دلایل عمدهی اینکه چرا افراد خواهان طب جایگزین هستند، اغلب به سه اصلی بازمیگردد که پایهی بسیاری از این درمانها است. گفته میشود که آنها بر پایهی رویکردی طبیعی، سنتی و کلنگر نسبت به مراقبتهای بهداشتی است. طرفداران طب جایگزین پیوسته این اصول را بهعنوان زمینهای قوی برای گزینش پزشکی جایگزین ذکر میکنند، اما درواقع بهآسانی میتوان نشان داد که اینها چیزی جز ترفندها، بازاریابی زیرکانه و گمراهکننده نیستند. این سه اصل پزشکی جایگزین واقعاً مغلطههایی بیش نیستند.
۱ مغلطهی «طبیعی»بودن
هر چیزی به صرف اینکه طبیعی است، به این معنی نیست که چیز خوبی است و همینطور هر چیزی هم که غیرطبیعی است، به این معنی نیست که بد است. آرسینیک سم کبرا، پرتو هستهای، زمینلرزه و ویروس ابولا (ebola) را، همگی میتوان در طبیعت یافت، در حالیکه واکسنها، عینک و پای مصنوعی، همگی ساخت انسان هستند، یا آنچنان که مدیکال مونیتور گفته است: «طبیعت هیچ جانبداری نمیکند و بهروشنی و با سرسختی در گسترش همهگیریها در حال کار است، همچنان که در زایمان یک نوزاد سالم.
۲ مغلطهی «سنتی»بودن
این تصور که هر چیز سنتی کیفیت خوبی دارد به بسیاری از درمانگران پزشکی جایگزین کمک میکند، زیرا به این معنی است که اثر دارونما با یک مقدار احساس سنتپرستی تقویت شده است. در هر حال اشتباه است اگر فرض کنیم که درمانهای سنتی ذاتاً مفید هستند. فصدکردن برای چندین قرن یک روش سنتی بود و طی این مدت به افراد بیشتر آسیب رساند تا اینکه آنها را درمان کند. وظیفهی ما در قرن بیستویکم این است که آنچه را که نیاکانمان برای ما به میراث گذاشتهاند، بیازمانیم. بهاینترتیب میتوانیم سنتهای خوب را ادامه دهیم، سنتهای بالقوه خوب را برگرفته و سنتهای دیوانهوار، بد، و یا خطرناک را رها کنیم.
۳ مغالطهی «کلنگر»بودن
درمانهای جایگزین اصطلاح کلنگر را بهکار میگیرند تا بهطور ضمنی بگویند که رویکرد آنها برتر از پزشکی مرسوم است، ولی این دیدگاه «کلنگرتر از تو» بیمورد است. کلنگری صرفاً به این معنی است که در پزشکی رویکردی نسبت به کل شخص داشته باشیم و پزشکان معمولی نیز بیمار را بهشیوهای کلنگرانه درمان میکنند. پزشکان عمومی شیوهی زندگی بیمار، رژیم غذایی، سابقهی خانوادگی، زمینهی پزشکی، اطلاعات ژنتیکی و نتایج بسیاری از آزمایشها را در نظر میگیرند. از اینرو پزشکی مرسوم رویکردی کلنگرتر از پزشکی جایگزین در پیش میگیرد.
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
۱ مغلطهی «طبیعی»بودن
هر چیزی به صرف اینکه طبیعی است، به این معنی نیست که چیز خوبی است و همینطور هر چیزی هم که غیرطبیعی است، به این معنی نیست که بد است. آرسینیک سم کبرا، پرتو هستهای، زمینلرزه و ویروس ابولا (ebola) را، همگی میتوان در طبیعت یافت، در حالیکه واکسنها، عینک و پای مصنوعی، همگی ساخت انسان هستند، یا آنچنان که مدیکال مونیتور گفته است: «طبیعت هیچ جانبداری نمیکند و بهروشنی و با سرسختی در گسترش همهگیریها در حال کار است، همچنان که در زایمان یک نوزاد سالم.
۲ مغلطهی «سنتی»بودن
این تصور که هر چیز سنتی کیفیت خوبی دارد به بسیاری از درمانگران پزشکی جایگزین کمک میکند، زیرا به این معنی است که اثر دارونما با یک مقدار احساس سنتپرستی تقویت شده است. در هر حال اشتباه است اگر فرض کنیم که درمانهای سنتی ذاتاً مفید هستند. فصدکردن برای چندین قرن یک روش سنتی بود و طی این مدت به افراد بیشتر آسیب رساند تا اینکه آنها را درمان کند. وظیفهی ما در قرن بیستویکم این است که آنچه را که نیاکانمان برای ما به میراث گذاشتهاند، بیازمانیم. بهاینترتیب میتوانیم سنتهای خوب را ادامه دهیم، سنتهای بالقوه خوب را برگرفته و سنتهای دیوانهوار، بد، و یا خطرناک را رها کنیم.
۳ مغالطهی «کلنگر»بودن
درمانهای جایگزین اصطلاح کلنگر را بهکار میگیرند تا بهطور ضمنی بگویند که رویکرد آنها برتر از پزشکی مرسوم است، ولی این دیدگاه «کلنگرتر از تو» بیمورد است. کلنگری صرفاً به این معنی است که در پزشکی رویکردی نسبت به کل شخص داشته باشیم و پزشکان معمولی نیز بیمار را بهشیوهای کلنگرانه درمان میکنند. پزشکان عمومی شیوهی زندگی بیمار، رژیم غذایی، سابقهی خانوادگی، زمینهی پزشکی، اطلاعات ژنتیکی و نتایج بسیاری از آزمایشها را در نظر میگیرند. از اینرو پزشکی مرسوم رویکردی کلنگرتر از پزشکی جایگزین در پیش میگیرد.
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
مغزهای بزرگ
یکی از ویژگیهای شاخص ما انسانها، داشتن مغزی بزرگ در مقایسه با خویشاوندان نخستی ما است. بدیهی است که فهمیدن مبنای ژنتیکی خاستگاه آن میتواند برای ما مشخص کند که فکرکردن، حرفزدن، و بسیاری از تواناییهای منحصربهفرد ما چگونه ایجاد شده است. بر اساس سوابق فسیلی، حجم مغز ما در مقایسه با نیاکان استرالوپیتکوسمان در سه میلیون سال قبل، تقریباً سه برابر شده است. نواحی خاصی از مغز بزرگتر شده است، خصوصاً ناحیهی اصطلاحاً قشری پیشامغز، که با تفکر، برنامهریزی و یادگیری در ارتباط است.
سوابق فسیلی نشان میدهد که بزرگشدن مغز با تغییرات دیگری مرتبط بود، بهویژه اینکه ابزارهایی که نیاکان ما میساختند و استفاده میکردند، پیچیدهتر شد. اکنون فناوری ژنومی وارد صحنه شده و راه را برای حل معمای جدیدی باز کرده است: فهمیدن ژنهایی که ما را انسان میکنند.
یک رویکرد میتواند این باشد که ژنوم انسان و شمپانزه را با هم مقایسه کنیم. درنهایت به لیستی از ژنها میرسیم که انسانها دارند و شمپانزهها ندارند. البته چنین لیستی میتواند آموزنده باشد، ولی مشخص نمیکند که کدام ژنها برای خاستگاه مغز انسان اهمیت دارند. تفاوتها میتواند در ارتباط با هر خصوصیتی باشد که انسان را از نخستیان دیگر جدا میکند، یا حتی ممکن است با هیچ خصوصیتی ارتباط نداشته باشد.
یک راه دیگر برای حل این مسئله، راهی است که انگار از داستانهای علمی-تخیلی گرفته شده است: رشددادن مغز در آزمایشگاه. حتی نام آن هم طنين خاصی دارد: اندامواره. منظور این است که سلولهای مغزی را از یک جانور در حال تکوین بگیرید، آنها را در یک پتری دیش قرار دهید و ببینید که تحت چه شرایطی ساختمانهای مغزی تشکیل میشوند. مطالعهی بافتها در ظرف آزمایشگاهی خیلی آسانتر از رویان است، بهویژه در پستانداران، که اکثر تحولات در درون رحم رخ میدهد.
تیمی در کالیفرنیا انداموارههای مغزی انسانها و میمونهای رزوس را مقایسه کردند و تفاوتهای آنها را مشخص کردند. در پتری دیش، نمونهای از ناحیهی قشری که مختص انسان است در انداموارهی انسانی تشکیل شد، ولی در انداموارهی میمون تشکیل نشد. محققان ژنهای فعالشده در زمان تشکیل این بافت را بررسی کردند. یک ژن بود که در تمام سلولهای انسانی فعال بود اما در بافت میمون موجود نبود. نام این ژن تا حدودی دشوار است، NOTCH2NL ولی با داستان در ارتباط است... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
یکی از ویژگیهای شاخص ما انسانها، داشتن مغزی بزرگ در مقایسه با خویشاوندان نخستی ما است. بدیهی است که فهمیدن مبنای ژنتیکی خاستگاه آن میتواند برای ما مشخص کند که فکرکردن، حرفزدن، و بسیاری از تواناییهای منحصربهفرد ما چگونه ایجاد شده است. بر اساس سوابق فسیلی، حجم مغز ما در مقایسه با نیاکان استرالوپیتکوسمان در سه میلیون سال قبل، تقریباً سه برابر شده است. نواحی خاصی از مغز بزرگتر شده است، خصوصاً ناحیهی اصطلاحاً قشری پیشامغز، که با تفکر، برنامهریزی و یادگیری در ارتباط است.
سوابق فسیلی نشان میدهد که بزرگشدن مغز با تغییرات دیگری مرتبط بود، بهویژه اینکه ابزارهایی که نیاکان ما میساختند و استفاده میکردند، پیچیدهتر شد. اکنون فناوری ژنومی وارد صحنه شده و راه را برای حل معمای جدیدی باز کرده است: فهمیدن ژنهایی که ما را انسان میکنند.
یک رویکرد میتواند این باشد که ژنوم انسان و شمپانزه را با هم مقایسه کنیم. درنهایت به لیستی از ژنها میرسیم که انسانها دارند و شمپانزهها ندارند. البته چنین لیستی میتواند آموزنده باشد، ولی مشخص نمیکند که کدام ژنها برای خاستگاه مغز انسان اهمیت دارند. تفاوتها میتواند در ارتباط با هر خصوصیتی باشد که انسان را از نخستیان دیگر جدا میکند، یا حتی ممکن است با هیچ خصوصیتی ارتباط نداشته باشد.
یک راه دیگر برای حل این مسئله، راهی است که انگار از داستانهای علمی-تخیلی گرفته شده است: رشددادن مغز در آزمایشگاه. حتی نام آن هم طنين خاصی دارد: اندامواره. منظور این است که سلولهای مغزی را از یک جانور در حال تکوین بگیرید، آنها را در یک پتری دیش قرار دهید و ببینید که تحت چه شرایطی ساختمانهای مغزی تشکیل میشوند. مطالعهی بافتها در ظرف آزمایشگاهی خیلی آسانتر از رویان است، بهویژه در پستانداران، که اکثر تحولات در درون رحم رخ میدهد.
تیمی در کالیفرنیا انداموارههای مغزی انسانها و میمونهای رزوس را مقایسه کردند و تفاوتهای آنها را مشخص کردند. در پتری دیش، نمونهای از ناحیهی قشری که مختص انسان است در انداموارهی انسانی تشکیل شد، ولی در انداموارهی میمون تشکیل نشد. محققان ژنهای فعالشده در زمان تشکیل این بافت را بررسی کردند. یک ژن بود که در تمام سلولهای انسانی فعال بود اما در بافت میمون موجود نبود. نام این ژن تا حدودی دشوار است، NOTCH2NL ولی با داستان در ارتباط است... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
مغزهای بزرگ
یکی از ویژگیهای شاخص ما انسانها، داشتن مغزی بزرگ در مقایسه با خویشاوندان نخستی ما است. بدیهی است که فهمیدن مبنای ژنتیکی خاستگاه آن میتواند برای ما مشخص کند که فکرکردن، حرفزدن، و بسیاری از تواناییهای منحصربهفرد ما چگونه ایجاد شده است. بر اساس سوابق فسیلی،…
👍2
مغالطات درمانگران پزشکی جایگزین
صنعت پزشکی جایگزین علاوهبر اینکه اصول کاذب، و با اینحال بهظاهر جالب خود را تبلیغ میکند، سعی دارد تا بیماران را نیز به خدمت گیرد تا به دانشورزان حمله کنند. البته درمانگران طب جایگزین آگاهند که دانشورزان عموماً از درمانهای جایگزین انتقاد میکنند، بنابراین آنها سعی دارند تا انتقاد علمی را کماهمیت جلوه داده و اعتبار خود دانشورزی را مورد پرسش قرار دهند. حمله به دانشورزی در سه حوزه انجام میشود، ولی باز هم میتوانیم ببینیم که درمانگران پزشکی جایگزین تبلیغات خود را بر پایهی مغلطه قرار میدهند... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
صنعت پزشکی جایگزین علاوهبر اینکه اصول کاذب، و با اینحال بهظاهر جالب خود را تبلیغ میکند، سعی دارد تا بیماران را نیز به خدمت گیرد تا به دانشورزان حمله کنند. البته درمانگران طب جایگزین آگاهند که دانشورزان عموماً از درمانهای جایگزین انتقاد میکنند، بنابراین آنها سعی دارند تا انتقاد علمی را کماهمیت جلوه داده و اعتبار خود دانشورزی را مورد پرسش قرار دهند. حمله به دانشورزی در سه حوزه انجام میشود، ولی باز هم میتوانیم ببینیم که درمانگران پزشکی جایگزین تبلیغات خود را بر پایهی مغلطه قرار میدهند... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
مغالطات درمانگران پزشکی جایگزین
صنعت پزشکی جایگزین علاوهبر اینکه اصول کاذب، و با اینحال بهظاهر جالب خود را تبلیغ میکند، سعی دارد تا بیماران را نیز به خدمت گیرد تا به دانشورزان حمله کنند. البته درمانگران طب جایگزین آگاهند که دانشورزان عموماً از درمانهای جایگزین انتقاد میکنند، بنابراین…
وقتی که کپیکاری به بیراهه میرود
روى بريتن ذاتاً اهل علم بود. او که در سال ۱۹۱۲ بهدنیا آمد و پدر و مادرش هر کدام در رشتهی علمی متفاوتی بودند، وارد رشتهی فیزیک شد و نهایتاً در طول جنگ جهانی دوم پستی در پروژهی منهتن بهدست آورد. هر سال که میگذشت، صلحطلبی او افزوده میشد و مشتاق آن بود که شغل دیگری پیدا کند. بالاخره کار دیگری پیدا کرد و در یک آزمایشگاه ژئوفیزیک در واشنگتن دیسی مشغول کار شد. پس از کشف ساختمان DNA در سال ۱۹۵۳ بریتن که همواره در پی ماجراجوییهای فکری جدید بود، در یک دورهی آموزشی کوتاه دربارهی ویروسها در آزمایشگاه کلد اسپرینگ هاربور در نیویورک شرکت کرد. سپس با تکیه بر این دانش، از آنجا که DNA را جبههی جدیدی برای علم میدید، شروع به کار بر روی ساختار آن کرد.
یکی از مسایلی که ذهن بریتن را به خود مشغول میکرد، فهمیدن این بود که چه تعداد ژن در ژنوم هستند و سازماندهی آنها چگونه است. در آن زمان هنوز امکان توالییابی ژنوم وجود نداشت و سازماندهی آن عمدتاً ناشناخته بود. با توجه به عدم امکان توالییابی ژن، بریتن هم مانند اونو که قبل از او کار کرده بود، مجبور بود ترفندهای آزمایشی هوشمندانهای را بهکار گیرد.
بریتن، به پیروی از اونو حدس میزد که ژنوم متشکل از بخشهای مضاعفشده است. او آزمایشی هوشمندانه را طراحی کرد تا بهطور تقریبی مشخص کند که چه میزان از ژنوم حاوی کپیهای ژنها است. او DNA را از سلولهای یک جاندار خارج کرد، سپس آن را حرارت داد تا رشتهی DNA به هزاران قطعهی کوچکتر شکسته شود. با تغییردادن شرایط، اجازه داد که رشته دوباره سر هم شود. ترفند کار اندازهگیریکردنِ سرعتِ سرهمشدنِ مجددِ بخشها بهصورت یک رشته است. فرض او این بود که بر اساس سرعت سرهمشدن DNA میتوان فهمید که چه میزان عناصر تکراری در ژنوم وجود دارند. چرا؟ چون ترکیب شیمیایی مولکول DNA بهگونهای است که قطعههای مشابه یکدیگر را سریعتر پیدا میکنند. ژنومی که متشکل از قطعههای مشابه باشد، سریعتر از ژنومی که پارههای تکراری کمتری داشته باشد سرهم میشود.
بریتن نخستین محاسباتش را روی DNA یک گوساله و یک ماهی سالمون انجام داد و سپس مقایسه را به گونههای دیگر توسعه داد. با آنکه از اول هم انتظار دیدن موارد زیاد تکرار ژنها را داشت ولی نتایج آزمایش او را متحیر کرد. بر اساس برآورد او حدود ۴۰ درصد ژنوم گوساله، متشکل از توالیهای تکراری بود. در ماهی سالمون این نسبت به حدود ۵۰ در صد میرسید. هم تعداد بالای تکرارها در هر ژنوم مایهی حیرت بود، و هم گستردگی آن در میان گونههای مختلف. DNA تقریباً هر حیوانی که تجزیه میکرد و دوباره سرهم مینمود، دارای تعداد بسیار زیادی عناصر تکراری بود. او با استفاده از تکنیکهای غیردقیقی که در آن زمان در دسترس بود، برآورد کرد که برخی از عناصر دارای بیش از یک میلیون کپی در ژنوم هستند.
با ظهور پروژههای ژنوم، اکنون ما میتوانیم توالیهای خاصی را که در ژنوم مضاعف شدهاند ببینیم و تلاشهای اولیهی بریجز، اونو، و بریتن را با جزئيات بالاتری تکمیل کنیم. یک قطعه بهنام ALU بهطول حدود سیصد باز در تمام نخستیان دیده میشود. بالغ بر ۱۳ درصد ژنوم انسان متشکل از تکرارهای ALU است. یک قطعهی کوتاه دیگر به نام LINE1، صدها هزار بار در ژنوم انسان تکرار شده و ۱۷ درصد آن را تشکیل میدهد. رویهمرفته بیش از دوسوم کل ژنوم ما متشکل از سلسلههایی از کپیهای تکراری توالیها است که هیچ کارکرد شناختهشدهای ندارند. مضاعفشدگی ژنوم در حد دیوانهوار انجام شده است.
روی بریتن حتی در دههی نودسالگی عمرش هم، همچنان مقالات علمی منتشر میکرد، تا آنکه در سال ۲۰۱۲ بر اثر سرطان لوزالمعده درگذشت. یک سال قبل از مرگش، مقالهای را با یافتههایی جدید در مجموعهی مقالات فرهنگستان ملی علوم منتشر کرد که اگر اونو عنوان آن را میشنید، لبخند بر لب میآورد: «تقریباً تمام ژنوم انسان از طریق مضاعفشدگی پدید آمده است».
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
روى بريتن ذاتاً اهل علم بود. او که در سال ۱۹۱۲ بهدنیا آمد و پدر و مادرش هر کدام در رشتهی علمی متفاوتی بودند، وارد رشتهی فیزیک شد و نهایتاً در طول جنگ جهانی دوم پستی در پروژهی منهتن بهدست آورد. هر سال که میگذشت، صلحطلبی او افزوده میشد و مشتاق آن بود که شغل دیگری پیدا کند. بالاخره کار دیگری پیدا کرد و در یک آزمایشگاه ژئوفیزیک در واشنگتن دیسی مشغول کار شد. پس از کشف ساختمان DNA در سال ۱۹۵۳ بریتن که همواره در پی ماجراجوییهای فکری جدید بود، در یک دورهی آموزشی کوتاه دربارهی ویروسها در آزمایشگاه کلد اسپرینگ هاربور در نیویورک شرکت کرد. سپس با تکیه بر این دانش، از آنجا که DNA را جبههی جدیدی برای علم میدید، شروع به کار بر روی ساختار آن کرد.
یکی از مسایلی که ذهن بریتن را به خود مشغول میکرد، فهمیدن این بود که چه تعداد ژن در ژنوم هستند و سازماندهی آنها چگونه است. در آن زمان هنوز امکان توالییابی ژنوم وجود نداشت و سازماندهی آن عمدتاً ناشناخته بود. با توجه به عدم امکان توالییابی ژن، بریتن هم مانند اونو که قبل از او کار کرده بود، مجبور بود ترفندهای آزمایشی هوشمندانهای را بهکار گیرد.
بریتن، به پیروی از اونو حدس میزد که ژنوم متشکل از بخشهای مضاعفشده است. او آزمایشی هوشمندانه را طراحی کرد تا بهطور تقریبی مشخص کند که چه میزان از ژنوم حاوی کپیهای ژنها است. او DNA را از سلولهای یک جاندار خارج کرد، سپس آن را حرارت داد تا رشتهی DNA به هزاران قطعهی کوچکتر شکسته شود. با تغییردادن شرایط، اجازه داد که رشته دوباره سر هم شود. ترفند کار اندازهگیریکردنِ سرعتِ سرهمشدنِ مجددِ بخشها بهصورت یک رشته است. فرض او این بود که بر اساس سرعت سرهمشدن DNA میتوان فهمید که چه میزان عناصر تکراری در ژنوم وجود دارند. چرا؟ چون ترکیب شیمیایی مولکول DNA بهگونهای است که قطعههای مشابه یکدیگر را سریعتر پیدا میکنند. ژنومی که متشکل از قطعههای مشابه باشد، سریعتر از ژنومی که پارههای تکراری کمتری داشته باشد سرهم میشود.
بریتن نخستین محاسباتش را روی DNA یک گوساله و یک ماهی سالمون انجام داد و سپس مقایسه را به گونههای دیگر توسعه داد. با آنکه از اول هم انتظار دیدن موارد زیاد تکرار ژنها را داشت ولی نتایج آزمایش او را متحیر کرد. بر اساس برآورد او حدود ۴۰ درصد ژنوم گوساله، متشکل از توالیهای تکراری بود. در ماهی سالمون این نسبت به حدود ۵۰ در صد میرسید. هم تعداد بالای تکرارها در هر ژنوم مایهی حیرت بود، و هم گستردگی آن در میان گونههای مختلف. DNA تقریباً هر حیوانی که تجزیه میکرد و دوباره سرهم مینمود، دارای تعداد بسیار زیادی عناصر تکراری بود. او با استفاده از تکنیکهای غیردقیقی که در آن زمان در دسترس بود، برآورد کرد که برخی از عناصر دارای بیش از یک میلیون کپی در ژنوم هستند.
با ظهور پروژههای ژنوم، اکنون ما میتوانیم توالیهای خاصی را که در ژنوم مضاعف شدهاند ببینیم و تلاشهای اولیهی بریجز، اونو، و بریتن را با جزئيات بالاتری تکمیل کنیم. یک قطعه بهنام ALU بهطول حدود سیصد باز در تمام نخستیان دیده میشود. بالغ بر ۱۳ درصد ژنوم انسان متشکل از تکرارهای ALU است. یک قطعهی کوتاه دیگر به نام LINE1، صدها هزار بار در ژنوم انسان تکرار شده و ۱۷ درصد آن را تشکیل میدهد. رویهمرفته بیش از دوسوم کل ژنوم ما متشکل از سلسلههایی از کپیهای تکراری توالیها است که هیچ کارکرد شناختهشدهای ندارند. مضاعفشدگی ژنوم در حد دیوانهوار انجام شده است.
روی بریتن حتی در دههی نودسالگی عمرش هم، همچنان مقالات علمی منتشر میکرد، تا آنکه در سال ۲۰۱۲ بر اثر سرطان لوزالمعده درگذشت. یک سال قبل از مرگش، مقالهای را با یافتههایی جدید در مجموعهی مقالات فرهنگستان ملی علوم منتشر کرد که اگر اونو عنوان آن را میشنید، لبخند بر لب میآورد: «تقریباً تمام ژنوم انسان از طریق مضاعفشدگی پدید آمده است».
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
👍1
دارونماها - دروغی مصلحتآمیز یا کذبی فریبنده؟
اکثریت درمانهای جایگزین در درمان اکثریت بیماریها کاملاً یا بهطور کلی بیتأثیرند. بااینحال واژهی «بیتأثیر» به این معنی نیست که چنین درمانهایی برای بیماران بیفایدهاند، زیرا همیشه اثر دارونما وجود دارد که میدانیم که درجات مختلفی از تسکین را ارائه میدهند. بنابراین آیا پزشکان باید استفاده از درمانهای جایگزین ردشده را تشویق کنند که از یک طرف چیزی بیش از درمانهای قلابی نیستند، و از طرف دیگر میتوانند به بیمارانی که اعتقاد کافی به آنها دارند کمک کنند؟ آیا بخش عمدهی صنعت پزشکی جایگزین میتواند وجود را با ارائهی روش تسکینی از طریق اعتقاد (و نه تسکین از طریق درمان) توجیه کند؟
البته بیماران مبتلا به وضعیتهای تهدیدکنندهی حیات نمیتوانند به اثر دارونما تکیه کنند تا آنها را نجات دهد ولی در مورد بیمارانی که دچار ناراحتیهایی که شدت کمتری دارند این موضوع پیچیدهتر میشود. به علت این پیچیدگی، ما ارزش دارونماها را با تمرکز بر روی هومیوپاتی بررسی میکنیم ولی هر چیزی که از آن نتیجه میشود در مورد اثر دارونما، در مورد سایر درمانهای جایگزین نیز صحت دارد... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
اکثریت درمانهای جایگزین در درمان اکثریت بیماریها کاملاً یا بهطور کلی بیتأثیرند. بااینحال واژهی «بیتأثیر» به این معنی نیست که چنین درمانهایی برای بیماران بیفایدهاند، زیرا همیشه اثر دارونما وجود دارد که میدانیم که درجات مختلفی از تسکین را ارائه میدهند. بنابراین آیا پزشکان باید استفاده از درمانهای جایگزین ردشده را تشویق کنند که از یک طرف چیزی بیش از درمانهای قلابی نیستند، و از طرف دیگر میتوانند به بیمارانی که اعتقاد کافی به آنها دارند کمک کنند؟ آیا بخش عمدهی صنعت پزشکی جایگزین میتواند وجود را با ارائهی روش تسکینی از طریق اعتقاد (و نه تسکین از طریق درمان) توجیه کند؟
البته بیماران مبتلا به وضعیتهای تهدیدکنندهی حیات نمیتوانند به اثر دارونما تکیه کنند تا آنها را نجات دهد ولی در مورد بیمارانی که دچار ناراحتیهایی که شدت کمتری دارند این موضوع پیچیدهتر میشود. به علت این پیچیدگی، ما ارزش دارونماها را با تمرکز بر روی هومیوپاتی بررسی میکنیم ولی هر چیزی که از آن نتیجه میشود در مورد اثر دارونما، در مورد سایر درمانهای جایگزین نیز صحت دارد... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
دارونماها - دروغی مصلحتآمیز یا کذبی فریبنده؟
اکثریت درمانهای جایگزین در درمان اکثریت بیماریها کاملاً یا بهطور کلی بیتأثیرند. بااینحال واژهی «بیتأثیر» به این معنی نیست که چنین درمانهایی برای بیماران بیفایدهاند، زیرا همیشه اثر دارونما وجود دارد که میدانیم که درجات مختلفی از تسکین را ارائه میدهند.…
ژنهای ذرت
زمانی که باربارا مککلینتاک (۹۲-۱۹۰۲) زندگی حرفهای خود را آغاز کرد، دوست داشت پا جای پای توماس هانت مورگان بگذارد و مبنای ژنتیک را درک کند. متأسفانه زمانیکه مککلینتاک وارد دانشگاه کورنل شد، زنان اجازه نداشتند برای تحصیلات عالی وارد رشتهی ژنتیک شوند، از اینرو، او وارد رشتهی زراعت شد که بهعنوان یک رشتهی زنانه تصویب شده بود. با تمام این احوال، خندهی آخر نصیب مککلینتاک شد. او سرانجام عضو تیمی شد که با مطالعهی ژنتیک ذرت، به کشفیات بزرگی نایل گردیدند.
ذرت برای آزمایشهای علمی مزیت واضحی بر مگسهای مورگان داشت. یک خوشهی ذرت میتواند بالغ بر هزارودویست دانه داشته باشد. مککلینتاک میدانست که اینها برای مطالعهی ژنتیک ایدهآل هستند، چون هر دانه یک رویان جداگانه و یک فرد متمایز است. دفعهی بعد که یک خوشهی بلال میخورید، حواستان باشد که دارید بیش از یکهزار موجود متمایز ژنتیکی را میخورید. برای مککلینتاک هر خوشهی ذرت مانند شیرخوارگاهی بود که میتوانست در آن به مطالعهی ژنتیک بپردازد. افزون بر این، ذرت واریتههای متعددی دارد که دانههای آنها به رنگهای مختلفی هستند، از سفید و آبی گرفته تا خالدار. با یک خوشهی ذرت میتوان آزمایش انجام داد و در آن هزاران مورد جداگانه را مورد پیگیری قرار داد، بهاینترتیب آزمایشها را میتوان با سرعت زیاد، هزینهی پایین و با دادههای فراوان بهانجام رساند.
مککلینتاک کارش را درست مانند تیم مورگان آغاز کرد، یعنی تکنیکهایی را برای مصورسازی کروموزومها ابداع کرد. او رنگهای مختلفی را به ذرت اضافه کرد، و توانست نقشه ی نواحی آن را با جزئیات بالا، بهصورت نوارهای تیره و روشن تهیه کند. بعد شانس به او رو کرد. ناحیهای از کروموزوم ذرت را پیدا کرد که کروموزوم در آنجا به آسانی شکسته میشد، گویی که نوعی نقص ساختاری در آن نقطهی خاص وجود داشت. او روی این منطقه تمرکز کرد و آن را با جزئیات بالا در دانههای مختلف ذرت نقشهبرداری کرد. با کمال تعجب مشاهده کرد که این نقطهی شکست به نقاط مختلف ژنوم جهش میکند. همین کشف واحد یکی از بزرگترین ایدهها در تاریخ ژنتیک بود: ژنوم ایستا نیست -ژنها میتوانند از محلی به محل دیگر بپرند.
مککلینتاک در اینجا متوقف نشد. او که محققی دقیق و جدی بود، از اعلام عمومی این کشف خودداری کرد تا آنکه پیامدهای آن را بفهمد. از خودش پرسید آیا این ژنهای پرشکننده اثری بر روی خود دانههای ذرت دارند؟ آیا ممکن است که ژن پرشکننده در محل ژن دیگری فرود بیاید؟ بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
زمانی که باربارا مککلینتاک (۹۲-۱۹۰۲) زندگی حرفهای خود را آغاز کرد، دوست داشت پا جای پای توماس هانت مورگان بگذارد و مبنای ژنتیک را درک کند. متأسفانه زمانیکه مککلینتاک وارد دانشگاه کورنل شد، زنان اجازه نداشتند برای تحصیلات عالی وارد رشتهی ژنتیک شوند، از اینرو، او وارد رشتهی زراعت شد که بهعنوان یک رشتهی زنانه تصویب شده بود. با تمام این احوال، خندهی آخر نصیب مککلینتاک شد. او سرانجام عضو تیمی شد که با مطالعهی ژنتیک ذرت، به کشفیات بزرگی نایل گردیدند.
ذرت برای آزمایشهای علمی مزیت واضحی بر مگسهای مورگان داشت. یک خوشهی ذرت میتواند بالغ بر هزارودویست دانه داشته باشد. مککلینتاک میدانست که اینها برای مطالعهی ژنتیک ایدهآل هستند، چون هر دانه یک رویان جداگانه و یک فرد متمایز است. دفعهی بعد که یک خوشهی بلال میخورید، حواستان باشد که دارید بیش از یکهزار موجود متمایز ژنتیکی را میخورید. برای مککلینتاک هر خوشهی ذرت مانند شیرخوارگاهی بود که میتوانست در آن به مطالعهی ژنتیک بپردازد. افزون بر این، ذرت واریتههای متعددی دارد که دانههای آنها به رنگهای مختلفی هستند، از سفید و آبی گرفته تا خالدار. با یک خوشهی ذرت میتوان آزمایش انجام داد و در آن هزاران مورد جداگانه را مورد پیگیری قرار داد، بهاینترتیب آزمایشها را میتوان با سرعت زیاد، هزینهی پایین و با دادههای فراوان بهانجام رساند.
مککلینتاک کارش را درست مانند تیم مورگان آغاز کرد، یعنی تکنیکهایی را برای مصورسازی کروموزومها ابداع کرد. او رنگهای مختلفی را به ذرت اضافه کرد، و توانست نقشه ی نواحی آن را با جزئیات بالا، بهصورت نوارهای تیره و روشن تهیه کند. بعد شانس به او رو کرد. ناحیهای از کروموزوم ذرت را پیدا کرد که کروموزوم در آنجا به آسانی شکسته میشد، گویی که نوعی نقص ساختاری در آن نقطهی خاص وجود داشت. او روی این منطقه تمرکز کرد و آن را با جزئیات بالا در دانههای مختلف ذرت نقشهبرداری کرد. با کمال تعجب مشاهده کرد که این نقطهی شکست به نقاط مختلف ژنوم جهش میکند. همین کشف واحد یکی از بزرگترین ایدهها در تاریخ ژنتیک بود: ژنوم ایستا نیست -ژنها میتوانند از محلی به محل دیگر بپرند.
مککلینتاک در اینجا متوقف نشد. او که محققی دقیق و جدی بود، از اعلام عمومی این کشف خودداری کرد تا آنکه پیامدهای آن را بفهمد. از خودش پرسید آیا این ژنهای پرشکننده اثری بر روی خود دانههای ذرت دارند؟ آیا ممکن است که ژن پرشکننده در محل ژن دیگری فرود بیاید؟ بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
ژنهای ذرت
زمانی که باربارا مککلینتاک (۹۲-۱۹۰۲) زندگی حرفهای خود را آغاز کرد، دوست داشت پا جای پای توماس هانت مورگان بگذارد و مبنای ژنتیک را درک کند. متأسفانه زمانیکه مککلینتاک وارد دانشگاه کورنل شد، زنان اجازه نداشتند برای تحصیلات عالی وارد رشتهی ژنتیک شوند، از…
👍1
ده مقصر اصلی در ترویج پزشکیِ اثباتنشده و ردشده - بخش اول
۱ اشخاص مشهور
۲ پژوهشگران پزشکی
۳ دانشگاهها
۴ آموزگاران جایگزین
۵ رسانههای غربی
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
۱ اشخاص مشهور
۲ پژوهشگران پزشکی
۳ دانشگاهها
۴ آموزگاران جایگزین
۵ رسانههای غربی
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
ده مقصر اصلی در ترویج پزشکی اثباتنشده و ردشده - بخش اول
۱ اشخاص مشهور این فهرست نظم معینی ندارد بنابراین اشخاص مشهور لزوماً متخلفترین افراد از نظر ترویج بیجهت پزشکی جایگزین بیاثر نیستند، ولی آنها بهطور حتم نقش مهمی را در دهههای اخیر بازی کردهاند. هنگامی که پروفسور ارنست و همکارش ماکس اچ. پیتلر بهدنبال…
آبستن معنا
پیشرفت در زیستشناسی، هم به مطرحکردن پرسش مناسب مربوط میشود و هم به یافتن سیستم تجربی مناسبی برای کاوشکردن آن. توماس هانت مورگان در مگسها، سرنخهایی از ژنتیک پیدا میکرد، باربارا مککلینتاک نحوهی عملکرد ژنها در ذرت را فهمید. وینی لینچ در سلولهای استرومایی دسیدوال (بسترهی آستر ریزان) بهدنبال سرنخهایی از انقلابهای بزرگ در تاریخ حیات میگردد.
وقتی لینچ دربارهی سلولهای استرومایی دسیدوال صحبت میکند، چشمهایش برق میزند. اولین بار که در این مورد با او به گفتوگو نشستم، گفت که «اینها از زیباترین سلولهای بدن» هستند. البته قبول دارم که کمی اغراقآمیز بهنظر میرسد ولی وقتی که آنها را زیر میکروسکوپ دیدم، با او همنوا شدم. اکثر سلولها در بزرگنمایی بالا شبیه نقطههای کوچک معمولی بهنظر میرسند، ولی اینها نه. با بدنهی قرمز بزرگ و بافت همبندی غنی در وسط آنها میتوان گفت که این سلولها بسیار شاداب هستند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
پیشرفت در زیستشناسی، هم به مطرحکردن پرسش مناسب مربوط میشود و هم به یافتن سیستم تجربی مناسبی برای کاوشکردن آن. توماس هانت مورگان در مگسها، سرنخهایی از ژنتیک پیدا میکرد، باربارا مککلینتاک نحوهی عملکرد ژنها در ذرت را فهمید. وینی لینچ در سلولهای استرومایی دسیدوال (بسترهی آستر ریزان) بهدنبال سرنخهایی از انقلابهای بزرگ در تاریخ حیات میگردد.
وقتی لینچ دربارهی سلولهای استرومایی دسیدوال صحبت میکند، چشمهایش برق میزند. اولین بار که در این مورد با او به گفتوگو نشستم، گفت که «اینها از زیباترین سلولهای بدن» هستند. البته قبول دارم که کمی اغراقآمیز بهنظر میرسد ولی وقتی که آنها را زیر میکروسکوپ دیدم، با او همنوا شدم. اکثر سلولها در بزرگنمایی بالا شبیه نقطههای کوچک معمولی بهنظر میرسند، ولی اینها نه. با بدنهی قرمز بزرگ و بافت همبندی غنی در وسط آنها میتوان گفت که این سلولها بسیار شاداب هستند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
آبستن معنا
پیشرفت در زیستشناسی، هم به مطرحکردن پرسش مناسب مربوط میشود و هم به یافتن سیستم تجربی مناسبی برای کاوشکردن آن. توماس هانت مورگان در مگسها، سرنخهایی از ژنتیک پیدا میکرد، باربارا مککلینتاک نحوهی عملکرد ژنها در ذرت را فهمید. وینی لینچ در سلولهای استرومایی…
انباشت تغییرات کوچک
جانداران بسیار نامحتملتر و خوشساختتر از آن هستند که اتفاقی بهوجود آمده باشند. خوب، پس چگونه بهوجود آمدهاند؟ پاسخ به این سؤال، یعنی پاسخ داروین، این است که با تغییرات تدریجی و گامبهگام از چیزهای ساده پدیدآمدهاند، از ابتداییترین عناصر هستی، از چیزهایی آنقدر ساده که میتوانند بر اثر تصادف پیدا شده باشند. هر تغییر متوالی در روند تدریجی تکامل نسبت به مرحلۀ قبلی خود، آنقدر ساده بوده که بشود آن را حاصل تصادف دانست. اما وقتی پیچیدگی محصول نهایی کار را نسبت به نقطه شروع میسنجیم، میبینیم کل توالی گامهای انباشته شده چیزی جز فرایندی تصادفی نیست. انباشت تغییرات گامبهگام توسط بقای غیرتصادفی هدایت میشود. در این قسمت سعی داریم قدرت انتخاب انباشتی را بهعنوان فرایندی اساسی و غیرتصادفی نشان دهیم.
تفاوت عمده بین انتخاب تکمرحلهای و انتخاب انباشتی را میتوان چنین بیان کرد. در انتخاب تکمرحلهای چیزی که انتخاب یا دستهبندی میشود، مثلاً سنگریزه یا هر چیز دیگر فقط یکبار دستهبندی میشود. برعکس در انتخاب انباشتی این کار بارها تکرار میشود یعنی آنچه از یکبار غربالکردن بهدست میآید، دوباره از غربال دیگری میگذرد و این کار همینطور ادامه پیدا میکند. موجود موردنظر در واقع پشتسرهم و نسل به نسل غربال میشود یعنی در معرض انتخاب و دستهبندی قرار میگیرد. حاصل انتخاب هر نسل نقطۀ شروع انتخاب نسل بعد است و همینطور الی آخر. طبیعی است که در اینجا از واژههایی مانند «تکثیر» و «نسل» که مربوط به موجودات زندهاند، استفاده کنیم، چون عمدهترین موردی که در آن انتخاب انباشتی صورت میگیرد جانداراناند و شاید عملاً نیز تنها چیزهایی باشند که بر اثر انتخاب انباشتی پدید آمدهاند.
تفاوت بین انتخاب انباشتی (که در آن هر پیشرفت کوچک مبنایی برای گام بعدی است) و انتخاب تکمرحلهای که در آن هر بار یک آزمون جدید صورت میگیرد، بسیار زیاد است. اگر قرار بود پیشرفت تکاملی بر اساس انتخاب تکمرحلهای باشد، هرگز به جایی نمیرسید. اما اگر بهترتیبی شرایط برای انتخاب انباشتی توسط نیروهای بیهدف طبیعت فراهم میآمد، نتایج شگفتآوری به بار میآمد. درواقع همین اتفاق روی سیارۀ ما رخ داده است و ما خودمان اگر عجیبترین و شگفتآورترین حاصل آن نباشیم از جدیدترین محصولاتش بهشمار میآییم.
عجیب است که هنوز از محاسباتی مثل آنکه من در مورد هموگلوبین انجام دادم بهعنوان استدلالهایی علیه نظر داروین استفاده میکنند. آنهایی که این کار را میکنند اغلب در رشتۀ خود، نجوم یا هرچه باشد، متخصص هستند و صادقانه بر این باورند که داروینیسم ساختار جانداران را فقط با استفاده از تصادف -یا روند انتخاب تکمرحله- توجیه میکند. این تصور یعنی اینکه در تکامل داروینی شانس دخالت دارد، فقط اشتباه نیست، بلکه درست خلاف واقعیت است. در نسخۀ داروین کمی شانس وجود دارد ولی عنصر اصلی، انتخاب انباشتی است که ذاتاً غیرتصادفی است... بیشتر بخوانید
📓 ساعتساز نابینا
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 محمود بهزاد، شهلا باقری
@Chekide_ha
جانداران بسیار نامحتملتر و خوشساختتر از آن هستند که اتفاقی بهوجود آمده باشند. خوب، پس چگونه بهوجود آمدهاند؟ پاسخ به این سؤال، یعنی پاسخ داروین، این است که با تغییرات تدریجی و گامبهگام از چیزهای ساده پدیدآمدهاند، از ابتداییترین عناصر هستی، از چیزهایی آنقدر ساده که میتوانند بر اثر تصادف پیدا شده باشند. هر تغییر متوالی در روند تدریجی تکامل نسبت به مرحلۀ قبلی خود، آنقدر ساده بوده که بشود آن را حاصل تصادف دانست. اما وقتی پیچیدگی محصول نهایی کار را نسبت به نقطه شروع میسنجیم، میبینیم کل توالی گامهای انباشته شده چیزی جز فرایندی تصادفی نیست. انباشت تغییرات گامبهگام توسط بقای غیرتصادفی هدایت میشود. در این قسمت سعی داریم قدرت انتخاب انباشتی را بهعنوان فرایندی اساسی و غیرتصادفی نشان دهیم.
تفاوت عمده بین انتخاب تکمرحلهای و انتخاب انباشتی را میتوان چنین بیان کرد. در انتخاب تکمرحلهای چیزی که انتخاب یا دستهبندی میشود، مثلاً سنگریزه یا هر چیز دیگر فقط یکبار دستهبندی میشود. برعکس در انتخاب انباشتی این کار بارها تکرار میشود یعنی آنچه از یکبار غربالکردن بهدست میآید، دوباره از غربال دیگری میگذرد و این کار همینطور ادامه پیدا میکند. موجود موردنظر در واقع پشتسرهم و نسل به نسل غربال میشود یعنی در معرض انتخاب و دستهبندی قرار میگیرد. حاصل انتخاب هر نسل نقطۀ شروع انتخاب نسل بعد است و همینطور الی آخر. طبیعی است که در اینجا از واژههایی مانند «تکثیر» و «نسل» که مربوط به موجودات زندهاند، استفاده کنیم، چون عمدهترین موردی که در آن انتخاب انباشتی صورت میگیرد جانداراناند و شاید عملاً نیز تنها چیزهایی باشند که بر اثر انتخاب انباشتی پدید آمدهاند.
تفاوت بین انتخاب انباشتی (که در آن هر پیشرفت کوچک مبنایی برای گام بعدی است) و انتخاب تکمرحلهای که در آن هر بار یک آزمون جدید صورت میگیرد، بسیار زیاد است. اگر قرار بود پیشرفت تکاملی بر اساس انتخاب تکمرحلهای باشد، هرگز به جایی نمیرسید. اما اگر بهترتیبی شرایط برای انتخاب انباشتی توسط نیروهای بیهدف طبیعت فراهم میآمد، نتایج شگفتآوری به بار میآمد. درواقع همین اتفاق روی سیارۀ ما رخ داده است و ما خودمان اگر عجیبترین و شگفتآورترین حاصل آن نباشیم از جدیدترین محصولاتش بهشمار میآییم.
عجیب است که هنوز از محاسباتی مثل آنکه من در مورد هموگلوبین انجام دادم بهعنوان استدلالهایی علیه نظر داروین استفاده میکنند. آنهایی که این کار را میکنند اغلب در رشتۀ خود، نجوم یا هرچه باشد، متخصص هستند و صادقانه بر این باورند که داروینیسم ساختار جانداران را فقط با استفاده از تصادف -یا روند انتخاب تکمرحله- توجیه میکند. این تصور یعنی اینکه در تکامل داروینی شانس دخالت دارد، فقط اشتباه نیست، بلکه درست خلاف واقعیت است. در نسخۀ داروین کمی شانس وجود دارد ولی عنصر اصلی، انتخاب انباشتی است که ذاتاً غیرتصادفی است... بیشتر بخوانید
📓 ساعتساز نابینا
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 محمود بهزاد، شهلا باقری
@Chekide_ha
Telegraph
انباشت تغییرات کوچک
جانداران بسیار نامحتملتر و خوشساختتر از آن هستند که اتفاقی بهوجود آمده باشند. خوب، پس چگونه بهوجود آمدهاند؟ پاسخ به این سؤال، یعنی پاسخ داروین، این است که با تغییرات تدریجی و گامبهگام از چیزهای ساده پدیدآمدهاند، از ابتداییترین عناصر هستی، از چیزهایی…
ده مقصر اصلی در ترویج پزشکیِ اثباتنشده و ردشده - بخش دوم
۶ باز هم رسانههای عمومی
۷ پزشکان
۸ انجمنهای پزشکی جایگزین
۹ دولتها و قانونگذاران
۱۰ سازمان بهداشت جهانی
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
۶ باز هم رسانههای عمومی
۷ پزشکان
۸ انجمنهای پزشکی جایگزین
۹ دولتها و قانونگذاران
۱۰ سازمان بهداشت جهانی
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
ده مقصر اصلی در ترویج پزشکی اثباتنشده و ردشده - بخش دوم
۶ باز هم رسانههای عمومی رسانههای عمومی نیروی پرقدرتی است برای اثرگذاری بر جامعه، و بههمین دلیل است که در فهرست ۱۰ عامل ترویج روشهای جایگزین دوبار نام برده شده است. در بخش پیشین توضیح دادیم که رسانههای عمومی در فواید پزشکی جایگزین اغراق میکند،…
خاطرات زامبیوار
شپرد در سال آخر کالج دنبال موضوعی برای مقاله در درس زیستشناسی عصبی میگشت، که به مقالهای دربارهی ژنی به نام Arc برخورد که ظاهراً در ایجاد خاطرات دخالت داشت. در موشها Arc زمانی که حیوان یاد میگیرد فعال میشود. بهعلاوه، در مغز در فضاهای بین سلولهای عصبی مختلف فعال است. بهنظر میرسید Arc ژن مهمی در ارتباط با حافظه باشد.
چند سال بعد از تکلیف شپرد در دورهی کالج، فناوری تا حدی پیشرفت کرده بود که پژوهشگران میتوانستند موشهایی بسازند که فاقد ژن Arc هستند. این موشها زنده میماندند ولی چند نقص داشتند. وقتی که درون یک ماز قرار میگرفتند که در وسط آن یک پنیر بود، میتوانستند ماز را حل کنند، ولی روز بعد نمیتوانستند ساختار آن را بهیاد آورند. این کاری است که موشهای دارای حافظهی طبیعی غالباً میتوانند انجام دهند. در آزمایشهای متعدد، مشخص شد که موشها نقصی اختصاصی در ایجاد حافظه دارند. در انسانها مشخص شده است که جهشهای Arc با انواع مختلفی از اختلالات تحلیل برندهی عصبی، از آلزایمر تا شیزوفرنی، همراه هستند.
تمام جانوران خشکیزی دارای ژن Arc هستند؛ ماهیها این ژن را ندارند. معنای این مطلب آن است که حدود ۳۷۵ میلیون سال قبل، ویروسی وارد ژنوم نیای مشترک تمام جانوران ساکن خشکی شده است. من حدس میزنم که نخستین حیوانی که این عفونت را گرفته از خویشاوندان نزدیک تیکتالیک بوده است. زمانی که ویروس به میزبان ملحق شد، توانایی ساختن یک پروتئین ویژه از نوع Arc را نیز به آن داد. این پروتئین در حالت عادی به ویروس امکان میدهد که از سلولی به سلول دیگر برود و گسترش پیدا کند ولی در این مورد به دلیل مکان خاصی که در ژنوم ماهی وارد شده بود، سبب شده که آن پروتئین در مغز و تقویت حافظه فعال شود. افرادی که واجد این ویروس بودند، نوعی موهبت زیستشناختی دریافت کرده بودند. یعنی این ویروس هک و خنثی شده بود و برای کارکرد جدیدی در مغز اهلی شده بود. توانایی ما برای خواندن نوشتن و بهیادآوردن لحظات زندگی، نتیجهی یک عفونت ویروسی باستانی است که در زمانی که ماهیها نخستین قدمها را بر روی خشکی برداشتند اتفاق افتاده است... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
شپرد در سال آخر کالج دنبال موضوعی برای مقاله در درس زیستشناسی عصبی میگشت، که به مقالهای دربارهی ژنی به نام Arc برخورد که ظاهراً در ایجاد خاطرات دخالت داشت. در موشها Arc زمانی که حیوان یاد میگیرد فعال میشود. بهعلاوه، در مغز در فضاهای بین سلولهای عصبی مختلف فعال است. بهنظر میرسید Arc ژن مهمی در ارتباط با حافظه باشد.
چند سال بعد از تکلیف شپرد در دورهی کالج، فناوری تا حدی پیشرفت کرده بود که پژوهشگران میتوانستند موشهایی بسازند که فاقد ژن Arc هستند. این موشها زنده میماندند ولی چند نقص داشتند. وقتی که درون یک ماز قرار میگرفتند که در وسط آن یک پنیر بود، میتوانستند ماز را حل کنند، ولی روز بعد نمیتوانستند ساختار آن را بهیاد آورند. این کاری است که موشهای دارای حافظهی طبیعی غالباً میتوانند انجام دهند. در آزمایشهای متعدد، مشخص شد که موشها نقصی اختصاصی در ایجاد حافظه دارند. در انسانها مشخص شده است که جهشهای Arc با انواع مختلفی از اختلالات تحلیل برندهی عصبی، از آلزایمر تا شیزوفرنی، همراه هستند.
تمام جانوران خشکیزی دارای ژن Arc هستند؛ ماهیها این ژن را ندارند. معنای این مطلب آن است که حدود ۳۷۵ میلیون سال قبل، ویروسی وارد ژنوم نیای مشترک تمام جانوران ساکن خشکی شده است. من حدس میزنم که نخستین حیوانی که این عفونت را گرفته از خویشاوندان نزدیک تیکتالیک بوده است. زمانی که ویروس به میزبان ملحق شد، توانایی ساختن یک پروتئین ویژه از نوع Arc را نیز به آن داد. این پروتئین در حالت عادی به ویروس امکان میدهد که از سلولی به سلول دیگر برود و گسترش پیدا کند ولی در این مورد به دلیل مکان خاصی که در ژنوم ماهی وارد شده بود، سبب شده که آن پروتئین در مغز و تقویت حافظه فعال شود. افرادی که واجد این ویروس بودند، نوعی موهبت زیستشناختی دریافت کرده بودند. یعنی این ویروس هک و خنثی شده بود و برای کارکرد جدیدی در مغز اهلی شده بود. توانایی ما برای خواندن نوشتن و بهیادآوردن لحظات زندگی، نتیجهی یک عفونت ویروسی باستانی است که در زمانی که ماهیها نخستین قدمها را بر روی خشکی برداشتند اتفاق افتاده است... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
خاطرات زامبیوار
شپرد در سال آخر کالج دنبال موضوعی برای مقاله در درس زیستشناسی عصبی میگشت، که به مقالهای دربارهی ژنی به نام Arc برخورد که ظاهراً در ایجاد خاطرات دخالت داشت. در موشها Arc زمانی که حیوان یاد میگیرد فعال میشود. بهعلاوه، در مغز در فضاهای بین سلولهای عصبی…
مسیر اولین پژوهشها تا در دسترس بیمار قرار گرفتن دارو
۱. پژوهشهای پیشبالینی
۲. مطالعات بالینی، مرحلهی اول
۳. مطالعات بالینی، مرحلهی دوم
۴. مطالعات بالینی، مرحلهی سوم
۵. بررسی توسط ادارهی مواد خوراکی و داروئی (FDA)
۶. نظارتهای پس از ورود به بازار
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
۱. پژوهشهای پیشبالینی
۲. مطالعات بالینی، مرحلهی اول
۳. مطالعات بالینی، مرحلهی دوم
۴. مطالعات بالینی، مرحلهی سوم
۵. بررسی توسط ادارهی مواد خوراکی و داروئی (FDA)
۶. نظارتهای پس از ورود به بازار
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
مسیر اولین پژوهشها تا در دسترس بیمار قرار گرفتن دارو
ما این کتاب را به این علت نوشتیم تا بهترین پژوهشها را دربارهی پزشکی جایگزین در اختیار مردم بگذاریم، به این امید که خوانندگان را در وضعیت بهتری برای تصمیمگیری آگاهانه در مورد سلامتیشان بگذاریم، ولی در مورد آنهایی که این کتاب را نخواندهاند چطور؟ در مورد…
دنیا از نگاه سمندر
همانطور که از زمان دومریل دانستهایم، سمندرها عموماً در یک محیط متولد میشوند، سپس بزرگتر که میشوند به محیط جدیدی منتقل میشوند. بسیاری از گونهها در آب از تخم بیرون میآیند، سپس دگردیسی میکنند و روی خشکی به زندگی خود ادامه میدهند. گذار به خشکی شامل تغییراتی کلی در نحوهی زندگیکردن این جانوران خصوصاً چگونگی تغذیهی آنها است.
بهطور کلی، صیادها دو گونهاند. اکثر آنها دهانشان را به طرف طعمه میبرند: شیر، یوزپلنگ، و تمساح در حالیکه طعمه را تعقیب میکنند، دهانشان را میبندند یا گاز میزنند و یا هم اینکه بیصدا منتظر میمانند تا طعمه از کنار آنها عبور کند. گروه دوم صیادان به روش معکوس غذا را بهدست میآورند، یعنی طعمه را به طرف دهانشان میآورند. سمندرهای بالغ به این دسته تعلق دارند.
زمانیکه سمندرها درون آب هستند، حشرات و بندپایان ریز را از طریق مکش به درون دهانشان میکشند. استخوانهای ریزی در قاعدهی گلو و چند استخوان دیگر در بالای جمجمه حفرهی دهان را متسع میکنند و خلائی ایجاد میکنند که آب و صید را به درون میکشد. گرچه این راهبرد برای دوزیستان در داخل آب خوب عمل میکند ولی به درد خشکی نمیخورد. جانوران خشکی باید خلائی در حد قدرت موتور جت و بزرگتر از تمام بدن خود داشته باشند تا بتوانند مکشی ایجاد کنند که صید سنگین را از هوا به درون دهان آنها بکشد.
سمندرها برای اینکه طعمه را در خشکی به درون دهان خود بیاورند، از ترفندهای زیادی استفاده میکنند. برخی از گونهها زبانشان را به خارج از بدن پرتاب میکنند، حشرات را میگیرند و آنها را به درون میکشند. آنها زبانشان را تقریباً بهاندازهی نصف بدنشان دراز میکنند. حشرات به بالشتک چسبناک میچسبند، و بعد حشرات را به درون دهان میآورند. دو نوع ویژگی به سمندرها امکان میدهد که این کار مهم را انجام دهند: سازوکارهایی که زبان را پرتاب میکنند و سازوکارهایی که آن را برمیگردانند. این زبان ویژه از خارقالعادهترین اختراعات طبیعت است و گرچه شاید خیلی غیرعادی بهنظر برسد، ولی حقایق غافلگیرکنندهای را دربارهی حیات بر روی زمین آشکار میکند. از آنجا که زیبایی و اهمیت این سیستم تنها با شناخت جزئیات آناتومیک آن هویدا میشود، لازم است که کمی در کالبدشناسی سمندرها تعمق کنیم... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
همانطور که از زمان دومریل دانستهایم، سمندرها عموماً در یک محیط متولد میشوند، سپس بزرگتر که میشوند به محیط جدیدی منتقل میشوند. بسیاری از گونهها در آب از تخم بیرون میآیند، سپس دگردیسی میکنند و روی خشکی به زندگی خود ادامه میدهند. گذار به خشکی شامل تغییراتی کلی در نحوهی زندگیکردن این جانوران خصوصاً چگونگی تغذیهی آنها است.
بهطور کلی، صیادها دو گونهاند. اکثر آنها دهانشان را به طرف طعمه میبرند: شیر، یوزپلنگ، و تمساح در حالیکه طعمه را تعقیب میکنند، دهانشان را میبندند یا گاز میزنند و یا هم اینکه بیصدا منتظر میمانند تا طعمه از کنار آنها عبور کند. گروه دوم صیادان به روش معکوس غذا را بهدست میآورند، یعنی طعمه را به طرف دهانشان میآورند. سمندرهای بالغ به این دسته تعلق دارند.
زمانیکه سمندرها درون آب هستند، حشرات و بندپایان ریز را از طریق مکش به درون دهانشان میکشند. استخوانهای ریزی در قاعدهی گلو و چند استخوان دیگر در بالای جمجمه حفرهی دهان را متسع میکنند و خلائی ایجاد میکنند که آب و صید را به درون میکشد. گرچه این راهبرد برای دوزیستان در داخل آب خوب عمل میکند ولی به درد خشکی نمیخورد. جانوران خشکی باید خلائی در حد قدرت موتور جت و بزرگتر از تمام بدن خود داشته باشند تا بتوانند مکشی ایجاد کنند که صید سنگین را از هوا به درون دهان آنها بکشد.
سمندرها برای اینکه طعمه را در خشکی به درون دهان خود بیاورند، از ترفندهای زیادی استفاده میکنند. برخی از گونهها زبانشان را به خارج از بدن پرتاب میکنند، حشرات را میگیرند و آنها را به درون میکشند. آنها زبانشان را تقریباً بهاندازهی نصف بدنشان دراز میکنند. حشرات به بالشتک چسبناک میچسبند، و بعد حشرات را به درون دهان میآورند. دو نوع ویژگی به سمندرها امکان میدهد که این کار مهم را انجام دهند: سازوکارهایی که زبان را پرتاب میکنند و سازوکارهایی که آن را برمیگردانند. این زبان ویژه از خارقالعادهترین اختراعات طبیعت است و گرچه شاید خیلی غیرعادی بهنظر برسد، ولی حقایق غافلگیرکنندهای را دربارهی حیات بر روی زمین آشکار میکند. از آنجا که زیبایی و اهمیت این سیستم تنها با شناخت جزئیات آناتومیک آن هویدا میشود، لازم است که کمی در کالبدشناسی سمندرها تعمق کنیم... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
دنیا از نگاه سمندر
ديويد وِيک از دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، با صدای آهسته و منشِ دانشگاهیاش کمتر شباهتی به ری لنکستر دارد. بااینحال، تأثیر کارهای وِیک از دههی ۱۹۶۰ به همان اندازه عمیق بوده است. در حالیکه پیشهی لنکستر در ارتباط با جانوران دریایی بود، ویک زندگی علمی خود…
تصور کنید که یکی از مباحثِ تاریخیِ متأخر را درس میدهید و گروهی از انکارکنندگانِ هولوکاست، که از سازماندهی و پشتیبانیِ مالیِ قوی و قدرتِ سیاسی بالایی برخوردارند، دروسِ قرنِ بیستمِ اروپایِ شما را تحریم میکنند، به سخره میگیرند، یا هر طور شده چوب لایِ چرخِ آن میگذارند. درست است که انکارکنندگانِ روم، که در مثالِ خود آوردم، صرفاً فرضی بودند، اما انکارکنندگانِ هولوکاست (Holocaust) واقعاً وجود دارند. این افراد از ابرازِ عقیدهی خود هیچ ابایی ندارند، در ظاهر بسیار هم معقول تشریف دارند، و در اینکه خود را افرادی کتابخوان و فاضل هم جا بزنند یدِ طولایی دارند. دستِکم رئیسجمهورِ یکی از کشورهایِ قدرتمندِ کنونی و یکی از اسقفهای کلیسایِ کاتولیکِ رُم (the Roman Catholic Church) حامیِ این دیدگاه هستند. تصور کنید هنگامِ تدریسِ تاریخِ اروپا، عدهای مدام شما را به بادِ انتقاد بگیرند و با طلبکاری ازتان بخواهند که «جدلهایِ طرفِ مخالف را هم درس دهید» و «زمانِ برابری» را به «نظریهی جایگزین»ی اختصاص دهید که میگوید هولوکاست هرگز رخ نداده است و یک مشت صهیونیست آن را از خودشان درآوردهاند. روشنفکرانِ نسبیگرا هم، که این روزها تویِ بورس هستند، نخودِ آش میشوند و اصرار میکنند که هیچ حقیقتِ مطلقی وجود ندارد: پذیرش یا عدمِ پذیرشِ هولوکاست تصمیمی فردی است؛ همۀ دیدگاهها به یک اندازه معتبرند و باید به یک اندازه «محترم شمرده شوند».
بسیاری از معلمان و اساتیدِ علوم نیز این روزها حال و روزِ بهتری ندارند. هر گاه که به شرحِ اصلِ محوری و راهنمایِ زیستشناسی همت میورزند؛ هر گاه که صادقانه حیات را در بافتِ تاریخیاش (یعنی فرگشت) قرار میدهند؛ هر گاه که جوهرۀ حیات را وا میکاوند یا شرح میدهند؛ عدهای به آنها میتازند، چوب لایِ چرخشان میگذارند، آزارشان میدهند، بهشان زور میگویند، و حتی تهدیدشان میکنند که از کار بیکارشان میکنند. کمترین ضررش این است که وقت این اساتید رویِ این آدمها تلف میشود. ممکن است والدینِ دانشآموزان نامههایِ تهدیدکننده به آنها بنویسند و مجبور باشند پوزخندها و سرسختیهایِ بچههایی را تحمل کنند که شستوشویِ مغزی شدهاند. از سویِ دولت، کتابهایِ درسیای به آنها داده میشود که یا به طورِ نظاممند واژۀ «فرگشت» از آنها حذف شده است و یا به جایِ آن عبارتِ «تغییرِ تدریجی» به کار رفته است. در گذشته شاید ساده از کنارِ چنین موضوعی میگذشتیم و آن را پدیدهای تلقی میکردیم که فقط در آمریکا ممکن است رخ دهد. اما امروزه معلمانِ بریتانیایی و اروپایی هم با چنین مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند. این امر تا اندازهای پیامدِ تأثیرِ آمریکاست، اما عاملِ مهمتر افزایشِ تعدادِ دانشآموزانِ مسلمان در کلاسهایِ درس است (تعهدِ رسمی برایِ «چند-فرهنگی (multiculturalism)»کردنِ جامعه و ترس از نژادپرست خوانده شدن هم بدین معضل دامن زده است).
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
بسیاری از معلمان و اساتیدِ علوم نیز این روزها حال و روزِ بهتری ندارند. هر گاه که به شرحِ اصلِ محوری و راهنمایِ زیستشناسی همت میورزند؛ هر گاه که صادقانه حیات را در بافتِ تاریخیاش (یعنی فرگشت) قرار میدهند؛ هر گاه که جوهرۀ حیات را وا میکاوند یا شرح میدهند؛ عدهای به آنها میتازند، چوب لایِ چرخشان میگذارند، آزارشان میدهند، بهشان زور میگویند، و حتی تهدیدشان میکنند که از کار بیکارشان میکنند. کمترین ضررش این است که وقت این اساتید رویِ این آدمها تلف میشود. ممکن است والدینِ دانشآموزان نامههایِ تهدیدکننده به آنها بنویسند و مجبور باشند پوزخندها و سرسختیهایِ بچههایی را تحمل کنند که شستوشویِ مغزی شدهاند. از سویِ دولت، کتابهایِ درسیای به آنها داده میشود که یا به طورِ نظاممند واژۀ «فرگشت» از آنها حذف شده است و یا به جایِ آن عبارتِ «تغییرِ تدریجی» به کار رفته است. در گذشته شاید ساده از کنارِ چنین موضوعی میگذشتیم و آن را پدیدهای تلقی میکردیم که فقط در آمریکا ممکن است رخ دهد. اما امروزه معلمانِ بریتانیایی و اروپایی هم با چنین مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند. این امر تا اندازهای پیامدِ تأثیرِ آمریکاست، اما عاملِ مهمتر افزایشِ تعدادِ دانشآموزانِ مسلمان در کلاسهایِ درس است (تعهدِ رسمی برایِ «چند-فرهنگی (multiculturalism)»کردنِ جامعه و ترس از نژادپرست خوانده شدن هم بدین معضل دامن زده است).
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
اگر فرض کنیم که انکارکنندگانِ تاریخ، که امرِ واقعیِ فرگشت را رد میکنند، غافل از زیستشناسی هستند، آنگاه کسانی که خیال میکنند که جهان کمتر از ده هزار سالِ پیش به وجود آمده است از غافل هم بدترند؛ آنها به حدِ ناامیدکنندهای متوهماند. آنها نه فقط حقایقِ زیستشناسی، بلکه حقایقِ فیزیک، زمینشناسی، کیهانشناسی، باستانشناسی، تاریخ، و شیمی را هم انکار میکنند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
👍1
بههمریختگی، خود پیام است
دانشمندان هم مثل اکثر آدمها از شلوغی بدشان میآید. ما دانشمندان عاشق نمودارهایی هستیم که نقطههای آنها درست روی یک خط یا منحنی واقع شوند. آزمایشهایی را دوست داریم که نتیجهی قطعی داشته باشند. مشاهداتی از نظر ما ایدهآل هستند که تمیز و مرتب باشند و بهطور یکنواخت از یک پیشبینی پیروی کنند، ما عاشق سیگنال هستیم و از نویز متنفریم.
مطالعات مربوط به درخت حیات نیز تفاوتی ندارد. ساختن شجرهنامهی حیات تا حدودی شبیه تعبیهکردن کلیدی برای شناسایی گونهها در طبیعت است. ما بهدنبال ویژگیهای یکتایی میگردیم که جانوران در آن اشتراک دارند. هرچه یک گونه ویژگیهای یکتای بیشتری داشته باشد، تشخیصدادن آن گونههای دیگر آسانتر است، مثلاً هر کسی میتواند فرق بین مرغ دریایی و جغد را تشخیص دهد. هر کدام ویژگیهایی دارد که میتواند مشخصهی آن باشد، مثلاً صورت گرد جغد یا منقار و رنگ پرهای مرغ دریایی. آنچه باعث هماهنگی میشود ویژگیهای مختلفی از کالبدشناسی تا DNA است که بین گروههای مختلف موجودات مشترک است. مثلاً آدمها خصوصیات مشترکی دارند که در نخستیان دیگر دیده نمیشود، نخستیان ویژگیهایی دارند که در پستانداران دیگر دیده نمیشود. پستانداران ویژگیهایی دارند که در اکثر خزندگان دیده نمیشود و الی آخر.
ری لنکستر مسئلهای از نوع مرغ و تخممرغ را آشکار کرد: چگونه میتوانیم شباهتهایی که بهطور مستقل تکامل یافتهاند، یعنی چندگانهها، را از شباهتهایی که منعکسکنندهی تبارشناسی حقیقی هستند، تشخیص دهیم؟ اگر زبان سمندرها، با آنهمه جزئیات ظریفی که دارد، میتواند چند بار بهطور مستقل ایجاد شود، اصلاً چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که داشتن یک صفت مدرکی بر وجود رابطه است؟ واقعیت آن است که در سمندرها زبان تنها بخشی از داستان است، چندگانهها در اعضای بسیار زیادی مشاهده میشوند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
دانشمندان هم مثل اکثر آدمها از شلوغی بدشان میآید. ما دانشمندان عاشق نمودارهایی هستیم که نقطههای آنها درست روی یک خط یا منحنی واقع شوند. آزمایشهایی را دوست داریم که نتیجهی قطعی داشته باشند. مشاهداتی از نظر ما ایدهآل هستند که تمیز و مرتب باشند و بهطور یکنواخت از یک پیشبینی پیروی کنند، ما عاشق سیگنال هستیم و از نویز متنفریم.
مطالعات مربوط به درخت حیات نیز تفاوتی ندارد. ساختن شجرهنامهی حیات تا حدودی شبیه تعبیهکردن کلیدی برای شناسایی گونهها در طبیعت است. ما بهدنبال ویژگیهای یکتایی میگردیم که جانوران در آن اشتراک دارند. هرچه یک گونه ویژگیهای یکتای بیشتری داشته باشد، تشخیصدادن آن گونههای دیگر آسانتر است، مثلاً هر کسی میتواند فرق بین مرغ دریایی و جغد را تشخیص دهد. هر کدام ویژگیهایی دارد که میتواند مشخصهی آن باشد، مثلاً صورت گرد جغد یا منقار و رنگ پرهای مرغ دریایی. آنچه باعث هماهنگی میشود ویژگیهای مختلفی از کالبدشناسی تا DNA است که بین گروههای مختلف موجودات مشترک است. مثلاً آدمها خصوصیات مشترکی دارند که در نخستیان دیگر دیده نمیشود، نخستیان ویژگیهایی دارند که در پستانداران دیگر دیده نمیشود. پستانداران ویژگیهایی دارند که در اکثر خزندگان دیده نمیشود و الی آخر.
ری لنکستر مسئلهای از نوع مرغ و تخممرغ را آشکار کرد: چگونه میتوانیم شباهتهایی که بهطور مستقل تکامل یافتهاند، یعنی چندگانهها، را از شباهتهایی که منعکسکنندهی تبارشناسی حقیقی هستند، تشخیص دهیم؟ اگر زبان سمندرها، با آنهمه جزئیات ظریفی که دارد، میتواند چند بار بهطور مستقل ایجاد شود، اصلاً چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که داشتن یک صفت مدرکی بر وجود رابطه است؟ واقعیت آن است که در سمندرها زبان تنها بخشی از داستان است، چندگانهها در اعضای بسیار زیادی مشاهده میشوند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
بههمریختگی، خود پیام است
دانشمندان هم مثل اکثر آدمها از شلوغی بدشان میآید. ما دانشمندان عاشق نمودارهایی هستیم که نقطههای آنها درست روی یک خط یا منحنی واقع شوند. آزمایشهایی را دوست داریم که نتیجهی قطعی داشته باشند. مشاهداتی از نظر ما ایدهآل هستند که تمیز و مرتب باشند و بهطور…
داروین و همچنین والاس، که همزمان انتخابِ طبیعی را کشف کرد، به ارکیدۀ خاصی در ماداگاسکار، آنگراکوم سِسکوپیدال (Angraecum sesquipedale)، اشاره میکنند (تصویرِ زیر) و هر دو نفر پیشبینیِ یکسان و خارقالعادهای میکنند. این پیشبینی بعداً به اثبات میرسد. این گلِ ارکیده نکتاریزِ (nectary) لولهایشکل دارد که، مطابقِ خطکشِ داروین، تا بیش از ۱۱ اینچ پایین میروند (که چیزی معادلِ ۳۰ سانتیمتر است). یکی از گونههایِ مرتبط، آنگراکوم لوگیکالکار (Angraecum longicalcar)، نوشجایهایی (مهمیزهایی) حاویِ شهد دارد که حتی از آن هم بلندترند و به ۴۰ سانتیمتر هم میرسند (بیش از ۱۵ اینچ). داروین، تنها بر اساسِ وجودِ آنگراکوم سِسکوپیدال در ماداگاسکار، در کتابش دربارۀ ارکیدهها در سالِ ۱۸۶۲، پیشبینی میکند که باید «شاپرکهایی وجود داشته باشند که خرطومشان بینِ ۲۵ تا ۲۸ سانتیمتر باشد». پنج سال بعد، والاس از چند گونه شاپرک سخن به میان میآورد که خرطومهایش تقریباً به اندازهای بلند بودهاند که با پیشبینیِ داروین جور در بیایند (مشخص نیست که والاس کتابِ داروین را خوانده بوده است یا نه).
"من خرطومِ گونهای را، به نامِ ماکروسیلا کِلوئِنتیوس (Macrosila morganii)، متعلق به آمریکایِ جنوبی در موزۀ بریتانیا، به دقت اندازه گرفتم و طولِ آن ۲۳.۴۹ سانتیمتر بود! طولِ خرطومِ یکی از گونههایِ مناطقِ گرمسیریِ آفریقا (ماکروسیلا مورگانی) ۱۹ سانتیمتر بود. گونهای شاپرک، که خرطومش ۵ تا ۷ سانتیمتر بزرگتر باشد، میتواند شهدِ آنگراکوم سِسکوپِدالِهای را که نوشجایِ آن از ۲۵ تا ۳۵ سانتیمتر طول داشته باشد بمکد. با اطمینان میتوان وجودِ چنین شاپرکی را در ماداگاسکار پیشبینی کرد. طبیعتشناسانی که در آن جزیره مطالعه میکنند باید، با همان اطمینانی که اخترشناسان در هنگامِ جستوجو به دنبالِ سیارۀ نپتون داشتند، به دنبالِ چنین گونهای بگردند و به همان میزان هم موفق خواهند بود!"
در سالِ ۱۹۰۳، پس از مرگِ داروین اما در زمانِ حیاتِ طولانیِ والاس، شاپرکی ناشناخته کشف شد و مشخص شد که مطابقِ پیشبینیِ داروین-والاس است. بر این زیرگونه، به حق، نامِ پِرائدیکتا (praedicta) نهاده شد. اما حتی زانتوپان مورگانی پِرائدیکتا، «شاپرکِ شاهینیِ داروین» هم تواناییِ گردهافشانیِ آنگراکوم لوگیکالکار را ندارد. ولی وجودِ این گل باعث میشود کشفِ شاپرکهایی دارایِ پوزههایی درازتر را پیشبینی کنیم و میتوانیم، به قولِ والاس، به همان اندازه که دربارۀ درستیِ پیشبینیِ کشفِ سیارۀ نپتون مطمئن بودیم، به درستیِ پیشبینیمان اطمینان داشته باشیم. در ضمن، این مثالِ کوچک دروغین بودنِ این مدعا را که فرگشت، به دلیلِ سر و کار داشتن با گذشته، تواناییِ پیشبینی ندارد، هویدا میکند. پیشبینیِ داروین-والاس پیشبینیِ کاملاً معتبری بود، با این که، بیشک، زیرگونۀ پِرائدیکتا پیش از بیانِ این پیشبینی وجود داشته است. آنها پیشبینی کردند که در آینده یک نفر شاپرکی را کشف میکند که دهانش آنقدر بزرگ است که به شهدِ موجود در آنگراکوم سِسکوپِدالِه برسد.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
"من خرطومِ گونهای را، به نامِ ماکروسیلا کِلوئِنتیوس (Macrosila morganii)، متعلق به آمریکایِ جنوبی در موزۀ بریتانیا، به دقت اندازه گرفتم و طولِ آن ۲۳.۴۹ سانتیمتر بود! طولِ خرطومِ یکی از گونههایِ مناطقِ گرمسیریِ آفریقا (ماکروسیلا مورگانی) ۱۹ سانتیمتر بود. گونهای شاپرک، که خرطومش ۵ تا ۷ سانتیمتر بزرگتر باشد، میتواند شهدِ آنگراکوم سِسکوپِدالِهای را که نوشجایِ آن از ۲۵ تا ۳۵ سانتیمتر طول داشته باشد بمکد. با اطمینان میتوان وجودِ چنین شاپرکی را در ماداگاسکار پیشبینی کرد. طبیعتشناسانی که در آن جزیره مطالعه میکنند باید، با همان اطمینانی که اخترشناسان در هنگامِ جستوجو به دنبالِ سیارۀ نپتون داشتند، به دنبالِ چنین گونهای بگردند و به همان میزان هم موفق خواهند بود!"
در سالِ ۱۹۰۳، پس از مرگِ داروین اما در زمانِ حیاتِ طولانیِ والاس، شاپرکی ناشناخته کشف شد و مشخص شد که مطابقِ پیشبینیِ داروین-والاس است. بر این زیرگونه، به حق، نامِ پِرائدیکتا (praedicta) نهاده شد. اما حتی زانتوپان مورگانی پِرائدیکتا، «شاپرکِ شاهینیِ داروین» هم تواناییِ گردهافشانیِ آنگراکوم لوگیکالکار را ندارد. ولی وجودِ این گل باعث میشود کشفِ شاپرکهایی دارایِ پوزههایی درازتر را پیشبینی کنیم و میتوانیم، به قولِ والاس، به همان اندازه که دربارۀ درستیِ پیشبینیِ کشفِ سیارۀ نپتون مطمئن بودیم، به درستیِ پیشبینیمان اطمینان داشته باشیم. در ضمن، این مثالِ کوچک دروغین بودنِ این مدعا را که فرگشت، به دلیلِ سر و کار داشتن با گذشته، تواناییِ پیشبینی ندارد، هویدا میکند. پیشبینیِ داروین-والاس پیشبینیِ کاملاً معتبری بود، با این که، بیشک، زیرگونۀ پِرائدیکتا پیش از بیانِ این پیشبینی وجود داشته است. آنها پیشبینی کردند که در آینده یک نفر شاپرکی را کشف میکند که دهانش آنقدر بزرگ است که به شهدِ موجود در آنگراکوم سِسکوپِدالِه برسد.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
آزمایشهای طبیعت
طبیعت برای ما آزمایش میکند. درواقع در بعضی از آنها، نوار زندگی دوباره برای ما پخش میشود، همانگونه که روی پل بدفورد فالز برای جورج بیلی پخش شد.
مارمولکها تقریباً در تمام جزایر کارائیب از سن مارتن تا جاماییکا، زندگی میکنند. این جزایر با جنگلهای انبوه، دشتهای وسیع، و سواحلی که دارند، محیطهای بارور زیادی برای رشد و نمو مارمولکها فراهم میکنند. درواقع، اینها برای چندین نسل از دانشمندان، مانند آزمایشگاهی طبیعی برای مطالعهی تکامل بودهاند. درست مانند جزیرهی گالاپاگوس برای داروین، هر کدام از جزایر کارائیب نشاندهندهی روش متفاوتی برای انطباقیافتن مارمولکها با محیط خود هستند. ارنست ویلیامز (۹۸-۱۹۱۴) یکی از خزندهشناسان بزرگ نسل خود بود. او با بهرهگیری از کارهای دیگران متوجه شد که جزایر مختلف دریای کارائیب، همگی مارمولکهای مشابهی دارند. مارمولکها در جنگل برای زندگی در بخشهای مختلف درختان تخصص یافتهاند: گروهی در شاخوبرگ درخت زندگی میکنند، گروهی روی تنهی درخت، برخی دیگر نزدیک زمین، و بعضیها در قاعدهی تنه. مارمولکهایی که در میان شاخوبرگ درختان زندگی میکنند، صرفنظر از اینکه در چه جزیرهای باشند، بزرگ هستند، سر بزرگ و ستیغی ارهمانند روی پشت خود دارند و به رنگ سبز تیره هستند. مارمولکهای روی تنهی درخت، عموماً جثهای متوسط، اندامهای حرکتی کوتاه، دم کوتاه، و سری مثلثی دارند. مارمولکهایی که بین تنهی درخت و زمین زندگی میکنند سر بزرگتر و پاهای درازی دارند و اکثراً قهوهای هستند.
همکار من، جاناتان لوسوس که زیر نظر ویلیامز آموزش دیده است، مطالعهی مارمولکها را کانون فعالیت حرفهای خود کرده است. لوسوس با استفاده از تکنیکهای DNA، رابطهی بین مارمولکهای جزایر مختلف را مطالعه کرد. با نگاهکردن به کالبدشناسی آنها، شاید انتظار داشته باشید که مارمولکهای دارای سر درشت که در شاخسار درختان زندگی میکنند، رابطهی نزدیکتری با مارمولکهای سردرشت در جزایر دیگر داشته باشند و در مورد مارمولکهای پاکوتاه روی تنهی درختان و مارمولکهای پابلند روی زمین نیز مطلب بههمین صورت باشد. ولی این چیزی نیست که لوسوس مشاهده کرد، بلکه مارمولکهای هر جزیره نزدیکترین نسبت را با مارمولکهای همان جزیره دارند. جمعیت مارمولکهای هر جزیره از نظر ژنتیکی متمایز است و بهصورت مستقلی تکثیر پیدا کرده است. زمانی در گذشته تعدادی مارمولک در هر جزیره فرود آمدهاند و نوادگان آنها در هر جزیره بهصورت مستقل با شرایط محیطی خود سازگار شدهاند. هر جزیره را میتوان بهعنوان یک آزمایش تکاملی جداگانه در نظر گرفت که در آن مارمولکها با زندگی بر روی زمین، روی تنهی درخت، روی شاخهها و در میان شاخوبرگ درختان، انطباق حاصل میکنند. اگر هر جزیره یک آزمایش جداگانه است، لذا میتوان گفت که تکامل مکرراً نتایج یکسانی را ایجاد کرده است. اگر نوار تاریخ در جزایر مختلف دوباره پخش شود تکامل در هر کدام از آنها دوباره بههمان طريق صورت خواهد گرفت.
همین وضعیت در مقیاس بزرگتر برای پستانداران مصداق دارد: کیسهداران بهمدت بیش از ۱۰۰ میلیون سال در استرالیا جدا از بقیهی دنیا تکامل پیدا کردهاند و گونههای مختلفی را با جثههای متفاوت پدید آوردهاند. طبیعتاً این یک نتیجهی تصادفی نیست. مثلاً سنجاب پرندهی کیسهدار داریم، موشکور کیسهدار داریم، گربهی زمینی کیسهدار داریم و حتی موشخرمای کوهی کیسهدار نیز داریم و تازه اینها فقط مواردی هستند که امروز وجود دارند. موشها، گرگها و حتی گربههای دندانخنجری کیسهدار حالا منقرض شدهاند. تکامل کیسهداران در این قارهی جداافتاده مسیرهایی را شبیه تکامل پستانداران در سایر نقاط جهان طی کرده است.
این آزمایشهای طبیعی آشکار میکنند که تاریخ حیات صرفاً آشفتهبازاری از رویدادهای شانسی نیست. نحوهی ساختهشدن بدن بهوسیلهی ژنها و تکوین، محدودیتهای فیزیکی محیط، و تاریخ سبب میشوند که تاسها قلابی باشند. در هر نسل، ارگانیسمها دستورالعملهایی موروثی برای ساخت اعضا و بدن دارند که در ژنها، سلولها و رویانهای آنها نوشته شده است. این توارث آینده را هدایت میکند، زیرا سبب میشود که برخی از مسیرهای تغییر محتمل تر از مسیرهای دیگر باشند. گذشته، حال و آینده در بدن و ژنهای تمام موجودات زنده با هم ادغام میشوند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
طبیعت برای ما آزمایش میکند. درواقع در بعضی از آنها، نوار زندگی دوباره برای ما پخش میشود، همانگونه که روی پل بدفورد فالز برای جورج بیلی پخش شد.
مارمولکها تقریباً در تمام جزایر کارائیب از سن مارتن تا جاماییکا، زندگی میکنند. این جزایر با جنگلهای انبوه، دشتهای وسیع، و سواحلی که دارند، محیطهای بارور زیادی برای رشد و نمو مارمولکها فراهم میکنند. درواقع، اینها برای چندین نسل از دانشمندان، مانند آزمایشگاهی طبیعی برای مطالعهی تکامل بودهاند. درست مانند جزیرهی گالاپاگوس برای داروین، هر کدام از جزایر کارائیب نشاندهندهی روش متفاوتی برای انطباقیافتن مارمولکها با محیط خود هستند. ارنست ویلیامز (۹۸-۱۹۱۴) یکی از خزندهشناسان بزرگ نسل خود بود. او با بهرهگیری از کارهای دیگران متوجه شد که جزایر مختلف دریای کارائیب، همگی مارمولکهای مشابهی دارند. مارمولکها در جنگل برای زندگی در بخشهای مختلف درختان تخصص یافتهاند: گروهی در شاخوبرگ درخت زندگی میکنند، گروهی روی تنهی درخت، برخی دیگر نزدیک زمین، و بعضیها در قاعدهی تنه. مارمولکهایی که در میان شاخوبرگ درختان زندگی میکنند، صرفنظر از اینکه در چه جزیرهای باشند، بزرگ هستند، سر بزرگ و ستیغی ارهمانند روی پشت خود دارند و به رنگ سبز تیره هستند. مارمولکهای روی تنهی درخت، عموماً جثهای متوسط، اندامهای حرکتی کوتاه، دم کوتاه، و سری مثلثی دارند. مارمولکهایی که بین تنهی درخت و زمین زندگی میکنند سر بزرگتر و پاهای درازی دارند و اکثراً قهوهای هستند.
همکار من، جاناتان لوسوس که زیر نظر ویلیامز آموزش دیده است، مطالعهی مارمولکها را کانون فعالیت حرفهای خود کرده است. لوسوس با استفاده از تکنیکهای DNA، رابطهی بین مارمولکهای جزایر مختلف را مطالعه کرد. با نگاهکردن به کالبدشناسی آنها، شاید انتظار داشته باشید که مارمولکهای دارای سر درشت که در شاخسار درختان زندگی میکنند، رابطهی نزدیکتری با مارمولکهای سردرشت در جزایر دیگر داشته باشند و در مورد مارمولکهای پاکوتاه روی تنهی درختان و مارمولکهای پابلند روی زمین نیز مطلب بههمین صورت باشد. ولی این چیزی نیست که لوسوس مشاهده کرد، بلکه مارمولکهای هر جزیره نزدیکترین نسبت را با مارمولکهای همان جزیره دارند. جمعیت مارمولکهای هر جزیره از نظر ژنتیکی متمایز است و بهصورت مستقلی تکثیر پیدا کرده است. زمانی در گذشته تعدادی مارمولک در هر جزیره فرود آمدهاند و نوادگان آنها در هر جزیره بهصورت مستقل با شرایط محیطی خود سازگار شدهاند. هر جزیره را میتوان بهعنوان یک آزمایش تکاملی جداگانه در نظر گرفت که در آن مارمولکها با زندگی بر روی زمین، روی تنهی درخت، روی شاخهها و در میان شاخوبرگ درختان، انطباق حاصل میکنند. اگر هر جزیره یک آزمایش جداگانه است، لذا میتوان گفت که تکامل مکرراً نتایج یکسانی را ایجاد کرده است. اگر نوار تاریخ در جزایر مختلف دوباره پخش شود تکامل در هر کدام از آنها دوباره بههمان طريق صورت خواهد گرفت.
همین وضعیت در مقیاس بزرگتر برای پستانداران مصداق دارد: کیسهداران بهمدت بیش از ۱۰۰ میلیون سال در استرالیا جدا از بقیهی دنیا تکامل پیدا کردهاند و گونههای مختلفی را با جثههای متفاوت پدید آوردهاند. طبیعتاً این یک نتیجهی تصادفی نیست. مثلاً سنجاب پرندهی کیسهدار داریم، موشکور کیسهدار داریم، گربهی زمینی کیسهدار داریم و حتی موشخرمای کوهی کیسهدار نیز داریم و تازه اینها فقط مواردی هستند که امروز وجود دارند. موشها، گرگها و حتی گربههای دندانخنجری کیسهدار حالا منقرض شدهاند. تکامل کیسهداران در این قارهی جداافتاده مسیرهایی را شبیه تکامل پستانداران در سایر نقاط جهان طی کرده است.
این آزمایشهای طبیعی آشکار میکنند که تاریخ حیات صرفاً آشفتهبازاری از رویدادهای شانسی نیست. نحوهی ساختهشدن بدن بهوسیلهی ژنها و تکوین، محدودیتهای فیزیکی محیط، و تاریخ سبب میشوند که تاسها قلابی باشند. در هر نسل، ارگانیسمها دستورالعملهایی موروثی برای ساخت اعضا و بدن دارند که در ژنها، سلولها و رویانهای آنها نوشته شده است. این توارث آینده را هدایت میکند، زیرا سبب میشود که برخی از مسیرهای تغییر محتمل تر از مسیرهای دیگر باشند. گذشته، حال و آینده در بدن و ژنهای تمام موجودات زنده با هم ادغام میشوند.
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
برایِ گل، گردهافشانی با حشره، نسبت به گردهافشانیِ اسرافکارانه و نادقیق با باد، پیشرفتی بزرگ در اقتصاد است. حتی اگر یک زنبورِ عسل به صورتِ تصادفی به گلهایِ مختلف سر بزند، و بیبند-و-بارانه با آلاله، گلِ گندم، شقایق، و مامیران همآغوش شود، یک دانه گردهای که به شکمِ پرزدارش نشسته است شانسِ بیشتری برایِ برخورد با هدفِ درست (گلِ دیگریِ از گونهای یکسان) دارد تا زمانی که باد آن را پراکنده باشد. کمی بهتر از آن زنبورِ عسلی است که به رنگی خاص، مثلاً آبی، علاقۀ بیشتری دارد. یا زنبوری که به رنگِ بخصوصی علاقه ندارد لیکن تمایل به ایجادِ عاداتِ رنگی دارد، به گونهای که هر بار یک رنگ را انتخاب میکند. از این بهتر حشرهای است که فقط به گلهایِ یک گونه سر میزند. و گلهایی هستند، مثلِ ارکیدۀ ماداگاسکار که الهامبخشِ پیشبینیِ داروین-والاس بودند، گلهایی که شهدشان تنها برایِ حشراتی در دسترس است که به طورِ تخصصی رویِ آن گیاه کار میکنند و آن گل در انحصارِ مطلقِ آنهاست. آن شاپرکهایِ ماداگاسکار گلولۀ جادوییِ از نوعِ اعلایش هستند.
از دیدِ شاپرکها، گلهایی که تولیدِ شهدشان ردخور ندار د مانندِ گاوهایِ شیریِ پربار و مطیع هستند. از دیدِ گلها، شاپرکهایی که بیبرو-برگرد گردهشان را به دیگر گلهایِ همگونۀ خود منتقل میکنند مانندِ سرویسِ فِدِرال اِکسپرسِ گرانقیمت یا کبوترهایِ جَلد هستند. میتوان گفت که هر کدام از دو طرفِ ماجرا یکدیگر را اهلی کرده و به صورتِ انتخابی پرورش دادهاند تا کارشان را بهتر از گذشته انجام دهند. میتوان گفت انسانهایی هم که گلهایِ رُزِ ارزشمند را پرورش میدهند همان کاری را با گلها کردهاند که حشرات کردهاند، حال با پیازداغِ بیشتر. حشرات گلها را به گونهای پرورش دادهاند که بَرّاق باشند و به چشم بیایند. باغبانان آنها را از آنچه که بودند هم بَرّاقتر و چشمگیرتر کردند. حشرات عطری خوش به گلهایِ رُز دادند. ما هم واردِ عرصه شدیم و آنها را بیش از پیش خوشبو کردیم. این که عطری که زنبورانِ عسل و پروانهها دوست دارند به مشامِ ما هم خوش میآید رخدادی اتفاقی و نیکوست. گلهایی چون تریلیومِ قرمز (بنیامینِ بوگندو)، تریلیوم اِرِکتوم، یا گلِ جسد، آمورفوفالوس تیتانوم، که از مگسِ گوشت یا سوسکهایِ مردارخوار برایِ گردهافشانی استفاده میکنند، معمولاً حالمان را به هم میزنند؛ چرا که بویِ گوشتِ فاسد را تقلید میکنند. به نظرم، چنین گلهایی برای بهبودِ بویِ خود از انسانهایِ اهلیساز بهره نگرفتهاند.
البته رابطۀ میانِ حشرات و گیاهان رابطهای دوطرفه است و نباید از در نظر گرفتنِ هر دو سویِ رابطه غافل بمانیم. حشرات شاید گلها را به نحوی «اصلاحِ نژاد» کنند که زیباتر شوند، اما به این خاطر نیست که عاشقِ جمال هستند. بلکه به این خاطر است که گلها از این که حشرات آنها را جذاب دریابند سود میبرند. حشرات، با انتخابِ زیباترین گل برایِ ملاقات، ناخواسته، گلها را به منظورِ زیباتر کردنشان «اصلاحِ نژاد» میکنند. در عینِ حال، گلها هم حشرات را برایِ گردهافشانی اصلاحِ نژاد میکنند. در اینجا هم به صورتِ ضمنی اشاره کردم که حشرات گلها را برایِ رسیدن به شهدِ بیشتر اصلاحِ نژاد میکنند، همانطور که دامداران گاوهایِ فریسی را اصلاحِ نژاد کردهاند که پستانهایِ بزرگی دارند. اما این به نفعِ گل است که شهدش را جیرهبندی کند. اگر حشرهای را سیر کنند، دیگر آن حشره برایِ ادامۀ راه و سر زدن به گیاهِ دوم انگیزهای نخواهد داشت. این اتفاقِ نامیمونی برایِ گلِ اول است؛ چرا که اساساً به سببِ بازدیدِ دوم، یا بازدیدِ گردهافشانی، است که این همه خود را به آب و آتش زده است. از دیدِ گل، باید تعادلِ ظریفی میانِ ارائۀ شهدِ بیش-از-حد (عدمِ دیدار حشره با گلِ دوم) و شهدِ کمتر-از-حدِ-نصاب (عدمِ انگیزۀ حشره برایِ دیدار از گلِ اول) رعایت شود.
حشرات گلها را برایِ شهدشان دوشیدهاند و آنها را برایِ بهرهبرداریِ بیشتر پرورش دادهاند (و احتمالاً، همانگونه که الآن اشاره کردیم، با مقاومتی از جانبِ گلها روبرو شدهاند). آیا زنبورداران (یا باغبانانی که منافعِ زنبورداران را مدِ نظر دارند)، مانندِ کشاورزانی که گاوهایِ فریسی و جِرسی را اصلاحِ نژاد کردهاند، گلها را به گونهای اصلاحِ نژاد کردهاند که شهدِ بیشتریِ تولید کنند؟ کنجکاوم که پاسخِ این معمّا را بیابم. ولی شکی نیست که شباهتِ بسیار زیادی بینِ باغبانان، به عنوانِ پرورشدهندگانِ گلهایِ معطر و زیبا، و زنبورانِ عسل، پروانهها، مرغانِ مگس، و شهدخوارانی، که همان کار را انجام میدهند، وجود دارد.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
از دیدِ شاپرکها، گلهایی که تولیدِ شهدشان ردخور ندار د مانندِ گاوهایِ شیریِ پربار و مطیع هستند. از دیدِ گلها، شاپرکهایی که بیبرو-برگرد گردهشان را به دیگر گلهایِ همگونۀ خود منتقل میکنند مانندِ سرویسِ فِدِرال اِکسپرسِ گرانقیمت یا کبوترهایِ جَلد هستند. میتوان گفت که هر کدام از دو طرفِ ماجرا یکدیگر را اهلی کرده و به صورتِ انتخابی پرورش دادهاند تا کارشان را بهتر از گذشته انجام دهند. میتوان گفت انسانهایی هم که گلهایِ رُزِ ارزشمند را پرورش میدهند همان کاری را با گلها کردهاند که حشرات کردهاند، حال با پیازداغِ بیشتر. حشرات گلها را به گونهای پرورش دادهاند که بَرّاق باشند و به چشم بیایند. باغبانان آنها را از آنچه که بودند هم بَرّاقتر و چشمگیرتر کردند. حشرات عطری خوش به گلهایِ رُز دادند. ما هم واردِ عرصه شدیم و آنها را بیش از پیش خوشبو کردیم. این که عطری که زنبورانِ عسل و پروانهها دوست دارند به مشامِ ما هم خوش میآید رخدادی اتفاقی و نیکوست. گلهایی چون تریلیومِ قرمز (بنیامینِ بوگندو)، تریلیوم اِرِکتوم، یا گلِ جسد، آمورفوفالوس تیتانوم، که از مگسِ گوشت یا سوسکهایِ مردارخوار برایِ گردهافشانی استفاده میکنند، معمولاً حالمان را به هم میزنند؛ چرا که بویِ گوشتِ فاسد را تقلید میکنند. به نظرم، چنین گلهایی برای بهبودِ بویِ خود از انسانهایِ اهلیساز بهره نگرفتهاند.
البته رابطۀ میانِ حشرات و گیاهان رابطهای دوطرفه است و نباید از در نظر گرفتنِ هر دو سویِ رابطه غافل بمانیم. حشرات شاید گلها را به نحوی «اصلاحِ نژاد» کنند که زیباتر شوند، اما به این خاطر نیست که عاشقِ جمال هستند. بلکه به این خاطر است که گلها از این که حشرات آنها را جذاب دریابند سود میبرند. حشرات، با انتخابِ زیباترین گل برایِ ملاقات، ناخواسته، گلها را به منظورِ زیباتر کردنشان «اصلاحِ نژاد» میکنند. در عینِ حال، گلها هم حشرات را برایِ گردهافشانی اصلاحِ نژاد میکنند. در اینجا هم به صورتِ ضمنی اشاره کردم که حشرات گلها را برایِ رسیدن به شهدِ بیشتر اصلاحِ نژاد میکنند، همانطور که دامداران گاوهایِ فریسی را اصلاحِ نژاد کردهاند که پستانهایِ بزرگی دارند. اما این به نفعِ گل است که شهدش را جیرهبندی کند. اگر حشرهای را سیر کنند، دیگر آن حشره برایِ ادامۀ راه و سر زدن به گیاهِ دوم انگیزهای نخواهد داشت. این اتفاقِ نامیمونی برایِ گلِ اول است؛ چرا که اساساً به سببِ بازدیدِ دوم، یا بازدیدِ گردهافشانی، است که این همه خود را به آب و آتش زده است. از دیدِ گل، باید تعادلِ ظریفی میانِ ارائۀ شهدِ بیش-از-حد (عدمِ دیدار حشره با گلِ دوم) و شهدِ کمتر-از-حدِ-نصاب (عدمِ انگیزۀ حشره برایِ دیدار از گلِ اول) رعایت شود.
حشرات گلها را برایِ شهدشان دوشیدهاند و آنها را برایِ بهرهبرداریِ بیشتر پرورش دادهاند (و احتمالاً، همانگونه که الآن اشاره کردیم، با مقاومتی از جانبِ گلها روبرو شدهاند). آیا زنبورداران (یا باغبانانی که منافعِ زنبورداران را مدِ نظر دارند)، مانندِ کشاورزانی که گاوهایِ فریسی و جِرسی را اصلاحِ نژاد کردهاند، گلها را به گونهای اصلاحِ نژاد کردهاند که شهدِ بیشتریِ تولید کنند؟ کنجکاوم که پاسخِ این معمّا را بیابم. ولی شکی نیست که شباهتِ بسیار زیادی بینِ باغبانان، به عنوانِ پرورشدهندگانِ گلهایِ معطر و زیبا، و زنبورانِ عسل، پروانهها، مرغانِ مگس، و شهدخوارانی، که همان کار را انجام میدهند، وجود دارد.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
ادغام و ترکیب
مارگولیس مشاهده کرد که این اندامکها شبیه مینیسلولهایی در درون سلول هستند. هرکدام از آنها غشایی دارد که آن را از بقیهی سلول جدا میکند. این اندامک در درون سلول از طریق دوتاشدن یا جوانهزدن، تولیدمثل میکند: اول دراز میشود و قسمت وسط آن مثل دمبل فرورفته میشود؛ بعد دو طرف از هم جدا میشوند و دو اندامک جدید را تشکیل میدهند. حتی این اندامک ژنوم مستقلی دارد، که جدا از ژنوم هستهی سلول است. اما ژنوم اندامک با ژنوم هسته خیلی تفاوت دارد. رشتهی DNA در هسته، روی خودش پیچ خورده است ولی در میتوکندری و کلروپلاست، دوسر رشتهی DNA بههم میپیوندد و یک حلقهی ساده را پدید میآورد.
ساختار خاص این اندامکها با غشا، تولیدمثل و DNA جداگانه، فکری را به ذهن مارگولیس انداخت. او این ویژگیها را قبلاً دیده بود -در باکتریهای تکسلولی و جلبکهای سبزآبی. باکتریها و جلبکهای سبزآبی بهروش جوانهزنی تکثیر میشوند، دارای غشای مشابهی هستند و ژنوم آنها هم تا حد زیادی شبیه ژنوم کلروپلاست و میتوکندری است. اندامکهایی که انرژی سلولهای گیاهی و جانوری را تأمین میکنند، از هر نظر به باکتریها و جلبکهای سبزآبی بیشتر شباهت داشتند تا به هستهی سلولی که در آن قرار داشتند.
با استفاده از این مشاهدات مارگولیس نظریهی اساساً جدیدی را برای تاریخ تکاملی پیشنهاد کرد. کلروپلاستها در اصل جلبکهای سبزآبی مستقلی بودند که وارد سلول دیگری شدهاند و در آنجا بهعنوان کارگر متابولیکی برای تأمین انرژی سلول بهکار گماشته شدهاند. بههمین ترتیب میتوکندریها نیز در اصل باکتریهای آزادی بودهاند که با سلول دیگری ادغام گشتهاند و برای تأمین انرژی آن بهکار گرفته شدهاند. ایدهی رادیکال او این بود که در هر کدام از این دو مورد، افراد متفاوتی با هم ترکیب شدهاند و فردِ جدید پیچیدهتری را ساختهاند.
همانگونه که پانزده مجله، مقالهی مارگولیس را رد کردند، فکر او نیز با استهزای وسیع و یا بیتفاوتی کامل روبهرو شد. گرچه مارگولیس اطلاع نداشت، ولی شصت سال قبل از او، زیستشناسان روسی و فرانسوی، بهطور مستقل مفهوم مشابهی را پیشنهاد کرده بودند که مورد ریشخند واقع شده و در مجلات علمی بینامونشان از نظرها پنهان مانده بود. ولی سبک بیباکانه، پشتکار و خلاقیت مارگولیس این ایده را زنده نگه داشت، و او چندین دهه را صرف گردآوری شواهد بیشتر و دفاع علنی سماجتآمیز از این دیدگاه کرد. متأسفانه تلاشهای او راه به جایی نبرد. نظریهی او چندان مورد احترام قرار نگرفت، زیرا شباهتهایی که آشکار کرده بود برای سایر دانشمندان در این رشته قانعکننده نبود.
از اقبال بلند مارگولیس و بهطور کلی علم، فناوری به داد ایدهی او رسید. زمانیکه در دههی ۱۹۸۰، روشهای توالییابی سریعتر DNA، در دسترس قرار گرفت، توانستند تاریخچهی ژنهای درون اندامکها را با ژنهای درون هستهی سلول مقایسه کنند. با این کار شجرهنامهای بهدست آمد که هم زیبا بود و هم حیرتانگیز. میتوکندری و کلروپلاست هیچکدام رابطهی ژنتیکی با DNA هسته سلول خودشان نداشتند. کلروپلاست با گونههای مختلف جلبکهای سبزآبی رابطهی نزدیکتری داشت تا با چیزهای دیگر درون سلول گیاهی. بههمین ترتیب میتوکندریها هم نوادگان گونهای از باکتریهای مصرفکنندهی اکسیژن بودند و ارتباطی با هستهی سلول خود نداشتند. هر سلول پیچیدهای دو خانوادهی حیات در درون خود دارد، یکی مربوط به هستهی آن و دیگری مربوط به نیاکان آن، که زمانی جلبکهای سبزآبی یا باکتریهای زنده و آزاد بودهاند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
مارگولیس مشاهده کرد که این اندامکها شبیه مینیسلولهایی در درون سلول هستند. هرکدام از آنها غشایی دارد که آن را از بقیهی سلول جدا میکند. این اندامک در درون سلول از طریق دوتاشدن یا جوانهزدن، تولیدمثل میکند: اول دراز میشود و قسمت وسط آن مثل دمبل فرورفته میشود؛ بعد دو طرف از هم جدا میشوند و دو اندامک جدید را تشکیل میدهند. حتی این اندامک ژنوم مستقلی دارد، که جدا از ژنوم هستهی سلول است. اما ژنوم اندامک با ژنوم هسته خیلی تفاوت دارد. رشتهی DNA در هسته، روی خودش پیچ خورده است ولی در میتوکندری و کلروپلاست، دوسر رشتهی DNA بههم میپیوندد و یک حلقهی ساده را پدید میآورد.
ساختار خاص این اندامکها با غشا، تولیدمثل و DNA جداگانه، فکری را به ذهن مارگولیس انداخت. او این ویژگیها را قبلاً دیده بود -در باکتریهای تکسلولی و جلبکهای سبزآبی. باکتریها و جلبکهای سبزآبی بهروش جوانهزنی تکثیر میشوند، دارای غشای مشابهی هستند و ژنوم آنها هم تا حد زیادی شبیه ژنوم کلروپلاست و میتوکندری است. اندامکهایی که انرژی سلولهای گیاهی و جانوری را تأمین میکنند، از هر نظر به باکتریها و جلبکهای سبزآبی بیشتر شباهت داشتند تا به هستهی سلولی که در آن قرار داشتند.
با استفاده از این مشاهدات مارگولیس نظریهی اساساً جدیدی را برای تاریخ تکاملی پیشنهاد کرد. کلروپلاستها در اصل جلبکهای سبزآبی مستقلی بودند که وارد سلول دیگری شدهاند و در آنجا بهعنوان کارگر متابولیکی برای تأمین انرژی سلول بهکار گماشته شدهاند. بههمین ترتیب میتوکندریها نیز در اصل باکتریهای آزادی بودهاند که با سلول دیگری ادغام گشتهاند و برای تأمین انرژی آن بهکار گرفته شدهاند. ایدهی رادیکال او این بود که در هر کدام از این دو مورد، افراد متفاوتی با هم ترکیب شدهاند و فردِ جدید پیچیدهتری را ساختهاند.
همانگونه که پانزده مجله، مقالهی مارگولیس را رد کردند، فکر او نیز با استهزای وسیع و یا بیتفاوتی کامل روبهرو شد. گرچه مارگولیس اطلاع نداشت، ولی شصت سال قبل از او، زیستشناسان روسی و فرانسوی، بهطور مستقل مفهوم مشابهی را پیشنهاد کرده بودند که مورد ریشخند واقع شده و در مجلات علمی بینامونشان از نظرها پنهان مانده بود. ولی سبک بیباکانه، پشتکار و خلاقیت مارگولیس این ایده را زنده نگه داشت، و او چندین دهه را صرف گردآوری شواهد بیشتر و دفاع علنی سماجتآمیز از این دیدگاه کرد. متأسفانه تلاشهای او راه به جایی نبرد. نظریهی او چندان مورد احترام قرار نگرفت، زیرا شباهتهایی که آشکار کرده بود برای سایر دانشمندان در این رشته قانعکننده نبود.
از اقبال بلند مارگولیس و بهطور کلی علم، فناوری به داد ایدهی او رسید. زمانیکه در دههی ۱۹۸۰، روشهای توالییابی سریعتر DNA، در دسترس قرار گرفت، توانستند تاریخچهی ژنهای درون اندامکها را با ژنهای درون هستهی سلول مقایسه کنند. با این کار شجرهنامهای بهدست آمد که هم زیبا بود و هم حیرتانگیز. میتوکندری و کلروپلاست هیچکدام رابطهی ژنتیکی با DNA هسته سلول خودشان نداشتند. کلروپلاست با گونههای مختلف جلبکهای سبزآبی رابطهی نزدیکتری داشت تا با چیزهای دیگر درون سلول گیاهی. بههمین ترتیب میتوکندریها هم نوادگان گونهای از باکتریهای مصرفکنندهی اکسیژن بودند و ارتباطی با هستهی سلول خود نداشتند. هر سلول پیچیدهای دو خانوادهی حیات در درون خود دارد، یکی مربوط به هستهی آن و دیگری مربوط به نیاکان آن، که زمانی جلبکهای سبزآبی یا باکتریهای زنده و آزاد بودهاند... بیشتر بخوانید
📓 دگرگونیهای بزرگ: رمزگشایی چهار میلیارد سال حیات، از فسیلهای باستانی
✍🏿 نیل شوبین
🔛 قاسم کیانیمقدم
@Chekide_ha
Telegraph
ادغام و ترکیب
بعضی وقتها دنيا هنوز برای یک فکر یا اختراع آماده نیست. لئوناردو داوینچی (۱۵۱۹-۱۴۵۲) در قرن شانزدهم ماشینهای پرنده، مانند گلایدر طراحی میکرد، اما این ماشینها ساخته نشد، زیرا نه مصالح و نه فرایندهای لازم برای ساخت آنها در آن زمان وجود نداشت. تاریخ حیات…
👍1
این شایعۀ دروغ و معروف که هیتلر از داروین الهام گرفته بود تا اندازهای از این حقیقت نشأت گرفته است که داروین و هیتلر، هر دو، مجذوبِ چیزی بودند که قرنها بود همه از آن باخبر بودهاند: این که میتوان، برایِ دستیابی به ویژگیهایِ مطلوب، حیوانات را اصلاحِ نژاد کرد. هیتلر بر آن بود که چیزی را که همه از آن مطلع بودند رویِ انسانها پیاده کند. داروین چنین نبود.
ایدهای که داشت او را در جهتِ جالبتر و بکرتری سوق داده بود. بینشِ بزرگی که داروین به آن دست یافته بود این بود که نیاز به هیچگونه عاملِ پرورشدهندهای نیست: طبیعت، صرفِ بقا یا تفاوت در توفیق به تولیدِ مثل، میتواند نقشِ پرورشدهنده را ایفا کند. دربارۀ «داروینیسمِ اجتماعیِ (social Darwinism)» هیتلر باید گفت که باورِ وی به نزاعِ بینِ نژادهایِ مختلف، در واقع، ایدهای بسیار ضدِداروینی است. از نگاهِ داروین، تنازع برایِ بقاء تنازعی میانِ افرادِ یک گونه بود، نه بینِ گونهها، نژادها، یا دیگر گروهها. نگذارید که زیرعنوانِ بد-انتخاب-شده و بد-انجامِ کتابِ بزرگِ داروین، حفظِ نژادهایِ برگزیده در نزاع برایِ بقاء (The Preservation of favoured races in the struggle for life)، شما را گمراه کند. از متنِ کتاب به روشنی پیداست که «نژاد (race)» از منظرِ داروین «گروهی از انسانها، حیوانات، یا گیاهانی که خاستگاهِ مشترکی دارند» (فرهنگِ واژگانِ آکسفورد، تعریفِ 6.I) انبوده است. بلکه منظورشِ بیشتر تعریفِ 6.II فرهنگِ واژگانِ آکسفورد بوده است: «گروه یا دستهای از انسانها، حیوانات، یا چیزهایی که با هم ویژگی یا ویژگیهایِ مشترکی دارند» مثالی برایِ معنیِ 6.II چنین خواهد بود: «تمامِ کسانی که، فارغ از نژادِ جغرافیاییشان، چشمانِ آبی دارند» در قالبِ واژگانِ تخصصی علمِ ژنتیکِ نوین، که داروین به آن دسترسی نداشته است، معنیِ «نژاد» در زیرعنوانِ کتابش را چنین میتوان تعبیر کرد: «تمامِ افرادی که دگره (آللِ) (allele) خاصی دارند». متأسفانه، بدفهمیِ تنازع برایِ بقاءِ داروین به صورتِ تنازعی میانِ گروهی از افراد (که به مغالطۀ انتخابِ گروهی (group selection fallacy) معروف است) منحصر به نژادپرستیِ هیتلری نیست. این تفسیرِ نادرست از داروینیسم مدام در میانِ مبتدیان مطرح میشود. حتی زیستشناسانِ خبره هم، که انتظارِ بیشتری ازشان میرود، مرتکبِ چنین خطایی میشوند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha
ایدهای که داشت او را در جهتِ جالبتر و بکرتری سوق داده بود. بینشِ بزرگی که داروین به آن دست یافته بود این بود که نیاز به هیچگونه عاملِ پرورشدهندهای نیست: طبیعت، صرفِ بقا یا تفاوت در توفیق به تولیدِ مثل، میتواند نقشِ پرورشدهنده را ایفا کند. دربارۀ «داروینیسمِ اجتماعیِ (social Darwinism)» هیتلر باید گفت که باورِ وی به نزاعِ بینِ نژادهایِ مختلف، در واقع، ایدهای بسیار ضدِداروینی است. از نگاهِ داروین، تنازع برایِ بقاء تنازعی میانِ افرادِ یک گونه بود، نه بینِ گونهها، نژادها، یا دیگر گروهها. نگذارید که زیرعنوانِ بد-انتخاب-شده و بد-انجامِ کتابِ بزرگِ داروین، حفظِ نژادهایِ برگزیده در نزاع برایِ بقاء (The Preservation of favoured races in the struggle for life)، شما را گمراه کند. از متنِ کتاب به روشنی پیداست که «نژاد (race)» از منظرِ داروین «گروهی از انسانها، حیوانات، یا گیاهانی که خاستگاهِ مشترکی دارند» (فرهنگِ واژگانِ آکسفورد، تعریفِ 6.I) انبوده است. بلکه منظورشِ بیشتر تعریفِ 6.II فرهنگِ واژگانِ آکسفورد بوده است: «گروه یا دستهای از انسانها، حیوانات، یا چیزهایی که با هم ویژگی یا ویژگیهایِ مشترکی دارند» مثالی برایِ معنیِ 6.II چنین خواهد بود: «تمامِ کسانی که، فارغ از نژادِ جغرافیاییشان، چشمانِ آبی دارند» در قالبِ واژگانِ تخصصی علمِ ژنتیکِ نوین، که داروین به آن دسترسی نداشته است، معنیِ «نژاد» در زیرعنوانِ کتابش را چنین میتوان تعبیر کرد: «تمامِ افرادی که دگره (آللِ) (allele) خاصی دارند». متأسفانه، بدفهمیِ تنازع برایِ بقاءِ داروین به صورتِ تنازعی میانِ گروهی از افراد (که به مغالطۀ انتخابِ گروهی (group selection fallacy) معروف است) منحصر به نژادپرستیِ هیتلری نیست. این تفسیرِ نادرست از داروینیسم مدام در میانِ مبتدیان مطرح میشود. حتی زیستشناسانِ خبره هم، که انتظارِ بیشتری ازشان میرود، مرتکبِ چنین خطایی میشوند.
📓 باشکوهترین نمایش روی زمین: شواهد فرگشت
✍🏿 ریچارد داوکینز
@Chekide_ha