چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها
1.25K subscribers
13 photos
3 files
889 links
Download Telegram
نظریه‌ی مواد معدنی غیرآلی

توسط شیمیدان اهل گلاسکو به نام Graham Cairns-Smith اولین بار بیست سال پیش مطرح شده و از آن زمان تا کنون روی این نظریه در سه کتاب کار کرده است و در آخرین کتابش، هفت نشانه‌ی پیدایش حیات طوری به منشا حیات برخورد می‌کند که انگار معمایی پلیسی است و یک «شرلوک هولمز» لازم است تا آن را حل کند.

دیدگاه کایرننس-اسمیت در مورد DNAی دستگاه‌های پروتئین‌ساز این است که احتمالاً نسبتاً این اواخر، مثلاً حدود سه میلیارد سال پیش به وجود آمده‌اند. قبل از آن نسل‌های زیاد از انتخاب انباشتی براساس موجودات تکثیرشونده‌ی کاملاً متفاوتی وجود داشته‌اند. وقتی DNA به وجود آمده، چنان در تکثیر نسخه‌هایی از خود کارآمد بود که آن نظام تکثیر اولیه را که باعث ایجادش شده بود از دور خارج کرد. بر اساس این دیدگاه، ماشین‌آلات جدیدتری از DNA پیدا شدند و جای آن تکثیرشونده‌های اولیه را غصب کردند، که آن‌ها خود نیز به زور جانشین یک تکثیرشونده‌ی خام‌تر و ابتدایی‌تر شده بودند. ممکن است یک سری از چنین جانشینی‌هایی وجود داشته باشند. اما آن روند تکثیر اولیه باید به اندازه‌ی کافی ساده بوده باشد که از طریقی که من لقب انتخاب تک‌مرحله‌ای به آن داده‌ام، پیدا شده باشد.
بیشتر بخوانید

📓 ساعت‌ساز نابینا
✍🏿 ریچارد داوکینز
🔛 محمود بهزاد، شهلا باقری

@Chekide_ha
چه کسی می‌تواند احساسات داشته باشد؟

در کوشش برای کشف پردازش بنیادی که به خلق احساس می‌انجامد، به ملاحظات زیر می‌رسیم.

اول، موجودی قادر به داشتن احساس می‌شود که نه‌تنها بدن داشته باشد، بلکه دارای وسیله‌ای باشد که این بدن را در درون خود نمایانگری کند. می‌توانیم به موجودات بسیار پیچیده‌ای مثل گیاهان فکر کنیم که به‌طور واضحی زنده‌اند و بدن هم دارند، ولی وسیله‌ای ندارند که بخش‌های بدن و حالات آن بخش‌ها را به صورت نوعی نقشه، که مغزهای ما تهیه می‌کنند، در جایی از وجودشان (مغز) نمایانگری کنند. گیاهان به محرکات مختلفی، مثل نور، گرما، آب و مواد غذایی واکنش نشان می‌دهند. بعضی از پرورش‌دهندگان گیاه باور دارند که گیاهان به کلمات تشویق‌کننده و مهربانانه واکنش نشان می‌دهند. ولی به نظر می‌رسد فاقد آگاهی و احساس باشند. بنابراین، اولین الزام برای داشتن احساس، برخورداری از دستگاه عصبی است.

دوم، این دستگاه عصبی باید قادر به نقشه‌برداری ساختمان‌ها و حالات بدن بوده، بتواند طرح‌های عصبی این نقشه‌ها را به صورت طرح‌های ذهنی و تصورات درآورد. بدون گام آخر، دستگاه عصبی آن دسته از تغییرات بدنی را نقشه‌برداری می‌کند که زیربنای احساسات می‌شوند، ولی قادر نخواهد بود به اوج تولید ایده‌ای ذهنی برسد که ما به آن "احساس‌کردن" می‌گوییم.

سوم، در اصطلاح عرفی کلمه، به وجودآمدن یک احساس محتاج این است که محتویاتش به سطح آگاه ذهن موجود برسند، یعنی آگاهی و هوشیاری از الزامات ادراک احساسات هستند. ارتباط بين احساس‌کردن، هوشیاری و آگاه‌بودن، بسیار ظریف است. واضح است که اگر هوشیار نباشیم، قادر به ادراک هم نیستیم. ولی این‌طور پیش آمده که در ساختار مغز، ماشین‌آلات احساسات، خود به پردازش هوشیاری و آگاهی کمک می‌کنند. از ادوات لازم دیگر برای احساس‌کردن، خلق ادراک «خود» (من‌بودن) است که بدون آن هیچ چیزی دانسته نمی‌شود. راه خروج از این مشکل این است که بدانیم پردازش احساس چندردیفی و شاخه‌شاخه است. بعضی از گام‌های لازم برای ایجاد احساس، همان گام‌های لازم برای تولید «پیش‌خود» هستند که بر پایه‌ی آن‌ها خود و بالاخره هوشیاری برپا می‌شوند. ولی بعضی از گام‌ها در این پردازش پیچیده مربوط به گروه تغییرات هومئوستاتیکی هستند که احساس می‌شوند، یعنی در ارتباط با بعضی از اشیاء هستند که بر بدن اثر گذاشته‌اند.

چهارم، نقشه‌های مغزی که زیربنای اساسی احساسات هستند، طرح‌هایی از حالات بدن را به نمایش می‌گذارند که تحت فرمان بخش‌های دیگر همان مغز به اجرا درآمده‌اند. به عبارت دیگر، مغز موجودی که احساس می‌کند، در حالی که به اشیاء و اتفاقات با هیجان و انگیزه واکنش نشان می‌دهد، همان حالات بدنی را خلق می‌کند که احساسات را بازخوانی کرده بودند. بنابراین، در موجوداتی که قادر به احساس هستند، مغز به‌طور مضاعفی مورد لزوم است. ولی حتی قبل از آن، مغز برای فرماندهی یا ساختن حالت هیجانی خاص بدن که بالاخره به صورت احساس نقشه‌برداری می‌شود، باید حضور داشته باشد. با همه‌ی احتمالات، بیشتر حیواناتی که صاحب مغز پیچیده‌ای هستند، این شرایط را دارند.

📓 در جستجوی اسپینوزا
✍🏿 آنتونیو داماسیو
🔛 تقی کیمیایی اسدی

@Chekide_ha
ظهور علم زیست‌شناسیِ ملکولی به یافته‌های حیرت‌انگیزی منجر شده است، که بدون کوچک‌ترین تردیدی، ژن‌ها را مهم‌ترین عامل تمایز فردی از فرد دیگر عنوان کرده است. بخش اعظم وجود ما از پیش برنامه‌ریزی شده است و به صورت آماده از کارخانه خارج می‌شود. ما واقعیت شباهت جسمانی خود را به والدین و سایر خویشاوندانمان می‌پذیریم، اما پذیرش این نکته که چون والدين و افراد خانواده‌مان رفتار می‌کنیم، برایمان دشوار است. از طرف دیگر، ما تفاوت‌های ژنتیکی را در ظهور «خلق‌وخو» ارج می‌نهیم و معتبر می‌شماریم. مثلاً نژادهای مختلف گاوی را در نظر بگیرید که تا چه اندازه با یکدیگر متفاوت‌اند. پدیده‌ی تولیدمثل در انسان کم‌تر از حیوانات تابع نظم و قاعده است، اما به یقین کودکان در خصوصیات شخصیت با والدین خود شریک‌اند. تصور می‌کنم هر انسانی حداقل یک بار در طول زندگی‌اش از تكرار الگوهای رفتاری پدر خود غافلگیر شده است. و هر مادری در رویارویی با الگوی رفتاری خاص خود که توسط فرزندش تکرار می‌شود، شگفت‌زده می‌گردد. این پدیده بسیار زیباست. مفهومش این نیست که ما محکوم به خلق مجدد والدین خود در وجودمان هستیم؛ بلکه بدین معنی است که این سفر را در جایی که والدینمان خاتمه داده‌اند، از نو آغاز کرده‌ایم.

آن‌هایی که به بزرگ‌ترین موفقیت‌های مالی، حرفه‌ای، هوشی و یا عشقی نائل شده‌اند، بی‌شک بالاترین بهره‌وری را از ژن‌های موروثی خود به دست آورده‌اند. اگر دوقلوهای همسان که دارای ژن‌های مشابهی هستند، به صورت دو فرد کاملاً متفاوت ظهور می‌کنند، به تأیید این حقیقت می‌پردازند که ژن‌ها، دستورالعمل‌های تثبیت‌شده‌ای نیستند. ژن‌ها چون ادوات موسیقی هستند. این ژن‌ها نیستند که نوع موسیقی به ترنم درآمده را تعیین می‌کنند - یا میزان مهارت نوازنده را. ژن‌ها طیف توانایی‌های بالقوه را مشخص می‌سازند. تجسم کنید که هر فردی به صورت هسته‌ای متولد می‌شود که تمامی توانایی‌های بالقوه او در این هسته متمرکز شده است. اینکه هسته مبدل به درخت بلوط عظیمی خواهد شد یا نه، بستگی به عوامل متعددی خواهد داشت. اما هر هسته‌ای با خصوصیات منحصر به فرد خود و ویژگی‌های متمایز خود متولد خواهد شد.

📓 شبیه‌سازی و جابه‌جایی ژن‌ها
✍🏿 دین هِیمر، پیتر کوپلند
🔛 منیژه شیخ‌جوادی (بهزاد)

@Chekide_ha
ژن‌های FOXP2، گروهی از ژن‌ها هستند که دارای یک سر چنگالی‌شکل و یا یک مارپیچ بالدار هستند. ژن FOXP2 را ژن زبان می‌شناسند. اختلال این ژن اولین بار در یک خانواده‌ی ساکن جزیره‌ی انگلیس شرح داده شده است. این ژن قبل از تحول پیدایش زبان نیز وجود داشته است. این ژن در ژنوم سایر پستانداران غیر از نخست‌پایگان (موش، گربه، سگ و...) در یک شکل محافظت‌شده با پروتئین، و غیرفعال وجود دارد. این ژن در همه‌ی این حیوانات در همین حالت غیرفعال باقی می‌ماند. در انسان، بر اثر تغییری که در پروتئین محافظ پیدا شده است، این پروتئین از کار افتاده و اثر محافظت‌کننده‌ی خود را از دست داده و در نتیجه به ژن اجازه داده شده است که به فعالیت درآید. این ژن در زمان پیدایش زبان ظاهر نشده است بلکه مثل بسیاری از ژن‌ها، مدت‌ها قبل ظاهر و منتظر زمانی شده است که باید طبق طرح تکاملی به فعالیت درآید. ژن FOXP2 برای توسعه‌ی طبیعی توان‌های دستور زبانی و سخن‌گفتن لازم بوده و کنترل حرکات ظریف حنجره نیز به کار این ژن مربوط است. این ژن، یک عامل رونویسی‌کردن در بخش سر چنگالی خود دارد. اختلال این ژن قدرت‌های حرف‌زدن را از بین می‌برد. ژن FOXP2 در همه‌ی پستانداران شباهت کلی دارد. این ژن دارای ۳ موتاسیون از موش به اورانگوتان و ۲ موتاسیون بین این حیوان و انسان است. FOXP2 ژن غالبی است که اختلال در آن خصوصیات زیر را ایجاد می‌کند.

- اختلال در پردازش کلمات بر اساس قوانین دستور زبانی
- اختلال در فهم ساختمان‌های جملات پیچیده‌تر
- عدم توانایی در گفتار قابل فهم
- اختلال قدرت در حرکت‌دادن دهان و صورت (بدون ارتباط با سخن‌گفتن)، بی‌حرکتی نسبی پایین صورت و دهان، بخصوص لب فوقانی
- ضریب هوشی پایین، هم در جنبه‌های گفتاری و غیرگفتاری این تست‌ها (بعضی از بیماران ضریب هوشی نسبتاً طبیعی دارند).



برای پیدایش توان گفتاری، نه‌تنها فعالیت دست‌نخورده‌ی FOXP2 لازم است، بلکه یک تغییر عمیقی در ساختمان‌های راه‌های حنجره‌ای و فوق حنجره‌ای که با بقیه‌ی حیوانات فرق دارد، لازم هستند. حنجره در انسان پایین‌تر رفته و در نتیجه یک ستون طنین‌انداز برای سخنان ایجاد کرده است. به علاوه، برای جلوگیری از فرار هوا، راه‌های بینی نیز در حین صحبت‌کردن باید بسته شوند، وگرنه صحبت‌کردن تودماغی می‌شود. اساس مولکولی برای مبدأ سخن‌گفتن و ذهن انسان، برای پیدایش زبان اهمیت حیاتی دارد. متأسفانه این تغییرات ضعف‌هایی در سیستم حلق و حنجره ایجاد کرده است، که انسان را مستعد آسپیره‌کردن مواد غذایی، و عدم قدرت همزمانی نفس‌کشیدن و نوشیدن و یا خوردن کنند.

📓 خلقت و تکامل مغز و روان
✍🏿 تقی کیمیایی اسدی

@Chekide_ha
چرا هومیوپاتی رشد کرده است؟

چندین هزار واژه برای مرور تاریخ هومیوپاتی و بررسی کوشش‌های مختلف برای آزمودن اثربخشی آن به‌کار برده شده است، ولی نتیجه‌گیری ساده است: صدها آزمایش در ارائه‌ی مدارک مهم و یا قانع‌کننده در تایید استفاده از هومیوپاتی برای درمان بیماری معینی ناموفق بوده است. برعکس آن، منصفانه است اگر بگوییم که انبوهی از مدارک وجود دارد که نشان می‌دهد درمان‌های هومیوپاتیک بی‌اثرند. اگر به یاد داشته باشیم که داروهای هومیوپاتیک حتی یک ملکول از ماده‌ی فعال را ندارند این موضوع نباید شگفت‌آور باشد. این موضوع پرسش جالبی را پیش می‌آورد: در حالی‌که مدرکی در مورد اثر هومیوپاتی وجود ندارد و دلیلی ندارد که باید اثر کند، چرا هومیوپاتی طی دهه‌ی گذشته به‌سرعت رشد کرده است و به یک صنعت چند میلیارد دلاری تبدیل شده است؟ چرا این همه افراد فکر می‌کنند که هومیوپاتی مؤثر است، در حالی که صادقانه بگوییم، مدارک نشان می‌دهند که اثری ندارد؟

مسئله این است که جامعه از مقدار عظیم پژوهش‌هایی که هومیوپاتی را بی‌اعتبار می‌سازد آگاهی ندارد. در حالی‌که در مورد مقاله‌ی اولیه‌ی بیش از حد خوش‌بینانه‌ی لیند در سال ۱۹۹۷ در بسیاری از جایگاه‌های اینترنتی طرفداران هومیوپاتی گزافه‌گویی شده است. اما در مورد مقاله‌ی دو پهلوی ۱۹۹۹ او که تجزیه و تحلیل دوباره‌ی همان یافته‌ها بود بسیار کمتر صحبت شده است.

بدتر از آن، جامعه با اخباری که به‌طور ناموجه هومیوپاتی را با دیدگاه موافق معرفی می‌کنند می‌تواند به گمراهی کشیده شود. یکی از مشهورترین خبرهای هومیوپاتی در سال‌های اخیر در مورد مطالعه‌ی بیمارستان هومیوپاتی بریستول است که در سال ۲۰۰۵ منتشر شد. این بیمارستان ۶۵۰۰ بیمار را طی یک بررسی ۶ ساله ردیابی کرد و دریافت که ۷۰ درصد آن‌هایی که دچار بیماری‌های مزمن بودند گزارش دادند که پس از درمان‌های هومیوپاتیک تغییر مثبتی در سلامتی‌شان پیدا شده است. تا آن‌جایی‌که به جامعه مربوط است، به نظر می‌رسید که این موضوع نتیجه‌ی فوق‌العاده مثبتی بود.
بااین‌حال این مطالعه هیچ گروه شاهدی نداشت، بنابراین تعیین این که این بیماران بدون هیچ‌گونه درمان هومیوپاتیک هم بهبود می‌یافتند ناممکن بود. این میزان ۷۰ درصد بهبود می‌توانست به‌علت عوامل گوناگونی باشد. از جمله فرآیند بهبود طبیعی، یا بی‌میل‌بودن بیمار در ناامیدکردن کسی که با او مصاحبه می‌کرد، یا اثر دارونما، یا هر روش درمانی دیگری که این بیماران از آن استفاده می‌کرده اند. نویسنده‌ی علمی تیماندرا هارکنس یکی از منتقدانی است که سعی کرده است نشان دهد که چرا مطالعه‌ی بیمارستان بریستول به‌طور عمده‌ای بی‌معنی است: «مانند این است که شما نظریه‌ای داشته باشید بر این پایه که تغذیه‌ی کودکان با چیزی به جز پنیر باعث می‌شود که قد آن‌ها بلندتر شود، بنابراین شما به همه‌ی کودکانتان پنیر می‌دهید، و پس از یک سال قد آن‌ها را اندازه می‌گیرید و می‌گویید خوب، همه آن‌ها بلندقدتر شده‌اند. دلیل آن است که پنیر در این کار مؤثر است!»

ما پیشنهاد می‌کنیم که گزافه‌گویی‌های گاه‌وبیگاه رسانه‌ها را نادیده بگیرید و درعوض بر نتیجه‌گیری‌های خود تکیه کنید، زیرا بر مبنای بررسی همه‌ی مدارک قابل‌اطمینان قرار دارند و مدارک دلالت دارند بر این که هومیوپاتی مانند چیزی جز یک دارونما اثر نمی‌کند. به‌همین‌دلیل ما به شدت توصیه می‌کنیم که اگر دنبال دارویی هستید که ساختگی نباشد، از داروهای هومیوپاتیک اجتناب کنید.

📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری

@Chekide_ha
ستاره‌ها متولد می‌شوند

ما انسان‌ها گونه‌ای هستیم که تاریخ‌مان در اقیانوس‌ها، رودها و ساواناها طی شده؛ به همین سبب حواس‌مان را برای جهان فیزیکی و شیمیایی خشکی و آب تنظیم کرده‌ایم: حساس به شکارچی، شکار و جفت‌هایی که می‌توانستیم حضورشان را ببینیم یا بشنویم. در هیچ کجای تاریخ ما پاداشی برای توانایی درک ابعاد اضافی زمان در مقیاس چند میلیارد سال، یا فواصل بی‌نهایتِ چند سال نوری وجود نداشته است. برای کسب این بینش‌ها، کاربری ابزارهایی را که در زندگی خاکی‌مان به‌خوبی در خدمت‌مان بوده‌اند به سوی اهداف جدید تغییر دادیم. منطق، خلاقیت و اختراع می‌توانند حواس و اندیشه‌های ما را به دوردست‌های فضا و زمان ببرند.

مفاهیم فیزیکی نقطه‌ای که ۱۳٫۷ میلیارد سال قبل وجود داشته، صرف‌نظر از ابزارهای ذهنی‌مان، خارج از تصور ماست. در آن نقطه، گرانش، الكترومغناطیس و همه‌ی نیروهایی که امروز در اطراف‌مان در کارند وجود مستقلی نداشتند. حتى ماده از نوعی که ما می‌شناسیم وجود نداشت. عالم با همه‌ی چیزهایی که بعد به وجود آمدند در یک نقطه فشرده شده بود و بنابراین حجمی باورنکردنی از انرژی در آن نقطه وجود داشت. در چنین عالمی، فیزیک ذرات ریز، مکانیک کوانتومی، فیزیک بزرگ‌مقیاس، و نسبیت عام به نوعی بخشی از نظریه‌ای واحد، فراگیر و تاکنون ناشناخته محسوب می‌شدند. چیستی این نظریه منتظر ظهور اینشتین بعدی است... بیشتر بخوانید

📓 عالم درون
✍🏿 نیل شوبین
🔛 شادی حامدی، نیلوفر فشنگ‌ساز

@Chekide_ha
شارش ژنی و رانش ژنی

ما انتخاب طبیعی را به عنوان علت تغییر موجودات در جریان حيات در نظر گرفتیم. قطعاً امروز انتخاب طبیعی به عنوان پیش‌برنده‌ی اصلی فرایند تکامل (تطور) موجودات نگریسته می‌شود. بااین‌وجود، عوامل دیگری نیز می‌تواند در یک جمعیت تغییر ایجاد کنند. برای نمونه، وقتی دسته‌ای از حیوانات از زیرجمعیت الف به زیرجمعیت ب وارد می‌شوند، از قضا ممکن است آرایش ژنی‌شان متفاوت از جمعیت ب باشد. در این شرایط، اگر در این محیط جدید این آرایش متفاوت به آن‌ها مزیتی برای بقاء ببخشد، آنگاه آرایش ژنی جمعیت ب (و بنابراین خود جمعیت) می‌تواند نسبتاً به سرعت تغییر کند. این فرایند شارش ژنی نامیده می‌شود زیرا ژن‌های جدید به محیط جدید «سرازیر» شده‌اند.

یک نیروی دیگر که می‌تواند در جمعیت تغییر ایجاد کند، رانش ژنی نام دارد که اشاره دارد به تغییراتی که بطور تصادفی در یک جمعيت رخ می‌دهد، و فرایند انتخاب، نه به نفع آن‌ها و نه علیه آن‌ها عمل نکرده است. رانش ژنی در همه‌ی جمعیت‌ها اتفاق می‌افتد، اما به نظر می‌رسد تنها در جمعیت‌های بسیار کوچک یک عامل مهم محسوب شود زیرا در جمعیت‌های کوچک است که هر آمیزش اتفاقی تأثیر بزرگی خواهد داشت. با این وجود، گاهی رانش ژنی به دلیل فرایندی به نام اثر بنیان‌گذار باعث تغییر معنادار در جمعیت می‌شود. منظور زمانی است که تعداد اندکی از اعضای یک جمعیت، از جمعیت اصلی جدا شده و یک زیرجمعیت جدید بنیان‌گذاری می‌شود، (مثلاً وقتی که تنها چند تن از اعضای یک جمعیت، به یک جزیره‌ی جدید راه پیدا کند) در این شرایط، احتمال زیادی دارد که آن‌ها تنها درصد اندکی از تنوع ژنی جمعیت اولیه را به همراه داشته باشند؛ در این شرایطی فرایند رانش ژنی به واسطه‌ی اثر بنیان‌گذار، اهمیت ابتدایی بالایی پیدا می‌کند. همه‌ی این سندها به آن معناست که تحت برخی شرایط، فرایندهایی غیر از انتخاب طبیعی نیز می‌تواند منجر به تغییرات تکاملی معنادار شود، اما در اکثر شرایط عامل پیش‌برنده‌ی اصلی در فرایند تطور جانداران، همان انتخاب طبیعی است.

📓 روان‌شناسی تکاملی [جلد اول]
✍🏿 لانس ورکمن، ویل رید
🔛 آرش حسینیان

@Chekide_ha
کورش و محمد و جایگاه تاریخی آن‌دو

بدون دانستن جایگاه و برخواستگاه تاریخی کورش و محمد هرگز نمی‌توان به ماهیت و نقش واقعی و تاریخی این دو پی برد. منظور از برخاستگاه و جایگاه تاریخی، خصوصیات دورانیست که این دو به آن تعلق داشته، در آن از نظر تاریخی می‌زیسته‌اند. مثلاً این‌که مربوط به دوران باستان و آغاز نظام تمدن بوده‌اند یا قرون وسطی؟ و یا آنکه پدیده‌ای مربوط به دوران ماقبل تاریخ بوده‌اند؟

باید توجه داشت که جامعه نیز همچون پدیده‌های طبیعی، پدیده‌ایست در حال تکامل و مانند هر نوزاد در حال رشد، در هر مرحله از تکامل خود، از خصوصیات ویژه‌ای برخوردار می‌باشد. در نتیجه، افراد نیز کم‌وبیش رنگ و بوی همان دوره‌ی تاریخی را که در آن زندگی می‌کنند، بخود گرفته و در چهارچوب خصوصیات آن دوره فکر و عمل می‌نمایند.
مثلاً، کسی که در دوران ماقبل تاریخ یا عصر باستان زندگی می‌کرده، نمی‌توانسته فراتر از امکانات تاریخی عصر خود عمل نموده و في‌المثل ادعای عزیمت از یک نقطه‌ی کره‌ی ارض و رسیدن به همان نقطه را بنماید، چون ابزار و امکان چنین امری تنها در دوره‌ی تاریخی بعد، یعنی از قرن ۱۵ به بعد که انسان پی به کروی‌بودن زمین برده، به امکانات دریانوردی جدید برای طی مسافت‌های طولانی دست می‌یابد، فراهم می‌شود.
بدون دانستن این مراحل تاریخی و خصوصیات هر یک از آن‌ها، اساساً درک تاریخ و اعمال و رفتار کسانی که در آن نقش ایفا کرده‌اند، ممکن نیست.

از این رو، قبل از قضاوت در مورد کسانی مانند کورش و محمد، باید خصوصیات دوره‌ای را که هر یک از آن‌ها در آن می‌زیسته‌اند، بشناسیم.
دورانی که این دو به آن تعلق داشته‌اند یکی مربوط به مرحله‌ی پایانی دوره‌ی ماقبل تاریخ و گذار به مرحله‌ی بعدی و دیگری مربوط به مراحل اولیه‌ی تمدن و شکل‌گیری آن یعنی دوران باستان، و در هر صورت، دورانی بسیار نزدیک بهم بوده است.
محمد در عربستان، در جامعه‌ای ظهور می‌نماید که در حال گذار از مرحله‌ی بدوی و ماقبل تاریخ به مرحله‌ی تمدن بوده و لحظه‌های پایانی این تحول را از سر می‌گذرانده است. در حالیکه کورش در دورانی می‌زیسته که این تحول در فاصله‌ی کمی پیش‌تر با پادشاهی عیلام و بعد ماد در ایران به انجام رسیده و کورش تنها وظیفه‌ی برپائی و استحکام اولیه‌ی آن در خطه‌ی پارس و گسترش بعدی آن را بعهده داشته است.

آنچه را که کورش، بعنوان کم‌وبیش اولین دولت طبقاتی، از پیشینیان خود به ارث برده، در صدد گسترش و تقویت آن برمی‌آید، محمد به نیروی شمشیر و سرکوبگری‌های خود موفق به بوجودآوردن آن می‌گردد و این جانشینان او هستند که کار گسترش آن را به نقاط دیگر تا حد یک امپراطوری بزرگ به انجام می‌رسانند.
به عبارت دیگر، کورش در مقایسه با اعراب، همان کاری را می‌کند که آن‌ها توسط ابوبکر و عمر با گسترش اولین دولت طبقاتی در عربستان تا حد یک امپراطوری بزرگ انجام می‌دهند.
بنابراین، هر دوی آن‌ها، هرچند با یک اختلاف زمانی یک‌هزارساله، ولی از نظر تاریخی، به دوران کم‌وبیش واحدی تعلق داشته‌اند، به دوران باستان. یکی عربستان را وارد نظام تمدن می‌کند، و دیگری در آغاز این دوران، در پی ساختمان و استحکام این نظام در فلات ایران برمی‌آید. از این رو، به‌حق می‌توان گفت که هر دوی آن‌ها از بازیگران عصر تمدن و کوشندگان برپائی و تحکیم آن بوده‌اند.

و اما چنگیز، ویژگی‌اش در رابطه با محمد و کورش اینست که هر دوی این مراحل را بطور برق‌آسائی یکجا و بدست خود انجام می‌دهد. به این معنا که وی نه‌تنها بنیانگذار اولین دولت طبقاتی در میان بعضی قبایل مغول، بلکه تکامل این دولت به بزرگترین امپراطوری زمان خویش است. آنچه را که محمد، ابوبکر و عمر هر سه انجام می‌دهند، او یکجا به پایان می‌رساند.
ویژگی چنگیز در رابطه با دیگران، نه‌تنها در تیزتازی نظامی، بلکه همچنین در تیزتازی تاریخی‌اش بوده است.
در واقع، روند برپایی اولین دولت و تحول آن به یک قدرت پادشاهی چیزی جز روند برپائی نظام سرکوب‌گر مطلقه‌ی فردی نبوده است که در همه‌ی نقاط جهان در مقطع معینی از تاریخ، در پی مضمحل‌شدن دمکراسی‌های بدوی ماقبل خود، بوجود آمده، از درون ویرانه‌های آن سر برمی‌کشد.

📓 بازیگران عصر تمدن
✍🏿 سیامک ستوده

@Chekide_ha
کودکان حتی در محیط‌های شهری به لحاظ اقتصادی سخت نیز مفاهیم و ارزش‌های غنی و متنوعی از دنیای طبیعی برای خود می‌سازند. اما وقتی ما، اغلب برای دستیابی به منافع مادی، محیط زیست را تباه می‌کنیم سرچشمه‌های ساخت روانی کودکان خود را نیز از بین می‌بریم.

این فرایند ویرانگر را در مسئله‌ی فراموشی نسلی زیست‌محیطی به روشنی می‌توان دید. ایده‌ی اصلی از این قرار است: مردم محیطی را که در دوره‌ی کودکی خود تجربه کرده‌اند به عنوان معیار می‌بیند و تباهی‌های مورد مشاهده در سال‌های بعدی عمر خود را با آن اندازه می‌گیرند. با طی‌شدن هر نسل مقدار تباهی محیط زیست بیشتر می‌شود اما هر نسل آن شرایط فروساینده را به عنوان شرایط عادی و تجربه‌ی معمول می‌بیند. جنبه‌ی مثبت این فراموشی نسلی آن است که هر نسل عمرش را تروتازه و فارغ از تأثیرهای مخرب ذهنی مربوط به تباهی‌های زیست‌محیطی نسل‌های قبل از خود آغاز می‌کند. اما جنبه‌ی منفی آن بس عظیم است. همان‌طور که هر روز ارتباط مثبت خود با طبیعت را از دست می‌دهیم و تجربه‌های منفی (نظیر آلودگی) را به‌عنوان وضعیت معیار و عادی می‌پذیریم، هم به لحاظ جسمی و هم روحی، آسیب می‌بینیم بدون آنکه خود از آن آگاه باشیم.

📓 کودک و طبیعت
✍🏿 پیتر کان، استفن کلرت
🔛 عبدالحسین وهاب‌زاده، آرش حسینیان

@Chekide_ha
دیدن بدون دیدن

دی. اف. بیماری است مبتلا به ناتشخیصی شکل بصری. توانایی اساسی بینایی و تشخیص رنگ در او عادی است، اما نمی‌تواند شکل و شمایل اشیا را با دیدن تشخیص بدهد، طرح‌های خطی ساده را نام ببرد، و یا حروف و ارقام را تشخیص بدهد. با این حال، می‌تواند دستش را دراز کند و با دقت قابل‌توجهی اشیاء روزمره را بگیرد، هرچند که نمی‌تواند بگوید این اشیا چیستند.

در آزمایش بسیار جالبی، تعدادی درز یا شکاف به دی. اف. نشان دادند - شبيه درز یا شکافی که از لای آن نامه را به صندوق پست می‌اندازید. بعد، از او خواستند جهت شکاف را بکشد، یا خطی را در جهت شکاف قرار بدهد. دی. اف. اصلاً نمی‌توانست این کار را بکند. اما وقتی یک قطعه کارت به او دادند توانست خیلی سریع آن را روبه‌روی شکاف بگیرد و از آن عبور بدهد.

در نظر اول شاید تصور شود که دی. اف. قادر است ببیند (زیرا می‌تواند کارت را پست کند) بدون آنکه تجربه‌ی بالفعل دیدن را داشته باشد؛ معنی‌اش نوعی انفصال بین بینایی و آگاهی است. انگار که دی. اف. نوعی زومبی بصری بوده است. این نتیجه‌گیری مبتنی است بر طرز تفکر طبیعی ما در باب بینایی و آگاهی، اما تحقیقات نشان می‌دهد که این نتیجه‌گیری صحیح نیست.

طبیعی‌ترین طریقه‌ی فکرکردن در باب بینایی احتمالاً چیزی است شبیه این: اطلاعات به چشم‌ها می‌آیند و مغز آن‌ها را پردازش می‌کند؟ نتیجه‌اش این می‌شود که ما آگاهانه تصویری از جهان می‌بینیم که می‌توانیم بعداً بر آن اثر بگذاریم. به عبارت دیگر، لابد آگاهانه چیزی را می‌بینیم، قبل از آنکه بتوانیم بر آن اثر بگذاریم. اما مغز اصلاً به این شکل سامان پیدا نکرده است، و اگر به این شکل سامان پیدا کرده بود احتمالاً نمی‌توانستیم بقا پیدا کنیم. در واقع، (حداقل) دو سيلان متمایز بینایی با کارکردهای متمایز وجود دارد.

سیلان بطنی از کورتکس اولیه‌ی بینایی به طرف کورتکس گیجگاهی می‌رود و کارش ایجاد ادراک‌های دقیقی از جهان است. اما این‌ها زمان می‌برد. بنابراین، به موازات آن، سیلان پس‌سری به طرف لُب آهیانه‌ای می‌رود و کنترل سريع بینایی-حرکتی را هماهنگ می‌کند. یعنی اعمالی که هدایت بصری‌شان سریع است، مانند جواب‌دادن به سرویس در والیبال، گرفتن توپ، یا پریدن از روی مانع، می‌توانند مدتی پیش از آن‌که شما توپ یا پریدن از روی مانع را تشخیص دهید روی دهند. حالا قضيه‌ی دی. اف. معنا پیدا می‌کند. بهترین توصیف برای آن، انفصال میان بینایی و آگاهی نیست، بلکه انفصال میان عمل و ادراک است. دی. اف. بیشتر سیلان بطنی را که به ادراک بینایی می‌انجامد از دست داده است اما سیلان پس‌سری را که برای کنترل دقیق بصری-حرکتی لازم است همچنان دارد. بسیاری آزمایش‌های دیگر هم این تصویر کلی را تأیید کرده‌اند و نشان داده‌اند که نحوه‌ی تفکر طبیعی ما در باب بینایی باید غلط باشد.
شکل ۷

📓 آگاهی
✍🏿 سوزان بلکمور
🔛 رضا رضایی

@Chekide_ha
یک روز از زندگی زمین

زمان نیز به نوبت خود منقبض شده است: هر چه در تاریخ خود پیشتر رویم، تکامل تندتر می‌رود.
آری. اگر ۴.۵ میلیارد سال عمر سیاره خود را به یک شبانه‌روز خلاصه کنیم، و فرض کنیم این روز از ساعت «صفر» آغاز شده است، آنگاه حیات در ساعت ۵ صبح تولد یافته است و در طول مدت روز گسترش بیدا کرده است. حدود ساعت ۲۰ نخستین نرم‌تنان پدیدار شده‌اند، و بعد در ساعت ۲۳ دینوزورها ظهور کرده‌اند و در ۲۳ و ۴۰ دقیقه همگی نابود شده‌اند و میدان را برای تکامل سریع و شتابان پستانداران باز گذاشته‌اند. اجداد ما فقط در آخرین پنج دقیقه مانده به ساعت ۲۴ پدیدار شده‌اند و مغزشان درست در آخرین دقیقه حجم خود را دو برابر کرده است. انقلاب صنعتی از یکصدم ثانیه قبل از ساعت ۲۴ آغاز شده است!

📓 زیباترین افسانه‌ی جهان: رازهای پیدایش عالم، حیات، انسان
✍🏿 هوبر ریوز، ژوئل دورنه، دمینیک سیمونه
🔛 مهدی سمسار

@Chekide_ha
بازتاب‌های ژنی

در اوایل دوران کشت‌دام‌ورزی، انتخاب طبیعی بایستی بر روی آلل‌ها یا نسخه‌های ژنی ازپیش‌موجود عمل می‌کرد. درست شبیه به همان شکلی که در آزمایش‌های کوچک‌مقیاس انتخاب مصنوعی رخ می‌دهد؛ و چنین آزمایشاتی صرفاً منجر به تغییر در فراوانی آلل‌های از پیش موجود می‌شود.

اکثر تنوع آللی موجود در آن زمان، صرفاً شامل تعداد اندکی نسخه‌های مختلف خنثی از هر ژن بود. یعنی نسخه‌هایی که تفاوت معناداری با یکدیگر نداشتند. با اینکه کم‌وزیادشدن همان‌ها نیز منجر به تغییر می‌شود، اما بطور کلی، آلل‌های خنثی، همگی کار یکسانی انجام می‌دهند. ما تردید داریم که این آلل‌های خنثای ازپیش‌موجود، توانسته باشند نقش مهمی در سازش با مسائل جدید پیش روی کشت‌دام‌ورزان آینده در اوراسیا ایفا کرده باشند. اتفاقاً فکر می‌کنیم احتمالاً آلل‌های با کارکرد ژن‌های ازپیش‌موجود بودند که سهم اصلی را در این شرایط جدید به عهده گرفتند؛ برای نمونه، ژنی وجود دارد که شکل قدیمی‌اش به حفظ نمک در بدن کمک می‌کند. از آنجاییکه انسان، اکثر تاریخ حیاتش را در اقلیم‌های گرم گذرانده، این نسخه بطور کلی مفید بوده است. اما امروز، فراوانی بالای این آلل کهن در میان افریقایی-آمریکایی‌ها، احتمال ابتلا به فشار خون را در این زیرگروه افزایش داده است. به واقع، در مناطق حاره‌ای آفریقا، تقریباً همه‌ی افراد دارای نسخه‌ی کهن این ژن هستند، اما در اوراسیا، هرچه به سمت شمال حرکت کنیم نسخه‌ی خنثی (نسخه‌ای بی‌کارکرد) از این ژن بیشتر و بیشتر شایع می‌شود. شاید بتوان این تفاوت را اینطور توضیح داد که در مناطق خنک‌تر، افراد کمتر عرق می‌کنند و نمک کمتری از دست می‌دهند؛ از این رو، حفظ نمک در بدن توسط این ژن، باعث فشار خون بالاتر می‌شده و به دلیل همین آسیب‌زایی حذف شده است.

مشخصات این آلل خنثی، هم در اروپا و هم در شرق آسیا بطور معناداری یکسان است که نشان می‌دهد این آلل از آفریقا نشأت گرفته و کهن است. اگر این آلل، خاستگاه اروپایی و آسیایی جداگانه‌ای داشت آنگاه انتظار می‌رفت در این دو منطقه با نسخه‌های متفاوتی از آن روبرو شویم - همانطور که ژن‌های بطور متفاوت شکسته‌شده‌ی مربوط به پیگمان‌ها منجر به دو نوع پوست روشن مختلف در این دو منطقه (اروپا و آسیا) شده است.

معقول‌ترین تبیین برای وجود آلل غیرفعال ژن نگهدارنده‌ی نمک در بدن این است که احتمالاً بخش‌هایی از آفریقا (پیش از گسترش انسان به بیرون از آفریقا) به قدر کافی خنک بوده است که باقی‌ماندن نمک در بدن به سیاق قبل، یک مسئله‌ی جدی محسوب نمی‌شده است؛ و حتی شاید در این مناطق، داشتن یک نسخه‌ی غیرفعال از این ژن در حقیقت مزیت محسوب می‌شده است. ممکن است چنین شرایطی در منطقه‌ی اتیوپی حین دوران یخبندان برقرار بوده است، چراکه شرایط اقلیمی در فلات اتیوپی حتی امروز نیز معتدل است. اگر چنین باشد، آنگاه می‌توان نتیجه گرفت که پس این آلل حالا خنثی می‌توانسته جزو نسخه‌های سازشی (با کارکردِ) ازپیش‌موجود (ناشی از تنوع اقليمیِ درون آفریقا) بوده باشد و نه نسخه‌های خنثای ازپیش‌موجود در این منطقه. به واقع، وجود چنین تنوع ژنی ازپیش‌موجودی درون آفریقا، بایستی به انسان‌ها در جریان تجهیز برای رویارویی با شرایط جدید بیرون از آفریقا کمک کرده باشد.

📓 تخت‌گاز ده هزار ساله: چگونه تمدن به تطور زیستی انسان شتاب بخشید [جلد دوم]
✍🏿 هنری هارپندینگ، گرگوری کوچران
🔛 آرش حسینیان

@Chekide_ha
تخطی‌های اخلاقی را عموماً به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌کنند: کارهای بدی که انجام می‌دهیم (اعمال عمدی) و کارهای خوبی که انجام نمی‌دهیم (اعمال قصوری). معمولاً آن اولی (اعمال عمدی) را بسیار زشت‌تر از دومی می‌دانیم. منشأ این نابرابری در داوری این دو نوع تخطی همچنان یک راز و رمز است، اما بی‌تردید به ارزشی که ما به نیرو و نیت اشخاص می‌دهیم ربط دارد.

انجام‌دادن کاری نیازمند صرف نیروست، و اکثر کارهای زشت اخلاقی با نیتی آگاهانه انجام می‌گیرند. اما انجام‌ندادن کاری می‌تواند صرفاً ناشی از شرایط باشد و نیازمند نیرویی برای رفع و اصلاح آن. و این تفاوت بسیار مهم است. این‌که بروی سر صندوق مغازه‌ای و ۱۰۰ دلار بدزدی یک چیز است؛ و این‌که بازگرداندن ۱۰۰ دلاری را که اشتباهی به دستت رسیده یا به حسابت واریز شده پشت گوش بیندازی چیزی دیگر. این هر دو عمل از نظر اخلاقی شایسته‌ی شماتتند اما فقط آن اولی است که تلاشی عمدی برای سرقت به حساب می‌آید. نیازی به گفتن ندارد که اگر بازگرداندن ۱۰۰ دلاری به‌اشتباه به حساب کسی واریز شده، بیش از ۱۰۰ دلار هزینه در بر داشته باشد، قلیلی از ما صرفاً به دلیل نگه‌داشتن ۱۰۰ دلار و بازنگرداندنش آن شخص را شماتت می‌کنیم.

در مورد دروغ هم همین‌طور است. دروغ‌گفتن درباره‌ی سن‌وسال وضع زندگی زناشویی، وضع شغلی، و غیره یک چیز است؛ و تصحیح‌نکردن درک و دریافت اشتباه دیگران از وضع خودمان، وقتی پیش می‌آید، یک چیز دیگر.

📓 دروغ/ اراده‌ی آزاد
✍🏿 سام هریس
🔛 خشایار دیهیمی

@Chekide_ha
اگر در سیاره‌ی دوردستی فرود می‌آمدید در ساحل آنجا به دنبال آثار حیات می‌گشتید، کدام‌یک از این موارد شما را بیشتر حیرت‌زده می‌کرد، صدف یا چنگک صدف‌کِش؟ صدف دارای میلیاردها اجزای پیچیده‌ی متحرک است در حالیکه چنگک فقط دو جزء ثابت زمخت دارد، ولی با این وجود ساخته‌ی یک موجود زنده است و به همین خاطر بسیار بسیار خیره‌کننده‌تر از یک صدف. چگونه ممکن است که یک فرآیند کند و بی‌خرد، محصولی بسازد که آن محصول خودش محصول دیگری [محصول ثانویه] را بسازد که آن فرآیند کند و بی‌خرد بخودی خود قادر به ساخت آن [محصول ثانویه] نبوده است؟ اگر این پرسش به نظرتان پوچ و غیرقابل پاسخ می‌باشد پس همچنان تحت تاثیر طلسمی هستید که داروین آن را شکست و به همین خاطر قادر نیستید ”وارونگی عجیب داروین در باب استدلال“ را برای خود پیاده‌سازی نمایید. حالا متوجه می‌شویم که استدلال او چقدر عجیب و ریشه‌ای است: فرآیندی که خود فاقد طراح هوشمند ازلی است و می‌تواند طراحان هوشمندی را خلق کند که همان طراحان هوشمند می‌توانند چیزهایی را طراحی کنند که به ما اجازه می‌دهند تا بفهمیم چگونه یک فرآیند فاقد طراح هوشمند می‌تواند طراحان هوشمندی را خلق کند که قابلیت طراحی چیزها را دارند.

📓 از باکتری تا باخ و بلعکس
✍🏿 دنیل دنت
🔛 امیر منیعی

@Chekide_ha
حکما دروغ نمی‌گویند، ولی پیغمبران ابایی ندارند که برای موفقیت خود، راستی‌ها را دروغ و ناراستی‌ها را راست جلوه دهند تا به مذاق پیروانشان شیرین و گوارا باشد و در جذب توده‌های ناآگاه موفق شوند.

پیغمبران به دنبال مرید می‌گردند، در حالی‌که حکما معتقدند که به مردم باید حقیقت را گفت. نباید درب تاریکی و گمراهی را بر آن‌ها گشود، حتی اگر به رویگردانی مردم از آنان منجر گردد. چنان‌که یک حکیم ایرانی می‌گوید:
- «پیغمبران وعده به دوردست می‌دهند. خیال‌ها را می‌پرورانند و مردم را در قبال ایمان به شریعت خود، امان آن‌دنیائی و این‌دنیائی می‌دهند. در حالی‌که خردمندان، وعده به واقعیتی که مقابل چشم است می‌دهند، از طریق استدلال، سنجش و آزمون. این دو حرفه جداست. هر چند صاحبان آنان از هوش بالائی برخوردارند. ولی یکی مبتنی بر جذبه و فریب روانی است و دیگری مبتنی بر عقل و منطق است. مردم معمولاً حوصله‌ی تعقل ندارند و بر اساس حواس خود عمل می‌کنند. اینست که حرف عقلا در آن‌ها اثر ندارد و لذا، كار پیغمبران، بازاری وسیع می‌یابد. کالای مردم‌فریبان را به عقلا و جنس عقلا را به مردم فریبان نمی‌توان فروخت. مشکل کار درين تضاد بوده و هست».

مسأله این نیست که خردمند نمی‌داند که با دروغ و نیرنگ بهتر می‌توان مردم را فریب داد و به دنبال خود کشید. موضوع اینست که یک دانشمند به خود اجازه نمی‌دهد که با مردم ریا کند و آنان را گمراه سازد. زیرا او به دنبال جذب عوام که معمولاً طعمه‌ی لذيذی برای صاحبان وحی‌اند، نیست. سخن او با خردمندان و قصد او اعتلای جامعه و بالابردن سطح دانش و فهم و شعور انسان‌ها برای زندگی بهتر و انسانی‌تر است. یک پیغمبر، خدعه و مکر و فریب را برای پیشبرد کار خود لازم دارد تا جائی‌که برای تبرئه‌ی خود و حقانیت مکر و فریبش، خدایش را هم مکار و فریبکار و حیله‌گر می‌نمایاند، آن‌هم بزرگ‌ترین و زیرک‌ترین مکاران و فریبکاران.

📓 خیام و آن دروغ دلاویز
✍🏿 هوشنگ معین‌زاده

@Chekide_ha
درون‌گشنی و خویشاوندی

اكثر انواع رفتارهای اجتماعی، و از جمله شاید تمام پیچیده‌ترین انواع آن، به طریقی بر خویشاوندی استواراند. به‌عنوان یک قاعده‌ی کلی هرچه نسبت ژنتیکی اعضای گروه به هم نزدیک‌تر پیوندهای اجتماعی اعضایش پایدارتر و درهم‌بافته‌تر است. در عوض هرچه گروه پایدارتر و بسته‌تر و هرچه اندازه‌اش کوچک‌تر میزان درون‌گشنی‌اش بیشتر می‌شود که این خود، بنا به تعریف، به‌معنی ایجاد رابطه‌ی ژنتیکی نزدیک‌تر است. لذا درون‌گشنی تکامل اجتماعی را ترغیب می‌کند اما از سوی دیگر ناجورتخمیِ آن جمعیت و قابلیت انعطاف و عملکرد بهتر را که عموماً با ناجورتخمی همراه است، نیز کاهش می‌دهد. لذا در تجزیه تحلیل هر جامعه داشتن معیار هرچه دقیق‌تر از درجه‌ی درون‌گشنی و خویشاوندی از اهمیت بسیار برخوردار است.

معمولاً در ژنتیک جمعیت از سه معیار خویشاوندی که در اصل توسط سیوال‌رایت طراحی شده استفاده می‌شود:

ضریب درون‌گشنی (inbreeding coefficient): این ضریب که با f یا F نشان داده می‌شود، عبارت است از احتمال آن که هر دو آلل موجود در یک لوکوس در فرد موردنظر، از طریق داشتن نیای مشترک، با هم یکی باشند. هر احتمالی بالاتر از از صفر به معنی آن است که فرد مربوطه تاحدودی درون‌گشن است، به این معنی که والدینش در گذشته‌ی نسبتاً نزدیک نیای مشترک داشته‌اند. (در تعریف گذشته‌ی نزدیک باید توجه داشت که تقریباً تمام اعضای یک جمعیت مندلی، اگر شجره‌شان به‌اندازه‌ی کافی به عقب برده شود، نیای مشترک دارند.) اگر دو آلل مورد بحث دقيقاً یکی باشند (زیرا از یک آلل واحد در یک جد به ارث رسیده باشند) گوییم که آن‌ها خودتخمی (autozygousity) و در غیر این صورت دگرتخمی (heterozygousity) دارند.

ضریب همخونی (coefficient of consanguinity): این ضریب که به ضریب خویشاوندی نیز موسوم است از احتمال آنکه دو آلل که تصافاً از یک لوكوس واحد در دو فرد کشیده شده، خودتخم باشند. ضریب خویشاوندی از نظر عدد با ضریب درون‌گشنی یکی است، با این تفاوت که این یک ناظر بر دو آلل است که از والدین در یک نسل کشیده شده حال آنکه ضریب درون‌گشنی مربوط به آلل‌ها پس از ترکیب‌شدن آن‌ها در یکی از فرزندان است. ضریب خویشاوندی را معمولاً با fⲓᴊ (یا Fⲓᴊ) نشان می‌دهند که در آن Iو J (یا هر وجه اشتراک دیگر) ناظر بر دو فردی است که با یکدیگر مقایسه می‌شوند.

ضریب قرابت (coefficient of relationship): این ضریب که با r نمایش داده می‌شود، کسری از ژن‌های دو فرد در سرجمع همه‌ی لوکوس‌های آن‌ها است که، به علت داشتن نیای مشترک، یکسان باشند.

📓 سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
✍🏿 ادوارد ویلسون
🔛 عبدالحسین وهاب‌زاده

@Chekide_ha
👍1
به تعبير فلین، ما امروزه جهان را از پشت «عینک‌های علمی» نظاره می‌کنیم. منظور او این است که ما دیگر فقط بر تجربه‌های مستقیم خودمان تکیه نمی‌کنیم، بلکه با استفاده از طبقه‌بندی و قطعه‌بندی اطلاعات، به واقعیت معنا می‌دهیم و برای درک چگونگی ارتباط قطعه‌های اطلاعات با یکدیگر از لایه‌های مفاهیم انتزاعی استفاده می‌کنیم. ما در جهانی از اطلاعات طبقه‌بندی و قطعه‌بندی‌شده رشد کرده‌ایم که برای اهالی روستاهای دورافتاده کاملاً غريبه است. ما گروهی از حیوانات را به‌عنوان پستانداران دسته‌بندی می‌کنیم و در داخل آن دسته نیز براساس تشابه‌های فیزیولوژی و دی‌ان‌ای، روابط جزئی‌تری ایجاد می‌کنیم.

پس از گذشت چند نسل، طیف گسترده‌ای از افراد، کلمه‌هایی را که در گذشته بیانگر مفاهیم مربوط به حوزه‌ی تخصصی دانشمندان بوده‌اند درک می‌کنند. کلمه‌ی «درصد» تقریباً در هیچ‌یک از کتاب‌های مربوط به سال ۱۹۰۰ به چشم نمی‌خورد، اما در سال ۲۰۰۰ این کلمه تقریباً در هر پنج‌هزار لغت یک بار ظاهر می‌شود (این فصل از کتاب را که می‌خوانید بیش از شش‌هزار کلمه دارد). برنامه‌نویسان رایانه از سطح‌ها یا لایه‌های انتزاع استفاده می‌کنند (آن‌ها در آزمون رِیون عملکرد بسیار خوبی دارند). در نوار پیشرفتی که پرشدن آن روی صفحه‌ی رایانه‌ی شما به معنای بارگذاری اطلاعات است مجموعه‌ای از انتزاع‌ها وجود دارند، از بنیادین (زبان برنامه‌نویسی خلق‌کننده‌ی آن نشان‌دهنده‌ی کدهای دودویی یا همان صفرها و یک‌هایی که رایانه از آن‌ها استفاده می‌کند است) تا روان‌شناسی: این نوار تجسمی تصویری از زمان است که با برآورد پیشرفت تعداد بسیاری از فعالیت‌های پنهان، آرامش خاطر را فراهم می‌کند.

شاید وکیلان به این مسئله فکر کنند که چگونه می‌توان نتایج پرونده‌ی فردی در دادگاه اوکلاهاما را به پرونده‌ی متفاوت شرکتی در کالیفرنیا ارتباط داد. آنان در مراحل آماده‌شدن برای دفاع ممکن است دعواهای فرضی متفاوتی را در نظر بگیرند و خود را در جایگاه وکیل طرف مقابل قرار دهند تا نحوه‌ی استدلال‌کردن او را پیش‌بینی کنند. طرح‌های مفهومی انعطاف‌پذیر هستند و می‌توانند اطلاعات و ایده‌ها را برای محدوده‌ی متنوعی از کاربردها سازماندهی کنند و همچنین دانش را در میان حوزه‌های مختلف منتقل کنند. دنیای مدرن به انتقال دانش، یعنی توانایی به کارگیری دانش در وضعیت‌های جدید و حوزه‌های متفاوت، نیاز دارد. بنیادی‌ترین فرایندهای فکری ما به گونه‌ای تغییر کرده‌اند که بتوانند خود را با پیچیدگی‌های روزافزون تطبیق دهند و بیش از آنکه به الگوهای آشنا متکی باشند، الگوهای جدید را استخراج کنند. طبقه‌بندی و قطعه‌بندی مفهومی به منزله‌ی داربستی برای اتصال و در دسترس‌گذاشتن و انعطاف‌پذیرکردن دانش است.

📓 گستره: عمق یا وسعت؟
✍🏿 دیوید اِپستین
🔛 مهدی بغدادی

@Chekide_ha
👍1
در پی دیگران
 
«ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ
چند چو سایه روی در پی این دیگران»
(مولانا)
 
اگر نگاهی به بعضی از خانواده‌های ایرانی در خارج از کشور بیندازیم می‌بینیم که بیشتر همتشان در دنباله‌روی و رقابت با سایر هموطنان صرف این می‌شود که فرزندانشان را از يك كلاس به کلاس دیگر ببرند و به کارهایی وادارند که استعدادی نیز در آن‌ها ندارند. از شنا، پیانو، رقص و آواز گرفته تا انواع ورزش‌های چینی، ژاپنی و... و بدین طریق زندگی را نه‌تنها بر خود که بر فرزندانشان نیز تلخ می‌کنند. گویی مسابقه‌ای عظیم در پیش است و اگر فرزند آن‌ها در تمامی آن مسابقات مقام اول را به دست نیاورد، دنیا به آخر خواهد رسید. به نظر می‌رسد این هموطنان متوجه این نکته نشده‌اند که استعداد و علاقه از مهم‌ترین عوامل در شروع و تداوم هر گونه فعالیت چه علمی، هنری یا ورزشی است و فقط به صرف پول‌داشتن و خرج‌کردن آن نمی‌توان به جایی رسید، در غیر این صورت تمامی ثروتمندان تبدیل به هنرمند و دانشمند و اديب و قهرمان ورزشی می‌شدند و به شهرت و محبوبیت جهانی دست می‌یافتند. استعداد و قابلیت‌ها را فقط می‌توان پرورش داد، اما نمی‌توان با زور در افراد به وجود آورد.

اهمیت این دیگران برای ما تا بدانجاست که حتی تفریح ما نیز منوط به قبول و تأييد آنان است؛ یعنی اگر من بخواهم تعطیلاتم را با نشستن در يك گوشه و خواندن کتابی با رفتن به يك روستای خوش آب و هوا و حتی بیکارنشستن و فکرکردن بگذرانم، جرأت این کار را در خود نمی‌یابم، به این دلیل که سفر اروپا، کیش، دوبی و شمال معیار تفریح‌کردن و خوش‌گذراندن است. بنابراین با تحمل مشکلات و رنج فراوان به مسافرت می‌روم تا فقط به دیگران نشان دهم که خوش گذرانده‌ام. متأسفانه این‌گونه معیارها را در اکثر جوامع بخصوص جوامع عقب‌افتاده، قشر مرفه و ثروتمند تعیین می‌کنند و قربانیان آن اقشار متوسط یا کم‌درآمد جامعه هستند که از آنان الگوبرداری و دنباله‌روی می‌نمایند.

📓 در اسارت فرهنگ: ریشه‌یابی خلق‌وخو، آداب و عادات ما ایرانی‌ها
✍🏿 طاهره شیخ‌الاسلام

@Chekide_ha
همزمان با توسعه‌ی توان‌های اقشار جلوپیشانی برای واپس‌زدن و مانع‌شدن از افکار و اعمال انگیزه‌ای سامانه‌ی لیمبیک، بخش دیگری از مغز انسان، یعنی لوب گیجگاهی هم توسعه و تکامل پیدا کرده است. درانسان این بخش از مغز هم به سرعت رو به رشد گذاشته و از دو طرف مغز بسط پیدا کرده است. همین بخش است که توانسته توان فهم و ادراک ترکیبات خاص صداها در ابعاد زمان، یعنی آواها که سازنده‌ی کلمات هستند را به انسان‌ها هدیه دهد. آواها کوچک‌ترین اجزاء صدادار ترکیب‌دهنده‌ی کلمات هستند که مغز بطور سرشتی قادر است آن‌ها را در این مقام تشخیص داده و با ترکیبات مختلفه‌شان کلمات را بعنوان سمبل‌های معنی‌دار برای انتقال محصولات ذهنی بطریق گفتار به دیگران منتقل کند. سخن‌گفتن استعداد تنظیم مفهوم‌دار، نمادینه‌ای، و قراردادی آواها در طی زمان است تا بتوان محتویات ذهن گوینده را به شنونده منتقل کرد، در حالی که موسیقی تنظیم نوت‌های خاص در قطعات زمان است تا آهنگ‌ساز بتواند احساسات خود را به دیگران انتقال دهد. استعداد ساخت موسیقی هم مخصوص انسان است، ولی راهی نداریم که بفهمیم آیا حیوانات از شنیدن موسیقی دچار احساس می‌شوند یا نه؟ و اگر می‌شوند احساسات‌شان چه کیفیت‌هائی دارند. مرتبط‌شدن لوب‌های پیشانی و گیجگاهی از طریق طناب هلالی (arcuate fasciculus)، و با بقیه‌ی مغز، توان تبدیل تفکرات و مفاهیم را به صداهای معنی‌دار مهیا کرده است. در همان زمان‌ها بوده است که تفکر، زبان، دانستن، و آگاهی از خود، در تاریخ حیات طلوع کرده‌اند.

در ضمن همین سیر تحولی-تکاملی دو ساختمان دیگر مغز هم متحول شده‌اند. در حین این تحول هیپوکمپوس و آمیگدال شروع به مهاجرت به عمق مغز کرده‌اند. با رشد قشر نو این ساختمان‌ها تا حدی به عقب و پائین مغز فرستاده شده و در عمق لوب گیجگاهی از نظرها پنهان مانده‌اند. آمیگدال‌ها هم به جانب و به درون همین لوب نقل مکان پیدا کرده‌اند. ارتباطات عمیق این دو ساختار با لوب‌های گیجگاهی تحول یافته دو ویژگی مهم به ادراکات ذهنی داده‌اند، تجربه‌ی پاداش، و توان سنجش و ارزیابی رفتارهائی که از شخص سر می‌زنند. با رشد و توسعه‌ی این دو سامانه، تجربیات ادراکی را می‌توان پاداشی، مجازاتی، و یا خنثی ارزیابی کرد، و از همه مهم‌تر می‌توان آن‌ها را از طریق هیپوکمپوس به حافظه سپرده و بعداً به ذهن فراخواند. برای انجام این تکلیف تغییراتی در معماری مغز الزامی بوده‌اند. لذا، یک چین یا شکنج دیگری درست مجاور هیپوکمپوس (شکنج جانب هیپوکمپی (parahippocampus gyrus در قشر مغز ایجاد شده است. از این ناحیه‌ی جدید است که رشته‌هائی سربرافراشته‌اند که اطلاعات را از همه‌ی مغز دریافت و بعد از پردازش دوباره به همه‌ی مغز می‌فرستند. در این هنگام بود که هیپوکمپوس دریچه‌ی ادراک تصوراتی شد که از انبار حافظه به آگاهی فراخوانده شده، و این تصورات در فیلمی که در آگاهی جریان دارد، وارد شدند (دریچه‌ی ورود تجربیات گذشته به صحنه‌ی ذهن آگاه). تحریک الکتریکی این ناحیه از مغز می‌تواند سیلان روشنی از خاطرات گذشته را در ذهن آگاه به جریان اندازد. گاهگاهی، همین تحریکات می‌توانند سیلی از خیال‌پردازی‌های غنی را در ذهن به راه اندازند که شخص قادر به کنترول آن‌ها نیست.

در این حال بود که آمیگدال مرکز کنترول‌کننده‌ای برای به نمایش گذاشتن و تجربه احساسات، عواطف و خلق و خوها، یعنی دریچه‌ای به ذهن آگاه برای این پدیده‌های ذهنی شد. من کلمه‌ی عواطف را به احساساتی اطلاق می‌کنم که محتاج یادگیری نیستند و بطور ژنتیکی طی تحول و تکامل طرح‌ریزی و در مغز تعبیه شده‌اند (مثل لذت از بوی گلی معطر، عشق به فرزندان، والدین و خانواده)، ولی احساسات به معنی ادراکات اکتسابی ناشی از هیجاناتی هستند که طی زندگی محرکات محیطی در مغز ایجاد می‌کنند (مثل عشق به همسر و یا دوست‌داشتن انسان‌های خاص دیگر). توان بالقوه برای قرار یا فرار و ادراک خشم یا ترس که عواطفی سرشتی هستند، و در مقابله با تهدیدات به آگاهی می‌رسند با هم تحول پیدا کرده‌اند. با امتزاج این احساسات با خلق و خو انسان‌ها قادر شدند از اوج سرخوشی تا قهقرای افسردگی را درک کنند.

بعلت ارتباط لوب‌های پیشانی و بخش فوقانی لوب‌های گیجگاهی و آهیانه‌ای، احساسات با ادراک خود (من‌بودن) مخلوط شدند. ادراکاتی از قبیل فردیت، واقعی‌بودن، و ویژگی‌ای یگانه در کائنات داشتن، با ادراکات احشائی فرد که در بخش اینسولای لوب آهیانه‌ای جایگیری کرده، با هم گره خورده‌اند. با این امتزاجات بود که نشاط در کوشش برای حفظ وجود خود، و وحشت از نیستی‌یافتن طلوع کردند. همین استعداد بود که منشاء نهاد متافیزیکی دیگری در وجودمان شد که به آن "نفس" لقب داده‌اند.

📓 زیست‌شناسی مغز و اخلاقیات: شرحی در ریشه‌های دستورات اخلاقی
✍🏿 تقی کیمیایی اسدی

@Chekide_ha
👍1
مقایسه‌ای كوتاه میان تكامل، طراحی هوشمند و خلقت‌گرایی

تكامل در باب تاریخچه‌ی حیات اظهار می‌دارد كه تمامی موجودات در گذشته دارای یك جد مشترك بوده‌اند. الگوی تكامل در واقع همان تشبیه روابط موجودات زنده به یك درخت است و فرآیندهای دخیل در آن شامل انتخاب طبیعی و فرآیندهای ژنتیكی می‌باشد. خلقت‌گرایی معتقد به خلقت جداگانه موجودات بدون وجود ارتباط میان آن‌هاست. الگویی كه ارائه می‌دهد شامل ایجاد تغییرات ناچیز و جزئی درون افراد یك گونه است كه از طریق تكامل خُرد و مداخله‌ی خداوند ایجاد می‌شود. طراحی هوشمند حتی به اندازه‌ی علوم خلقت‌گرایانه نیز قدرت ندارد؛ به این دلیل كه در مورد تاریخچه‌ی حیات و الگوی شكل‌گیری آن اظهار نظر نمی‌كند. آن‌ها حتی نمی‌توانند به شما بگویند كه خداوند چگونه در فرآیندهای تكاملی دخالت كرده است!

📓 جریان‌شناسی طراحی هوشمند: نقدی بر ادعایی غیرعلمی
✍🏿 آرش مسیگل، رکسانا طاهری

@Chekide_ha
👍1
در ۱۸۴۹، معدنچیان گرسنه‌ی طلا که از صحرای نوادا می‌گذشتند، بالای پرتگاهی صخره‌ای به گلوله‌های براقی برخوردند که دارای ماده‌ای آبنباتی‌شکل بود. آن گلوله‌ها را لیس زدند یا خوردند و دریافتند که مزه‌شان شیرین است، اما بعد دچار تهوع شدند. سرانجام معلوم شد که آن گلوله‌های سفت‌شده ساخت جوندگان کوچکی است از موش‌های صحرایی که پاکرت نامیده می‌شوند. پاكرت‌ها با ساخت لانه‌هایی از قطعات چوب، تکه‌های گیاهی و فضولات پستانداران که از اطرافشان گرد آورده بودند، به علاوه بقایای مواد غذایی، استخوان‌های دورانداخته و فضله‌های خودشان، از خود محافظت می‌کردند. این موش‌ها که آموزش توالت‌رفتن ندیده بودند، در لانه‌های خودشان ادرار می‌کردند. شکر و مواد دیگر موجود در ادرار موش‌ها وقتی خشک شود، بلورینه می‌شود و آن زباله‌ها را مانند ساروج می‌چسباند و به آن ثباتی آجرگونه می‌دهد. در نتیجه، آنچه معدنچیان جوينده‌ی طلا خورده بودند، ادرار خشک‌شده‌ی موش انباشته از فضله و زباله‌های موش صحرایی بود.

طبیعتاً پاكرت‌ها برای ایمن‌سازی شرایط زندگی خودشان و به حداقل رساندن خطر افتادن به چنگ صیادی ماقبل تاریخ هنگامی که بیرون از لانه بودند، گیاهان را فقط از محدوده‌ی چند ده متری لانه گرد می‌آوردند. این موش‌های صحرایی پس از چند دهه زاد و ولد، زباله‌هایشان را رها و نقل‌مکان می‌کردند تا لانه‌ی تازه‌ای بسازند بدین ترتیب ادرار بلورینه‌شده، مواد موجود در زباله‌دان قدیمی را از پوسیدن حفظ می‌کند.

دیرین‌شناسانی که روی گیاهان تحقیق می‌کنند، با شناسایی بقایای چند ده گونه‌ گیاهیِ دارای پوشش یا لعاب ادراری در هر زباله‌دان، می‌توانند تصویری از پوشش گیاهی نزدیک آن زباله‌دانی را در زمانی که موش‌ها آن‌ها را گردآوری می‌کردند، بازسازی کنند همچنین جانورشناسان می‌توانند از بقایای حشرات و مهره‌داران، تصویری از جانوران آن دوره به دست آورند. در نتیجه، یافتن زباله‌دان پاكرَت رؤیای دیرین‌شناسی است که گیاهان را بررسی می‌کند، زیرا کپسول یا پیله‌ای دارای زمان است که نمونه‌های پوشش گیاهی محلی، گردآوری‌شده در محدوده‌ی چند ده متری آن نقطه را در دوره‌ی زمانی چند دهه، مرتبط با تاریخی که با روش تاریخ‌نماییِ رادیوکربنی زباله‌دان مشخص شده در خود حفظ کرده است.

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1