کورش و محمد و جایگاه تاریخی آندو
بدون دانستن جایگاه و برخواستگاه تاریخی کورش و محمد هرگز نمیتوان به ماهیت و نقش واقعی و تاریخی این دو پی برد. منظور از برخاستگاه و جایگاه تاریخی، خصوصیات دورانیست که این دو به آن تعلق داشته، در آن از نظر تاریخی میزیستهاند. مثلاً اینکه مربوط به دوران باستان و آغاز نظام تمدن بودهاند یا قرون وسطی؟ و یا آنکه پدیدهای مربوط به دوران ماقبل تاریخ بودهاند؟
باید توجه داشت که جامعه نیز همچون پدیدههای طبیعی، پدیدهایست در حال تکامل و مانند هر نوزاد در حال رشد، در هر مرحله از تکامل خود، از خصوصیات ویژهای برخوردار میباشد. در نتیجه، افراد نیز کموبیش رنگ و بوی همان دورهی تاریخی را که در آن زندگی میکنند، بخود گرفته و در چهارچوب خصوصیات آن دوره فکر و عمل مینمایند.
مثلاً، کسی که در دوران ماقبل تاریخ یا عصر باستان زندگی میکرده، نمیتوانسته فراتر از امکانات تاریخی عصر خود عمل نموده و فيالمثل ادعای عزیمت از یک نقطهی کرهی ارض و رسیدن به همان نقطه را بنماید، چون ابزار و امکان چنین امری تنها در دورهی تاریخی بعد، یعنی از قرن ۱۵ به بعد که انسان پی به کرویبودن زمین برده، به امکانات دریانوردی جدید برای طی مسافتهای طولانی دست مییابد، فراهم میشود.
بدون دانستن این مراحل تاریخی و خصوصیات هر یک از آنها، اساساً درک تاریخ و اعمال و رفتار کسانی که در آن نقش ایفا کردهاند، ممکن نیست.
از این رو، قبل از قضاوت در مورد کسانی مانند کورش و محمد، باید خصوصیات دورهای را که هر یک از آنها در آن میزیستهاند، بشناسیم.
دورانی که این دو به آن تعلق داشتهاند یکی مربوط به مرحلهی پایانی دورهی ماقبل تاریخ و گذار به مرحلهی بعدی و دیگری مربوط به مراحل اولیهی تمدن و شکلگیری آن یعنی دوران باستان، و در هر صورت، دورانی بسیار نزدیک بهم بوده است.
محمد در عربستان، در جامعهای ظهور مینماید که در حال گذار از مرحلهی بدوی و ماقبل تاریخ به مرحلهی تمدن بوده و لحظههای پایانی این تحول را از سر میگذرانده است. در حالیکه کورش در دورانی میزیسته که این تحول در فاصلهی کمی پیشتر با پادشاهی عیلام و بعد ماد در ایران به انجام رسیده و کورش تنها وظیفهی برپائی و استحکام اولیهی آن در خطهی پارس و گسترش بعدی آن را بعهده داشته است.
آنچه را که کورش، بعنوان کموبیش اولین دولت طبقاتی، از پیشینیان خود به ارث برده، در صدد گسترش و تقویت آن برمیآید، محمد به نیروی شمشیر و سرکوبگریهای خود موفق به بوجودآوردن آن میگردد و این جانشینان او هستند که کار گسترش آن را به نقاط دیگر تا حد یک امپراطوری بزرگ به انجام میرسانند.
به عبارت دیگر، کورش در مقایسه با اعراب، همان کاری را میکند که آنها توسط ابوبکر و عمر با گسترش اولین دولت طبقاتی در عربستان تا حد یک امپراطوری بزرگ انجام میدهند.
بنابراین، هر دوی آنها، هرچند با یک اختلاف زمانی یکهزارساله، ولی از نظر تاریخی، به دوران کموبیش واحدی تعلق داشتهاند، به دوران باستان. یکی عربستان را وارد نظام تمدن میکند، و دیگری در آغاز این دوران، در پی ساختمان و استحکام این نظام در فلات ایران برمیآید. از این رو، بهحق میتوان گفت که هر دوی آنها از بازیگران عصر تمدن و کوشندگان برپائی و تحکیم آن بودهاند.
و اما چنگیز، ویژگیاش در رابطه با محمد و کورش اینست که هر دوی این مراحل را بطور برقآسائی یکجا و بدست خود انجام میدهد. به این معنا که وی نهتنها بنیانگذار اولین دولت طبقاتی در میان بعضی قبایل مغول، بلکه تکامل این دولت به بزرگترین امپراطوری زمان خویش است. آنچه را که محمد، ابوبکر و عمر هر سه انجام میدهند، او یکجا به پایان میرساند.
ویژگی چنگیز در رابطه با دیگران، نهتنها در تیزتازی نظامی، بلکه همچنین در تیزتازی تاریخیاش بوده است.
در واقع، روند برپایی اولین دولت و تحول آن به یک قدرت پادشاهی چیزی جز روند برپائی نظام سرکوبگر مطلقهی فردی نبوده است که در همهی نقاط جهان در مقطع معینی از تاریخ، در پی مضمحلشدن دمکراسیهای بدوی ماقبل خود، بوجود آمده، از درون ویرانههای آن سر برمیکشد.
📓 بازیگران عصر تمدن
✍🏿 سیامک ستوده
@Chekide_ha
بدون دانستن جایگاه و برخواستگاه تاریخی کورش و محمد هرگز نمیتوان به ماهیت و نقش واقعی و تاریخی این دو پی برد. منظور از برخاستگاه و جایگاه تاریخی، خصوصیات دورانیست که این دو به آن تعلق داشته، در آن از نظر تاریخی میزیستهاند. مثلاً اینکه مربوط به دوران باستان و آغاز نظام تمدن بودهاند یا قرون وسطی؟ و یا آنکه پدیدهای مربوط به دوران ماقبل تاریخ بودهاند؟
باید توجه داشت که جامعه نیز همچون پدیدههای طبیعی، پدیدهایست در حال تکامل و مانند هر نوزاد در حال رشد، در هر مرحله از تکامل خود، از خصوصیات ویژهای برخوردار میباشد. در نتیجه، افراد نیز کموبیش رنگ و بوی همان دورهی تاریخی را که در آن زندگی میکنند، بخود گرفته و در چهارچوب خصوصیات آن دوره فکر و عمل مینمایند.
مثلاً، کسی که در دوران ماقبل تاریخ یا عصر باستان زندگی میکرده، نمیتوانسته فراتر از امکانات تاریخی عصر خود عمل نموده و فيالمثل ادعای عزیمت از یک نقطهی کرهی ارض و رسیدن به همان نقطه را بنماید، چون ابزار و امکان چنین امری تنها در دورهی تاریخی بعد، یعنی از قرن ۱۵ به بعد که انسان پی به کرویبودن زمین برده، به امکانات دریانوردی جدید برای طی مسافتهای طولانی دست مییابد، فراهم میشود.
بدون دانستن این مراحل تاریخی و خصوصیات هر یک از آنها، اساساً درک تاریخ و اعمال و رفتار کسانی که در آن نقش ایفا کردهاند، ممکن نیست.
از این رو، قبل از قضاوت در مورد کسانی مانند کورش و محمد، باید خصوصیات دورهای را که هر یک از آنها در آن میزیستهاند، بشناسیم.
دورانی که این دو به آن تعلق داشتهاند یکی مربوط به مرحلهی پایانی دورهی ماقبل تاریخ و گذار به مرحلهی بعدی و دیگری مربوط به مراحل اولیهی تمدن و شکلگیری آن یعنی دوران باستان، و در هر صورت، دورانی بسیار نزدیک بهم بوده است.
محمد در عربستان، در جامعهای ظهور مینماید که در حال گذار از مرحلهی بدوی و ماقبل تاریخ به مرحلهی تمدن بوده و لحظههای پایانی این تحول را از سر میگذرانده است. در حالیکه کورش در دورانی میزیسته که این تحول در فاصلهی کمی پیشتر با پادشاهی عیلام و بعد ماد در ایران به انجام رسیده و کورش تنها وظیفهی برپائی و استحکام اولیهی آن در خطهی پارس و گسترش بعدی آن را بعهده داشته است.
آنچه را که کورش، بعنوان کموبیش اولین دولت طبقاتی، از پیشینیان خود به ارث برده، در صدد گسترش و تقویت آن برمیآید، محمد به نیروی شمشیر و سرکوبگریهای خود موفق به بوجودآوردن آن میگردد و این جانشینان او هستند که کار گسترش آن را به نقاط دیگر تا حد یک امپراطوری بزرگ به انجام میرسانند.
به عبارت دیگر، کورش در مقایسه با اعراب، همان کاری را میکند که آنها توسط ابوبکر و عمر با گسترش اولین دولت طبقاتی در عربستان تا حد یک امپراطوری بزرگ انجام میدهند.
بنابراین، هر دوی آنها، هرچند با یک اختلاف زمانی یکهزارساله، ولی از نظر تاریخی، به دوران کموبیش واحدی تعلق داشتهاند، به دوران باستان. یکی عربستان را وارد نظام تمدن میکند، و دیگری در آغاز این دوران، در پی ساختمان و استحکام این نظام در فلات ایران برمیآید. از این رو، بهحق میتوان گفت که هر دوی آنها از بازیگران عصر تمدن و کوشندگان برپائی و تحکیم آن بودهاند.
و اما چنگیز، ویژگیاش در رابطه با محمد و کورش اینست که هر دوی این مراحل را بطور برقآسائی یکجا و بدست خود انجام میدهد. به این معنا که وی نهتنها بنیانگذار اولین دولت طبقاتی در میان بعضی قبایل مغول، بلکه تکامل این دولت به بزرگترین امپراطوری زمان خویش است. آنچه را که محمد، ابوبکر و عمر هر سه انجام میدهند، او یکجا به پایان میرساند.
ویژگی چنگیز در رابطه با دیگران، نهتنها در تیزتازی نظامی، بلکه همچنین در تیزتازی تاریخیاش بوده است.
در واقع، روند برپایی اولین دولت و تحول آن به یک قدرت پادشاهی چیزی جز روند برپائی نظام سرکوبگر مطلقهی فردی نبوده است که در همهی نقاط جهان در مقطع معینی از تاریخ، در پی مضمحلشدن دمکراسیهای بدوی ماقبل خود، بوجود آمده، از درون ویرانههای آن سر برمیکشد.
📓 بازیگران عصر تمدن
✍🏿 سیامک ستوده
@Chekide_ha
کودکان حتی در محیطهای شهری به لحاظ اقتصادی سخت نیز مفاهیم و ارزشهای غنی و متنوعی از دنیای طبیعی برای خود میسازند. اما وقتی ما، اغلب برای دستیابی به منافع مادی، محیط زیست را تباه میکنیم سرچشمههای ساخت روانی کودکان خود را نیز از بین میبریم.
این فرایند ویرانگر را در مسئلهی فراموشی نسلی زیستمحیطی به روشنی میتوان دید. ایدهی اصلی از این قرار است: مردم محیطی را که در دورهی کودکی خود تجربه کردهاند به عنوان معیار میبیند و تباهیهای مورد مشاهده در سالهای بعدی عمر خود را با آن اندازه میگیرند. با طیشدن هر نسل مقدار تباهی محیط زیست بیشتر میشود اما هر نسل آن شرایط فروساینده را به عنوان شرایط عادی و تجربهی معمول میبیند. جنبهی مثبت این فراموشی نسلی آن است که هر نسل عمرش را تروتازه و فارغ از تأثیرهای مخرب ذهنی مربوط به تباهیهای زیستمحیطی نسلهای قبل از خود آغاز میکند. اما جنبهی منفی آن بس عظیم است. همانطور که هر روز ارتباط مثبت خود با طبیعت را از دست میدهیم و تجربههای منفی (نظیر آلودگی) را بهعنوان وضعیت معیار و عادی میپذیریم، هم به لحاظ جسمی و هم روحی، آسیب میبینیم بدون آنکه خود از آن آگاه باشیم.
📓 کودک و طبیعت
✍🏿 پیتر کان، استفن کلرت
🔛 عبدالحسین وهابزاده، آرش حسینیان
@Chekide_ha
این فرایند ویرانگر را در مسئلهی فراموشی نسلی زیستمحیطی به روشنی میتوان دید. ایدهی اصلی از این قرار است: مردم محیطی را که در دورهی کودکی خود تجربه کردهاند به عنوان معیار میبیند و تباهیهای مورد مشاهده در سالهای بعدی عمر خود را با آن اندازه میگیرند. با طیشدن هر نسل مقدار تباهی محیط زیست بیشتر میشود اما هر نسل آن شرایط فروساینده را به عنوان شرایط عادی و تجربهی معمول میبیند. جنبهی مثبت این فراموشی نسلی آن است که هر نسل عمرش را تروتازه و فارغ از تأثیرهای مخرب ذهنی مربوط به تباهیهای زیستمحیطی نسلهای قبل از خود آغاز میکند. اما جنبهی منفی آن بس عظیم است. همانطور که هر روز ارتباط مثبت خود با طبیعت را از دست میدهیم و تجربههای منفی (نظیر آلودگی) را بهعنوان وضعیت معیار و عادی میپذیریم، هم به لحاظ جسمی و هم روحی، آسیب میبینیم بدون آنکه خود از آن آگاه باشیم.
📓 کودک و طبیعت
✍🏿 پیتر کان، استفن کلرت
🔛 عبدالحسین وهابزاده، آرش حسینیان
@Chekide_ha
دیدن بدون دیدن
دی. اف. بیماری است مبتلا به ناتشخیصی شکل بصری. توانایی اساسی بینایی و تشخیص رنگ در او عادی است، اما نمیتواند شکل و شمایل اشیا را با دیدن تشخیص بدهد، طرحهای خطی ساده را نام ببرد، و یا حروف و ارقام را تشخیص بدهد. با این حال، میتواند دستش را دراز کند و با دقت قابلتوجهی اشیاء روزمره را بگیرد، هرچند که نمیتواند بگوید این اشیا چیستند.
در آزمایش بسیار جالبی، تعدادی درز یا شکاف به دی. اف. نشان دادند - شبيه درز یا شکافی که از لای آن نامه را به صندوق پست میاندازید. بعد، از او خواستند جهت شکاف را بکشد، یا خطی را در جهت شکاف قرار بدهد. دی. اف. اصلاً نمیتوانست این کار را بکند. اما وقتی یک قطعه کارت به او دادند توانست خیلی سریع آن را روبهروی شکاف بگیرد و از آن عبور بدهد.
در نظر اول شاید تصور شود که دی. اف. قادر است ببیند (زیرا میتواند کارت را پست کند) بدون آنکه تجربهی بالفعل دیدن را داشته باشد؛ معنیاش نوعی انفصال بین بینایی و آگاهی است. انگار که دی. اف. نوعی زومبی بصری بوده است. این نتیجهگیری مبتنی است بر طرز تفکر طبیعی ما در باب بینایی و آگاهی، اما تحقیقات نشان میدهد که این نتیجهگیری صحیح نیست.
طبیعیترین طریقهی فکرکردن در باب بینایی احتمالاً چیزی است شبیه این: اطلاعات به چشمها میآیند و مغز آنها را پردازش میکند؟ نتیجهاش این میشود که ما آگاهانه تصویری از جهان میبینیم که میتوانیم بعداً بر آن اثر بگذاریم. به عبارت دیگر، لابد آگاهانه چیزی را میبینیم، قبل از آنکه بتوانیم بر آن اثر بگذاریم. اما مغز اصلاً به این شکل سامان پیدا نکرده است، و اگر به این شکل سامان پیدا کرده بود احتمالاً نمیتوانستیم بقا پیدا کنیم. در واقع، (حداقل) دو سيلان متمایز بینایی با کارکردهای متمایز وجود دارد.
سیلان بطنی از کورتکس اولیهی بینایی به طرف کورتکس گیجگاهی میرود و کارش ایجاد ادراکهای دقیقی از جهان است. اما اینها زمان میبرد. بنابراین، به موازات آن، سیلان پسسری به طرف لُب آهیانهای میرود و کنترل سريع بینایی-حرکتی را هماهنگ میکند. یعنی اعمالی که هدایت بصریشان سریع است، مانند جوابدادن به سرویس در والیبال، گرفتن توپ، یا پریدن از روی مانع، میتوانند مدتی پیش از آنکه شما توپ یا پریدن از روی مانع را تشخیص دهید روی دهند. حالا قضيهی دی. اف. معنا پیدا میکند. بهترین توصیف برای آن، انفصال میان بینایی و آگاهی نیست، بلکه انفصال میان عمل و ادراک است. دی. اف. بیشتر سیلان بطنی را که به ادراک بینایی میانجامد از دست داده است اما سیلان پسسری را که برای کنترل دقیق بصری-حرکتی لازم است همچنان دارد. بسیاری آزمایشهای دیگر هم این تصویر کلی را تأیید کردهاند و نشان دادهاند که نحوهی تفکر طبیعی ما در باب بینایی باید غلط باشد.
شکل ۷
📓 آگاهی
✍🏿 سوزان بلکمور
🔛 رضا رضایی
@Chekide_ha
دی. اف. بیماری است مبتلا به ناتشخیصی شکل بصری. توانایی اساسی بینایی و تشخیص رنگ در او عادی است، اما نمیتواند شکل و شمایل اشیا را با دیدن تشخیص بدهد، طرحهای خطی ساده را نام ببرد، و یا حروف و ارقام را تشخیص بدهد. با این حال، میتواند دستش را دراز کند و با دقت قابلتوجهی اشیاء روزمره را بگیرد، هرچند که نمیتواند بگوید این اشیا چیستند.
در آزمایش بسیار جالبی، تعدادی درز یا شکاف به دی. اف. نشان دادند - شبيه درز یا شکافی که از لای آن نامه را به صندوق پست میاندازید. بعد، از او خواستند جهت شکاف را بکشد، یا خطی را در جهت شکاف قرار بدهد. دی. اف. اصلاً نمیتوانست این کار را بکند. اما وقتی یک قطعه کارت به او دادند توانست خیلی سریع آن را روبهروی شکاف بگیرد و از آن عبور بدهد.
در نظر اول شاید تصور شود که دی. اف. قادر است ببیند (زیرا میتواند کارت را پست کند) بدون آنکه تجربهی بالفعل دیدن را داشته باشد؛ معنیاش نوعی انفصال بین بینایی و آگاهی است. انگار که دی. اف. نوعی زومبی بصری بوده است. این نتیجهگیری مبتنی است بر طرز تفکر طبیعی ما در باب بینایی و آگاهی، اما تحقیقات نشان میدهد که این نتیجهگیری صحیح نیست.
طبیعیترین طریقهی فکرکردن در باب بینایی احتمالاً چیزی است شبیه این: اطلاعات به چشمها میآیند و مغز آنها را پردازش میکند؟ نتیجهاش این میشود که ما آگاهانه تصویری از جهان میبینیم که میتوانیم بعداً بر آن اثر بگذاریم. به عبارت دیگر، لابد آگاهانه چیزی را میبینیم، قبل از آنکه بتوانیم بر آن اثر بگذاریم. اما مغز اصلاً به این شکل سامان پیدا نکرده است، و اگر به این شکل سامان پیدا کرده بود احتمالاً نمیتوانستیم بقا پیدا کنیم. در واقع، (حداقل) دو سيلان متمایز بینایی با کارکردهای متمایز وجود دارد.
سیلان بطنی از کورتکس اولیهی بینایی به طرف کورتکس گیجگاهی میرود و کارش ایجاد ادراکهای دقیقی از جهان است. اما اینها زمان میبرد. بنابراین، به موازات آن، سیلان پسسری به طرف لُب آهیانهای میرود و کنترل سريع بینایی-حرکتی را هماهنگ میکند. یعنی اعمالی که هدایت بصریشان سریع است، مانند جوابدادن به سرویس در والیبال، گرفتن توپ، یا پریدن از روی مانع، میتوانند مدتی پیش از آنکه شما توپ یا پریدن از روی مانع را تشخیص دهید روی دهند. حالا قضيهی دی. اف. معنا پیدا میکند. بهترین توصیف برای آن، انفصال میان بینایی و آگاهی نیست، بلکه انفصال میان عمل و ادراک است. دی. اف. بیشتر سیلان بطنی را که به ادراک بینایی میانجامد از دست داده است اما سیلان پسسری را که برای کنترل دقیق بصری-حرکتی لازم است همچنان دارد. بسیاری آزمایشهای دیگر هم این تصویر کلی را تأیید کردهاند و نشان دادهاند که نحوهی تفکر طبیعی ما در باب بینایی باید غلط باشد.
شکل ۷
📓 آگاهی
✍🏿 سوزان بلکمور
🔛 رضا رضایی
@Chekide_ha
یک روز از زندگی زمین
زمان نیز به نوبت خود منقبض شده است: هر چه در تاریخ خود پیشتر رویم، تکامل تندتر میرود.
آری. اگر ۴.۵ میلیارد سال عمر سیاره خود را به یک شبانهروز خلاصه کنیم، و فرض کنیم این روز از ساعت «صفر» آغاز شده است، آنگاه حیات در ساعت ۵ صبح تولد یافته است و در طول مدت روز گسترش بیدا کرده است. حدود ساعت ۲۰ نخستین نرمتنان پدیدار شدهاند، و بعد در ساعت ۲۳ دینوزورها ظهور کردهاند و در ۲۳ و ۴۰ دقیقه همگی نابود شدهاند و میدان را برای تکامل سریع و شتابان پستانداران باز گذاشتهاند. اجداد ما فقط در آخرین پنج دقیقه مانده به ساعت ۲۴ پدیدار شدهاند و مغزشان درست در آخرین دقیقه حجم خود را دو برابر کرده است. انقلاب صنعتی از یکصدم ثانیه قبل از ساعت ۲۴ آغاز شده است!
📓 زیباترین افسانهی جهان: رازهای پیدایش عالم، حیات، انسان
✍🏿 هوبر ریوز، ژوئل دورنه، دمینیک سیمونه
🔛 مهدی سمسار
@Chekide_ha
زمان نیز به نوبت خود منقبض شده است: هر چه در تاریخ خود پیشتر رویم، تکامل تندتر میرود.
آری. اگر ۴.۵ میلیارد سال عمر سیاره خود را به یک شبانهروز خلاصه کنیم، و فرض کنیم این روز از ساعت «صفر» آغاز شده است، آنگاه حیات در ساعت ۵ صبح تولد یافته است و در طول مدت روز گسترش بیدا کرده است. حدود ساعت ۲۰ نخستین نرمتنان پدیدار شدهاند، و بعد در ساعت ۲۳ دینوزورها ظهور کردهاند و در ۲۳ و ۴۰ دقیقه همگی نابود شدهاند و میدان را برای تکامل سریع و شتابان پستانداران باز گذاشتهاند. اجداد ما فقط در آخرین پنج دقیقه مانده به ساعت ۲۴ پدیدار شدهاند و مغزشان درست در آخرین دقیقه حجم خود را دو برابر کرده است. انقلاب صنعتی از یکصدم ثانیه قبل از ساعت ۲۴ آغاز شده است!
📓 زیباترین افسانهی جهان: رازهای پیدایش عالم، حیات، انسان
✍🏿 هوبر ریوز، ژوئل دورنه، دمینیک سیمونه
🔛 مهدی سمسار
@Chekide_ha
بازتابهای ژنی
در اوایل دوران کشتدامورزی، انتخاب طبیعی بایستی بر روی آللها یا نسخههای ژنی ازپیشموجود عمل میکرد. درست شبیه به همان شکلی که در آزمایشهای کوچکمقیاس انتخاب مصنوعی رخ میدهد؛ و چنین آزمایشاتی صرفاً منجر به تغییر در فراوانی آللهای از پیش موجود میشود.
اکثر تنوع آللی موجود در آن زمان، صرفاً شامل تعداد اندکی نسخههای مختلف خنثی از هر ژن بود. یعنی نسخههایی که تفاوت معناداری با یکدیگر نداشتند. با اینکه کموزیادشدن همانها نیز منجر به تغییر میشود، اما بطور کلی، آللهای خنثی، همگی کار یکسانی انجام میدهند. ما تردید داریم که این آللهای خنثای ازپیشموجود، توانسته باشند نقش مهمی در سازش با مسائل جدید پیش روی کشتدامورزان آینده در اوراسیا ایفا کرده باشند. اتفاقاً فکر میکنیم احتمالاً آللهای با کارکرد ژنهای ازپیشموجود بودند که سهم اصلی را در این شرایط جدید به عهده گرفتند؛ برای نمونه، ژنی وجود دارد که شکل قدیمیاش به حفظ نمک در بدن کمک میکند. از آنجاییکه انسان، اکثر تاریخ حیاتش را در اقلیمهای گرم گذرانده، این نسخه بطور کلی مفید بوده است. اما امروز، فراوانی بالای این آلل کهن در میان افریقایی-آمریکاییها، احتمال ابتلا به فشار خون را در این زیرگروه افزایش داده است. به واقع، در مناطق حارهای آفریقا، تقریباً همهی افراد دارای نسخهی کهن این ژن هستند، اما در اوراسیا، هرچه به سمت شمال حرکت کنیم نسخهی خنثی (نسخهای بیکارکرد) از این ژن بیشتر و بیشتر شایع میشود. شاید بتوان این تفاوت را اینطور توضیح داد که در مناطق خنکتر، افراد کمتر عرق میکنند و نمک کمتری از دست میدهند؛ از این رو، حفظ نمک در بدن توسط این ژن، باعث فشار خون بالاتر میشده و به دلیل همین آسیبزایی حذف شده است.
مشخصات این آلل خنثی، هم در اروپا و هم در شرق آسیا بطور معناداری یکسان است که نشان میدهد این آلل از آفریقا نشأت گرفته و کهن است. اگر این آلل، خاستگاه اروپایی و آسیایی جداگانهای داشت آنگاه انتظار میرفت در این دو منطقه با نسخههای متفاوتی از آن روبرو شویم - همانطور که ژنهای بطور متفاوت شکستهشدهی مربوط به پیگمانها منجر به دو نوع پوست روشن مختلف در این دو منطقه (اروپا و آسیا) شده است.
معقولترین تبیین برای وجود آلل غیرفعال ژن نگهدارندهی نمک در بدن این است که احتمالاً بخشهایی از آفریقا (پیش از گسترش انسان به بیرون از آفریقا) به قدر کافی خنک بوده است که باقیماندن نمک در بدن به سیاق قبل، یک مسئلهی جدی محسوب نمیشده است؛ و حتی شاید در این مناطق، داشتن یک نسخهی غیرفعال از این ژن در حقیقت مزیت محسوب میشده است. ممکن است چنین شرایطی در منطقهی اتیوپی حین دوران یخبندان برقرار بوده است، چراکه شرایط اقلیمی در فلات اتیوپی حتی امروز نیز معتدل است. اگر چنین باشد، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که پس این آلل حالا خنثی میتوانسته جزو نسخههای سازشی (با کارکردِ) ازپیشموجود (ناشی از تنوع اقليمیِ درون آفریقا) بوده باشد و نه نسخههای خنثای ازپیشموجود در این منطقه. به واقع، وجود چنین تنوع ژنی ازپیشموجودی درون آفریقا، بایستی به انسانها در جریان تجهیز برای رویارویی با شرایط جدید بیرون از آفریقا کمک کرده باشد.
📓 تختگاز ده هزار ساله: چگونه تمدن به تطور زیستی انسان شتاب بخشید [جلد دوم]
✍🏿 هنری هارپندینگ، گرگوری کوچران
🔛 آرش حسینیان
@Chekide_ha
در اوایل دوران کشتدامورزی، انتخاب طبیعی بایستی بر روی آللها یا نسخههای ژنی ازپیشموجود عمل میکرد. درست شبیه به همان شکلی که در آزمایشهای کوچکمقیاس انتخاب مصنوعی رخ میدهد؛ و چنین آزمایشاتی صرفاً منجر به تغییر در فراوانی آللهای از پیش موجود میشود.
اکثر تنوع آللی موجود در آن زمان، صرفاً شامل تعداد اندکی نسخههای مختلف خنثی از هر ژن بود. یعنی نسخههایی که تفاوت معناداری با یکدیگر نداشتند. با اینکه کموزیادشدن همانها نیز منجر به تغییر میشود، اما بطور کلی، آللهای خنثی، همگی کار یکسانی انجام میدهند. ما تردید داریم که این آللهای خنثای ازپیشموجود، توانسته باشند نقش مهمی در سازش با مسائل جدید پیش روی کشتدامورزان آینده در اوراسیا ایفا کرده باشند. اتفاقاً فکر میکنیم احتمالاً آللهای با کارکرد ژنهای ازپیشموجود بودند که سهم اصلی را در این شرایط جدید به عهده گرفتند؛ برای نمونه، ژنی وجود دارد که شکل قدیمیاش به حفظ نمک در بدن کمک میکند. از آنجاییکه انسان، اکثر تاریخ حیاتش را در اقلیمهای گرم گذرانده، این نسخه بطور کلی مفید بوده است. اما امروز، فراوانی بالای این آلل کهن در میان افریقایی-آمریکاییها، احتمال ابتلا به فشار خون را در این زیرگروه افزایش داده است. به واقع، در مناطق حارهای آفریقا، تقریباً همهی افراد دارای نسخهی کهن این ژن هستند، اما در اوراسیا، هرچه به سمت شمال حرکت کنیم نسخهی خنثی (نسخهای بیکارکرد) از این ژن بیشتر و بیشتر شایع میشود. شاید بتوان این تفاوت را اینطور توضیح داد که در مناطق خنکتر، افراد کمتر عرق میکنند و نمک کمتری از دست میدهند؛ از این رو، حفظ نمک در بدن توسط این ژن، باعث فشار خون بالاتر میشده و به دلیل همین آسیبزایی حذف شده است.
مشخصات این آلل خنثی، هم در اروپا و هم در شرق آسیا بطور معناداری یکسان است که نشان میدهد این آلل از آفریقا نشأت گرفته و کهن است. اگر این آلل، خاستگاه اروپایی و آسیایی جداگانهای داشت آنگاه انتظار میرفت در این دو منطقه با نسخههای متفاوتی از آن روبرو شویم - همانطور که ژنهای بطور متفاوت شکستهشدهی مربوط به پیگمانها منجر به دو نوع پوست روشن مختلف در این دو منطقه (اروپا و آسیا) شده است.
معقولترین تبیین برای وجود آلل غیرفعال ژن نگهدارندهی نمک در بدن این است که احتمالاً بخشهایی از آفریقا (پیش از گسترش انسان به بیرون از آفریقا) به قدر کافی خنک بوده است که باقیماندن نمک در بدن به سیاق قبل، یک مسئلهی جدی محسوب نمیشده است؛ و حتی شاید در این مناطق، داشتن یک نسخهی غیرفعال از این ژن در حقیقت مزیت محسوب میشده است. ممکن است چنین شرایطی در منطقهی اتیوپی حین دوران یخبندان برقرار بوده است، چراکه شرایط اقلیمی در فلات اتیوپی حتی امروز نیز معتدل است. اگر چنین باشد، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که پس این آلل حالا خنثی میتوانسته جزو نسخههای سازشی (با کارکردِ) ازپیشموجود (ناشی از تنوع اقليمیِ درون آفریقا) بوده باشد و نه نسخههای خنثای ازپیشموجود در این منطقه. به واقع، وجود چنین تنوع ژنی ازپیشموجودی درون آفریقا، بایستی به انسانها در جریان تجهیز برای رویارویی با شرایط جدید بیرون از آفریقا کمک کرده باشد.
📓 تختگاز ده هزار ساله: چگونه تمدن به تطور زیستی انسان شتاب بخشید [جلد دوم]
✍🏿 هنری هارپندینگ، گرگوری کوچران
🔛 آرش حسینیان
@Chekide_ha
تخطیهای اخلاقی را عموماً به دو دستهی کلی تقسیم میکنند: کارهای بدی که انجام میدهیم (اعمال عمدی) و کارهای خوبی که انجام نمیدهیم (اعمال قصوری). معمولاً آن اولی (اعمال عمدی) را بسیار زشتتر از دومی میدانیم. منشأ این نابرابری در داوری این دو نوع تخطی همچنان یک راز و رمز است، اما بیتردید به ارزشی که ما به نیرو و نیت اشخاص میدهیم ربط دارد.
انجامدادن کاری نیازمند صرف نیروست، و اکثر کارهای زشت اخلاقی با نیتی آگاهانه انجام میگیرند. اما انجامندادن کاری میتواند صرفاً ناشی از شرایط باشد و نیازمند نیرویی برای رفع و اصلاح آن. و این تفاوت بسیار مهم است. اینکه بروی سر صندوق مغازهای و ۱۰۰ دلار بدزدی یک چیز است؛ و اینکه بازگرداندن ۱۰۰ دلاری را که اشتباهی به دستت رسیده یا به حسابت واریز شده پشت گوش بیندازی چیزی دیگر. این هر دو عمل از نظر اخلاقی شایستهی شماتتند اما فقط آن اولی است که تلاشی عمدی برای سرقت به حساب میآید. نیازی به گفتن ندارد که اگر بازگرداندن ۱۰۰ دلاری بهاشتباه به حساب کسی واریز شده، بیش از ۱۰۰ دلار هزینه در بر داشته باشد، قلیلی از ما صرفاً به دلیل نگهداشتن ۱۰۰ دلار و بازنگرداندنش آن شخص را شماتت میکنیم.
در مورد دروغ هم همینطور است. دروغگفتن دربارهی سنوسال وضع زندگی زناشویی، وضع شغلی، و غیره یک چیز است؛ و تصحیحنکردن درک و دریافت اشتباه دیگران از وضع خودمان، وقتی پیش میآید، یک چیز دیگر.
📓 دروغ/ ارادهی آزاد
✍🏿 سام هریس
🔛 خشایار دیهیمی
@Chekide_ha
انجامدادن کاری نیازمند صرف نیروست، و اکثر کارهای زشت اخلاقی با نیتی آگاهانه انجام میگیرند. اما انجامندادن کاری میتواند صرفاً ناشی از شرایط باشد و نیازمند نیرویی برای رفع و اصلاح آن. و این تفاوت بسیار مهم است. اینکه بروی سر صندوق مغازهای و ۱۰۰ دلار بدزدی یک چیز است؛ و اینکه بازگرداندن ۱۰۰ دلاری را که اشتباهی به دستت رسیده یا به حسابت واریز شده پشت گوش بیندازی چیزی دیگر. این هر دو عمل از نظر اخلاقی شایستهی شماتتند اما فقط آن اولی است که تلاشی عمدی برای سرقت به حساب میآید. نیازی به گفتن ندارد که اگر بازگرداندن ۱۰۰ دلاری بهاشتباه به حساب کسی واریز شده، بیش از ۱۰۰ دلار هزینه در بر داشته باشد، قلیلی از ما صرفاً به دلیل نگهداشتن ۱۰۰ دلار و بازنگرداندنش آن شخص را شماتت میکنیم.
در مورد دروغ هم همینطور است. دروغگفتن دربارهی سنوسال وضع زندگی زناشویی، وضع شغلی، و غیره یک چیز است؛ و تصحیحنکردن درک و دریافت اشتباه دیگران از وضع خودمان، وقتی پیش میآید، یک چیز دیگر.
📓 دروغ/ ارادهی آزاد
✍🏿 سام هریس
🔛 خشایار دیهیمی
@Chekide_ha
اگر در سیارهی دوردستی فرود میآمدید در ساحل آنجا به دنبال آثار حیات میگشتید، کدامیک از این موارد شما را بیشتر حیرتزده میکرد، صدف یا چنگک صدفکِش؟ صدف دارای میلیاردها اجزای پیچیدهی متحرک است در حالیکه چنگک فقط دو جزء ثابت زمخت دارد، ولی با این وجود ساختهی یک موجود زنده است و به همین خاطر بسیار بسیار خیرهکنندهتر از یک صدف. چگونه ممکن است که یک فرآیند کند و بیخرد، محصولی بسازد که آن محصول خودش محصول دیگری [محصول ثانویه] را بسازد که آن فرآیند کند و بیخرد بخودی خود قادر به ساخت آن [محصول ثانویه] نبوده است؟ اگر این پرسش به نظرتان پوچ و غیرقابل پاسخ میباشد پس همچنان تحت تاثیر طلسمی هستید که داروین آن را شکست و به همین خاطر قادر نیستید ”وارونگی عجیب داروین در باب استدلال“ را برای خود پیادهسازی نمایید. حالا متوجه میشویم که استدلال او چقدر عجیب و ریشهای است: فرآیندی که خود فاقد طراح هوشمند ازلی است و میتواند طراحان هوشمندی را خلق کند که همان طراحان هوشمند میتوانند چیزهایی را طراحی کنند که به ما اجازه میدهند تا بفهمیم چگونه یک فرآیند فاقد طراح هوشمند میتواند طراحان هوشمندی را خلق کند که قابلیت طراحی چیزها را دارند.
📓 از باکتری تا باخ و بلعکس
✍🏿 دنیل دنت
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
📓 از باکتری تا باخ و بلعکس
✍🏿 دنیل دنت
🔛 امیر منیعی
@Chekide_ha
حکما دروغ نمیگویند، ولی پیغمبران ابایی ندارند که برای موفقیت خود، راستیها را دروغ و ناراستیها را راست جلوه دهند تا به مذاق پیروانشان شیرین و گوارا باشد و در جذب تودههای ناآگاه موفق شوند.
پیغمبران به دنبال مرید میگردند، در حالیکه حکما معتقدند که به مردم باید حقیقت را گفت. نباید درب تاریکی و گمراهی را بر آنها گشود، حتی اگر به رویگردانی مردم از آنان منجر گردد. چنانکه یک حکیم ایرانی میگوید:
- «پیغمبران وعده به دوردست میدهند. خیالها را میپرورانند و مردم را در قبال ایمان به شریعت خود، امان آندنیائی و ایندنیائی میدهند. در حالیکه خردمندان، وعده به واقعیتی که مقابل چشم است میدهند، از طریق استدلال، سنجش و آزمون. این دو حرفه جداست. هر چند صاحبان آنان از هوش بالائی برخوردارند. ولی یکی مبتنی بر جذبه و فریب روانی است و دیگری مبتنی بر عقل و منطق است. مردم معمولاً حوصلهی تعقل ندارند و بر اساس حواس خود عمل میکنند. اینست که حرف عقلا در آنها اثر ندارد و لذا، كار پیغمبران، بازاری وسیع مییابد. کالای مردمفریبان را به عقلا و جنس عقلا را به مردم فریبان نمیتوان فروخت. مشکل کار درين تضاد بوده و هست».
مسأله این نیست که خردمند نمیداند که با دروغ و نیرنگ بهتر میتوان مردم را فریب داد و به دنبال خود کشید. موضوع اینست که یک دانشمند به خود اجازه نمیدهد که با مردم ریا کند و آنان را گمراه سازد. زیرا او به دنبال جذب عوام که معمولاً طعمهی لذيذی برای صاحبان وحیاند، نیست. سخن او با خردمندان و قصد او اعتلای جامعه و بالابردن سطح دانش و فهم و شعور انسانها برای زندگی بهتر و انسانیتر است. یک پیغمبر، خدعه و مکر و فریب را برای پیشبرد کار خود لازم دارد تا جائیکه برای تبرئهی خود و حقانیت مکر و فریبش، خدایش را هم مکار و فریبکار و حیلهگر مینمایاند، آنهم بزرگترین و زیرکترین مکاران و فریبکاران.
📓 خیام و آن دروغ دلاویز
✍🏿 هوشنگ معینزاده
@Chekide_ha
پیغمبران به دنبال مرید میگردند، در حالیکه حکما معتقدند که به مردم باید حقیقت را گفت. نباید درب تاریکی و گمراهی را بر آنها گشود، حتی اگر به رویگردانی مردم از آنان منجر گردد. چنانکه یک حکیم ایرانی میگوید:
- «پیغمبران وعده به دوردست میدهند. خیالها را میپرورانند و مردم را در قبال ایمان به شریعت خود، امان آندنیائی و ایندنیائی میدهند. در حالیکه خردمندان، وعده به واقعیتی که مقابل چشم است میدهند، از طریق استدلال، سنجش و آزمون. این دو حرفه جداست. هر چند صاحبان آنان از هوش بالائی برخوردارند. ولی یکی مبتنی بر جذبه و فریب روانی است و دیگری مبتنی بر عقل و منطق است. مردم معمولاً حوصلهی تعقل ندارند و بر اساس حواس خود عمل میکنند. اینست که حرف عقلا در آنها اثر ندارد و لذا، كار پیغمبران، بازاری وسیع مییابد. کالای مردمفریبان را به عقلا و جنس عقلا را به مردم فریبان نمیتوان فروخت. مشکل کار درين تضاد بوده و هست».
مسأله این نیست که خردمند نمیداند که با دروغ و نیرنگ بهتر میتوان مردم را فریب داد و به دنبال خود کشید. موضوع اینست که یک دانشمند به خود اجازه نمیدهد که با مردم ریا کند و آنان را گمراه سازد. زیرا او به دنبال جذب عوام که معمولاً طعمهی لذيذی برای صاحبان وحیاند، نیست. سخن او با خردمندان و قصد او اعتلای جامعه و بالابردن سطح دانش و فهم و شعور انسانها برای زندگی بهتر و انسانیتر است. یک پیغمبر، خدعه و مکر و فریب را برای پیشبرد کار خود لازم دارد تا جائیکه برای تبرئهی خود و حقانیت مکر و فریبش، خدایش را هم مکار و فریبکار و حیلهگر مینمایاند، آنهم بزرگترین و زیرکترین مکاران و فریبکاران.
📓 خیام و آن دروغ دلاویز
✍🏿 هوشنگ معینزاده
@Chekide_ha
درونگشنی و خویشاوندی
اكثر انواع رفتارهای اجتماعی، و از جمله شاید تمام پیچیدهترین انواع آن، به طریقی بر خویشاوندی استواراند. بهعنوان یک قاعدهی کلی هرچه نسبت ژنتیکی اعضای گروه به هم نزدیکتر پیوندهای اجتماعی اعضایش پایدارتر و درهمبافتهتر است. در عوض هرچه گروه پایدارتر و بستهتر و هرچه اندازهاش کوچکتر میزان درونگشنیاش بیشتر میشود که این خود، بنا به تعریف، بهمعنی ایجاد رابطهی ژنتیکی نزدیکتر است. لذا درونگشنی تکامل اجتماعی را ترغیب میکند اما از سوی دیگر ناجورتخمیِ آن جمعیت و قابلیت انعطاف و عملکرد بهتر را که عموماً با ناجورتخمی همراه است، نیز کاهش میدهد. لذا در تجزیه تحلیل هر جامعه داشتن معیار هرچه دقیقتر از درجهی درونگشنی و خویشاوندی از اهمیت بسیار برخوردار است.
معمولاً در ژنتیک جمعیت از سه معیار خویشاوندی که در اصل توسط سیوالرایت طراحی شده استفاده میشود:
ضریب درونگشنی (inbreeding coefficient): این ضریب که با f یا F نشان داده میشود، عبارت است از احتمال آن که هر دو آلل موجود در یک لوکوس در فرد موردنظر، از طریق داشتن نیای مشترک، با هم یکی باشند. هر احتمالی بالاتر از از صفر به معنی آن است که فرد مربوطه تاحدودی درونگشن است، به این معنی که والدینش در گذشتهی نسبتاً نزدیک نیای مشترک داشتهاند. (در تعریف گذشتهی نزدیک باید توجه داشت که تقریباً تمام اعضای یک جمعیت مندلی، اگر شجرهشان بهاندازهی کافی به عقب برده شود، نیای مشترک دارند.) اگر دو آلل مورد بحث دقيقاً یکی باشند (زیرا از یک آلل واحد در یک جد به ارث رسیده باشند) گوییم که آنها خودتخمی (autozygousity) و در غیر این صورت دگرتخمی (heterozygousity) دارند.
ضریب همخونی (coefficient of consanguinity): این ضریب که به ضریب خویشاوندی نیز موسوم است از احتمال آنکه دو آلل که تصافاً از یک لوكوس واحد در دو فرد کشیده شده، خودتخم باشند. ضریب خویشاوندی از نظر عدد با ضریب درونگشنی یکی است، با این تفاوت که این یک ناظر بر دو آلل است که از والدین در یک نسل کشیده شده حال آنکه ضریب درونگشنی مربوط به آللها پس از ترکیبشدن آنها در یکی از فرزندان است. ضریب خویشاوندی را معمولاً با fⲓᴊ (یا Fⲓᴊ) نشان میدهند که در آن Iو J (یا هر وجه اشتراک دیگر) ناظر بر دو فردی است که با یکدیگر مقایسه میشوند.
ضریب قرابت (coefficient of relationship): این ضریب که با r نمایش داده میشود، کسری از ژنهای دو فرد در سرجمع همهی لوکوسهای آنها است که، به علت داشتن نیای مشترک، یکسان باشند.
📓 سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
✍🏿 ادوارد ویلسون
🔛 عبدالحسین وهابزاده
@Chekide_ha
اكثر انواع رفتارهای اجتماعی، و از جمله شاید تمام پیچیدهترین انواع آن، به طریقی بر خویشاوندی استواراند. بهعنوان یک قاعدهی کلی هرچه نسبت ژنتیکی اعضای گروه به هم نزدیکتر پیوندهای اجتماعی اعضایش پایدارتر و درهمبافتهتر است. در عوض هرچه گروه پایدارتر و بستهتر و هرچه اندازهاش کوچکتر میزان درونگشنیاش بیشتر میشود که این خود، بنا به تعریف، بهمعنی ایجاد رابطهی ژنتیکی نزدیکتر است. لذا درونگشنی تکامل اجتماعی را ترغیب میکند اما از سوی دیگر ناجورتخمیِ آن جمعیت و قابلیت انعطاف و عملکرد بهتر را که عموماً با ناجورتخمی همراه است، نیز کاهش میدهد. لذا در تجزیه تحلیل هر جامعه داشتن معیار هرچه دقیقتر از درجهی درونگشنی و خویشاوندی از اهمیت بسیار برخوردار است.
معمولاً در ژنتیک جمعیت از سه معیار خویشاوندی که در اصل توسط سیوالرایت طراحی شده استفاده میشود:
ضریب درونگشنی (inbreeding coefficient): این ضریب که با f یا F نشان داده میشود، عبارت است از احتمال آن که هر دو آلل موجود در یک لوکوس در فرد موردنظر، از طریق داشتن نیای مشترک، با هم یکی باشند. هر احتمالی بالاتر از از صفر به معنی آن است که فرد مربوطه تاحدودی درونگشن است، به این معنی که والدینش در گذشتهی نسبتاً نزدیک نیای مشترک داشتهاند. (در تعریف گذشتهی نزدیک باید توجه داشت که تقریباً تمام اعضای یک جمعیت مندلی، اگر شجرهشان بهاندازهی کافی به عقب برده شود، نیای مشترک دارند.) اگر دو آلل مورد بحث دقيقاً یکی باشند (زیرا از یک آلل واحد در یک جد به ارث رسیده باشند) گوییم که آنها خودتخمی (autozygousity) و در غیر این صورت دگرتخمی (heterozygousity) دارند.
ضریب همخونی (coefficient of consanguinity): این ضریب که به ضریب خویشاوندی نیز موسوم است از احتمال آنکه دو آلل که تصافاً از یک لوكوس واحد در دو فرد کشیده شده، خودتخم باشند. ضریب خویشاوندی از نظر عدد با ضریب درونگشنی یکی است، با این تفاوت که این یک ناظر بر دو آلل است که از والدین در یک نسل کشیده شده حال آنکه ضریب درونگشنی مربوط به آللها پس از ترکیبشدن آنها در یکی از فرزندان است. ضریب خویشاوندی را معمولاً با fⲓᴊ (یا Fⲓᴊ) نشان میدهند که در آن Iو J (یا هر وجه اشتراک دیگر) ناظر بر دو فردی است که با یکدیگر مقایسه میشوند.
ضریب قرابت (coefficient of relationship): این ضریب که با r نمایش داده میشود، کسری از ژنهای دو فرد در سرجمع همهی لوکوسهای آنها است که، به علت داشتن نیای مشترک، یکسان باشند.
📓 سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
✍🏿 ادوارد ویلسون
🔛 عبدالحسین وهابزاده
@Chekide_ha
👍1
به تعبير فلین، ما امروزه جهان را از پشت «عینکهای علمی» نظاره میکنیم. منظور او این است که ما دیگر فقط بر تجربههای مستقیم خودمان تکیه نمیکنیم، بلکه با استفاده از طبقهبندی و قطعهبندی اطلاعات، به واقعیت معنا میدهیم و برای درک چگونگی ارتباط قطعههای اطلاعات با یکدیگر از لایههای مفاهیم انتزاعی استفاده میکنیم. ما در جهانی از اطلاعات طبقهبندی و قطعهبندیشده رشد کردهایم که برای اهالی روستاهای دورافتاده کاملاً غريبه است. ما گروهی از حیوانات را بهعنوان پستانداران دستهبندی میکنیم و در داخل آن دسته نیز براساس تشابههای فیزیولوژی و دیانای، روابط جزئیتری ایجاد میکنیم.
پس از گذشت چند نسل، طیف گستردهای از افراد، کلمههایی را که در گذشته بیانگر مفاهیم مربوط به حوزهی تخصصی دانشمندان بودهاند درک میکنند. کلمهی «درصد» تقریباً در هیچیک از کتابهای مربوط به سال ۱۹۰۰ به چشم نمیخورد، اما در سال ۲۰۰۰ این کلمه تقریباً در هر پنجهزار لغت یک بار ظاهر میشود (این فصل از کتاب را که میخوانید بیش از ششهزار کلمه دارد). برنامهنویسان رایانه از سطحها یا لایههای انتزاع استفاده میکنند (آنها در آزمون رِیون عملکرد بسیار خوبی دارند). در نوار پیشرفتی که پرشدن آن روی صفحهی رایانهی شما به معنای بارگذاری اطلاعات است مجموعهای از انتزاعها وجود دارند، از بنیادین (زبان برنامهنویسی خلقکنندهی آن نشاندهندهی کدهای دودویی یا همان صفرها و یکهایی که رایانه از آنها استفاده میکند است) تا روانشناسی: این نوار تجسمی تصویری از زمان است که با برآورد پیشرفت تعداد بسیاری از فعالیتهای پنهان، آرامش خاطر را فراهم میکند.
شاید وکیلان به این مسئله فکر کنند که چگونه میتوان نتایج پروندهی فردی در دادگاه اوکلاهاما را به پروندهی متفاوت شرکتی در کالیفرنیا ارتباط داد. آنان در مراحل آمادهشدن برای دفاع ممکن است دعواهای فرضی متفاوتی را در نظر بگیرند و خود را در جایگاه وکیل طرف مقابل قرار دهند تا نحوهی استدلالکردن او را پیشبینی کنند. طرحهای مفهومی انعطافپذیر هستند و میتوانند اطلاعات و ایدهها را برای محدودهی متنوعی از کاربردها سازماندهی کنند و همچنین دانش را در میان حوزههای مختلف منتقل کنند. دنیای مدرن به انتقال دانش، یعنی توانایی به کارگیری دانش در وضعیتهای جدید و حوزههای متفاوت، نیاز دارد. بنیادیترین فرایندهای فکری ما به گونهای تغییر کردهاند که بتوانند خود را با پیچیدگیهای روزافزون تطبیق دهند و بیش از آنکه به الگوهای آشنا متکی باشند، الگوهای جدید را استخراج کنند. طبقهبندی و قطعهبندی مفهومی به منزلهی داربستی برای اتصال و در دسترسگذاشتن و انعطافپذیرکردن دانش است.
📓 گستره: عمق یا وسعت؟
✍🏿 دیوید اِپستین
🔛 مهدی بغدادی
@Chekide_ha
پس از گذشت چند نسل، طیف گستردهای از افراد، کلمههایی را که در گذشته بیانگر مفاهیم مربوط به حوزهی تخصصی دانشمندان بودهاند درک میکنند. کلمهی «درصد» تقریباً در هیچیک از کتابهای مربوط به سال ۱۹۰۰ به چشم نمیخورد، اما در سال ۲۰۰۰ این کلمه تقریباً در هر پنجهزار لغت یک بار ظاهر میشود (این فصل از کتاب را که میخوانید بیش از ششهزار کلمه دارد). برنامهنویسان رایانه از سطحها یا لایههای انتزاع استفاده میکنند (آنها در آزمون رِیون عملکرد بسیار خوبی دارند). در نوار پیشرفتی که پرشدن آن روی صفحهی رایانهی شما به معنای بارگذاری اطلاعات است مجموعهای از انتزاعها وجود دارند، از بنیادین (زبان برنامهنویسی خلقکنندهی آن نشاندهندهی کدهای دودویی یا همان صفرها و یکهایی که رایانه از آنها استفاده میکند است) تا روانشناسی: این نوار تجسمی تصویری از زمان است که با برآورد پیشرفت تعداد بسیاری از فعالیتهای پنهان، آرامش خاطر را فراهم میکند.
شاید وکیلان به این مسئله فکر کنند که چگونه میتوان نتایج پروندهی فردی در دادگاه اوکلاهاما را به پروندهی متفاوت شرکتی در کالیفرنیا ارتباط داد. آنان در مراحل آمادهشدن برای دفاع ممکن است دعواهای فرضی متفاوتی را در نظر بگیرند و خود را در جایگاه وکیل طرف مقابل قرار دهند تا نحوهی استدلالکردن او را پیشبینی کنند. طرحهای مفهومی انعطافپذیر هستند و میتوانند اطلاعات و ایدهها را برای محدودهی متنوعی از کاربردها سازماندهی کنند و همچنین دانش را در میان حوزههای مختلف منتقل کنند. دنیای مدرن به انتقال دانش، یعنی توانایی به کارگیری دانش در وضعیتهای جدید و حوزههای متفاوت، نیاز دارد. بنیادیترین فرایندهای فکری ما به گونهای تغییر کردهاند که بتوانند خود را با پیچیدگیهای روزافزون تطبیق دهند و بیش از آنکه به الگوهای آشنا متکی باشند، الگوهای جدید را استخراج کنند. طبقهبندی و قطعهبندی مفهومی به منزلهی داربستی برای اتصال و در دسترسگذاشتن و انعطافپذیرکردن دانش است.
📓 گستره: عمق یا وسعت؟
✍🏿 دیوید اِپستین
🔛 مهدی بغدادی
@Chekide_ha
👍1
در پی دیگران
«ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ
چند چو سایه روی در پی این دیگران»
(مولانا)
اگر نگاهی به بعضی از خانوادههای ایرانی در خارج از کشور بیندازیم میبینیم که بیشتر همتشان در دنبالهروی و رقابت با سایر هموطنان صرف این میشود که فرزندانشان را از يك كلاس به کلاس دیگر ببرند و به کارهایی وادارند که استعدادی نیز در آنها ندارند. از شنا، پیانو، رقص و آواز گرفته تا انواع ورزشهای چینی، ژاپنی و... و بدین طریق زندگی را نهتنها بر خود که بر فرزندانشان نیز تلخ میکنند. گویی مسابقهای عظیم در پیش است و اگر فرزند آنها در تمامی آن مسابقات مقام اول را به دست نیاورد، دنیا به آخر خواهد رسید. به نظر میرسد این هموطنان متوجه این نکته نشدهاند که استعداد و علاقه از مهمترین عوامل در شروع و تداوم هر گونه فعالیت چه علمی، هنری یا ورزشی است و فقط به صرف پولداشتن و خرجکردن آن نمیتوان به جایی رسید، در غیر این صورت تمامی ثروتمندان تبدیل به هنرمند و دانشمند و اديب و قهرمان ورزشی میشدند و به شهرت و محبوبیت جهانی دست مییافتند. استعداد و قابلیتها را فقط میتوان پرورش داد، اما نمیتوان با زور در افراد به وجود آورد.
اهمیت این دیگران برای ما تا بدانجاست که حتی تفریح ما نیز منوط به قبول و تأييد آنان است؛ یعنی اگر من بخواهم تعطیلاتم را با نشستن در يك گوشه و خواندن کتابی با رفتن به يك روستای خوش آب و هوا و حتی بیکارنشستن و فکرکردن بگذرانم، جرأت این کار را در خود نمییابم، به این دلیل که سفر اروپا، کیش، دوبی و شمال معیار تفریحکردن و خوشگذراندن است. بنابراین با تحمل مشکلات و رنج فراوان به مسافرت میروم تا فقط به دیگران نشان دهم که خوش گذراندهام. متأسفانه اینگونه معیارها را در اکثر جوامع بخصوص جوامع عقبافتاده، قشر مرفه و ثروتمند تعیین میکنند و قربانیان آن اقشار متوسط یا کمدرآمد جامعه هستند که از آنان الگوبرداری و دنبالهروی مینمایند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
«ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ
چند چو سایه روی در پی این دیگران»
(مولانا)
اگر نگاهی به بعضی از خانوادههای ایرانی در خارج از کشور بیندازیم میبینیم که بیشتر همتشان در دنبالهروی و رقابت با سایر هموطنان صرف این میشود که فرزندانشان را از يك كلاس به کلاس دیگر ببرند و به کارهایی وادارند که استعدادی نیز در آنها ندارند. از شنا، پیانو، رقص و آواز گرفته تا انواع ورزشهای چینی، ژاپنی و... و بدین طریق زندگی را نهتنها بر خود که بر فرزندانشان نیز تلخ میکنند. گویی مسابقهای عظیم در پیش است و اگر فرزند آنها در تمامی آن مسابقات مقام اول را به دست نیاورد، دنیا به آخر خواهد رسید. به نظر میرسد این هموطنان متوجه این نکته نشدهاند که استعداد و علاقه از مهمترین عوامل در شروع و تداوم هر گونه فعالیت چه علمی، هنری یا ورزشی است و فقط به صرف پولداشتن و خرجکردن آن نمیتوان به جایی رسید، در غیر این صورت تمامی ثروتمندان تبدیل به هنرمند و دانشمند و اديب و قهرمان ورزشی میشدند و به شهرت و محبوبیت جهانی دست مییافتند. استعداد و قابلیتها را فقط میتوان پرورش داد، اما نمیتوان با زور در افراد به وجود آورد.
اهمیت این دیگران برای ما تا بدانجاست که حتی تفریح ما نیز منوط به قبول و تأييد آنان است؛ یعنی اگر من بخواهم تعطیلاتم را با نشستن در يك گوشه و خواندن کتابی با رفتن به يك روستای خوش آب و هوا و حتی بیکارنشستن و فکرکردن بگذرانم، جرأت این کار را در خود نمییابم، به این دلیل که سفر اروپا، کیش، دوبی و شمال معیار تفریحکردن و خوشگذراندن است. بنابراین با تحمل مشکلات و رنج فراوان به مسافرت میروم تا فقط به دیگران نشان دهم که خوش گذراندهام. متأسفانه اینگونه معیارها را در اکثر جوامع بخصوص جوامع عقبافتاده، قشر مرفه و ثروتمند تعیین میکنند و قربانیان آن اقشار متوسط یا کمدرآمد جامعه هستند که از آنان الگوبرداری و دنبالهروی مینمایند.
📓 در اسارت فرهنگ: ریشهیابی خلقوخو، آداب و عادات ما ایرانیها
✍🏿 طاهره شیخالاسلام
@Chekide_ha
همزمان با توسعهی توانهای اقشار جلوپیشانی برای واپسزدن و مانعشدن از افکار و اعمال انگیزهای سامانهی لیمبیک، بخش دیگری از مغز انسان، یعنی لوب گیجگاهی هم توسعه و تکامل پیدا کرده است. درانسان این بخش از مغز هم به سرعت رو به رشد گذاشته و از دو طرف مغز بسط پیدا کرده است. همین بخش است که توانسته توان فهم و ادراک ترکیبات خاص صداها در ابعاد زمان، یعنی آواها که سازندهی کلمات هستند را به انسانها هدیه دهد. آواها کوچکترین اجزاء صدادار ترکیبدهندهی کلمات هستند که مغز بطور سرشتی قادر است آنها را در این مقام تشخیص داده و با ترکیبات مختلفهشان کلمات را بعنوان سمبلهای معنیدار برای انتقال محصولات ذهنی بطریق گفتار به دیگران منتقل کند. سخنگفتن استعداد تنظیم مفهومدار، نمادینهای، و قراردادی آواها در طی زمان است تا بتوان محتویات ذهن گوینده را به شنونده منتقل کرد، در حالی که موسیقی تنظیم نوتهای خاص در قطعات زمان است تا آهنگساز بتواند احساسات خود را به دیگران انتقال دهد. استعداد ساخت موسیقی هم مخصوص انسان است، ولی راهی نداریم که بفهمیم آیا حیوانات از شنیدن موسیقی دچار احساس میشوند یا نه؟ و اگر میشوند احساساتشان چه کیفیتهائی دارند. مرتبطشدن لوبهای پیشانی و گیجگاهی از طریق طناب هلالی (arcuate fasciculus)، و با بقیهی مغز، توان تبدیل تفکرات و مفاهیم را به صداهای معنیدار مهیا کرده است. در همان زمانها بوده است که تفکر، زبان، دانستن، و آگاهی از خود، در تاریخ حیات طلوع کردهاند.
در ضمن همین سیر تحولی-تکاملی دو ساختمان دیگر مغز هم متحول شدهاند. در حین این تحول هیپوکمپوس و آمیگدال شروع به مهاجرت به عمق مغز کردهاند. با رشد قشر نو این ساختمانها تا حدی به عقب و پائین مغز فرستاده شده و در عمق لوب گیجگاهی از نظرها پنهان ماندهاند. آمیگدالها هم به جانب و به درون همین لوب نقل مکان پیدا کردهاند. ارتباطات عمیق این دو ساختار با لوبهای گیجگاهی تحول یافته دو ویژگی مهم به ادراکات ذهنی دادهاند، تجربهی پاداش، و توان سنجش و ارزیابی رفتارهائی که از شخص سر میزنند. با رشد و توسعهی این دو سامانه، تجربیات ادراکی را میتوان پاداشی، مجازاتی، و یا خنثی ارزیابی کرد، و از همه مهمتر میتوان آنها را از طریق هیپوکمپوس به حافظه سپرده و بعداً به ذهن فراخواند. برای انجام این تکلیف تغییراتی در معماری مغز الزامی بودهاند. لذا، یک چین یا شکنج دیگری درست مجاور هیپوکمپوس (شکنج جانب هیپوکمپی (parahippocampus gyrus در قشر مغز ایجاد شده است. از این ناحیهی جدید است که رشتههائی سربرافراشتهاند که اطلاعات را از همهی مغز دریافت و بعد از پردازش دوباره به همهی مغز میفرستند. در این هنگام بود که هیپوکمپوس دریچهی ادراک تصوراتی شد که از انبار حافظه به آگاهی فراخوانده شده، و این تصورات در فیلمی که در آگاهی جریان دارد، وارد شدند (دریچهی ورود تجربیات گذشته به صحنهی ذهن آگاه). تحریک الکتریکی این ناحیه از مغز میتواند سیلان روشنی از خاطرات گذشته را در ذهن آگاه به جریان اندازد. گاهگاهی، همین تحریکات میتوانند سیلی از خیالپردازیهای غنی را در ذهن به راه اندازند که شخص قادر به کنترول آنها نیست.
در این حال بود که آمیگدال مرکز کنترولکنندهای برای به نمایش گذاشتن و تجربه احساسات، عواطف و خلق و خوها، یعنی دریچهای به ذهن آگاه برای این پدیدههای ذهنی شد. من کلمهی عواطف را به احساساتی اطلاق میکنم که محتاج یادگیری نیستند و بطور ژنتیکی طی تحول و تکامل طرحریزی و در مغز تعبیه شدهاند (مثل لذت از بوی گلی معطر، عشق به فرزندان، والدین و خانواده)، ولی احساسات به معنی ادراکات اکتسابی ناشی از هیجاناتی هستند که طی زندگی محرکات محیطی در مغز ایجاد میکنند (مثل عشق به همسر و یا دوستداشتن انسانهای خاص دیگر). توان بالقوه برای قرار یا فرار و ادراک خشم یا ترس که عواطفی سرشتی هستند، و در مقابله با تهدیدات به آگاهی میرسند با هم تحول پیدا کردهاند. با امتزاج این احساسات با خلق و خو انسانها قادر شدند از اوج سرخوشی تا قهقرای افسردگی را درک کنند.
بعلت ارتباط لوبهای پیشانی و بخش فوقانی لوبهای گیجگاهی و آهیانهای، احساسات با ادراک خود (منبودن) مخلوط شدند. ادراکاتی از قبیل فردیت، واقعیبودن، و ویژگیای یگانه در کائنات داشتن، با ادراکات احشائی فرد که در بخش اینسولای لوب آهیانهای جایگیری کرده، با هم گره خوردهاند. با این امتزاجات بود که نشاط در کوشش برای حفظ وجود خود، و وحشت از نیستییافتن طلوع کردند. همین استعداد بود که منشاء نهاد متافیزیکی دیگری در وجودمان شد که به آن "نفس" لقب دادهاند.
📓 زیستشناسی مغز و اخلاقیات: شرحی در ریشههای دستورات اخلاقی
✍🏿 تقی کیمیایی اسدی
@Chekide_ha
در ضمن همین سیر تحولی-تکاملی دو ساختمان دیگر مغز هم متحول شدهاند. در حین این تحول هیپوکمپوس و آمیگدال شروع به مهاجرت به عمق مغز کردهاند. با رشد قشر نو این ساختمانها تا حدی به عقب و پائین مغز فرستاده شده و در عمق لوب گیجگاهی از نظرها پنهان ماندهاند. آمیگدالها هم به جانب و به درون همین لوب نقل مکان پیدا کردهاند. ارتباطات عمیق این دو ساختار با لوبهای گیجگاهی تحول یافته دو ویژگی مهم به ادراکات ذهنی دادهاند، تجربهی پاداش، و توان سنجش و ارزیابی رفتارهائی که از شخص سر میزنند. با رشد و توسعهی این دو سامانه، تجربیات ادراکی را میتوان پاداشی، مجازاتی، و یا خنثی ارزیابی کرد، و از همه مهمتر میتوان آنها را از طریق هیپوکمپوس به حافظه سپرده و بعداً به ذهن فراخواند. برای انجام این تکلیف تغییراتی در معماری مغز الزامی بودهاند. لذا، یک چین یا شکنج دیگری درست مجاور هیپوکمپوس (شکنج جانب هیپوکمپی (parahippocampus gyrus در قشر مغز ایجاد شده است. از این ناحیهی جدید است که رشتههائی سربرافراشتهاند که اطلاعات را از همهی مغز دریافت و بعد از پردازش دوباره به همهی مغز میفرستند. در این هنگام بود که هیپوکمپوس دریچهی ادراک تصوراتی شد که از انبار حافظه به آگاهی فراخوانده شده، و این تصورات در فیلمی که در آگاهی جریان دارد، وارد شدند (دریچهی ورود تجربیات گذشته به صحنهی ذهن آگاه). تحریک الکتریکی این ناحیه از مغز میتواند سیلان روشنی از خاطرات گذشته را در ذهن آگاه به جریان اندازد. گاهگاهی، همین تحریکات میتوانند سیلی از خیالپردازیهای غنی را در ذهن به راه اندازند که شخص قادر به کنترول آنها نیست.
در این حال بود که آمیگدال مرکز کنترولکنندهای برای به نمایش گذاشتن و تجربه احساسات، عواطف و خلق و خوها، یعنی دریچهای به ذهن آگاه برای این پدیدههای ذهنی شد. من کلمهی عواطف را به احساساتی اطلاق میکنم که محتاج یادگیری نیستند و بطور ژنتیکی طی تحول و تکامل طرحریزی و در مغز تعبیه شدهاند (مثل لذت از بوی گلی معطر، عشق به فرزندان، والدین و خانواده)، ولی احساسات به معنی ادراکات اکتسابی ناشی از هیجاناتی هستند که طی زندگی محرکات محیطی در مغز ایجاد میکنند (مثل عشق به همسر و یا دوستداشتن انسانهای خاص دیگر). توان بالقوه برای قرار یا فرار و ادراک خشم یا ترس که عواطفی سرشتی هستند، و در مقابله با تهدیدات به آگاهی میرسند با هم تحول پیدا کردهاند. با امتزاج این احساسات با خلق و خو انسانها قادر شدند از اوج سرخوشی تا قهقرای افسردگی را درک کنند.
بعلت ارتباط لوبهای پیشانی و بخش فوقانی لوبهای گیجگاهی و آهیانهای، احساسات با ادراک خود (منبودن) مخلوط شدند. ادراکاتی از قبیل فردیت، واقعیبودن، و ویژگیای یگانه در کائنات داشتن، با ادراکات احشائی فرد که در بخش اینسولای لوب آهیانهای جایگیری کرده، با هم گره خوردهاند. با این امتزاجات بود که نشاط در کوشش برای حفظ وجود خود، و وحشت از نیستییافتن طلوع کردند. همین استعداد بود که منشاء نهاد متافیزیکی دیگری در وجودمان شد که به آن "نفس" لقب دادهاند.
📓 زیستشناسی مغز و اخلاقیات: شرحی در ریشههای دستورات اخلاقی
✍🏿 تقی کیمیایی اسدی
@Chekide_ha
👍1
مقایسهای كوتاه میان تكامل، طراحی هوشمند و خلقتگرایی
تكامل در باب تاریخچهی حیات اظهار میدارد كه تمامی موجودات در گذشته دارای یك جد مشترك بودهاند. الگوی تكامل در واقع همان تشبیه روابط موجودات زنده به یك درخت است و فرآیندهای دخیل در آن شامل انتخاب طبیعی و فرآیندهای ژنتیكی میباشد. خلقتگرایی معتقد به خلقت جداگانه موجودات بدون وجود ارتباط میان آنهاست. الگویی كه ارائه میدهد شامل ایجاد تغییرات ناچیز و جزئی درون افراد یك گونه است كه از طریق تكامل خُرد و مداخلهی خداوند ایجاد میشود. طراحی هوشمند حتی به اندازهی علوم خلقتگرایانه نیز قدرت ندارد؛ به این دلیل كه در مورد تاریخچهی حیات و الگوی شكلگیری آن اظهار نظر نمیكند. آنها حتی نمیتوانند به شما بگویند كه خداوند چگونه در فرآیندهای تكاملی دخالت كرده است!
📓 جریانشناسی طراحی هوشمند: نقدی بر ادعایی غیرعلمی
✍🏿 آرش مسیگل، رکسانا طاهری
@Chekide_ha
تكامل در باب تاریخچهی حیات اظهار میدارد كه تمامی موجودات در گذشته دارای یك جد مشترك بودهاند. الگوی تكامل در واقع همان تشبیه روابط موجودات زنده به یك درخت است و فرآیندهای دخیل در آن شامل انتخاب طبیعی و فرآیندهای ژنتیكی میباشد. خلقتگرایی معتقد به خلقت جداگانه موجودات بدون وجود ارتباط میان آنهاست. الگویی كه ارائه میدهد شامل ایجاد تغییرات ناچیز و جزئی درون افراد یك گونه است كه از طریق تكامل خُرد و مداخلهی خداوند ایجاد میشود. طراحی هوشمند حتی به اندازهی علوم خلقتگرایانه نیز قدرت ندارد؛ به این دلیل كه در مورد تاریخچهی حیات و الگوی شكلگیری آن اظهار نظر نمیكند. آنها حتی نمیتوانند به شما بگویند كه خداوند چگونه در فرآیندهای تكاملی دخالت كرده است!
📓 جریانشناسی طراحی هوشمند: نقدی بر ادعایی غیرعلمی
✍🏿 آرش مسیگل، رکسانا طاهری
@Chekide_ha
👍1
در ۱۸۴۹، معدنچیان گرسنهی طلا که از صحرای نوادا میگذشتند، بالای پرتگاهی صخرهای به گلولههای براقی برخوردند که دارای مادهای آبنباتیشکل بود. آن گلولهها را لیس زدند یا خوردند و دریافتند که مزهشان شیرین است، اما بعد دچار تهوع شدند. سرانجام معلوم شد که آن گلولههای سفتشده ساخت جوندگان کوچکی است از موشهای صحرایی که پاکرت نامیده میشوند. پاكرتها با ساخت لانههایی از قطعات چوب، تکههای گیاهی و فضولات پستانداران که از اطرافشان گرد آورده بودند، به علاوه بقایای مواد غذایی، استخوانهای دورانداخته و فضلههای خودشان، از خود محافظت میکردند. این موشها که آموزش توالترفتن ندیده بودند، در لانههای خودشان ادرار میکردند. شکر و مواد دیگر موجود در ادرار موشها وقتی خشک شود، بلورینه میشود و آن زبالهها را مانند ساروج میچسباند و به آن ثباتی آجرگونه میدهد. در نتیجه، آنچه معدنچیان جويندهی طلا خورده بودند، ادرار خشکشدهی موش انباشته از فضله و زبالههای موش صحرایی بود.
طبیعتاً پاكرتها برای ایمنسازی شرایط زندگی خودشان و به حداقل رساندن خطر افتادن به چنگ صیادی ماقبل تاریخ هنگامی که بیرون از لانه بودند، گیاهان را فقط از محدودهی چند ده متری لانه گرد میآوردند. این موشهای صحرایی پس از چند دهه زاد و ولد، زبالههایشان را رها و نقلمکان میکردند تا لانهی تازهای بسازند بدین ترتیب ادرار بلورینهشده، مواد موجود در زبالهدان قدیمی را از پوسیدن حفظ میکند.
دیرینشناسانی که روی گیاهان تحقیق میکنند، با شناسایی بقایای چند ده گونه گیاهیِ دارای پوشش یا لعاب ادراری در هر زبالهدان، میتوانند تصویری از پوشش گیاهی نزدیک آن زبالهدانی را در زمانی که موشها آنها را گردآوری میکردند، بازسازی کنند همچنین جانورشناسان میتوانند از بقایای حشرات و مهرهداران، تصویری از جانوران آن دوره به دست آورند. در نتیجه، یافتن زبالهدان پاكرَت رؤیای دیرینشناسی است که گیاهان را بررسی میکند، زیرا کپسول یا پیلهای دارای زمان است که نمونههای پوشش گیاهی محلی، گردآوریشده در محدودهی چند ده متری آن نقطه را در دورهی زمانی چند دهه، مرتبط با تاریخی که با روش تاریخنماییِ رادیوکربنی زبالهدان مشخص شده در خود حفظ کرده است.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
طبیعتاً پاكرتها برای ایمنسازی شرایط زندگی خودشان و به حداقل رساندن خطر افتادن به چنگ صیادی ماقبل تاریخ هنگامی که بیرون از لانه بودند، گیاهان را فقط از محدودهی چند ده متری لانه گرد میآوردند. این موشهای صحرایی پس از چند دهه زاد و ولد، زبالههایشان را رها و نقلمکان میکردند تا لانهی تازهای بسازند بدین ترتیب ادرار بلورینهشده، مواد موجود در زبالهدان قدیمی را از پوسیدن حفظ میکند.
دیرینشناسانی که روی گیاهان تحقیق میکنند، با شناسایی بقایای چند ده گونه گیاهیِ دارای پوشش یا لعاب ادراری در هر زبالهدان، میتوانند تصویری از پوشش گیاهی نزدیک آن زبالهدانی را در زمانی که موشها آنها را گردآوری میکردند، بازسازی کنند همچنین جانورشناسان میتوانند از بقایای حشرات و مهرهداران، تصویری از جانوران آن دوره به دست آورند. در نتیجه، یافتن زبالهدان پاكرَت رؤیای دیرینشناسی است که گیاهان را بررسی میکند، زیرا کپسول یا پیلهای دارای زمان است که نمونههای پوشش گیاهی محلی، گردآوریشده در محدودهی چند ده متری آن نقطه را در دورهی زمانی چند دهه، مرتبط با تاریخی که با روش تاریخنماییِ رادیوکربنی زبالهدان مشخص شده در خود حفظ کرده است.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
👍1
توجه خصوصیت سیستم شعوری، فهمی، و قضاوتی مغز است، که به آن اجازه میدهد بعضی از منابع اطلاعاتی را پردازش کرده و برخی دیگر را حذف کند، تا بتواند به اهداف مناسب برای پاسخ به شرایط ایجادشده توسط محرکها رسیده و به حذف اهداف دیگر بینجامد. از آنجا که سیستمهای شعوری هم ذاتی هستند و هم اکتسابی، و خصوصیاتشان در بین افراد متفاوت است، توجه به یک اتفاق بین دو نفر نمیتواند عین هم باشد. سیستم شعوری تعیینکنندهی نتیجهی نهایی است. هر چه مدارهای پردازشکنندهی یک اتفاق، در اثر ژنتیک، یا تجربیات و علم گذشته پرتوانتر باشند، توجه غنیتر و در نتیجه نقشهی عمل مناسبتر و نتیجهی پاسخ مثمر ثمرتر میشود. توجه، به جنبههای مختلف اعمال مغز وابسته بوده، که همزمان و موازی به کار گرفته میشوند تا به شخص اجازه دهند، بدون اتلاف زیاده از حد انرژی شعور (فکر زیاد)، با کارآیی به اهدافش برسد.
توجه تحت تأثیر عوامل زیادی قرار میگیرد. یکی از این عوامل پیامهای محرکات خارجی در حین انجام تکالیفی است که احتیاج زیادی به فکرکردن (پردازشهای شعوری) دارند. این همان پدیدهی تعدیل پایینی-بالایی ادراک است، به این معنی که محرکی که بسیار قوی و پیچیده است، ولی در درجهی پایینتر شعوری قرار دارد، درج ادراک و یا توجه را تعیین میکند. دوم، دانش ذاتی و یا اثرات اجرایی ناشی از تمرینها است. که تعديل بالایی-پایینی است که در آن پردازشها و یا توان شعوری و فهمی، تعیینکنندهی مقدار حسی است که کشف شده و به آن توجه میشود.
توجه دارای جنبههای روانشناسی، فیزیولوژیک، تشریحی، نوروشیمی و ژنتیکی است، که همگی توسط مغز به اجرا درمیآیند.
در پردازش توجه مکانیسمهای مختلف مغزی بسیج میشوند. توجه دارای رفتارهای واضح و یا پنهان است. رفتارهای واضح آنهایی هستند که دیگران را از توجه شخص آگاه میکنند، مثل نگاه تند و جستجوگر؛ در حالی که رفتارهای پنهانی را دیگران متوجه نمیشوند، مثل زیرچشمیداشتن یک محرک. اثر محرکات خارجی (تعدیل پایین-بالا) بر توجه، در سطح بیارادگی میماند؛ در حالی که تعدیل بالا به پایین که توسط پردازشهای شعوری به انجام میرسد، به نظر ارادی میآیند.
هر دو تعدیل، توسط استیلکولین آزادشده از نورونهای جلومغزی قاعدهای انجام میگیرند، که به نواحی مختلف قشر مغز، بخصوص نواحی واقع در سطح داخلی قشر پیشانی (شکنج سینگولیت) میروند. تعديل بالایی-پایینی توسط پردازشی که به نظر ارادی میآید انجام میشود، که ناشی از تحریک مستقیم نورونهای استیلکولیندار جلومغزی قاعدهای و احتمالاً ساقهی مغزی است، و توسط ساختمانهای واقع در لوب پیشانی به انجام میرسد. استیلکولین موجب بسیج نواحی متعدد مغز میشود که در پردازش توجه دخیلاند. این امر ممکن است در نتیجهی تغییر در همگامی نورونی و تشدید ایجاد نوسانات ۴۰ هرتز در فعالیتهای مغز شود، که نواحی مختلف دخیل در توجه را همگام میکند.
***
در انسان بیدار و در حال استراحت، مغز که ۲٪ وزن بدن را دارد، ۱۱٪ بازده قلب را دریافت کرده، و ۲۰٪ همهی اکسیژن مصرفی بدن را استفاده میکند. هر فعالیت ذهنی، متابولیسم ناحیهی مربوط به آن فعالیت را میافزاید، ولی اندازهگیری این افزایش در زمینهی فعالیتهای سراسری مغز بسیار دشوار است. زیرا که کلاً ۹۸٪ انرژی و اکسیژن مصرفشده، صرف اعمال ناآگاه مغز میشود و فقط ۲٪ باقیمانده برای پردازشهای همراه با پردازشهای توجهی و آگاهکننده، و یا بازکردن دریچهها به ذهن آگاه و فعالیت در نقاط این دریچهها مصرف میشود. احتمالاً علت این امر این است که اطلاعات از تعداد بسیار محدودی از نورونها به آگاهی راه پیدا میکنند، که هر یک در انتهای راه پردازشی بس پیچیدهای قرار داشته و اطلاعات زیادی را به آگاهی میرسانند. ۵۰٪ انرژی مصرفشده در مغز برای انتقالات سیناپسی به کار گرفته میشود. گاهی در اثر انجام افعالی، از فعالیت بخشهایی از مغز کاسته میشود. اندازهگیریهای این کاهش در مقایسه با متابولیسم زمینهای و مغز در حال استراحت است. این کاهشها، در ضمن انجام این کارها بسیار باثباتاند.
📓 خلقت و تکامل مغز و روان
✍🏿 تقی کیمیایی اسدی
@Chekide_ha
توجه تحت تأثیر عوامل زیادی قرار میگیرد. یکی از این عوامل پیامهای محرکات خارجی در حین انجام تکالیفی است که احتیاج زیادی به فکرکردن (پردازشهای شعوری) دارند. این همان پدیدهی تعدیل پایینی-بالایی ادراک است، به این معنی که محرکی که بسیار قوی و پیچیده است، ولی در درجهی پایینتر شعوری قرار دارد، درج ادراک و یا توجه را تعیین میکند. دوم، دانش ذاتی و یا اثرات اجرایی ناشی از تمرینها است. که تعديل بالایی-پایینی است که در آن پردازشها و یا توان شعوری و فهمی، تعیینکنندهی مقدار حسی است که کشف شده و به آن توجه میشود.
توجه دارای جنبههای روانشناسی، فیزیولوژیک، تشریحی، نوروشیمی و ژنتیکی است، که همگی توسط مغز به اجرا درمیآیند.
در پردازش توجه مکانیسمهای مختلف مغزی بسیج میشوند. توجه دارای رفتارهای واضح و یا پنهان است. رفتارهای واضح آنهایی هستند که دیگران را از توجه شخص آگاه میکنند، مثل نگاه تند و جستجوگر؛ در حالی که رفتارهای پنهانی را دیگران متوجه نمیشوند، مثل زیرچشمیداشتن یک محرک. اثر محرکات خارجی (تعدیل پایین-بالا) بر توجه، در سطح بیارادگی میماند؛ در حالی که تعدیل بالا به پایین که توسط پردازشهای شعوری به انجام میرسد، به نظر ارادی میآیند.
هر دو تعدیل، توسط استیلکولین آزادشده از نورونهای جلومغزی قاعدهای انجام میگیرند، که به نواحی مختلف قشر مغز، بخصوص نواحی واقع در سطح داخلی قشر پیشانی (شکنج سینگولیت) میروند. تعديل بالایی-پایینی توسط پردازشی که به نظر ارادی میآید انجام میشود، که ناشی از تحریک مستقیم نورونهای استیلکولیندار جلومغزی قاعدهای و احتمالاً ساقهی مغزی است، و توسط ساختمانهای واقع در لوب پیشانی به انجام میرسد. استیلکولین موجب بسیج نواحی متعدد مغز میشود که در پردازش توجه دخیلاند. این امر ممکن است در نتیجهی تغییر در همگامی نورونی و تشدید ایجاد نوسانات ۴۰ هرتز در فعالیتهای مغز شود، که نواحی مختلف دخیل در توجه را همگام میکند.
***
در انسان بیدار و در حال استراحت، مغز که ۲٪ وزن بدن را دارد، ۱۱٪ بازده قلب را دریافت کرده، و ۲۰٪ همهی اکسیژن مصرفی بدن را استفاده میکند. هر فعالیت ذهنی، متابولیسم ناحیهی مربوط به آن فعالیت را میافزاید، ولی اندازهگیری این افزایش در زمینهی فعالیتهای سراسری مغز بسیار دشوار است. زیرا که کلاً ۹۸٪ انرژی و اکسیژن مصرفشده، صرف اعمال ناآگاه مغز میشود و فقط ۲٪ باقیمانده برای پردازشهای همراه با پردازشهای توجهی و آگاهکننده، و یا بازکردن دریچهها به ذهن آگاه و فعالیت در نقاط این دریچهها مصرف میشود. احتمالاً علت این امر این است که اطلاعات از تعداد بسیار محدودی از نورونها به آگاهی راه پیدا میکنند، که هر یک در انتهای راه پردازشی بس پیچیدهای قرار داشته و اطلاعات زیادی را به آگاهی میرسانند. ۵۰٪ انرژی مصرفشده در مغز برای انتقالات سیناپسی به کار گرفته میشود. گاهی در اثر انجام افعالی، از فعالیت بخشهایی از مغز کاسته میشود. اندازهگیریهای این کاهش در مقایسه با متابولیسم زمینهای و مغز در حال استراحت است. این کاهشها، در ضمن انجام این کارها بسیار باثباتاند.
📓 خلقت و تکامل مغز و روان
✍🏿 تقی کیمیایی اسدی
@Chekide_ha
👍1
مثل هر چيز ديگرى در زندگىام، نهايت لذت را از جام جهانى بردم، ولى فكر مىكنم زيادى بزرگش كردند. درست است كه دستاورد بزرگى براى فوتبال آرژانتين بود و بعد از آن، متاسفانه ديگر رخ نداده است، ولى نبايد اينقدر اغراق مىشد. با قهرمانى در مكزيک، ما دنيا را تغيير نداديم يا قيمت نان را پايين نياورديم. اينكه بازيكنان بتوانند با فوتبال، مشكلات مردم را حل كنند، روياى زيبايى است. كاش مىتوانستيم. در اينصورت، همه زندگى بهترى داشتيم.
📓 الدیگو
✍🏿 دیگو مارادونا، ارنستو چرکیسبیالو، دنیل آرکوچی
🔛 مهدی جوانی
@Chekide_ha
📓 الدیگو
✍🏿 دیگو مارادونا، ارنستو چرکیسبیالو، دنیل آرکوچی
🔛 مهدی جوانی
@Chekide_ha
👌1
تبلیغات توتالیتر
تنها نخبگان و اوباش هستند که باید با قوهی محرک خود توتالیتاریسم جذبشان کرد؛ در حالیکه تودهها را باید با تبلیغات بهسوی جنبش جلب نمود. جنبشهای توتالیتر، در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرایط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهی محدودی از ارعاب سود جویند. در این زمان، که هنوز ارتباط عامهی مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، این جنبشها نیز مانند احزاب دیگر، باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوهدادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند.
دیری است که این واقعیت شناخته و غالباً نیز اظهار شده است که در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب، دو روی یک سکه را بازمینمایند؛ در صورتیکه تنها بخشی از این نظر درست است. هرجاکه توتالیتاریسم سلطهی مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبلیغات میکند و خشونت را کمتر برای به وحشتانداختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالفت سیاسی وجود دارد بهکار بسته میشود)، و بیشتر برای تحقق آیینهای ایدئولوژیک و دروغهای عملی جنبش، بهکار میبندد.
توتالیتاریسم، به اظهار این نظر بسنده نمیکند که باوجود واقعیتهای عينی بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بهعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو میکند. این واقعیت نیز جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته بهشیوهای غیرمترقبه، محقق میسازد: کسی که کار نمیکند، غذا هم نمیخورد. استالین زمانی که تصمیم گرفت تاریخ انقلاب روسیه بازنویسی شود، نسخهی تبلیغاتی تازهاش نهتـنها انهدام کتابها و اسناد قدیمیتر، که نابودی نویسندگان و خوانندگان ایـن کتابها و اسناد را نیز دربر گرفته بود. انتشار تاریخ رسمی نوين حزب کمونیست روسیه، نشانهی پایانگرفتن تصفیهی بزرگی بود که به بهای نابودی یکدهم نسل کاملی از روشنفکران شوروی تمام شده بود.
بههمین شیوه، نازیها در مناطق مفتوحهی اروپای شرقی، برای سلطهی بیشتر بر مردم این مناطق، از تبلیغات ضدیهودی استفاده کردند. آنها برای تحکیم تبلیغاتشان، نه از ارعاب سود جسته بودند و نه نیازی بدان داشتند. زمانی که نازیها بیشتر روشنفکران لهستانی را از بین بردند، آنها را نه بهخاطر مخالفتشان، بلکه برای آن نابود کرده بودند که برابر با آموزههای نازیسم، لهستانیها فاقد عقل بودند؛ و زمانی که نقشهی ربودن کودکان چشمآبی و موطلایی لهستانیهای آلمانینژاد را کشیدند، این کار را نه برای هراساندن مردم، بلکه برای نجات خون آلمانی انجام داده بودند.
از آنجا که جنبشهای توتالیتر در جهانی غیرتوتالیتر وجود دارند، ناچارند به آنچه ما معمولاً تبلیغات میخوانیم متوسل شوند. اما چنین تبلیغاتی، همیشه متوجه یک قلمرو غیرتوتالیتر است از نشرهای غیرتوتالیتر جمعیت بومی گرفته تا کشورهای غیرتوتالیتر خارجی. پهنهی این قلمرو غیرتوتالیتر، که هدف تبلیغات توتالیتر است، میتواند بسیار متغیر باشد. تبلیغات توتالیتر، حتی پس از به قدرت رسیدن جنبش، ممکن است آن بخشهایی از جمعیت بومی را هدف قرار دهد که هنوز هم با وجود تلقین کافی، به یکنواختی کامل دست نیافتهاند. در این زمینه، سخنرانیهای هیتلر برای ژنرالهایش در زمان جنگ، بهترین الگوی اینگونه تبلیغات بهشمار میآید. دروغهای شاخداری که پیشوا ضمن کوشش برای جلب رضایت آنها چاشنی ژستهایش میکرد، از مشخصات اصلی اینگونه سخنرانیها بهشمار میآید. همچنین این قلمرو غیرتوتالیتر، میتواند گروههایی از هوادارانی را دربرگیرد که هنوز برای پذیرش هدفهای جنبش آمادگی ندارند. سرانجام، غالباً پیش میآمد که حتی اعضای حزب نازی، از سوی دارودستهی نزدیک به پیشوا با لایههای نخبگان حزب، در چنین مقولهای جای میگرفتند، که در آن صورت، آنها نیز به تبلیغات نیاز پیدا میکردند، چرا که هنوز به اندازهی کافی تحت چیرگی قرار نگرفته بودند.
چیرگی توتالیتر، اساساً میکوشد شیوههای تبلیغاتی را به سیاست خارجیاش محدود سازد و یا برای مجهزکردن شاخههای خارجی جنبش به مواد مناسب، از آنها استفاده کند. هرگاه تلقين توتالیتر در داخل کشور، با شیوههای تبلیغاتی ویژهی خارج از کشور در تعارض افتد، آن تبلیغات خارجی در داخل کشور، بهعنوان یک «مانور تاکتیکی موقتی» توجیه میشود (این قضیه زمان جنگ جهانی دوم در روسیه پیش آمد، البته نه زمانی که استالین با هیتلر پیمان اتحاد بسته بود، بلکه هنگامی که جنگ با هیتلر، او را به اردوگاه کشورهای دموکرات پیوند داد).
📓 توتالیتاریسم
✍🏿 هانا آرنت
🔛 محسن ثلاثی
@Chekide_ha
تنها نخبگان و اوباش هستند که باید با قوهی محرک خود توتالیتاریسم جذبشان کرد؛ در حالیکه تودهها را باید با تبلیغات بهسوی جنبش جلب نمود. جنبشهای توتالیتر، در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرایط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهی محدودی از ارعاب سود جویند. در این زمان، که هنوز ارتباط عامهی مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، این جنبشها نیز مانند احزاب دیگر، باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوهدادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند.
دیری است که این واقعیت شناخته و غالباً نیز اظهار شده است که در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب، دو روی یک سکه را بازمینمایند؛ در صورتیکه تنها بخشی از این نظر درست است. هرجاکه توتالیتاریسم سلطهی مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبلیغات میکند و خشونت را کمتر برای به وحشتانداختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالفت سیاسی وجود دارد بهکار بسته میشود)، و بیشتر برای تحقق آیینهای ایدئولوژیک و دروغهای عملی جنبش، بهکار میبندد.
توتالیتاریسم، به اظهار این نظر بسنده نمیکند که باوجود واقعیتهای عينی بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بهعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو میکند. این واقعیت نیز جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته بهشیوهای غیرمترقبه، محقق میسازد: کسی که کار نمیکند، غذا هم نمیخورد. استالین زمانی که تصمیم گرفت تاریخ انقلاب روسیه بازنویسی شود، نسخهی تبلیغاتی تازهاش نهتـنها انهدام کتابها و اسناد قدیمیتر، که نابودی نویسندگان و خوانندگان ایـن کتابها و اسناد را نیز دربر گرفته بود. انتشار تاریخ رسمی نوين حزب کمونیست روسیه، نشانهی پایانگرفتن تصفیهی بزرگی بود که به بهای نابودی یکدهم نسل کاملی از روشنفکران شوروی تمام شده بود.
بههمین شیوه، نازیها در مناطق مفتوحهی اروپای شرقی، برای سلطهی بیشتر بر مردم این مناطق، از تبلیغات ضدیهودی استفاده کردند. آنها برای تحکیم تبلیغاتشان، نه از ارعاب سود جسته بودند و نه نیازی بدان داشتند. زمانی که نازیها بیشتر روشنفکران لهستانی را از بین بردند، آنها را نه بهخاطر مخالفتشان، بلکه برای آن نابود کرده بودند که برابر با آموزههای نازیسم، لهستانیها فاقد عقل بودند؛ و زمانی که نقشهی ربودن کودکان چشمآبی و موطلایی لهستانیهای آلمانینژاد را کشیدند، این کار را نه برای هراساندن مردم، بلکه برای نجات خون آلمانی انجام داده بودند.
از آنجا که جنبشهای توتالیتر در جهانی غیرتوتالیتر وجود دارند، ناچارند به آنچه ما معمولاً تبلیغات میخوانیم متوسل شوند. اما چنین تبلیغاتی، همیشه متوجه یک قلمرو غیرتوتالیتر است از نشرهای غیرتوتالیتر جمعیت بومی گرفته تا کشورهای غیرتوتالیتر خارجی. پهنهی این قلمرو غیرتوتالیتر، که هدف تبلیغات توتالیتر است، میتواند بسیار متغیر باشد. تبلیغات توتالیتر، حتی پس از به قدرت رسیدن جنبش، ممکن است آن بخشهایی از جمعیت بومی را هدف قرار دهد که هنوز هم با وجود تلقین کافی، به یکنواختی کامل دست نیافتهاند. در این زمینه، سخنرانیهای هیتلر برای ژنرالهایش در زمان جنگ، بهترین الگوی اینگونه تبلیغات بهشمار میآید. دروغهای شاخداری که پیشوا ضمن کوشش برای جلب رضایت آنها چاشنی ژستهایش میکرد، از مشخصات اصلی اینگونه سخنرانیها بهشمار میآید. همچنین این قلمرو غیرتوتالیتر، میتواند گروههایی از هوادارانی را دربرگیرد که هنوز برای پذیرش هدفهای جنبش آمادگی ندارند. سرانجام، غالباً پیش میآمد که حتی اعضای حزب نازی، از سوی دارودستهی نزدیک به پیشوا با لایههای نخبگان حزب، در چنین مقولهای جای میگرفتند، که در آن صورت، آنها نیز به تبلیغات نیاز پیدا میکردند، چرا که هنوز به اندازهی کافی تحت چیرگی قرار نگرفته بودند.
چیرگی توتالیتر، اساساً میکوشد شیوههای تبلیغاتی را به سیاست خارجیاش محدود سازد و یا برای مجهزکردن شاخههای خارجی جنبش به مواد مناسب، از آنها استفاده کند. هرگاه تلقين توتالیتر در داخل کشور، با شیوههای تبلیغاتی ویژهی خارج از کشور در تعارض افتد، آن تبلیغات خارجی در داخل کشور، بهعنوان یک «مانور تاکتیکی موقتی» توجیه میشود (این قضیه زمان جنگ جهانی دوم در روسیه پیش آمد، البته نه زمانی که استالین با هیتلر پیمان اتحاد بسته بود، بلکه هنگامی که جنگ با هیتلر، او را به اردوگاه کشورهای دموکرات پیوند داد).
📓 توتالیتاریسم
✍🏿 هانا آرنت
🔛 محسن ثلاثی
@Chekide_ha
👍1
"وقتی یک بازی برای میلیاردها نفر اهمیت پیدا میکند، دیگر نباید فقط یک بازی تلقی شود. فوتبال هیچوقت فقط فوتبال نیست: این ورزش جنگ بهوجود میآورد، انقلاب میکند و مورد توجه مافیاها و دیکتاتورهاست. در ابتدای نوشتن این کتاب، افكار مبهمی دربارهی نتیجهی کار داشتم. میدانستم موقع بازی سلتیک با رنجرز در گلاسگو، وضعیت اولستر متشنج میشود، نصف جمعیت هلند پس از پیروزیشان مقابل آلمان در جام ملتهای ۱۹۸۸ برای جشن و پایکوبی به خیابانها ریختند. شنیده بودم که تیم ملی برزیل با فتح جام جهانی ۱۹۷۰ کمک کرد که دولت نظامی این کشور چند سال دیگر بر سر قدرت بماند (البته بعداً متوجه شدم اینطور هم نبوده)، و اینکه جنگ نیجریه-بیافرا بهخاطر حضور پله در یک مسابقه در آن منطقه، برای یک روز متوقف شد. همهی ما از جنگ فوتبالی السالوادور و هوندوراس شنیدهایم."
"اگر یک تیم حمایت مردم خود را نداشته باشد، فرقی با یک مشت «دلقک» که بیهوده بهدنبال یک توپ میدوند ندارند!"
📓 فوتبال علیه دشمن
✍🏿 سایمون کوپر
🔛 عادل فردوسیپور
@Chekide_ha
"اگر یک تیم حمایت مردم خود را نداشته باشد، فرقی با یک مشت «دلقک» که بیهوده بهدنبال یک توپ میدوند ندارند!"
📓 فوتبال علیه دشمن
✍🏿 سایمون کوپر
🔛 عادل فردوسیپور
@Chekide_ha
👌2
...چهار سال بعد در جام جهانی ۱۹۳۸ که در فرانسه برگزار شد، پوتزو با یاران جدیدش در آستانهی جنگ دوم جهانی به پیروزی رسید. پیغام موسولینی به تیم ملی ایتالیا، پیش از دیدار نهایی، نمایانگر رویکردش به ورزش بود: «یا پیروز شوید یا بمیرید». ایتالیا در نخستین دیدار برابر نروژ به میدان رفت. جایی که سه هزار پناهندهی ایتالیایی ضدفاشیست تیم را هو کردند. برای آنها آن تیم ملی «تیم ملی موسولینی» نه «تیم ملی ایتالیا» بود. پوتزو به میان شاگردانش رفت و سلام فاشیستی داد. او به بازیکنانش دستور داد حین پخش سرود ملی ایتالیا دستانشان را به علامت سلام فاشیستی بالا نگاه دارند. پوتزو بعدها پس از سقوط فاشیسم در ایتالیا گفت: «بازیکنان ما خواب سیاست را نمیدیدند، ولی در آن زمان پرچم ما همان سلام فاشیستی بود. ما حین پخش سرود ملی دستانمان را بالا نگاه داشتیم تا صدای آنها خاموش شود. آنها نتوانستند ما را بترسانند». ایتالیا با اقتدار دو یک نروژ را برد. سپس سه یک فرانسه ی میزبان را در پاریس شکست داد. بعد برزیل را دو بر یک پشت سر گذاشت و سرانجام در دیدار نهایی برابر مجارستان چهار بر دو به پیروزی رسید.
* پوتزو: سرمربی وقت تیم فوتبال ایتالیا
📓 روزی روزگاری فوتبال
✍🏿 حمیدرضا صدر
@Chekide_ha
* پوتزو: سرمربی وقت تیم فوتبال ایتالیا
📓 روزی روزگاری فوتبال
✍🏿 حمیدرضا صدر
@Chekide_ha
👍1
جنگافزارهای غیرخشونتآمیز و انضباط
در تضاد با راههای نظامی، روشهای غیرخشونتآمیز میتوانند بهصورت مستقیم بر اهداف مورد نظر متمرکز شوند. برای مثال با توجه به اینکه موضوع دیکتاتوری بحثی کاملاً سیاسی است، میتوان از شیوههای مبارزۀ غیرخشونتآمیز سیاسی بهره جست. این مبارزات شامل سر باز زدن از پذیرش مشروعیت نظام و دیکتاتور و همچنین عدم همکاری با آنان میباشد. عدم همکاری همچنین میتواند تنها در مورد سیاستهایی خاص به اجرا درآید. گاهی به تعویقانداختن و طفرهرفتن را میتوان در سکوت و حتی مخفیانه تجربه کرد در حالیکه در مواقع دیگر عدم همکاری آشکار، تظاهرات مبارزهطلبانۀ عمومی و اعتصابات برای همه قابل مشاهده است.
از طرف دیگر اگر دیکتاتوری در برابر فشار اقتصادی صدمهپذیر باشد یا اکثر شکایات مردمی از آن مربوط به مسائل اقتصادی باشد آنگاه اقدام اقتصادی، مانند تحریمها و اعتصابات ممکن است راههای مناسبی برای مبارزه باشند. تلاش دیکتاتور برای بهرهبرداری از سیستم اقتصادی ممکن است با اعتصابات عمومی محدود، کندکاری (Slow-Down) و امتناع از کمک (یا ناپدیدشدن) متخصصین مورد نیاز روبرو شود. بکارگیری گزینشی انواع مختلفی از اعتصابات میتواند در حوزههایی کلیدی همچون تولید، حملونقل، تامین مواد خام و توزیع کالاها اعمال شود... بیشتر بخوانید
📓 از دیکتاتوری تا دموکراسی: چارچوبی نظری برای کسب آزادی
✍🏿 جین شارپ
🔛 جادی، انجمن بدون مرز
@Chekide_ha
در تضاد با راههای نظامی، روشهای غیرخشونتآمیز میتوانند بهصورت مستقیم بر اهداف مورد نظر متمرکز شوند. برای مثال با توجه به اینکه موضوع دیکتاتوری بحثی کاملاً سیاسی است، میتوان از شیوههای مبارزۀ غیرخشونتآمیز سیاسی بهره جست. این مبارزات شامل سر باز زدن از پذیرش مشروعیت نظام و دیکتاتور و همچنین عدم همکاری با آنان میباشد. عدم همکاری همچنین میتواند تنها در مورد سیاستهایی خاص به اجرا درآید. گاهی به تعویقانداختن و طفرهرفتن را میتوان در سکوت و حتی مخفیانه تجربه کرد در حالیکه در مواقع دیگر عدم همکاری آشکار، تظاهرات مبارزهطلبانۀ عمومی و اعتصابات برای همه قابل مشاهده است.
از طرف دیگر اگر دیکتاتوری در برابر فشار اقتصادی صدمهپذیر باشد یا اکثر شکایات مردمی از آن مربوط به مسائل اقتصادی باشد آنگاه اقدام اقتصادی، مانند تحریمها و اعتصابات ممکن است راههای مناسبی برای مبارزه باشند. تلاش دیکتاتور برای بهرهبرداری از سیستم اقتصادی ممکن است با اعتصابات عمومی محدود، کندکاری (Slow-Down) و امتناع از کمک (یا ناپدیدشدن) متخصصین مورد نیاز روبرو شود. بکارگیری گزینشی انواع مختلفی از اعتصابات میتواند در حوزههایی کلیدی همچون تولید، حملونقل، تامین مواد خام و توزیع کالاها اعمال شود... بیشتر بخوانید
📓 از دیکتاتوری تا دموکراسی: چارچوبی نظری برای کسب آزادی
✍🏿 جین شارپ
🔛 جادی، انجمن بدون مرز
@Chekide_ha
Telegraph
جنگافزارهای غیرخشونتآمیز و انضباط
در تضاد با راههای نظامی، روشهای غیرخشونتآمیز میتوانند بهصورت مستقیم بر اهداف مورد نظر متمرکز شوند. برای مثال با توجه به اینکه موضوع دیکتاتوری بحثی کاملاً سیاسی است، میتوان از شیوههای مبارزۀ غیرخشونتآمیز سیاسی بهره جست. این مبارزات شامل سر باز زدن…
👌1
ما پیوسته گمان میکردیم، اما اکنون میدانیم که رژیم استالینی، هرگز حکومتی «یکپارچه» نبود، بلکه «آگاهانه بر محور کارکردهای متداخل و دوگانه و متقارن ساخته شده بود»؛ و این ساخت بدقوارهی زشت، بر پایهی اصل پیشوایی -یا همان «کیش شخصیت»- که در آلمان نازی مییابیم، استوار نگه داشته میشد، و شاخهی اجرایی این حکومت ویژه، نه حزب، بلکه پلیس بود و «فعالیتهای عملیاتیاش از طریق مجراهای حزبی تنظیم نمیشدند.» مردم کاملاً بیگناهی که رژیم، میلیونها تن از آنها را نابود کرده بود، همان مردمی که بهاصطلاح بلشویکی «دشمنان عینی» که خوانده میشدند، میدانستند که «جنایتکارانی بدون ارتکاب جنایت» هستند. درست همین مردم متفاوت از دشمنان راستین رژیم پیشین -ترورکنندگان مأموران دولتی و بمباندازان و راهزنان- بودند که با «انفعال کامل»، از خود واکنش نشان دادند، همان انفعالی که ما از روی الگوهای رفتاری قربانیان ارعاب نازی، بهخوبی میشناسیم. هرگز در اینباره شکی وجود نداشته است که «سیل نکوهشهای متقابل»، طی تصفیهی بزرگ، اگرچه برای رفاه اقتصادی و اجتماعی کشور مصیبتبار بود، اما، برای تقویت فرمانروای توتالیتر، بسیار مؤثر بود. ما تازه متوجه شدهایم که استالین، چگونه آگاهانه این «زنجيرهی شوم نکوهشهای متقابل را بهحرکت درمیآورد.» او در ۲۹ ژوئیه، رسماً اعلام کرد که خصلت جداییناپذیر هر بلشویک در شرایط کنونی، باید این باشد که بتواند دستکم یک «دشمن حزبی را تحت هر نامی بازشناسد.» طرح «راهحل نهایی» هیتلر، عملاً بهمعنای فرمان «تو باید بکشی»، به برگزیدگان حزب نازی بود. همچنان که استالین نیز فرمان «تو باید گواهی دروغین بدهی» را بهعنوان دستورالعمل، برای همهی اعضای حزب بلشویک مقرر کرده بود. یک نگاه به وضعیت عملی امور و سیر رویدادها در یک منطقه از کشور روسیه، کافی است تا هرگونه شک و شبهه دربارهی نادرستی نظریهی اخیر را به یقین تبدیل کند، نظریهای که بنابر آن، ارعاب دهههای دوم و سوم این قرن، «بهای سنگین رنجی» بود که صنعتیکردن و پیشرفت اقتصادی، بر کشور تحمیل کرده بود. ارعاب هرگز چنین پیشرفتی را بهبار نیاورد. بهترین پیامد کولاکزدایی و اشتراکیکردن و تصفیهی بزرگ، نه پیشرفت و نه صنعتیشدن سریع، بلکه قحطی و هرجومرج در تولید مواد غذایی و کاهش جمعیت بود. پیامدهای این اقدامات، بحران همیشگی در کشاورزی، وقفه در رشد جمعیت و ناکامی در توسعه و آبادسازی سرزمین متروک سیبری بود. وانگهی، همچنان که آرشیو اسمولنسک بهتفصیل نشان میدهد، شیوههای فرمانروایی استالین، همهی آن کاردانی و تخصص فنی را که کشور پس از انقلاب اکتبر بهدست آورده بود، نابود کرد. همهی مواردی که گفته شد، «بهای سنگین» و باورنکردنی بود که برای گشودن درهای مشاغل دولتی و حزبی بر روی بخشهایی از جمعیت کشور، که علاوهبر عدم تخصص، «از نظر سیاسی نیز بیسواد» بودند، بر کشور تحميل شده بود (بهائی که تنها شامل رنج نبود. حقیقت این است که تاوان فرمانروایی توتالیتر، چه در آلمان و چه در روسیه، بهحدی سنگین بوده است که هنوز بهصورت کامل پرداخت نشده است).
📓 توتالیتاریسم
✍🏿 هانا آرنت
🔛 محسن ثلاثی
@Chekide_ha
📓 توتالیتاریسم
✍🏿 هانا آرنت
🔛 محسن ثلاثی
@Chekide_ha
👍4