن گیاه کار میکنند و آن گل در انحصارِ مطلقِ آنهاست. آن شاپرکهایِ ماداگاسکار گلولۀ جادوییِ از نوعِ اعلایش هستند.
از دیدِ شاپرکها، گلهایی که تولیدِ شهدشان ردخور ندار د مانندِ گاوهایِ شیریِ پربار و مطیع هستند. از دیدِ گلها، شاپرکهایی که بیبرو-برگرد گردهشان را به دیگر گلهایِ همگونۀ خود منتقل میکنند مانندِ سرویسِ فِدِرال اِکسپرسِ گرانقیمت یا کبوترهایِ جَلد هستند. میتوان گفت که هر کدام از دو طرفِ ماجرا یکدیگر را اهلی کرده و به صورتِ انتخابی پرورش دادهاند تا کارشان را بهتر از گذشته انجام دهند. میتوان گفت انسانهایی هم که گلهایِ رُزِ ارزشمند را پرورش میدهند همان کاری را با گلها کردهاند که حشرات کردهاند، حال با پیازداغِ بیشتر. حشرات گلها را به گونهای پرورش دادهاند که بَرّاق باشند و به چشم بیایند. باغبانان آنها را از آنچه که بودند هم بَرّاقتر و چشمگیرتر کردند. حشرات عطری خوش به گلهایِ رُز دادند. ما هم واردِ عرصه شدیم و آنها را بیش از پیش خوشبو کردیم. این که عطری که زنبورانِ عسل و پروانهها دوست دارند به مشامِ ما هم خوش میآید رخدادی اتفاقی و نیکوست. گلهایی چون تریلیومِ قرمز (بنیامینِ بوگندو)، تریلیوم اِرِکتوم، یا گلِ جسد، آمورفوفالوس تیتانوم، که از مگسِ گوشت یا سوسکهایِ مردارخوار برایِ گردهافشانی استفاده میکنند، معمولاً حالمان را به هم میزنند؛ چرا که بویِ گوشتِ فاسد را تقلید میکنند. به نظرم، چنین گلهایی برای بهبودِ بویِ خود از انسانهایِ اهلیساز بهره نگرفتهاند.
البته رابطۀ میانِ حشرات و گیاهان رابطهای دوطرفه است و نباید از در نظر گرفتنِ هر دو سویِ رابطه غافل بمانیم. حشرات شاید گلها را به نحوی «اصلاحِ نژاد» کنند که زیباتر شوند، اما به این خاطر نیست که عاشقِ جمال هستند. بلکه به این خاطر است که گلها از این که حشرات آنها را جذاب دریابند سود میبرند. حشرات، با انتخابِ زیباترین گل برایِ ملاقات، ناخواسته، گلها را به منظورِ زیباتر کردنشان «اصلاحِ نژاد» میکنند. در عینِ حال، گلها هم حشرات را برایِ گردهافشانی اصلاحِ نژاد میکنند. در اینجا هم به صورتِ ضمنی اشاره کردم که حشرات گلها را برایِ رسیدن به شهدِ بیشتر اصلاحِ نژاد میکنند، همانطور که دامداران گاوهایِ فریسی را اصلاحِ نژاد کردهاند که پستانهایِ بزرگی دارند. اما این به نفعِ گل است که شهدش را جیرهبندی کند. اگر حشرهای را سیر کنند، دیگر آن حشره برایِ ادامۀ راه و سر زدن به گیاهِ دوم انگیزهای نخواهد داشت. این اتفاقِ نامیمونی برایِ گلِ اول است؛ چرا که اساساً به سببِ بازدیدِ دوم، یا بازدیدِ گردهافشانی، است که این همه خود را به آب و آتش زده است. از دیدِ گل، باید تعادلِ ظریفی میانِ ارائۀ شهدِ بیش-از-حد (عدمِ دیدار حشره با گلِ دوم) و شهدِ کمتر-از-حدِ-نصاب (عدمِ انگیزۀ حشره برایِ دیدار از گلِ اول) رعایت شود.
حشرات گلها را برایِ شهدشان دوشیدهاند و آنها را برایِ بهرهبرداریِ بیشتر پرورش دادهاند (و احتمالاً، همانگونه که الآن اشاره کردیم، با مقاومتی از جانبِ گلها روبرو شدهاند). آیا زنبورداران (یا باغبانانی که منافعِ زنبورداران را مدِ نظر دارند)، مانندِ کشاورزانی که گاوهایِ فریسی و جِرسی را اصلاحِ نژاد کردهاند، گلها را به گونهای اصلاحِ نژاد کردهاند که شهدِ بیشتریِ تولید کنند؟ کنجکاوم که پاسخِ این معمّا را بیابم. ولی شکی نیست که شباهتِ بسیار زیادی بینِ باغبانان، به عنوانِ پرورشدهندگانِ گلهایِ معطر و زیبا، و زنبورانِ عسل، پروانهها، مرغانِ مگس، و شهدخوارانی، که همان کار را انجام میدهند، وجود دارد.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
از دیدِ شاپرکها، گلهایی که تولیدِ شهدشان ردخور ندار د مانندِ گاوهایِ شیریِ پربار و مطیع هستند. از دیدِ گلها، شاپرکهایی که بیبرو-برگرد گردهشان را به دیگر گلهایِ همگونۀ خود منتقل میکنند مانندِ سرویسِ فِدِرال اِکسپرسِ گرانقیمت یا کبوترهایِ جَلد هستند. میتوان گفت که هر کدام از دو طرفِ ماجرا یکدیگر را اهلی کرده و به صورتِ انتخابی پرورش دادهاند تا کارشان را بهتر از گذشته انجام دهند. میتوان گفت انسانهایی هم که گلهایِ رُزِ ارزشمند را پرورش میدهند همان کاری را با گلها کردهاند که حشرات کردهاند، حال با پیازداغِ بیشتر. حشرات گلها را به گونهای پرورش دادهاند که بَرّاق باشند و به چشم بیایند. باغبانان آنها را از آنچه که بودند هم بَرّاقتر و چشمگیرتر کردند. حشرات عطری خوش به گلهایِ رُز دادند. ما هم واردِ عرصه شدیم و آنها را بیش از پیش خوشبو کردیم. این که عطری که زنبورانِ عسل و پروانهها دوست دارند به مشامِ ما هم خوش میآید رخدادی اتفاقی و نیکوست. گلهایی چون تریلیومِ قرمز (بنیامینِ بوگندو)، تریلیوم اِرِکتوم، یا گلِ جسد، آمورفوفالوس تیتانوم، که از مگسِ گوشت یا سوسکهایِ مردارخوار برایِ گردهافشانی استفاده میکنند، معمولاً حالمان را به هم میزنند؛ چرا که بویِ گوشتِ فاسد را تقلید میکنند. به نظرم، چنین گلهایی برای بهبودِ بویِ خود از انسانهایِ اهلیساز بهره نگرفتهاند.
البته رابطۀ میانِ حشرات و گیاهان رابطهای دوطرفه است و نباید از در نظر گرفتنِ هر دو سویِ رابطه غافل بمانیم. حشرات شاید گلها را به نحوی «اصلاحِ نژاد» کنند که زیباتر شوند، اما به این خاطر نیست که عاشقِ جمال هستند. بلکه به این خاطر است که گلها از این که حشرات آنها را جذاب دریابند سود میبرند. حشرات، با انتخابِ زیباترین گل برایِ ملاقات، ناخواسته، گلها را به منظورِ زیباتر کردنشان «اصلاحِ نژاد» میکنند. در عینِ حال، گلها هم حشرات را برایِ گردهافشانی اصلاحِ نژاد میکنند. در اینجا هم به صورتِ ضمنی اشاره کردم که حشرات گلها را برایِ رسیدن به شهدِ بیشتر اصلاحِ نژاد میکنند، همانطور که دامداران گاوهایِ فریسی را اصلاحِ نژاد کردهاند که پستانهایِ بزرگی دارند. اما این به نفعِ گل است که شهدش را جیرهبندی کند. اگر حشرهای را سیر کنند، دیگر آن حشره برایِ ادامۀ راه و سر زدن به گیاهِ دوم انگیزهای نخواهد داشت. این اتفاقِ نامیمونی برایِ گلِ اول است؛ چرا که اساساً به سببِ بازدیدِ دوم، یا بازدیدِ گردهافشانی، است که این همه خود را به آب و آتش زده است. از دیدِ گل، باید تعادلِ ظریفی میانِ ارائۀ شهدِ بیش-از-حد (عدمِ دیدار حشره با گلِ دوم) و شهدِ کمتر-از-حدِ-نصاب (عدمِ انگیزۀ حشره برایِ دیدار از گلِ اول) رعایت شود.
حشرات گلها را برایِ شهدشان دوشیدهاند و آنها را برایِ بهرهبرداریِ بیشتر پرورش دادهاند (و احتمالاً، همانگونه که الآن اشاره کردیم، با مقاومتی از جانبِ گلها روبرو شدهاند). آیا زنبورداران (یا باغبانانی که منافعِ زنبورداران را مدِ نظر دارند)، مانندِ کشاورزانی که گاوهایِ فریسی و جِرسی را اصلاحِ نژاد کردهاند، گلها را به گونهای اصلاحِ نژاد کردهاند که شهدِ بیشتریِ تولید کنند؟ کنجکاوم که پاسخِ این معمّا را بیابم. ولی شکی نیست که شباهتِ بسیار زیادی بینِ باغبانان، به عنوانِ پرورشدهندگانِ گلهایِ معطر و زیبا، و زنبورانِ عسل، پروانهها، مرغانِ مگس، و شهدخوارانی، که همان کار را انجام میدهند، وجود دارد.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
ادغام و ترکیب
مارگولیس مشاهده کرد که این اندامکها شبیه مینیسلولهایی در درون سلول هستند. هرکدام از آنها غشایی دارد که آن را از بقیهی سلول جدا میکند. این اندامک در درون سلول از طریق دوتاشدن یا جوانهزدن، تولیدمثل میکند: اول دراز میشود و قسمت وسط آن مثل دمبل فرورفته میشود؛ بعد دو طرف از هم جدا میشوند و دو اندامک جدید را تشکیل میدهند. حتی این اندامک ژنوم مستقلی دارد، که جدا از ژنوم هستهی سلول است. اما ژنوم اندامک با ژنوم هسته خیلی تفاوت دارد. رشتهی DNA در هسته، روی خودش پیچ خورده است ولی در میتوکندری و کلروپلاست، دوسر رشتهی DNA بههم میپیوندد و یک حلقهی ساده را پدید میآورد.
ساختار خاص این اندامکها با غشا، تولیدمثل و DNA جداگانه، فکری را به ذهن مارگولیس انداخت. او این ویژگیها را قبلاً دیده بود -در باکتریهای تکسلولی و جلبکهای سبزآبی. باکتریها و جلبکهای سبزآبی بهروش جوانهزنی تکثیر میشوند، دارای غشای مشابهی هستند و ژنوم آنها هم تا حد زیادی شبیه ژنوم کلروپلاست و میتوکندری است. اندامکهایی که انرژی سلولهای گیاهی و جانوری را تأمین میکنند، از هر نظر به باکتریها و جلبکهای سبزآبی بیشتر شباهت داشتند تا به هستهی سلولی که در آن قرار داشتند.
با استفاده از این مشاهدات مارگولیس نظریهی اساساً جدیدی را برای تاریخ تکاملی پیشنهاد کرد. کلروپلاستها در اصل جلبکهای سبزآبی مستقلی بودند که وارد سلول دیگری شدهاند و در آنجا بهعنوان کارگر متابولیکی برای تأمین انرژی سلول بهکار گماشته شدهاند. بههمین ترتیب میتوکندریها نیز در اصل باکتریهای آزادی بودهاند که با سلول دیگری ادغام گشتهاند و برای تأمین انرژی آن بهکار گرفته شدهاند. ایدهی رادیکال او این بود که در هر کدام از این دو مورد، افراد متفاوتی با هم ترکیب شدهاند و فردِ جدید پیچیدهتری را ساختهاند.
همانگونه که پانزده مجله، مقالهی مارگولیس را رد کردند، فکر او نیز با استهزای وسیع و یا بیتفاوتی کامل روبهرو شد. گرچه مارگولیس اطلاع نداشت، ولی شصت سال قبل از او، زیستشناسان روسی و فرانسوی، بهطور مستقل مفهوم مشابهی را پیشنهاد کرده بودند که مورد ریشخند واقع شده و در مجلات علمی بینامونشان از نظرها پنهان مانده بود. ولی سبک بیباکانه، پشتکار و خلاقیت مارگولیس این ایده را زنده نگه داشت، و او چندین دهه را صرف گردآوری شواهد بیشتر و دفاع علنی سماجتآمیز از این دیدگاه کرد. متأسفانه تلاشهای او راه به جایی نبرد. نظریهی او چندان مورد احترام قرار نگرفت، زیرا شباهتهایی که آشکار کرده بود برای سایر دانشمندان در این رشته قانعکننده نبود.
از اقبال بلند مارگولیس و بهطور کلی علم، فناوری به داد ایدهی او رسید. زمانیکه در دههی ۱۹۸۰، روشهای توالییابی سریعتر DNA، در دسترس قرار گرفت، توانستند تاریخچهی ژنهای درون اندامکها را با ژنهای درون هستهی سلول مقایسه کنند. با این کار شجرهنامهای بهدست آمد که هم زیبا بود و هم حیرتانگیز. میتوکندری و کلروپلاست هیچکدام رابطهی ژنتیکی با DNA هسته سلول خودشان نداشتند. کلروپلاست با گونههای مختلف جلبکهای سبزآبی رابطهی نزدیکتری داشت تا با چیزهای دیگر درون سلول گیاهی. بههمین ترتیب میتوکندریها هم نوادگان گونهای از باکتریهای مصرفکنندهی اکسیژن بودند و ارتباطی با هستهی سلول خود نداشتند. هر سلول پیچیدهای دو خانوادهی حیات در درون خود دارد، یکی مربوط به هستهی آن و دیگری مربوط به نیاکان آن، که زمانی جلبکهای سبزآبی یا باکتریهای زنده و آزاد بودهاند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
مارگولیس مشاهده کرد که این اندامکها شبیه مینیسلولهایی در درون سلول هستند. هرکدام از آنها غشایی دارد که آن را از بقیهی سلول جدا میکند. این اندامک در درون سلول از طریق دوتاشدن یا جوانهزدن، تولیدمثل میکند: اول دراز میشود و قسمت وسط آن مثل دمبل فرورفته میشود؛ بعد دو طرف از هم جدا میشوند و دو اندامک جدید را تشکیل میدهند. حتی این اندامک ژنوم مستقلی دارد، که جدا از ژنوم هستهی سلول است. اما ژنوم اندامک با ژنوم هسته خیلی تفاوت دارد. رشتهی DNA در هسته، روی خودش پیچ خورده است ولی در میتوکندری و کلروپلاست، دوسر رشتهی DNA بههم میپیوندد و یک حلقهی ساده را پدید میآورد.
ساختار خاص این اندامکها با غشا، تولیدمثل و DNA جداگانه، فکری را به ذهن مارگولیس انداخت. او این ویژگیها را قبلاً دیده بود -در باکتریهای تکسلولی و جلبکهای سبزآبی. باکتریها و جلبکهای سبزآبی بهروش جوانهزنی تکثیر میشوند، دارای غشای مشابهی هستند و ژنوم آنها هم تا حد زیادی شبیه ژنوم کلروپلاست و میتوکندری است. اندامکهایی که انرژی سلولهای گیاهی و جانوری را تأمین میکنند، از هر نظر به باکتریها و جلبکهای سبزآبی بیشتر شباهت داشتند تا به هستهی سلولی که در آن قرار داشتند.
با استفاده از این مشاهدات مارگولیس نظریهی اساساً جدیدی را برای تاریخ تکاملی پیشنهاد کرد. کلروپلاستها در اصل جلبکهای سبزآبی مستقلی بودند که وارد سلول دیگری شدهاند و در آنجا بهعنوان کارگر متابولیکی برای تأمین انرژی سلول بهکار گماشته شدهاند. بههمین ترتیب میتوکندریها نیز در اصل باکتریهای آزادی بودهاند که با سلول دیگری ادغام گشتهاند و برای تأمین انرژی آن بهکار گرفته شدهاند. ایدهی رادیکال او این بود که در هر کدام از این دو مورد، افراد متفاوتی با هم ترکیب شدهاند و فردِ جدید پیچیدهتری را ساختهاند.
همانگونه که پانزده مجله، مقالهی مارگولیس را رد کردند، فکر او نیز با استهزای وسیع و یا بیتفاوتی کامل روبهرو شد. گرچه مارگولیس اطلاع نداشت، ولی شصت سال قبل از او، زیستشناسان روسی و فرانسوی، بهطور مستقل مفهوم مشابهی را پیشنهاد کرده بودند که مورد ریشخند واقع شده و در مجلات علمی بینامونشان از نظرها پنهان مانده بود. ولی سبک بیباکانه، پشتکار و خلاقیت مارگولیس این ایده را زنده نگه داشت، و او چندین دهه را صرف گردآوری شواهد بیشتر و دفاع علنی سماجتآمیز از این دیدگاه کرد. متأسفانه تلاشهای او راه به جایی نبرد. نظریهی او چندان مورد احترام قرار نگرفت، زیرا شباهتهایی که آشکار کرده بود برای سایر دانشمندان در این رشته قانعکننده نبود.
از اقبال بلند مارگولیس و بهطور کلی علم، فناوری به داد ایدهی او رسید. زمانیکه در دههی ۱۹۸۰، روشهای توالییابی سریعتر DNA، در دسترس قرار گرفت، توانستند تاریخچهی ژنهای درون اندامکها را با ژنهای درون هستهی سلول مقایسه کنند. با این کار شجرهنامهای بهدست آمد که هم زیبا بود و هم حیرتانگیز. میتوکندری و کلروپلاست هیچکدام رابطهی ژنتیکی با DNA هسته سلول خودشان نداشتند. کلروپلاست با گونههای مختلف جلبکهای سبزآبی رابطهی نزدیکتری داشت تا با چیزهای دیگر درون سلول گیاهی. بههمین ترتیب میتوکندریها هم نوادگان گونهای از باکتریهای مصرفکنندهی اکسیژن بودند و ارتباطی با هستهی سلول خود نداشتند. هر سلول پیچیدهای دو خانوادهی حیات در درون خود دارد، یکی مربوط به هستهی آن و دیگری مربوط به نیاکان آن، که زمانی جلبکهای سبزآبی یا باکتریهای زنده و آزاد بودهاند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
ادغام و ترکیب
بعضی وقتها دنيا هنوز برای یک فکر یا اختراع آماده نیست. لئوناردو داوینچی (۱۵۱۹-۱۴۵۲) در قرن شانزدهم ماشینهای پرنده، مانند گلایدر طراحی میکرد، اما این ماشینها ساخته نشد، زیرا نه مصالح و نه فرایندهای لازم برای ساخت آنها در آن زمان وجود نداشت. تاریخ حیات…
👍1
این شایعۀ دروغ و معروف که هیتلر از داروین الهام گرفته بود تا اندازهای از این حقیقت نشأت گرفته است که داروین و هیتلر، هر دو، مجذوبِ چیزی بودند که قرنها بود همه از آن باخبر بودهاند: این که میتوان، برایِ دستیابی به ویژگیهایِ مطلوب، حیوانات را اصلاحِ نژاد کرد. هیتلر بر آن بود که چیزی را که همه از آن مطلع بودند رویِ انسانها پیاده کند. داروین چنین نبود.
ایدهای که داشت او را در جهتِ جالبتر و بکرتری سوق داده بود. بینشِ بزرگی که داروین به آن دست یافته بود این بود که نیاز به هیچگونه عاملِ پرورشدهندهای نیست: طبیعت، صرفِ بقا یا تفاوت در توفیق به تولیدِ مثل، میتواند نقشِ پرورشدهنده را ایفا کند. دربارۀ «داروینیسمِ اجتماعیِ (social Darwinism)» هیتلر باید گفت که باورِ وی به نزاعِ بینِ نژادهایِ مختلف، در واقع، ایدهای بسیار ضدِداروینی است. از نگاهِ داروین، تنازع برایِ بقاء تنازعی میانِ افرادِ یک گونه بود، نه بینِ گونهها، نژادها، یا دیگر گروهها. نگذارید که زیرعنوانِ بد-انتخاب-شده و بد-انجامِ کتابِ بزرگِ داروین، حفظِ نژادهایِ برگزیده در نزاع برایِ بقاء (The Preservation of favoured races in the struggle for life)، شما را گمراه کند. از متنِ کتاب به روشنی پیداست که «نژاد (race)» از منظرِ داروین «گروهی از انسانها، حیوانات، یا گیاهانی که خاستگاهِ مشترکی دارند» (فرهنگِ واژگانِ آکسفورد، تعریفِ 6.I) انبوده است. بلکه منظورشِ بیشتر تعریفِ 6.II فرهنگِ واژگانِ آکسفورد بوده است: «گروه یا دستهای از انسانها، حیوانات، یا چیزهایی که با هم ویژگی یا ویژگیهایِ مشترکی دارند» مثالی برایِ معنیِ 6.II چنین خواهد بود: «تمامِ کسانی که، فارغ از نژادِ جغرافیاییشان، چشمانِ آبی دارند» در قالبِ واژگانِ تخصصی علمِ ژنتیکِ نوین، که داروین به آن دسترسی نداشته است، معنیِ «نژاد» در زیرعنوانِ کتابش را چنین میتوان تعبیر کرد: «تمامِ افرادی که دگره (آللِ) (allele) خاصی دارند». متأسفانه، بدفهمیِ تنازع برایِ بقاءِ داروین به صورتِ تنازعی میانِ گروهی از افراد (که به مغالطۀ انتخابِ گروهی (group selection fallacy) معروف است) منحصر به نژادپرستیِ هیتلری نیست. این تفسیرِ نادرست از داروینیسم مدام در میانِ مبتدیان مطرح میشود. حتی زیستشناسانِ خبره هم، که انتظارِ بیشتری ازشان میرود، مرتکبِ چنین خطایی میشوند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
ایدهای که داشت او را در جهتِ جالبتر و بکرتری سوق داده بود. بینشِ بزرگی که داروین به آن دست یافته بود این بود که نیاز به هیچگونه عاملِ پرورشدهندهای نیست: طبیعت، صرفِ بقا یا تفاوت در توفیق به تولیدِ مثل، میتواند نقشِ پرورشدهنده را ایفا کند. دربارۀ «داروینیسمِ اجتماعیِ (social Darwinism)» هیتلر باید گفت که باورِ وی به نزاعِ بینِ نژادهایِ مختلف، در واقع، ایدهای بسیار ضدِداروینی است. از نگاهِ داروین، تنازع برایِ بقاء تنازعی میانِ افرادِ یک گونه بود، نه بینِ گونهها، نژادها، یا دیگر گروهها. نگذارید که زیرعنوانِ بد-انتخاب-شده و بد-انجامِ کتابِ بزرگِ داروین، حفظِ نژادهایِ برگزیده در نزاع برایِ بقاء (The Preservation of favoured races in the struggle for life)، شما را گمراه کند. از متنِ کتاب به روشنی پیداست که «نژاد (race)» از منظرِ داروین «گروهی از انسانها، حیوانات، یا گیاهانی که خاستگاهِ مشترکی دارند» (فرهنگِ واژگانِ آکسفورد، تعریفِ 6.I) انبوده است. بلکه منظورشِ بیشتر تعریفِ 6.II فرهنگِ واژگانِ آکسفورد بوده است: «گروه یا دستهای از انسانها، حیوانات، یا چیزهایی که با هم ویژگی یا ویژگیهایِ مشترکی دارند» مثالی برایِ معنیِ 6.II چنین خواهد بود: «تمامِ کسانی که، فارغ از نژادِ جغرافیاییشان، چشمانِ آبی دارند» در قالبِ واژگانِ تخصصی علمِ ژنتیکِ نوین، که داروین به آن دسترسی نداشته است، معنیِ «نژاد» در زیرعنوانِ کتابش را چنین میتوان تعبیر کرد: «تمامِ افرادی که دگره (آللِ) (allele) خاصی دارند». متأسفانه، بدفهمیِ تنازع برایِ بقاءِ داروین به صورتِ تنازعی میانِ گروهی از افراد (که به مغالطۀ انتخابِ گروهی (group selection fallacy) معروف است) منحصر به نژادپرستیِ هیتلری نیست. این تفسیرِ نادرست از داروینیسم مدام در میانِ مبتدیان مطرح میشود. حتی زیستشناسانِ خبره هم، که انتظارِ بیشتری ازشان میرود، مرتکبِ چنین خطایی میشوند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
سرهمشدن بیشتر
هرچه به ژرفای بیشتری از گذشته بنگریم، تصویر حیات تارتر میشود. شاید بتوان گفت که کسی که بهتر از همه از این امر آگاه است، جی. ویلیام شوپف است، که تمام عمر در پی آن بوده که شواهدی از قدیمیترین جانداران روی زمین بیابد. این کنکاش او را به تپههای لمیزرع غرب استرالیا کشانده است. اینجا جای مخصوصی است، زیرا قدمت سنگهای آن به سه میلیارد سال قبل می رسد -از قدیمیترین سنگهای جهان. از اینرو دانشمندان از همهجا به اینجا میآیند تا وضعیت زمین در دوران قدیم را بشناسند. این سنگها عموماً هر چیزی را تجربه کردهاند -در طول سالهای متمادی از زمان رسوبشان، حرارت دیدهاند، فشرده شدهاند و بالا رفتهاند. هر چیزی که در ابتدا درون آنها قرار گرفته معمولاً پخته و خرد شده است.
شوپف در اوایل دههی ۱۹۸۰ زمانی که مشغول کاوش در سنگهای منطقهای به نام اپکس چِرت بود متوجه سنگهایی شد که بهنظر میرسید بهنسبت سنشان کمتر مورد تغییر شکل قرار گرفته بودند. سنگهایی که در معرض دماهای بالا یا فشار بالا قرار گرفتهاند، دارای کانیهای مشخصی هستند که در نتیجهی این تغییر شکل ایجاد شدهاند. میزان این کانیها در اپکس چِرت نسبتاً کم بود. شوپف که میدانست اینها احتمالاً سنگهای کمیابی هستند، آنها را به آزمایشگاه آورد تا آنچه را درون آنها بود، مورد کاوش قرار دهد. چِرت نوعی سنگ رسوبی از کف دریاها است که غالباً حاوی بقایای جاندارانی است که پس از مرگ به کف اقیانوس رسوب کردهاند.
کارکردن با چِرت گاه خیلی پرزحمت است. سنگ را با تیغارهی الماس برش میدهند و برشها را روی لام میگذارند و زیر میکروسکوپ مطالعه میکنند. شوپف دو دانشجوی دکترا را به این کار گماشت، ولی پس از یکیدو سال کار پرزحمت با میکروسکوپ چیزی پیدا نکردند. دانشجوی سوم، کار آنها را ادامه داد و پس از چند ماه رشتههایی میکروسکوپی را درون سنگها مشاهده کرد. او که فکر نمیکرد این یافته اهمیتی داشته باشد، آنها را برای تجزیهوتحلیل بیشتر درون گنجهی نمونهها قرار داد. نهایتاً این دانشجو در صنعت بهکار مشغول شد و آن نمونهها دو سال دیگر نیز در کمد ماند.
یک روز شوپف که نمیدانست چه دارد، چِرتها را برای مطالعه از کمد بیرون آورد. برخی از رشتههای میکروسکوپی، مانند برشها، نوارها، و روبانهای کوچکی بودند. اکثر آنها مانند یک رشتهی تسبیح بودند، سازههای مدور کوچکی که به یکدیگر اتصال داشتند. شوپف این الگو را قبلاً در جلبکهای سبزآبی که کلنیهای کوچکی تشکیل میدهند، دیده بود. ولی این ساختارهای سلولمانند، از سنگهایی بود که سهونیم میلیارد سال قدمت داشت. شوپف جسورانه اعلام کرد که قدیمیترین فسیلهای روی زمین را یافته است، که مربوط به سنگهایی بود که یک میلیارد سال بعد از پیدایش زمین و منظومهی شمسی تشکیل شده بود.
شوپف و همکارانش با استفاده از یک طیفسنج جرمی، دستگاهی که تقریباً بهاندازهی یک ماشین ظرفشویی خانگی است، محتوای کربنی دانههای سنگ و رشتهها را بررسی کردند. رشتهها دارای امضای کربنی حیات بودند. بهعلاوه، لااقل مربوط به پنج نوع متفاوت موجود زنده بودند. اثر انگشت کربنی برخی از آنها مانند جاندارانی بود که دارای شکلی بدوی از فتوسنتز هستند. برخی دیگر شبیه میکروبهایی بودند که متان را بهعنوان سوخت متابولیزه میکنند. اگر اپکس چِرت را پنجرهی کوچکی بهدوران باستانی زمین بدانیم، چیزی که از درون آن دیده میشد، این بود که همان سهونیم میلیارد سال قبل نیز حیات روی سیارهی زمین تنوع پیدا کرده بود... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
هرچه به ژرفای بیشتری از گذشته بنگریم، تصویر حیات تارتر میشود. شاید بتوان گفت که کسی که بهتر از همه از این امر آگاه است، جی. ویلیام شوپف است، که تمام عمر در پی آن بوده که شواهدی از قدیمیترین جانداران روی زمین بیابد. این کنکاش او را به تپههای لمیزرع غرب استرالیا کشانده است. اینجا جای مخصوصی است، زیرا قدمت سنگهای آن به سه میلیارد سال قبل می رسد -از قدیمیترین سنگهای جهان. از اینرو دانشمندان از همهجا به اینجا میآیند تا وضعیت زمین در دوران قدیم را بشناسند. این سنگها عموماً هر چیزی را تجربه کردهاند -در طول سالهای متمادی از زمان رسوبشان، حرارت دیدهاند، فشرده شدهاند و بالا رفتهاند. هر چیزی که در ابتدا درون آنها قرار گرفته معمولاً پخته و خرد شده است.
شوپف در اوایل دههی ۱۹۸۰ زمانی که مشغول کاوش در سنگهای منطقهای به نام اپکس چِرت بود متوجه سنگهایی شد که بهنظر میرسید بهنسبت سنشان کمتر مورد تغییر شکل قرار گرفته بودند. سنگهایی که در معرض دماهای بالا یا فشار بالا قرار گرفتهاند، دارای کانیهای مشخصی هستند که در نتیجهی این تغییر شکل ایجاد شدهاند. میزان این کانیها در اپکس چِرت نسبتاً کم بود. شوپف که میدانست اینها احتمالاً سنگهای کمیابی هستند، آنها را به آزمایشگاه آورد تا آنچه را درون آنها بود، مورد کاوش قرار دهد. چِرت نوعی سنگ رسوبی از کف دریاها است که غالباً حاوی بقایای جاندارانی است که پس از مرگ به کف اقیانوس رسوب کردهاند.
کارکردن با چِرت گاه خیلی پرزحمت است. سنگ را با تیغارهی الماس برش میدهند و برشها را روی لام میگذارند و زیر میکروسکوپ مطالعه میکنند. شوپف دو دانشجوی دکترا را به این کار گماشت، ولی پس از یکیدو سال کار پرزحمت با میکروسکوپ چیزی پیدا نکردند. دانشجوی سوم، کار آنها را ادامه داد و پس از چند ماه رشتههایی میکروسکوپی را درون سنگها مشاهده کرد. او که فکر نمیکرد این یافته اهمیتی داشته باشد، آنها را برای تجزیهوتحلیل بیشتر درون گنجهی نمونهها قرار داد. نهایتاً این دانشجو در صنعت بهکار مشغول شد و آن نمونهها دو سال دیگر نیز در کمد ماند.
یک روز شوپف که نمیدانست چه دارد، چِرتها را برای مطالعه از کمد بیرون آورد. برخی از رشتههای میکروسکوپی، مانند برشها، نوارها، و روبانهای کوچکی بودند. اکثر آنها مانند یک رشتهی تسبیح بودند، سازههای مدور کوچکی که به یکدیگر اتصال داشتند. شوپف این الگو را قبلاً در جلبکهای سبزآبی که کلنیهای کوچکی تشکیل میدهند، دیده بود. ولی این ساختارهای سلولمانند، از سنگهایی بود که سهونیم میلیارد سال قدمت داشت. شوپف جسورانه اعلام کرد که قدیمیترین فسیلهای روی زمین را یافته است، که مربوط به سنگهایی بود که یک میلیارد سال بعد از پیدایش زمین و منظومهی شمسی تشکیل شده بود.
شوپف و همکارانش با استفاده از یک طیفسنج جرمی، دستگاهی که تقریباً بهاندازهی یک ماشین ظرفشویی خانگی است، محتوای کربنی دانههای سنگ و رشتهها را بررسی کردند. رشتهها دارای امضای کربنی حیات بودند. بهعلاوه، لااقل مربوط به پنج نوع متفاوت موجود زنده بودند. اثر انگشت کربنی برخی از آنها مانند جاندارانی بود که دارای شکلی بدوی از فتوسنتز هستند. برخی دیگر شبیه میکروبهایی بودند که متان را بهعنوان سوخت متابولیزه میکنند. اگر اپکس چِرت را پنجرهی کوچکی بهدوران باستانی زمین بدانیم، چیزی که از درون آن دیده میشد، این بود که همان سهونیم میلیارد سال قبل نیز حیات روی سیارهی زمین تنوع پیدا کرده بود... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
سرهمشدن بیشتر
هرچه به ژرفای بیشتری از گذشته بنگریم، تصویر حیات تارتر میشود. شاید بتوان گفت که کسی که بهتر از همه از این امر آگاه است، جی. ویلیام شوپف است، که تمام عمر در پی آن بوده که شواهدی از قدیمیترین جانداران روی زمین بیابد. این کنکاش او را به تپههای لمیزرع غرب…
تجمع دوباره
سلولها برای ساختن بدن، پروتئینهای خاصی میسازند، بنابراین با مطالعهی سرچشمهی این مولکول، میتوان سرنخهایی دربارهی بدن جانداران بهدست آورد. اکنون پاسخ در ژنوم جانداران نهفته است، چراکه توالی ژنوم قیفیها، باکتریها و میکروبهای مختلف، برای کاوش در دسترس ما قرار دارد. دانشمندان با استفاده از پایگاههای دادهای کامپیوتری، میتوانند ژنوم یک موجود را بررسی کنند و دقیقاً مشخص کنند که چه پروتئینهایی میتواند بسازد.
زمانی که ژنوم قیفیها توالییابی شد، حقیقتی باورنکردنی را آشکار کرد. بسیاری از پروتئینهایی که در ساخت بدن جانداران بهکار میرود، در این جاندار تکسلولی نیز وجود دارد. اینها با استفاده از این پروتئینها رُزِتها را میسازند تا طعمه را پیدا کنند و مصرف نمایند. این مشاهده، کینگ و دیگران را بر آن داشت که جستوجوی بزرگتری انجام دهند و ژنوم میکروبهای مختلف را بررسی کنند.
کینگ و همکارانش کشف کردند که نمونههایی از پروتئینهایی که در ساخت بدن جانداران از آنها استفاده میشود، از قبیل کلاژنها کادهرینها و خیلیهای دیگر، در انواع مختلفی از جانداران تکسلولی یافت میشود، از باکتریها گرفته تا انواع پیچیدهتری که اندامک نیز دارند. آنها که بدن نمیسازند، با این پروتئینها چکار میکنند؟ از آنها برای متصلشدن به طعمه یا به بخشهایی از محیط استفاده میکنند. از آنها برای فرار از دست شکارچیها بهره میگیرند. همچنین، جانداران تکسلولی میتوانند با استفاده از علامتهای شیمیایی، با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. میکروبها در سازگاری با محیط خود پیشسازهایی شیمیایی را پدید آوردند که جانوران از آنها برای ساختن بدن خود استفاده میکنند. تنها دلیل اینکه حیاتِ چندسلولی امکانپذیر شده است، این است که ترکیبات جدیدی از مولکولها، از کارکرد اولیهای که در حیات تکسلولی داشتند، تغییر کاربری دادهاند. اختراعات بزرگی که امکان ساختن بدن جانداران را فراهم کردهاند، از نظر قدمت به قبل از پیدایش خود اندامها برمیگردند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
سلولها برای ساختن بدن، پروتئینهای خاصی میسازند، بنابراین با مطالعهی سرچشمهی این مولکول، میتوان سرنخهایی دربارهی بدن جانداران بهدست آورد. اکنون پاسخ در ژنوم جانداران نهفته است، چراکه توالی ژنوم قیفیها، باکتریها و میکروبهای مختلف، برای کاوش در دسترس ما قرار دارد. دانشمندان با استفاده از پایگاههای دادهای کامپیوتری، میتوانند ژنوم یک موجود را بررسی کنند و دقیقاً مشخص کنند که چه پروتئینهایی میتواند بسازد.
زمانی که ژنوم قیفیها توالییابی شد، حقیقتی باورنکردنی را آشکار کرد. بسیاری از پروتئینهایی که در ساخت بدن جانداران بهکار میرود، در این جاندار تکسلولی نیز وجود دارد. اینها با استفاده از این پروتئینها رُزِتها را میسازند تا طعمه را پیدا کنند و مصرف نمایند. این مشاهده، کینگ و دیگران را بر آن داشت که جستوجوی بزرگتری انجام دهند و ژنوم میکروبهای مختلف را بررسی کنند.
کینگ و همکارانش کشف کردند که نمونههایی از پروتئینهایی که در ساخت بدن جانداران از آنها استفاده میشود، از قبیل کلاژنها کادهرینها و خیلیهای دیگر، در انواع مختلفی از جانداران تکسلولی یافت میشود، از باکتریها گرفته تا انواع پیچیدهتری که اندامک نیز دارند. آنها که بدن نمیسازند، با این پروتئینها چکار میکنند؟ از آنها برای متصلشدن به طعمه یا به بخشهایی از محیط استفاده میکنند. از آنها برای فرار از دست شکارچیها بهره میگیرند. همچنین، جانداران تکسلولی میتوانند با استفاده از علامتهای شیمیایی، با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. میکروبها در سازگاری با محیط خود پیشسازهایی شیمیایی را پدید آوردند که جانوران از آنها برای ساختن بدن خود استفاده میکنند. تنها دلیل اینکه حیاتِ چندسلولی امکانپذیر شده است، این است که ترکیبات جدیدی از مولکولها، از کارکرد اولیهای که در حیات تکسلولی داشتند، تغییر کاربری دادهاند. اختراعات بزرگی که امکان ساختن بدن جانداران را فراهم کردهاند، از نظر قدمت به قبل از پیدایش خود اندامها برمیگردند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
تجمع دوباره
هر کدام از جانوران و گیاهان روی زمین دارای بدنی هستند که از سلولهای متعدد تشکیل شده است. کرم سِنورابديتيس الگانس حدود هزار سلول دارد و انسانها چهار تریلیون سلول دارند. علیرغم تفاوت عظیم در تعداد سلولها، بدن موجودات، شباهتهای بسیار عمیق و باستانی دارند.…
حلقههایِ درختی
ساعتِ مبتنی-بر-حلقۀ-درختی میتواند عمرِ تکهای چوب را، مثلاً ستونی را که در یک خانۀ عهد تودور به کار رفته است، با دقتی باورنکردنی -تا حدِ سال- تخمین بزند. شیوۀ کارش اینگونه است: نخست، همانگونه که بیشترِ افراد میدانند، سنِ درختی را که تازه قطع شده است میتوان از رویِ حلقههایِ کندهاش تخمین زد (با فرضِ اینکه بیرونیترین حلقه نشاندهندۀ زمانِ حال است).
حلقههایِ درخت نشاندهندۀ رشدِ متفاوت در فصلهایِ مختلفِ سال (زمستان یا تابستان، فصلِ خشک یا فصلِ تر) هستند. در ارتفاعاتِ بالا، که اختلافِ فصول شدیدتر است، این خطوط نیز مشخصتراند. خوشبختانه، لازم نیست که برایِ تعیینِ سنِ درخت آن را قطع کنید. میتوانید بدونِ «کشتنِ» آن، نیم نگاهی به حلقههایِ آن بیاندازید. برایِ این کار میتوان وسطِ درخت حفرهای ایجاد کرد و نمونهای را از مرکزِ آن استخراج کرد. اما صرفِ شمردنِ حلقهها مشخص نمیکند که ستونِ خانه یا دکلِ کشتیِ جنگیِ وایکینگهایی که در اختیار دارید در چه قرنی زنده بوده است. اگر بخواهید سنِ دقیقِ چوبی قدیمی را، که مدتها مرده است، محاسبه کنید، باید ظریفتر عمل کنید. شمردنِ حلقهها کافی نیست. بلکه باید به الگوهایِ ضخیم و باریکِ حلقهها هم توجه کرد.
همانگونه که وجودِ حلقهها نشاندهندۀ دورههایِ فصلیِ رشدِ کم و زیاد است، بعضی سالها هم بهتر از سایرِ سالها هستند؛ چرا که آب و هوا فصل-به-فصل تغییر میکند. گاه خشکسالی است که رشد را کند میکند و گاه پرآبی است که رشد را تسریع میکند. بعضی سالها سرد و بعضی دیگر گرم هستند. حتی سالهایی هستند که در آنها فجایعِ اِل نینیو یا کراکاتوآ رخ میدهد. سالهایی که برایِ درخت مساعداند حلقههایِ عریضتری را، نسبت به سالهایِ نامساعد، ایجاد میکنند. الگوهایِ ضخیم و باریکِ هر منطقه، که حاصلِ توالیِ خاصی از سالهایِ خوب و بد هستند، به اندازۀ کافی ویژه و مشابه هستند. در واقع، همچون اثرِ انگشتی هستند که سالِ دقیقِ تشکیلِ یک حلقه را، که برایِ هر درخت متفاوت است، مشخص میکنند... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
ساعتِ مبتنی-بر-حلقۀ-درختی میتواند عمرِ تکهای چوب را، مثلاً ستونی را که در یک خانۀ عهد تودور به کار رفته است، با دقتی باورنکردنی -تا حدِ سال- تخمین بزند. شیوۀ کارش اینگونه است: نخست، همانگونه که بیشترِ افراد میدانند، سنِ درختی را که تازه قطع شده است میتوان از رویِ حلقههایِ کندهاش تخمین زد (با فرضِ اینکه بیرونیترین حلقه نشاندهندۀ زمانِ حال است).
حلقههایِ درخت نشاندهندۀ رشدِ متفاوت در فصلهایِ مختلفِ سال (زمستان یا تابستان، فصلِ خشک یا فصلِ تر) هستند. در ارتفاعاتِ بالا، که اختلافِ فصول شدیدتر است، این خطوط نیز مشخصتراند. خوشبختانه، لازم نیست که برایِ تعیینِ سنِ درخت آن را قطع کنید. میتوانید بدونِ «کشتنِ» آن، نیم نگاهی به حلقههایِ آن بیاندازید. برایِ این کار میتوان وسطِ درخت حفرهای ایجاد کرد و نمونهای را از مرکزِ آن استخراج کرد. اما صرفِ شمردنِ حلقهها مشخص نمیکند که ستونِ خانه یا دکلِ کشتیِ جنگیِ وایکینگهایی که در اختیار دارید در چه قرنی زنده بوده است. اگر بخواهید سنِ دقیقِ چوبی قدیمی را، که مدتها مرده است، محاسبه کنید، باید ظریفتر عمل کنید. شمردنِ حلقهها کافی نیست. بلکه باید به الگوهایِ ضخیم و باریکِ حلقهها هم توجه کرد.
همانگونه که وجودِ حلقهها نشاندهندۀ دورههایِ فصلیِ رشدِ کم و زیاد است، بعضی سالها هم بهتر از سایرِ سالها هستند؛ چرا که آب و هوا فصل-به-فصل تغییر میکند. گاه خشکسالی است که رشد را کند میکند و گاه پرآبی است که رشد را تسریع میکند. بعضی سالها سرد و بعضی دیگر گرم هستند. حتی سالهایی هستند که در آنها فجایعِ اِل نینیو یا کراکاتوآ رخ میدهد. سالهایی که برایِ درخت مساعداند حلقههایِ عریضتری را، نسبت به سالهایِ نامساعد، ایجاد میکنند. الگوهایِ ضخیم و باریکِ هر منطقه، که حاصلِ توالیِ خاصی از سالهایِ خوب و بد هستند، به اندازۀ کافی ویژه و مشابه هستند. در واقع، همچون اثرِ انگشتی هستند که سالِ دقیقِ تشکیلِ یک حلقه را، که برایِ هر درخت متفاوت است، مشخص میکنند... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
حلقههایِ درختی
ساعتِ مبتنی-بر-حلقۀ-درختی میتواند عمرِ تکهای چوب را، مثلاً ستونی را که در یک خانۀ عهد تودور به کار رفته است، با دقتی باورنکردنی -تا حدِ سال- تخمین بزند. شیوۀ کارش اینگونه است: نخست، همانگونه که بیشترِ افراد میدانند، سنِ درختی را که تازه قطع شده است میتوان…
مجموع قطعات
سازماندهی بدن، درست مانند عروسکهای روسی است: بدن دارای اعضایی است که متشکل از بافتهایی هستند که از سلولهایی تشکیل شدهاند که اندامک دارند، و همهی اینها در درون خود دارای ژنهایی هستند. در طول میلیاردها سال تکامل قطعات مختلف، اساساً فردیت خود را کنار گذاشتند تا جزئی از کل بزرگتر شوند. میکروبهای مستقل ترکیب شدند تا نوع جدیدی از سلول را بسازند. این سلول جدید، خواص ویژهای داشت که بازترکیب جدیدی، یعنی بدن چندسلولی را امکانپذیر ساخت. انواع مرتباً پیچیدهتر فرد، بهطور پیاپی از قطعات هرچه ظریفتری پدید آمدهاند.
بدنها و سلولها تا حد زیادی متکی بر رفتار کنترلشدهی اجزای تشکیلدهندهی خود هستند ولی در زیر این نظم، هیاهویی در جریان است. برای هماهنگسازی اجزای بدن، باید علایق متضاد سلولهای مختلف و اجزای ژنوم تحت کنترل قرار گیرد. ژنها، اندامکها و سلولهای مختلف درون بدن مرتب تکثیر میشوند. اگر کنترلی در کار نباشد، ممکن است یکی از اجزا همهجا را تصرف کند. نزاع بین اجزایی که خودخواهانه رفتار میکنند و سعی میکنند بدون کنترل تکثیر شوند، و نیازهای بدن، داستانی است که به سلامتی بیماری و تکامل مربوط میشود. پیامد آن ممکن است سرچشمهی اختراع یا مسیری بهسوی فاجعه باشد.
سلولی را در نظر بگیرید که مستقل رفتار میکند و بدون توجه به دیگران صرفاً تقسیم و تکثیر میشود و یا برعکس، در زمان یا مکان لازم نمیمیرد. چنین سلولهایی، بدن را در اختیار میگیرند و آن را از بین میبرند. درواقع، این دقیقاً کاری است که سرطان انجام میدهد: سلولهای سرطانی قوانین را زیر پا میگذارند و خودخواهانه رفتار میکنند. بهطوریکه نه تولیدمثل و نه مرگ خود را با نیازهای فردی که در آن سکونت دارند، هماهنگ نمیکنند.
سرطان تنشی اساسی را بین اجزا و کل -یعنی در این مورد، بین اجزای تشکیلدهندهی بدن و خود بدن- آشکار میکند. اگر اجزا فقط اساس منافع کوتاهمدت خود عمل کنند و بدون مهار تقسیم شوند، میتوانند منجر به نابودی بدن شوند. سرطان نوعی بیماری ناشی از جهشهای ژنتیکی است که بر روی هم انباشته میشوند و سبب میشوند که سلولها با سرعت تکثیر شوند یا در زمان لازم نمیرند. در پاسخ به آن بدن پاسخهای ایمنی ایجاد کرده است که سلولهای خلافکار را به دام میاندازد. وقتی که این کنترلها و دفاعها نهایتاً با شکست مواجه شود و رفتار سلولها غيرقابل کنترل شود، سرطان کشنده میشود.
در درون ژنوم نیز نزاع مشابهی رخ میدهد. ژنهای پرشکنندهی باربارا مککلینتاک نیز، درست مانند یک سلول سرطانی از خودشان کپی تهیه میکنند. این نبرد درونی بین عناصر خودخواه خودسری که میخواهند آزادانه تکثیر شوند و ارگانیسم فرد در جریان است. با توجه به ژنهایی که تلاش میکنند عناصر خودخواه را کنترل کنند، ویروسها که مدام هجوم میآورند، و تریلیونها سلول که باهم همکاری میکنند تا کارکرد بدن را حفظ کنند، میتوان گفت که بدن جانداران چندسلولی ائتلافی از اجزا است که در زمانها و گاه در مکانهای متفاوت ایجاد شدهاند. این اجزا که بعضاً در نزاع و همواره در تغییرند، هیزمی برای آتش تکامل هستند. بدن جانداران بهعلت تنوع اجزا و نحوهی تعامل آنها، تکامل پیدا میکنند و به روشهای جدید تغییر مینمایند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
سازماندهی بدن، درست مانند عروسکهای روسی است: بدن دارای اعضایی است که متشکل از بافتهایی هستند که از سلولهایی تشکیل شدهاند که اندامک دارند، و همهی اینها در درون خود دارای ژنهایی هستند. در طول میلیاردها سال تکامل قطعات مختلف، اساساً فردیت خود را کنار گذاشتند تا جزئی از کل بزرگتر شوند. میکروبهای مستقل ترکیب شدند تا نوع جدیدی از سلول را بسازند. این سلول جدید، خواص ویژهای داشت که بازترکیب جدیدی، یعنی بدن چندسلولی را امکانپذیر ساخت. انواع مرتباً پیچیدهتر فرد، بهطور پیاپی از قطعات هرچه ظریفتری پدید آمدهاند.
بدنها و سلولها تا حد زیادی متکی بر رفتار کنترلشدهی اجزای تشکیلدهندهی خود هستند ولی در زیر این نظم، هیاهویی در جریان است. برای هماهنگسازی اجزای بدن، باید علایق متضاد سلولهای مختلف و اجزای ژنوم تحت کنترل قرار گیرد. ژنها، اندامکها و سلولهای مختلف درون بدن مرتب تکثیر میشوند. اگر کنترلی در کار نباشد، ممکن است یکی از اجزا همهجا را تصرف کند. نزاع بین اجزایی که خودخواهانه رفتار میکنند و سعی میکنند بدون کنترل تکثیر شوند، و نیازهای بدن، داستانی است که به سلامتی بیماری و تکامل مربوط میشود. پیامد آن ممکن است سرچشمهی اختراع یا مسیری بهسوی فاجعه باشد.
سلولی را در نظر بگیرید که مستقل رفتار میکند و بدون توجه به دیگران صرفاً تقسیم و تکثیر میشود و یا برعکس، در زمان یا مکان لازم نمیمیرد. چنین سلولهایی، بدن را در اختیار میگیرند و آن را از بین میبرند. درواقع، این دقیقاً کاری است که سرطان انجام میدهد: سلولهای سرطانی قوانین را زیر پا میگذارند و خودخواهانه رفتار میکنند. بهطوریکه نه تولیدمثل و نه مرگ خود را با نیازهای فردی که در آن سکونت دارند، هماهنگ نمیکنند.
سرطان تنشی اساسی را بین اجزا و کل -یعنی در این مورد، بین اجزای تشکیلدهندهی بدن و خود بدن- آشکار میکند. اگر اجزا فقط اساس منافع کوتاهمدت خود عمل کنند و بدون مهار تقسیم شوند، میتوانند منجر به نابودی بدن شوند. سرطان نوعی بیماری ناشی از جهشهای ژنتیکی است که بر روی هم انباشته میشوند و سبب میشوند که سلولها با سرعت تکثیر شوند یا در زمان لازم نمیرند. در پاسخ به آن بدن پاسخهای ایمنی ایجاد کرده است که سلولهای خلافکار را به دام میاندازد. وقتی که این کنترلها و دفاعها نهایتاً با شکست مواجه شود و رفتار سلولها غيرقابل کنترل شود، سرطان کشنده میشود.
در درون ژنوم نیز نزاع مشابهی رخ میدهد. ژنهای پرشکنندهی باربارا مککلینتاک نیز، درست مانند یک سلول سرطانی از خودشان کپی تهیه میکنند. این نبرد درونی بین عناصر خودخواه خودسری که میخواهند آزادانه تکثیر شوند و ارگانیسم فرد در جریان است. با توجه به ژنهایی که تلاش میکنند عناصر خودخواه را کنترل کنند، ویروسها که مدام هجوم میآورند، و تریلیونها سلول که باهم همکاری میکنند تا کارکرد بدن را حفظ کنند، میتوان گفت که بدن جانداران چندسلولی ائتلافی از اجزا است که در زمانها و گاه در مکانهای متفاوت ایجاد شدهاند. این اجزا که بعضاً در نزاع و همواره در تغییرند، هیزمی برای آتش تکامل هستند. بدن جانداران بهعلت تنوع اجزا و نحوهی تعامل آنها، تکامل پیدا میکنند و به روشهای جدید تغییر مینمایند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
آمیزهشناسی
چرخ شش هزار سال است که در دنیا وجود دارد. چمدان هم چند قرن است که در دسترس ما است. اما چمدان چرخدار همین چند دههی پیش اختراع شد و زندگی بسیاری از افرادی را که سفر میکنند دگرگون کرد. هر بار که من به فرودگاه میروم، احساس شگفتی میکنم که این اختراع انقلابی با پیداکردن یک ترکیب جدید محقق شده است.
اندامکهای مارگولیس، قدرت ترکیب را بهعنوان منبعی برای اختراع در جهان طبیعی نشان داد. حال آیا ممکن است که یک رده خودش چیزی را اختراع نکند، بلکه یک ویژگی را که در گونهی دیگری بروز کرده است، بگیرد؟ میتوکندریها که انرژی سلول را تأمین میکنند، در اثر تغییرات ژنوم خود ما، در زمانی که نیاکان ما جانداران تکسلولی بودند، اختراع نشدند. بلکه در جای دیگری اختراع شدند، و سپس با ادغام آن باکتری باستانی و ردهی ما، وارد سلول ما شده و مورد استفادهی مجدد قرار گرفتند. بههمین ترتیب، ویروسها طی میلیونها سال آلودهکردن ژنومها، قابلیت ساخت پروتئینهای جدید را به آنها دادند. با تغییر کاربری این ویروسها، مولکولهای جدیدی برای کمک به بارداری و حافظه بهوجود آمدند.
گاه صفتی در یک گونه ظاهر میشود، بعد گونهی دیگری آن را وام میگیرد، میدزدد و برای کاربردهای جدیدی تغییر میدهد. گاه میزبانها اختراعی را به ارث میبرند، بهجای اینکه مجبور باشند آن را خودشان بسازند. ترکیب قطعات و انواع جدید افراد که از آنها پدید میآیند، میتوانند فرصتهای تکاملی جدیدی را ایجاد کنند.
میلیاردها سال حیات بهصورت تکسلولی بود و نوآفرینیهایی در نحوهی متابولیسم انرژی و مواد شیمیایی در جانداران صورت میگرفت. با ظهور افراد هرچه پیچیدهتر، روشهای جدیدی برای ساختن پروتئینها، حرکتکردن و تأمين غذا ایجاد شد. جانداران دارای بدن -جانوران، گیاهان و قارچها- در روی زمین نسبتاً تازهواردند، و همگی از سلولهایی ساخته شدهاند که از ادغام افراد متفاوت حاصل شدهاند. پیدایش بدن، زمینه را برای روش جدیدی از تکامل مهیا کرد. جاندارانی که از سلولهای متعدد ساخته شده بودند، که هر کدام انرژی خود را از اندامکها تأمین میکردند، توانستند بزرگتر شوند، و بافتها و اعضای جدیدی ایجاد کنند. نتیجهی آن تنوع بافتها و اعضا است که به جانوران کمک میکند تا ارتفاعات بالا پرواز کنند، به قعر اقیانوسها شنا کنند، و ماهوارههایی بسازند تا بتوانند دورترین نقاط منظومهی شمسی را کاوش نمایند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
چرخ شش هزار سال است که در دنیا وجود دارد. چمدان هم چند قرن است که در دسترس ما است. اما چمدان چرخدار همین چند دههی پیش اختراع شد و زندگی بسیاری از افرادی را که سفر میکنند دگرگون کرد. هر بار که من به فرودگاه میروم، احساس شگفتی میکنم که این اختراع انقلابی با پیداکردن یک ترکیب جدید محقق شده است.
اندامکهای مارگولیس، قدرت ترکیب را بهعنوان منبعی برای اختراع در جهان طبیعی نشان داد. حال آیا ممکن است که یک رده خودش چیزی را اختراع نکند، بلکه یک ویژگی را که در گونهی دیگری بروز کرده است، بگیرد؟ میتوکندریها که انرژی سلول را تأمین میکنند، در اثر تغییرات ژنوم خود ما، در زمانی که نیاکان ما جانداران تکسلولی بودند، اختراع نشدند. بلکه در جای دیگری اختراع شدند، و سپس با ادغام آن باکتری باستانی و ردهی ما، وارد سلول ما شده و مورد استفادهی مجدد قرار گرفتند. بههمین ترتیب، ویروسها طی میلیونها سال آلودهکردن ژنومها، قابلیت ساخت پروتئینهای جدید را به آنها دادند. با تغییر کاربری این ویروسها، مولکولهای جدیدی برای کمک به بارداری و حافظه بهوجود آمدند.
گاه صفتی در یک گونه ظاهر میشود، بعد گونهی دیگری آن را وام میگیرد، میدزدد و برای کاربردهای جدیدی تغییر میدهد. گاه میزبانها اختراعی را به ارث میبرند، بهجای اینکه مجبور باشند آن را خودشان بسازند. ترکیب قطعات و انواع جدید افراد که از آنها پدید میآیند، میتوانند فرصتهای تکاملی جدیدی را ایجاد کنند.
میلیاردها سال حیات بهصورت تکسلولی بود و نوآفرینیهایی در نحوهی متابولیسم انرژی و مواد شیمیایی در جانداران صورت میگرفت. با ظهور افراد هرچه پیچیدهتر، روشهای جدیدی برای ساختن پروتئینها، حرکتکردن و تأمين غذا ایجاد شد. جانداران دارای بدن -جانوران، گیاهان و قارچها- در روی زمین نسبتاً تازهواردند، و همگی از سلولهایی ساخته شدهاند که از ادغام افراد متفاوت حاصل شدهاند. پیدایش بدن، زمینه را برای روش جدیدی از تکامل مهیا کرد. جاندارانی که از سلولهای متعدد ساخته شده بودند، که هر کدام انرژی خود را از اندامکها تأمین میکردند، توانستند بزرگتر شوند، و بافتها و اعضای جدیدی ایجاد کنند. نتیجهی آن تنوع بافتها و اعضا است که به جانوران کمک میکند تا ارتفاعات بالا پرواز کنند، به قعر اقیانوسها شنا کنند، و ماهوارههایی بسازند تا بتوانند دورترین نقاط منظومهی شمسی را کاوش نمایند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
قبلاً، به طورِ مفصل، به انفجارِ کامبِریَن پرداختهام، مخصوصاً در کتابِ دیگرم شکافتنِ رنگینکمان (Unweaving the Rainbow). در این جا، با آوردنِ مثال از پهنکِرمتباران (flatworms; Platyhelminthes)، به ذکرِ نکتهای جدید اکتفا میکنم. این شاخۀ بزرگ از کرمها کَپَلَکهایِ انگلی (parasitic flukes) و کرمهایِ نواری (tapeworms) را در بر میگیرد که، در پزشکی، اهمیتِ ویژهای دارند. اما کرمهایِ آزادزیِ (free-living) توربلاریا (turbellarian)، که بیش از چهار هزار گونه را شامل میشود (این تعداد تقریباً با تعدادِ همۀ گونههایِ پستاندار برابری میکند)، کرمهایِ موردِ علاقۀ مناند. همان گونه که دو تصویری که در کنارِ هم، در شکل زیر، آمدهاند نشان میدهند، کرمهایِ توربلاریا زیباییِ خارقالعادهای دارند. آنها، هم در آب و هم رویِ خشکی، به طورِ معمول، یافت میشوند و گمان میرود که خیلی وقت است که در این محیطها رایج هستند. پس، حتماً انتظار دارید که سابقۀ فسیلیِ غنیای را به جا گذاشته باشند. متأسفانه، تقریباً هیچ فسیلی از آنها نمانده است. جز مشتی فسیلِ ردِپاییِ مبهم، حتی یک فسیل هم از کِرمهایِ پهن یافت نشده است. از دیدِ کرمها، پهنکِرمتباران «در همان اولین ظهورشان، فرگشتِ پیچیدهای را پشتِ سر گذاشتهاند. چنان که گویی این فسیلها، بدونِ هیچ سابقۀ فرگشتی، همین جور در آن صخرهها قرار داده شدهاند». اما، در این مورد «همان اولین ظهورشان» دورۀ کامبِریَن نیست، بلکه دورۀ معاصر است. متوجه هستید که معنیِ این اتفاق چیست یا، دستِکم، از دیدِ آفرینشباوران باید چه معنایی داشته باشد؟ آفرینشباوران باور دارند که کِرمهایِ پهن (flatworms) همراه با سایرِ موجودات در یک هفتۀ واحد آفریده شدهاند. پس، زمانی که برایِ فسیلشدن داشتهاند دقیقاً با زمانِ سایرِ حیوانات برابر بوده است. همۀ آن سدههایی که حیواناتِ صدفدار و استخواندار داشتهاند هزارتا هزارتا فسیل پس میانداختند، این کرمهایِ پهن هم داشتهاند به خوبی و خوشی در کنارشان زندگی میکردهاند، اما بدونِ این که ردِپایِ قابلِتوجهی از خودشان، در سنگها، به جای بگذارند. پس، حال، با توجه به این که گذشتۀ کرمهایِ پهن یک «خلاءِ بزرگ» محسوب میشود و با این که، بنا به گفتۀ خودِ آفرینشباوران، کرمهایِ پهن هم به مدتزمانی یکسان با سایر جانداران زندگی میکردهاند، چه نکتۀ خاصی در موردِ سابقۀ حیواناتی که از خو د فسیل به جا میگذارند وجود دارد؟ اگر قرار است بگوییم که خلاءِ پیش از انفجارِ کامبِریَن شاهدی است بر به وجود آمدنِ ناگهانیِ عمدۀ حیوانات در آن دوره، با همین «منطق» باید بتوان ثابت کرد که کرمهایِ پهن همین دیروز به وجود آمدهاند. اما چنین چیزی با این باورِ آفرینشباوران، اینکه کرمهایِ پهن در هفتهای یکسان با دیگر مخلوقات به وجود آمدهاند، در تناقض است. نمیشود هم خدا را خواست و هم خرما را. این استدلال، در چشمبههمزدنی، ادعایِ آفرینشباوران را که -خلاءِ پیشکامبِریَن در فسیلهایِ بهجامانده شواهدِ مبنی بر درستیِ فرگشت را تضعیف میکند از- اعتبار ساقط میکند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
در اختیارگرفتن آینده
ترکیبکردن، وامگرفتن و تغییر کاربری دادن فناوریها و نوآفرینیهای گونههای دیگر، تاریخ چندمیلیون سالهی ما بوده است. اما بخشی از آیندهی ما نیز هست.
در سال ۱۹۹۳، میکروبشناس اسپانیایی، فرانسیسكو موخيكا، مشغول مطالعهی شورهزارهای باتلاقی در کوستا بلانکا در جنوب اسپانیا بود. هدفش فهمیدن این بود که چگونه باکتریها برای زندگی در یک زیستگاه بسیار شور تکامل یافتهاند. در ژنوم آنها چیزی بود که باعث مقاومت آنها نسبت به محیطی میشد که برای اکثر گونهها کشنده است. او در طول یک دهه تحقیق و اکتشاف، ژنوم آنها را توالییابی کرد و ویژگی حیرتانگیزی را برملا کرد. اکثر DNA آنها از توالی باکتریایی استاندارد با حروف متفاوت تشکیل شده بود. ولی در جاهای معدودی توالی کوتاهی وجود داشت که یک واروخوانه تشکیل می داد که از هر دو طرف یک چیز خوانده میشد، مانند کلمه ی Hannah، ولی البته با حروف A، T، G، و C. بهعلاوه قطعههای کوتاه واروخوانه با فاصلهی یکنواخت از یکدیگر قرار گرفته بودند، بهطوریکه یک الگوی تکراری تشکیل میدادند: واروخوانه، فاصلهی دارای توالیهای دیگر، واروخوانه و باز فاصلهی دارای توالیهای دیگر. درواقع حدوداً یک دهه قبل از آن نیز آزمایشگاهی ژاپنی این توالیهای واروخوانهای را کشف کرده بود که خود نمونهای از چندگانهها در علم است.
موخیکا که فکر نمیکرد این پیشامدی تصادفی باشد، باکتریهای دیگر را نیز از نظر این الگوی عجیب جستوجو کرد. و واقعاً هم مشاهده کرد که این الگو در آنها بسیار شایع است و در بیش از بیست گونه یافت میشود. چنین الگوی ژنومی شایع و مشخصی باید کارکردی داشته باشد، ولی چه کارکردی میتوانست باشد؟... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
🔚
@Chekide_ha
ترکیبکردن، وامگرفتن و تغییر کاربری دادن فناوریها و نوآفرینیهای گونههای دیگر، تاریخ چندمیلیون سالهی ما بوده است. اما بخشی از آیندهی ما نیز هست.
در سال ۱۹۹۳، میکروبشناس اسپانیایی، فرانسیسكو موخيكا، مشغول مطالعهی شورهزارهای باتلاقی در کوستا بلانکا در جنوب اسپانیا بود. هدفش فهمیدن این بود که چگونه باکتریها برای زندگی در یک زیستگاه بسیار شور تکامل یافتهاند. در ژنوم آنها چیزی بود که باعث مقاومت آنها نسبت به محیطی میشد که برای اکثر گونهها کشنده است. او در طول یک دهه تحقیق و اکتشاف، ژنوم آنها را توالییابی کرد و ویژگی حیرتانگیزی را برملا کرد. اکثر DNA آنها از توالی باکتریایی استاندارد با حروف متفاوت تشکیل شده بود. ولی در جاهای معدودی توالی کوتاهی وجود داشت که یک واروخوانه تشکیل می داد که از هر دو طرف یک چیز خوانده میشد، مانند کلمه ی Hannah، ولی البته با حروف A، T، G، و C. بهعلاوه قطعههای کوتاه واروخوانه با فاصلهی یکنواخت از یکدیگر قرار گرفته بودند، بهطوریکه یک الگوی تکراری تشکیل میدادند: واروخوانه، فاصلهی دارای توالیهای دیگر، واروخوانه و باز فاصلهی دارای توالیهای دیگر. درواقع حدوداً یک دهه قبل از آن نیز آزمایشگاهی ژاپنی این توالیهای واروخوانهای را کشف کرده بود که خود نمونهای از چندگانهها در علم است.
موخیکا که فکر نمیکرد این پیشامدی تصادفی باشد، باکتریهای دیگر را نیز از نظر این الگوی عجیب جستوجو کرد. و واقعاً هم مشاهده کرد که این الگو در آنها بسیار شایع است و در بیش از بیست گونه یافت میشود. چنین الگوی ژنومی شایع و مشخصی باید کارکردی داشته باشد، ولی چه کارکردی میتوانست باشد؟... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
🔚
@Chekide_ha
Telegraph
در اختیارگرفتن آینده
ترکیبکردن، وامگرفتن و تغییر کاربری دادن فناوریها و نوآفرینیهای گونههای دیگر، تاریخ چندمیلیون سالهی ما بوده است. اما بخشی از آیندهی ما نیز هست. در سال ۱۹۹۳، میکروبشناس اسپانیایی، فرانسیسكو موخيكا، مشغول مطالعهی شورهزارهای باتلاقی در کوستا بلانکا…
❤1
میراثِ مخربِ زنجیرۀ بزرگِ هستی
اساسِ مطالبۀ نادرستِ «حلقههایِ گمشده» عمدتاً به اسطورهای قرونِ وسطایی بازمیگردد که تا عصرِ داروین ذهنِ مردان را به خود مشغول کرده بود و، پس از آن نیز، سرسختانه، دست از گمراهکردنِ آنها برنمیداشت. این اسطوره اسطورۀ زنجیرۀ بزرگِ هستی نام دارد. بر اساسِ آن، هر چیزی که در جهان وجود دارد، رویِ پلههایِ یک نردبان، صاحبِ جایگاه است. در رأسِ این نردبان خدا، سپس فرشتگانِ مقرب، بعد فرشتگانی که مراتبِ پایینتری دارند، سپس انسان، بعد حیوانها، سپس گیاهان، و بعد سنگ و دیگر مخلوقاتِ بیجان قرار دارند. با توجه به این که قدمتِ آن به زمانی برمیگردد که نژادپرستی عادی تلقی میشد، تقریباً نیازی هم نیست بگویم که همۀ انسانها هم هممرتبه نبودند. اما راستی، باید به این نکته اشاره کنم که ذکور یک پلۀ کامل از اِناثِ همنوعشان بالاتر بودند (به همین دلیل هم به خودم این اجازه را دادم که در جملۀ نخستِ این بخش بگویم «ذهنِ» مردان را به خود مشغول کرده بود)، اما وقتی که ایدۀ فرگشت ظهور پیدا کرد، این سلسلهمراتبِ ادعاییِ موجود در قلمروِ حیوانات بود که بیشترین ظرفیت را برایِ گمراهکردنِ مردم داشت. به نظر طبیعی میآمد که فرض کنیم حیواناتِ «دونمرتبه» به حیواناتِ «والامرتبهتر» فرگشت یابند. اگر چنین میبود، باید انتظار میداشتیم که «حلقههایی ارتباطی» را میانِ همۀ موجوداتِ سراسرِ نردبان پیدا کنیم. نردبانی که پلههایی از آن مفقود بودند نمیتوانست برایِ کسی قانعکننده باشد. تصویرِ این نردبانِ بیپله سرچشمۀ بیشترِ شکهایی بود که دربارۀ «حلقههایِ گمشده» مطرح میشد. اما، همان گونه که اکنون نشان خواهم داد، کلِ اسطورۀ نردبانِ <هستی> تصوری اشتباه و غیرِ فرگشتی است.
آن قدر ساده عباراتِ «حیواناتِ والامرتبه» و «حیواناتِ دونمرتبه» از دهانمان خارج میشود که وقتی میفهمیم که -بر خلافِ چیزی که ممکن است تصور شود- این مفاهیم نهتنها هیچ گونه جایگاهی در تفکرِ فرگشتی ندارند، بلکه کاملاً متضادِ آن بودهاند و هستند. تصور میکنیم که شامپانزهها حیواناتی والامرتبه و کرمهایِ خاکی حیواناتی دونمرتبه هستند. فرض میکنیم که همیشه معنیِ ضمنیِ این مفهوم را میدانستهایم و فرگشت هم به روشنتر شدنش کمک میکند. اما چنین نیست. حتی، به هیچ وجه، نمیشود معنایِ روشنی را هم برایِ آن متصور شد. یا اگر معنایی هم برایِ آن متصور شویم، آن قدر برداشتهایِ متفاوتی از آن ممکن است که این ایده را گمراهکننده، و حتی مهلک، میکند... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
اساسِ مطالبۀ نادرستِ «حلقههایِ گمشده» عمدتاً به اسطورهای قرونِ وسطایی بازمیگردد که تا عصرِ داروین ذهنِ مردان را به خود مشغول کرده بود و، پس از آن نیز، سرسختانه، دست از گمراهکردنِ آنها برنمیداشت. این اسطوره اسطورۀ زنجیرۀ بزرگِ هستی نام دارد. بر اساسِ آن، هر چیزی که در جهان وجود دارد، رویِ پلههایِ یک نردبان، صاحبِ جایگاه است. در رأسِ این نردبان خدا، سپس فرشتگانِ مقرب، بعد فرشتگانی که مراتبِ پایینتری دارند، سپس انسان، بعد حیوانها، سپس گیاهان، و بعد سنگ و دیگر مخلوقاتِ بیجان قرار دارند. با توجه به این که قدمتِ آن به زمانی برمیگردد که نژادپرستی عادی تلقی میشد، تقریباً نیازی هم نیست بگویم که همۀ انسانها هم هممرتبه نبودند. اما راستی، باید به این نکته اشاره کنم که ذکور یک پلۀ کامل از اِناثِ همنوعشان بالاتر بودند (به همین دلیل هم به خودم این اجازه را دادم که در جملۀ نخستِ این بخش بگویم «ذهنِ» مردان را به خود مشغول کرده بود)، اما وقتی که ایدۀ فرگشت ظهور پیدا کرد، این سلسلهمراتبِ ادعاییِ موجود در قلمروِ حیوانات بود که بیشترین ظرفیت را برایِ گمراهکردنِ مردم داشت. به نظر طبیعی میآمد که فرض کنیم حیواناتِ «دونمرتبه» به حیواناتِ «والامرتبهتر» فرگشت یابند. اگر چنین میبود، باید انتظار میداشتیم که «حلقههایی ارتباطی» را میانِ همۀ موجوداتِ سراسرِ نردبان پیدا کنیم. نردبانی که پلههایی از آن مفقود بودند نمیتوانست برایِ کسی قانعکننده باشد. تصویرِ این نردبانِ بیپله سرچشمۀ بیشترِ شکهایی بود که دربارۀ «حلقههایِ گمشده» مطرح میشد. اما، همان گونه که اکنون نشان خواهم داد، کلِ اسطورۀ نردبانِ <هستی> تصوری اشتباه و غیرِ فرگشتی است.
آن قدر ساده عباراتِ «حیواناتِ والامرتبه» و «حیواناتِ دونمرتبه» از دهانمان خارج میشود که وقتی میفهمیم که -بر خلافِ چیزی که ممکن است تصور شود- این مفاهیم نهتنها هیچ گونه جایگاهی در تفکرِ فرگشتی ندارند، بلکه کاملاً متضادِ آن بودهاند و هستند. تصور میکنیم که شامپانزهها حیواناتی والامرتبه و کرمهایِ خاکی حیواناتی دونمرتبه هستند. فرض میکنیم که همیشه معنیِ ضمنیِ این مفهوم را میدانستهایم و فرگشت هم به روشنتر شدنش کمک میکند. اما چنین نیست. حتی، به هیچ وجه، نمیشود معنایِ روشنی را هم برایِ آن متصور شد. یا اگر معنایی هم برایِ آن متصور شویم، آن قدر برداشتهایِ متفاوتی از آن ممکن است که این ایده را گمراهکننده، و حتی مهلک، میکند... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
میراثِ مخربِ زنجیرۀ بزرگِ هستی
اساسِ مطالبۀ نادرستِ «حلقههایِ گمشده» عمدتاً به اسطورهای قرونِ وسطایی بازمیگردد که تا عصرِ داروین ذهنِ مردان را به خود مشغول کرده بود و، پس از آن نیز، سرسختانه، دست از گمراهکردنِ آنها برنمیداشت. این اسطوره اسطورۀ زنجیرۀ بزرگِ هستی نام دارد. بر اساسِ…
ردهبندی در مسیر زمان
اگر مهمترین اتفاق تاریخ زیستشناسی توصیفی را وضع ردهبندی لینهای بدانیم اغراق نکردهایم. بدون ردهبندی لینهای زیستشناسی در همان دوران اندیشۀ تقسیم جهان به جماد و نبات و گیاه باقی میماند. اما لینه فقط آغازگر راه بود. مهمترین سلسلهرویدادها در مبحث ردهبندی در نیمۀ قرن بیستم شروع شد. شاید مهمترین تغییر در ردهبندی جانداران از دهۀ ۱۹۵۰ تا کنون، مرتبط با توسعه و کاربرد روشهای کلادیستیک در ردهبندی باشد. ویلی هنیگ حشرهشناس آلمانی در دهۀ ۱۹۳۰ جزوهای تحت عنوان «جایگاه سیستماتیک در جانورشناسی» تألیف و در آن برای نخستینبار طرح کلادیستیک یا آنالیز فیلوژنتیک را مطرح کرد. این جزوه با تأخیری چندساله در سال ۱۹۷۸ (دو سال پس از مرگ هنیگ) منتشر شد.
کلادیستیک روشی عملی و جالب برای انجام ردهبندی بود. در این روش صفتهای موجودات زندهای را که قصد بررسی آنها را داریم، بهصورت رقمی در کنار یکدیگر قرار میدهیم و با انجام تحلیلهای ریاضی، موجوداتی که بیشترین شباهت را به یکدیگر دارند، یکییکی مشخص و در کنار یکدیگر ردهبندی میکنیم.
اگرچه کلادیستیک امروزه به تنها روش علمی ردهبندی بدل شده است، اما طی سالهای دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بهتدریج فراگیرتر شد و در دهۀ ۱۹۸۰ برای نخستینبار با موجی از اقبال از سوی متخصصان تاکسونهای مختلف روبهرو شد. در دهۀ ۱۹۸۰ بسیاری از تاکسونهای جانداران برای نخستینبار مورد آنالیزهای فیلوژنتیک قرار گرفتند، اما کلادیستیک علاوهبر اینکه روشی عملگرایانه برای انجام ردهبندی بود، منطقی علمی نیز در دل خود داشت که باعث زیروروشدن بسیاری از جنبههای سنتی زیستشناسی شد، زیرا نتایج متفاوتی نسبت به ردهبندیهای سنتی زیستشناختی در پی داشت. در دهۀ ۱۹۹۰ رقابت میان متخصصان هوادار ردهبندی سنتی (غیر کلادیستیک) و ردهبندی کلادیستیک کاملاً بهنفع طرفداران کلادیستیک چرخید و زیستشناسانی مثل ارنست ماهر جزء آخرین زیستشناسان سرشناسی بودند که محتاطانه در آثار خود ردهبندی غیرکلادیستیک را نیز بهعنوان یک روش دیگر معتبر میدانستند، هرچند این دیدگاه در همان دهۀ ۱۹۹۰ نیز منتقدانی داشت. در حقیقت یکی از نخستین کسانی که کوشید پاسخی به پافشاری سنتگرایانه مایر بدهد، خود هنیگ بود.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
اگر مهمترین اتفاق تاریخ زیستشناسی توصیفی را وضع ردهبندی لینهای بدانیم اغراق نکردهایم. بدون ردهبندی لینهای زیستشناسی در همان دوران اندیشۀ تقسیم جهان به جماد و نبات و گیاه باقی میماند. اما لینه فقط آغازگر راه بود. مهمترین سلسلهرویدادها در مبحث ردهبندی در نیمۀ قرن بیستم شروع شد. شاید مهمترین تغییر در ردهبندی جانداران از دهۀ ۱۹۵۰ تا کنون، مرتبط با توسعه و کاربرد روشهای کلادیستیک در ردهبندی باشد. ویلی هنیگ حشرهشناس آلمانی در دهۀ ۱۹۳۰ جزوهای تحت عنوان «جایگاه سیستماتیک در جانورشناسی» تألیف و در آن برای نخستینبار طرح کلادیستیک یا آنالیز فیلوژنتیک را مطرح کرد. این جزوه با تأخیری چندساله در سال ۱۹۷۸ (دو سال پس از مرگ هنیگ) منتشر شد.
کلادیستیک روشی عملی و جالب برای انجام ردهبندی بود. در این روش صفتهای موجودات زندهای را که قصد بررسی آنها را داریم، بهصورت رقمی در کنار یکدیگر قرار میدهیم و با انجام تحلیلهای ریاضی، موجوداتی که بیشترین شباهت را به یکدیگر دارند، یکییکی مشخص و در کنار یکدیگر ردهبندی میکنیم.
اگرچه کلادیستیک امروزه به تنها روش علمی ردهبندی بدل شده است، اما طی سالهای دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بهتدریج فراگیرتر شد و در دهۀ ۱۹۸۰ برای نخستینبار با موجی از اقبال از سوی متخصصان تاکسونهای مختلف روبهرو شد. در دهۀ ۱۹۸۰ بسیاری از تاکسونهای جانداران برای نخستینبار مورد آنالیزهای فیلوژنتیک قرار گرفتند، اما کلادیستیک علاوهبر اینکه روشی عملگرایانه برای انجام ردهبندی بود، منطقی علمی نیز در دل خود داشت که باعث زیروروشدن بسیاری از جنبههای سنتی زیستشناسی شد، زیرا نتایج متفاوتی نسبت به ردهبندیهای سنتی زیستشناختی در پی داشت. در دهۀ ۱۹۹۰ رقابت میان متخصصان هوادار ردهبندی سنتی (غیر کلادیستیک) و ردهبندی کلادیستیک کاملاً بهنفع طرفداران کلادیستیک چرخید و زیستشناسانی مثل ارنست ماهر جزء آخرین زیستشناسان سرشناسی بودند که محتاطانه در آثار خود ردهبندی غیرکلادیستیک را نیز بهعنوان یک روش دیگر معتبر میدانستند، هرچند این دیدگاه در همان دهۀ ۱۹۹۰ نیز منتقدانی داشت. در حقیقت یکی از نخستین کسانی که کوشید پاسخی به پافشاری سنتگرایانه مایر بدهد، خود هنیگ بود.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
آیا زمین جابجا شده است؟
همۀ همعصرانِ داروین فکر میکردند که نقشۀ زمین، <در طولِ اعصار>، ثابت بوده است. بعضی از همدورههایِ داروین این احتمال را پذیرفته بودند که شاید پلهایِ سرزمینیِ بزرگی که به زیرِ آب رفته بودند توجیهگرِ، برایِ نمونه، شباهتهایِ میانِ گیاگانِ قارههایِ آمریکایِ جنوبی و آفریقا باشند. داروین به شخصه علاقۀ خاصی به ایدۀ پلهایِ سرزمینی نداشت، اما مطمئناً اگر با شواهدِ مبنی بر حرکتِ تمامِ قارهها بر رویِ زمین، که امروزه به آنها دسترسی داریم، روبرو میشد، شیفته و دلباختهشان میشد. این امر، تا کنون، بهترین توجیه برایِ حقایقی مهم دربارۀ پراکندگیِ حیوانات و گیاهان، بهویژه فسیلهاشان، است. مثلاً، شباهتهایی میانِ فسیلهایِ آمریکایِ جنوبی، آفریقا، جنوبگان، ماداگاسکار، هند، و استرالیا وجود دارد. امروزه این شباهتها را با استناد به قارۀ جنوبیِ گوندوانا، که زمانی برایِ خود عظمتی داشت و همۀ خشکیهایِ امروزی را به هم متصل میکرد، توجیه میکنیم. در اینجا نیز، کارآگاهِ داستانِ ما، که دیر بر سرِ صحنۀ قتل رسیده است، ناگزیر به این نتیجه میرسد که فرگشت یک واقعیت است.
آلفرد وِگنِر، اقلیمشناسِ آلمانی (۱۸۸۰-۱۹۳۰)، اولین هوادارِ شاخص و برجستۀ نظریۀ «رانشِ قارهها» (Gondwana) (چنان که در گذشته بدین نام خوانده میشد) بود. وگنر اولین کسی نبود که با نگاه به نقشۀ جهان متوجهِ این امر شده بود که شکلِ یک قاره یا جزیره معمولاً با ساحلِ خشکیِ کنارِ خود تطابق دارد. چنان که گویی این دو قطعۀ خشکی تکههایی از یک پازل هستند، حتی زمانی که خطوطِ ساحلیِ آن دو فاصلۀ زیادی از هم دارد. من به مثالهایی که در انگلیس یافت میشوند -مانندِ جزیرۀ وایت که کنارههایش کاملاً با ساحلِ همپشایِر تطابق دارد؛ چنان که گویی اصلاً تنگۀ سولِنتی در کار نیست- کاری ندارم. چیزی که وِگنِر و پیشینیانش متوجهِ آن شده بودند این بود که چیزی شبیه به این امر در موردِ جانبهایِ مقابلِ قارههایِ غولپیکرِ آفریقا و آمریکا نیز صدق میکند. ساحلِ برزیل با برآمدگیِ غربِ آفریقا کاملاً جفت-و-جور است. همچنین، برآمدگیِ قسمتِ شمالیِ آفریقا با ساحلِ آمریکایِ شمالی، که از ایالتِ فلوریدا تا کانادا امتداد دارد، به زیبایی تطابقِ دارد. مسئله به تطابقِ تقریبیِ شکلِ قارهها ختم نمیشود. وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که ساختارِ زمینشناختیِ بالایی و پایینیِ شرقِ آمریکایِ جنوبی و قسمتهایِ متناظر آن، در بخشِ غربیِ آفریقا، با هم شباهت دارند. چیزی که به این روشنی نیست این است که ساحلِ غربیِ ماداگاسکار تطابقِ خوبی با ساحلِ شرقی آفریقا دارد؛ البته نه با ساحلِ آفریقایِ جنوبی که امروزه مقابلِ آن قرار دارد، بلکه با ساحلِ تانزانیا و کنیا که شمالیتراند. همچنین، خطِ بلند و صافِ کنارۀ شرقیِ ماداگاسکار به کنارۀ غربیِ هند شباهت دارد. افزون بر این، وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که فسیلهایِ باستانی، که در قارههایِ آفریقا و آمریکایِ جنوبی کشف میشوند، شباهتشان به یکدیگر بیش از آن چیزی است که، در صورتِ یکسانبودنِ نقشۀ جهان در طولِ اعصار، انتظار میرود. با توجه به عرضِ اقیانوسِ اطلسِ جنوبی، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ آیا زمانی این دو قاره فاصلۀ کمتری از یکدیگر داشتهاند و یا حتی به یکدیگر متصل بودهاند؟ ایدهای وسوسهبرانگیز و دور از ذهن اما بسیار جلوتر از زمانِ خود بود. علاوه بر این، وگنر به تطابقِ بینِ فسیلهایِ ماداگاسکار و هند نیز پی برده بود. شباهتهایِ بسیار آشکاری نیز میانِ فسیلهایِ شمالِ آمریکایِ شمالی و اروپا وجود دارد... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
همۀ همعصرانِ داروین فکر میکردند که نقشۀ زمین، <در طولِ اعصار>، ثابت بوده است. بعضی از همدورههایِ داروین این احتمال را پذیرفته بودند که شاید پلهایِ سرزمینیِ بزرگی که به زیرِ آب رفته بودند توجیهگرِ، برایِ نمونه، شباهتهایِ میانِ گیاگانِ قارههایِ آمریکایِ جنوبی و آفریقا باشند. داروین به شخصه علاقۀ خاصی به ایدۀ پلهایِ سرزمینی نداشت، اما مطمئناً اگر با شواهدِ مبنی بر حرکتِ تمامِ قارهها بر رویِ زمین، که امروزه به آنها دسترسی داریم، روبرو میشد، شیفته و دلباختهشان میشد. این امر، تا کنون، بهترین توجیه برایِ حقایقی مهم دربارۀ پراکندگیِ حیوانات و گیاهان، بهویژه فسیلهاشان، است. مثلاً، شباهتهایی میانِ فسیلهایِ آمریکایِ جنوبی، آفریقا، جنوبگان، ماداگاسکار، هند، و استرالیا وجود دارد. امروزه این شباهتها را با استناد به قارۀ جنوبیِ گوندوانا، که زمانی برایِ خود عظمتی داشت و همۀ خشکیهایِ امروزی را به هم متصل میکرد، توجیه میکنیم. در اینجا نیز، کارآگاهِ داستانِ ما، که دیر بر سرِ صحنۀ قتل رسیده است، ناگزیر به این نتیجه میرسد که فرگشت یک واقعیت است.
آلفرد وِگنِر، اقلیمشناسِ آلمانی (۱۸۸۰-۱۹۳۰)، اولین هوادارِ شاخص و برجستۀ نظریۀ «رانشِ قارهها» (Gondwana) (چنان که در گذشته بدین نام خوانده میشد) بود. وگنر اولین کسی نبود که با نگاه به نقشۀ جهان متوجهِ این امر شده بود که شکلِ یک قاره یا جزیره معمولاً با ساحلِ خشکیِ کنارِ خود تطابق دارد. چنان که گویی این دو قطعۀ خشکی تکههایی از یک پازل هستند، حتی زمانی که خطوطِ ساحلیِ آن دو فاصلۀ زیادی از هم دارد. من به مثالهایی که در انگلیس یافت میشوند -مانندِ جزیرۀ وایت که کنارههایش کاملاً با ساحلِ همپشایِر تطابق دارد؛ چنان که گویی اصلاً تنگۀ سولِنتی در کار نیست- کاری ندارم. چیزی که وِگنِر و پیشینیانش متوجهِ آن شده بودند این بود که چیزی شبیه به این امر در موردِ جانبهایِ مقابلِ قارههایِ غولپیکرِ آفریقا و آمریکا نیز صدق میکند. ساحلِ برزیل با برآمدگیِ غربِ آفریقا کاملاً جفت-و-جور است. همچنین، برآمدگیِ قسمتِ شمالیِ آفریقا با ساحلِ آمریکایِ شمالی، که از ایالتِ فلوریدا تا کانادا امتداد دارد، به زیبایی تطابقِ دارد. مسئله به تطابقِ تقریبیِ شکلِ قارهها ختم نمیشود. وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که ساختارِ زمینشناختیِ بالایی و پایینیِ شرقِ آمریکایِ جنوبی و قسمتهایِ متناظر آن، در بخشِ غربیِ آفریقا، با هم شباهت دارند. چیزی که به این روشنی نیست این است که ساحلِ غربیِ ماداگاسکار تطابقِ خوبی با ساحلِ شرقی آفریقا دارد؛ البته نه با ساحلِ آفریقایِ جنوبی که امروزه مقابلِ آن قرار دارد، بلکه با ساحلِ تانزانیا و کنیا که شمالیتراند. همچنین، خطِ بلند و صافِ کنارۀ شرقیِ ماداگاسکار به کنارۀ غربیِ هند شباهت دارد. افزون بر این، وگنر به این نکته نیز اشاره کرده بود که فسیلهایِ باستانی، که در قارههایِ آفریقا و آمریکایِ جنوبی کشف میشوند، شباهتشان به یکدیگر بیش از آن چیزی است که، در صورتِ یکسانبودنِ نقشۀ جهان در طولِ اعصار، انتظار میرود. با توجه به عرضِ اقیانوسِ اطلسِ جنوبی، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ آیا زمانی این دو قاره فاصلۀ کمتری از یکدیگر داشتهاند و یا حتی به یکدیگر متصل بودهاند؟ ایدهای وسوسهبرانگیز و دور از ذهن اما بسیار جلوتر از زمانِ خود بود. علاوه بر این، وگنر به تطابقِ بینِ فسیلهایِ ماداگاسکار و هند نیز پی برده بود. شباهتهایِ بسیار آشکاری نیز میانِ فسیلهایِ شمالِ آمریکایِ شمالی و اروپا وجود دارد... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
آیا زمین جابجا شده است؟
همۀ همعصرانِ داروین فکر میکردند که نقشۀ زمین، <در طولِ اعصار>، ثابت بوده است. بعضی از همدورههایِ داروین این احتمال را پذیرفته بودند که شاید پلهایِ سرزمینیِ بزرگی که به زیرِ آب رفته بودند توجیهگرِ، برایِ نمونه، شباهتهایِ میانِ گیاگانِ قارههایِ آمریکایِ…
ردهبندی لینهای
بحث ما دربارۀ تحول فکری ردهبندی است، بنابراین انتظار مرور وقایع تاریخی عصر لینه و دستاوردهای او را نداشته باشید. اشاره به ردهبندی لینهای بیشتر برای پررنگکردن تباین میان ردهبندی نوین با این تفکر و چرایی انتساب نگاه سنتی به آن است.
ردهبندی لینهای نگاهی برآمده از سنتهای پیشاعلمی به موجودات زنده دارد. منظور از سنتهای پیشاعلمی، دیدگاههای بزرگان فلسفۀ یونان باستان است که گرچه پدران علم تجربی محسوب میشوند، اما درعینحال پدران تفکر سنتمحور پیش از رنسانس نیز هستند. نگاه پیشاعلمی یعنی نگاهی که در آن ادعای کشف حقایق بهصورتی جزمی و تغییرناپذیر وجود دارد و تجربهگرایی یک تجمل بیهوده و غیرضروری است. این نگاه در نوشتههای دانشمندانی که زمانی بر اساس همین شیوۀ ردهبندی دست به تألیف زدهاند نیز وجود دارد. لینه موجودات را به سه گروه جمادات، نباتات و حیوانات تقسیم میکرد. عنوان کامل کتاب لینه «نظام طبیعت بر سه قلمرو طبیعی» ناظر بههمین موضوع است. یکی از جنبههای پیشاعلمیبودن این نگاه، غیرتکاملیبودن آن است. در نگاه لینه، موجودات زنده خویشاوندان یکدیگر نیستند، بلکه در نردبانی رو به تعالی قرار دارند که رأس آن آدمی و بُن آن جمادات قرار دارند. این نگاه را نمیتوان نگاهی تکاملی نامید، هرچند متقابلاً نمیتوان ادعا کرد که لینه قائل به تغییر گونههای موجودات زنده نبوده است. درهرصورت، حتی اگر بپذیریم که لینه میدانسته گونههای شبیه بههم خویشاوند یکدیگرند، ردهبندی او قائل به خویشاوندی میان گروههای بزرگتر موجودات زنده نیست.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
بحث ما دربارۀ تحول فکری ردهبندی است، بنابراین انتظار مرور وقایع تاریخی عصر لینه و دستاوردهای او را نداشته باشید. اشاره به ردهبندی لینهای بیشتر برای پررنگکردن تباین میان ردهبندی نوین با این تفکر و چرایی انتساب نگاه سنتی به آن است.
ردهبندی لینهای نگاهی برآمده از سنتهای پیشاعلمی به موجودات زنده دارد. منظور از سنتهای پیشاعلمی، دیدگاههای بزرگان فلسفۀ یونان باستان است که گرچه پدران علم تجربی محسوب میشوند، اما درعینحال پدران تفکر سنتمحور پیش از رنسانس نیز هستند. نگاه پیشاعلمی یعنی نگاهی که در آن ادعای کشف حقایق بهصورتی جزمی و تغییرناپذیر وجود دارد و تجربهگرایی یک تجمل بیهوده و غیرضروری است. این نگاه در نوشتههای دانشمندانی که زمانی بر اساس همین شیوۀ ردهبندی دست به تألیف زدهاند نیز وجود دارد. لینه موجودات را به سه گروه جمادات، نباتات و حیوانات تقسیم میکرد. عنوان کامل کتاب لینه «نظام طبیعت بر سه قلمرو طبیعی» ناظر بههمین موضوع است. یکی از جنبههای پیشاعلمیبودن این نگاه، غیرتکاملیبودن آن است. در نگاه لینه، موجودات زنده خویشاوندان یکدیگر نیستند، بلکه در نردبانی رو به تعالی قرار دارند که رأس آن آدمی و بُن آن جمادات قرار دارند. این نگاه را نمیتوان نگاهی تکاملی نامید، هرچند متقابلاً نمیتوان ادعا کرد که لینه قائل به تغییر گونههای موجودات زنده نبوده است. درهرصورت، حتی اگر بپذیریم که لینه میدانسته گونههای شبیه بههم خویشاوند یکدیگرند، ردهبندی او قائل به خویشاوندی میان گروههای بزرگتر موجودات زنده نیست.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
آفرینشباوران طوری رفتار میکنند که گویی فسیلها یگانهشواهدِ ثابتکنندۀ فرگشت هستند. بیشک، شواهدِ فسیلی قوی هستند. از زمانِ داروین تا کنون، خروار-خروار فسیل کشف شده است و همۀ این شواهد یا مستقیماً در حمایتِ از فرگشت هستند یا با آن همخوانی دارند. مدرک از این محکمتر این که حتی یک عدد فسیل هم، در تعارضِ با فرگشت، یافت نشده است. با وجودِ این، باز هم باید تأکید کنم که شواهدِ فسیلی، با همۀ قوّتشان، قویترین مدرکِ موجود در اثباتِ فرگشت نیستند. حتی اگر یک عدد فسیل هم کشف نشده بود، شواهدِ حاصل از حیواناتِ به-جا-مانده آنقدر قوی است که ناگزیر به این نتیجه منتهی میشوند که داروین درست میگفته است. کارآگاهِ ما، که پس از وقوعِ جرم بر سرِ صحنه آمده است، همچنان آنقدر سرنخ در اختیار دارد که از شواهدِ فسیلی هم بیچون-و-چراتر هستند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
👍3
حلقۀ گمشده؟ عبارت «گمشده» یعنی چه؟
آفرینشباوران به مجموعه فسیلهایِ بهجامانده علاقۀ خاصی دارند؛ چرا که، مدام، خودشان در گوشِ یکدیگر خواندهاند که، <در مواجهه با آنها>، مدام این «ذکر» را تکرار کنند که این مجموعه پر از «خلاء» است. مثلاً میگویند «فسیلهایِ میانجی را نشانم بده!». آنها با شوق-و-ذوق، آن هم شوق-و-ذوقی وافر، گمان میکنند که این «خلاء»ها مایۀ شرمساریِ فرگشتگرایان است. در واقع، بخت با ما یار بوده است که اساساً فسیل در اختیار داریم، چه رسد به این مجموعۀ انبوهی که امروزه در دستمان است و، به کمکشان، تاریخِ فرگشت را ثبت میکنیم. آن قدر فسیل در اختیار داریم که، هر جور حسابش را بکنید، شاملِ میانجیهایِ بسیار خوبی است. برایِ اثباتِ درستیِ فرگشت، نیازی به فسیل نداریم. حتی اگر یک دانه لاشه هم تبدیل به فسیل نشده بود، خدشهای به شواهدِ موجود برایِ فرگشت وارد نمیشد. در واقع، این که به گنجینۀ ارزشمندی، برایِ استخراجِ فسیل، دسترسی داریم و، هر روزه، فسیلهایِ بیشتری کشف میشوند، چیزی اضافه-بر-سازمان است. شواهدِ فسیلی، برایِ نشاندادنِ فرگشتِ بسیاری از حیواناتِ مهم، به طرزِ خارقالعادهای نیرومند است. با وجودِ این، بدونِ شک، خلاءهایی وجود دارند و آفرینشباوران هم، به طرزِ بیمارگونهای عقل و جان به این خلاءها باختهاند... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
آفرینشباوران به مجموعه فسیلهایِ بهجامانده علاقۀ خاصی دارند؛ چرا که، مدام، خودشان در گوشِ یکدیگر خواندهاند که، <در مواجهه با آنها>، مدام این «ذکر» را تکرار کنند که این مجموعه پر از «خلاء» است. مثلاً میگویند «فسیلهایِ میانجی را نشانم بده!». آنها با شوق-و-ذوق، آن هم شوق-و-ذوقی وافر، گمان میکنند که این «خلاء»ها مایۀ شرمساریِ فرگشتگرایان است. در واقع، بخت با ما یار بوده است که اساساً فسیل در اختیار داریم، چه رسد به این مجموعۀ انبوهی که امروزه در دستمان است و، به کمکشان، تاریخِ فرگشت را ثبت میکنیم. آن قدر فسیل در اختیار داریم که، هر جور حسابش را بکنید، شاملِ میانجیهایِ بسیار خوبی است. برایِ اثباتِ درستیِ فرگشت، نیازی به فسیل نداریم. حتی اگر یک دانه لاشه هم تبدیل به فسیل نشده بود، خدشهای به شواهدِ موجود برایِ فرگشت وارد نمیشد. در واقع، این که به گنجینۀ ارزشمندی، برایِ استخراجِ فسیل، دسترسی داریم و، هر روزه، فسیلهایِ بیشتری کشف میشوند، چیزی اضافه-بر-سازمان است. شواهدِ فسیلی، برایِ نشاندادنِ فرگشتِ بسیاری از حیواناتِ مهم، به طرزِ خارقالعادهای نیرومند است. با وجودِ این، بدونِ شک، خلاءهایی وجود دارند و آفرینشباوران هم، به طرزِ بیمارگونهای عقل و جان به این خلاءها باختهاند... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
حلقۀ گمشده؟ عبارت «گمشده» یعنی چه؟
آفرینشباوران به مجموعه فسیلهایِ بهجامانده علاقۀ خاصی دارند؛ چرا که، مدام، خودشان در گوشِ یکدیگر خواندهاند که، <در مواجهه با آنها>، مدام این «ذکر» را تکرار کنند که این مجموعه پر از «خلاء» است. مثلاً میگویند «فسیلهایِ میانجی را نشانم بده!». آنها با…
ردهبندی تکاملی
ردهبندی تکاملی پس از وضع نظریۀ داروین و والاس دربارۀ تکامل از طریق انتخاب طبیعی آغاز شد. این نوع ردهبندی، همان ردهبندی سنتی و معمولی است که طی بیش از یک قرن یکهتاز دنیای سیستماتیک موجودات زنده بوده است. در ردهبندی تکاملی گروههای موجودات زنده تغییر میکنند، به یکدیگر تبدیل میشوند و تکامل مییابند. مثلاً خزندگان به پرندگان تبدیل شدهاند. نکته این است که در این ردهبندی میان خزنده و پرنده مرزی وجود دارد که پر اساس صفات مزدوج پست/ عالی مشخص میشود. مثلاً، خزندگان خونسردند (صفت پست)، امّا پرندگان خونگرم (صفت عالی): خزندگان میخزند (صفت پست) درحالیکه پرندگان میپرند (صفت عالی) و مانند اینها. اسکلت بنیادی این نوع ردهبندی همان نگاه لینهای است، البته با تغییرات فراوان در دل گروهها. مثلاً لینه سمندرها، قورباغهها، مارمولکها، مارها، لاکپشتها و تمساحها را در گروهی واحد قرار داده بود، اما زیستشناسان این جانداران را در دو گروه دوزیستان و خزندگان جای دادند.
بنابراین از منظر روش علمی، ردهبندی تکاملی یک گام به مفهوم علم تجربی نزدیکتر شده بود، چون در این نوع ردهبندی، خزندگان و دوزیستان صرفاً بر اساس یک سنت دیرینه، در کناره قرار نمیگرفتند، بلکه شواهد تجربی موجب نقد گروهبندی لینه شده بود و لذا این دو گروه را از یکدیگر جدا کرده بودند. از این ردهبندی معمولاً با نام ردهبندی تکاملی یاد میکنند. شاید بتوان از دو نظر این نامگذاری را بامسما دانست:
اولاً این ردهبندی تحتتأثیر نظریۀ انتخاب طبیعی و نسخۀ ارتقاءیافته ردهبندی لینهای بود. در ثانی این نوع ردهبندی قائل به تکامل هرکدام از گروهها از دل یک گروه ابتداییتر است. در ردهبندی تکاملی، نهتنها صفتهای موجودات زنده بهصورت پست/ عالی در نظر گرفته میشوند، بلکه خود موجودات زنده نیز نسبت به یکدیگر پستتر یا عالیتر شمرده میشوند. در حقیقت میتوان گفت همان نگاه نردبانی که بهطور سنتی در ردهبندی لینهای وجود داشت، در ردهبندی تکاملی نیز خودنمایی میکند. مثلاً در سنت ردهبندی پیش از لینه که از زمان ارسطو تا زمان لینه تغییر اندکی کرده بود، درخت نخل بهعنوان عالیترین گیاه و نزدیکترین نبات به جانوران شمرده میشد. این ادعا در ردهبندی لینهای و تکاملی نیز هماوردهایی دارد: اعتقاد به اینکه ابتداییترین جانوران، از جمله شقایقهای دریایی و اسفنجها، در حقیقت مرز میان جانوران و گیاهان هستند، نمونهای از درک کماکان سنتمحور از تنوع زیستی در این دیدگاهها است.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
ردهبندی تکاملی پس از وضع نظریۀ داروین و والاس دربارۀ تکامل از طریق انتخاب طبیعی آغاز شد. این نوع ردهبندی، همان ردهبندی سنتی و معمولی است که طی بیش از یک قرن یکهتاز دنیای سیستماتیک موجودات زنده بوده است. در ردهبندی تکاملی گروههای موجودات زنده تغییر میکنند، به یکدیگر تبدیل میشوند و تکامل مییابند. مثلاً خزندگان به پرندگان تبدیل شدهاند. نکته این است که در این ردهبندی میان خزنده و پرنده مرزی وجود دارد که پر اساس صفات مزدوج پست/ عالی مشخص میشود. مثلاً، خزندگان خونسردند (صفت پست)، امّا پرندگان خونگرم (صفت عالی): خزندگان میخزند (صفت پست) درحالیکه پرندگان میپرند (صفت عالی) و مانند اینها. اسکلت بنیادی این نوع ردهبندی همان نگاه لینهای است، البته با تغییرات فراوان در دل گروهها. مثلاً لینه سمندرها، قورباغهها، مارمولکها، مارها، لاکپشتها و تمساحها را در گروهی واحد قرار داده بود، اما زیستشناسان این جانداران را در دو گروه دوزیستان و خزندگان جای دادند.
بنابراین از منظر روش علمی، ردهبندی تکاملی یک گام به مفهوم علم تجربی نزدیکتر شده بود، چون در این نوع ردهبندی، خزندگان و دوزیستان صرفاً بر اساس یک سنت دیرینه، در کناره قرار نمیگرفتند، بلکه شواهد تجربی موجب نقد گروهبندی لینه شده بود و لذا این دو گروه را از یکدیگر جدا کرده بودند. از این ردهبندی معمولاً با نام ردهبندی تکاملی یاد میکنند. شاید بتوان از دو نظر این نامگذاری را بامسما دانست:
اولاً این ردهبندی تحتتأثیر نظریۀ انتخاب طبیعی و نسخۀ ارتقاءیافته ردهبندی لینهای بود. در ثانی این نوع ردهبندی قائل به تکامل هرکدام از گروهها از دل یک گروه ابتداییتر است. در ردهبندی تکاملی، نهتنها صفتهای موجودات زنده بهصورت پست/ عالی در نظر گرفته میشوند، بلکه خود موجودات زنده نیز نسبت به یکدیگر پستتر یا عالیتر شمرده میشوند. در حقیقت میتوان گفت همان نگاه نردبانی که بهطور سنتی در ردهبندی لینهای وجود داشت، در ردهبندی تکاملی نیز خودنمایی میکند. مثلاً در سنت ردهبندی پیش از لینه که از زمان ارسطو تا زمان لینه تغییر اندکی کرده بود، درخت نخل بهعنوان عالیترین گیاه و نزدیکترین نبات به جانوران شمرده میشد. این ادعا در ردهبندی لینهای و تکاملی نیز هماوردهایی دارد: اعتقاد به اینکه ابتداییترین جانوران، از جمله شقایقهای دریایی و اسفنجها، در حقیقت مرز میان جانوران و گیاهان هستند، نمونهای از درک کماکان سنتمحور از تنوع زیستی در این دیدگاهها است.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
چه شواهدی برایِ <وجودِ> امپراتوریِ روم و زبانِ لاتین وجود دارد؟
من در بریتانیا زندگی میکنم و، همچون دیگر کشورهایِ اروپایی، روم بر جای-جایِ کشورم از خود ردِ خود را به جا گذاشته، نقشِ آن بر مکانهایِ مهمِ کشورم به جا مانده، و زبان و تاریخِ آن با زبان و ادبیاتِ ما آمیخته است. اگر گذرتان به دیوارِ هادْریان بخورد، خواهید دید که مردمِ محلی همچنان نامِ «دیوارِ رومی» را برایِ آن ترجیح میدهند. من <و همکلاسیهایم>، هر یکشنبه دوشادوشِ هم، از مدرسۀ شبانهروزیمان، واقع در سالزبریِ (تقریباً) جدید، تا قلعۀ سنگیِ رومیِ اُلد ساروم، پیاده میرفتیم. شما هم در آن منطقه قدم بزنید و به نجوایِ خیالیِ روحِ سربازانِ مردۀ سپاهِ روم گوش دهید. به یکی از نقشههایِ اُرْدِنانس سِروِیِ انگلیس نگاه کنید. تقریباً در کنارِ هر مسیرِ روستاییِ طویل و متروکه، مخصوصاً آن جادههایِ کالسکهرو که انگار با خطکش کشیده شدهاند و سرزمینهایِ سبز آنها را از هم جدا کرده است، نامی رومی را خواهید دید. آثارِ بهجامانده از امپراتوریِ روم ما را احاطه کردهاند.
سرگذشتِ موجوداتِ زنده نیز بر سراسرِ بدنشان نقش بسته است. دی.ان.ایِ موجوداتِ زنده آکنده است از معادلهایِ زیستشناختیِ راهها، دیوارها، بناها، ظروفِ سفالی، و حتی سنگنوشتههایِ کهن، که آمادهاند که دانشوران آنها را تفسیر کنند.
آکنده از این نمونهها هستند؟ بله، در معنایِ واقعی. وقتی که سردتان میشود، میترسید، یا غزلی بیمانند از شکسپیر لرزه بر اندامتان میاندازد، مو بر تنتان سیخ میشود. چرا؟ به این خاطر که نیاکانِ ما پستاندارانی معمولی بودهاند که همۀ بدنشان مو داشته است و این موها به فرمانِ دماپایی (ترموستاتی) حساس در بدن سیخ یا صاف میشدهاند. هنگامِ سرما، موها سیخ میشدهاند و لایهای عایق، متشکل از هوایِ محبوس، را تشکیل میدادهاند. اما هنگامِ گرما، موهایِ بدن میخوابیده است و اجازه میداده که گرما راحتتر از بدن خارج شود. در مراحلِ بعدیِ فرگشت، این سامانۀ سیخکردنِ مو تغییرِ کاربری داد و در بیانِ احساسات به کار گرفته شد. داروین یکی از نخستین کسانی بود که به اهمیتِ این موضوع پی برده بود و در کتابی، به نامِ بیانِ احساسات، از آن سخن گفته بود. دلم نمیآید چند جمله از کتاب را -که نمونهای عالی از نبوغِ سرشارِ داروین است- برایتان نقل نکنم:
"آقایِ ساتِن، مراقبِ باهوشِ باغهایِ جانورشناسی، شامپانزهها و اورانگوتانها را برایِ من بهدقت زیرِ نظر گرفته بود. طبقِ گفتۀ او، وقتی که چیزی ناگهانی، همچون رعد و طوفان، آنها را میترساند یا وقتی که سر به سرشان میگذاریم و خشمگین میشوند، موهایِ بدنشان سیخ میشود. یک بار شامپانزهای را دیدم که، با دیدنِ هیزمکشی زغالآلود، ترسیده بود و مویِ سراسرِ بدنش سیخ شده بود… یک بار ماری مصنوعی را واردِ قفسِ میمونها کردم و موهایِ چندین گونه از آنها سریعاً سیخ شد… وقتی که ماری مصنوعی را به یک گرازِ بدبو نشان دادم، موهایِ پشتش، به طرزِ شگفتانگیزی، سیخ شد. گرازِ وحشی هم، وقتی که خشمگین میشود، چنین واکنشی را از خود نشان میدهد."... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
من در بریتانیا زندگی میکنم و، همچون دیگر کشورهایِ اروپایی، روم بر جای-جایِ کشورم از خود ردِ خود را به جا گذاشته، نقشِ آن بر مکانهایِ مهمِ کشورم به جا مانده، و زبان و تاریخِ آن با زبان و ادبیاتِ ما آمیخته است. اگر گذرتان به دیوارِ هادْریان بخورد، خواهید دید که مردمِ محلی همچنان نامِ «دیوارِ رومی» را برایِ آن ترجیح میدهند. من <و همکلاسیهایم>، هر یکشنبه دوشادوشِ هم، از مدرسۀ شبانهروزیمان، واقع در سالزبریِ (تقریباً) جدید، تا قلعۀ سنگیِ رومیِ اُلد ساروم، پیاده میرفتیم. شما هم در آن منطقه قدم بزنید و به نجوایِ خیالیِ روحِ سربازانِ مردۀ سپاهِ روم گوش دهید. به یکی از نقشههایِ اُرْدِنانس سِروِیِ انگلیس نگاه کنید. تقریباً در کنارِ هر مسیرِ روستاییِ طویل و متروکه، مخصوصاً آن جادههایِ کالسکهرو که انگار با خطکش کشیده شدهاند و سرزمینهایِ سبز آنها را از هم جدا کرده است، نامی رومی را خواهید دید. آثارِ بهجامانده از امپراتوریِ روم ما را احاطه کردهاند.
سرگذشتِ موجوداتِ زنده نیز بر سراسرِ بدنشان نقش بسته است. دی.ان.ایِ موجوداتِ زنده آکنده است از معادلهایِ زیستشناختیِ راهها، دیوارها، بناها، ظروفِ سفالی، و حتی سنگنوشتههایِ کهن، که آمادهاند که دانشوران آنها را تفسیر کنند.
آکنده از این نمونهها هستند؟ بله، در معنایِ واقعی. وقتی که سردتان میشود، میترسید، یا غزلی بیمانند از شکسپیر لرزه بر اندامتان میاندازد، مو بر تنتان سیخ میشود. چرا؟ به این خاطر که نیاکانِ ما پستاندارانی معمولی بودهاند که همۀ بدنشان مو داشته است و این موها به فرمانِ دماپایی (ترموستاتی) حساس در بدن سیخ یا صاف میشدهاند. هنگامِ سرما، موها سیخ میشدهاند و لایهای عایق، متشکل از هوایِ محبوس، را تشکیل میدادهاند. اما هنگامِ گرما، موهایِ بدن میخوابیده است و اجازه میداده که گرما راحتتر از بدن خارج شود. در مراحلِ بعدیِ فرگشت، این سامانۀ سیخکردنِ مو تغییرِ کاربری داد و در بیانِ احساسات به کار گرفته شد. داروین یکی از نخستین کسانی بود که به اهمیتِ این موضوع پی برده بود و در کتابی، به نامِ بیانِ احساسات، از آن سخن گفته بود. دلم نمیآید چند جمله از کتاب را -که نمونهای عالی از نبوغِ سرشارِ داروین است- برایتان نقل نکنم:
"آقایِ ساتِن، مراقبِ باهوشِ باغهایِ جانورشناسی، شامپانزهها و اورانگوتانها را برایِ من بهدقت زیرِ نظر گرفته بود. طبقِ گفتۀ او، وقتی که چیزی ناگهانی، همچون رعد و طوفان، آنها را میترساند یا وقتی که سر به سرشان میگذاریم و خشمگین میشوند، موهایِ بدنشان سیخ میشود. یک بار شامپانزهای را دیدم که، با دیدنِ هیزمکشی زغالآلود، ترسیده بود و مویِ سراسرِ بدنش سیخ شده بود… یک بار ماری مصنوعی را واردِ قفسِ میمونها کردم و موهایِ چندین گونه از آنها سریعاً سیخ شد… وقتی که ماری مصنوعی را به یک گرازِ بدبو نشان دادم، موهایِ پشتش، به طرزِ شگفتانگیزی، سیخ شد. گرازِ وحشی هم، وقتی که خشمگین میشود، چنین واکنشی را از خود نشان میدهد."... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
چه شواهدی برایِ <وجودِ> امپراتوریِ روم و زبانِ لاتین وجود دارد؟
من در بریتانیا زندگی میکنم و، همچون دیگر کشورهایِ اروپایی، روم بر جای-جایِ کشورم از خود ردِ خود را به جا گذاشته، نقشِ آن بر مکانهایِ مهمِ کشورم به جا مانده، و زبان و تاریخِ آن با زبان و ادبیاتِ ما آمیخته است. اگر گذرتان به دیوارِ هادْریان بخورد، خواهید…
صفتهای موجودات زنده در ردهبندی تکاملی
روش کار در ردهبندی تکاملی، مقایسۀ ظاهری موجودات زنده بر اساس صفاتی است که بیشتر از بقیه بهچشم میآیند. برای مثال، اهمیت صفتی مثل تکسلولی یا پرسلولی بودن در ردهبندی تکاملی بسیار بیشتر از حضور یا عدم حضور یک ساختار درونسلولی است. بهعلاوه، صفتهای مهم و پراهمیت گروههای بزرگ، در این نگاه همیشه در کنار هم و مکمل یکدیگر فرض میشوند. برای مثال، در ردهبندی تکاملی همۀ خزندگان خونسردند، میخزند و مغز کوچک دارند و همۀ سختپوستان پوست سخت دارند. در این نوع نگرش اگر سختپوستی پوشش سخت بدن و پاهای بندبندش را از دست بدهد، دیگر سختپوست و حتی بندپا نخواهد بود و اگر خزندهای روی پا بایستد و خونگرم شود دیگر خزنده نیست، بلکه به یک گروه جدید وارد شده است. بنابراین روش کار در ردهبندی تکاملی، باوجوداینکه از ردهبندی لینهای پیشتر آمده و به مفهوم تجربی علم تا حدی نزدیک شده، هنوز دچار نگرش انسانی است. در نگاه زیستشناسانِ قائل به ردهبندی تکاملی، انسان کاملترین موجود زنده است و درست مثل ردهبندی لینهای، همۀ موجودات در قیاس با انسان سنجیده میشوند. خونگرمبودن عالیتر از خونسردبودن است، چون انسان خونگرم است. بنابراین در ردهبندی تکاملی، یک نگاه نردبانی به تکامل وجود دارد و موجودات زندۀ جدیدتر، به منزلۀ نگاشتهای جدیدتری از نیاکان قدیمیترشان در نظر گرفته میشوند.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
روش کار در ردهبندی تکاملی، مقایسۀ ظاهری موجودات زنده بر اساس صفاتی است که بیشتر از بقیه بهچشم میآیند. برای مثال، اهمیت صفتی مثل تکسلولی یا پرسلولی بودن در ردهبندی تکاملی بسیار بیشتر از حضور یا عدم حضور یک ساختار درونسلولی است. بهعلاوه، صفتهای مهم و پراهمیت گروههای بزرگ، در این نگاه همیشه در کنار هم و مکمل یکدیگر فرض میشوند. برای مثال، در ردهبندی تکاملی همۀ خزندگان خونسردند، میخزند و مغز کوچک دارند و همۀ سختپوستان پوست سخت دارند. در این نوع نگرش اگر سختپوستی پوشش سخت بدن و پاهای بندبندش را از دست بدهد، دیگر سختپوست و حتی بندپا نخواهد بود و اگر خزندهای روی پا بایستد و خونگرم شود دیگر خزنده نیست، بلکه به یک گروه جدید وارد شده است. بنابراین روش کار در ردهبندی تکاملی، باوجوداینکه از ردهبندی لینهای پیشتر آمده و به مفهوم تجربی علم تا حدی نزدیک شده، هنوز دچار نگرش انسانی است. در نگاه زیستشناسانِ قائل به ردهبندی تکاملی، انسان کاملترین موجود زنده است و درست مثل ردهبندی لینهای، همۀ موجودات در قیاس با انسان سنجیده میشوند. خونگرمبودن عالیتر از خونسردبودن است، چون انسان خونگرم است. بنابراین در ردهبندی تکاملی، یک نگاه نردبانی به تکامل وجود دارد و موجودات زندۀ جدیدتر، به منزلۀ نگاشتهای جدیدتری از نیاکان قدیمیترشان در نظر گرفته میشوند.
📰 آیا پرندگان خزندهاند؟ (نگاهی مقایسهای به توسعه و تحول دانش ردهبندی)
✍🏿 عرفان خسروی
@Chekide_ha
طراحیِ غیرِهوشمند
این الگویِ تکرارشونده از خطا در طراحی، که مجموعهای از اصلاحاتِ بعدی آن را جبران میکنند، دقیقاً همان چیزی است که اگر واقعاً پایِ یک طراح در میان بود، نباید انتظارِ وقوعشان را میداشتیم. شاید بروزِ خطاهایی تأسفآور، همچون ابیراهیِ کرویِ آینۀ تلسکوپِ هابل، دور از انتظار نباشد. اما انتظارِ حماقتِ محض، همچون برعکس نصبشدنِ قرینه، را نداریم. چنین خبطهایی نه از طراحیِ بد بلکه ناشی از پیشینه است.
یکی از نمونههایِ <این گونه خبطها>، عصبِ حنجرهایِ منحرف است که از زمانی که پرفسور جِی. دی. کاری، طیِ دورۀ کارشناسیام، آن را به من معرفی کرده، مثالِ موردِ علاقهام شده است. این عصب یکی از انشعاباتِ اعصابِ جمجمهای (اعصابی که مستقیماً از مغز خارج میشوند، نه از نخاع) است. یکی از اعصابِ جمجمهای «واگوس» نام دارد. («واگوس» به معنایِ «ولگرد» است و عجب نامِ بامسمّایی هم است!). واگوس به چند شاخه منشعب میشود: دو تایِ آنها به قلب منتهی میشود و دو تایِ آنها در هر یک از طرفینِ حنجره (جعبۀ صداسازیِ پستانداران) قرار دارند. یکی از شاخههایِ عصبِ حنجرهای، در هر سمتِ گردن، از مسیری مستقیم، یکراست به حنجره منتهی میشود؛ همانطور که از یک طراح برمیآید. اما شاخۀ دیگر، پس از طیِ یک مسیرِ انحرافیِ دور-و-دراز، نهایتاً به حنجره منتهی میشود. نخست، به سمتِ پایین، به قفسۀ سینه میرود، سپس، از کنارِ یکی از سرخرگهایِ اصلی، که از قلب خارج میشود، رد میشود (از کنارِ سرخرگِ متفاوتی در سمتِ چپ و راستِ قلب رد میشود، اما فرقی در اصلِ ماجرا ایجاد نمیکند)، بعد، به سمتِ بالا برمیگردد، و، به گردن، مقصدِ نهاییاش، میرسد.
اگر کسی تصور میکند که چنین چیزی حاصلِ طراحی است، عصبِ حنجرهایِ منحرف لکۀ ننگی برایِ این طراحی محسوب میشود... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
این الگویِ تکرارشونده از خطا در طراحی، که مجموعهای از اصلاحاتِ بعدی آن را جبران میکنند، دقیقاً همان چیزی است که اگر واقعاً پایِ یک طراح در میان بود، نباید انتظارِ وقوعشان را میداشتیم. شاید بروزِ خطاهایی تأسفآور، همچون ابیراهیِ کرویِ آینۀ تلسکوپِ هابل، دور از انتظار نباشد. اما انتظارِ حماقتِ محض، همچون برعکس نصبشدنِ قرینه، را نداریم. چنین خبطهایی نه از طراحیِ بد بلکه ناشی از پیشینه است.
یکی از نمونههایِ <این گونه خبطها>، عصبِ حنجرهایِ منحرف است که از زمانی که پرفسور جِی. دی. کاری، طیِ دورۀ کارشناسیام، آن را به من معرفی کرده، مثالِ موردِ علاقهام شده است. این عصب یکی از انشعاباتِ اعصابِ جمجمهای (اعصابی که مستقیماً از مغز خارج میشوند، نه از نخاع) است. یکی از اعصابِ جمجمهای «واگوس» نام دارد. («واگوس» به معنایِ «ولگرد» است و عجب نامِ بامسمّایی هم است!). واگوس به چند شاخه منشعب میشود: دو تایِ آنها به قلب منتهی میشود و دو تایِ آنها در هر یک از طرفینِ حنجره (جعبۀ صداسازیِ پستانداران) قرار دارند. یکی از شاخههایِ عصبِ حنجرهای، در هر سمتِ گردن، از مسیری مستقیم، یکراست به حنجره منتهی میشود؛ همانطور که از یک طراح برمیآید. اما شاخۀ دیگر، پس از طیِ یک مسیرِ انحرافیِ دور-و-دراز، نهایتاً به حنجره منتهی میشود. نخست، به سمتِ پایین، به قفسۀ سینه میرود، سپس، از کنارِ یکی از سرخرگهایِ اصلی، که از قلب خارج میشود، رد میشود (از کنارِ سرخرگِ متفاوتی در سمتِ چپ و راستِ قلب رد میشود، اما فرقی در اصلِ ماجرا ایجاد نمیکند)، بعد، به سمتِ بالا برمیگردد، و، به گردن، مقصدِ نهاییاش، میرسد.
اگر کسی تصور میکند که چنین چیزی حاصلِ طراحی است، عصبِ حنجرهایِ منحرف لکۀ ننگی برایِ این طراحی محسوب میشود... بیشتر بخوانید
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
Telegraph
طراحیِ غیرِهوشمند
این الگویِ تکرارشونده از خطا در طراحی، که مجموعهای از اصلاحاتِ بعدی آن را جبران میکنند، دقیقاً همان چیزی است که اگر واقعاً پایِ یک طراح در میان بود، نباید انتظارِ وقوعشان را میداشتیم. شاید بروزِ خطاهایی تأسفآور، همچون ابیراهیِ کرویِ آینۀ تلسکوپِ هابل،…